:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: در ستايش آشکارترين هنرها
:: اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی
:: متن مدرن چيست؟
:: تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست
:: آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است
:: جادوی زن و متافيزيک جنسيت
:: ميل کشيدن بر چشم پدران
:: حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان
:: شادی شيخی که خانقاه ندارد
:: راهی به فروتنی
::  تذکره لمن يخشی
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: در چشم و دل من
:: زبان مساله ای شخصی نيست
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: بانوی بهشت ما
:: باز هم حافظه تاريخی
::  خواهر مرگ
::  شرع و عرف
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
February 22, 2005  
آسيب شناسی آسيب شناسیهای عاشورا  
 

من بی گمانم که اگر راهی به نجات می جوييم اين راه با تکرار دايره باطلی که در آن دور می زنيم پيموده نمی شود. هزار سال ديگر هم می توان در اين دايره چرخيد و چرخيد و دلخوش بود به اينکه مباحث عوض شده است و ما داريم از چيزهای تازه ای حرف می زنيم. حال آنکه تا روش همان است نتيجه همان است و چيز تازه ای وجود ندارد. روش را بايد ديگر کرد اگر جوينده راه حقيقت ايم. می کوشم توضيح بدهم که چرا گرفتاری ما دور زدن در دايره روش های پوسيده ای است که گرچه مصداق هايش عوض شده است اما در اساس هيچ فرق فارقی نکرده است.

آسيب های عرف

آسيب شناسی عاشورا که می گويم می دانم حوزه وسيع و متنازعی است. هر کسی از تحريف در عاشورا حرف می زند. علما و دين باوران تاريخ شناس می خواهند عاشورا را از پيرايه ها بزدايند تا به اصل بازگردانند و در مقابل متجددان دين گريز عاشورا را تمام عقب افتاده می بينند و می خواهند اصل آن را بردارند! من به اين گروه دوم می پردازم که در اين روزها خودنمايی بيشتری داشته اند و از جمله ميزان سواد و سطح آگاهی و اقدام خود را در اين سيبستان يادگار گذاشته اند. ولی معتقدم که هر دو گروه از تاثيرگذاری فعال بر توده معتقد به عاشورا چنانکه می خواهند ناتوان اند. نه علما می توانند آنچه را خرافه می نامند بالکل از توده بگيرند و نه دين گريزان می توانند در عقايد عاشورايی خللی وارد کنند. قوانين عرف مردم در هر زمينه ای از منطق ديگری تبعيت می کند.

من با گروهی که با دين عناد می ورزند کاری ندارم. اصولا دشمنی منطق گفتگو ندارد. منطق اش جنگ است و بهانه جويی. من به اين اميد حرف می زنم که اگر ذهنی مساله دار شده است توضيحی درخور  بيابد. اميدم اين است که بيشتر کسانی که ايرادی به من گرفته اند از اين گروه اند.


من مخالفت ها را جدی می گيرم و به آن فکر می کنم. موضع من توصيفی است. دعوت به اين يا آن عقيده نيست. دعوت به شناخت و استدلال است و انصاف. جز اين راهی برای شناخت فرهنگمان نيست. پس بهتر است اگر در نقد اين يادداشت چيزی می نويسيد از سر استدلال باشد و شناختی ولو اجمالی. من برای آنچه می نويسم پشتوانه دو دهه کار پژوهشی در تاريخ فرهنگ ايران باستان و ايران اسلامی دارم.

از انتروپولوژی به پاتولوژی

يک مشکل اساسی با کسانی مثل امير که در نظرها به يادداشت در باره عاشورا حمله کرده است اين است که اين دوستان از پايه بحث و روش آن غفلت می کنند و برای نقد بحثی با يک ديد و متد معين از بحثی با يک ديد و متد ديگر شاهد می آورند و در نتيجه چون فکر می کنند مولف آن مسائل واضح را نديده است نقدشان به حمله و اعتراض و هتاکی بدل می شود. من علاقه مند نيستم چشم خود را به هيچ سويه ای از حقيقت ببندم. چنانکه دوست ندارم ببينم کسی ديگر هم يکطرفه به قاضی می رود. بدون دليل و استدلال هم نه من می توانم حرفی را بپذيرم و نه از امير و همفکرانش می توانم چنين انتظاری را داشته باشم. 

به نظرم اگر اصل بر گفتگو ست هميشه بايد دنبال توضيحی برای آنچه محل اختلاف است بگرديم. يک جايی بايد گيری مشکلی وجود داشته باشد. ذهنی که مساله دار شد بايد برای مساله اش جوابی پيدا کند. اما جواب هر سوالی در هر جايی و با هر روشی پيدا نمی شود.

روش کار من در يادداشت عاشورا و فرهنگ ايرانی روشی انتروپولوژيک بود (و نه چنانکه برخی نوشتند متکی به علم کلام!). من از ديدگاه انسان شناختی به تحول و دگرديسی انديشه های کهن ايرانی يا همان کهن-الگوها در داستان عاشورا توجه داشتم. مساله به صورت ساده اين است که چه عوامل انسان شناختی در تداوم مراسم عاشورا در طول قرون موثر بوده است ( دست کم از عهد آل بويه به بعد برای مراسم عاشورا سند هست). اين سوالی پرسيدنی و معتبر است چرا که هيچ تداومی بدون دليل نيست. با خواست اين و آن و حمايت و ترغيب يا منع و تعقيب نمی توان عواملی از اين دست را از تاثيرگذاری بازداشت. آنچه هم آوردم در همين چارچوب قابل فهم است. توضيح همه سويه های بحث در اينجا ناممکن است اما برای اينکه اين نکته را روشن کنم که بسيار چيزها هست که ترغيب يا تعقيب - به معنای مثلا دولتی اش- در آن بی اثر است می توانم بگويم که مثلا رشد طبقه متوسط و رشد انديشه های استقلال زنان از مسائل ساختاری جامعه امروز ايران است که فارغ از اينکه رژيم چه نوع رژيمی باشد ادامه می يابد. برعکس مثلا قصيده سرايی به سبک عنصری و فرخی و امير معزی ديگر به هيچ نوع حمايت و ترغيبی زنده بشو نيست.

در برابر يک بحث انتروپولوژيک فقط می توان بحثی از همان دست طرح کرد. اما من نديدم که جز سه چهار تنی از نظرنويسان کسی به نقد استدلال های من توجه کند و مثلا بگويد بر اساس منطق اسطوره رابطه ای بين عاشورا و سوگ سياوش وجود ندارد و تو بی خود می گويی. در عوض هر چه می بينم استدلال های پاتولوژيک است. يعنی شواهدی که به آسيب شناسی عاشورا اشاره دارد نه به جنبه انسان شناختی/مردم شناختی بحث. به بيان ديگر من هم ممکن است با آنچه کسانی از منظر پاتولوژيک می گويند موافق باشم و در عين حال همچنان بحث خود را معتبر بدانم. تعارضی وجود ندارد. من عاشورا را عريان از آسيب هايی که علما می گويند يا اجتماعيون يا دين گريزان بحث کردم و به عنوان يک فنومن ايرانی. بحث های پاتولوژيک در اين مقام هيچ ارزشی ندارند.

آسيب های آسيب شناسی ما

اما چون می بينم که گويا ما جماعت بيشتر به پاتولوژی عاشورا علاقه منديم فکر می کنم بد نباشد روشن کنيم که چگونه می توان اين پاتولوژی را پاتولوژی کرد. چرا نياز داريم که کاستی های گرايش خود را در کاستی-بينی بررسی کنيم و به اصطلاح آسيب شناسی را آسيب شناسی کنيم؟ پاسخ در آن است که بنا به تجربه، ما هر قدر هم در آسيب شناسی جامعه و فرهنگ خود می کوشيم کمتر نتيجه می گيريم. پس يکبار هم که شده بايد فکر کنيم: عيب کارمان کجاست؟ چرا ما دست خود را پر می کنيم از عيوب خود و فرهنگ خود و باز هم رغبتی نمی انگيزد و کسی را به اصلاح آن عيب ها ترغيب نمی کند؟ و اگر از اين شيوه آسيب شناسی طرفی نمی بنديم نبايد فکر کنيم که چرا بايد بيهوده جان و اعصاب و وقت و عمر خود را صرف کاری و شيوه ای کنيم که سودی ندارد؟ 

آنچه ما می کنيم در بيشتر مواقع عيب جويی است که معمولا منتهی به هتاکی و فحاشی می شود. آيا واقعا فکر می کنيد فحاشی نقد است؟ عيب جويی آسيب شناسی است؟

اما من فرض را بر صحت می گذارم و می گويم باشد آسيب شناسی است. اما "ديدن" آسيب شرايط دارد و  هر ذهن تمرين نکرده ای قادر به "ديدن" آسيب نيست. اما حتی اگر آسيب را هم "ديد" تازه سطح مساله را ديده است. مثل کسی که در خيابانهای نيويورک يا تهران يا دوبی روسپی و معتاد و الکلی ببيند. اما هر کسی با اندک تامل درمی يابد که ديدن آسيب يک چيز است و "تشخيص" دلايل آن چيزی ديگر. وگرنه هر کس که می ديد از دماغ شما خون می ريزد می توانست علت آن را تشخيص دهد و برای شما نسخه درمان بپيچد.

هنر ديدن آسيب و فن تشخيص درمان

درک آسيب اجتماعی وقتی از سطح روسپی و معتاد و مانند آن فراتر رفت و به رفتارهای عرفی و اخلاقی و مذهبی رسيد بسيار پيچيده تر هم می شود. اينجا ديگر هر کسی همان چيزی را که شما مدعی هستيد آسيب است ممکن است آسيب نبيند. پس در قدم اول در همان ادعای "اين آسيب است" با مشکل روبرو می شويد چه رسد به اينکه بخواهيد نسخه درمان آن را هم فورا بپيچيد. اينجا کار باز هم مشکل تر است. زيرا حتی اگر من با شما موافق شدم که "اين آسيب است" ممکن است بر سر تشخيص دليل آن نظر ديگری داشته باشم. از اينجاست که بسياری از به-اصطلاح-تشخيص ها ممکن است خنده دار از کار درآيد. عموما هم اين اتفاق است که به آن "نظر عوام" می گويند. شايعه و حرفهای افواهی و بی سند و ادعاهای غير علمی و تحقيق نشده و غرض های قومی و مذهبی و مانند اينها همه در همين به-اصطلاح-تشخيص ها جا می گيرد. اگر کسی مساله ای مشکلی ذهنی و جدی دارد بايد بداند که مساله داشتن اولين قدم است در راه پاسخ يافتن. بدون کار و کوشش و تحقيق که نمی توان مساله را حل کرد فقط می توان حل شده "پنداشت". 

همينطوری هاست که به نظر اين نوع آسيب شناسان فحاشی روش مناسبی برای برخورد با يک ايده يا نظريه در شناخت پديده و حادثه ای است که آنها نمی پسندند. فحاشی البته آسان است. به همان آسانی باور کردن به آن به-اصطلاح-تشخيص ها. در واقع تناسبی هست بين آسان باوری و تنبلی فکری و اتخاذ راه آسان برای پيشبرد آن باورها! اما اگر اين باشد ديگر چه فرقی می ماند بين فردی خرافی با منتقدی که با قيافه حق به جانب او را از خرافه بر حذر می دارد يا به او تندی می کند؟ هيچ طبيب اهل تشخيصی تندخو نيست. طبيب بر بيمار خود شفقت می ورزد و اعتماد او را بدست می آورد تا نسخه درمان را واقعا بپذيرد. هيچ راهی برای گفتگو جز همدلی کردن نيست.

ايدئولوژی حذف و تعطيل

مشکل تندخويان آن است که درکی ساده از ذهن انسان دارند. يا فکر می کنند ايده فکری حزب سياسی است و با هو و جنجال عقب نشينی می کند. اما هو کردن ممکن است ترس ايجاد کند تا ايده "بيان" نشود. راه حل نيست. فشار و لابی کردن و يار جمع کردن برای رژيم های فکری خاصی معنا و کاربرد دارد که در خدمت قدرت قاهره اند نه در خدمت شناخت حقيقت. اما اين هم در فضای پر-از-امکان ارتباط امروز ناممکن است. روش مناسب سپهر ارتباطی امروز روش ديگری است. اما برای من عبرت آموز است که لحن منتقدان هميشه اعتراضی است. انگار نقد آرام و آهسته و سنجيده غير ممکن است و تنها راه حرف زدن فرياد زدن است! آيا اين نتيجه همان استبدادی نيست که ما ظاهرا داريم از آن می گريزيم؟ فکر می کنيم هر که بلندتر فرياد زد حق به جانب تر است. و البته بلندترين فرياد را هميشه آنکه در نوک هرم پدرسالاری نشسته می تواند زد! اگر آدم دنيای نو هستيم نمی توانيم با همان روش های کهنه حرفمان را پيش ببريم. اين را همين امروز بفهميم بهتر است تا فردا.

آسيب شناسان تندخو از هر جهت همان راه کهنه را می روند. ايدئولوژی آنها ساکت کردن صدای مخالف است. اگر شد با تندی نشد با متهم کردن نشد با هو کردن و مسخره کردن نشد با بايکوت کردن. اين ايدئولوژی حذف است. يا به زبان خودمانی اش چماق! مهم نيست شما طرف عاشورا ييد يا طرف منتقدانش. اصلا اينجا موضوع مهم نيست. شما در هر مساله ای روش واحدی داريد: حذف (با چماق!). نقطه عزيمت شما هم همرنگ کردن همه با خودتان است. در ايدئولوژی حذف جايی برای "ديگری" وجود ندارد. همه من اند و بايد مثل من باشند. تحقيق و بررسی هم لازم نيست. شک کردن و احتياط هم حرام است. پس تفکر تعطيل. همه بايد مثل من فکر کنند و گرنه نام و آبرو و مال و جان شان مباح می شود. همان خانخانی تاريخی ايرانی. با ما بودی خوبی و همه چيز داری با ما نبودی همه چيزت مصادره می شود و خاکسترنشينی بيش نيستی.

ما طوری رفتار می کنيم که گويی حاصل فکر بايد از پيش معلوم باشد. نيست. فکر ماجرا دارد و حادثه است و نتيجه اش غيرقابل پيش بينی. اگر هم معلوم باشد ديگر فکر نيست. بسته ای از جزميات است برای مصرف فردی و گروهی و سياسی. با اين شيوه هيچ مساله ای نه شناخته می شود و نه حل می شود. و ما مدام در همان دايره بسته تکرار روش های بی سرانجام چرخ می زنيم و هرگز برداشتن گامی به پيش برايمان ممکن نمی شود. و متحير می مانيم که: چرا؟ ساده اش اين است که ما علم را بازی تصور می کنيم. همين است که ناخوانده همه مان عالم و صاحب نظريم. ولی واقعيت اين است که هيچ چيز واقعا برايمان جدی نيست تا به آن بينديشيم. و نمی انديشيم. پس مسخره می کنيم دست می اندازيم ادعاهای پوچ و مضحک می کنيم. در فقدان علم و نگاه علمی همه کاری می توان کرد. ولی علم نمی شود. مجهولی را حل نمی کند.

از زنجير و قمه تا ميخ کردن دستان بر صليب

زياده طولانی شد. کوتاه کنم. هنوز در مقدمات و روش بحث کرده ام و به آسيب های عاشورا که می گويند نرسيده ام. شايد وقتی ديگر. شايد همين فردا و يا شايد در عاشورای بعدی. ولی اين را بگويم که اگر عيبی در عاشورا می بينيد کم از آن به خود عاشورا بر می گردد و بيشتر آن يا عيب "ما" ست به عنوان ايرانی که در رفتارهای ديگرمان هم ادامه می يابد و تکرار می شود و يا عيب مشترک است بين همه توده ها از هر ملت و زبان و نژاد و دينی. اين ممکن است از عيب بودن عيب کم نکند ولی دست کم راه فهم آن و يافتن راه حل برای آن و چشم انداز انسانی و انسان شناختی آن را تغيير می دهد. آن تصويرهای شکنجه خود و ميخ کوبيدن بر کف دست مسيحيان معتقد را اگر نديده ايد ببينيد تا تصور بهتری از مساله خود با عاشورا و ادعای خودآزاری در عاشورا پيدا کنيد. يک مساله را که حل کرديم يا درست طرح کرديم حل بقيه آسان خواهد شد. روش واحد است.

در وب:
عکس های راز از عاشورا در ميدان محسنی تهران؛
عکس و مثلا-تحليل:"ميدان محسنی سابقه بسيار بد و آلوده ای از شمع روشن کردن و تجمع دارد"(!) نگاه آسيب شناختی جمهوری اسلامی وار
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/609
نقد و نظر

آقاي جامي آيا نمي خواهيد در مورد آرش ومجتبي چيزي بنويسيد ؟ اينها در حال حاضر از امام حسين مظلوم ترند.
خدا نگهدارتان

Posted by: yaddasht at February 24, 2005 12:56 AM



سيبستان عزيز
بحثهاي سیبستان را دنبال مي کنم...و روش گفتگوها رابه دقت دنبال می کنم؛ خوشحالم از تلاشتان برای فضاسازی قاعده مند برای گفتگو.یعنی امری که پی ریزی آن ،گاه مهمتر از محتوای مباحث می نماید.موفق باشید.در مورد احتمال کج فهمی یا کم فهمی طرفین باید بگویم که فقط باید کار کرد و کار کرد ، نقد کرد و نقدکرد و تحمل ها باید کرد.و چه دوست داشتنی است بستری که خود می گستریم برای آسودن! فضای امن و دور از تشنج د رگفتگو هم وظیفه خود ماست که یا فراهمش می آوریم و همگان از ان بهره مند می شویم و یا فراهم نمی آوریمش و در باتلاق عدم مدارا همگی غرق می شویم...

Posted by: نی لبک at February 23, 2005 11:40 PM



سلام
اگر متن زيادتان را خواندم دروازه اي داشت به وسعت جمله زيبايي كه بر تارك متون درخورتان همي درخشيد و آن اين جمله بود:
من با گروهی که با دين عناد می ورزند کاری ندارم. اصولا دشمنی منطق گفتگو ندارد. منطق اش جنگ است و بهانه جويی. من به اين اميد حرف می زنم که اگر ذهنی مساله دار شده است توضيحی درخور بيابد. اميدم اين است که بيشتر کسانی که ايرادی به من گرفته اند از اين گروه اند.

مخلص مخلصانيم.

Posted by: nasrema at February 23, 2005 1:33 PM



رها جون خيلي ببخشيد
تو كه انقدر نازنيني و قلب لطيفي داري ؟ چرا مياي حرف هاي وحشتناك و فحاشي ها و هتاكي هاي اين جماعت منورالفكر نما و روشن فكر بي پرنسيپ رو ميخوني ناناز؟
نمي بيني اين وسط چه خون و خون ريزيي عزيز؟ اين لشگر كشي سلم و تور رو نمي بيني؟ خداي نكرده تو اين بمبارون يه وخ تيري تركشي چيزي هم نسيب وجود نازنين برگ گل تو بشه؟ نيا عزيزم، براي روح نازك و قلب پر عطوفتت خوب نيست قربون شكل ماهت. ولي خدائي اگه اومدي ديگه خونت پاي خودته ماماني چون من بهت گفتم و ديگه تو رو خدا انقدر ناله وشيون وفغان از لحن خشن اين روشن فكرهاي قلچماق راه ننداز، بابا جون اينا مادر زادي روشن فكر چماق به دستن! اصلاَ نصفشون دكتر سروشه نصف ديگه شون الله كرم!! نيا باباجون، نيا. مگه نديدي دكتر سروش هم بخاطر انصار ديگه مشهد نرفت؟ خوب چي شد؟ هيچي ! ايشالا بعدا خودشون پشيمون ميشن، شما هم حالا چند وقت نيا اينورا چي ميشه؟ هيچي، فقط يه چند وخ كسي ديگه غر نميشنوه ، خودتم يه خورده استراحت ميكني اون روح لطيفت لطيفتر ميشه، هان؟ نظر خودت چيه نازنين؟
خدا نگه دارت - آقا بزرگ

Posted by: آقا بزرگ at February 23, 2005 7:30 AM



پاسخهای بی در و پیکر «بر دلم» می شکند ! این سطح تفکر و اندیشه جماعت به اصطلاح روشن . حالا راحت تر میتوان در یافت که چرا دمکراسی ، آرادی و... پیشرفت اهداء نمیشود ، تزریق نمیشود ، تحمیلی نیز نیست . دستاوری است از طی یک مسیر رشدمشخص اجتماعی و ... که تمامی آنچه که «ما» امروز متحملیم از «روشنفکر اینگونه ای» است که بر «ماست». تاروشنی صبح فردا راه بسیار است. باور کنید تازیانه ای که امروز بر پشت مردم ما ست ، ریسمانش در دستهای خود ماست. اندکی در پاسخ خود تأمل کنید اگر صادق باشید ، ریسمان را رها می کنید ! رحم کنید ما سالهاست که خون میدهیم...

Posted by: Raha at February 23, 2005 6:54 AM



شما متخصص علم حاشيه هستيد. مثل سخنراني چند وقت پيش مهاجراني كه چند ساعت سخنراني كرد و وقت هم كم آورد و آخر سر فقط جملاتي از اين و آن نقل كرد و در پايان هم گفت " طرح سوال كردم!!! ". شما هم مثل او هيچ نگفته حوالت به آينده ميكنيد.

Posted by: l at February 23, 2005 3:36 AM



آقاي جامي عزيز:
اميدوارم كه از گفته هاي من رنجيده خاطر نگرديد، اما شما با نوشتن واژگان غربي بدون استفاده از معادل فارسي و يا حداقل حروف لاتين آن كار را بر بسياري از خوانندگان خود سخت مينمائيد من حتي قادر نبودم معني آنرا از لغت نامه استخراج كنم زيرا املاي آن كلمات بر من نامعلوم بود، اين كه با كلمات نامتعارف و تخصصي مطالب خود را زينت دهيم البته زيبنده عالمي چون شما و رساله اديبانه و خامه زرنگار آنحضرت كه بيشتر به نثر مسجع ميماند ميباشد اما تاسف از انجاست كه خواننده امي چون من قبل از آنكه بخواهد در باره محتوي آن نظر بدهد صادقانه ميگويد كه ندانستن عيب نيست نپرسيدن عيب است و خلاصه كه نفهميدم چه گفتي پدرجان لطفا فارسي بنويس .
موفق و پيروز باشيد

Posted by: بي سواد at February 23, 2005 3:30 AM



اين مطلب را در بلوچ خواندم جالب بود

یزید ابن معاویه رهبر رژیم اسلامیِ زمان خود بود. در آن رژیم هم آیات عظام و علمای گرام عمامه اندر عمامه حضور داشتند. رهبر حکم حکومتی می داد و هاشمی شاهرودی و مرتضوی و سرداران سپاهِ ریز و درشتش اجرا می کردند. رهبر مستضعفان جهان و خلیفه ی مسلمین آن زمان، با استفاده از فتوا، به یک لباس شخصی انگیزه داد تا مخالفِ دگراندیشِ او را بکشد. بعد کمیته ی حقیقت یاب تشکیل داد و پیام تسلیت فرستاد و سوگواری را غلیظ کرد. هزار و چهارصد سال گذشته. در، هنوز بر همان پاشنه می چرخد:
جا دارد سوگوار باشیم.

Posted by: mosolini at February 23, 2005 2:32 AM



دخوجان،
جدا حظ کردم از اين نقد و پرسشگری در وبلاگ ات. کاش همه مدعيان نقد همينطور می نوشتند که سيب عاشورايی هم بياموزد. باری اگر تفصيلی در باب نوروز و عاشورا ندادم از آن است که ماجرا کمی پيچيده است و فرصت شرح نبود می خواستم يادداشتم فهرست وار باشد. همين قدر بگويم که نوروز و عاشورا هر دو به نحوی عيد مرگ است و احترام به ارواح پدران و فروهرها. فهم اين البته نياز به زمينه چينی دارد. اما اگر کسانی با اساطير ايران کار کرده باشند احتمال اين رابطه را بهتر تصديق می کنند.

Posted by: سيبستان at February 22, 2005 5:54 PM



سوسن خانم عزيز،
ممنون از اينکه يادآوری می کنيد در باب انتقاد و مخالفت تحمل داشته باشم. ولی فکر کنم مشکلی با انتقاد نبوده است کمی مشکل با هتاکی و تمسخر و اتهام بوده که آنهم جوابی تا سر حد ممکن روادارانه و آسيب شناسانه گرفته است. من لحن خود را منفی و عصبانی و خصمانه نمی بينم. يکی دو تا طنز و شوخی و بعضی مشکلات دوستان را برجسته کردن بيشتر حکم نمک مطلب را دارد! -بخصوص با مقايسه با آنکه بعضی دوستان شورش را درآوردند. به هر حال از اين مقدار چاشنی نمک در اين نوع متن های به قول شما در-معرض-عموم چاره ای نيست. ولی اميدوارم متن روشن باشد و توصيفی. آخر هم اينکه من با گزاره های کلی شما بر سر مسائل تاريخی که جدا جدا بايد بررسی شود مشکل دارم. از نظر روش شناسی هم بگويم که چون خشونت ذاتی جوامع بشری است نمی توان آن را فقط به اسلام منحصر دانست. گفتم که کمی بايد زاويه ديدمان را عوض کنيم. مسائل بشری يا جهانی را نمی توان موردی و منطقه ای و انحصاری ديد. هر وقت توانستيم در يک چشم انداز جهانی و بشری مساله خشونت در اسلام را طرح کنيم پاسخی متين پيدا می کنيم و الا فلا.

Posted by: سيبستان at February 22, 2005 5:39 PM



سيب عزيز!
در اين موارد تعريضي نوشته ام .
شاد كام باشي
دخو.

Posted by: دخو at February 22, 2005 4:20 PM



دوست عزیز . با سلام . من بعد از مقاله اوّل تو و دیدگاه های متفاوتی که نسبت به آن ارائه شد ، انتظار داشتم که لحن تو ، حداقل ، خصمانه و منفی گر نشود که متأسفانه انتظارم برآورده نشد . امّا با اجازه چند نکته : اوّلا کسی که خودش و عقایدش را عمومی می کند و در معرض عام می گذارد ، نباید فقط انتظار تائید و تحسین داشته باشد بلکه باید به قول معروف پیه انتقاد و مخالفت را هم به تن بمالد . دومّا هر که با دین و صور و اسباب و تشکیلات آن موافق نیست ، لزوما دشمن نیست . همین اصطلاحات و فرهنگ واژگان است که دین و بسیاری از ایدئولوژی ها را بی رنگ و بی لعاب می کند . همین که در استدلال و برهان کوتاه می آورند به حربه ی کفر و دشمنی و الحاد پناه می برند . کسی که مخالف دین است ، کافر و ملحد نیست . فقط انسانی است که عقیده دیگر و دیدگاه متفاوتی نسبت به جهان و تاریخ و اوضاع دارد و اگر مذاهب در طول تاریخ فقط یک لحظه به تحمل عقیده و نظر دیگران اهمیت و ارزش می دادند باور کنید میزان خونریزی ها و خصومت ها و برادر کشی ها چندین برابر کمتر از این بود .نکته دیگر این که شما و دوستان شما که خشونت و عقب افتادگی مراسم عاشورا را به سنّت های باستانی و کهن ایرانی نسبت می دهید آیا در کشورهایی مثل عراق و فلسطین و عربستان و فیلیپین و تایلند و ....هم به این سنّت باستانی ایران حواله می کنید . نه دوست من . اسلام مذهبی است که بر اساس شواهد تاریخی و سنّتی با خشونت و جنگ و خونریزی و یک سو نگری خود رت به کرسی نشانذه است . یک نگاه به شیوه ی به وجود آمدن اسلام - در صدر آن - و مقایسه تاریخی آن با ظهور مسیح و شیوه ی شیوع مسیحیت ، نشان می دهد که کدام یک از این مذاهب با خشونت و خشک نظری و قلع و قمع مخالفان به عنوان دشمنان و مفسدان فی الارض خود را توجیه کرده است . من مسیحی نیستم و خونریزی ها و جنایات مسیحیت را هم در طول قرون کتمان نمی کنم اما شیوه ی اسلام و طرفداران آن هم چندان دست کم ندارد . وقتی که نابودی مجسمه های بودا به دست ظالمان طالبان به یاد می اوریم می بینیم که عقب افتادگی و ضدّ بشر بودن در جامه اسلام چه مصائب و ننگی برپا کرده است . نادیده نماند که پدر و مادر من هم خودشان مثل میلیونها انسان دیگر مسلمان و البته پاک و بی گناه هستند اما هرگز به خاطر تقلید و چاپلوسی و حلوا خوری به دار و دسته سینه زنی و عزاداری نرفتند و تا آن جا که یادم می اید غم و غصه عاشورا و شهادت سرور شهیدشان را در خفا و در خلوت خانه خود به عزا نشستند . یا هو .

Posted by: سوسن at February 22, 2005 4:20 PM



حالا سواى آسيب‌شناسىِ آسيب‌شناسى، به نظرم اين رفتارهای مثلآ «آسيب‌شناختی» را می‌توان با نگاه انسان‌شناختی هم تحليل کرد. و اصلآ به نظرم بايد از اين‌جا شروع کنيم که «آسيب» و «آسيب‌شناسی» يعنی چه؟ و وقتی کسی خود را در مقامِ کشف و درمانِ «آسيب» در رفتارهای يک فرد يا جامعه قرار می‌دهد اين رفتارش چه کارکردِ اجتماعی‌ای دارد و چه رابطه‌ای با تناسباتِ قدرت دارد؟ اولين و اساسی‌ترين مساله‌ی قابل تاملی که من در بعضی پاسخ‌های متنِ قبل می‌بينم اين است که افرادی چه با تندخويی و عصبانيت و چه با نقدِ خردگرايانه و روشن‌فکرانه و مثلآ ابژکتيو می‌خواهند اول رفتاری را به‌عنوانِ «آسيب‌» فرهنگی و اجتماعی و حتی روانی تعريف کنند، و بعد که اين رفتارها «آسيب» و «غير طبيعی» شد، از آن‌ها اعلامِ برائت کنند و بگويند که «من» چنين نيستم و «ما» ايرانی‌های پاک و اصيل و غيرعرب هم چنين نيستيم و اين «آسيب» مرضی‌ست که از جانبِ اجنبی به ما رسيده و بايد از وجودِ پاک و اصيل ما کنده شود. اين مساله به خودیِ خود به نظرم قابل تامل است.

Posted by: عليرضا at February 22, 2005 4:10 PM



اسیب زدن بخود کار درستی نیست . خوشبختانه شیوه های خشن تر را در ایران کمتر شاهدیم!

Posted by: hormoz momayezi at February 22, 2005 1:44 PM



مى بينيد كه آسمون مون هنوز بى ستاره نيست !
آسمان هرگز بى ستاره نخواهد ماند.
يكى از آنها امروز در آسمان "سيبستان" ديده مى شود و ... يكى ديگر فردا با كنار رفتن "ابرهاى سياه" در آسمانى ديگر بيشتر خواهد درخشيد. مهم تعداد ستاره "شايد" نباشد ؛ اما ميزان درخشندگى آن و ضخامت ابرهاى تيره و تارىاست كه مانع رسيدن نورند !
اين است آن "اميدى" كه بايد داد و مىتواند از دل "شكست" ؛ "موفقيت" را تولدى ديگر بخشد.
سرفراز باشيد.

Posted by: raha at February 22, 2005 8:40 AM



سلام / اگر ممکن است، آرش سیگارچی و مجتبی سمیعی نژاد را امروز فراموش نکنید.

Posted by: علی at February 22, 2005 8:16 AM



سلام/مطالب آموزنده اي در وبلاگتان يافتم/با اجازه شما يك لينك در وبلاگم قرار مي دهم/در ضمن خوشحال مي شوم نظراتتان را در مورد نوشتارهايم بدانم/شاد باشيد

Posted by: احمد at February 22, 2005 7:07 AM



مگر کسي نمي‌دانست اين ديوانه‌بازي‌ها در دنياي مسيحي هم رواج دارد؟ اين قرار است چه شناختي به ما از اين موضوع بدهد؟

Posted by: Ali at February 22, 2005 6:36 AM



عکس هایی را هم که لینک داده بودی، دیدم. شاید برخی بد گمانان، بگویند این همه در مانیل و فیلی پینی است که زیاد خود سابقه در دنیای متمدن غربی (کعبه آمال برخی از دوستان) ندارد. تا جایی که شنیده های من به یادم می اورند. نمونه ای از این مراسم هم در اسپانیا برگزار می گردد. گفتم تا اشاره ای باشد و اگر هم اطلاعات جامع تری از آن داری به نوشته ات بیفزایی که برای بعضی از افراد باید نمونه های غربی نشان داد تا که ببینند (و یا که بدانند) خورشیدشان کجاست. تازه اگر آن زمان بخواهند که باور کنند.
بازهم بقای همه آنهایی که راه بر مستدلات عقلانی نبسته اند.

Posted by: سلیمان at February 22, 2005 5:56 AM



نوشته زیبايی بود، گرچه خود گفته بودی که در مقدمات بحثی هستی که می خواهی آن را آسیب شناسی عاشورا بنامی. اما در میانه ی خواندن نوشته ات، چشم به آن عنوانی افتاد که برای عکس امروز سیبستانک ات
انتخاب كرده بودي. ساده، گویا و به تمامی بیان گر کلیت چیزی بود که خواسته بودی بیان کنی.
اجازه بده تا به همین نوشته اکتفا کنم که آن شرح مختصر گویایی بسیار دارد.
باقی بقایت

Posted by: سلیمان at February 22, 2005 5:49 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست