:: بازديد از امپراتوری
:: بديل منتقدان افشاری-عطری برای حفظ منافع ايران چيست؟
:: جنگ نرم آمريکا با ايران در راه است
:: ما و تابوی آمريکا
:: دموکراسی استصوابی
:: ايرانی ها نيامدند
:: به هر حالت که بودم با تو بودم ميهن ای ميهن
:: Preemptive Dissent
:: در مفهوم شکست
:: وضعيت بی ستارگی
:: انقلاب زنی زيبا بود
:: کار ما با صرف مخالفت با حمله آمريکا تمام نيست
:: بهنود، مک نامارا و ساعدی
:: اگر ژاپن در جنگ برنده می شد
:: دموکراسی با سالاد اسلحه
:: نااميدی از جنگ
:: هیسسسسسسس!؟
:: برای حمله نخست بايد توجيه دفاع را تضعيف کرد
:: آمريکا و ما - نسلی که جنگ نمی خواهد
:: ما و آمريکا به روايت وبستان
:: تغيير تدريجی بهترين نوع تغيير است
:: حق تعيين سرنوشت مان را به آمريکا واگذار نکنيم
:: ما، آمريکا و اين لشکر روشنفکران
:: تخيل و فرهنگ آمريکايی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
February 5, 2005  
ضد منجی  
 

ما ايرانی ها هميشه دنبال بهشت ايم. هميشه دنبال منجی و موعوديم. از تاريخ نزديک اگر بگويم وقتی انقلاب شد ما در چهره آيت الله خمينی يک موعود الهی را ديديم. حتی خوب يادم است که چگونه شعرهای  پيشگويانه ای به نام شاه نعمت الله ولی دست به دست و دهان به دهان می گشت تا تاييدی باشد بر حقانيت موعود ما و منجی تازه ما. ما با هر موعودی در تصور به دست آوردن بهشت ايم. زمانی برای پايان رنج هامان. زمانی برای آغاز يک زندگی بی دغدغه. آرام و تن آُسايانه. درست مثل بهشت. ما مردم هيچ فرق نکرده ايم چه آن زمان که سنتی بوديم چه بعد که به راه تجدد و مدرنيته افتاديم چه حالا که ادعاهای پست مدرن داريم! ما در عمق جان مذهبی های عهد زرتشت ايم و مانی و محمد و مهدی. اعتقاد به موعود چنان در جان ما نشسته است که ناخودآگاه هر که کله کج نهاد و تند نشست عاشق اش می شويم و برای رسيدن به بهشتی که خيال می کنيم يا چه بسا وعده مان می دهد سر و دست می شکنيم.  

آخرين منجی مان خاتمی بود. همه آرزوهامان را بر سر او بار کرديم. همه مان با هم از سياستمدار تا روزنامه نگار و دانشجو و زن و مرد. همه مان بهشتی را طلب می کرديم که عطای آسمان باشد و ناگهان زندگی ما را زير و رو کند. لاتاری سياسی می خواستيم تا يکشبه از هيچ به همه چيز برسيم. نمی شد و نشد. هنوز هم در فکر يکشبه عالم شدن و پولدار شدن و آيت الله و سردار شدن و نويسنده و شاعر و فيلمساز و روشنفکر شدن ايم. ما آرزومند پرش های بلنديم. ديرتر از همه آمده ايم و زودتر از همه می خواهيم برسيم. شتابناک و سرسان ايم. ساز و کار اجتماعی را نياموخته ايم. چيزی از "کسب" در مقابل "عطا" نفهميديم. در هنوز بر همان پاشنه می چرخد که چند هزاره است چرخيده. حالا داريم خود را برای استقبال از منجی ديگری آماده می کنيم: رهبر رهبران جهان کينگ آف کينگز جورج بوش دوم که اتفاقا سخت باورش هم شده که منجی جهان است و ماموريتی الهی دارد. منجی ما هم شده است. می خواهد در کنار ما بايستد.


نه بهشت بد است نه موعود. قصه اين نيست. قصه آن است که "ما" جماعت ايرانی بد جوری همه چيز را از "عطا"ی الهی می خواهيم. با زحمت کشيدن و ساختن و انباشتن و "کسب" بيگانه ايم. منجی ما يک روز عرب نام دارد يک روز ابومسلم که از دست عربان نجاتمان دهد. منجی ما يک روز اسکندر است و يک روز ارشک تا از اسکندريان نجاتمان دهد. يک روز دل به خليفه می بنديم يک روز دل به مغول می دهيم. يک روز انگليس يک روز ديگر روس. يک روز ضد آمريکايی می شويم و رهبرمان خمينی است و ديگر روز به خيال خود آمريکايی می شويم و در انتظار منجيانی می نشينيم که کلاه آهنی دارند و عينک دودی و هر نوع سلاحی برای کوبيدن دشمن خانگی تا-ديروز-دوست در انبان دارند. ما مثل قوم بنی اسرائيل ايم. که حاضر نبودند خود حرکتی بکنند و به موسی می گفتند تو با خدای خود برو و سينا را فتح کن. ما به دنبال می آييم. فردا از خواب بيدار می شويم و می بينيم که عصر منجيان گذشته است. اما شايد اين بار برای اولين بار هم که شده پيش از آنکه دير شود از اين خواب های طلايی دست برداريم. 

من بی گمان ام که ما را نه فلسفه غرب نجات می دهد و نه بحث های بی سرانجام روشنفکران نه شباهت يافتن به غربيان. جان ما از انديشه به عطا در عذاب است. تا به کسب نينديشيم تا به عهد جديد کسب وارد نشده باشيم تا به ترک اوهام رسولان سرشکسته نگفته باشيم نه وارد عصر جديد می شويم و نه جايی در جهان نو خواهيم داشت. خوب است نظر کنيم که به جای همه بهشت هايی که به ما وعده دادند و خود به خويشتن وعده داديم چه حاصل مان شد جز دوزخی که در آن می سوزيم. عجيب نيست که بار ديگر به تصور بهشت موهوم ديگری می خواهيم خود را به دوزخ تازه ای دراندازيم؟ عجيب نيست که ما مردم مدام از اين در به در ديگر می رويم تا بهشت خود را بيابيم و هر بار دوزخ تازه ای برای خود می سازيم؟

و هر نسلی به دوزخی حرام می شود. و هر بار ما به سال صفر بازمی گرديم. ما مردم تاريخ نداريم. نه در کتاب که در جانمان تاريخ خفته است. صندوقچه کهنه بيکاره ای است در ياوه ترين گوشه خانه ذهن مان افتاده. ما هنوز مثل شاهان باستان که وقتی به تخت می نشستند تاريخ را از خود شروع می کردند و از سال اول انوشروان و سال دوم شاپور و سال سوم اميرک اينجا و سلطانک آنجا سخن می گفتند در هر نسلی به سال صفر باز می گرديم. هر چه پيش از ما تجربه شده و انباشته شده و سرمايه شده به هيچ می گيريم و مثل آب کثيف تشت رختشويی که ديگر به کاری نيايد بيرون می ريزيم. ما مردم سزاوار هولناک ترين سرنوشت هاييم که چون عقوبتی بر سر ما نازل شود. ما که چنين بی محابا به استقبال دشمن می رويم و می گوييم چيزی برای از دست دادن نداريم. درست است ما هرگز هيچ چيز نداريم که نگران از دست دادنش باشيم. زيرا که ما هرگز واقعا چيزی نساخته ايم که از دست دادنش دلمان را بلرزاند. ما فقيران ايم. محتاج عطا. محتاج آنکه دست ما بگيرند. ما مردمی هستيم با ادعاهای عجيب که اين و آن داريم و ساخته ايم يا از خود کرده ايم. اما اينکه بآسانی رضا می دهيم که همه چيز را قمار کنيم و ساده لوحانه از دست بدهيم خود روشن ترين نشان است از اينکه خود را در عمق جان هيچمدار باور کرده ايم. تنها چيزی که نياموخته ايم فروتنی است. گوشمان به خاک چسبيده که کی صدای سم اسبان منجی موعود می رسد و دهانمان پر از ادعاهای شگفت. 

پيوند: نا اميدی از جنگ

چهره منجيان ما:

آزادی در بهشت آزادی،
فرنگوپوليس
آمريکا در کنار مردم ايران چگونه می ايستد؟ عليرضا دوستدار
بحران فريب در رسانه های بهشت،
لوموند ديپلماتيک
   
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

وب لوگ نويس عزيز،
من با ايده تو کاملا موافقم. اينکه "آنچه هستيم" را کارمايه طرح و تحليل کنيم. واقع نگری مهمی در اين ايده هست. در عين حال خصيصه های ما مردم همزمان بايد با بحث آشکار شود -تا بدانيم چنين خصيصه ای را داريم- و نقد شود تا کاربردش آگاهانه باشد يا بتوان آن را مديريت کرد. آشکار کردن به معنای نفی کردن نيست. چنانکه نقد کردن هم به معنای نفی کردن نيست. شناخت و مديريت آن مطرح است. تا مساله زير انبوهی از مفاهيم بيگانه گم نشود. در واقع يکی از کارهای ما همين است که خصيصه های ملی و تاريخی خود را بجوييم و بر آفتاب اندازيم تا در آن بحث عمومی صورت گيرد. ما فرانسوی و آلمانی و آمريکايی و ژاپنی نيستيم. ما ايرانی هستيم. شناخت خصيصه های تاريخی مان که هنوز فعال است کمک می کند تا نقاب بيگانه-وشی را از چهره برداريم و خود را همچون ايرانی بجا آوريم. و سرانجام اينکه خوب است تو طرح خود را در اين "ديدن ديگر" بنويسی و آن را از صرف يک ايده بودن درآوری.

Posted by: سيبستان at February 9, 2005 11:50 AM



سيبستان عزيز.
بياييم حالا حداقل براي يك چند روزي از اين زاويه بنگريم: درست است كه از زمان ساساني‌ها به بعد هميشه به دنبال منجي مي‌گرديم. و اين منجي گاه بيگانه بوده است؛ درست است كه شنبه روز اول تاريخ ما است و هر هفته اين تاريخ تكرار مي‌شود ـ بازگشت ابدي همان ـ ، همه‌ي حرف‌هايي كه در اين يادداشت زده‌ايد درست.
حالا اگر اين سيستم حداقل دوهزار سال كار كرده، نمي‌شود يك جورهايي روي همين سيستم برنامه‌ريزي و عمل كرد؟ مثلن بياييم و مزيت‌هاي منجي‌طلبي و بي‌نظمي و بي‌تاريخي را براي كار خودمان پيدا كنيم. ببينيد، براي مثال، بانك‌ها ديگر فهميده‌اند كه ايراني‌ها دنبال جايزه‌هاي پنج‌هزار توماني نيستند، براي همين يك جايزه‌ي بزرگ گذاشته‌اند و خلاص. آنها مزيت‌هاي همين چيزي كه ما عيب مي‌دانيم را شناخته‌اند. در حوزه سياست و فرهنگ هم كم‌كم (نسل جديد) كساني كه اين سوار همين سيستم مي‌شوند كم‌كم پيدا مي‌شوند.
حالا نياز به يك نظريه‌اي داريم كه با ديدي اخلاقي (اخلاق به معناي راديكال كلمه) مزيت‌هاي همين سيستم را بيابد.

Posted by: وب‌لوگ at February 8, 2005 8:51 AM



مطلبی که عنوان کرديد عين حقيقت است. عده ای از هموطنان عزير هم که بعد از انقلاب راهی فرنگ شدند و در لس آنجلس سکنی گزيدند، چشم اميد به ناجی دوخته اند که برای آنها آمريکاست. اين آقايان که نزديک به سه دهه در فرنگستان نشسته اند و با خاطراتشان از تهران و قيطريه و زعفرانيه و کاباره باکارا و قصر يخ و کلوب پرسپوليس و غيره زندگی می کنند، در انتظار يک «ناجی» هستند که کشور را از دست ملايان رها کرده، تمام مايملک از دست رفته شان را برگردانده و آنها را به خانه هايشان در نقاطی که در بالا ذکر شد برگرداند. ترجيح می دهند که اين ناجی از دودمان پهلوی باشد ولی هرچه آمريکا صلاح بداند همانست. پس تفاوتی نمی کند چه باشيم و از کدام طبقه باشيم. بجای اينکه خودمان سعی کنيم کاری کنيم تا از اين منجلابی که هستيم خلاص شويم، همه منتظر «ناجي» هستيم، حالا اين ناجی می خواهد مصدق باشد يا خمينی يا خاتمی يا رضا پهلوی. آنوقت هم که از همه دل می بريم و اميدمان از همه مأيوس می شود و به خدا پناه می بريم، منتظر «مهدی» می شويم که با آمدنش همه زشتی ها را به پاکی مبدل کند.

Posted by: جهانگير at February 8, 2005 3:46 AM



سلام . ايميل شما چيست . اگر مايل باشيد از نظرات همديگر ووبلاگهامون مطلع شويم .

Posted by: sina at February 7, 2005 6:57 PM



سيب گرامي!
من و پست مدرنيسم؟ مرا كه مي شناسي شراب كهنه مي خورم. مگر اشعري جماعت هم پست مدرن ميشوند كه من بشوم؟ حديث ديگران را آپ ديت كردم. در همين باره است.
اينجا برفي مي آيد به غايت سنگين و زيبا و سپيد. مي نشيند روي همه چيز و يك دست مي كند زمين را ولي نه زمين نه شاخه با برف تغيير نمي كند.
من عاشق برفم ولي حواسم به زير پايم هم هست.
شبت خوش عزيز.

Posted by: دخو at February 7, 2005 6:48 PM



جاي بسي شادي است كه ما به همين آگاهي رسيده ايم و آهسته ميفهميم كه "از ماست كه بر ماست". اكنون بايد ديد كه اين آگاهي در-حال-شكل-گرفتن چه تاثيري بر روي رفتار ملي ما خواهد داشت. من اميد كمي به ايرانيان دارم اما اميدوارم كه اشتباه ميكنم.

Posted by: Ramshaad at February 7, 2005 5:53 PM



سلام -
دخو معتقد است باور به توکل، به مأموريت و عطای الهی و انديشه منجی عناصر يک نوع تربيت بخصوص دينی هستند و کسی که سکولار فکر نميکند و لامذهب نيست، نميتواند مخالف انديشه منجی باشد. ميگويد: جبر دين خود آدمهايی را تربيت ميکند! ما با چه مخالفيم؟ ما با تربيت مربوطه موافقين و با مربای حاصله مخالف؟
منظور او از مربای حاصله فکر کنم نتیجه کار باشد!

Posted by: مانی ب at February 7, 2005 1:11 PM



سلام..می‌گويند مردم کاری نمی‌توانند بکنند و احتياج به يک رهبر دارند!غير از اين است که دنبال رهبر گشتن، تقويت نظام تک‌محوری است؟ انقلاب پنجاه و هفت که انواع و اقسام گروه و رهبر وطنی و مبارز داشت به اينجا ختم شد که برای رهايی از آن دست به دامن بيگانگان می‌شوند، حال از آن گوشه دنيا برای مردم رهبر پيدا می‌کنند. قديمی‌ها می‌گفتند، يک نفر از يک سوراخ چندبار گزيده نمی‌شود، ولی گويا عادت داريم هميشه دستمان را داخل يک سوراخ کنيم، فقط شعارها عوض می‌شوند...به اميد فردای روشن برای من٬تو و تمام مردم دنيا

Posted by: armaan at February 7, 2005 11:56 AM



ساراي عزيز، دلگير نشو!
اين تنها يك گفتگوست، نه تحميلي شده و نه حرفي بر خلاف دمكراسي زده شده!!!
من سوالي كردم، ابهامي كه هر روز بيشتر از بيش در نگاهم به محيط ريشه مي گيرد و نه چيز ديگر.
حقيقت را بايد ديد و پذيرفت، هرچقدر هم تلخ و ويرانگر باشد در روياها و آرمانهايمان. تا نپذيري، درمان را نمي يابي.
و اينكه اگر تو آنچه را كه مي گويي لمس كرده اي و تجربه، اگر زندگي كرده اي در آن، اگر تاواني بزرگ پرداخته اي براي اين بازيها، من هم در آن زاده شدم و بزرگ، هر روز ديده ام، هر ثانيه، در خانواده اي كه بهايي سنگين پرداخت! اما اين دليل بر سطحي نگريستن نيست!

Posted by: sahebdiba at February 7, 2005 11:20 AM



وبلاگت رو می خونم .
در برابرت تعظیم می کنم .

با مهر
علی
هزار حرف نگفته

Posted by: هزار حرف نگفته at February 7, 2005 10:53 AM



diba ye aziz :

neh do atesheh hastam, va nah shoar midam, har ancheh gofteham zendehgi kardam va bahaysh ra dar amal moteghabel shodeham. Tanha ehsas mikonam dar ehtram beh democratie farda agar harfi darid bezanid ama khod ra tahmil nakonid.

Sara

Posted by: sara at February 7, 2005 9:53 AM



دوستان !
حمله نظامی امریکا به تاسیسات هسته ای صد در صد انجام میشود . بهترین کار مردم ایران در این شرایط این است که خواسته های رادیکال و انسانی خود را مطرح کنند.

Posted by: rambod at February 7, 2005 12:40 AM



همش واقعيت بود ... واقعيتي تلخ ...

Posted by: Jose Arcadio at February 6, 2005 11:33 PM



ني لبك عزيز، ممنون از اينهمه توجه و ريزبيني ات. به جرات مي گويم كه بهترين نوشتاري بود كه مي توانستم براي روشن شدن برخي ابهامات ذهني ام بخوانم، انگار و-به-و بر اساس همين پرسشهاي بي جواب كه مدتهاست رنجم مي دهد نوشته شده بود! باز هم ممنون و سپاس.

و اما، هنوز سوال اصلي من از حضرت سيبستان بي پاسخ است؟!
"حلقه گم شده كجاست؟ اگر نه ناجي هست و نه "عطايي" معيار كسب چيست؟ معيار كسب چيست؟"
چگونه جلوي اين فرسايش مدام را مي توان گرفت؟! حقيقتا راهي كه مي رويم درست است؟! يا تجربه ايست كه بارها كرده ايم و هر بار بي نتيجه بوده؟! و اين سرخوردگيهاي ممتد!

دوست عزيز، سارا. اول از همه صاحب ديبا بانويي است كوچك و نه آقا! و اينكه، نگفتم كه به ناكجا آباد مي رويم، گفتم حتي به آنجا هم نمي رسيم!!! (براي مزاح) .....و اينكه بگمانم كمي براي دو آتشه بودن و شعار دادن دير است انگار!

Posted by: sahebdiba at February 6, 2005 3:34 PM



دقيقا همينطور است که می گویید فکر کنم راه چاره اش این است که بنیاد سیستم ایران را زیر و رو کرد. سیستمی جدید آفرید بدست مردم ایران و منتظر سه نسل آینده شد برای پاک شدن از آنچه که گفتید. دین باید از سیاست جدا شود، با حضور کتابهای تازه، سیستم آموزشی تازه فکرها شسته می شوند و آدمها رنگهای تازه می گیرند.
تا زمانی که در مرداب آنچه که گفتید شناور باشیم سهم مان از زندگی و فکر همین خواهد بود که اشاره کردید.

Posted by: خیال تشنه at February 6, 2005 12:56 PM



آقای دیبا : بی انصافی است که بگویید به « نا کجا آباد» ره برده ایم. تمام کشورهای مردم سالار برای رسیدن به آزادی و استقلال و دمکراسی از برحه های سختی عبور کرده اند. آزادی قیمتی دارد ، رسیدن به استقلا ل ودمکراسی آنهم به دست خود و با پای خود بهایی میطلبد . راه گریزی نیست . یا می پذیزیم که خود کسب اش کنیم علی رغم هر چیز و همه چیز یا تن به انگشتهای جوهری !!! و غارت دوباره اینهمه دستاورد انهم به بهای خون فرزندان این اب وخاک می دهیم. درست است که نهضتها و انقلا باتمون تا به امروز نتوانسند و یا نگذاشتند که به فرجام نهایی خود برسد ، شاید هنوز باید راه رفت تا از چهره های ناپاک دیگری نقاب برداریم. تا درخت کهنه و پوسیده مذهبی که او نیز به نوبه خود نتوانسته چون دیگر مذاهب بزرگ خود را منطبق اززمان جلو ببد و گره هایی کور از خود باز کند تا «پویا» و نه « ثابت و ایستا» « مذهب عشق» و نه « اعدام» ، « بخشش» و نه « انتقام» و .... از ریشه بکنیم، عوض کنیم . شاید لازم بود تا با مهاجرت گسترده ای از مردم ، با خاستگاه های طبقاتی متفاوت ، فقیر ، متوسط و غنی ، بی سواد و یا تحصیل کرده، ... با باز شدن درهای دنیای خارج بر روی تمامی این مردم ، که تا قبل از این انقلاب صرفأ مخصوص طبقه ای خاص بود : دریچه هایی از تنفس از اقصی نقاط جهان به اقصی نقاط ! ایرن ببریم. این زیبا نیست ؟ این دستاورد نیست ؟ آیا این ناکجا آباد است ؟ بگذاریم که اینبار بیکفایتی به خرج ندهیم. بگذاریم که حتی اگر باز هم لازم است زمان بگذاریم. این بهایی است که باید داد. بارمون را بر دوش فرزندانمون نیاندازیم. من کودکم را شکوفا میخواهم و بی نصیب از رنجهایی که خود بر دوش کشیدم . خود را باور کنیم و توانایی و استعدادمون را برای رسیدن به آزادی و استقلال و دمکراسی : حتی اگر خود کاری نمی کنیم برای آنهایی که در این شب تاریک از زندگی خود مشعلی ساخته اند تنهادر دل سلامی بفرسیم و حداقل « آب را گل نکنیم.» با امید به آنها، به فردا و به ایران.

Posted by: sara at February 6, 2005 12:51 PM



ضمن سلام به سيبستان عزيز ، صاحب ديباي عزيز شما ميتونيد براي روشن تر شدن در زمينه سوال تان به اين مقاله مراجعه کنید:http://www.falsafeh.com/bashrieh_hambastegi.htm

Posted by: نی لبک at February 6, 2005 11:40 AM



حضرت سيبستان، حرفي مدتهاست در گلويم مانده كه ديگر نه توان فرو بردنش را دارم و نه..! پس مي گويمش:
همگان به خوبي مي دانيم كه ايران، كشوري است بزرگ با فرهنگهايي گوناگون. از طبقه روستايي و كارگري گرفته تا تحصيلكرده و متفكر، اعيان و تجار و قشر بازاري، دوره گرد و دستفروش و... هر كدام با دين و آييني خاص و شايد جايي نگرشي كاملا متفاوت از ديگري! اين سرزمين به اصطلاح 72 ملت هرگز يكسان و يكدست نمي شود و نخواهد شد! مي ماند حلقه اي كه همگان را به دور خود گرد آورد، يك حلقه از وحدت و يكرنگي، و نه يكدستي، شايد چيزي شبيه به نشان و رنگ پرچمي كه از ما دزديده اند (!) اينجا حرفي مي ماند برايم، چگونه بايد زير پرچمي با يكنشان و يكرنگ قرار گرفت؟ كجاست آن حلقه گمشده؟ چگونه اين جماعت عظيم و پراكنده، چه در انديشه، چه در فرهنگ، چه در نگاه به زندگي و آينده، چه در گفتار و كردار و نگرش سياسي و روابط اجتماعي، چه در سطوح مادي و....به يك نقطه هدايت شوند، نقطه اي كه آزادي را در خود خوابانده! اگر هر كس تنها به خود اكتفا كند چه مي شود؟ و يا آدمكها و گروهكهايي كه هر روز از جايي سرك مي كشند و منجي عالم مي شوند و به فردا نرسيده طوماري رو مي شود از بي لياقتي و انديشه هاي پليدشان! كجاست آن حلقه گم شده؟ حلقه اي كه اينهمه دروغ را بدرد و فقير و غني را با هم در برگيرد. حلقه اي كه هدايتگر اصلي باشد، نه موجي كه مي آيد و در هم مي ريزد و مي رود، آنهم براي گروهي معين!
وبلاگها و دنياي مجازي رايانه و اينترنت، تنها گوشه اي است كه قشر بي نياز و نسبتا مرفه جامعه به آن دسترسي دارند. گروه هايي كه غالبا تحصيلكره اند و داراي دانش، ولو اندك. نمي توان تنها به اين دنياي مجازي دل بست، اگرچه حتي در ميان اين قشر نسبنا مرفه و تحصيلكره هم آنچنان وحدتي نيست، خود مي دانيد كه چه مي گويم، لمسش كرده ايد حضرت سيبستان و مي ماند حقيقت كه هر روز در كوچه و خيابان مقابل چشمان من است!
مردم خسته اند. اين حقيقت است و براي زندگي هرچه كه مي دانند و در توان دارند مي كنند، حتي خيانت، خوردن مال ديگري، دزدي و....! اندك جماعتي هنوز در اينهمه هياهو سالم مانده اند اما رنجور و نا اميد!
امروز شعار ضد جنگ مي آيد، فردا شعار صلح، روزي رفراندم، دگر روز اصلاح طلبي، روزي جنبش دانشجويي و....اما نتيجه چه شده؟!
حضرت سيبستان، بي تفاوتي بزرگترين مرگ است در لايه هاي جامعه! و قتي هر روز موجي بي آيد و خروشي كني و فردا خسته تر از پيش به ناكجا آباد هم نرسيده باشي، شايد به طوفان هم عادت كني و فقط پايان را طلب كني، حتي اگر مرگ است، بي تفاوت!
حلقه گم شده كجاست؟ اگر نه ناجي هست و نه "عطايي". معيار كسب چيست؟ معيار كسب چيست؟

Posted by: sahebdiba at February 6, 2005 10:49 AM



«مغرور به نامش حتی در تاریکترین و لرزان ترین لحظاتش»
با از دست دادن بسیاری از یاران و اعضای خانواده ام ، با عقاید متفاوت ، در شرایطی متفاوت تر ، با انگیزه هایی متفاوت ! نگاهم به مرگ و زندگی چرخید .به شکلی به خود اطمینان و تسلط یافتم و در مرگ ان همه غزیز از دست رفته نیز ازادی و شکوه زندگی را دیدم و غرو ر نسلی از ایران که تمام عیار به پا خاست تا خود را در عرصه ملی و بین الملی اثبات کند . تا سرنوشت اش را خود به دست بگیرد .
می دونم که پریود سختی را طی کرده ایم ، می دونم که واقعیت تلخی را زندگی کره ایم ، اما نیز دریا فتم که مشکلات ز ند گی ، اشتیاق زندگی اند ! انگیزه : رفتن ، تجر به جدید کردن ، اندیشه را بال و پر پرواز دادن ، کمر همت به تغییر و تبدیل دنیای کهنه به عصری جدید ساختن. احساسات پنهان ،انرژی های خاموش ، جراتهای فرو کش شده ، ارزوهای دور ، راههای نرفته ، باز کردن درهای بسته ...(اگر زیر فشار و سختی ان تاب بیاوریم و از مرگ نیز برهیم !) در ما بیدار ی شوند . و در این گیر و دار بیدار میشویم و هوشیار . و در بحبو حه این دیا لک تیک زندگی به رهایی می رسیم . و تمامی انچه که به بندمون کشونده بود ، اگا هانه و یا نا اگاهانه ، رها میکنیم . ا
با خواندن سر مقاله امروز صبح ، احساس کردم که سایتی را که مدتها دنبالش میگشتم بالاخره پس از مدتها پیدا کردم ! به قول آقای بهنود «متین و مطمئن».
اما کسانی را می شناسم که از جنس شما و مایند ، متین ،مستقل و مسئول. ولی متأسفانه آنها نیز از سیاست « باز کردن کردن راه آب با بیل » حرف میزنند. و یا امید به شاهزاده ای که رشد !! کرده ، دمکرات شده و ... ما از خود می پرسیم : چه «شب تاریک و گرداب هولناکی» باید حاکم باشد ، که صالحان نیز اینچنین سرگشته اند ! اما خوب میدانیم ازادی ، استقلال و دمکراسی اهداء نمی گردد ، تنها بدست میاید انهم با عبوری سخت اما سربلند از « شب تاریک و گردابی هولناک» . در پاسخ به آنها که فکر می کنند تاریخ ما عوض نمی شود :
نگاه کن که ما کجا رسيده ايم ؟ خود کشف اش کرديم، همين که هست ولی خود محک زدهايم ، بی نياز از اهداء اين و ان ، به تنها يی امديم با پاهای خود زخمی و خونین. با تلاشی روزمره از پی واقعيات سخت روزمره . بنای انديشه را خود سا ختيم تا به این جا رسیدیم که داریم یاد یگیریم که م را تحمل کنیم ، که با هم حرف بزنیم . دعوای هم را به پیش همسایه نبریم !! حتی اگر .... و در اين گير و دار به اگاهی های تلخی نيز دست يافتيم. اما ما نه تاریخ را تکرار خواهیم کرد و نه تسلم سیاست بیل زدن انهم به دستهای کسی چون بوش که باریختن انچنان تعدادی از بمب بر سر مردم عراق ( که روزنامه لیبراسیو ن برابر با تخریب یک بمب اتمی بیان کرد ) به قیمت تنها انگشتانی تا ته جوهری !!! که با دیدنش نمی دونم باید از خنده ریسه رفت یا از خجالت سرخ شد یا ... نه تا وقتی که هر کدام از ما از ذره ای غرور و عزت بر خورذار باشیم نه بوش و نه هیچ قدرتمند دیگری را ، راهی با خطه ما نیست.
ما تنها باید خود را باور کنیم . تضمین پیروزی ما عزیزانی است که با افتخار از دست دادیم. خود را باور کنیم.

Posted by: SARA at February 6, 2005 9:29 AM



این درست است که فرهنگ ناجی خواستن در خون ما عجین است که شاید ریشه های آن در ادیان سامی مشرق زمين نهفته باشد(در این باره نمی دانم) و این را نیز قبول دارم که در ایران تاریخ را بیشتر به منزله قصه نویسی نگاه می کرده اند(و در بعضی مواقع دچار ضعف در حافظه تاریخی می شویم.) اما قبول کنید که نجات از دست اسکندر و عرب و مغول تنها برعهده یک نفر نبوده است که حال بخواهیم تمامی آن را به ابومسلم و دیگران نسبت دهیم. این که در جوامع، عامه در پی قهرمان هستند تنها مختص ایرانیان نیست. که در همه جا این نمونه ها بوده و هست (با شدت و ضعف) که چرایی آن قابل بحث هم هست. اما منکر شدن تمامی تحولات و رشد در جامع، به مثابه صدور یک حکم کلی، را اصلا قبول ندارم. شاید ما ایرانیان بیشتر دنبال بازی در دقیقه نودم هستیم. شاید بی تفاوت نشان دهیم اما هستیم.
که در مقابل عرب و یونانی و مغول و حتی در هنگامه های اخیر حتی در آخرین دقایق بوده ایم.
هر ملتی در قبال وقایع و اتفاقات منش خود را دارد، بخواهید نمونه های بسیاری سراغ دارم که هیچکدام شبیه به هم نبوده اند (فی المثل در همین شرق خودمان ژاپن و هند و افغانستان را با یکدیگر مقایسه کنید.) برای ما هم شاید بهتر است که به بررسی ساختار شناسی جامعه خود دقیق تر بپردازیم.
موید باشی

Posted by: سلیمان at February 6, 2005 7:41 AM



اكثريت مردم ما همين اند اما نه همه. اين نوشته ات كنار نوشته هاي قبلي زار ميزند! اما آنچه انكار پذير نيست گذر زمان است كه در طي آن مردم هر بار بيشتر مي آموزند ولو رشدش سرعت لاك پشتي داشته باشد. مقايسه كنيد مردم امروز را با مردم 100 سال پيش يا حتي همين مردم انقلاب 57. نبايد آنگونه كه مينوشتي انتظار آنچناني از مردم داشت و نه اينگونه كلآ نا اميد. بار ديگر هم گفته بودم اگر ميان اين مردم باشي مي بيني كه تغيير كرده اند ولو اندك . بپذير كه هر جامعه اي يكباره متحول نمي شود. زمان مي طلبد و آرام و نسل به نسل اين ابهامات به تجربه سينه به سينه خواهد گشت و ريشه مي كند. مشكل ما اين است كه توقع ما از اين مردم كه تا ديروز باورشان ميشد كه مثلآ معجزه رخ داده و تصوير بزرگشان در ماه افتاده و... زياد است.

Posted by: پرنيان at February 6, 2005 6:01 AM



فرياد بزنيد حضرت سيبستان، هميشه حقيقت تلخ است!
وقتي در ميان اين مردمان باشيد و مدام ببينيد كه چه مي خواهند از اين زندگي و چه مي گويند، بيشتر فرياد خواهيد زد!
هميشه نمي توان با ديدن اقليتي به ظاهر آگاه و جنگنده و وطن دوست، امنيت را "كسب" كرد! اقليتي كه با خود هم سر ناسازگاري دارند گاهي، چه در نهان و چه آشكار. كسانيكه خود را از دور دست به تنهايي ناجي افسانه اي اين سرزمين و مردمان خفته اش مي دانند، نه براي آنان، بلكه براي همان خود، شايد(!)
و اينجا، در سرزميني كه انگار ساليان است بوي درد مي دهد و نقش جوانمردي را تنها در شاهنامه اش مي توان جست، هر كس ديگري را به سادگي مي درد و منتظر فرصت است! اينجا گاهي و فقط گاهي مي توان در حسرت آزادي و نيكي بو كشيد، و اگر همين مردمان با فقري آشكار در زندگي و تعابير آن، چه مادي، چه معنوي، چه اجتماعي و سياسي، لحظه اي حتي در يك نسيم بويي از آزادي را حس كنند، با آن نسيم همراه مي شوند، حتي اگر انتهايش طوفان باشد و گردبادي عظيم. باور مي كنم كه حتي بوي آزادي را هم از ياد برده ايم كه اينهمه خطا مي كنيم! ساليان سال است و باز همين است و همين!

Posted by: sahebdiba at February 6, 2005 1:10 AM



رویای ناجی میگویند که ممکن است آرامش بخش باشه، اما رفتارمان را انفعالی میکند و توانمان را هم میگیرد. به قول حافظ تو خود حجاب خودی ازمیان برخیز. بی خیال ناجیان دروغین مدعی دموکراسی صادراتی!

Posted by: habshe at February 6, 2005 1:07 AM



درود بر تو"
ولی جدن چه باید کرد؟
جز اینست که خود باید دست به زانوی خود زده
و به کمک یکدیگر بر خیزیم و از گذشته درس عبرت بگیریم؟!!!!
ما که نسل سوخته ایم چگونه میتوانیم راه گشای آیندگان باشیم و برای داشتن میهنی آزاد و آباد تلاش کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟
در پناه یزدان تندرست و پیروز زیوی
تا درودی دگر بدرود.

Posted by: شهلا at February 6, 2005 1:02 AM


 
پيوند  
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست