:: خودشناسی و وبلاگ شناسی
:: عياری زنانه
:: نوشته هايی که يادواره اند
:: سال-نماهای وبلاگی
:: وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی
:: همه وبلاگ های من
:: دعوت به منطق نبرد-گفتمانی
::  از بازی نفرت بيزارم
:: وبلاگ نویسی به شیوه توده ای
:: وبلاگستان چونان يک گروه اجتماعی
:: کدام مسائل ارزش مطرح شدن دارند؟
:: وبلاگ اسلحه نيست
:: هفتان: از يک نياز اطلاع رسانی تا يک کارگاه دموکراسی
:: چهل وبلاگ پر طرفدار فارسی
:: وبلاگ نويسان در مقام حشرات الارض
:: وبلاگی شدن فرهنگ
:: سربازی رفتن روشنفکران وبلاگ نويسی است
:: وضعيت بی ستارگی
:: سياسی شدن سپهر وبلاگی تا کجا؟
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: جای چه کسانی در وب خالی است؟
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: سردبير خودم
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
December 2, 2004  
وبلاگ ايرانی: نهادی برای بی نظمی  
 

مساله به صورت ساده اين است: هر مجموعه اجتماعی يا ارگانيک که نظمی به صورت نسبی بر آن حاکم است ناگزير از داشتن زير مجموعه (ها) و سامانک (ها) يی برای بی نظمی است. من می کوشم نشان دهم که چرا بی نظمی عاملی مهم برای آرامش فردی و اجتماعی است و چگونه وبلاگ ايرانی تاکنون و تا آينده ای قابل پيش بينی نهادی برای بی نظمی نسبت به نظم رايج در جامعه ايرانی بوده و خواهد بود. نهادی که به همين دليل ارزش اجتماعی فوق العاده ای دارد.

نظم اصل نيست، نظم تنيده با بی نظمی اصل است

هر مجموعه ای از جمله مجموعه های اجتماعی با نظامی تعريف شده کار می کند. اين يک تعريف ساده و معمولی است. اما درست تر آن است که بگوييم هر مجموعه ای با نظامی از نظم و بی نظمی کار می کند. نظم مطلق امری غير طبيعی و در جامعه انسانی امری غيرانسانی است. نظم ها و نظام هايی که به اين نکته ساده اما چه بسيار فراموش شده بی اعتنايی کنند تنها به افزايش تنش کمک می کنند که نهايتا انرژی ناشی از آن می تواند خود آن نظام يا سامانه را از پا در آورد.

به زبانی ديگر، هر نوع نظم و نظامی بايد در خود برای بی نظمی جايی پيش بينی کرده باشد. مطلق گرفتن نظم يا معادل اجتماعی و حقوقی آن قانون و هنجار ناشی از نوعی ساده انگاری يا ايده آليسم ناکجاآبادی است. انسان نيازمند قانون و نظم است اما به همان نسبت نيازمند بی نظمی و خروج از هنجار است. در واقع، نظم و هنجار در جامعه انسانی اگر واحد و فراگير و مطلق فرض شود همواره به نقض خود منتهی می شود: بی نظمی و آشفتگی و تنش حاصل از آن. اما اگر نظم و بی نظمی درهم تنيده باشد نه تنها آشفتگی ايجاد نمی کند بلکه آسودگی و خلاقيت و توليد به بار می آورد. 

مثالها برای اين مقوله بی شمار است و در واقع به اندازه تمام مجموعه های طبيعی و فعال و برخوردار از نشاط توليد ( به وسيع ترين معنای آن) است. بسياری از نظام های گروهی به طور طبيعی از اين روند تبعيت می کنند. مثلا هر کسی می داند که در هشت ساعت کار يک ساعت ناهار وجود دارد يا در طی يک هفته يک تا دو روز تعطيل هست. ساعت ناهار يا تعطيل آخر هفته زير مجموعه ای برای کار روزانه يا هفتگی است. چنانکه مرخصی (مثلا يکماهه) همين نقش را نسبت به کار سالانه تعريف می کند. در اين سامانه ها شما می توانيد از کار و هنجارهای آن فاصله بگيريد و به خودتان برسيد. از آن نظم بيرون بياييد و نظمی تعريف شده برای خودتان را دنبال کنيد که نسبت به هنجار اصلی بی نظمی محسوب می شود و  کارهايی بکنيد که معمولا در غير از آن اوقات پيش بينی شده اجازه داده نمی شود. در واقع هر جا که ما از هنجاری (ولو قابل قبول) خارج می شويم به سوی خود رهسپار می شويم. اين ارزش بی نظير بی نظمی است: بی نظمی ما را با خود روبرو می کند. در حالی که نظم ما را در گروه يا جامعه بزرگتر قاعده بندی می کند.

اين موضوع در بسياری از جنبه های حيات اجتماعی وجود دارد. اما برای کل جامعه نيز هنجارهايی هست که معمولا مشکل اصلی آنجا شکل می گيرد. هر جامعه ای که خردمندانه اداره شود برای خود سامانه های بی نظمی نيز تعريف و ايجاد می کند. اين سامانه ها بسيار مواقع به صورت عرفی و طبيعی ايجاد می شوند. اما در جوامع جديد پذيرش آنها يا ايجاد آنها آگاهانه شده است. من هميشه ديسکو و نايت کلاب و سنت های تفريح آخر هفته در اروپا را عاملی برای بی نظمی فکر شده ديده ام: يک هفته کار می کنی، با قاعده و قانون اداره سرو کار داری و سلولی از يک ارگان توليد کننده هستی اما يک شب برای خود هستی. هر چه می خواهد دل تنگت بکن. آنها که در اروپا زندگی می کنند می دانند که تا چه حد شب های آخر هفته با شبهای ديگر متفاوت است. بخصوص برای جوانان. 


شعر نهادی تاريخی برای بی نظمی ما

من سالهاست که فکر می کنم در جامعه و فرهنگ ما شعر نهاد بی نظمی بوده است. شعر سامانه ای برای خروج از هنجار است. شما به عنوان شاعر تا هر جا که بخواهيد معمولا می توانيد مرغ خيالتان را پرواز دهيد و هر گونه عرف و قرارداد و هنجار ظاهری و قانونی و اخلاقی و حتی زبانی را ناديده بگيريد. شعر بزرگترين و پايدارترين نهاد بی نظمی ما ايرانيان بوده است. همه آرزوها و عشق ها و شادی های ممنوع و محدود در جامعه در شعر به راحتی بيان شده است. همه فريادهامان را هم همانجا زده ايم. هر که را می خواستيم همانجا هجو کرده ايم و هر بزرگی را کوچک کرده ايم و هر از ياد رفته ای را بزرگ داشته ايم.

شعر ما سرزمين آزادی ما بوده است. در آن بدمستی کرده ايم. در اصول مسلم دين حاکم و قانون حاکمان طعن زده ايم. با محتسب در آفتاده ايم. عشق بازی کرده ايم. به سوی برکه آرامشی که در بيرون نمی يافته ايم دويده ايم. نظم تازه ای به جهان داده ايم. خود را مرکز جهان ساخته ايم. مهر خود را بر پيشانی جهان زده ايم و خود را که اسير و رعيت و متروک و تنها بوده ايم در مسند شاهی ديده ايم و برتر از آنان نشانده ايم.

شعر ما روايت کاملی از تاريخ های شخصی ماست. بدون آن هيچ امکان ندارد که بتوان تاريخ ما را، که معمولا تاريخ هنجارهای سلطان- نوشته است، شناخت. اگر ما ايرانيان هر کدام شاعری هستيم از اين منظر که می گويم بسيار با معناست: ما نمی توانسته ايم شاعر نباشيم زيرا بهره نبردن از اين نهاد بی نظمی ما را زير بار نظم نادلخواه و يکسويه و غيرانسانی خفه می کرده است. مثل اينکه هميشه بيدار مانده باشيم و نخوابيده باشيم. خواب دنيای شخصی ماست. شعر، خواب ما در بيداری بوده است. و مثل خواب تماما متعلق به ما و آزادکننده و آسوده کننده ما.  

وبلاگ بمثابه نهاد جديد بی نظمی

اين مقدمه دراز را گفتم تا بگويم وبلاگ ايرانی اکنون نهاد بی نظمی ما شده است. اين نقشی بی نظير است که وبلاگ در جامعه ما پيدا کرده است. اين بهترين امکان است برای ما مدرن شده ها و با سواد شده ها و حسرت به دل مانده هايی که در عين اينکه چشم مان باز شده است راه نفس مان بسته است. می گويند نشنويد و ندانيد و نخوانيد و اگر هم شنيديد و دانستيد و خوانديد، "نگوييد". اين ما را خفه می کند. تا کی در استعاره های شعر بپيچيم؟ ما آدم های دنيای امروزيم که صراحت و شفافيت می طلبيم. می خواهيم حرف بزنيم. وبلاگ راه نجات ماست. اين اقبال شگرف به اين رسانه نوپا از همين جاست.

و از همين جاست که ما مثل مردمی که از زير بار يک حکومت جابر خلاص شده باشند در وبلاگ هامان بدمستی می کنيم عربده جويی می کنيم انتقام کشی می کنيم بد و بيراه به خدا و پيغمبر و آخوند نثار می کنيم افشا می کنيم عشق می ورزيم سکس را تا فراسوی مرزهايی که باور نمی کرده ايم تجربه می کنيم همه تابوها را زيرپا می اندازيم به همه کنترل ها و سانسورها دهن کجی می کنيم به همه مافياهای رسانه ای و زد و بندها برای چاپ اين و چاپ نکردن آن و ديدن اين خبر و نديدن آن پشت می کنيم همه آدمهای معتبر را انگشت به دهان می کنيم و ... ... هر چه ما را نسبت به اين نظم جابرانه بی نظم می کند بر خود روا می داريم و خود را در انجام آن آزاد می يابيم. وبلاگ "جزيره لختی ها"ی ماست. سقف درک ما از آزادی است. رويا/تصوری است که از آزادی داريم. آزادی از هر نظم خردکننده.

وبلاگ آزاد کننده ماست. مثل تظاهراتی پر سرو صدا و پر از درگيری است. خانه که برمی گرديم برافروخته و خسته ايم اما دادمان را زده ايم. آرام شده ايم. وبلاگ آرام کننده ماست. ما با وبلاگ همگی با هم به تخليه روانی جمعی دست می زنيم. اين بزرگترين شفابخش ما ست از پس سالها سال خفقان و سکوت و در پستو حرف زدن و ناليدن. حالا همه حرف می زنيم. نشان می دهيم که ما پدرانمان نيستيم که ساکت شان کردند و در سکوت شان مردند. ما واقعا مردم ديگری و نسل ديگری هستيم. برای همين، نسل خاصی است که وبلاگ می نويسد. وبلاگ نشانه ماست.

آرام که شديم اما، بسيار چيزها تغيير خواهد کرد. وبلاگ در سياسی ترين معنای خود گذر کردن دسته جمعی ما از توفان يک انقلاب ديگر است. يعنی اگر تا کنون وقوع يک انقلاب يا آشوب در اثر فشارهای اجتماعی ممکن بود، اکنون و تا زمانی که وبلاگ ها کار می کنند امکان وقوع آن به حداقل رسيده است. ما حالا به جای آنکه به خيابان بريزيم و فريادهاما را بزنيم در خانه می نشينيم و آنها را می نويسيم. اما بعد از وبلاگ و بعد از اينکه همه ناسزاهامان را گفتيم و دق دل خود را خالی کرديم و به عالم و آدم ناز فروختيم راههای تازه ای پيدا خواهيم کرد. ...تا آن زمان وبلاگ همچنان مهمترين نهاد بی نظمی ما خواهد بود. تا به سامانه تازه ای برسيم که در آن نظم انسانی باشد. يعنی بی نظمی را سرکوب نکند. وبلاگ در عين بی نظمی خود راهی به سوی آن نظم تازه است. نظمی که در آن هيچ کس نتواند ما را و خواست ما را ناديده بگيرد.

پيوندها: مانيفست ايرانی وبلاگ، سيبستان
در وب: مجله کتاب ماه -کليات، ويژه نامه وبلاگ (پی دی اف) لينک از طريق سردبير خودم
          وبلاگ ايرانی: 60 هزار سردبير ، مجموعه ويژه مقالات و اظهارنظرهای وبلاگ نويسان در بی بی سی فارسی
          
اين تازه ترين نوشته در باره وبلاگ شناسی ايرانی را هم -که جدی ترين نوشته در باب آزادسازی/ دموکراتيزه کردن زبانی است يا آنچه ابتذال می نامندش- از دست ندهيد: عليرضا دوستدار، روح مبتذل وبلاگ نويسی، بخش يک و بخش دو ، در: پريشان بلاگ؛ اين بحث که ترجمه ای از مقاله عليرضا در مجله "مردم شناس آمريکايی" است مستقيما به مساله بی نظمی مربوط است منتهی از بعدی زبانی. در واقع مطالعه او بی نظمی/ خروج از هنجار زبانی وبلاگ نويس ايرانی را از منظری مردم شناختی بررسی می کند. اين هم متن انگليسی (پی دی اف).
 
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

Dear Mr. Jami: “ kheshtehe avval chon nahad maemar kaj…. Ta sorayya miravd divar kaj”

You as a good photographer and moviemaker know better than others that to capture the best image camera’s lens must be adjusted properly or else the result would be useless. My background is in electronic Test and Measurement devices and these equipments must be calibrated once or twice a year for accuracy, or else the measurement would be inaccurate and useless. Aramesh Dostdar and Ali Shariati’s lens are not adjusted properly and their mind is out of calibration. Both are the two extreme in the issue of religion. Shariati wanted to mix drinking water with motor oil so that the solution could have dual purpose, well the mixture of oil and water has no use, neither we can drink it nor use it in our engine. Dostdar approaches religion from opposite direction and claims that religiously oriented mind is unable to think. He has built a skyscraper on shaky and sandy foundation. His indiscriminate rejection of religion does not come from his critical thinking; it has its roots on his anger and rage. If we think ourselves as hammer all we can see is the nail. His anger has blocked his eyes so badly that he is unable even to see even the very obvious. “ Choon gharaz amad honar poushideh shod.”

First: Dostdar is aware that vast majority of the past great thinkers were religious. St. Augustine, Thomas Aquinas, Leibniz, Faraday, Darwin, Newton, Fichte, Hegel, Schelling, Wolfgang Pauli, Carl Gustav Jung, Einstein, Spinoza, Heidegger, Schelling, Pascal, Nikola Tesla, Soren Kierkegaard, Samuel Johnson, Françoise Dolto--- the world best child psychologist, --- Abdus Salam--- the first Muslim Noble prize winner in particle physics--- Farabi, Ibn-Sina and you just name it thousands more, both from the past and present.

Second: As all high school students -- except Aramesh Dostdar--know, magic preceded religion and religion preceded philosophy and philosophy had paved the road to natural and physical sciences. If religion was not fertile how it paved the road to science?

Third: Logic and modern science have proven that any sentence starting with “ all” usually become false when they are reversed. Compare “ all dogs are animals.” with “ all animals are dogs.” but true sentences beginning with the word” some” can be switched around and remain true and false ones can remain false.” For example,” Some women are artists,”: some artists are women.” (both true); “ some dogs are mice, “ “ some mice are dogs” (both false). The statement such as “ all poisons are dangerous” is wrong because there is at least two poisons ---nitric oxide and glutamate--- which acts a neurotransmitter in our brain which without is there were no communication between neurons.

Totalizing and all encompassing coarse propositions are belongs to the past and does not have any place in more these days fine-tuned thinking. Who ever have tried to make universal statement ended up regretting, some of the greatest minds have made some very childish claims that just are laughable.

I am not going to talk about religion, but have Aramesh Dostdar asked himself why so called scientific Marxism --- the product of one of the best mind of all human history--- did not even last for a century under the brightest mind of Soviet people but the religion had survived millenniums with their apparent internal contradictions.

The simple answer is that, world is much more complicated than to be brought under control and scientifically explained. Even the entire scientists of the past and present have any answer to the story in the following link. At age two this boy draws a cello and writes its name and when he was taken to a music store, he sets dawn and plays it as if he was trained before. The full story is in:

http://www.cbsnews.com/stories/2004/11/24/60minutes/main657713.shtml

As Vladimir Nabokov had said “ What can be controlled is never completely real, what is real can never be completely controlled.”

Religion had survived in spite of all its contradictions because it is fluid and there is a historical truth in it. Among other things, religion is a response to primal anxiety and who does not want to be free of anxiety. Should not we ask why Lenin’s books were checked out only a couple times in thirty years from libraries in Romania and why Old and New testaments, Koran, Tao Te Chin, I ching and Upanishads and other hundreds of ancient spiritual books are sells in millions?

Aramesh Dostdar is ignorant of religion. In his two books “ derakhshesh-hayeh- tireh” and “ molahezateh falsafi dar din ve elm” have ignored all the past intellectual achievements and we should not be surprised if he claims that he is the only true “ thinker “ and “ intellectual” of all history. His delusion has no end. He just forgets the truth that “ if we see the horizon a little further, because we are standing on the shoulders of past giants.”

According to Aramesh Dostdar’s theory, we should dig Newton’s grave and beat him up for not discovering quantum physics or we should find and beat the DOS developer for not having developed Windows XP thirty year ago. Aramesh Dostdar lacks what is called “ Historical Fairness” Heidegger says, “ what does Being mean? And his answer is “ What is given to thinking to think”

Dostdar and Shariati both misunderstood religion. Religion is the vertical relation between a person and his/her deep belief. Dostdar have tried miserably to get rid of this relation and Shariati with his semi Marxist, semi Sarterian interpretation of religion had tried to apply this vertical relation to horizontal relation in society. People's relation between themselves and with the government must be horizontal. A decent society organizes itself horizontally and threats every body equally. The concept of God and religion is deeply rooted in human unconscious and must be respected. As Goethe had said” man of culture also has religion but the ones with no culture better to have religion.” Religion – as anything else – can be abused in the hand of hypocrites and tyrants—which we all aware of it---

Both Dostdar and Shariati share a common disease and that is they are both nostalgic for the past. Both are looking backward to find an answer for their entangled mind. Shariati’s “ baz ghasht be khishtan” is nothing but a childish yearning for the “ old good days”, as if in the past there were a place like a heaven and this bustard Westerners have taken it away from us. Dostdar is also looking for the lost paradise in the past and he tries to find this paradise before arrival of Islam. —These are just my speculation and most probably I am right. In the following article there is a trace of it.

http://www.iran-azad.de/PUuS/Puzesh.htm.

Professor Salman Akhtar calls these childish yearnings “ Someday” and “ If only” fantasies. Instead of looking into the past for using it as a springboard they want to go there and seek sanctuary.

In my previous comment, I said that both Dostdar and Shariati are the same, because there are at the extreme side of the same spectrum. It is well known fact that two extremes always turn to their opposites. Drug addicts, alcoholics, and gamblers quit their bad habits after hitting the bottom, the darkest hour is right before the dawn.” Kharabi chon cheh az had boghzarad aabad migardad” is the testament of this idea. It was Heraclitus which first pointed it out this ‘ phase shift” An extreme of happiness often turns into sadness and extreme of liberty often turns into tyranny. Hegel’s dialectic is all about this subtle phenomenon. A decadent society will reach its peaks before turning to a renaissance society.

Living matters tend to organize and operate in a rather quiescent point; any extreme tends to generate its opposite. Extreme air pressure differences cause spinning tornadoes and global weather patterns that disappear once the barometric pressure are equalized. According a Swedish psychologist schizophrenia originates in an abnormal family configuration, characterized by immaturity in the parents, especially in the mother, who either rejects her child or is unable to think of it as separate from herself--- again we see how two extremes opposites yields to the same result. I can go on giving thousands of such examples. In child raising, too much restrictive discipline or lack of discipline would have the same result. At least we all have seen some spoiled children in our life. The extreme attitude of both armed groups--- Mojahedin and Cherikh hayeh Fadaei-- in Iran introduced all these execution into the society. They forced the government to execute the prisoner and then the same weapons were turned against themselves. For more accurate information, read the second part of this article.

http://akhbar.gooya.com/society/archives/016558.php


A couple days ago, I was reading “ Nietzsche, A philosophical Biography” by Rudiger Safranski. I could not believe what this ardent atheist had said on power of religion. It says” In Nietzsche’s view, christianly represented an absolutely brilliant attempt to accomplish this aim. It offered the “ underprivileged” three advantages. First, it granted man an “ absolute value, in contrast to man’s smallness and coincidental statues in the flux of becoming and passing on.” Second, suffering and evil were rendered tolerable once they had “ meaning” Finally, the belief in creation made people regard the world as infused with spirit and therefore recognizable and valuable. Christianity thereby prevented people who were disadvantaged by nature from “ hating themselves as people and taking sides against life.” The Christian doctrines subdued the cruelty of nature, roused people to life and kept those whom might other vice have despairing clinging to hope. In a word, it sheltered “ the underprivileged from nihilism.”

Yes these are from Nietzsche. A society based on Mr. Aramesh Dostdar would be nothing less that the Stalinist regime of Soviet Union, which even did not spare its best physicists, people such as Lev Landau—the Noble laureate and was said the have the best mind along with Einstein--- and it’s best air craft designer Andrei Tupolev. It forced the one of the best geneticist Nikoli Vavilov to parish in Siberia and Timofeff to immigrate to Germany to become the leading German geneticist.

Yes the result of this Aramesh Dostdar so called “ deterministic scientific “ thinking would ended up to this kind of hell. If human abhor uncertainty, they also abhor too much certainty. There is no novelty, no innovation in too much certainty certainty.


This rather long comment is coming to its end and I found no better than the following quotes from an on line books titled “ `Conversation with Great Thinkers at www.LJHAMMOND.com in chapter “ Education”. It says, “ Classics aren’t written by scholars. Not even one classic is a hundred was written by an academic. Classics contain personality and pathos and suffering and anger and humor, all of which scholarly books lack. Classics are written with passion, and arouse in those who read them. Scholarly books are dry, cold and impersonal, and don’t arouse passion in those who read them. Classics have life and vitality; cut them and blood will come out. Scholarly books are lifeless; cut them and dust will come out,”

When you cut Aramesh Dostdar’s books not only dust but also cockroaches would come out. His books are extremely depressive and boring.

To make this long story short, Shariati by converting Islam to a political ideology poisoned thousands of fresh minds, which most of them became the active member of the suppressive apparatus and architect of the 60’s mass execution of political prisoner. Some of his student and follower were ended up in Rajavi’e Mojadedineh Saddam Hussein and some in “ Mojahedineh Inghelabeh Islami” which blood still is dripping from their hands. And we already have seen the application of Aramesh Dostdar’s idea in both communist and fascist regimes. After all both these totalitarian regimes were based on so called “ scientifically” structured society and both came out of the positivism of the 19th and early 20th centuries.

PS: My attitude toward religion is more close to Spinoza.

Posted by: Sahand at December 5, 2004 12:53 AM



دوست عزیزم با نوشته ات موافقم اما بعضی فرض ها را که بر شواهدی هم استوار است نباید نادیده گرفت. گاهی به نظر می رسد که همین مدیریت انفعالی دارد هوشمند عمل می کند.در واقع می داند که از بعضی امور گریزی نیست اما گام به گام جلو می رود. از یک سو خجالت می کشد که ناگهان گام بلندی بردارد و از سوی دیگر اگر هم بخواهد چنین عمل کند با مقاومتهایی جدی روبرو می شود.برای همین با منطق خودش عمل می کند و شهامت و صداقت لازم را هم ندارد و همین امر موجب نگرانی اوست .

Posted by: Mohammad at December 4, 2004 7:27 PM



براي سيبستانك مي نويسم حضرت سيبستان،

همه آرزو داريم که اين شرف را روزگار از ما نگيرد! (تا شرف را چه معنا كنيم!)

راستي يك سوال، اين جناب آقاي سازگارا، همان كسي نيستند كه طراح سپاه پاسداران در ايران بودند؟!.....و حالا هم بگونه اي طراح رفراندوم!!!!

Posted by: sahebdiba at December 4, 2004 10:45 AM



محمد عزيز،
فرق يک مديريت خردمندانه و يک مديريت انفعالی همين است که در اولی شما بی نظمی را به عنوان بخشی از نظم موجود به رسميت می شناسيد و در دومی همواره در پس بی نظمی حرکت می کنيد، اعتماد به نفس نداريد، به اوضاع مسلط نيستيد و از ظهور بی نظمی هراس داريد؛ چون فکر می کنيد سررشته امور -که در حفظ نظم مدير تعريف می شود- دارد از دستتان خارج می شود -چون آنچه اتفاق می افتد خارج از پيش بينی و برنامه ريزی و کنترل شماست. برای همين است که می بينی چنين مديريتی هربار که با خروج از هنجار روبرو می شود به دست و پا می افتد تا نظم از دست رفته و مورد چالش قرار گرفته را مجددا برقرار کند. من بازداشت وب نويسان را در همين جهت ارزيابی می کنم: تلاش بی حاصل برای کنترل در جايی که جايش نيست. ذات بعضی نهادها کنترل پذير به معنی دولتی و دستوری اش نيست. برای همين است که مثلا در حوزه شعر که نهاد بی نظمی و خروج از هنجار است شعر دولتی و رسمی و هدايت شده مزخرف می شود و شعريت اش را از دست می دهد.

به نظر من منطق مديريت ايرانی تا اينجا ستيز با منطق بوده است! اگر می بينی گاهی اين و آن امر هنجارگريز تحمل می شود از سر ناچاری است -چيزی که برای مديريت اجتماعی سم قاتل است. شواهد خلاف اش بيشتر است يعنی شواهد عدم تحمل بسيار بيشتر است. زيرا چنين مديريتی به حداکثر کنترل فکر می کند گرچه در عمل حداقل کنترل را هم از دست می دهد. اين احساس سردرگمی که می گويی ناشی از همين بلاتکليفی و انفعال مديران است برادر!

خط ميان مديريت انسانی و خلاق با مديريت ستيزه جو بسيار باريک است. اما بسياری پشت همين خط باريک سالها می مانند. مشکل يک مشکل ذهنی است. عبور از خط آسان نيست.

Posted by: سيبستان at December 3, 2004 11:58 PM



دوست عزیزم به نکات خوبی اشاره کرده ای.کاش در نوشته ای دیگر به این موضوع و از این زاویه ( اگر با آن موافق باشی ) بیشتر بپردازی که در ایران بسیاری از اولیای امور به نظر می رسد با منطق موجود در نوشته ات موافقند و برای همین به بسیاری از بی نظمی‌ها میدان می دهند اما آن ها را به رسمیت نمی شناسند. منظور فقط وبلاگ نیست مثالهای متعددی در این زمینه وجود دارد.سامانه های بی نظمی آنگونه که نوشته ای خردمندانه ایجاد نمی شود.به دلایل شرعی و عرفی و غیره با برخی بی نظمی ها مخالفند اما به وضوح دیده می شود که فضا را برای آن مهیا می کنند. یک نوع سردرگمی وجود دارد. برای همین این احساس در مردم ایجاد می شود که دارند بازی می خورند و چه بسا همین طور است و این مشکل را بیشتر می کند./ در مورد وبلاگ اگرچه موجب تخلیه روانی می شود اما این موضوع بیشتر موقعی مصداق دارد که نویسنده با نام خود نمی نویسد و هرگاه مجبور شود چنین کند باز در استعاره می پیچد. این استعاره را در بسیاری از وبلاگ ها می شود دید. و این شاید به نوعی همان در پستو حرف زدن است.کاش وبلاگی داشتم و فرصت و مجال مناسب تری تا بیشتر در این مورد بنویسم .خوشحالم که شما و دوستانی دیگر به این نکات که مهم هم هست می پردازید.

Posted by: Mohammad at December 3, 2004 10:32 PM



صبای عزيز،
اگر شرايط غير از اين بود که هست البته وبلاگ هم نقش ديگری می داشت. اما تحليل در چارچوب واقعيت های موجود معنی دارد. ولی در باره ناهنجاری بيمارگونه ای که شما از آن ياد کرده ايد خوب است يکبار با تحليل و استدلال نظرتان را بفرماييد بعد می شود در آن نظر مشارکت کرد. تا اينجا فقط می توان موافق يا مخالف بود ولی از بن انديشه شما بی خبر ماند.

نی لبک عزيز،
از اظهار لطف تو ممنون خود تو هم در وبلاگ ات نکات جالبی را بحث کرده ای. فعلا که ديدم نوشته ای به مرخصی سکوت می روی در بازگشت شايد با هم بيشتر نوشتيم و خوانديم.

حضرت صاحب ديبا،
در باب رفراندوم ارباب نظر حرفهايی زده اند و نقد هايی نوشته شده است. من در اين حرکت ابهاماتی می بينم ولی کليت آن را مثبت می دانم. دوست دارم اگر وقت شد من هم نظر خود را بگويم. ولی نفهميدم پای مطلب وبلاگ چرا يهو ياد رفراندوم افتاديد؟

سهند عزيز -که در باره يادداشت سيبستانک نوشته ای-،
آرامش دوستدار به هيچوجه در کنار شريعتی و آل احمد نشاندنی نيست. ولی از تو انتظار دارم به جای اين بد است و آن خوب است به ما بگويی چرا فکر می کنی اينها در يک شمارند. ضمنا هنوز کامپيوتر تو فارسی دار نشده؟! من جدا ترجيح می دهم اين بحث ها را در فضای زبان فارسی مطرح کنيم که زبان عمومی همه ما ست تا انگليسی.

Posted by: Sibestaan at December 3, 2004 4:31 AM



Dear Mehdi: I really feel sorry for the time and the money--- if you had paid--- watching a movie on Aramesh Dostdar. ---- I wonder who made this movie to begin with---

I spent lots of money on books and I read some of them from cover to cover and some chapters from the others and even some pages from some. I purchased two books of this confused man Aramesh Dostdar and I could not read anything from it. Couple times I tried to read--- after all I had paid for it--- but I could not. Unfortunately Iranian booksellers do not take the books back, or else I would have returned them back long time ago, even for their half price. If there is going to be a hell and if its occupants are homed based on their “ clarity of mind” or “ confusion of mind “ I think Ali Shariati, Jalal Al Ahmad, Fardid and Aramesh Dostdar would be sharing the same cell. In my opinion even Mulla Hasani is not going to be at the same cell, because he is just an ignorant person and we really do not now whether or not if he was given the chance, he would have improved. But at least two of these confused ones were “ educated “ in France. These people are the extreme of the same spectrum, which in final analysis are the same.

Posted by: Sahand at December 3, 2004 3:26 AM



راستي با سخنان زيباي آقاي خلجی که کنار صفحه نوشته ایدخیلی موافقم.فقط یک ذهن عاشق می تونه مساله و معضل را عاشقانه بررسی کنه و راه حل بده...کاری که پاز د ردیالکتیک تنهایی د رمواجهه با وضعیت نابسامان کشورش ارایه داده است...ذهن متنفر سترون است و جز نفرت تولید نمی کند..ماها همدیگر را کم دوست داریم و این اصلا خوب نیست..همدیگر رو دوست بداریم یا حداقل از همدیگر بی هیچ دلیلی متنفر نباشیم..

Posted by: نی لبک at December 2, 2004 5:24 PM



دوست عزيز مطلب قابل تاملی است. به نظر منهم صرف سخن گفتن و زبان باز کردن د رمحیط نسبتا امن وبلاگستان موهبت تکنولوژی دنیای مدرن مخصوصا برای ایرانیان هست.اینکه عده ای مظرح می کنند که نه چرا یه عده ای مزخرف یا مبتذل می نویسند و نباید اینطور بنویسند به نظر من حرف نادرستی است.ما مردمانی هستیم که تمرین آزادی نداشته ایم چرا که محیطش را نداشته ایم.و تعیین جهت برای چه نوشتن و چه بودن به نظر من ناشی از استبداد درونی گوینده این مطالب است.اگه قرار باشه که گفتن یا نوشتن د رمسیری خاص باشه حتی مسیر طاهرا درستو باز به نظر من اسم این را نمی شه آزادی گذاشت.به قول شما عطش اولیه و در واقع نیاز اولیه ما امکان گفتن و نوشتن آزادانه هست تا تازه بتوانیم دراین عرصه بفهیمیم که چه هستیم و چه می خواهیم.شناخت و بلوغ روانی و عاطفی انسانها محصول آزادی فردی اوناست.آزادی یکدیگر را پاس بداریم.برای خود من تمرین روش دموکراتیک و مدنی برخورد با مخالفم در وبلاگ و کشاندن مخالفم به عرصه گفتگو مهمترین هدف وبلاگ نویسی هست.د راین عرصه هم یاد می گیرم و هم یاد می دهم و می خواهم ارتباط به معنای واقعی آن را در سطح عمومی د رفضای ایرانی تجربه کنم.ايستادگی هر یک از ما در برابر موانع گفتگو و تلاش جانانه برای گذر از این موانع در فضایی مهرورزانه نسبت به همدیگر یک نیاز مبرم است...

Posted by: نی لبک at December 2, 2004 5:02 PM



يك سوال مدتي است كه در ذهنم كمي نگارانم كرده:

چرا در مورد بازي جديد رفراندم هيچ نمي گوييد؟!

Posted by: sahebdiba at December 2, 2004 3:42 PM



آقای جامی عزيز، مدتهاست که برای من پرسشی پيش آمده که مايل با کسانی که خود را به گونه ای با مسئلهء وبلاگ و وبلاگ نويسی مشغول داشته اند در ميان گذارم. عنوان نوشتهء اين بار شما مرا بر آن داشت تا اينک پرسشم را با شما در ميان گذارم؛ با اين اميد که شما و احتمالاً خوانندگان صفحهء شما در اينجا و يا به مناسبتی به آن پاسخ گويند. آيا اگر در ايران، گذشته از مشکلات عديدهء سياسی، ناهنجاری های اجتماعی و فرهنگی به اين حد نبود و به ويژه شمار جوانان بيکار و شبه بيکار به اين اندازه نبود، باز هم ما اين همه وبلاگ و وبلاگ نويس داشتيم؟ اين پرسش من نه از سر شماتت خيل جوانان وبلاگ نويس و سرکوفت زدن به آنهاست، بلکه برای من مسئله ای پيچيده شده است که چرا مثلاً در فرانسه يا ايتاليا و حتی در کشورهای شمال آفريقا که دسترسی به امکانات اينترنت و راه اندازی وبلاگ به سادگی برای همگان ميسر است، حتی يک دهم که سهل است، يک صدم جوانان به وبلاگ نويسی رغبت نشان نمی دهند. کار و زندگی و تفريح دارند و روال زندگيشان تا حدی عادی است. به اين خاطر من بر اين باورم که وبلاگ نويسی جوانان ايرانی را نبايد حتماً مثبت ارزيابی کرد و به آن بهای بيش از حد داد. وبلاگ و وبلاگ نويسی در ايران فلسفهء وجودی خود را مدتهاست که از دست داده است و متأسفانه تبديل به يک ناهنجاری بيمارگونهء اجتماعی شده است. اين نکته آخر را به عمد اضافه کردم تا پيشاپيش به يکی از پاسخ های احتمالی پرسش بالا اشاره ای کرده باشم. با اين همه می پرسشم را بار ديگر طرح می کنم: آيا وبلاگ و وبلاگ نويسی در ميان جوانان ايرانی از حالت عادی و بهنجار خود بيرون آمده و تبديل به يک ناهنجاری اجتماعی شده است که بايد در آينده منتظر پيامدهای ناگوار آن بود؟
در ضمن اگر اين مسئله و بررسی و پرسش به آن را درخور اعتنا و توجه دانستيد، آن را از بخش کامنت به صفحه اصلی منتقل کنيد تا ديگران هم در اين بحث شرکت کنند. صلاح مملکت خويش خسروان دانند.
پايدار باشيد.

Posted by: صبا at December 2, 2004 7:39 AM


 
پيوند  
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست