:: بازديد از امپراتوری
:: بديل منتقدان افشاری-عطری برای حفظ منافع ايران چيست؟
:: جنگ نرم آمريکا با ايران در راه است
:: ما و تابوی آمريکا
:: دموکراسی استصوابی
:: ايرانی ها نيامدند
:: به هر حالت که بودم با تو بودم ميهن ای ميهن
:: Preemptive Dissent
:: در مفهوم شکست
:: وضعيت بی ستارگی
:: کار ما با صرف مخالفت با حمله آمريکا تمام نيست
:: ضد منجی
:: بهنود، مک نامارا و ساعدی
:: اگر ژاپن در جنگ برنده می شد
:: دموکراسی با سالاد اسلحه
:: نااميدی از جنگ
:: هیسسسسسسس!؟
:: برای حمله نخست بايد توجيه دفاع را تضعيف کرد
:: آمريکا و ما - نسلی که جنگ نمی خواهد
:: ما و آمريکا به روايت وبستان
:: تغيير تدريجی بهترين نوع تغيير است
:: حق تعيين سرنوشت مان را به آمريکا واگذار نکنيم
:: ما، آمريکا و اين لشکر روشنفکران
:: تخيل و فرهنگ آمريکايی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
February 10, 2005  
انقلاب زنی زيبا بود  
 

مثل تصرف کردن يک زن می ماند انقلاب. به هيچ زنی بدون ميزانی از غرور عاشق نمی شوی. غرور از اينکه او را از دست آنهمه خواستار ربوده ای. فاتح شده ای. قديمها عروس را می دزديدند از جلو برادر و خواهر و خواستگاران و رقيبان. در اين حسی غريب هست از فتح. از تخيلی سيراب شده. سيراب شدنی از خود. مغرور به توانايی خويش. اعتماد به نفسی از اينکه خواسته ای و خواسته ات به هدف نشسته است. زن انقلاب خود را به تو تسليم کرده است. ما همه عاشقان بوديم. انقلاب معشوق ما بود. انقلاب زنی بود که ما همگی مردانه برای آن می جنگيديم تا بدستش آوريم.

جنگيدن و به دست آوردن بخش مهمی از زندگی است. دست کم، رانه اساسی برای دستاورهای اساسی است. جنگ هم هميشه برای چيزهای اساسی است. هيچکس بيهوده تن به جنگ نمی دهد. نادرشاه را ترغيب کرده بودند که چنين و چنان کن تا به بهشت روی. گفته بود از سر لجاج و طعن که در اين بهشت که می گوييد جنگ هم هست؟ گفته بودند البته نيست. بهشت جای فراغت است. فراغتی دائمی. نه جنگی نه دغدغه ای. صلح تمام است. بی موجی از بيم دريای هول جنگ. گفته بود: پس جای من آنجا نيست!

ما می خواستيم سری ميان سرها درآوريم. جهان در انقلاب بود و انقلاب اعتبار "بزرگی" بود. ما نمی خواستيم از بزرگی تن زنيم. آنهمه گفتارها و ديگ انقلاب جوشاندن ها و اقدام ها و زندان ها و کتابها ما را سرانجام پر از خواست انقلاب کرد. انقلاب صورت زيبای زنی بود که در نقاشی تخيل ديده بوديم. به اين نقش عاشق شديم. برخاستيم تا اين ماهروی فريبا و دلکش را بدست آوريم و از خود کنيم. ما چندان سرشار از شور اين خواستن شديم که ديگر هيچ چيز جلودار ما نبود. اين شور به ما زندگی می داد. جان می داد. می توانستيم قانع باشيم که روی اين يار دلربا را ساعتی ببينيم و ديگر اگر جهان به پايان رسيده بود راضی بوديم.

پيشگامان انقلاب از قدرت تخيل شگفت انگيزی برخوردار بودند. از مارکس تا شريعتی. از ارانی تا فدائيان خلق. از طالقانی تا خمينی. از اقبال تا بازرگان. از گلسرخی تا مهدی رضايی. از نيما تا فروغ و شاملو. در سپهر انديشه ما ستاره کم نبود. همه آنها چراغ تخيل ما را افروختند و آينده را پيش چشم ما آراستند. ما به آن آينده دل باختيم. پس از انقلاب بی ستاره شديم. کار دست کسانی افتاد که آن را خواب هم نمی ديدند. و ديگر کسی به عشق نينديشيد. ديگر کسی به فتح نينديشيد. چراغ تخيل فرو مرد.


گفتم انقلاب تصرف زن را می ماند. زنی که تمام قلب و عقل و شهوت ما را برانگيخته است. همه چيز ما را در اختيار خود گرفته است. و جز او نمی بينيم و نمی خواهيم و به حرف هيچ ناصح و مشفقی گوش نمی سپاريم. فقط او را می خواهيم و بس. تجربه انقلاب شيرين ترين تجربه همه ما بود. عشقی که اگر هم که سوخت يادش تا ابد با ماست.

بسياری از جذابيت زن از آن است که خواستاران بسيار دارد. زن خود را می آرايد تا بر اين کشتگان خويش بيفزايد. تا از آن ميان او که از همه پای ورز تر است و همه هفتخوان را و حجابها را پشت سر می گذارد به آستان يار برسد به سراپرده او داخل شود و در بستر او تن او را بچشد و تصرف کند. زن گوهر تصرف است. همه تصرف ها زن اند و تنها تن به جنگندگان و شهزادگان می سپارند.

ما در عصری برآمديم که انقلاب محبوب همگان بود. خواستاران داشت انبوه. ما از توفيق در انقلاب سرمست شديم. به چيزی دست يافته بوديم که کمتر کسی به او دست يافته بود.

اگر انقلاب آنهمه خواستار نداشت چيزی نبود که به داشتن بيارزد. همين است رمز آنکه زن وقتی داشته شد و تصرف شد می تواند سقوط کند. تنها هوشمندترين زنان اند که از ديالکتيک جذابيت-در-گرو-خواستار-داشتن در تمام حيات بهره می برند. آنها خوب می دانند که چگونه برانند و چگونه فراخوانند. می دانند که چگونه آتش عاشق خويش تيز کنند و پنهان شوند و به هنگام، تشنگی فرو نشانند از مرد خويش و خويش. اين بازی شيرين.

اکنون چه داريم تا دل ما را ببرد؟ بر حجره کساد موش ها به تکاپويی تمام خانه کرده اند. مذبذب ايم. مثل مردی که می خواهد از بی زنی و بی توفيقی خود را به زنی که خواستاری ندارد دلخوش کند. انقلاب تمام جان ما را تصرف کرده بود پيش از آنکه ما به تصرفش برخيزيم. حال می خواهيم دلمان را خوش کنيم به کودتا. به جنگ. به عجوزه ای بيگانه. حواسمان جمع نمی شود. نيروهامان پراکنده می ماند. انگيزه نداريم. داريم و نداريم. نه! ما عاشق نيستيم. پس به چيزی نمی رسيم.

انقلاب زنی زيبا بود و خواستاران انبوه داشت. دل ما را هم برده بود. حالا گزينه های روبرومان را چگونه انتخاب کنيم که جز سرشکستگی نصيب مان نخواهد کرد؟ جز اختلاف و نزاع و تنش و خستگی بی نهايت. شايد انتقامی باشد اما بی گمان افتخاری نيست. چه افتخاری است که بی افتخار انتخاب کنيم؟ می بينيم که هر چه زور می زنيم باز ته دلمان بيزاريم از اين انتخاب. مثل خوابيدن با روسپی پيری است که عقمان می آورد. ديده ايد که در همه داستانهای هفتخوان هميشه عجوزه ای هست. رمز آن گريزاندن پهلوان است به سوی رودابه ای گردآفريدی تهمينه ای. ما تهمينگان خود را گم کرده ايم. دلخوش داشتن به عجوزگان هم پهلوانی نيست. بی عشق اين کلاه بر سر ما سنگينی می کند. پهلوانانی بی رخش و هفتخوان، کوفته و مانده زير زرهی زنگ زده.

آينده از آن کيست؟ حقيقت آن است که آينده هميشه از آن عشق است. آن خيالی که با تمام وجود بخواهيم. آن زنی که با تمام وجود بخواهيم. آينده زن است. زنی که می خواهد عاشق اش باشيم. و گرنه چهره خواهد پوشيد و دور خواهد شد. بختياری بزرگ است اگر بتوانيم دل به چراغ عشقی تازه روشن کنيم. هر روز در کار عشقی تازه بايد بود. ياری شيرين. اما می توانيم؟ آيا از اين فقر تخيل بيرون می آييم؟ آيا دوباره می توانيم آينده را زنده کنيم و با نقش رنگين خيال آن را ببينيم؟ بهترين راهنمای ما اين است: آنچه با تمام وجود می خواهيم و از داشتن اش جهان به تحسين ما برمی خيزد چيست. همان را بايد انتخاب کرد. هر انتخاب ديگری ناممکن است. بی آينده است.     

پيوندها:
جادوی تخيل، کودک و عروسک
تخيل و فرهنگ آمريکايی
حاشيه ها در غياب متن، نگاهی دوباره به جنبش دانشجويی
عقل سرخ و حکمت خاکستری
جادوی زن و متافيزيک جنسيت

در وب:
نمونه هايی از فقر تخيل در طرح و تحليل (در سطوح و درجات مختلف):
در صورت حمله آمريکا تاسيسات اتمی را زير کوه می بريم
گفتگو با هادی خامنه ای، شرق
مصاحبه رفسنجانی با يو اس ای تو دی
همه اطلاعات هسته ای را يک دانشجو فاش کرد
نامه فواد پاشايی از حزب مشروطه ايران به کاندی رايس

و نمونه هايی از تخيل بالقوه آينده ساز ( در سطوح و درجات مختلف):
انقلاب اسلامی بخشی از تاريخ شده است
شريعت و عقلانيت
وبلاگ، اسلام و سياست ايرانی
آلبوم عکس ضدجنگ
Ever wondered why
اين ليست را شما خودتان ادامه دهيد؛ من آن را به اين پيشنهاد از خواننده ای پای مطلب اخير بهنود ختم می کنم:
سوزوکی: شايد اگر در اقدامی هماهنگ اکثر فرهيختگان گريخته از جور استبداد، به کشور برگردند و هموطنان هم استقبالی پرشور به مانند پيشواز خانم عبادی از ايشان بکنند، حکومت جرات برخورد با آنان را نکند. آمدن و حضور آنها در کشور هم به مثابه خونی تازه در رگهای اصلاح طلبی و مبارزه با استبداد دينی تلقی می شود.
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/603
نقد و نظر

آقا این مصاحبه خوندنی است کامنتش خوندنی تر :
http://www.baztab.com/news/21394.php

Posted by: شریف at February 11, 2005 9:48 PM



... و اینکه روشنفکر فرار نکرد ، او را به زور تیغ شمشیر بر گردنش بیرون کردند . جایی برایش نماند . یا باید «مجانی میمرد» یا باید راه سفری دور ، سخت و نامعلوم را در پیش میگرفت .
در انتظاری سبر از بهاری دگر.
جان را باختن ، گاها ، اصلا سخت نیست اما خود را سپر تهمت کردن ، در نگاهان غریبانه زُِیستن ، در تنهایی مادر شدن ، دنیای پر زرق و برق و ناخواسته بیرون را از پشت پنجره اتاقکی نگریستن ، بغض در گلو ، مهر در دل ، خشم در چهر حبس کردن ،
دست خود را کوتاه دیدن ، پا را بسته و زندگیت را چون کوله باری از فولاد مذاب بر دوشهای زخمی و خسته ات بیوقفه حمل کردن ، بدور از دعاهای مادر ، نگاه پدر ، مهر و محبت خانواده و دوست و فامیل ، ....از تولد و عروسی و سوگواری، محروم ماندن ... خورشید را در آسمان بیگانه کاویدن ، و از سرما لرزیدن در روزهای داغ تابستانش ، سخت بود و هست و خواهد بود .
صحبت من از انانی ست که بزور بیرون شدند با دستی خالی و تنی رنجور و دلی در گرو وطن . و اینکه هر لحظه از این سالهای طاقت فرسای دوری چون پتکی بر وجودشان کوبیده شد . « صحبت از اینان است ».
اصلا چرا باید همه چیز را سیاه دید که نشان بدهیم که مخالفیم و در اپوزیسیون ؟
باور کنید اگر انقلاب نکرده بودیم ، همین انقلابی که اینچنین بی خانمان کرد ، با تمامی نابسامانیهای : خود فروشی ، فقر (مادی) ، نا امنی و .... با وجود اینهمه و هر چیز دیگر ، ما را به لحاظ شعور اجتماعی و سیاسی رشد دا د .
حد اقل شاهد تاریخ خود باشیم برای پیشگیری از تکرار ان . اگر دیگر توان ان را نداریم که راهگشایش گردیم .
بخاطر داریم هنوز که چگونه در صندوقخانه تاریک مادر در زیر نور شمع ،« جنگ و صلح » تولستوی ، یا « ماهی سیاه کوچولو » بهرنگی ، « یک ، جلویش بیهایت صفر » شریعتی ، « دن ارام » ... به سیاهچالها کشاندمان .
زیر نور شمع ! همان نوری که به انقلابمان کشاند ، در فریادی زیبا ، بزرگ و همه گیر از « ازادی زندانی سیاسی !»
فقر سیاسی و اجتماعی بیداد میکرد در دورانی که ایران در اوج شکوفایی اقتصادی خویش بود ...
عزیز از دست دادیم ، نابسامانی نیز بسیار هست ، اصلا غوغا میکند ، اما تمامی ان کشورهای مردم سالاری که امروز حسرتشان را در دل داریم ، یکی دو قرن پیش این بار را بر دوش گرفتند ، این راه را رفتند و این بها را دادند و با دست و پای خونین خویش اشیانه ای از دمکراسی ، ازادی و استقلال برا فراشتند ، تا به مرور زمان به کشوری بزرگ از دمکراسی رسیدند .
باور کنید ؛ به شهادت تاریخشان ، در این مسیر از فحشاو فقر و نابسامانی عبور کردند ، خونها ریخت ... اما هشیار و بیدار شدند و مردم سالار .
بعنوان مثال ، فرانسه امروز ، پنجمین رفرم از جمهوری خود را می گذراند و بزودی با رفرمی دیگر که میخواهند در قانون اساسی شان انجام دهند ، از ششمین جمهوری ، نام میبرند .
متواضع باشیم ، ما اولین تجربه مان از جمهوری ست .
حرامسراهای قاجار ، هنوز دور نیست ، ما خیلی باهوشیم ، از حرامسرا ها .... به این سرعت و شگفتی ، به اشرف ها رسیدن ، به فروغ ،به شیرین عبادی ... به خواهر تو ، مادر من رسیدن ، جای تحسین ، امید ، از برای تلاشی دیگر را دارد .
... اما اینبار بدو ن خونریزی ، بدون بدست خود خواهر و برادر و دوست و رفیق خود را کشتن مذهبی یا غیر مذهبی ، چپ یا راست . زیبا نیست این ؟ دستاورد نیست این ؟
باور کنید اینده ای که در ان ما نیز چون کشورهای مردم سالار ، در رقابتهای بزرگی از دمکراسی ، جا پایی برای خویش باز کنیم ، میتواند دیر و دور نباشد : در کنار هم ، با اندیشه های متفاوت ، لباسهای رنگارنگ ، سرهای باز یا پوشیده .
لحظات لرزانند و حساس اما خورشید همیشه زیر ابر نخواهد ماند ، اگر نه ، مرگ زمین و اسمان است .
ما نیز اشیانه کوچک خود را از دمکراسی ای که جوهری نیست ، به دست بیگانه نیست ، از استحمار مذهبی و از استعمار خارجی به دور خواهد بود ، می سازیم .
و به مرور زمان این اشیانه ، بزرگ و بزرگتر خواهد شد تا انجاییکه به وسعت ایرانی برسد که همه در ان جای داریم ، همه با هر اندیشه ای .
حتی مخالف تو که من باشم و مخالف من که تو باشی .
راه حل چیست ؟
پاسخ در درون است . در دست انهایی که هنوز باور دارندکه مذهب میتواند متعالی باشد ، که « برا ین درخت این چنین تهی از بار شده میتوان دوباره باز زد پیوندی » ، میتوان رل مذهب را فراتر از فاجعه دید .
مذهبی که با حکومت کاری ندارد ، سیاست نخواهد شناخت چرا که معتقد است که سیاست کار متقلبان است و مردم را حسابها با متقلبان .
پاسخ در داخل و در دست انهایی ست که از بی ابرویی مذهب ، در غم اند و در خشم و در اندیشه .

Posted by: رها at February 11, 2005 9:17 PM



دوست گرامي سلام .... در باب آنچه در مورد اين زن عشوه گر ظناز كه كم البته خون نريخت است ميتوان گفت بسيار است . بقول دوستي ميگفت از آنجا كه نام ايران هم نامي مونث است بهتر است براي جلوگيري از حمله ي آمريكا اسم كشورمان را از ( ايران ) به ( مرتضي يا نريمان ) تغيير دهيم تا انديشه تجاوز از سر آن شيطان بزرگ بيفتد ! ... اما چند سوال ؟ به واقع فكر ميكنيد چقدر از مردم هنوز خود را عضوي از يك ملت و كشور بنام ايران ميدانند ؟ چيزي كه بخاطر پايمال شدن حس ملي در زير سايه ي حكومت مطلقه سالها پيش از ميان رفت و تبعيض ها و باندهاي قدرت روح ملت را با فشارهاي مختلف كه كماكان نيز ادامه دارد زخم خورده كردند ... دوم اينكه چرا خردمندان ما ملت را رها كرده اند و خود از بيرون گود چون آقاي بهنود براي ما نسخه ميپچيند و خود را دايه ي دلسوزتر از مادر ميدانند ؟ اصولا ضعف اصلي روشنفكري در ايران همين قافيه باختن در برابر هر فشاري بوده است كه ملت تحمل كرده اند و ماندند و آنها بر نتافتند و رفتند و روزي به عنواني از ديار غريب براي ما تحفه ميفرستند كه هلا بهوش باشيد كه در خطريد ! .... وقتي خود شهامت ماندن نداشتند اينهمه در تاريكي رقصيدن ها چه دردي از ملت دوا كرده است ؟ سه دهه گذشت و اينان گويا هنوز نفهميده اند كه كجا ايستاده اند ؟ ... بله ملت نگرانند نگران قرباني شدن خود و نه مملكت ! نه از اين جهت كه عشقي به اين مرز و بوم ندارند بلكه ازين جهت كه زنده ماندن گاهي در اين مملكت براي انسانهاي عادي و رنج كشيده از غرور ملي حساستر ميشود و نزاع لفظي ميان حكومت داخلي و آمريكا براي آنان نوعي دعواي خصوصي بين اعضاي يك خانواده تصوير شده است كه ملت كوچكترين نقشي در آن نداشته است ! بازگشت آزادي در گرو باور روشنفكران به ملت و اعتماد ملت به روشنفكران است كه متاسفانه سالهاست از ميان رفته است و در عوض اين حكومت گران طلبه بوده اند كه اين سد را شكسته اند و سالها و بلكه قرنهاست در نهاد زندگي مردمي كه ميتوانند سرنوشت خويش را بدست گيرند رسوخ كرده اند ... نكته اي كه روشنفكران هميشه غافل بوده اند و سخن خويش را تنها براي مخاطبيني خاص عنوان كرده اند و قصه همچنان ادامه دارد ....

Posted by: رضا at February 11, 2005 9:57 AM



Dear Sibestan I read your article over and over again,but I could not underestand what and how

Iran revolution was like beautifull woman!!!???may
be I was not ans still I am not intelectual, and I guess 98 % of Iranian are like me not You or

behnoud,Mohajerani,Shamloo,Nima....When you
think how Khomeini could bring Millions of tudeh to

street then you will recognize gape between
Khomeini and tudeh was so close to understand each other but You intelectuals are far away

of tudeh. Thank you

Posted by: Karim at February 11, 2005 8:25 AM



دقيقا همين بود "فتيش کردن قضيه"
راستی من در محضر استاد بيرق علم و ادب بر نيفروخته ام و بسيار خشنودم که به همان يک غلط املايی بسنده کرديد.

Posted by: يه بنده خدا که برايش سؤال پيش امده. at February 11, 2005 3:45 AM



روسو می گويد: انسان آزاد آفريده شده ولی در همه جا در زنجير است. انقلاب هميشه برای رهايی انسان ها از چنگال ظلم و جور است. در دنيا ظلم و جور زياد است ولی بيشتر اوقات شرايط برای انقلاب مهيا نشده. گاهی اوقات اين ظلم و جور به کشتار و نسل کشی منتهی می شود. و گاهی زمانيکه شرايط برای انقلاب ايده آل شود، خواهی نخواهی انقلاب رخ می دهد.
ولی فکر کنم خود شما از اين مباحث به خوبی آگاهی داريد و اين نوشته را بيشتر از سر ذوغ نوشتيد تا خواننده را سر حال بياوريد و به نکته اساسی ديگری که مربوط به ارضای نيازهای بشری جوامع است بپردازيد. اينکه انقلاب را به زن تشابه داده ايد بسيار جالب است. اگر اجازه بدهيد می خواستم برداشت ديگری داشته باشم. به گفته مارکس، دين افيون توده هاست. آنهايی که اهل دين و مذهبند، زمانيکه از همه کس و همه چيز زده می شوند، زمانيکه تمام آمال و آرزوهايشان نقش برآب می شود، در آنگاه به خدا پناه می برند. کسانيکه را که با دين و آيين کاری نيست به دنبال آمال ديگر می روند که يکی از آنها انقلاب است؛ انقلابی می شوند چون به زندگی شان معنا می دهد. درست مثل يک زن خوب که به زندگی يک مرد معنا می دهد. برای بعضی اشخاص اين موضوع حالت مرکزيت پيدا می کند؛ از خواب و خوراک خود می زنند که از زندگی شان چيزی بسازند و به آن معنايی بدهند. و اين احتياج معنوی برايشان بصورت يک بت در می آيد. دوباره می توان اينرا به يک زن تشبيه کرد. معمولاً چنين اشخاصی بهترين انقلابيونند.

Posted by: جهانگير at February 10, 2005 10:35 PM



مهدی عزیز،
فرصت زیادی برای نوشتن ندارم اما جواب سؤالت را کوتاه می دهم: انقلاب برای من ده ساله هم شور بود هم شعار. اخراج شدن از کلاس بود و هسته های مطالعلاتی. عاشق شدن هم بود. عاشق معلمی که به جای زبان انگلیسی از حقه های عمو سام می گفت و از دانشگاه خودش برایم پستر های صمد و چگوارا می آورد… عاشق کوچه ای که در آن روی زمین کتاب و روزنامه می فروختیم که "خلقی" باشیم. اما نوستالژی انقلاب همین است: زیبا سازی و شيء سازی و جایگزین کردن. انتقاد من هم به گفته ات همین است: شیء سازی زن و فتیش کردن او (ببخش که فارسی فتیش را نمی دانم… چه من شود؟) باید بروم ولی اگر فرصتی بود و مایل بودی دوست دارم بیشتر در موردش صحبت کنیم.

Posted by: sima at February 10, 2005 10:24 PM



سيمای عزيز،
برای من عشق و زن گره خورده اند. هر جا عشق هست صورتی از زن هست حتی اگر موضوع آن عشق زن نباشد. چرا نگران ايد که انقلاب زن باشد؟ انقلاب می تواند صدها تعبير داشته باشد. من آن را از نگاه خود که ديدی مردانه به جهان است می نگرم. اين امکان را هم ندارم که از اين قالب مردی بيرون بروم تا حس يک زن را بشناسم. گرچه به خوانده و تجربه چيزهايی می دانم و اين هم که نيمی از ما زن است و نيمی مرد تا بتوانيم هم را بجا آوريم درک می کنم و قبول دارم. کاش تو هم می توانستی بگويی برای تو انقلاب چه بود. يا اگر در انقلاب شرکت نداشته ای و جوانتر از آن بوده ای که انقلاب را به ياد آوری از زبان زنان انقلاب چه شنيده ای؟

به عبارت ديگر خوشحال می شوم کسی از ميان زنان که هنوز از ياد انقلاب لذت می برد و در روزهای انقلاب به آتش شور و شوق آن سوخته است از همين منظر عشق به من بگويد که او چگونه عشقی را تجربه می کرده است. اين صندوق سر به مهری است برای من. شايد انقلاب برای آنها مادر بود. نمی دانم اما برای من يقينی است که انقلاب گوهر زنانه دارد. چرا که زن مظهر تخيل است و گوهر تصرف. نگاهی به ادب و غزل و عرفان ما اين را ثابت می کند. يا در اسطوره شناسی داستان حوا. نام ديگر اين يادداشت من در باب انقلاب می توانست اين باشد: تخيل و انقلاب.

من هنوز و همچنان و هميشه به عشقی که به انقلاب ورزيدم بازمی گردم و به آن يار گمشده خود می انديشم. تو بگو اگر بخواهی ياد يار گمشده کنی چگونه او را به ياد می آوری؟ برای من انقلاب زنی زيبا بود. راستش زبان فارسی امکان ديگری به من نمی دهد تا حس خود را بيان کنم مگر همين که گفتم. زن بود يعنی خواستنی بود. ولی توضيح نالازم است که بگويم عشق من عمومی است و مانع عشق ديگران و تعبير ديگران نيست. دو يادداشت قبلی من را هم در همين کامنتها ببين بعد بنويس. منتظرم.

Posted by: سيبستان at February 10, 2005 9:13 PM




بار اول که این تشبیه بین زن و انقلاب را خواندم از نوشتن پاسخی در جا خودداری کردم تا دوباره بخوانم و عمیق تر. با وجود اینکه با قلب مطلب موافقم، آنچه مرا آزار می دهد استفاده ازمقوله "زن" در این مطلب است. مسلمآ در گفتمان است که معنا تولید و بازتولید می شود. اگر به ذاتی نبودن معنا معتقد باشیم می توانیم به این توافق برسیم که "زن" پیش از گفتمان نیست و معنای آن جدا از گفتمان هایی غالب همچون دگر جنس سازی تمایل نمی باشد. بحث شما در قالب گفتمان های پدر سالار حد اقل بردو فرض نهاده شده: 1. جنسیت فقط در محدوده دگرجنسگرایی تعریف شده و طبیعی فرض می شود 2. سوژه های تاریخ فقط مردان فرض شده اند و بس.

مخاطب شما فقط مردان دگرجنسگراهستند. در این گفتمان زن نقشی جز تحریک این سوژه ها ندارد و یا مرد را تباه می کند و یا خوشبخت. اما این طریقه اراءه و این تشبیه نقش فعال زنان را در تاریخ ایران به کل پاک می کند. اگربر طبق استدلال شما انقلاب را به زنی محرک تشبیه کنیم، انگیزه زنانی که نقشی فعال در انقلاب داشتند در کجا می گنجد؟ اصلآ آنان را در این بازسازی تاریخ می بینید؟
برای زنانی که در طی انقلاب برای پیشرفت هدف از حقوق خود چشم پوشیدند و با تمام قوا مبارزه کردند، نفی حقوقشان پس از انقلاب سیلی محکمی بود. این تشبیه هم یاد آور و هم تکرار آن سیلی است. نوشته تان این ترس را در من تازه می کند که آیا اءتلاف ها یه سیلی دیگری ختم خواهد شد؟ نقش زنان در آینده ای که روشنفکران ایرانی در سر دارند چیست ؟
شاید من از داستان های پهلوانی مردان خسته ام. شاید دیگر از تهمینه بودن و عجوزه بودن خسته ام. شاید از روسپی بودن و سر به زیر بودن خسته ام... شاید هم هیچوقت هیچکدام نبوده ام.

Posted by: sima at February 10, 2005 8:24 PM



دوستان :
سری به سایت قاصدک « http://shargi.blogspot.com» بزنید تا تصوری از این زنانی که اینچنین زیبا منقلب می کنند و انقلاب ، را اگر از نزدیک ندیدهاید ، حداقل در عکسی تاریخی و جاودان نظاره کنید . به پیشکاهشان سز تعظیم داریم. و البته آنان از تمامی عقاید ، برخاسته اند ... انجا که انسانها صالح اند : همه از اعضای یک پیکریم .

Posted by: doust at February 10, 2005 7:45 PM



ای بنده خدا من جايی به زن ندادم جايی که زن در تاريخ ما دارد را بازشناسی و تاکيد کردم. ضمنا: تهوع درست است نه تهوه.

Posted by: سيبستان at February 10, 2005 6:03 PM



همين تفکر الهه بودن و جای خدا نشستن زن است که حال مرا بهم ميزند. زن هم آدم است، آدم! ميدانيد يعنی چه؟ آدم مثل خود شما.
که چه اینقدر به زن جلوه روحانی می دهيد؟ که اندازه قدرت خود را نشان دهيد ؟
این قدرتی که به زن ميدهيد از سر دلسوزی است که حال من را به هم ميزند، يا نه از سر قدرت کاذبی است که قدرت مردانتان به شما داده است، اکنون ميخواهيد
کمی زن را در آن قدرت سهيم کنيد تا قدرت شما را به خوبی نشان دهد!
يا از سر خنده تمسخر آميزی است که می دانيد این همه فخر، این همه غرور راه به جايی نميبرد و آخر در دام مرد گرفتار می شود. این حال مرا بهم ميزند.
این همانيست که ضعف را هميشه به پای زن گره زده است که هر چه بکنی آخر گرفتاری!
برای شما جذاب و دلرباست برای من تهوه آور.
این افسانه هميشگی، افسانه ضعف زنان است. این همان طعمه ای است که بر پای زنان نازک دل برپا ميکنيد
و معراج بهشت به او قول می دهيد و در دل به غرور و فخر زن می خنديد. این تفکر شما زن را گوسفند ميپندارد منتهی يک گوسفند روحانی!
دسته اي ديگر خر. برای دسته دوم احترام بيشتری قايلم زيرا که خر صد شرف دارد به گوسفند.

آن انقلابی که به دست می آيد را زن ميخوانيد اما آن انقلابی که همه در حسرتش خواهند ماند را پس چه خواهيد خواند! بگذار من بگويم حتماً نامش مرد خواهد بود، آری در تصور شما زن آنقدر ها هم دست نيافتنی نيست.

Posted by: يه بنده خدا که برايش سؤال پيش امده. at February 10, 2005 5:11 PM



اين زنی است بی پيرايه آرايش و ابزار انگاری. زنی مثل حوا عريان و به-خود. افسوس می خورم اگر زن را چنين نديده باشيد تا هنوز. اين زنی است که ادب و فرهنگ و قصه های شهرزاد ما را زينت داده است و اصلا ساخته و روايت کرده است زنی که در صورت مثالی "يار" در عرفان ما جاودانه شده و در جای خدا نشسته است. من از آينده چون زن و انقلاب چون زن حرف می زنم. اين زنی ديگر است فراسوی نيک و بد و حرف و گمان فيمينيستی و ضدفيمينيستی.

Posted by: سيبستان at February 10, 2005 4:18 PM



سلام / مطلب قشنگی ست / اما این مثال "زن" / با این نگاه! / کمی آزار می دهد / انگاری که وسیله ای یا جنسی که در فروشگاهی گذاشته اند / و آرایش و پیرایشی که دارد برای "خواستگاران" / و "ما" / که انگاری اربابان مطلق که اجازه داریم "انتخابش کنیم" / شاید هم که با یک بار خواندن سرسری گرفته ام!

Posted by: علي at February 10, 2005 3:59 PM



... كه ياد زيبا و جاودانه تمامی ... آنان که نام بردید ما را در بدست اوردن آن کیمیای سعادتی که همانا آزادی، استقلال ، و دمکراسی می نامیمش ، بی وقفه ، همراهیمان کند .
در عمق تصویر تابلو ی تاریخ مبارزاتی این دوره از مردم ما، تابلویی که آنان خود الهام گرش بودند ، نگاهشان زنده و جاوید ، برما خیره خواهد ماند...
انقلاب 57 متعالی و برحق بود و این خود ضامن رسیدن به ...خواسته هایمان ... خواهد شد .
اگر چه دیر یا دور !!! . اما حتمی .
سقراط می گوید : ای بسا ماجرا هایی که شر می پنداریم ، اما در ذات خود « خیر » را به ارمغان دارند ...
همه چیز اعتباری ست هم آن پیروزی و هم امروز .
تنها قدر مطلق ، ارزشی ست که برایش در تلاشیم .

سر فراز باشیم .

Posted by: sara at February 10, 2005 2:18 PM



سلام .
فقط دعا کنید که دست خانمهای فمینیست به شما نرسد!
خدانگهدار

Posted by: مانی ب at February 10, 2005 1:46 PM



ما غالبا ميدانيم چيو نميخوايم كه انهم گاهي نه تا دليل احساسي واسش داريم با دو تا دليل قابل خدشه كه تنه به تنه توجيه ميزنه سريع هم ميخايم به هر هدف ولو احمقانه اي برسيم همه چيزم با هم برسيم همه هم برامان كف بزنند ودنبال منافع ما هم تازه باشند چند تا ادم حسابي هم كه داشتيم و داريم قدر نميدونيم يه مذهب مظلوم را به همراه عمامه مرحوم خميني و كراوات مرحوم بازرگان و شريعتي وحنيف تزاد وسبيل خسرو روزبه و... راگذاشتيم وسط هر غلطي ميخايم دورش ميكنيم هم حكومتيها هم اپوزيسيون . واقع بيني صداقت و صراحت و وایثار و تواضع پيامبر و علي گونه و در مراتب پاينتر ...گونه چاره كار است غصه و غم و حرفهاي خاله زني و نوستالژي واميد به ديگران بستن جز دور خود چرخيدن ودر حماقت و وهم و خيال زيستن هيچ نتيجه اي ندارد خلاصه گفتگو اداب درويشي نبود - ورنه با تو گفتگوها داشتيم.البته سايت شما و مطالبتان خيلي متقن و پخته است تبريك ميگم و عذر از روده درازي.خواسسی یه میل بزن.

Posted by: farzad at February 10, 2005 1:38 PM



سلام
ما چقدر شبيه هميم. هر دو نيچه اي هستيم. مگه نه؟

Posted by: میثم at February 10, 2005 12:35 PM



قلچماق ها همانها هستند که حالا قرار است با هواپيماهای آمريکا بيايند اسم ديگرشان گاوچران است!! اگر زن زيبای انقلاب با ما اين کرد حساب کن قلچماق ها با شما چه خواهند کرد؟!!!

Posted by: بهار at February 10, 2005 11:56 AM



شانس آورديم انقلاب زني زيبا بود و با ما اينكار را كرد!
اگر مردي قلچماق بود چه مي كرد!!

Posted by: پاییز at February 10, 2005 10:44 AM


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست