قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 31, 2005  
برای حمله نخست بايد توجيه دفاع را تضعيف کرد  
 


 
حالا ديگر مساله به اندازه ای که خيال آدم راحت شود در وبستان دامن گرفته و مطرح شده است. آن سکوت اوليه شکسته شده و ديگر بسياری می نويسند و لينک های ديگران را که ضدجنگ نوشته اند می گذارند. خوب است. بار من هم سبک تر است اگر به نقل همه نرسيدم. ولی طوری مطالب را نقل می کنم که در لابلای آنها لينک های خوب ديگر را هم ببينيد. اين يک کار جمعی است و واقعا خصلت جمعی هم پيدا کرده است. هر کسی در اين آگاهی سازی نقشی به عهده گرفته است. دوستان نازنينی هم از امروز به فکر بر پا کردن يک وبلاگ ضدجنگ به انگليسی افتاده اند. برای ارتباط با نخبگان صاحب نفوذ آمريکا. فکری عالی است. ولی هنوز هستند دوستانی که به من می نويسند و اعتراض دارند که خطر نبوده را مطرح می کنيد. اما جمع بيشتر دوستان به اهميت ماجرا واقف اند. ما با نوشتن و آماده ماندن هيچ چيز را از دست نمی دهيم اما با بی اعتنايی و سکوت ممکن است همه چيز را از دست بدهيم. دوستان معترض دست کم قبول کنند که در اين چند روزه ما چهره خود را شفاف تر ساخته ايم. حالا يکديگر را بهتر می شناسيم. بحث های مقدماتی را کرده ايم. اصول پايه مان دارد روشن می شود. اينها همه حاصل همين نوشتارهاست. ما نياز داريم به اينکه فصل مشترک های خود را پيدا کنيم. در اين همگرايی - به قول اميد معماريان- ما می فهميم که به چه چيزهايی ايرانی شناخته می شويم. و من می فهمم که چقدر نسل نو دارای پتانسيل های ناشناخته و کمتر شناخته است.

گذشته از نوشته اميد معماريان که از بهترين نوشته های امروز بود و در سيبستانک (31 ژانويه) می بينيد نوشته دوست ناديده دخو را نيز بسيار پسنديدم. او به نکته ظريفی اشاره کرده است: برای حمله کردن توان دفاع را بايد تضعيف کرد يا از بين برد. اين همان کاری نيست که آمريکا (آگاهانه) و دوستدارانش (آگاه يا ناآگاه) دارند می کنند؟

گام نخست حمله: انهدام توجيه برای دفاع - روزنامه های دخو
"جنگ برای قلمرو است و منافع. این ارزشهای زمینی باید با ارزشهای آسمانی استتار شوند.
توجیه دفاع آسان است و دفاع هزینه حمله را بالا می برد پس دفاع باید حذف شود. برای حمله سربازان می توان از آسمان توجیه آورد ولی برای حذف و انهدام دفاع حمله شوندگان توجیهات زمینی لازم است و زمینه سازی مناسب. ملت حمله شونده باید توجیه شود که عدم دفاع به نفع اوست. باید اولاً توان او را نزد خودش خوار شمرد و توان خود را بزرگ نمایی کرد، یعنی تاکتیک استسباع یا شیرگیر. ثانیا ً باید به او فهماند که حمله در درجه اول برای نجات خود اوست! و دفاع یعنی پس زدن نجات. چراکه بهترین توجیه عدم دفاع به دست آوردن زندگی تحت ِ" ارزش والای " حمله کننده است. "امنیت" ارزش والای هخامنشیان بود. "برابری" ارزش والای عربان و "آزادی" ارزش والای یانکی ها. حمله کننده باید منجی دانسته شود. مسیح یا مهدی حسب مورد."
 

 نفی منجی بودن آمريکا موضوع مورد توجه علی هم قرار گرفته است. او در تازه ترين يادداشت را با نقلی شروع می کند که در آن يک محافظه کار تندرو (بن لادنی!) نفت ايران را "نفت غرب" می داند که مصدق بدون اجازه ملی کرد!:

آمريکا و تندروهای نومحافظه کارش
 - علی معظمی
اين مطلبي است كه لئونارد پِيكوف، در 2 اكتبر 2001، برايِ «كاپيتاليزم مگزين» نوشته؛ بله اكتبر 2001. به حكومتِ فعلي ايران هم مي‌پردازد اما پيداست كه مشكلش به هيچ يك از اين دو دوره منحصر نمي‌شود و منطقِ خود بزرگ‌بينانه‌اش و استدلال‌هايِ مغشوش‌اش، كه اصلاً استدلال نيستند، جايي براي تفكيكِ مصدق از ديگري نمي‌گذارد. پيشنهاد مي‌كنم همه مطلب را بخوانيد تا نوع استدلالش را ببينيد. بعد هم در قسمتِ جست‌وجوي نشريه، iran را بجوييد. آن‌جا هم چيزهاي ديگري خواهيد يافت. از جمله پيوندي كه مستقيماً به بحث اخير ما مربوط مي‌شود و تقريباً همه مطالبِ مربوط را در آن‌جا جمع كرده‌اند(خودتان پيدا كنيد، لذتش بيش‌تر است!)


مسلماً اين‌ها جزء تندروترين محافظه‌كارانِ آمريكايي هستند و بايد اميدوار باشيم كه تعدادشان زياد نباشد. اما مسئله اين است كه اين‌ها «هستند» و با راهي كه آمريكاييان در اين چند سال در پيش گرفته‌اند، به نظر مي‌رسد كه تاكنون امثالِ اين‌ها بي‌تأثير نبوده‌اند.


اين را برايِ كساني آوردم كه ساده‌دلانه به دنبالِ خلوصِ انگيزه‌هاي آزادي‌خواهانه در حركت‌هاي نظامي اخيرِ آمريكا مي‌گردند. مسئله اين است كه ديوانگانِ تأثير گذار در انحصارِ هيچ ملتي نيستند و از اين‌ها گذشته طرفِ مقابل هم با بي‌تدبيريِ تمام – يا هر چيزِ ديگري – بهانه به دستِ ديوانگان داده و مي‌دهد.

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
January 30, 2005  
آمريکا و ما - نسلی که جنگ نمی خواهد  
 

امروز برای من واقعا عيد بود. از صبح که تلفنی با مادرم صحبت کردم و صدايش را شفاف و شادمان يافتم که می گفت گروه گروه مهمان آمده اند و رفته اند و به او که بی بی گل همه ماست تبريک غدير گفته اند تا بعد که يک به يک نوشته های درجه يک رفقا و اهل قلم ضدجنگ را خواندم. اين جمله از وبلاگ تازه يافته ای که يادداشتهای صنايعی نام دارد تمام روز مرا به خود مشغول کرد: نسلی که جنگ نمی خواهد. از همو شروع می کنم:

نسلی که جنگ نمی خواهد - شهرام کريمی
"ما: اين‌بار بر خلاف نسل قبلي، نسل ما و بعد از ما لزومي به جنگيدن براي خود نمي‌بيند. نه حس آن را دارد و نه حوصله آن‌را. اين‌ روزها ما به زندگي عادت كرده‌ايم. به برنامه‌ريزي و آباداني هر قدر كوتاه فكر مي‌كنيم. افراط‌هاي جنگ قبلي، آن‌قدر ما را از خود رانده است كه حالا به تفريط، نيازي به جنگ و خون‌ريزي نباشد. به شيوه‌هاي اداره حكومت معترض است و به كسي اعتماد ندارد.
سياست‌مداران: اين دوستان فرزانه! هنوز فكر مي‌كنند جوانان ما، در پي ايثار و شهادتند. آن‌ها هنوز هم در پارادايم جنگ و ايثار عده‌اي ديگر هستند كه جوانان ما حاضرند پوزه امريكا را به خاك بمالند. آماده‌اند هر چه ما بگوييم در طيق اخلاص گذاشته، نثار بزرگواري ما كنند!
اقدامات ما: بايد در صحنه حاضر باشيم! هر طور شده به بوش بفهمانيم، مي‌دانيم ايران، افغانستان و عراق نيست كه ويراني‌ آن‌ها، قبل و بعد از جنگ تفاوتي نمي‌كند. نسل ما هزينه آباداني كشورش را پرداخت كرده و حال مي‌خواهد كه كشورش را بسازد، هر چند انتقاد دارد."

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
January 29, 2005  
ما و آمريکا به روايت وبستان  
 

چند روزی است در بخش موضوعات سيبستان نوشته های مربوط به احتمال درگيری ميان آمريکا و ايران را جدا کرده ام: ما و آمريکا. امروز که نوشته درخشان حامد قدوسی را با عنوان "سايه جنگ را دور کنيم" خواندم فکر کردم کار بهتر آن است که در سيبستان قلمدون ويژه ای برای اين بحث راه بيندازم و مرتب با مقالات و يادداشت های ديگران تازه و به-روزش کنم. اين بی هيچ ترديد مهمترين مساله امروز و آينده نزديک ماست. فعلا بخشی از يادداشت بلند حامد را می گذارم و همه يادداشت کوتاه علی معظمی را و بتدريج اين قلمدونی را تکميل می کنم و با نوشته های دوستان ديده و ناديده روزآمد. اگر مطلب دندانگيری می بيند و می خوانيد خبری هم به من بدهيد يا آن را در وبلاگ خود بگذاريد و لينک آن را در پای اين يادداشت؛ يا ای ميل کنيد به: mehdijami@hotmail.com     

ما دل خوشی از اين حکومت نداريم ولی بايد سايه جنگ را دور کنيم - حامد قدوسی:
اول از همه بگويم که خيلی‌های ما از اين حکومت دلخوشی نداريم. يکی از دست جوانک بسيجی کتک خورده و تحقير شده، آن‌ديگری از گزينش دانشگاه و اداره رد شده، آزادی‌های انسانی روزمره‌ تک‌تک‌مان پايمال شده، روزنامه‌های مورد علاقه‌مان را توقيف کرده‌اند و سايت‌ها را بسته‌اند و آدم‌ها را ممنوع‌السخن کرده‌اند و بيش‌تر از همه، اين‌که خيلی‌هايمان از بی تدبيری هايی که بر اين کشور حکم می‌راند به نهايت کلافه‌گی رسيده‌ايم. اين‌ها را می‌دانم و فکر کنم کم‌تر کسی دلش برای حفظ اين نظام بسوزد ولی اين دليل نمی‌شود که فراموش کنيم که در جنگی که يک طرفش اين حکومت است ما هم ممکن است همه چيز‌هايی که در آن خاک به آن دلبستگی داريم را به يک‌باره از دست بدهيم. اين جنگ ماجرايی جدی است. دو طرف جنگ مصممند. يک طرف به کشنده‌ترين سلاح‌ها و حرفه‌ای ترين شيوه‌های جنگيدن مجهز است و تاريخ می‌گويد چيزی را جلودار خود برای کسب پيروزی نمی‌داند و طرف ديگر سال‌ها است که در پی چنين فرصتی می‌گردد، به عقايدش سخت ايمان دارد و دلش به سلاح‌هايی خوش است که ظرف اين سال‌ها ساخته و خريده است. اين جنگ ويران‌گر خواهد بود، طول خواهد کشيد، هزاران هزار قربانی خواهد گرفت و همه چيز را در خود خواهد بلعيد. از آن‌هايی که خاطره شروع جنگ را در خرمشهر و آبادان لمس کرده‌اند بپرسيد تا بتوانيد تصور کنيد چه بر سر شهرها خواهد آمد. در جنگ بين دو طرف ما قربانی خواهيم شد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
January 28, 2005  
اين سبوی شکسته  
 

عزيز صاحبدلی مدتی است از من پرسشی کرده که پاسخ به آن آسان نيست. پژوهشی در دست دارد که در آن می خواهد نخست نگره خود را در باب نظم و بی نظمی سامان دهد. از من می پرسد عوامل موثر در بهينه کردن نظم و انضباط چيست و می خواهد در باره عوامل بی نظمی پاسخی بدهم تا با يافته های خود مقايسه کند و به اين برسد که فرهنگ اجتماعی و خصلت های تاريخی و قومی تا چه در اين بحث ذی مدخل است و نيز چرا بعضی ملل نظم پذيرتر از ديگران به نظر می آيند.

ماجرا از آنجا آغاز شد که من کليپی را معرفی کردم در باره ايتاليا و اينکه اين کشور چقدر با کشورهای ديگر اروپايی متفاوت است از بابت نظم شهری. می کوشم چيزهايی را که به نظرم می رسد عوامل موثر باشند معرفی کنم اما پيشاپيش می گويم که اين عوامل نه جامع اند و نه قطعی. خوشحال می شوم که دوستانی که در اين باب انديشه ای کرده اند نظرشان را برای تکميل بحث مطرح کنند. حرفهای من هم در حد طرح موضوع است:

1 جزميت و بی نظمی: در يک نگاه کلی به نظر می آيد که کشورهای جنوب اروپا مثل فرانسه و اسپانيا و ايتاليا و يونان از کشورهای شمال مثل آلمان و سوئد و بريتانيا بی نظم ترند. در همان بحثهايی که به معرفی کليپ ايتاليا انجاميد به فرانسه هم اشاره داشتم و شيوه رانندگی آنها که چقدر تهرانی است گرچه خب معلوم است که تهرانی ها از نظر بی نظمی در رانندگی بسيار جلوتر از فرانسوی ها هستند! چه عاملی فرانسه و ايتاليا را در بی نظمی مشترک کرده است؟ اگر از ميان همه عوامل به دين نظر کنيم آنها هر دو از کشورهای کاتوليک اند. اين اشاره طبعا ماکس وبر را به ياد می آورد و تحقيق درخشان او را در باره رابطه نظم سرمايه داری و مذهب پروتستان.

حرف ماکس وبر را نمی خواهم شرح دهم اما فرق اساسی کاتوليک ها و پروتستان ها در چيست؟ از نگاه من مساله اساسی در جزمی بودن آرای کاتوليک هاست. اما رابطه جزميت با بی نظمی چيست؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
January 27, 2005  
بلاغت انتخاباتی  
 

گزارش صفحه سياسی شرق را از ديدار فعالان سياسی با مصطفی معين می خواندم. فکر کردم يک نفر بايد به اين آقای معين که آدم بسيار نازنين و افتاده و مردمی و مصفايی است بگويد آقا! صحنه رقابت انتخاباتی صحنه آکادمی نيست. شما ديگر وزير علوم نيستيد و برای استادان دانشگاه در يک سمينار صحبت نمی کنيد. شما قرار است دل مردم رای دهنده را ببريد. اما با اين زبان؟:

-  علم و ايمان و اخلاق و معنويت مكمل و پشتوانه يكديگر در پيشبرد امور هستند (اين کلی گويی ها به چه دردی می خورد؟)، از اين رو برنامه ريزى علمى و مبنى بر خرد و تلاش جمعى و تعهد اجتماعى مدنظر من در دولت آينده خواهد بود.(نشد برادر! برنامه ات را همين الان بايد گفته باشی؛ خواهم کرد که کار يک نامزد رياست جمهوری نيست. بنما در چنته چه داری.)

- وى خط قرمز خود را «منافع و امنيت ملى و قانون اساسى» ذكر كرد. (کداميک از مردم با اين حرفها برای رای به کسی انگيزه پيدا خواهند کرد؟) 

- در تشريح برنامه هاى خود گفت: قرار بر اين نيست كه برنامه هاى من جدا از برنامه ها و چشم انداز توسعه بلندمدت كشور باشد ولى در اولويت  گذارى ها و در صورت لزوم در اصلاح و تكميل و اجراى آن اقدام خواهم كرد.( خب بفرماييد اولا آن برنامه توسعه رئوسش چی چی ست و اصلاحات و تکميلات شما در کدام نواحی آن برنامه ممکن است اتفاق افتد و با کدام نيروی سياسی و اجرايی - هر دو سه مجلس موجود مملکت خلاف شما قدم می زند. اگر اين محاسبات ساده را در پاسخ خود يا بيانات انتخاباتی خود لحاظ نکنيد به کداميک از حرفهاتان که در حد ادعاست می شود باور کرد؟) 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
January 26, 2005  
تغيير تدريجی بهترين نوع تغيير است  
 

آمدم پی نوشت بنويسم بر گفتار "حق تعيين سرنوشت مان را به آمريکا واگذار نکنيم"، نتيجه اش اين شد! درازتر از يک پی نوشت. به هرحال با گفتار قبلی با هم معنا خواهد داشت. عنوان اين يادداشت را نيز از يکی از دوستان گرفته ام که پای آن گفتار نظر گذاشته بود. - توضيح لازم.

همه نظرهای دوستان ديده و ناديده پای مطلب آمريکا و حق تعيين سرنوشت ما خواندنی اند. اما بعضی از آنها سوالی دارند يا ابهامی يا اصلا بشدت چالش آميز ظاهر شده اند. چون اساس را بر گفت و گو گذاشته ايم من هم نظر خود را بازمی گويم. اگر در يک مساله بتوانيم کمی پيش برويم و حرف و نقد يکديگر را درک کنيم فکر کنم آشوبی که زمينه حمله خارجی را درست کند کم کرده ايم!

از بين نظرها پاييز از همه سرسخت تر ظاهر شده است: يک مدافع ارتدوکس حمله آمريکا. من به چند نکته در حرفهای او که ظاهرا حرف عده ای است که مثل او فکر می کنند اشاره می کنم شايد برای تنبه بد نباشد.

انتخاب های ما و انتخاب شطرنج سياست  

به گفته او: "انتخاب ما محدود است بين حكومت (و نه جمهوري) اسلامي براي حد اقل صد سال آينده و حمله نظامي آمريكا.شق سومي براي آن به هزار دليل متصور نيست." من در نقد نظر مجيد زهری هم نوشتم که اينگونه دوشق قائل شدن را عقل سياسی نمی پذيرد. انواع شق های ديگر می تواند اين طور باشد:

الف. حمله نظامی آمريکا و ادامه حيات جمهوری اسلامی
ب. عدم حمله آمريکا و به پايان رسيدن عمر جمهوری اسلامی به هر دليل ديگر
ج. عدم حمله آمريکا با وجود دعوت کسانی مثل پاييز و ادامه حيات جمهوری اسلامی به دلايلی غير از عدم حمله آمريکا مثلا به دليل رسيدن به توافق با اروپا
د. حمله اسرائيل به ايران، حمله ايران به اسرائيل، حمله محدود هوايی و دريايی آمريکا، حمله ايران به گلوگاههای نفتی منطقه، بستن تنگه هرمز، تنش جهانی، دخالت اروپا و سازمان ملل متحد و روسيه، تقويت موضع داخلی حاکميت، تنش در عراق، سرکوب طرفداران حمله آمريکا در ايران، يکدست شدن حاکميت، دخالت جامعه جهانی برای مهار ايران و اسرائيل
ه. ادامه گفتگو با ايران زير فشار تهديد آمريکا، پذيرش فعاليت های هسته ای صلح آميز برای ايران، گرفتن امتيازات اقتصادی و سياسی از ايران، تسلط بيشتر حاکميت در همين وضع نيم بند موجود
و. فعال شدن اپوزيسيون خارج از کشور تحت حمايت و تشويق آمريکا، ادامه فشار آمريکا بر ايران از راههای مختلف (عراق، مجاهدين خلق، نفت، روسيه، اروپا) و حتی درگيری محدود، بهره برداری از شکنندگی داخلی برای انجام اصلاحات سياسی، نقش يافتن اپوزيسيون، مصالحه با رهبران صدر اول کشور برای خروج از صحنه سياسی و يا هر مدل ديگر اصلاحات يا انقلاب نارنجی و مخملی و قانون اساسی و رفراندوم. 

نتيجه: معنای تهديد هميشه حمله نيست گرچه شما هميشه بايد تهديد را جدی بگيريد.

آينده ايران رسيدن به امروز عراق است؟

ديگر اينکه پاييز می گويد: "ما همين حالا يك كشور اشغال شده ايم...هر كس حاكم بر خويش نيست محكوم ديگران است." و معتقد است که نه 17 درصد که 70 درصد مردم خواهان حمله اند و برای اين منظور از تلويزيون های لوس آنجلسی شاهد می آورد که: "آمار گيري هاي مشابهي كه توسط تلويزيون هاي لوس آنجلسي(كانال يك) انجام شد بيش از 70% راي دهندگان خواهان حمله نظامي آمريكا بودند." رد کردن قوت اين استدلال زياد زحمت ندارد. من فقط می گويم اگر يک نمونه ايشان نشان داد که تلويزيون های لوس آنجلسی يک خبر ساده را با دقت و بر اساس اصول حرفه ای گزارش کرده اند آن وقت بفرمايند تا دوباره بر سر اين نظرسنجی تلفنی و ميزان اعتبار آن برگرديم و حرف بزنيم.

اما آنچه در باره اشغال می گويد خطرناک تر است. فرق است بين استعاره و واقعيت. ما در سياست حرفمان را بر اساس طيف های سود و زيان می زنيم. نظر "اشغال بودن ايران" بر اساس کدام منطق سياسی و عرف حقوقی است؟ اما ظاهرا در اين موارد استدلال و واقع نگری زياده جدی گرفتن ماجراست. پس به زبان خود پاييز و با همان منطق بايد گفت برادر! اگر وضع امروز اشغال است و وضع فردا تحت نظام سياسی آمريکا هم اشغال، چرا بايد بين اين دو اشغال آنی را ترجيح بدهيم که درش کشته شدن هست، خرابی شهرها و جاده و پل ها و ارتباطات هست، رفتن برق و آب و انرژی هست، بيکاری گسترده و گسيختگی نظام اجتماعی هست و ترور هست و بمب گذاری انتحاری و جنگ شهری؟ و تازه بر سر آن تحقير خارجی و گماشته آمريکا شدن؟ يک نگاه به عراق بينداز و ببين تو می خواهی آينده ايران رسيدن به امروز عراق باشد؟  

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
January 25, 2005  
حق تعيين سرنوشت مان را به آمريکا واگذار نکنيم  
 

اول از همه بگويم که خوشحالم بين ايرانيانی که در عرصه اينترنت حضور به هم می رسانند جنب و جوش آشکاری ديده می شود در باره مساله آمريکا و ما که مبارک است. يک نگاه به همين نظرات مطلب پيشين حساسيت گروهی از دوستان را نشان می دهد. پايين تر به آنها اشاره می کنم. اما اين را هم بگويم که هر اتفاقی در جريان باشد ما ايرانی ها بايد طرف منافع خودمان بايستيم و صد در صد مطمئن باشيم که آمريکا دايه مهربان تر از مادر نمی شود. يعنی حتما او اول به فکر منافع خود است. پس شرط عقل اين است که از او انتظار نمی توان داشت قدمی به خاطر ما بردارد (گرچه مطمئن نيستم همه به اين شرط عقل رفتار می کنند؛ ميان ما گرايش های ضدعقل کم نيست!). ديگر اينکه منافع ما تشخيص اش با ماست و راه حفظ آن هم بين خود ما بايد شناسايی شود. من با آوردن مطالب تازه ای که ديده ام و به نظرم رسيده می کوشم جنبه های تازه ای از بحث را دست کم برای خودم روشن کنم شايد به درد شما هم بخورد. بحث می کنيم به هرحال.

مجيد زهری يادداشتی نوشته تر و تازه همين چند ساعت پيش گويا. من در نوشته او يک نکته برجسته می يابم و آن تذکری است به هدف جهانگشايی های آمريکا:

"مراحل جهانی‌شدن، ايجاب می‌کند که کارتل‌های فرامليتی بر توليد و صدور انرژی کنترل کامل و به قولی استيلا داشته باشند. ورود آمريکا به منطقه ربطی به رژيم حاکمه در آمريکا (مثل امروز: دستگاه بوش) ندارد و جزو طرح‌های بلندمدّت سرمايه‌داری جهانی است. بعد از يازده سپتامبر، به طرح جهانی‌شدن سرعت بخشيده شد و به قولی اين طرح وارد فاز نوينی گشت، چرا ‌که يکی از عوامل بازدارنده‌ی "جهانی‌شدن" به‌يکباره در دل جهان غرب رخ نمود: "تروريسم اسلام فناتيک". با ظهور تروريسم اسلامی در جهان غرب، آمريکا به اين نتيجه رسيد که ديگر روش "کج دار و مريز" (هويج و چماق) با دولت‌های خودسر کار نمی‌کند، چه نظام‌های خودسر، با ايجاد خطر و تک‌روی و سنگ‌اندازی، در حکم "بازدارنده" در راه جهانی‌سازی عمل می‌کنند. پس از آن بود که ايجاد "دموکراسی" در اين کشورها، به عنوان راه حل توصيه شد. يعنی دموکراسی، به اقتضای سياست آمريکا و دقيقاً در راستای منافع سرمايه‌داری جهانی توصيه شد، همان‌گونه که در اواخر دهه‌ی هفتاد، "ايجاد کمربند سبز" (طرح برژينسکی در خاورميانه) توصيه شد و از دل آن، طالبان و جمهوری اسلامی بيرون آمد. اين توضيحات از آن رو است که بدانيم: اين مسيری است که آمريکا در آن گام می‌زند و به قول سهراب سبحانی، اگر در انتخابات اخير جان کری هم انتخاب می‌شد، چندان فرقی در اين روند ايجاد نمی‌شد." (نقل از: مسيری که آمريکا در آن گام بر می دارد)

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 25
چاپ کن
بفرست  
January 24, 2005  
ما مونولوگ می کنيم ديالوگ بلد نيسيتم  
 

نمی خواهم اين بار هم گفتگوی خواندنی ديگری را از سيد آبادی از دست بدهم. دفعه پيش گفتگوی او را با داريوش شايگان که خواندم گفتم چيزی می نويسم. نشد. هر روز بهانه ای تازه پيش می آيد برای نوشتن. و امور هم گفته اند رهين اوقات خويش اند. حالا گفتگويش را با جلال ستاری خوانده ام. نمی خواهم چيزی مستقل بنويسم ولی می خواهم بخش هايی از آن را اينجا بياورم. بخش هايی که از آن لذت بردم يا در آن نکته ای يافتم. با حاشيه ای اينجا و آنجا. ولی اصل، يادکرد حرفهای نيکوی ستاری است که حاصل گفتگوی سنجيده سيد است با او. اين سخن شير است در پستان جان/ بی کشنده خوش نمی گردد روان:

1 روشنفکر مولف است: وقتی می خواندم که "ستاري فارغ‌التحصيل رشته روانشناسي تكويني از دانشگاه ژنو است كه بنيانگذار و استاد مسلمش ژان پياژه بود. از او تاكنون حدود 70 كتاب به‌صورت ترجمه و تأليف چاپ شده است"، با خودم فکر کردم روشنفکران دو دسته اند: روشنفکران مترجم و روشنفکران مولف. ستاری به تاليف به اندازه ترجمه ای که می کند اهميت داده است. من روشنفکری را که هميشه ترجمه کرده باشد زياد نمی فهمم!

2 آه ای صداقت گمشده: چقدر خوب است که از زبان آدمی مثل ستاری آدم بر ارزش صداقت روشنفکر تاکيد ببيند: " يك پاي مهم روشنفكري صرف‌نظر از توانايي‌هايش براي چون‌وچرا‌كردن، واقعاً صداقت و پاكدلي است و اين خيلي مهم است. مثلاً شما فكر كنيد ژان پل‌سارتر وقتي كه مي‌خواهند جايزه ادبي نوبل به او بدهند، رد مي‌كند. او اولين و آخرين كسي است كه جايزه ادبيات نوبل را رد كرده است، چرا؟ براي اينكه حرف و عملش يكي باشد." ياد فروغ افتادم که می گفت شاعرهايی داريم که وقتی سر يک بشقاب پلو می رسند يادشان می رود که شاعرند!

3 راه حل راه حل بدهيد:  ارزش روشنفکر به راه حل نشان دادن نيست - قابل توجه دوستان ابزارگرايی که برای به نتيجه رسيدن عجله دارند: "من فكر مي‌كنم روشنفكر چون‌وچرا بايد بكند، ممكن است راه‌حل هم بتواند نشان بدهد، ممكن هم هست نتواند. ممكن است نتواند پيشگويي بكند، ولي مشكل را با مردم جامعه‌اش مي‌تواند خوب مطرح كند." بله! طرح مساله به اندازه ارائه راه حل مهم است. اصلا بدون طرح و بحث، ارزش های هر نوع راه حل احتمالی هم روشن نمی شود. شيوه فهم يک مشکل بخش مهمی از شيوه حل مشکل است.

4 مشکل ايدئولوژی: "چون‌وچراكردن خودش مشروط به احوالي است كه بر روشنفكر حاكم است. به‌طور مثال ما اگر بخواهيم درباره فرهنگ گذشته اين جامعه بحث كنيم، يك وقتي مي‌آييم و بحث مي‌كنيم كه بالاخره اين نظام چه بود و چه مي‌گفت؟ معتقد به يك راه و رسمي بود يا نبود، ايدئولوژي داشت يا نداشت؟ اين يك بحث روشنفكري است، اما اگر از پيش بخواهيم محكومش كنيم، بگوييم هر كاري كه كرده است، محكوم است، اين از مقوله ايدئولوژي است. اما اگر بخواهيم در اوضاع و احوال آنجا دقيق شويم، يعني تمام اسناد را ببينيم، تمام مدارك را بنگريم، حرف‌هاي مردم را بشنويم، با توجه به اوضاع و احوالي كه در آن ايام بر آن جامعه حاكم بوده است قضاوت كنيم، آن موقع، از مقوله ايدئولوژي بيرون مي‌آييم و قضاوتمان هم خيلي منصفانه‌تر و نزديك‌تر به عدالت مي‌شود." خلاصه اش اينکه روشنفکر يک موضع پيشينی معين نسبت به همه وقايع بشری ندارد. کارش تحليل واقعه است نه برچسب زنی بر وقايع و آدمها البته!

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
 
قلمدونی قابل  
 

فقه، کارکردها و قابليت ها: اين هم مقاله مهم احمد قابل که منقح تر از مقاله قبلی اوست در باب عقل و شرع. اين مقاله بازچاپ ظاهرا ويراست تازه ای است از بحث هايی که پيشتر او در روزنامه شرق چاپ کرده بوده است. در سه بخش. من در شب های بعد مروری بر اين مقاله خواهم کرد تا نکات مهم آن را از ديد خود برجسته سازم.

تبيين نظريه منطقه الفراغ: از آقای محترمی به نام محمود حکمت نيا (لينک از طريق ملکوت). آدم وقتی مقالاتی از اين دست را می خواند تازه می فهمد که احمد قابل از بين چه آدمهای کسل کننده ای برخاسته و از آنها به سوی خلق بازگشته تا چراغ روشنی به آنها هديه کند. بحث از اين مقاله را می گذارم برای شبی ديگر که به مقاله جديد احمد قابل بپردازم.

فلاطوری و حجيت نهايی عقل: اين هم يادداشت حضرت خسور ناقد که خود - بسنده است:

ديدم در "سيبستان" اشاراتی به مطلب آقای احمد قابل داشتيد. در اين رابطه نکته ای از استاد از دست رفته پُرفسور عبدالجواد فلاطوری در يادم آمد که تصور کردم شايد برای شما که خودتان را با اين بحث مشغول کرده ايد، بی فايده نباشد.

در اواخر دهه پنجاه ميلادی، دقيقاً 1959 ميلادی، کتابی به زبان آلمانی در آلمان منتشر شد که دربرگيرنده مجموعه مقالاتی بود پيرامون فلسفه حقوق که مقاله ای نيز از پُرفسور فلاطوری در آن به چاپ رسيده بود با عنوان "عقل به منزله حجت نهايی شرع در تعاليم شيعی". عنوان مقاله و مشخصات کتاب به زبان آلمانی را در زير برايتان می آورم. 
 
Die Vemunft als Letztbegrundung des Rechts in der Schiitischen Lehre In: Archiv für Rechts-und Sozialphilosphie XLV/3. Luchterhand Verlag Neuwied/Rh. 1959, s369-388
البته ناگفته نگذارم که در كتابشناسى آثار پروفسور عبدالجواد فلاطورى که در مجله "آينه پژوهش" شماره 86 منتشر شده است و متأسفانه کامل هم نيست، در ترجمه عنوان کتاب - به هر دليل - دستکاری جزيی، ولی به گُمان من بسيار مهمی صورت گرفته و به اين صورت آمده است: "حجيت عقل در استنباط احكام شرعى در مذهب شيعه". يعنی "عقل به منزله حجت نهايی" (Die Vemunft als Letztbegrundung) و تکيه ای که فلاطوری بر "حجت نهايی" داشته است، يکباره مبدل به "حجيت عقل" شده است. ان شاءالله که مترجم سهواً و شايد به دليل عدم آشنايی کافی به زبان آلمانی، عنوان مقاله مرحوم فلاطوری را چنين ترجمه کرده است؛ يا اميدوارم که من در خطا باشم.

به هر حال، به نظرم مباحثی که پُرفسور فلاطوری در اين مقاله نسبتاً طولانی مطرح کرده بود، به بحث امروز آقای احمد قابل و دلبستگی شما به اين گونه مسايل بسيار نزديک است. به خصوص که فلاطوری نه تنها تحصيل کرده دانشگاه های آلمان و در شمار دانشمندان و انديشمندان سرشناس در اروپا بود، بلکه تحصيلات حوزوی هم داشت و در سنين جوانی از حاج شيخ محمدرضا كلباسى اجازه روايت و اجتهاد گرفت و همزمان با تحصيل در علوم دينى موفق به اخذ ليسانس از دانشكده معقول و منقول شد. اين همه را به اين خاطر با تأکيد گفتم، که اولاً حرفهای آقای احمد قابل آنچنان تازه هم نيست و ثانياً چون شما از به پايان رسيدن "عصر غولها" نوشته بوديد، می خواستم اشاره کرده باشم که "غولی" چون فلاطوری نزديک به نيم قرن پيش به اين مباحث پرداخته بوده است. همين.
پايدار باشيد.
خسرو ناقد
 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
January 22, 2005  
ما، آمريکا و اين لشکر روشنفکران  
 

اگر آمريکا بخواهد به ايران حمله کند ما در مقابل چه می توانيم بکنيم؟ اولين پاسخ ها همان پاسخ های نظامی معمول است. ما منطقه را بی ثبات خواهيم کرد. به اسرائيل حمله خواهيم کرد. تنگه هرمز را با غرق کردن کشتی خواهيم بست. احتمالا به پايگاههای آمريکا در کشورهای همسايه صدمه خواهيم زد. مردم را بسيج خواهيم کرد. در جنگ زمينی قدرت خود را نشان خواهيم داد. و اموری قابل پيش بينی از اين قبيل که لابد دشمن نيز به آنها و ديگر راههای دفاعی ما می انديشد و پاتک مناسب را طراحی می کند. هر دشمنی می داند که برای حمله بايد هزينه ای بپردازد. بی گدار به آب نمی زند. اما مساله من حاليا ارزيابی نظامی چنان حمله مفروضی و سود و زيان جنگی ما در يک رويارويی نيست؛ چنانکه به تحليل های کسانی هم که مثل طارق عزيز، قبل از حمله آمريکا به عراق، رجز خوانی می کنند يا اصلا معتقدند خطری در کار نيست کاری ندارم.

بخوبی به ياد می آورم روزهای پر تب و تاب سال 58 را که ما جوانان انقلابی همگی در آرزوی يک جنگ بوديم! بحث حدس و گمان نبود. بحث ارزيابی نظامی نبود. شايد دشمن معينی هم جز آمريکا در ذهن ما نبود. هيچکس هم فکر نمی کرد آنکه سرانجام آرزوی ما را جامه عمل می پوشاند صدام حسين است! ما انقلابی بوديم و جامعه را کند و سنگين و بی اعتنا به تب و تاب خود می ديديم. يا نبض ما تندتر می زد. از بازرگان خوشمان نمی آمد. و از همه آن اداره جاتی هايی که به نظرمان می آمد دور و بر او را گرفته اند. ما يک انقلاب حسابی می خواستيم. فکر می کرديم جنگ اين را به ما می دهد. جنگ ما را تصفيه می کند. جنگ جامعه را چنان تکان می دهد و به حرکت در می آورد که تمام چربی هاش آب شود و پيرايه هاش بريزد و گرانجانی اش به چابکی و نشاط دفاع از ميهن و خانمان بدل شود و يکباره همه مشکلات ذهنی مردم را برای تن دادن به يک جراحی اساسی رفع می کند. انقلاب ما نيازمند جنگ بود. هر چه تئوری بود در خدمت جنگ درآورده بوديم. وقتی جنگ شروع شد ما خوشحال بوديم! گرچه از لحاظ نظامی برايش آماده نبوديم!

امروز هم صحنه اصلی مقابله در اذهان شکل می گيرد. بدون زمينه فکری هيچ عملی انجام شدنی نيست. دست کم نه در مقياسی به بزرگی يک جنگ سرنوشت ساز. اگر آمريکا نتواند دل و دين از ما ببرد قطعا دست به حمله نظامی نخواهد زد. تمام حرفهای امروزه هم بجز افزودن بر فشار سياسی بر دولت ايران يکی هم برای تست کردن ميزان مقبوليت اين حرفها ست در نزد جهانيان و مهمتر از آن در نزد ايرانيان.  نگرانی و پرسش من اين است که آيا ما ايرانيان واقعا می خواهيم که آمريکا حمله نکند؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
January 21, 2005  
علم الاسرار، جذابيت قدرت  
 

در مراسم ادای سوگند جرج بوش دوربين که می چرخد کلينتون را می بينم. کارتر را. چهره های ديگر سياسی آمريکا را. فکر می کنم کسی مثل کلينتون بهتر می داند در ذهن يک رئيس جمهور آمريکا مثلا بوش چه می گذرد. به اين منتقل می شوم که کسی که در چنان مقامی است از بسياری از اسرار با خبر ست. اسراری که جز کسانی معدود از آن خبر ندارند. گاه از آن جهت که پيش از علنی شدن برای ديگران چيزی را می دانند (مثلا می دانند که بوش قرار است امشب وارد بغداد شود ولی تا او وارد نشده "ديگران" نمی دانند) و گاه از آن جهت که چيزهايی را می دانند که تا سالها قرار است کسی نداند يا چيزی که هرگز کسی نخواهد دانست. بعد به اين گزاره قديمی خود منتقل می شوم که قدرت دانستن اسرار است.

به بيان دقيق تر، قدرت، سهم ما از دانستن اسرار است. هر قدر از اسراری با خبری در آن حوزه از اسرار مقامی بالاتر داری. و آدمی در هر جا که هست هميشه در حال تلاش برای بالا بردن سهم خود از اسراردانی است. هيچ قدرتی بدون سر نيست. هر قدرتی يعنی قدرت بر اسرار. به نظرم در اين فرقی نيست بين عالم فيزيک مثل اينشتين و آدم کهنه کار سياسی مثل اسدالله بادامچيان. قدرت شبکه ای از اسرار است. قدرت علمی يا صنفی يا فنی يا سياسی. چنانکه قدرت ادبی و شعری و هنری. قدرت دانستن رمز است.

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
January 20, 2005  
چرخه خطا  
 

هميشه فکر کرده ام بسياری از ما زندگی مان حاصل خطاهای ديگران است. از پدر و مادرمان گرفته تا ديگران و ديگرانی که بر زندگی ما تاثير گذاشته اند. ممکن است پدرمان در انتخاب مادرمان خطا کرده باشد يا بالعکس اما حاصل آن خطا ماييم. يا اگر اين يا آن سياستمدار کمی زودتر به سر عقل آمده بود زندگی مان را آنقدر تلخ نمی کرد که مهاجرت کنيم. يا اگر آن راننده آن روز در اتوبان تند نمی رفت تا به ماشين مادر دوست من بکوبد و او را بکشد پدر دوست من زن دومش را نمی گرفت. زنی که زندگيش را در واقع از خطای راننده ای در اتوبان ساخته بود. اصل تصادف! امشب که اين عکس های نادر و عجيب را ديدم فکر کردم مرگ ما هم می تواند نتيجه خطای ديگران باشد. چرا تا به حال فکر نکرده بودم؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
January 19, 2005  
آوار روزها يا چيزی شبيه به آن  
 

هميشه سرحال نيستم گرچه در مبارزه سالها سال با افسردگی اين را نيک آموخته ام که چگونه سر پا بمانم. "بی اعتنا به صف رهگذران/بی اعتنا چون مرگ". دلم می خواست چند کلمه ای در باره اقتصاد فرهنگ می نوشتم. در گزارش احمد محمود چند کلمه ای اشاره کردم. ولی حرف زياد است در اين زمينه. شايد پرويز جاهد بنويسد. که ازش خواستم به اصرار. تا کی بايد اين مسائل مهم خودمان را ناديده بگيريم و لاعلاج رها کنيم. می خواستم در باره زبان نقد بنويسم. اينکه چقدر ما جماعت به جای نقد به شماتت عادت داريم. از تحليل طفره می رويم. يا بلد نيستيم. هنوز پدرسالاريم. يا سوی پدر يا سوی پسر ايستاده ايم. می خواستم در باره عقل باز هم بنويسم و آرای دوستان ديده و ناديده را هم در متن سيبستان بياورم. اينکه عقل چه معناها و کارکردهای رنگارنگ دارد. اينکه عقل سرمايه نيست روش است. اين هم می ماند.

شب به خانه که می آيم خبر مرگ نازنين نظام شهيدی آه از نهادم بر می آورد. نازنين مرد؟ او را چند سال پيش در لندن ديده بودم. با قزوه بود و گراناز موسوی. شوخ و شنگ بود با شعری خوب. در همين مدرسه السنه خاوری سابق نشستی بود. شعر خوانی و بحث. از تاجيکستان هم بودند به گمانم. فرزانه و مومن قناعت. حيات نعمت را هم از سمرقند دعوت کرده بوديم. همانجا بود؟ حالا ذهنم به هم ريخته است. حتما بود. براهنی و ديگران هم بودند. دکتر کريمی حکاک. چه طعنه ها در کار کرد وقتی به دعوت موسسه مطالعات اسلامی برای ناهار به آنجا رفتيم سر بحث حجاب. با مديرش آقای صفوی. اسمش را به ياد نمی آورم. هميشه اسم برادرش به يادم می آيد. رحيم. نازنين جوان می نمود. تازه امشب با خواندن زير عکس اش فهميدم که 50 سال داشته. فکر می کردم در دهه 30 عمر است. شايد برای اينکه وقتی ايران بودم او همين سن سی و چند را داشت. زمان در غربت می ايستد. از اسم های مطرح بود. آزيتا قهرمان را يادم می آورد. چرايش را نمی دانم. شعر زنان مان شعرترين شعرها بوده در اين سالها. از ژيلا مساعد تا فيروزه ميزانی و نازنين و آزيتا و آن خانمی که نامش هميشه ديرتر از عنوان کتابش به يادم می آيد: تلفنی که هيچکس برنمی دارد. آها ناهيد کبيری. به گمانم. کتابهام جايی پشت زمان جا مانده است. مثل سام الدين ضيايی. ولی کتابها را با خود کشيده بودم تا اينجا. ديگر نمی کشم. 

ادامه مطلب
 
پيوند  
چاپ کن
بفرست  
January 16, 2005  
هراس از عقل  
 

1 من بر اين باورم که عقل خودبنياد که فقط متکی به عقل باشد وجود ندارد. هر عقلی از نوعی نظام تبعيت می کند و آن نظام را در گزاره های خود صورت بندی می کند. عقل مدرن از نظام ارزشهای مدرن نيرو می گيرد و به آن بازمی گردد و آن را تقويت می بخشد و عقل عرفانی از نظام ديگری نشان دارد و عقل شريعتمدار از نظامی ديگر. اين نظام ها می توانند حلقه های تو در تو نيز بسازند و اينجا يا آنجا با هم مشترکاتی بيابند اما نظام های عقل رويهمرفته از يکديگر متمايزند و جداگانه قابل تشخيص و ارجاع. ادعای عقل مجرد يا خودبنياد قابل اثبات نيست.

2 شريعت نظام دهنده عقل است برای باورمندان به آن. هيچ شريعتمداری امکان خروج از نظام عقلانی شريعت را ندارد. تنها می تواند در آن نظام اين يا آن فرض پايه را تغيير دهد تا دستگاه عقلانی شريعت را دگرگون کرده باشد. هيچ تغييری در نظام عقلانی شريعت نمی تواند تا آنجا پيش رود که از شريعت فراغت يابد. اين دو به هم پيوسته اند. نگاه غيرشريعتمدارانه به تغيير و تحول در دستگاه عقلانی دين لزوما همان نيست که خردور شريعتمدار دنبال می کند. کار شريعتمدار مصلحانه است نه ملحدانه. و تا وقتی گفتمان خود را در دستگاه اصلاحی عرضه می کند هيچ دليلی برای تعبير ملحدانه از آن چه در مصلح چه در غايت اصلاح وجود ندارد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 26
چاپ کن
بفرست  
January 14, 2005  
حکم شرع حکم کيميا  
 

به نظرم کشفی اتفاق افتاده است در اين حرفهای احمد قابل. واقعا اغراق نيست که بگويم آنچه او در رابطه شريعت و عقلانيت پيدا کرده اگر مهمترين کشف در فلسفه فقه نباشد يکی از مهمترين آنهاست. نمی گويم مهمترين کشف تاريخ فقه است چرا که می دانم فقه ما تا همين قرن چهاردهم هجری هنوز مشکلی را که برای پاسخ به آن احمد قابلی لازم باشد نمی شناخت. در آسودگی سنت غرق بود. نه فقه که همه چيز ما. اما از زمانی که طالقانی ها پيدا شدند و دغدغه نوسازی دينی مطرح شد آنچه احمد قابل طرح کرده است کسی به اين روشنی بيان نکرده بود. حتما کوشش های همه نوانديشان دينی از طالقانی تا مجتهد شبستری در کار احمد قابل سهمی دارد و نشانی. اما آن صورت بندی عقل و شرعی که او مطرح می کند کاملا تازه است. به قول مورخان تاريخ معنوی بشر: انديشه ای آشنا اما متفاوت. آشنايی اش از تاريخ اين تلاش می آيد. تازگی اش از تفاوتی که در معانی و بيان دارد. 

خروج از درماندگی با دليری انديشه

احمد قابل چندان شناخته شده نيست. مثلا در حد يک فقيه صاحب کرسی يا يک مرجع يا حتی يک متفکر دين شناس مطرح. می دانم. اما اين مهم است؟ فکر نمی کنم. عصر غولها گذشته است. امروز بی مرکزی در همه جا هست. از هر جايی می توان انتظار ايده های درخشان داشت. مهم اين است که احمد قابل صلاحيت حرفی را که می زند دارد. او سالها در متون دينی و فقهی غوطه خورده است. بدون چنين غوطه زدن در اعماق اين متون تو بر تو امکان هم نداشت که گوهری درخشان مانند اين که يافته پيدا کند. اين که ايده های بزرگ و بنيادين را حتما بايد آدم های بزرگ و سرشناس مطرح کنند کليشه ای است که محل پذيرش ندارد. شايد احمد قابل ديگر هيچ چيز مهمی هم ننويسد. ممکن هم هست که او نشانگر آغاز عصر تازه ای در ارتباط با رهبران دينی باشد و خود به يکی از چنين رهبرانی تبديل شود. کسی نمی داند. آنچه می دانيم انديشه ای است که اکنون در برابر ما گشوده شده است. اين فصل مهمی از فقه شيعی را ورق می زند. چيزی پايان يافته است و چيزی تازه در برابر ما ست.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
January 13, 2005  
سياسی شدن سپهر وبلاگی تا کجا؟  
 

اظهار نظر اندرو سوليوان جالب است. می دانم وبلاگ ايرانی سرشت و سرنوشت ديگری دارد. اما اين به آن معنا نيست که به تحولات عالم وبلاگی و نتايج آن بی اعتنا باشد. سوليوان می گويد اينکه رسانه ها نقش احزاب را بازی کرده اند (در ايران که رسانه های متنوع خصوصی وسعتی ندارد روزنامه ها همين وظيفه را داشته و دارند) به اين معنا نيست که وبلاگ ها نيز بايد نقش مشابهی بر عهده بگيرند. قرار نيست وبلاگ جانشين رسانه های سياسی با گرايش های حزبی شود. نگرانی سوليوان به نظرم بجاست که می گويد گرچه تا حدودی سياسی شدن گريز ناپذير است اما سياسی شدن بی قواره می تواند آسيب رسان باشد. ارزش و قدرت سپهر وبلاگی در اين است که از نظر سياسی متنوع باشد. من اين نکته را نکته دقيقی می بينم. همه تلاش هايی که در وبلاگ ايرانی در جريان است نيز از اين بابت که ممکن است سمت و سوی واحد سياسی به وبلاگ ها بدهد و آنها را در خدمت اين يا آن جريان سياسی به حرکت در آورد می تواند به نقض غرض بينجامد. فکر می کنم من می توانم با شکل گيری ليدرشيپ وبلاگی مخالف باشم. می گويم فکر می کنم برای اينکه واقعا هنوز جوابی روشن برای اين پرسش که نظر سوليوان ايجاد می کند ندارم. ولی می دانم که حفظ محيط زيست وبلاگی به عنوان رسانه ای برای تنفس آرا و عقايد و بازيگوشی های ما مهمتر است. اين رسانه را برای خودمان نگاه داريم. از تن دادن وبلاگ ها به اين يا آن موج سياسی و وحدت بخشيدن به رنگارنگی موجود بيمناک می شوم.      

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
January 12, 2005  
شوخی با مرگ ديگران  
 

آقايان! خانم ها! اين عکس ها که از سونامی همه جا پخش شده و ملت خندان را در حال فرار از امواج مرگبار نشان می دهد همه جعلی و قلابی است. هيچ نشريه معتبری هم آنها را به اسم عکس-در-لحظه به خورد خوانندگانش نمی دهد. اول بار در مطلبی از همسايه مان رضا علامه زاده (آوار آب) يکی از اين عکس ها را ديدم و گفتم برايش بنويسم. ولی تنبلی کردم و بعد هم فکر کردم لابد برای تزئين گذاشته و می داند که واقعی نيست و کار فتوشاپ حرامزاده است! (با فتوشاپ هيچ مشکلی ندارم اما با گنجشگ را رنگ کردن و جای قناری فروختن خيلی.) اينجور عکس ها پس از 11 سپتامبر هم خيلی رايج شد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
January 11, 2005  
قلمدان نيمچه فلسفی  
 

کوچک زيباست و نوشتار وبلاگی: داريوش می گويد خيال داشته است مطلبی کار کرده و بيشتر آکادميک را در ملکوت بياورد. چون پيشاپيش نقد شده است از بکارت افتاده و از خيال آوردنش منصرف شده است. من گمان می کنم مشکل در ساختار نوشته وبلاگی است. برخی نوشته ها شايد اصلا مناسب وبلاگ نيستند. عرصه وبلاگ دنيای جزئيات است دنيای مساله های کوچک و خردشده. برايش نوشتم:

"برای گفتن همه چيزهايی که آدم می خواهد زبان ندارد. بعضی چيزها را بايد بی زبان گفت. بی نظام گفت. يا در نظمی کوچکتر گفت. همين که اينجا گفته ای ناب است چون بيان تجربه ای است که بر آن مسلط هستی. تمام جوانب آن را می شناسی. خوبی وبلاگ اين است که آدم مساله مساله پيش می رود. کار آکادميک شرايط ديگری دارد. تمام منابع را بايد ديده باشی. تمام استدلال های مخالف را شناخته و آورده و نقد کرده باشی. زمانی دراز در آن انديشيده و خط زده باشی. به گمانم نمی توان در وبلاگ کار آکادميک کرد مگر فکر کنيم تنها بخش کوچکی از يکی از مسائل آکادمی را داريم می گوييم. فقط بخشی. نه بيش. حالا دوباره تلاش کن. اگر مساله ات را به اجزا تقسيم کنی بی گمانم که از آن می توانی سخن بگويی و نقد ويرانگر هم نگيری. ايستادن در حد دانش فقط به موضوع ناظر نيست يا به گوينده؛ به روش و محيط طرح هم ناظر است. دانش وبلاگی دانش "کوچک زيباست" است. آزمايش کن. نتيجه می دهد."

حالا فکر می کنم اصلا دنيای ما از نگره های کل گرا دارد دور می شود. دنيای کوچک ها را تجربه می کند. اين چند روزه که به آنتونيو نگری مشغول بودم نيز همين را در او می ديدم. جداگانه به نگری می پردازم. امشب شب فلسفه است!

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
January 9, 2005  
قلمدون اضطراری  
 

پايگاه های دشمن بسته شد: بله بسته شد. هم پرشن بلاگ هم اورکات. تا نگويند که نمی توانيم پايگاه های دشمن را ببنديم. ياد بسته شدن فله ای مطبوعات مرحوم (تعطيل موقت سابق) افتادم. می شود آقا! فقط يک قاضی شجاع با سر نترس و پشتيبانی از بالا می خواهد و تمام. وزارتخانه و شورای عالی کجا و کجا را هم بيندازيد دور. خودتان برويد و اقدام کنيد. اصلا قوای ديگر را می خواهيم چه کنيم. يک عدد قاضی مرتضوی می گذاريم هم رئيس جمهور باشد هم رئيس قوه قضايی هم رئيس کميسيون اصل نود و هم پاسبان مطبوعات و رسانه ها و انفورماتيک و کافه نت و اينترنت و هر چی که دارد نت می شود. کار غير قانونی هم نيست. هست؟ قاضی است و حکم داده و تشخيص داده. الحمدلله يک نفر آدم صاحب تشخيص در اين مملکت داريم. از اين سرمايه ها بايد استفاده کرد. همانطور که شهر نو را صاف کرديم و بساط هر چه فساد است برچيديم با يک حکم بساط هر چی نت و چت و چرت و پرت و وبلاگ و الکی نوشتن و خواندن و مثلا ارتباط و گفت و گو و چه می دانم ديالوگ و اين حرفهای بی معنی است جمع می شود. راحت. فاتحه. بر می گرديم به سال صفر. همون وختا که قليون چاق می کرديم و عيال هندوانه را از حوض در می آورد و می شکست و می گذاشت جلو ما. هی روزگار. يعنی می شود که برگرديم به همو زمونا. نه نشريه ای باشد نه راديونی نه حزبی نه دردسری. ااای ی ی ی ی روزگار رفته. رفته رفته درست می شود. بله می گفتين. چی فرمودين؟ نامه می خواستين بدين؟   

تصوير صفحه دسترسی به اورکات در تهران - عکس برگرفته از ايرانيان


پ.ن بدون شرح از وب نوشت ابطحی:

۲۰ دی ۱۳۸۳

ملاقات تابلو

هفته گذ شته پس از آنکه ماجرای وبلاگ نویسان را در سایتم نوشتم، یک روز دیدم فردی زنگ زد. بنام آقای جواد تمیمی. از کسانی که اخیرا زندانی بوده است و توبه نامه نوشته . خیلی اصرار داشت مرا ملاقات کند. فکر کردم که اگر ملاقات نکنم، می گوید حرف اینها را نشنیده ایم. قرار گذاشتم، آمد.

بی مقدمه به من گفت وضع مالی من و خانواده ام بسیار آشفته است. اگر به من کمک مالی کنید که در تهران منزلی تهیه کنم،من هم مثل امید معماریان و روزبه ابراهیمی می آیم اعتراف می کنم و می گویم که چه سختی ها بر ما گذشته است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
 
آموختن از مارکس  
 

مدير مجله وزين فل سفه ( گوگل ژورنال سعيد را در مجلات طبقه بندی کرده است!) مقاله جالبی از خوانندگان اين مجله وزين فلسفی منتشر کرده است که خواندن آن بلافاصله مرا به حالی عجيب برد چنانکه ناچار شدم از پشت کامپيوترم بلند شوم سيگاری روشن کنم و کتری برقی را جوش بياورم تا چايی بريزم و فکرهايم را برای اين يادداشت جمع کنم. مقاله که با قلمی خوب ترجمه شده چنين عنوان دارد: فيلسوف و خداحافظی با ديروز . نخست اين پاره را -که مرا دگرگون کرد- با هم بخوانيم:

"درانتهاي اطاق بزرگ خانواده دكتر ماركس كه به صورت سالن طويلي است، اطاق كوچك خواب بچه ها قراردارد. درتمام خانه نمي‌توان يك وسيله سالم يا نو پيدا نمود. همه چيز شكسته، پاره و يا كهنه است. در وسط سالن، ميز بزرگ، ارثيه پدربزرگ مانندي، قرار دارد. روي ميز، غير از وسايل بازي بچه ها، از جمله عروسكها، وسايل خياطي خانوم، كتابها، جزوه‌ها، روزنامه‌ها، دستنويسها، قاشقهاي زنگ زده، چاقوها و چنگالهاي آلوده، استكان و ليوانهاي لب زخمي و شكسته، ديده مي‌شود. در يك كلام بگويم ، انگار دكان سمساري است، پايين و بالا، چپ و راست پر از وسايل كهنه، رنگ پريده و بدبو مي‌باشد. درميان همسايه ها هم شايعه شده كه دكتر ميم، هلن خانوم، كلفت خانه را آبستن نموده. او قبلا آشپز خصوصي والدين ژانت بوده و بعد از ازدواج ژانت با ماركس، آنها را دراينجا همراهي كرده و درد و رنج و فقر درغربت را نيز با آنها شجاعانه و فداكارانه تقسيم كرده است. در حالي كه دكتر ماركس به تجزيه و تحليل سرمايه داري جهاني در نشريات مي‌پردازد، وضع مالي و اقتصادي خودش روز به روز وخيم تر مي‌شود. او بايد گاهي تمام وسايل خانه را براي دريافت چندرغازي به گرو بگذارد. و اغلب نمي تواند در جلسات رسمي شركت كند يا به خارج ازخانه برود چون حتا كت و شلوارش را نيز به امانت گذاشته است."

اين همان مارکس مشهور و چهره دوست داشتنی ادبيات انقلابی چپ در سراسر قرن بيستم است. آری نويسنده کاپيتال يا سرمايه. چه تضاد تامل برانگيزی است ميان آن فقر و اين کتاب. در ميان دود سيگار ذهنم را که مرور کردم اول به ياد ژان ژاک روسو افتادم که خودش وضع خانوادگی خوبی نداشت اما کتاب تعليم و تربيت نوشت. بعد منتقل شدم به علامه حلی - اگر خطا نکنم؛ منبعی همين حالا برای رسيدگی در دست ندارم- که در داستانی افسانه وار در باره اش شنيده بودم که بر بام خانه به قول ما خراسانی ها کاغذباد يا به قول تهرانی ها بادبادک هوا می کرد که کسی در خانه را زد و سراغ علامه را گرفت. سر از بام فرو آورد و گفت منم! افسانه می گفت 8 سالش بوده يا 10 يا 12 سال. بعد به ياد دوستی افتادم که در مشهد داشتم و همدوره فوق ليسانس بود و يک روز در گرمای چهل درجه تابستان به خانه اش رفتم. در فقر مطلق می زيست. اما از بهترين صائب شناسان و بيدل شناسان بود. هنوز تصوير صدها برگه ای که روی کاغذهای ارزان يادداشت کرده و دور اتاق پراکنده بود در ذهنم هست. بعد به سمرقند منتقل شدم. به گفتگوی دراز با شاعر دقيق النظر آنجا به نام خواجه که شاگردان و پيروان بسيار داشت. نمونه ای از فقر شرافتمندانه و آزادگی کمياب بود. بعد دوباره به دانشگاه برگشتم و دانشجويانی را به ياد آوردم که گاه همدرس بوديم يا دانشجويانی که خود برای آنها تدريس می کردم. لباس های مندرس به تن داشتند اما با ذهن های درخشان. پس از آن به ياد جاده های تاجيکستان افتادم و چشمان درخشنده پر زندگی پسرکی هوشمند که با خواهرش رشته های به نخ کشيده انجير يا پسته کوهی می فروخت. ... ...

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
 
قلمدون سونتاگ  
 

منابعی تازه در باره سونتاگ: اين مجموعه را در سايت اينفوگرافی Infography ديدم. از ميان نويسندگان معرفی شده در اين منابع، جوآن آکوچلا مقاله ای نوشته است در نيويورکر اين هفته در باره سونتاگ.

مجله تايم اين هفته نيز مقاله ای دارد به قلم ريچارد لياکو در باره سونتاگ با اين عنوان: Sensuous Intellectual . مقاله ای هم در نيوستيتزمن Newstatesman ديدم به قلم جان پيلگر که روی سايت مجله به طور رايگان در دسترس نيست. پيلگر در رديف سونتاگ و ادوارد سعيد از منتقدان آمريکا شناخته می شود. نويسنده حاکمان جديد جهان. بخشی از کتاب را اينجا ببينيد - سايت thinking peace ؛ که بخشی از "در باره رنج ديگران" نوشته سونتاگ هم در آن پيدا می شود.

يادمان سونتاگ در گاردين: يادمان را برای آبيچری obituary به کار می برم. اين کلمه به مقاله ای حاوی زندگينامه افراد اطلاق می شود که پس از مرگ آنها منتشر می شود. معادل بهتری ندارم. داريد لطفا پيشنهاد کنيد. به هر حال اين يادمان را چند روز است که بايد معرفی می کردم تا الان وقتش نرسيد. يادمان های گاردين هميشه جدی و خواندنی اند. ذيل همين يادمان هم لينک های مفيد ديگری هست به مقالات متعدد ديگر در باره سونتاگ در همين روزنامه. ولی اين مقاله يکی دوسال قديمی تر است و خوب است جداگانه بر آن تاکيد کنم: The risk taker

پست مدرنيسم اهلی نشده و زيباشناسی اسکار وايلدی: در عنوان اين نوشتار مفصل بين نام اسکار وايلد (وايلد به معنی وحشی/ رها/ اهلی نشده) و صفتی برای پست مدرنيسم بازی ايهام برقرار است. اين مقاله سرشار از ارجاع به آثار سونتاگ است و در واقع فصل سوم از اثری است موجود در شبکه در باره اسکار وايلد و رابطه زيباشناسی او با پست مدرنيسم. 

پست مدرن در عالم هنر: و حال که بحث از زيباشناسی پست مدرن شد اين مقاله را هم که فصل چهارم  کتابی است موسوم به "نوبت پسامدرن گرايی" با ارجاعاتی به اثرهای سونتاگ ببينيد. 

مقابله با تاويل: يا عليه تفسير/تاويل نوشته کلاسيک شده سونتاگ را هم اگر نخوانده ايد يا به انگليسی نخوانده ايد می توانيد اينجا پيدا کنيد. فقط همينجا بگويم که سونتاگ تاکيد می کند که منظورش از تفسير/تاويل معنای وسيع آن نيست. چه به قول نيچه که خود به آن اشاره می آورد: "واقعيتی وجود ندارد هر چه هست تفسير است." او با حفاری و تخريب متن به قصد يافتن زيرمتن يا معنای پس و پشت آن مخالفت می کند. با کدهای خاصی که تفسير بويژه در عصر او را زير سيطره دارد. مثل کدهای فرويدی و مارکسی. چنين جهانی از تفسير را او جهان سايه ها می خواند. او در دفاع از تيز کردن حس و شامه هنری دوستار نقدی توصيفی است تا تجويزی. پيدا کردن حداکثر محتوی در اثر نه بستن چيزی بيش از محتوايی که در آن هست به اثر. نقدی اروتيک و حسی تا هرمنوتيک و مجرد.

سوزان سونتاگ های ما کجايند؟ اين مقاله خواندنی را هم امشب پس از مراجعه به وبلاگ هنوز يافتم. از مقالات چاپ شده در روزنامه تايمز لندن است. می گويد روشنفکران بريتانيايی را اول پاستوريزه می کنند بعد مجال راه يافتن به عرصه عمومی می دهند؛ ضح: فرهنگ بريتانيايی رويهمرفته ستيهندگی و خلاف آب شنا کردن را توصيه و تبليغ و پشتيبانی نمی کند. روشنفکران هم استثنا نيستند. سونتاگ نمی توانست بريتانيايی باشد!

آمريکا آمريکا: بازگرديم به بحث شيرين آمريکا که مورد علاقه سونتاگ بود. اين مقاله گاردين ربطی به سونتاگ ندارد اما روح سونتاگ را شاد می کند: آمريکا 148 ميليارد دلار تا به حال برای جنگ در کشور عراق هزينه کرده است و تنها 350 ميليون دلار به چندين کشور سونامی زده وعده کمک داده است. نويسنده اين مقاله با يک حساب سرانگشتی می گويد اين مقدار کمک خرج يک روز و نصفی از هزينه های جنگ در عراق است! 
 

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 8, 2005  
اطلاعيه هايی که هيچ کس باور نمی کند  
 

روابط عمومي دادسراي عمومي و انقلاب تهران در پاسخ به شهادت متهمان پرونده سايت های اينترنتی در برابر نمايندگان رئيس جمهوری اطلاعيه ای منتشر کرده است. من به نظرم می رسد اين به نحوی پايان کار جماعتی است که در دستگاه قضا خود را فعال ما يشا می دانند و فکر می کنند با اطلاعيه شداد و غلاظ می توان جو را به سود خود تغيير داد. می کوشم با يک بازخوانی تماتيک نشان دهم که زبان اين اطلاعيه در چه فضايی سير می کند تا معلوم شود که تا چه حد قضايی است:

شايعه پراکنی نه شهادت: اطلاعيه می خواهد "درخصوص شايعه‌پراكني تعدادي از متهمان سايت غيرقانوني «امروز»" آگاهی بدهد. بنابرين از اين اطلاعيه انتظار نداشته باشيد که قولی در باره صحت و سقم "شهادت" های مطرح شده بدهد چرا که از نظر دستگاه قضا از پيش معلوم شده است که اين شهادت ها "شايعه پراکنی" است.

اظهاراتی که معاندان دوست دارند:   متهمان "در دو گروه اظهارات متناقضي درخصوص نحوه نگهداري و رفتار مامورين نيروي انتظامي بيان داشته كه برخي از اين اظهارات مورد استقبال گروه‌هاي معاند و رسانه‌هاي ضدانقلاب خارج از كشور قرار گرفته است". بنابرين با منطق دستگاه قضا اگر کسی شکايتی از اين دستگاه و همکارانش داشت که مورد توجه گروههای مخالف و رسانه های خارجی قرار گرفت آن شکايت محلی از اعتبار نخواهد داشت. طبعا اين دستگاه اندکی نگران هم نمی شود تا به ما اطمينان دهد که کار مقامات خود را به هر حال وارسی خواهد کرد تا مبادا واقعا خطايی رفته باشد. اين دستگاه قضا يا زيادی به خود مطمئن است يا بنايش را بر نفی هر شکايتی و تهديد شاکيان به داغ و درفش گذاشته چون خودش می داند که قادر نيست شکايت ها را دنبال کند. ورنه هر چه را که می کوشد با چنين اطلاعيه هايی بپوشاند آشکار خواهد شد.  

سايت امروز ضد انقلاب است: ‌"سايت غيرقانوني «امروز» به وسيله كميته‌ تعيين مصاديق فعاليت آن به لحاظ عدم رعايت مقررات و انتشار مطالب مجرمانه ممنوع اعلام گرديد ولاكن متهمين تحت تعقيب در اين پرونده علي‌رغم اطلاع از ممنوعيت مذكور به فعاليت و همكاري غيرقانوني خود با سايت «امروز» و برخي سايت‌هاي ضدانقلاب ديگر ادامه داده". معلوم نيست بار معنايی ضد انقلاب چيست. اگر اين عبارت هنوز به همان جرم سنگينی اطلاق می شود که پس از انقلاب هر که به آن متهم می شد کارش با زندان و اعدام می افتاد چرا گرداننده اصلی سايت آزاد می گردد ولی بچه های جوان مردم بازداشت و اذيت آزار می شوند. نکند دستگاه قضا با ترم های قضايی آشنايی ندارد يا قدرت برخورد با کله گنده ها را در خود نمی بيند و به هر روی يا کم سواد شده يا سياسی عمل می کند؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
January 7, 2005  
پرونده مرتضوی سياه در سياه  
 

ديشب داشتم فکر می کردم وب نويسان بايد در برابر اين فشار برای حذف شدن خود مقاومت کنند. بايد در مقابل کسانی که به زور می خواهند چرخ زمان را به عقب برگردانند بايستند. بايد از کسانی که در پروسه اعتراف گيری روان شان پريشان می شود دفاع کنند و در کنار آنها بايستند. امروز مهمترين کار ما پس زدن چيزهايی است که در شان خود و در شان آدمی نمی دانيم. کشتن چراغ ارتباط ما خاموش کردن چراغ حيات انسانی ماست. حق ارتباط و حق گفت و گو بزرگترين حق آدمی است. قاضی مرتضوی ها با پرونده سياه شان -که قتل و لاپوشانی قتل زهرا کاظمی تنها يک نمونه از آن است- با تاريکی و خاموشی و دسيسه خوگرند. ما دوستار صراحت و روشنی هستيم. امروز دفاع از حق گفت و گو و دست رد زدن به سينه خادمان  تاريکی اخلاقی ترين کار ماست. ما می توانيم. بلند کردن صدامان طبيعی ترين کاری است که می توانيم کرد. تا بدانند با خفه کردن مختاری و تيغ آجين کردن فروهرها و اعتراف گرفتن های رسوا و شکستن قلم ها نمی توانند صدای جماعت عظيمی را خفه کنند که تنها حرفشان برخورداری از "حق طبيعی" زندگی و گفت و گو و انتخاب آزاد است. من به تاسی از درخشان و الپر و معروفی و همه ديگر دوستاران صراحت پرونده مرتضوی را اينجا ثبت می کنم تا يادمان نرود که چه کسی و چه روشی را نمی خواهيم و دون شان خود می دانيم و آن را بر پشتيبانان نهاناشکار مرتضوی ها تحميل خواهيم کرد. صبح نزديک است:  

کشتی با کله گنده ها

 ۰۱  نخستين بار بهار امسال آقای علی‌رضا علوی تبار با اتهام اداره "سايت امروز" به دادستانی تهران احضار شد. وی از مديريت سايت اظهار بی‌ اطلاعی کرد.

۰۲ در اوايل تابستان ۸۳ آقای سيد مصطفی تاج زاده در ملاقات با وزير ارتباطات و فن‌آوری اطلاعات و معاون وی به نماينده قوه قضائيه در کميته سه نفره فيلترينگ اعلام کرد مديريت سايت امروز به عهده اوست و درباره فيلترينگ سايت امروز هشدار داد.

۰۳ در اواسط مرداد ماه يکی از مرتبطين سازمان مجاهدين انقلاب آقای وطن‌خواه که در زمينه جذب آگهی تجاری برای سايت امروز فعاليت می‌کرد، بازداشت شد. سپس آقای مسعود قريشی، مسئول فنی سايت امروز در دفتر سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی دستگير شد.

۰۴ آقايان وطن‌خواه و قريشی يک هفته در قرارگاه فاتب واقع در پشت مترو ميرداماد همراه شخصی به نام اخوان در بازداشت به سر بردند. آقای اخوان مدير شرکتی به نام نوژان است که آقای وطن‌خواه برای ايشان کار می‌کرد.

۰۵ پس از چند روز شعبه ۷ بازرسی کارکنان دولت مستقر در ساختمان دادستانی در ميدان ارک برای هر سه متهم پرونده (اخوان، قريشی و وطن‌خواه) قرار وثيقه (به ترتيب ۲۰ ميليون، ۵ ميليون و ۱۰ ميليون) صادر کرد.

۰۶ به علت نسبت فاميلی دور آقای اخوان با آقای مرتضوی دادستان تهران، او با وثيقه گذاشتن ۲۰ ميليون تومان آزاد شد.

۰۷ پس از چند روز آقايان قريش و وطن خواه با امضاء سندی که توسط فرمانده بازداشتگاه تنظيم شده بود، به اطلاعات ناجا تحويل شدند و با چشمبند به بازداشتگاه مخفی برده شدند.

نماينده ويژه قتل های زنجيره ای

۰۸ پس از چند روز بازجويی از آقايان قريشی و وطن‌خواه در محل بازداشتگاه مخفی، آن دو را برای بازجويی‌های فنی به اداره اماکن نيروی انتظامی در خيابان مطهری می‌برند. در آنجا شخصی که خود را نماينده ويژه قاضی مرتضوی می‌نامد به عنوان بازجوی فنی پرونده، متهمان را بازجويی می‌کند. اين شخص که از متهمان بعدی پرونده نيز بازجويی کرد (آقای پيام فضلی نژاد) متهمان را به سرانجامی مشابه مقتولان پرونده قتل‌های زنجيره ای تهديد می‌کرد تا با ايجاد ارعاب در متهمان همکاری بازداشت شدگان را جلب کند.

۰۹ بعد از بازجويی‌های پيام فضلی نژاد، آقای اخوان متهم اين پرونده که با قيد ۲۰ ميليون تومان وثيقه آزاد شده بود،‌ در دادستانی حضور يافت و به همراه پيام فضلی نژاد و شخص ديگری که از همکاران آقای اخوان بود و با همراهی بازجوی اصلی پرونده که خود را کشاورز می‌ناميد به بازجويی از آقای قريشی پرداختند و کماکان به تهديدهای خود ادامه دادند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
January 5, 2005  
پايان عصر ابهام  
 

من مثل بسياری ديگر در فضايی رشد کردم که به قول دوستان سينه چاک مباحث جديد "گفتمان" اصلی در آن سادگی و صميميت بود. ما عاشقانه حرفهای فروغ و احمدرضا احمدی و همفکران آنها و بعدها شعر سهراب سپهری را می خوانديم و دنبال می کرديم که به سادگی و صميميت دعوت می کردند و آن را پايه نقد و برنامه اجتماعی خود قرار می دادند. پدران معنوی نسل ما شاعران بودند. شاعرانی که غايت کار هنری شان را سادگی و صميمت می ديدند و خود در کنار خيل نويسندگان و فعالان سياسی مردمگرا به شخصيت هايی ساده و صميمی بدل می شدند. و نيز شخصيت هايی ساده و صميمی می آفريدند. در داستان و شعر  و نمايش و سينما و سياست. ما از سادگی اسطوره ساختيم.

ايده آل پرستان ساده و صميمی
دوره ما زير نفوذ انديشه مردمگرايی ملهم از آرا و اهداف چپ اين شعار را راهی برای نزديک شدن واقعی به مردم می ديد. مردمی ساده و صميمی. ايده آل دوره ما مردمی شدن بود و انقلاب مردمی. ما با تکاپويی عظيم به اين هدف خود رسيديم. اما سپس عصری پيدا شد که به آن فکر نکرده بوديم: عصر ابهام. عصر عاميانگی. عصر تسلط باورهای عاميانه در سياست و اقتصاد و فرهنگ. ما به اين سويه آن گرايش خود هرگز فکر نکرده بوديم. ما مردمی بوديم ايده آل پرست. خيال پرستانی که تنها سويه دوست داشتنی چيزها را می ديديم. اين به قول گلدمن حداکثر خودآگاهی ممکن ما بود.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
 
قلمدون  
 

سونامی، ايران و  روزنامه شرق: سرمقاله خواندنی، صريح و صميمی حميدرضا ابک در باره بی اعتنايی ايرانيان از ملت و دولت به فاجعه سونامی:
"يكى دو پيام تسليت دولتى فرستاديم و هلال احمر هم براى ارسال برخى كمك ها اعلام آمادگى كرد. ديشب هيچكدام از اخبار خارجى شبكه شش به زلزله اختصاص نداشت. روزنامه ها زلزله را به فراموشى سپرده اند. سيل انبوه كمك هاى مردم انساندوست ايران هم به هيچ جا جارى نشد. بى تعارف و رودربايستى، كل قضيه اين است كه عين خيالمان نبود."

سونامی، اسلام و اعراب: اما بر خلاف نظر ابک ماجرای بی اعتنايی به فاجعه سونامی خاص ايران نبود. جهان اسلامی هم به آن اعتنايی در خور نکرد گرچه هزار دليل داشت که بکند:
"سردبير سياسی ديلی تلگراف می نويسد در حالی که اندونزی که بزرگترين کشور مسلمان است بيشترين آسيب ها را متحمل شده است خبری از احساس وحدت مذهبی در جهان اسلامی نيست. اين در حالی است که آسيايی های سری لانکايی و کشورهای همسايه آن بزرگترين نيروی کار را در کشورهای خليج فارس تشکيل می دهند."

پس سوال بزرگتر اين است که چرا هم در ايران که خود را ام القرای اسلامی می داند و هم در عربستان و جهان اسلامی کسی برای 140 هزار قربانی اين فاجعه که بيشترشان هم مسلمان بودند و اگر هم نبودند انسانهايی نيازمند بودند کسی به تکاپويی چنان که بايد نيفتاد؟ و چرا به قول ابک حداقل پرچم ها نيمه افراشته نشد. اين که خرجی نداشت! اين سوالی اساسی است.

کار بزرگ ابطحی: باز هم يک نمونه ديگر از صراحت و صميميت. سيبستانک را به خبر ابطحی اختصاص داده ام. گزارش بی بی سی فارسی هم بد نيست. به نظرم اين هم مهم است که چرا روش های خطای صدبار آزموده شده باز هم تکرار می شود؟ اين نشانه ای از انفصال عظيم ما ايرانی ها در چارچوب جامعه ای نيست که دين دولتی درست کرده است؟ البته ماجرا فقط به دين دولتی هم ختم نمی شود. اما حاليا مساله اصلی است. بازخوانی يادداشت های سينا مطلبی در باره رفتار بازجويان عدالت پيشه نيز بجا است:
"شگفت‌ترين مورد، بازجويی توسط شخصی بود، که بعدها ساير بازجويان از او با عنوان «حاجی بزرگوار» نام می بردند و او را رئيس خود می دانستند. اين سربازجو که من را با چشم بند و روبه ديوار بازجويی می کرد، رفتاری بی نهايت خشن، موهن و بی پروا داشت. او که از به کار بردن رکيک ترين الفاظ و وقيحانه ترين توهين ها و تهديدها ابا نداشت."

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
January 4, 2005  
قلمدون  
 

روز پر مشغله ای بود. زلزله فرصت هر کار ديگر را تنگ کرده است. در حالی که جهان می کوشد از اين فاجعه سر در آورد برخی در خيال ها و افسانه های خود غوطه ورند.

مظهر دفاع بد اين حرف کيهانی هاست: همه مساجد سر پا مانده اند آن يکی که صدمه ديده از آن بوده که جماعتی در برابرش لباس و وضعيت ناجور داشته اند! و بعد چه افسانه های عاميانه ساختن از اينکه آب به درون مسجد نرفته است! اينها نويسنده و روزنامه نگارند يا پيرزن های عوام و قصه پرداز؟ مسجد که سنگ و چوب است نماينده خداست و خدا او را نگه داشت اما بر اين همه آدم چشم پوشيد تا هلاک شوند؟ اين چه جور منطق و چگونه دين و چه دفاعی از باورهای دينی است؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
January 3, 2005  
خداوند و رنج ما  
 

از صبح به حرفهای رهبر کليسای انگليکان اسقف اعظم روآن ويليامز Rowan Williams در باره زلزله اقيانوس هند فکر می کنم. حرفهايش با اين عنوان تيتر يک ساندی تلگراف بود: اين حادثه مرا در وجود خدا به ترديد افکند.

در جامعه ای سکولار اين حرف بسيار عجيب است. نه از آن بابت که گوينده اش رهبر کليسای انگلستان است بلکه از اين بابت که در اين جامعه هم چنين سوال و ترديدی هنوز اهميت دارد.  
عکس برگرفته از سايت ساندی تلگراف
اسقف اعظم کانتربری در مقاله ای برای ساندی تلگراف به شرح چالش فکری خود با زلزله پرداخته است: چه توضيحی می توان برای خداوند و شاهد بودنش بر رنج آدمی پيدا کرد؟ چگونه می توان برای اين فاجعه "معنا"يی يافت؟ چگونه می توان به خدايی ايمان داشت که چنين رنج عظيمی را بر بشر روا می بيند؟ پس سودمندی نيايش و فراخواندن خداوند کدام است؟

اسقف پاسخی ندارد. تنها طرح سوال می کند تا بگويد می داند که اين روزها در ذهن مومنان کليسا چه می گذرد. او ما را دعوت می کند به کمک زندگان بشتابيم. می پذيرد که گزينه های چندانی پيشاروی خود نداريم. من به او احترام می گذارم که در بيان اين پرسش ها صادقانه رفتار کرده است اما در حيرت ام که سطح پاسخ جويی او متناسب با مقامی که دارد نيست.

با گشتی در ميان روزنامه های اين چند روزه که به خاطر روزهای تعطيل فرصت ورق زدن و خواندن آنها را نداشته ام و در حالی که گاردين را برای يافتن مقالاتش در باره سوزان سونتاگ ورق می زنم مقاله ای با مضمونی يکسان توجهم را جلب می کند: چگونه مردمان مذهبی می توانند اموری مانند اين حادثه را توضيح دهند؟

راستش هيچ فکر نمی کردم موضوع اين قدر اينجاها دامنه دار باشد. ولی هست. حتی روزنامه ای چپگرا مثل گاردين هم آنقدر شاخک های حسی اش درست کار می کند که مساله را و اهميت آن را بگيرد.

مقاله ای هوشمندانه است. می گويد هميشه فکر کرده ايم که تمدن می تواند طبيعت را نابود کند. حال می فهميم که طبيعت نيز می تواند تمدن را نابود کند. می گويد ما در برابر خطرهايی چنين هيچ وضعمان بهتر از پدرانمان نشده است. همانقدر در خطريم که پدران مان در اين مواقع بودند. فکر می کنم راست است که فجايع طبيعی دوباره ما را به نقطه آغاز جهان باز می گردانند. يا پايان. چون راهی است که آمده ايم. اما پايانی که بازگشت است به آغاز.

می گويد از ارسطو تا امروز زلزله ذهن فيلسوفان را در کنار مذهبيون به خود مشغول داشته است. از سه نوشتار کانت در باب زلزله ياد می کند. و از حرفهای ولتر. هر دو پس از زلزله عظيم در ليسبون که 50 هزار کشته داشت. به سال 1755.

و می گويد هنوز آن سوالها مطرح است. و می گويد بزرگترين چالش زلزله باايمان است. و اعتراف می کند که: حتی اکنون در جامعه ای سکولار که ما باشيم بيش تر از آنچه عده ای فکر می کنند مطرح است؛ سوالهايی که ما امروز شرم می کنيم آنها را طرح کنيم.

 من بر گزارش اين دو چيزی نمی افزايم. خود گويايند. کاش در زبان فارسی و در ايران هم چنين سوالهايی بجد مطرح می شد. اينها سوالاتی بسيار انسانی اند. بسيار انضمامی. کار فلسفه و دين اگر توجه به اين دست سوالات نباشد چيست؟ هميشه در مقابل آنچه هويت ما را به چالش می گيرد است که پرسش های اساسی مطرح می شوند. زلزله هويت انسانی را دين را و رابطه خداوند با جهان و آدمی را به پرسش می گيرد.

در وب:
اصل مقاله را در سايت ساندی تلگراف The Sunday Telegraph نتوانستم پيدا کنم. گزارش شبکه آی تی وی از مقاله روآن ويليامز را ببينيد؛ با اين عنوان: سونامی ايمان مردم را لرزانده است Tsunami shakes people's faith
گاردين دوشنبه 3 ژانويه هم از آن گزارش مفصلی داده با چند نظر: خدا در اين ميانه کجاست؟ - مشکلی برای اديان Where is God in all this- the problem for religions؛
ترجمه بخش هايی از سخنان دکتر ويليامز در بی بی سی فارسی؛
گزارشی از آن و مراسم های مذهبی در اين ملک ظاهرا کفر به انگليسی و ترجمه اش به فارسی باز هم از بی بی سی؛
اصل مقاله مورد اشاره من در گاردين به انگليسی.

 
پيوند  
نقد و نظر 36
چاپ کن
بفرست  
January 2, 2005  
بی نام و نشان مردن  
 

دو سال است که عيد مردم عزا می شود. پارسال بم. امسال کشورهای دلداده به اقيانوس هند. اين ديو است يا دلبر؟ با هر که دوستی می کنی بايد ببينی تاب خشم او را داری؟

انديشيدن به فاجعه از سخت ترين کارهاست. هر انسان نام است. هر انسان با ديگری متمايز است. هر انسان حياتی دارد داستانی شاخصه هايی ريشه دار در خانواده و اجتماع و تاريخ. فاجعه همه را يکسان می کند. مثل صحرای محشر است. پير و جوان و زن و مرد و کودک و بيمار و زيبا و زشت و فقير شريف و گدای جسور و غنی خيرخواه و بی خير و مبارز و امنيتی و پاسبان و دزد و روسپی و عفيف و عفيف روسپی شده و روسپی بزرگوار و کوچکوار و قايقران و ساحل نشين و شجاع و ترسو و دريا دل و بزدل و کوردل.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
January 1, 2005  
قلمدون  
 

بهترين کارت تبريک اينترنتی: شناخت وسيعی از اين نوع کارتها ندارم ولی اين کارت از شرکت اچ پی hp بهترين کارتی است که ديده ام. تقديم به همه دوستان ديده و ناديده ای که برای آغاز سال 2005 از من کارتی نگرفتند و بايد می گرفتند! - موشواره را روی آن بچرخانيد تا قابليت های شگفت آن را کشف کنيد. چه خيال رنگينی دارد! (از دکمه کناره سمت راست هم استفاده کنيد تا فصل ها را برايتان مثل شهر فرنگ های قديم به نمايش درآورد.) - برای من ولی هيچ جشن آغاز سالی جای نوروز را نمی گيرد. 

آدورنو و هگل هم با رفراندوم مخالفت کردند: گرچه با زبان لنين! مراد فرهاد پور و اميد مهرگان در مقاله ای ديرهنگام و با زبانی متعلق به عصر پيش از فروپاشی برادر بزرگ مخالفت اين بزرگواران عالم فکر و فلسفه و سياست را با رفراندوم اعلام کردند. اولا من ايمان آوردم که شماری از روشنفکران ما واقعا ديگر نثر فارسی را در هنگام تاليف هم ترجمه ای می نويسند. ثانيا ايمان آوردم که اگر متن اصلی در برابرشان نباشد نمی توانند دو تا جمله سر راست و روشن از زبان خود بنويسند (مشکلاتشان در وقت ترجمه به کنار!) و از مافی الضمير خود به زبان فارسی امروز و نه پريروز سخن بگويند. ثالثا فهميدم که چه قدر دير می جنبند و چقدر کند و گنگ عمل می کنند. رابعا نفهميدم اگر آنها واقعا معتقدند که بايد چنين طرح هايی را "مطلقا ناديده انگاشت" چرا به خود زحمت بيانيه نوشتن داده اند! نهايتا ياد استاد نازنين مهرداد بهار افتادم که می گفت: يک جامعه را بايد متفکران اش اداره کنند اما با اين روشنفکران ما آينده ای نخواهيم داشت. 

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست