:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: در ستايش آشکارترين هنرها
:: اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی
:: متن مدرن چيست؟
:: تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست
:: آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است
:: جادوی زن و متافيزيک جنسيت
:: ميل کشيدن بر چشم پدران
:: حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان
:: شادی شيخی که خانقاه ندارد
:: راهی به فروتنی
::  تذکره لمن يخشی
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: در چشم و دل من
:: زبان مساله ای شخصی نيست
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: بانوی بهشت ما
:: باز هم حافظه تاريخی
::  خواهر مرگ
::  شرع و عرف
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
February 14, 2005  
عشق فصل محزون انقلاب  
 

بعد از انقلاب چيزهای عجيب اتفاق افتاد در محدود کردن رفتار آدمها. منشا آنها هم اين ايده ساده لوحانه مارکسيستی بود که ادعای ساختن انسان طراز نوين داشت. ايده ای که با ايدئاليسم انقلابی روحانيون در آميخته بود که فکر می کردند بعد از 1400 سال فرصتی برای ساختن انسان انقلابی مسلمان پيدا شده است. چه روزگارانی بود. چه ساده بوديم و چه خطرناک!

از عجيب ترين گرايش ها در انقلاب مذموم شمردن عشق بود. می گويم عجيب و يادم می آيد گفتگوی امروز با دوستان را. می گفتند چرا ما ايرانی ها که عشق سرمايه بزرگ مان است در ادب و عرفان، بايد روز عاشقان را از غربی ها بگيريم. اين يکی را که واقعا می توانيم بگوييم "داريم". چرا بايد از غربی بگيريم.

داريم؟ البته. اما "به ياد نداريم". عشق مان در پستو نهان شد. گم شد. اين همان گم شده است که به ما از راه غرب باز گشته است. هذه بضاعتنا ردت الينا.

ما عشق را گم کرديم. هر وقت خواستيم چيزی بدست آوريم فکر کرديم بايد هر چه داشته ايم را دور بريزيم. آمده بوديم خانه نو، می خواستيم هر چه اسباب خانه کهنه بوده است بسوزانيم. سوختيم. بعد در خانه نو به همانها محتاج افتاديم. ديديم يک روز اين را کم داريم يک روز آن را. بدتر از همه، حيف از آن آلبوم زيبای عکس های قديمی که سوختيم. يادگاری می خواهيم چه کار؟ با خود گفتيم و فکر کرديم ما بايد همه چيز را "از نو" شروع کنيم. حالا دلمان هی تنگ می شود برای يادگاری ها. آدم يادگاری هاش هم مهم است. ما برامان آدم مهم نبود.

انقلاب ما اولين انقلاب جهان نبود. در شوروی و چين هم عشق ممنوع بود. ما دلايل ديگر هم داشتيم. عشق را به نام شهوت نفی می کرديم. نفی شهوت در تاريخ ما سابقه داشت. اينجا تاريخ چيز خوبی بود.


در انقلاب همه چيز برای دولت بود. سينما و مطبوعات و رسانه ها و آموزش و حقوق و قانون و همه و همه چيز. عشق هم استثنا نبود. ما عاشق دولت بوديم و رهبرمان و خدمتگزاران ميهن مان. دولت همه چيز ما بود. حيطه فردی معنی نداشت. عشق فردی معنا نداشت.

عشق به دولت بود که آينده را می ساخت و پرولتاريا می ساخت و انسان نو می ساخت. قلب و مغز و مذهب و عشق ما با دولت آميخته بود. دولت انقلاب همه چيز بود.

دولت انقلاب تماميت خواه بود. همه تماميت خواهان ناب گرايند و پيوريتن. عشق شهوت پرست چگونه می توانست در چنين دولتی مجاز باشد؟ عشق سرکش است و دولت انقلاب می خواست بر "همه چيز" کنترل داشته باشد. عشق مزاحمی جدی و عنصری ناراحت بود. عشق کنترل ناپذير بود. فرد را به فرمان خود در می آورد و از فرمان دولت رها می ساخت. دولت انقلاب اين را خوش نمی داشت. تنها عشق به آرمانهای انقلاب پذيرفتنی بود. اينطور بود که جبهه از عاشقان پر شد. بسيج مدرسه عشق نام گرفت.

عشق انسانی ترين کار آدميزاد است. طبيعی ترين. دولت توتاليتر که به شيوه مکانيکی می انديشد نمی تواند درکی بدون سوء تفاهم از عشق يا هر گرايش "طبيعی" ديگر داشته باشد. به همين دليل است که دولت انقلاب با هر چيز که "طبيعی" دانسته می شد جنگيد. نفس ايدئولوژی "تماميت خواهی" اين را ايجاب می کرد. تفسير عرفانی خاصی را هم که مبتنی بر پالوده گرايی راديکال بود حجت می گرفت و روا می ديد که آنرا بر همه "تحميل" کند.   

انقلاب راهی دراز و ناهموار را طی کرد تا عقل زنگ زده اش عشق را به رسميت بشناسد. اگر شناخته باشد. هيچ عجيب نيست که در قحطسال شناخت بومی عشق و گيجی پذيرفتن يا نپذيرفتن عشق در سياست های فرهنگی، نسل نو عشق را هم مثل ديگر چيزها از دروازه غرب وارد کند.

پذيرفتن هم نيست. دولت در حال عقب نشينی است. از همه آن باورهای ساده لوحانه که داشت. اين يعنی دولت انقلاب مرده است. اما جسدش بر شانه های ما سنگينی می کند و آشوبی در پيرامون مان که در آن ديگر همه چيز به هم ريخته است.

مطرود بودن عشق يکی از محزون ترين فصل های تاريخ معنوی انقلاب ماست. اگر اين انقلاب را خوب بشناسيم خودمان را شناخته ايم. اما گمان ندارم که در بسياری از فصول آن هنوز تامل و تحقيقی کرده باشيم. کسی را می شناسيد که در علم عشق اين سالها کار کرده باشد؟

پس نوشت:

سليمان عزيز، با تو در توصيفی که از عشق می کنی موافق نيستم. ولی گيرم آن باشد که تو می گويی. باز هم ما از عشق محروم نبوده ايم. عشق امروزی مان سرمايه ای پايان ناپذير دارد در ادب ايرانی که براحتی می توانيم اين را به آن پيوند بزنيم يا از آن استخراج کنيم. اگر تصور نظری اش سخت باشد تماشای عملی اش آسان است: ما عشق والنتاينی را هم خواه ناخواه در چارچوب فرهنگ خود می فهميم. همان فرهنگی که من می گويم سرمايه ماست برای بازشناخت عشق.  تو يک کلمه عشق هايی کز پی رنگی بود را می بينی ولی ديوان غزل عاشقانه سعدی و انوری و سنايی و تغزل فرخی و فردوسی را ناديده می گيری يا جنبش مردمگرای غزل اصفهانی را. غزل مانيفست عشق ماست. ولی با اسپيد موافقم که ما خود را در پرتو مدرنيسم بازشناسی می کنيم حتی عشقمان را! من هيچ مخالفتی با اين ندارم. از هر راهی که بشناسيم خوب است!

همسايه جان، من عمدا بر تجربه شوروی و چين دست گذاشتم چون می دانستم که دوستانی ممکن است اين قصه ما را به فقه برگردانند. ولی البته فقه به عنوان سنت خانگی کار ما را سخت تر کرد. ولی فکر می کنم اندازه های فقه را هم سرانجام به ما و به فقيهان نشان داد. تا در اين کارها ديگر فضولی را نپسندند و نپسنديم!

فرزاد عزيز، من عشق را تعريف نکردم چون فکر کردم از تعريف بی نياز است! اما منظورم البته همان معنای اول و عمومی عشق است: کشش زن و مردی به يکديگر. عشق در مفهوم سياسی و ابزاری همان است که انقلاب می پسندد. گفتم که بسيج هم مدرسه عشق می شود. ولی البته در معنا و گستره عشق سخن بسيار است که در اين مقام در آن بحثی نداشتم. در آن مقام -که دوست می دارم روزی از آن گفتگو کنم- عشق اسطرلاب اسرار خداست.

اعتراض و تذکر رها هم درست است به نظرم که ضمیر «ما» می تواند کمی اذیت کند: نه، همگی در این مایی که شما می گویید جمع نیستند. بودند و هستند کسانی از پیکر این «مای» اجتماعی که مثل «ما» فکر نمی کنند ، فراتر از «ما» هستند و ...

قبول دارم که کاربرد "ما" مهم است و می تواند مبهم باشد. من هميشه از تجربه خود می گويم و اگر ما به کار می برم نظر به عموميتی مشترک دارم نه اطلاق. اين "ما" هميشه می تواند چالش آميز باشد. حتی وقتی "شما" آن را به کار ببريد. ارزش ما و محدوده آن هميشه به تعداد افرادی است که با آن احساس اشتراک می کنند. پس "ما" های بزرگ تر داريم و کوچکتر. اگر خود را جزو اين "ما" که من اينجا و آنجا گفته ام می بينيد که هيچ اگر نه "ما" به دو گروه اجتماعی و فکری متعلق ايم. يا در آن مساله خاص خود را متفرد می بينيم. هميشه احتمالات ديگر هم هست. قصد استقصا ندارم. ولی راست بگويم از ريزبينی خوانندگان سيبستان لذت می برم. از اين حلقه "ما"!

در باره روسيه هم فعلا به اين منبع اگر دسترسی داريد مراجعه کنيد؛ از آن کتابها ست که چشم آدم را باز می کند! ولی تنها کتاب در اين زمينه نيست البته:
The Sexual Revolution in Russia, New York: The Free Press, 1995
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/605
نقد و نظر

CHECK THIS OUT!

WWW.IRANCLIP.CO.NR :: BEST IRANIAN WEBSITE FOR ANY KIND OF CLIPS, GALLERIES, IRANIAN MOVES IN FLASH..... AND YOU CAN ALSO DOWNLOAD THEM FOR FREE! FREE!

IRAN CLIP WILL COME ON 20/JULY/2005

Posted by: farzad at June 2, 2005 3:49 PM



جوان ايراني مسخ شده است سري به وبلاگ هاي آن ها كه بزنيد متوجه آزادي آن ها خواهيد شد يا نحوه ي پوشش آقا پسرها ودختر خانم ها

اين ره كه شما مي رويد به تركستان است
پنج شنبه 83/12/13

Posted by: m at March 3, 2005 4:40 PM



سيبستان عزيز سلام.ديروز داستم با خودم فöر ميöردم در مورد برخوردما با پديده هاي بیرون وخارج از تاریخ یا اجتماع خودمان.اینکه آنقدر که ما ا زخودمان می پرسیم که چرا باید مثلا ولنتاین را از خارجی ها بگیریم خود خارجی ها نمی پرسند که چرا اینو از ما اقتباس کردید؟اصلا مساله شون خودی و غیر خودی نیست.چرا زیبایی را نیز باید آلوده به ملک شخصی یا ملی یا مذهبی کرد؟...د رمورد انسان طراز نوین باید بگویم که ریشه اش نه در ایده مارکسیستی که در مذهب خود ماست.چرا که ما با ابرانسان کردن پیغمبران و امامان و زنان آنها در حالیکه انسان بودند، الگویی دست نیافتنی به مردممان القا کرده ایم و کمال گرایی را به تبع منظق سیاه سفیدمان متد زندگی قراردادیم.در حالیکه انسان وقتی انسان می شود که بتواند تجربه کند،خطا کند، تجدید نظر کند.ما این فرصت را با ابرانسان ساختن افراد مقدس مذهبی از افراد عادی گرفتیم.نتیجه اش این شد که شعار های فوق العاده قشنگ بدهیم اما عملمان نقطه مقابل شعارمان باشد.سیبستان عزیز، عشق محصولی انسانی و به شدت مدنی است ،اما مدنیت محصول آزادی انسان است،آزادی او از زیر یوغ ابرانسان د رهر شکلی.عشق تابعی است از مدنیت .عشق در جامعه ما کمرنگ است(گرچه گاه حتی مذموم است) چونکه مدنیت بسیار ضعیفی داریم.مدنیت را شهرسازی و شهر نشینی مراد نمی کنم بل که جریان دریافت انسان از آزادی خویش و ساختن زندگی به دست خویش را منراد می کنم.در ارتباط با عشق و توتالیتاریسم اگر نگاهی به کتابچه دیالکتیک تنهایی اکتاویو پاز بیندازید فکر می کنم بدتان نخواهد آمد.

Posted by: نی لبک at February 15, 2005 3:34 PM



بحث بسيار جالبی را پيش کشيدی. فکر می کنم به بحث بسيار گسترده تری چون رابطه ايدئولوژی و عشق راه بدهد خصوصا ايدئولوژی توتاليتريسم که تم اصلی رمان درخشان 1984 جرج ارول است. عشق ممنوع در سايه برادر بزرگ. تابوئی که جوهره نظام های توتاليتر و بعضا انقلابی بود و حتی می توان گفت که پاشنه آشيل اين نظام ها نيز بود و با فروريختن بسياری از آنها شکسته شد.

Posted by: پرويز at February 15, 2005 12:29 PM



خوشحال مي شوم اگر وقت داشتيد سري به "كمي آزادي" بزنيد و نقدتان را هر چند مختصر بگوييد. قبلا ممنونم.

Posted by: کمی آزادی at February 14, 2005 11:38 PM



به کار بردن همیشگی ضمیر «ما» کمی اذیت ام میکند ، شاید در اشتباه ام ، دلیلش نیز :
نه همگی در این مایی که شما می گویید جمع نیستند.
بودند و هستند کسانی از پیکر این «مای» اجتماعی که مثل «ما» فکر نمی کنند ، فراتر از «ما» هستند و ... اما «ما» را تنها نمیگذارند و تنهاچند گام جلوتر بر میدارند تا ، بدنه جامعه را، پیکره را که متاسفانه در اجتماع ما به خاطر سرکوب و ترور اندیشه و فضای پلیسی دوران قبل و بعد از انقلاب ،که به شور انقلابی رسید اما از شعور و دانش انقلابی بالایی برخوردار نبود ، بالا بکشند و بال وپر پرواز دهند.
فکر میکنم روشنفکر واقعی کسی است که نزدیک به ما می ایستد، در«ما» تکرار نمی شود اما «این ما را» کمک میکند تا اندیشه های نوش را در یابد و دسش را همیشه به سوی او دراز نگاه میدارد ، و پناه میدهد در روح بزرگش هر گاه که نو رسیده ای ، تشنهء اگاهی ... دنبال سر پناهی است.
... و اما سخن از عشق بسیار خوش است : نه طعم عشق بی تعریف اما« ناب و کم یاب» به انقلاب توانست مارا با «طعم و بوی» شیرین از عشقی زمینی آشنا کند ونه عشق زمینی توان ان را است که مرا تا بلندای آن عشق ناب و کم یاب پرواز دهد. بقول انسان بزرگی : بعضی از سالها در زندگی فردی و جمعی ما «جاودانه اند» . سالهایی که ابستن انقلاب بودند و انقلاب 57 را رقم زد های سا ل جاودانه گی تاریخی ما و روزی که عاشق شدیم و یا خواهیم شد روز جاودانه شدن خود.
...
عشق سیبی است شاید
در شبهای یک گرسنگی ممنوع
یا فریادی از تن به خواهش او.
قمار زندگی است شاید در بستر خواب
باختن شرم
آب شدن حجب
قطره
قطره
قطره
در عرقهای دو تن.

خود را باختن
او را یافتن ...
*
عشق است شاید
به آسمان رسیدن
در قطره های باران گریستن
و مهر را با دانه های گندم
در دل خاک کاشتن

عشق
پیچش نیلوفر است بر دار بلند درد
در بدرقه نگاه پر سخن تو
از اشتیاق پر راز و رمزت
برای رفتن در یک شب داغ وبی پایان.
*
عشق شاید گریز از تکرار شبهای «داغ» است
در کنج غربتی سرد
و همیشه در حسرت خاک.
لرزیدن درپناه خورشیدی بیگانه
اگر چه یگانه.
کاویدن «تو» در اسمانی
عاری از هر ستاره!.
*
عشق تصویر صورت بی صورت و خاک اندود تو
در ذهن خسته و گم گشته من.
عشق شرمگینانه غروب خورشید
به یاد گونه های تو
در هنگامه هم آغوشی ات با خاک
در گذر از عشق.
*
پس مرگ خورشید بر دار بلند کوه
غروب چشم های توست؟
حضور تابناک آفتابش
هر صبح
امتداد سالهای باقی ز تو
اما بی حضور تو.
...
عشق وفاداری من
به گام های استوار تو در امتداد مهر !
و جریان خون «جاری» شده تو
در رگها....ی کبو....د زما....ن است.
و ادامه سفر
بر جاده ...های نوین آن
با پاهای من.
...
بیشک
بوی خوش خاک پس از باران امروز
عطر دستهای عاشق توست
در تمنای «فرزانه» آزادی
و گلهای روئیده

Posted by: raha at February 14, 2005 9:07 PM



من نمیدانم تعریف شما از عشق چیست که میگوئید عشق فصل محزون انقلاب بود من فکر میکنم وهم(با تعریف درستش که در کنار حس وعقل معنا مییابد ونه بمعنای اسناد شده به آن در نیهیلیسم) فصل مشترک ادبیات سیاسی و کنش و واکنشها در انقلاب بود وعشق بحد وافری انرا خوراک میداد یعنی عقل که یک فایده اش مخدوش نکردن فضاهاست لااقل در این بعدش یه مرخصی طولانی مدت رفته بود واین همه گیر شده بود هم در انقلابیون هم در مخالفان انها. از معدود گروههائیکه زمانیکه بقول روزنامه نگار منصف (بهنود گرامی) صدا به صدا نمیرسید اوای عقل سر میدادند گروه شادروان بازر گان و خصوصا شخص ایشان بودند والای ندای عشق که چون یک مفهوم کش دار است و کمتر کسی خود را حتی درحال عادی چه برسد در حالت هیجان انقلابی خود را عاری از ان نمیداند که سکه روز بود و در ادبیات سیاسی انوقتها و کمی مبتذلتر در زمان حاضر نقل و نبات است .البته باز هم بگویم نفهمیدم منظور شما از عشق چیست از یک عارف واصل تا مردم عادی همه نه تنها خود را عاشق میدانند سهل است زندگی بی عشق را اصلا زندگی نمیدانند.....

Posted by: farzad at February 14, 2005 4:24 PM



ما به نقطه اي رسيده ایم كه خود را در دنياي مدرن دوباره كشف مي كنيم. به هر مفهوم مدرني كه رسيدیم مي توان در تاريخ و فرهنگ بومي خودمان خويشاوندش را يافت و گفت "هذه بضاعتنا ردت الينا". این برای هضم بهتر مدرنیته مفید به نظر می رسد. اما اگر بخواهيم منصفانه قضاوت كنيم نظر سليمان كاملاَ درست به نظر مي رسد. چرا كه عشق مورد نظر روز والنتاين كاملاَ مقابل عشق مورد نظر عشق ادبيات عرفاني ما است كه در فرهنگ اجتماعي ما چندان مورد التفات نبوده است. هنوز هم در جامعه ايران تابوي عشق زميني كاملاَ شكسته نشده است. البته اگر يك آخوند (هر چند محمد علي ابطحي باشد) در اين رابطه مطلب بنويسد و عشق هاي والنتايني را تبليغ كند، شاید بتوان به آینده امیدوار بود.

Posted by: Espid at February 14, 2005 2:47 PM



Posted by: baz ham raha at February 14, 2005 12:26 PM



منتظر نمان
ابرها
هميشه هستند
گاهي
زندگي را اشك مي ريزند

كنارشان كه زدي
صورت خورشيد را ببوس
گرم مي شوي
عاشق
...

Posted by: sahebdiba at February 14, 2005 12:24 PM



Posted by: raha at February 14, 2005 12:09 PM



قصه ي حسن و محبوبه را از ياد برده ايد؟ داستاني كه شريعتي پسر كوشيد از محبوبه ي متحدين و حسن آلادپوش بسازد: دو دلداده ي انقلابي. بعدها نوشته هايي به همان سبك درآمد از حزب جمهوري اسلامي و باز حسن و محبوبه. و اين بار محبوبه دانش و حسن اجاره دار ... حافظه ياري نمي كند... اما تا همين اواخر نمونه هايي بود و هست . مثل نامه هاي فهيمه به همسر شهيدش كه دست بچه حزب اللهي ها دست به دست مي شد و شايد نخستين هديه وووو ... آن نگاه فقهي نبود كه دست و پاي عشق انقلاب را بست؟ شايد ... نمي دانم

Posted by: همسايه at February 14, 2005 10:49 AM



از منظري ديگر بايد گفت آن زمان كه نوروز و چهارشنبه سوري را ممنوع مي كردند نمي دانستند جوانان بيكار و بي تفريح سراغ ماهواره و ويدئو و ... غيرعلني مي روند كه به جاي قاشق زني هديه والنتاين را تبليغ مي كنند.

Posted by: يك دوست at February 14, 2005 4:54 AM



اینکه بگوییم ما از همان قدیم هم عشق داشته ایم را قبول ندارم. در ادبیات ما آنقدر عشق را بر بالای طاقچه ها نشاندند، که فکر کردیم فقط برای میان همان کتاب هاست. تا کسی هم حرف می زد می گفتند: عشق هایی کز پی رنگی بود، عشق نبود عاقبت ننگی بود.
آنقدر بالا بالاش کردیم که شد عرفان و بعد هم خیلی از مردم عادی که عشق ها و انسانیت شون هم عادی بود، فکر می کردن که کلمه عشق مال از ما بهتران است و آنانی که یاد دارند تا مولوی بخوانند و یا ویس و رامین و ... بلد باشند. برای همین هم ساده می گفتند که "خاطر خواه" شدیم. (به همین سادگی از کلمه عشق برای خودمان تابو ساختیم.) و خب انقلابی که جلودارانش همه دم از چیزهای دیگر می زدند، جایی برای عشق نگذاشتند. مرحوم حاتمی در فیلم سوته دلان از زبان مجید گفته بود: بد بلای یه عاشقیت!!
پس به همین سادگی هم روزی برای عشق نداشتیم که اصلا ما برای تابوهایمان روز نداریم.(بس که در اصطلاح جایگاهشان را رفیع!!!! می دانیم.) ما برای انسانیت هم همین گونه رفتار کردیم. اینها همه بخشی از فرهنگ مان شده،
به همین سادگی، ما که خیلی چیزها را از غرب گرفته ایم. خوب است تا مفهوم روز دوست داشتن را(گفتم مفهوم آن را؟؟!!!) هم بگیریم و سعی کنیم تا این بار ساده تر به دوست داشتن نگاه کنیم و نه از پس کلی شعر و کتاب و چه و چها. فقط از آن بابت که آدم هستیم و ...
بقول یکی از دوستان، خدای عشق همیشه همراهت باشد.

Posted by: سلیمان at February 14, 2005 4:43 AM



این مطلب رو بخون ... من و پنجيك و رست بيف...خیلی جالبه
http://meslemarg.blogspot.com

Posted by: پاییز at February 14, 2005 4:29 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست