:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: در ستايش آشکارترين هنرها
:: اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی
:: متن مدرن چيست؟
:: تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست
:: آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است
:: جادوی زن و متافيزيک جنسيت
:: ميل کشيدن بر چشم پدران
:: حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان
:: شادی شيخی که خانقاه ندارد
:: راهی به فروتنی
::  تذکره لمن يخشی
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: در چشم و دل من
:: زبان مساله ای شخصی نيست
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: بانوی بهشت ما
:: باز هم حافظه تاريخی
::  خواهر مرگ
::  شرع و عرف
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
January 5, 2005  
پايان عصر ابهام  
 

من مثل بسياری ديگر در فضايی رشد کردم که به قول دوستان سينه چاک مباحث جديد "گفتمان" اصلی در آن سادگی و صميميت بود. ما عاشقانه حرفهای فروغ و احمدرضا احمدی و همفکران آنها و بعدها شعر سهراب سپهری را می خوانديم و دنبال می کرديم که به سادگی و صميميت دعوت می کردند و آن را پايه نقد و برنامه اجتماعی خود قرار می دادند. پدران معنوی نسل ما شاعران بودند. شاعرانی که غايت کار هنری شان را سادگی و صميمت می ديدند و خود در کنار خيل نويسندگان و فعالان سياسی مردمگرا به شخصيت هايی ساده و صميمی بدل می شدند. و نيز شخصيت هايی ساده و صميمی می آفريدند. در داستان و شعر  و نمايش و سينما و سياست. ما از سادگی اسطوره ساختيم.

ايده آل پرستان ساده و صميمی
دوره ما زير نفوذ انديشه مردمگرايی ملهم از آرا و اهداف چپ اين شعار را راهی برای نزديک شدن واقعی به مردم می ديد. مردمی ساده و صميمی. ايده آل دوره ما مردمی شدن بود و انقلاب مردمی. ما با تکاپويی عظيم به اين هدف خود رسيديم. اما سپس عصری پيدا شد که به آن فکر نکرده بوديم: عصر ابهام. عصر عاميانگی. عصر تسلط باورهای عاميانه در سياست و اقتصاد و فرهنگ. ما به اين سويه آن گرايش خود هرگز فکر نکرده بوديم. ما مردمی بوديم ايده آل پرست. خيال پرستانی که تنها سويه دوست داشتنی چيزها را می ديديم. اين به قول گلدمن حداکثر خودآگاهی ممکن ما بود.


ما در شعار ساده و صميمی بودن تا غايتی ناپيدا پيش رفتيم. همه لباس مردمی پوشيديم. همه اخلاق توده ای را ستوديم. خاکی شديم. دوست داشتيم مثل آل احمد پالتومان سر دوش مان باشد و از بازار که رد می شويم پيرمردی عامی از ما بپرسد: عمو پالتوت به چند؟ و بين خود و ما فاصله ای نبيند. ما را از خود بشناسد. و در آن شور ستايش مردم از نقد اساسی اخلاق عام ايرانی که ابهام و تعارف و مجامله و در خفا گفت و شنود کردن بود چشم پوشيديم. يا اصلا به آن فکر نکرديم يا اهميتی به آن نداديم. نتيجه دستگاه سياسی و رفتاری عجيبی شد که بزرگترين بازيگر ابهام در تاريخ مدرن ما شده است.

دستگاه پليسی ابهام
ابهام کشف مهمی است برای صاحبان قدرت. ممکن است آنها آن را از اخلاق عمومی مردمی که از ميان آنها برخاستند به ارث برده باشند. اما خيلی زود دانسته اند که اين معدن طلايی پايان ناپذيری است که بزرگترين پشتوانه قدرت آنهاست.

در دستگاه نظری ابهام هيچ چيز نبايد تعريف شود تا بتوان در موقع لزوم آن را بنا به موقعيت و منافع خود تعبير و تفسير کرد. هيچ کس حقوق معين و بی ابهامی ندارد که بتواند آن را مطالبه کند تا بتوان در هر زمان وارد حيطه زندگی او شد و او را و زندگی اش را تا مرزهايی تصور نکردنی به بازی گرفت.

مرزها بايد مبهم باشد و بماند. جمله ها و گزاره ها و احکام و قانون بايد از روشنی و صراحت پرهيز کند. تا  بتوان در هر زمان افراد را به تجاوز از فهم و مرز و حد متهم ساخت. بنابرين، روحيه محافظه کار مردم آنها را به محدودترين مرزهايی که به نظر امن ترين و غير قابل سوال ترين می آيد خواهد راند. و ديگر هيچ کس به هيچ چيز نخواهد انديشيد.  

زير رژيم ابهام بايد هميشه نگران و ترسان باشی که آيا از مرزی عبور کرده ای؟ حد و حريمی را زير پا نهاده ای؟ چيزی را نادرست فهميده ای؟ گناهی تقصيری از تو سر زده است؟ بنابرين يا بايد بی عملی و بی نظری و انفعال و کوکی بودن را پيشه کنی يا اگر فعال و پرتحرک بودی دلهره دايمی را.

در دايره ابهام جايی برای صراحت نيست. زبان صريح ناپسند و برخورنده و مطرود است و قابل مجازات. دايره صراحت ها بسيار بسيار کوچک و محفلی است و آنهم متغير است و تابع مصالح قدرت يا دوری و نزديکی تو از و به قدرت.

ابهام و امتناع نقد
ابهام امکان نقد و انتقاد و خرده گيری کردن از حاکمان و اصحاب قدرت سياسی و فرهنگی را سلب می کند. آنها هرگز بروشنی نمی گويند که از چه اصولی پيروی می کنند و چه سياستی دارند و اغراض و اهداف آنها چيست. مجله باشد يا دستگاه سياست خارجی يا داخلی يا حزب و صنف. ابهام به آنها امکان می دهد که هر زمان بخواهند تغيير موضع بدهند و کسی را هم يارای پرسش و اعتراض نباشد. ابهام خلع سلاح کردن عمومی است از قدرت مداخله و نقد و اعمال اراده خويش.

ابهام که وجود دارد تو تنها می توانی حدس بزنی يا گوش به شايعات بسپاری که نظام حدس هاست. و صاحبان قدرت همواره می توانند با تکذيبيه ای حدس تو را نادرست بشمارند و تو را همچنان بيرون دايره باقی گذارند.

ابهام آفت امنيت اجتماعی و فردی است و بزرگترين خطر در راه رشد همه جانبه انسانی. ابهام جامعه را و فرد را بازيچه قرار می دهد. ابهام راه پرسشگری را می بندد و پرسش را به ماهی ليزی تبديل می کند که بآسانی می توان از آن گريخت. جامعه ابهام زده آسانترين جامعه برای حکومت کردن است. اين را هم سياست پيشگان می دانند هم نويسندگان پوپوليست يا فرصت طلبی که از بی پرسشی جامعه يا فقدان توان آن در به-پرسش-گرفتن تغذيه می کنند. اين را پدران و پدرسالاران نيک آموخته اند. مدعيان و دروغگويان نيز.

صراحت و فروپاشی ابهام
عصر ابهام اکنون در حال فروپاشی است. يکی از بزرگترين خدمات کسانی که به نام اصلاح طلب می شناسيم به صدا در آوردن زنگ پايان عصر ابهام بود با اصرار بر شفافيت. آنها اگر خود نتوانستند مظهر تام و تمام اين گفتمان تازه باشند اما در شناخت ارزش بی همتای شفافيت و صراحت محق بودند و پيشگام.

جمعيت جوان متکی به طيفی از ابزارهای رسانه ای ايران امروز را در آستانه تغيير بزرگی قرار داده است: پايان عصر ابهام. هيچ بيهوده نيست که رسانه بزرگترين خطر رژيم ابهام بوده است و بيشترين آماج حمله او. اما مساله به همين سادگی نيست. اگر اين بار هم بی شناخت مولفه های عصر تازه پيش رويم تنها به آشفتگی بيشتر دامن زده ايم. اکنون ما نياز داريم که در تمام جنبه های اين گفتمان تازه بينديشيم.

صراحت و صميميت
بی گمان امروز بايد صراحت و صميميت را به جای سادگی و صميمت نشاند. اما در ذيل اين چتر عظيم هزاران نکته را نيز بايد به دقت واشکافت. اين وظيفه ای به سنگينی بازشناسی همه جانبه تاريخ و فرهنگ و اخلاق و سياست است. هر نسل تازه ای که با گفتمانی تازه آغاز می کند از اين بازشناسی گريز ندارد. چاره را من در استقبال از نقدی صريح و ممتاز می بينم که بی تعارف و مجامله هر چه را گفتنی است بيابد و بگويد. برای گذر به عصر تازه صراحت نقد و صميميت منتقد راهی اساسی است. هر اثری، مقاله ای، کتابی، اقدامی، هنری، خلاقيتی، ادعايی، نظری با اين ويژگی بايد رو به آينده دانسته شود فارغ از اينکه از چه سخن می گويد. گمانم ظرفيت های فکری و نظری آن هم تا حدود زيادی موجود است. هر کسی بايد در حد دانش خود بايستد. آنکه بر گرده ابهام می نشيند بايد که نخستين هدف نقد باشد. ابهام زدايی و شفافيت و پرسشگری تنها مسائلی سياسی نيستند. آنها در درجه اول مسائلی روش شناختی و رفتارشناختی اند.  
 
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

عزيز جان، تو که اين قدر زود بهت بر می خورد چطور مثل نقل و نبات اين و آن را به هر صفت خنده ناک يا تاسف آور يا هر چه فکر می کنی درست است نسبت می دهی؟ اگر تو در مقابل يک هشدار مودبانه از کوره در می روی و رو شدن ماهيت آدم را به رخ می کشی خب کمی فکر کن که ديگران هم ممکن است از اين توصيفات سرکار آزرده خاطر شوند برادر! کی گفته خون تو از ديگران رنگين تر است و تو هر چه دلت خواست به مردم بگويی عين هنر است و کرامت اما مردم نمی توانند به تو بگويند بالای چشمت ابروست؟! می گويم قلدری می کنی قبول نمی کنی. ولی اين قلدری است اخوی جان. مگر که خودت را عقل کل بدانی و بر خودت چيزهايی را روا ببينی که بر ديگران همان را مجاز ندانی. تازه ما که به زبان تو حرف نزديم و معاذالله که بزنيم ولی اينتگريتی و اين حرفهامان را بلديم حفاظت کنيم. به روش خودمان. تو هم اول تحمل يک سوزن به خودت را پيدا کن بعد انتظار رواداری از جوالدوزهايی که به ملت می زنی داشته باش! بيله ديگ بيله چغندر. آنها هم که در دانشگاه هاشان هر چه می خواهند به چرچيل نثار می کنند جواب مکفی هم می گيرند. تو فقط نثار نقل و نبات شان را ديده ای. جوابهايی را هم که گرفته اند ملاحظه فرموده ای؟!

Posted by: سيبستان at January 7, 2005 3:38 AM



سهند عزيز،
من يک بار پيش از اين گفته ام که ناسزا جايی در سيبستان ندارد. تعارفی هم با کسی ندارم. اگر سانسور است هم اين سانسور را منطقی می دانم. توجيه زيادی هم لازم نيست. از اين که به من کسی برای حذف ناسزا سانسورچی بگويد هم دست و دلم نمی لرزد. برای روابط شخصی ام هم با افراد بسيار احترام قائل ام. گرچه به کسان ديگری که از نزديک نمی شناسم نيز ناسزا را تحمل نمی کنم و ديده ای که بی احترامی تو به مجيد زهری و مرتضی نگاهی و نيما راشدان را هم برنتابيده ام و اديت کرده ام. دوستان خوب زردآلو نيستند که هر تابستان از درخت بشود چيد. قضاوت تو را هم غير منصفانه می دانم. با اينهمه کامنت را حذف نمی کنم ولی ناسزا را حذف می کنم. اگر اصرار بر ناسزاگويی هم داشته باشی متاسفانه ناچارم قضاوتم را در باره تو عوض کنم. از تو بعيد است که روش قلدری کردن را پيش بگيری. اصولا غير از دانش که ارزش اساسی دارد و در تو هست اخلاق هم مهم است و ارزشی بی پايان دارد. کسی که براحتی حرمت شکنی کند و زبان به هتاکی باز کند از دانش خود نيز سودی به کسی نخواهد داد. حداقل اخلاق اين است که در خانه من که هستی آداب مرا محترم شمار.

Posted by: سيبستان at January 7, 2005 12:36 AM



سلام

مهدي درباره يكي از مطالبت چيزي نوشتم. خوشحال مي شوم نظرتان را بدانم.

يا حق

Posted by: ایران امروز-علی at January 6, 2005 9:29 PM



مهدی عزیز، گفته ها را تکرار نمی کنم. با سان لومینانس موافقم. باور کنید که ایرانی بودن ذاتی نیست. آن هم بر حسب زمان و مکان عوض می شود. در ضمن با گفته تان در مورد قدرت و شبکه ای بودنش موافقم وهیچ تضادی با آنچه گفته ام نمی بینم. اما اینکه میگویید "صراحت و صميميت تنها بعدی سياسی يا معنايی سياسی ندارند... از ميز صبحانه تا رختخواب شبانه از آن متاثر می شود. سياست برای من همه چيز نيست." شاید رختخواب شبانه آنچنان هم از سیاست جدا نباشد. البته باز به این بر می گردد که سیاست را چگونه تعریف کنیم. اگر ابهام در این جمله می بینید، به روابط قدرت در حیطه جنسیت بیاندیشید و آیین نرم سازی. ربطش آشکار خواهد شد. اما صمیمیت را بگزارید که با تمایل به شفافیت ادغام نکنیم. پس با صمیمیت می گویم که بسیار زیبا می نویسید و خوشحالم که می نویسید. نوشته هایتان را دنبال خواهم کرد تا مهارت فارسی نویسی به این ایرانی متغیر مبهم باز گردد. همیشه موفق باشید. سیما

Posted by: Sima at January 6, 2005 8:23 PM



سان لومينانس عزيز،
من "امر" به صراحت نکردم بلکه آن را "کشف" کردم و بر آن « تاکيد" گذاشتم! به زبان ديگر من از پديده ای واقعا موجود و گسترش يابنده در داخل ايران حرف می زنم که دارد ويژگی نسلی تازه می شود و فضای فرهنگی ديگری می آفريند و امواج آن ما خارج نشينان را نيز متاثر می کند!

اين باور که اگر کسی خارج نشين شد رفتار و فرهنگش "صراحت" می يابد کاملا بر خطاست. اين موضوع را می توان از نظر استدلالی و مطالعه ميدانی و حتی شواهد وبلاگی ثابت کرد. صراحت مساله ای "وجودی" است نه سياسی. سياسی بودن آن به دليل تظاهر اين امر وجودی است. اگر از اين تغيير درونی برخوردار نشده باشی تغيير حغرافيا مشکلی را حل نخواهد کرد. مثال روانشناختی اش خجول بودن است. خجولی در اين سياست يا آن جغرافيا خجولی است. باور کن که به قول بهرام بيضايی تغيير جغرافيا باعث تغيير فرهنگ نمی شود. يا دست کم به آن سرعت و حدت که تو فکر می کنی اتفاق نمی افتد. ايرانی اينجا هم سالهای سال ايرانی می ماند. که البته اصلا بد نيست. گيج خوردن و آونگ ماندن بين دو دنيا ست که بد است.

باری، آنچه من می گويم نوعی کشف نظريه راهنما ست برای مشخص کردن نيازهايمان به عنوان ايرانی. در غرب باشيم يا در شرق. در باب هزينه لنگ کردن هم فقط بگويم که تا فرد يا جامعه آمادگی پرداختن هزينه های ممکن را نداشته باشد به هيچ تغيير مهمی نمی رسد. ولی تا همينجا هم ايران و ايرانی هزينه هايش را داده است. اما آيا به اندازه کافی حاصلی داشته؟ پرسش ها هميشه چند جانبه اند.

Posted by: سيبستان at January 6, 2005 12:58 PM



بيانيه پرشوري بود. بخصوص قسمت پاياني آن كه امر به صراحت مي كرد! اما بايد پرسيد هزينه شفافيت و صراحت را چه كساني مي پردازند؟ مطمئنا نه خارج نشيناني كه از دور دستي بر آتش دارند. مطمئنا نقد صريح وضعيت فرهنگي اجتماعي سياسي ايران براي آناني كه خارج از گود نشسته اند و فرمان لنگش كن را صادر مي كنند ميسر است. شايد آنچه اينجا بيش موثر باشد باز خود ابهام باشد. در محيطي كه هزينه هاي شفافيت و صراحت كمرشكن است اين ابهام است كه باز به كمك مي آيد و امكان جنگ چريكي معنا شناختی را ممکن می کند. کافی است تا مقایسه ای داشته باشیم بین محتوی بلاگهایی که نویسندگان آنها مقیم ایران اند و احیانا در دانشگاهها و محیطهای علمی ایران مشغول و بلاگهایی که نویسندگان آنها خارج از ایران اند. البته مسلما قصد من دفاع از زبان ابهام نیست. اما گاه برای هدفی مهمتر و مصون بودن از عوارض احتمالی ابهام سلاح کارایی است و این سلاح فقط بکار صاحبان زر و زور و تزویر نمی آید . اگر چه گفته اید که منظور تان فقط حوزه سیاست نیست اما برآیند مطلب شما بیشتر فضای فرهنگی و سیاسی کشور را نشانه رفته است. زیاده جسارت است.

Posted by: sunluminance at January 6, 2005 7:00 AM



به نظرم نويسنده در اين يادداشت کاملاً صريح منظورش را بيان کرده است. برای اين کار، در ابتدای يادداشت -در همان پاراگراف اول- از تاريخ (جو غالب، نحوه‌ی پرورش فکری، الگوها و ...) مثال آورده و در خاتمه هم به‌طور مشخص گفته: «ابهام زدايی و شفافيت و پرسشگری تنها مسائلی سياسی نيستند. آنها در درجه اول مسائلی روش شناختی و رفتارشناختی اند». به اين ترتيب، نويسنده به نقد فرهنگی نظر دارد که در آن، بُعد مبهم بر شفاف می‌چربد، فرهنگی که سراسرش را ابهام گرفته؛ فرهنگی که در آن ميان خطوط بيش‌تر از خود خطوط خوانده می‌شود!
به نظرم تفسير و تعبير سيمای عزيز چندان ربطی به مراد مهدی عزيز نداشته باشد.

Posted by: مجيد at January 6, 2005 5:18 AM



سيمای عزيز،
اشاره من به شعر و سياست از آن بود که به تفاوت سپهر گفتگو و معنا توجه دهم. به همين ترتيب در معنايابی يک مفهوم چه ابهام باشد يا شفافيت يا قانون و حقوق و آزادی و مانند آن البته هم جغرافيای حرف مهم است هم زمان فرهنگی و تجربه تاريخی. من هم به مساله قدرت بسيار بها می دهم اما قدرت را فقط در شکل سياسی يا اقتصادی اش محدود نمی کنم. يک نويسنده يا مدير مجله يا همسر من و شما هم قدرتی دارد. در واقع جهان نظامی از قدرتهای در پيچيده به يکديگر است. همين روزها شاهد قدرت طبيعت بوده ايم که قدرت تمدن را به هيچ گرفت. همه اين ها در معناها و مفاهيم تاثير خود را دارند کم يا بسيار. اين هم درست است که "کلمات در خود شفاف و کامل نیستند و مدام با تغییر زمینه، معنایشان عوض می شود." اصولا کلمه مثل متن هميشه صامت است و شيوه گويا کردن شما به آن معنا و جان می بخشد. ولی اين بدان معنا نيست که نمی توان در يک حوزه معنايی مشخص مفهوم خاصی را از کلمه گرفت يا بر اساس يک معنای مفروض حرکت کرد. شناوری معنا اما از اين بابت که معنا را مغفول يا صامت می گذارد يا معنايی نارسا را مراد می کند اتفاقا بسيار خطر ساز است. منتها بستگی دارد به اين که شما کدام سو ايستاده باشيد. تا خطر متوجه شما باشد يا ناشی از شما باشد يا اصلا ناظر باشيد.

من راهبرد هم که گفتم آن را به جای استراتژی به کار بردم. صراحت و صميميت به عنوان يک استراتژی برای من مطرح است. اين خود راه است. يا شاهراه است. من به مقصد خاصی دعوت نکرده ام اما در شيوه رسيدن بحث کرده ام. بدون سطح معناداری از صراحت چونان يک فرهنگ عمومی، نمی توان به هيچ مقصد مدرنی رسيد يا سنت را نقد کرد يا دعوی حقوق برداشت.

البته شفافيت موضوعی بين المللی است همانطور که مردمی بودن در آن سالها که از آن ياد کردم موضوعی انترناسيوناليستی بود. اما باز هم رابطه شرکت های چند مليتی با دولت های توتاليتر در بحث شفافيت طلبی همان رابطه ای نيست که مردم آن دولت ها با دولتمردان خود خواهند داشت اگر به صراحت رو کنند.

سخن آخر هم اينکه من مايلم تاکيد کنم که صراحت و صميميت تنها بعدی سياسی يا معنايی سياسی ندارند. گونه ای اخلاق انديشگی و رفتاری و روش شناختی اند. که اگر پذيرفتيد تنها در سياست از آن بهره نخواهيد برد. از ميز صبحانه تا رختخواب شبانه از آن متاثر می شود. سياست برای من همه چيز نيست.

دوستار،
مهدی

Posted by: سيبستان at January 6, 2005 1:52 AM



ايجاد ابهام و ژيچيدگي يكبيشتر مسئله رواني است تا اجتماعي.
آدمي براي نهفتن آنچه اعتبارش را نزد سايرين زائل مي كند به مكانيسم هاي دفاعي روي مي آورد كه حاصل آن پيچيدگي شخصيت فرد است.
اين مطلب را من به تفصيل در وبلاگم آورده ام.
يك اجتماع هم از نظر رواني شبيه يك فرد رفتار ميكند.

Posted by: پاییز at January 5, 2005 10:50 PM



مهدی عزیز،
من هم از شعر نمی گویم، از جامعه می گویم. نکته بسیار مهمی که به آن اشاره کرده اید (جغرافیا) و روابط پراکنده قدرت (که من آن را مستلزم این بحث می دانم) مسلما" معنای "ابهام" را نیز تغییر می دهند. پس کلمات در خود شفاف و کامل نیستند و مدام با تغییر زمینه معنایشان عوض می شود. پس ایراد از ابهام نیست، از شناوری معنا بدون توجه به روابط قدرت است، نه؟
اما "راهبری" و نه "راهزنی" این سوال را پیش می آورد که "کدام راه؟" حد اقل از دیدگاه من، راهروی (و یا راهبری... فارسی شما به مراتب از فارسی شکسته من زیباتر است!) غالبا" در خود می شود هدف. حرکت می شود مقصد. کسی نمی پرسد "آخر به کجا؟" در زمان انقلاب گفتیم "تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود". نپرسیدیم بعد از استبداد شاه چه می خواهیم. ایده آلیست بودنمان طولی نکشید که با سیلی محکمی از سر پرید. حالا هم ترس از این دارم که این راه که رفتنش را هدف می کنیم به بیراهه ختم شود. مقوله ای که شما می گویید به مقوله ای که من به آن اشاره می کنم آنچنان هم که فرض می کنید بی ربط نیست. "شفافیت" نقل مجالس برون مرزی است که در حیطه اقتصادی با گفتمانهای نیو لیبرال همراهند. شرکت های سرمایه بین المللی هم از ایران زیر قرض شفافیت می خواهند. مگر نه؟ اما شفافیت آنها کجاست؟ شاید ربط حرف من مبهم باشد، اما به این بسنده کنم که در عصری هستیم که اشکال جدید حکمرانی فراملی (نه صرفا" ملی و نه فقط بین المللی) روابط قدرت را کنترل می کنند. پس قبل از راهبری یپرسیم به کجا؟ بپرسیم آمالمان در چه گفتمان هایی جای می گیرند و چرا؟
شفافیت را هم بی سوال نپذیریم.
شاد باشید. سیما.

Posted by: Sima at January 5, 2005 9:54 PM



سيمای عزيز،
درست است که "ادعای شفاف سازی" هم می تواند "جایی برای سوال نگذارد" اما در روند خود بسيار سوالها برمی انگيزد تا به آن هدف برسد. تنها آن نوع حقيقت که خود را از آغاز شفاف فرض می کند است که با پرسشگری ميانه ندارد اما به اين "شفاف" نمی گوييم "دگم" می گوييم. شفاف سازی روندی است که اگر با پرسشگری تعارض يافت بايد در ادعايش برای شفافيت ترديد کرد نه در اصل ملازمه شفافيت با پرسشگری.

اين هم که "ابهام حقیقت را که به واسطه قدرت فرای تاریخ و زمان و مکان ثبت شده به زیر سوال می کشد" گزاره ای است که نياز به استدلال دارد ولی بر فرض که آن را صحيح بگيريم در موقعيت جغرافيای حرف من قرار نمی گيرد. يعنی داريم از دو مقوله جدا حرف می زنيم. اصرار من برای انضمامی بودن انديشه برای همين است که اسير گزاره هايی نشويم که به جای راهبرد راهزنی کنند. از نظر من گرچه ابهام -يا چنانکه پيشتر در سيبستان گفته ام: سوء تفاهم- می تواند شرط پرسشگری باشد اما درستی آن ارتباط سرنوشت سازی به حرف من که از موضع مشخص ديگری است پيدا نمی کند. من از ابهام بمثابه نظامی برای شناور کردن همه معانی سخن می گويم. امری که مثلا در شعر مستحسن است اما در جامعه فاجعه ساز!

Posted by: سيبستان at January 5, 2005 7:22 PM



وقتي ابهام فرصت مي دهد تا قدرت بتواند خطاهايش را پوشيده دارد وقتي ابهام اجازه مي دهد تا سنگواره هاي ذهني پوسيدگيشان را پنهان كنند وقتي ابهام خطر فرصت چرخش قدرت را از صاحبان قدرت دور مي گرداند بايد هم مبهم بود و به احترامش هر روشن سازي دشمن داشت.

Posted by: binesh at January 5, 2005 6:34 PM



شاید هم ادعای شفاف سازی است که جایی برای سوال نمی گذارد چرا که فرض بردسترسی بدون واسطه به "حقیقت" را دارد. مگر همین ادعا به شفاف سازی نیست که زیرپوشش رفع ابهام، به کنترل و نظارت صاحبان قدرت (و به اسم "امنیت ملی") بر شهروند تابع قانون مشروعیت می بخشد؟ شاید ابهام "حقیقت" را که به واسطه قدرت فرای تاریخ و زمان و مکان ثبت شده به زیر سوال می کشد و مطلقیت دانسته ها را مضطرب می کند. از نظر من ابهام نفی پرسشگری نیست، شرط آن است.
موفق باشید. سیما

Posted by: Sima at January 5, 2005 6:29 PM



شما باور كرده ايد بواقع شفاف سازي را؟ اين حرفها تنها در بيان خوب ارائه شد . بسيار هم! عملا همه چيز زير پوشش همان ابهام است. ياد جورج اورول مي افتم وقتي اين حرفها را مي شنوم.

Posted by: Parnian at January 5, 2005 11:56 AM



مطلب بسيار خوبي بود

Posted by: دخو at January 5, 2005 10:23 AM



مهدی عزیز
من نیز کاملا با ابهام زدایی و پاک کردن هاله ها از پشت سر انسان ها توافق دارم، اما لازمه این مهم همانطور که خودت بهتر می دانی، عاری بودن از پیش داوری هایی است که بعضا افرادی مثل من شاید (از خودم می گویم تا مبادا شبه برای دیگران باشد) پیش از هر چیز درگیر تئوری های ،شاید که بهتر است آن را توهم نامید، ذهنی توطئه بوده و حاضر به شنیدن سر راست و به دور از جنجال نیستیم و آن چه که خواسته تو است همانا شناختن جایگاه هایمان است و آشنا بودن به پیش فرض احترام.

ممنون از راهنمای هایت، که ارایه سئوال درست گام اساسی در رسیدن به پاسخ درخور است و من نیز این را خواهانم. اما صورت اول مسئله من در همان رسیدنِ به سئوال مناسب است تا به بزرگتر یا بزرگترین (در شکل کلمه بحث ندارم، که شناخت افراد برایم مهمتر است) دست یابیم.
باقی بقایت

Posted by: سلیمان at January 5, 2005 5:13 AM


 
پيوند  
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست