قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 31, 2004  
عقل سرخ و حکمت خاکستری  
 

دوستان ناديده ام در نظرهای يادداشت من در باره سوزان سونتاگ مرا دعوت به تعادل ميان عقل و عشق کرده اند و بينش خاکستری: پرهيز از سياه و سفيد ديدن. اچ جی سوفيست می گويد: "یک بار دیگر به واژه واژه ی متن سیبستان بازگردید. آیا این مرثیه نیست؟ قصیده ای رثائیه در سوک نویسنده ای محبوب! و مگر عقل مدرن (که نه فقط زندگی آمریکایی، که اساسا پست مدرنیسم و نویسنده ای چون سونتاگ را نیز باید در متن آن فهمید) چنین چنبره ی عاطفه و احساس و تعطیلی را برمی تابد؟"

عقل سرخ
جمله به جمله بگويم. دوست من! از عرفان آموخته ام که بزرگترين محصولات فکر بشری محصول آميخته ای از عقل است و عشق. من از سردی عقل می ترسم و از گرمی عشق می سوزم. چاره را در "عقل سرخ" تمرين می کنم. می گويی: "اشتباه نکنید! منٍ ایرانی با چنین متن های سیبستانی ست که خوش خوشانم می شود و غرق در لذتی غریب، نویسنده ای از منظومه ای دیگر را شهید مظلوم خود جا می زنم و تا ابد، سوکوارانه، تا که نام سونتاک نامی به گوشم می خورد، پر می شوم از شهودی غریب نسبت به خواهری معنوی". می خواهم بدانی که من هيچ پاره ای از هويت ايرانی را به سنگ انکار نمی زنم و مذمت نمی کنم. اينکه ما با خواهری يا برادری معنوی حس همدلی و آشنايی داشته باشيم امتياز ماست اگر اين خصلتی ايرانی است. من اما از هويت ايرانی خود پاره هايی را انتخاب می کنم يا آن خطوطی را ادامه می دهم که سازگارتر می بينم با جهانی که در آن زندگی می کنيم. و می آموزم. نگاه که کنی می بينی ما ايرانيان تا اينجا هم بسيار آموخته ايم. طرد خويش راه به جايی نمی برد. 

سونتاگ برای من خواهری معنوی است. و چرا نباشد؟ او هنوز می تواند بسيار چيزها به ما بياموزد. تا از رعب فرهنگ آمريکايی بيرون آييم و آن را چونان فرهنگی انسانی بجا آوريم که سهم خود را در تربيت ما دارد. سهمی نه اختصاصی و نه انحصاری. اما متفاوت با آنچه به نام آمريکا می شناسيم. اين عقل است و آن معنويت خواهرانه عشق. من بی گمان ام که ما همواره از راه جذب و جذبه می آموزيم. اشتباهی که می کنيم در انتخاب است. من می کوشم تا حدی اين اشتباه را با تاکيد بر کانون های ديگر انتخاب تصحيح کنم. اين هم عقل است هم شوری در جان. عقل سرخ.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
 
قلمدون  
 

حرفهای خواندنی نيک آهنگ کوثر که خواندنی تر از حرفهای ابراهيم نبوی است (و در جواب و ايضاح حرفهای او):
"جالب اینجا بود که مصاحبه‌ای که محمود فرجامی از ايلنا با من کرده بود، و در آن به به خاطر عصبانیتم بابت بازداشت سینا، به بعضی از اصلاح‌طلبان حکومتی که عامل ناکامی اصلاحات و روزنامه‌نگاری می‌دانستم، بد و بیراه گفته بودم، باعث نجاتم شده بود، و مقام مورد نظر گفت که باید به دفتر روزنامه ... بروم و بطور مرتب از این کارها بکنم.
نرفتم، و اینجا در کانادا مشتری دائم پزشکانم. مشتری روانکاو، افسرده و در به در... "

کار ابطحی شجاعانه بود: دفاع الپر از ابطحی که به نظر من هم درست است با توضيحات مفصل
 (راستش من فکر می کنم ابراهيم نبوی کمی تا قسمتی خورده حسابهايش را دارد تصفيه می کند. کلا به صداقتش در برخوردهای سياسی و اجتماعی زياد باور ندارم - اميدوارم از من يکبار-ديده و چند-بار-گفتگو-کرده نرنجد ولی در اين عرصه هر کس حدی دارد. چه ابطحی باشد چه نبوی.):
"وضعيت و خيلي چيزها حتي با زندان زمان ابراهيم نبوي و نيگ‌آهنگ فرق كرده. اگر آن موقع مي‌خواستند قبول كني خطا كرده‌اي و تند رفته‌اي، امروز مي‌خواهد خود و ديگران را به لجن بكشي."

پای تو هم گير است/ توی اين نامردی: توضيح جمشيد برزگر در باره اشاره نبوی به مقاله او در باره وبلاگ نويسان زندان رفته.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
December 30, 2004  
يک عصر شديد  
 

سوزان سونتاگ - عکس از سايت آرت نتتمام روز را به سوزان سونتاگ انديشيده ام. می خواستم تکه هايی از حرفهاش را در باره پست مدرنيسم و در واقع نقد آن ترجمه کنم و اينجا بياورم. اما شايد وقتی ديگر. حالا ديگر همه می توانند انگليسی بخوانند. دست کم آنها که مساله شان پست مدرنيسم باشد! اما من هرچه به زندگی اين آدم فکر می کنم چيزی در او می بينم که در ما جماعت کمتر هست. لابد بايد آمريکايی بود تا بتوان مثل سونتاگ زندگی کرد. کتابخواره ای شگفت با قدرتی مثال زدنی برای زندگی کردن.

حتما چيزی از اين شيوه زندگی را او مديون شيوه زندگی يا فلسفه زندگی آمريکايی است. حتما. صراحت آمريکايی و اعتماد به نفس اش عجيب است. بماند که بسيار وقت ها با نوعی ساده باوری همراه است. باشد. اين مساله من نيست. اما در ميان آکادميسين ها و سياستمداران آمريکايی و کلا نخبگان آن ديار اين خصلت مشترک را بسيار برجسته ديده ام. چيزی که تا حد جسور بودن و گاه بی باکی يا حتی وقاحت پيش می رود. اما نه اين هم نيست. نمی دانم از آن بايد چگونه تعبير کرد که رهزنی نکند. ما مردم ديگری هستيم. واژه برای اين تجربه آمريکايی نداريم. چون تجربه اش را نداريم. پس از ورای سوء تفاهم چيزی می شنويم و می گوييم و ادراک می کنيم. اما از حاق مساله دوريم هنوز. بی خود نيست که هر چه از فلسفه و فکر اروپايی که در زبان و بيان فارسی زبانان می خوانم هاله ای از ابهام دارد. اين ابهام در اصل ماجرا وجود ندارد. يا به اين غلظت نيست. ما زيادی به خواندن صرف و ترجمه بها می دهيم. تجربه نمی کنيم. بی تجربه اين عوالم چگونه می توان درکی از آن داشت صاف و بی غش؟

سونتاگ را ضد آمريکايی يا اصلا ضد غربی هم دانسته اند. اما اين حرف احمقانه ای است. تنها کسانی که غرب را در دريافتهای دگم خود می شناسند ممکن است چنين درکی از او داشته باشند. اما او غربی است. آمريکايی است. شايد کمتر انديشمندی به پايه او آمريکايی بوده باشد. چه می گويم؟ کلمات کافی نيستند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
December 29, 2004  
قلمدون  
 

رسانه های آزاد بايد مسئولانه عمل کنند: حسن سربخشيان نامه ای دريافت کرده که از رفتار مطبوعات بنگلادش در روز زلزله اقيانوس هند می گويد:
"شهيد الاعلم مطلبي در باره نحوه برخورد مطبوعات بنگلادش در تيتر اولشان در زلزله روز يکشنبه نوشته و در آن به تيتر يک شدن پيروزی تيم کريکت بنگلادش برابر هند اشاره می نمايد در زمانی که زلزله جان هزاران انسان را گرفته است."


نشنال جئوگرافيک باز هم به خليج عربی بازگشت: ساعتی پس از انتشار گزارش بی بی سی در باره حذف خليج عربی از نسخه اينترنتی اطلس! (لينک سايت اطلس را کليک کنيد تا گوشی دستتان بيايد). مطلب لگو ماهی را هم ببينيد با عکس های واضح و توضيح هر دو سوی اين تغيير.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 28, 2004  
جادوی تخيل: کودک و عروسک  
 

صبح داشتم با قطار به محل کار می رفتم. کنار خانواده ای نشستم که مادر بود با چهار دختر ريز و درشت. غرق انديشه های خودم بودم. بی مرکزی و دموکراسی و پلوراليسم و تخيل و همين بحث های اخير. چشمم لغزيد روی دست دختر کوچکتر. عروسکی به دست داشت. بی جان. بی مو. جای خودکار روی کله عروسک چند جا هويدا بود. با خود فکر کردم من آن را بی جان می بينم اما دختر آن را جاندار می بيند. فکرم تمام روز مشغول کودک و عروسک شد.

کودکان نمونه های عالی تخيل اند. ما هم هستيم. کودکان ايم. از بابی و جهاتی. هميشه هم از جهاتی کودک می مانيم. يا بايد بمانيم. اما کودک هم که مانده باشيم معمولا از بابت چيزهای ديگر است! از گوهر کودکی از ارزش بی مثال تخيل دور می شويم. از جادوی تخيل. همين ما را زمين گير می کند.

تخيل کودک عروسک بی جان را جان می بخشد. من گوهر تخيل را همين جا می بينم: مرده را جان بخشيدن. تخيل مسيح است. مسيح که مرده را زنده می کرد.

شب به کسی نياز دارم که کمی به کودکان نزديک تر باشد. يک زن. در گفتگو با يار در خانه چيزی تازه می آموزم: هميشه گفته اند در آغاز کلمه بود. اما پيش از کلمه چه بود؟ حتما پيش از کلمه ايده بود که هنوز کلمه نشده بود. هميشه پيش از کلمه ايده است. اين همان خيال فعال است. پس در آغاز خيال بود. حتی پيش از آنکه کلمه باشد.

به مسيح باز می گردم. و اين سخن ابن عربی و عارفان پيش از او که مسيح نه بلکه همه پيامبران از جمله محمد از آغاز خلقت بوده اند و فيض هستی بوده اند. بوده اند. حالا می فهمم چرا. چرا که آنها در ايده پيش از کلمه بوده اند. پيش از آن که کلمه جهان را و تاريخ را و هستی را بياغازد.

به کودکی به نام ابن عربی بازمی گردم. راست است. کودک عروسک را جان می بخشد. خداوند جهان را جان می بخشد. خداوند کودک است. بازی بودن جهان از همين جاست. خيام هم همين را می گويد. وقتی که می گويد ما لعبتکان ايم و فلک لعبت باز. لعبت نام ديگر عروسک است.

خداوند از عدم هستی می آفريند. مثل کودک که از بی جان جاندار می سازد. هستی از کودکی آغاز می شود.  و تخيل آمدن از عدم است به هستی. تخيل آغاز جهان است. آغاز زندگی. آغاز علم. آموختن اسما آموختن تخيل است به انسان. انسان بی تخيل انسان بی کلمه است. ناتوان از خلق و آفرينش. بازگشت به کلمه حتی اگر اين کلمه رسول باشد کافی نيست. بايد به رسول ايده و تخيل بازگشت. بی آن کلمه پوچ است.  صاحب خيال خداوند است. انسان بدون خيال نمونه زمينی خداوند نمی تواند بود. 
 

 
پيوند  
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
 
قلمدون  
 

زندگی - عکس برگرفته از وبلاگ خوابگرد
بازگشت خوابگرد با اين عکس بسيار با معنا به نام "زندگی". برايش نوشتم که راست است: اگر بتوان بی پا نشاط بازی داشت چرا نتوان با دست و پا و تن سالم زندگی کرد و از آن در وبلاگ نوشت. بازگشت سيد دل من را نيز شاد کرد.

در ستايش اعتدال: يادداشت علی اصغر سيدآبادی در باره استاد کاظم معتمد نژاد:
معتقدم کارهای بزرگ را کسانی می توانند ،انجام بدهند که واجد این صفت باشند. این به دانش او ربطی ندارد و حتی به سخت کوشی مثال زدنی اش.او تجسم اعتدال است وستایش از او ستایش اعتدال.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 27, 2004  
قلمدون - نسخه آزمايشی!  
 

خب من از مدتها پيش می خواسته ام که به لينک ها و قلمه ها و قلمک ها جای بيشتری بدهم در سيبستان. از امشب سعی می کنم چيزهای دندانگيری که می يابم و می خوانم اينجا - يعنی در قلمدون - بياورم. قولی به خودم و شما نمی دهم ولی اگر ادامه يافت قلمدون و لينکدونی شانه به شانه هم خواهند رفت تا ببينم کدام زورش می چربد و در فرم و محتوا بهتر جواب می دهد. بدون ترتيب خاص هی هذه فی نسخه المقدماتی:

تلويزيون فارسی زبان هلندی از نگاه رضا علامه زاده:
نگرانی من اما جای دیگر است، در عدم تضمین تداوم آن. تصویب یک قانون در مجلسی دموکراتیک مثل هلند به معنای تائید آن برای همیشه نیست. به همان شکلی که این قانون امروز به تصویب رسید فردا می تواند تحت شرائطی تازه از بودجه حذف شود

گفتگوی مرجان رياحی برای مجله فيلم با حسين پاکدل مدير ستاد اکران "دوئل":
چه شد که تصميم گرفتيد براي دوئل ستاد اکران تشکيل دهيد؟

عباس معروفی: غرورم را با تمام جايزه های جهان عوض نمی کنم:
ما که سال‌ها برای حذف يک واژه با سانسورچيان جنگيده‌ايم، چطور می‌توانيم چشم‌مان را ببنديم که هفت هشت بنياد و نهاد مستقل به سادگی از روی نعش يک کتاب بگذرند؟ دست‌اندرکاران و برنامه‌ريزان بنياد گلشيری، زنده‌رود اصفهان، پکا، يلدا، مهرگان، و چندتای ديگر به راستی انگيزه‌شان از دادن جايزه چيست؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 24, 2004  
بی- مرکزی يا بسيار- مرکزی؟  
 

انقلاب و تجربه ازدحام مرکزها 
انقلاب اسلامی ايران همه چيز را از مدارهای پيشين خود خارج کرد تا در مدارهای تازه ای قرار بخشد. اما همه مدارهای ممکن به رسميت شناخته نشد. مدارهايی ايجاد شد تا گرد مرکزهايی تازه بچرخند. اما قراريافتن آن همه نيروی از بند رهاشده کاری بزرگتر از آن بود که از توان اقشاری که حاکم می شدند برآيد. انديشه قديمی مرکزيت بخشی به زور راهنما قرار گرفت و سرکوب انديشه ها و روش های ديگرگون به خطا اين گمان را به وجود آورد که مرکزهای مزاحم از بين رفته اند. اما همه جد و جهدها در عمل جز به منجمد ساختن مرکزها نينجاميد. آن نيروهای فکری و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی پشتيبان آنها جوانتر و پر انرژی تر و آينده دارتر از آن بودند که با قتل و زندان و تبعيد و ارعاب و استقرار هزاران صافی از ميان بروند. يکی چندسالی که گذشت و فضا گرمتر شد از انجماد بيرون آمده سر برآوردند و  به چالشی نهانآشکار با مرکزهای انديشه رسمی پرداختند. وضع امروز ما نتيجه اين چالش فرسايشی است. در کنار حرف حاکمان صدها حرف مختلف نهاده شده است. کبوتران دلها به جاهايی ديگر پر گشوده است ولی پاها در قير قدرت رسمی از حرکت بازمانده است. 

وحدت موهوم
شفافيتی که خاتمی و سياسيون دور و بر او بر آن اصرار داشتند نقش مهمی در روشن ساختن ميزان پراکندگی هولناک ما داشته است. تا قبل از آن، مرکزهای رسمی همه بر "وحدت" ی که انگار موجود بود تاکيد می کردند. در پرتو شفافيت همه ديديم که آن وحدت معنايی جز بی معنايی نداشته است يا آرزويی موهوم برای مسلط ديدن مرکزی که با از بين بردن مرکزهای ديگر بايد مستقر می شده بوده است.

آنچه بلافاصله پس از انقلاب اتفاق افتاد يا در سالهای اخير رخ نمود يکبار ديگر در دهه 20 خورشيدی اتفاق افتاده بود. رضاشاه جابرانه به ايجاد مرکز همت گماشت. و مملکت را از همه مرکزهای ديگر انديش ظاهرا پاک کرد. اما همين که او از کشور خارج شد همه آنها از انجماد درآمدند و رخ نمودند. برخلاف تصور او نمرده بودند. دهه 20 خورشيدی يکی از رنگين ترين دهه های اجتماعی ايران شد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
December 22, 2004  
مدل شناخت "بی مرکزی" در تحليل جامعه ايران  
 

مهمترين ويژگی جامعه و سياست امروز در ايران "بی مرکزی" است. من انديشه های خود را در اين باب در اينجا می نويسم نه بدان جهت که نگره ای کار-شده در تحليل مسائل ايران عرضه کرده باشم بلکه تا با همفکری دوستان ديده و ناديده ارزشهای اين ديد پايه را در وارسی و پيش بينی وقايع سياسی بسنجيم.

من فکر می کنم مقدار زيادی از سرگردانی امروز در ايران و همچنين در ميان ايرانيان در اروپا و تا حدودی آمريکا ناشی از اين "بی مرکزی" است. نمی خواهم با تعريف بی مرکزی شروع کنم ولی به هر حال از نظر من اين ويژگی ناشی از رها شدن نيروهای اجتماعی از اتوريته های پيشينی، تسلط انديشه های ليبراليستی، درک ناقص از پلوراليسم، ناتوانی رهبران موجود سياسی، بن بست های ناشی از مهار نيروهای پرتکاپو، توازن قدرت شکننده، فقدان نيروی سياسی تمام کننده، شکست پروژه اصلاحات از درون، تکثر و عدم توافق طبيعی صنف روحانی و مسائلی از اين دست است که بر تحليل گران اجتماعی ايران تا امروز روشن شده و بحث های پراکنده ای هم در باره آن صورت گرفته است. 

انتخاباتی بی مرکز

می کوشم با کاربست مدل "بی مرکزی" در تحليل صحنه مهم انتخابات تا حدودی دامنه و ارزش اين بحث را روشن کنم. در وضع فعلی هيچيک از نامزدهايی که نامشان برده می شود گزينه های تام و محوريت بخش نيستند.  محافظه کاران کسانی مانند لاريجانی، ولايتی، احمدی نژاد، رضايی را مطرح کرده اند که گويا همه حتی خود مطرح کنندگان آنها هم می دانند که در اندازه های رياست جمهوری نيستند. کروبی و روحانی هم وضع بهتری ندارند. گزينه روحانی اگر به جهاتی جذابيت داشته باشد از جهاتی ديگر فاقد جذابيت است بويژه برای مردمی که پس از خاتمی به دنبال شخصيتی ديگرند -که نمی يابند- و نه خاتمی دست آموزتر. تا اينجا قوی ترين گزينه رفسنجانی است. برای همين هم کسانی مانند شمس الواعظين بر او دست گذاشته اند. اما احمد زيد آبادی در تحليل درخشانی نشان داده است که چگونه رفسنجانی امروز نه گزينه مطلوب و تام محافظه کاران است و نه اصلاح طلبان.

سخن من در اين است که گرايش به رفسنجانی به دليل آن است که گويا در او هنوز قدرتی برای مرکزيت بخشيدن و پايان دادن به تشتت فعلی تشخيص داده می شود. دليل توجه به او درست به خاطر بی مرکزی عمومی است که همه آن را احساس می کنند. اما قدرت او در مرکزيت بخشيدن به نيروها تا حدود زيادی تحليل رفته است. در يک نگاه، اگر خاتمی تنها گزينه ممکن و مطلوب در مرکزيت بخشی در انتخابات دو دوره قبل بود امروز رفسنجانی تنها گزينه ممکن و نامطلوب است. ترجمه اين وضعيت به عمل سياسی اين است که جامعه آبستن تحولات و چرخش های پيش بينی نشده ای است که گروههای فعال در اين صحنه به نحوی غريزی می کوشند آن را به سمت خود جهت دهند.

مرکزيت بخشی به زور

اقتدارگرايان يا صاحبان قدرت های دولتی و حکومتی می کوشند از تمام ظرفيت های سياسی، رسانه ای، اطلاعاتی، قضايی و پليسی و نهايتا ديپلماتيک خود استفاده کنند و ماجرا را به نفع خود تمام کنند. به زبان بحثی که می کنيم يعنی مرکز ايجاد کنند تا اين مرکز سامانی به وضع آشفته فعلی بدهد. مرکزی خواسته و مطلوب آنها که مشکل بی مرکزی را را به سود ايشان چاره کند. ابزارهای عمل آنها کاملا شناخته شده است. فاقد خلاقيت و قدرت اقناع و بسيج است. به همين دليل از ارزش کاربردی زيادی برخوردار نيست. هم نمونه نامزدهايی که مطلوب می شمارد اين ضعف را آشکارا وامی گويد و هم ناتوانی قضايی اش در تغيير فضا. برای همين است که مثلا تمام اعتراف گيری های اخير  بی نتيجه و پادرهوا می ماند و در واقع فقط زحمتی نصيب طراحان و مجريان می کند و شکستی بر شکست هاشان می افزايد.

قانون اساسی چونان مرکز

اصلاح طلبان و تمام کسانی که ابراهيم نبوی آنها را پارلمانتاريست ناميده است نيز در عين نااميدی می کوشند حس مرکزيت را از دست ندهند. توجه آنها به قانون اساسی به نظرم کاملا صادقانه است. زيرا در بی مرکزی رايج قانون اساسی را تنها "مرکز"ی می يابند که هنوز می توان در آن چنگ زد و به نوعی وفاق و پيمان اجتماعی دعوت کرد. اينکه قانون اساسی می تواند يا نمی تواند چنين وفاقی ايجاد کند آنقدر مهم نيست که شکست تجربه پارلمانی اصلاح طلبان در سالهای اخير. منتقدان و بی باوران به آنها درست به دليل اين شکست يا ناتوانی ساختاری (ذهنی و سياسی) است که نمی توانند پارلمانتاريسم آنها را بپذيرند. امری که بنوبه خود گريز از مرکز (قانون اساسی، پارلمان، انتخابات، اصلاح طلبان) را تشديد می کند. اهميت اين تجربه را  با نگاهی به وضعيت خاتمی در سالهای آغازين کارش و حمايت بی دريغی که نثار او می شد می توان دريافت. آن زمان هنوز اين تجربه نتايج خود را به بار نياورده بود. می توانست طلب حمايت کند با دميدن در اين اميد که به جايی می رسد.  امروز اين اميد به طور کلی بر باد رفته است. استفاده افراطی از شورای نگهبان برای بازداری مجلس از کار طبيعی خود مدخليت تامی در اين ماجرا داشته است. به زبان ديگر، افراط در مرکزيت بخشيدن به شورای نگهبان به قيمت بر باد رفتن مرکز بزرگتری مانند مجلس، انتخابات و حال قانون اساسی تمام شده است.

رفراندوم بازگشت به مرکزيت مردم

به نظر من از اينجاست که بحث رفراندوم با همه کاستی هايش مطرح شده است و از يک تهديد لفظی برای حاکميت به يک تهديد واقعی تبديل شده است. چرا بايد از رفراندوم ترسيد؟ به نظر من ترس دروازه بانان از اين ضربه پنالتی از آنجاست که بازی در وضع بدی است و يک گل ممکن است سرنوشت بازی را برای هميشه تغييؤ دهد. رفراندوم در داخل هيچ وضع مستقر سياسی نيست. برای تغيير وضع غيرمستقر است. ترس از اينجاست. رفراندوم می کوشد بی مرکزی و نااستقراری موجود را از راه بازگشت به مرکز عالی و عمومی و واقعی و زنده چاره کند يعنی با رجوع به مردم. مردمی که امروز بشدت اسير رهاشدگی اند. دانه های يک تسبيح عظيم اند که نخی آن را به هم وصل نمی کند و در ظرف بزرگ جامعه سرگردان اند و از اين شبه مرکز به آن مدعی مرکزيت در رفت و آمدند جيوه وار. به نظرم به همين خاطر است که اخلاق سياسی و پايبندی سياسی امروز در ايران رنگ باخته است. تلون مشخصه جامعه بی مرکز است.

آيا رفراندوم می تواند پيش برود؟ و اگر نرود چه خواهد شد؟ من فکر می کنم که جامعه سياسی ايران که فعلا جامعه مسلط شده است اگر راه رفراندوم را هم نرود بايد راهی اصيل برای رجوع به مردم باز کند. تا مردم دوباره صاحب حق و اميد نشوند بی مرکزی چاره نمی شود. مجلس و دولت يکدست و اقتصادگرا و آبادگر و چه و چه هيچ يک قادر نيست بدون درمان کردن بی مرکزی ثبات و قرار داشته باشد و کاری بکند.

رفراندوم و آسيب بی مرکزی

اما رفراندوم چه می شود؟ به نظرم رفراندوم پيشنهادی دقيقا نشان می دهد که بی مرکز است. هيچ ليدر تام و تمام کننده ای ندارد. پيشنهاد کنندگانش افرادی نيستند که در يک پروسه اجتماعی به رهبری رسيده باشند. انتقادهايی هم که در باب صلاحيت آنها می شود ظاهرا به اين جهت نظر دارد و تنها در همين جهت معنايی دارد. به همين دليل هم آنها بعد از ارائه طرح خود گفته اند که ما خود را در جايگاه رهبری طرح نمی بينيم. درست گفته اند. دست کم انصاف و صميميت داشته اند. اما اين به موفقيت طرح آنها کمکی نمی کند. هزار و يک حرف و حديث شکننده هم که مطرح شده و می شود ناشی از آن است که در وضع بی مرکزی همه حرفها و ادعاها و طرحها گويی برابرند. رفراندوم اگر به ليدر يا هسته رهبری خود دست نيابد بی نتيجه می ماند. آيا آيت الله منتظری که تا امروز بلندپايه ترين شخصيتی است که از آن حمايت کرده است می تواند اين نقش را بر عهده گيرد؟ بر من روشن نيست. اما راههای روبرو تا از ايجاد مرکزيت نيرومند متکی به مردم عبور نکنند همه بزودی بی نتيجه رها می شوند. بايد به مردم بازگشت و دوباره از آنها آغاز کرد. درست همانطور که انقلاب کرد. درست همانطور که انتخاب خاتمی کرد. راهی به مردم و تمام کنندگی تصميم آنها هست؟ 

ن.پ. گفتگو از بی مرکزی با گفتگوی امروز احمد منتظری در باره نظر پدرش در عدم حمايت او از رفراندوم جديت بيشتری پيدا می کند. می بينيم که وضع مسلط در طفره رفتن از ايجاد مرکزيت يا ناتوانی در ايجاد آن است. گويا آيت الله منتظری نيز متاثر از چنين فضايی است که يک روز از رفراندوم يا اصل آن حمايت می کند و روز ديگر آن را از طريق احمد پس می گيرد يا زمان را مناسب نمی داند و برای حمايت خود شرط می گذارد (به شرح گفتگو با احمد نظر کنيد). آمدن يا نيامدن منتظری مساله من نيست. پذيرش يا عدم پذيرش او هم به آحاد مردم بستگی دارد. می توان ديد البته که گويا روحانيت به معنايی که در 25 سال اخير شناخته ايم ديگر در آينده نقشی نخواهد داشت. اما در اشاره به حرف مهرنوش ( در کامنت ها) بايد بگويم که آلترناتيوهای ديگر هم همين وضع را دارند. دکتر امير احمدی يکبار می گفت که  سازمانهای سياسی موجود ما که از پيش از انقلاب سابقه دارند به گذشته تعلق دارند. آنها گذشته ما را ساخته اند و در بررسی تاريخی بايد از آنها بدرستی ياد کرد اما در آينده ما نقشی ندارند. اين قضاوت که من آن را درست و بجا می يابم وضع را شناورتر از آنچه به نظر می رسد نشان می دهد. اگر به بحث خود بازگردم بايد تاکيد کنم که در دقيقه اکنون وزن همه گروهها در "بی وزنی" برابر است! اين آن چيزی است که بی مرکزی را مشخصه جامعه و سياست ما کرده است. 

در باره نظر الپر ( نگاه کنيد به کامنتها) نيز بايد بگويم تعريف مرکز را از راه نشانه شناسی آن تا حدودی داده ام. اما تعريف منطقی آن فرصت مستقلی می خواهد تا تمام آنچه را در مقدمه آوردم باز کنم. بحث فعلی صرفا در حد طرح موضوع است. باز هم از نظر استدلالی دوستان استقبال می کنم. از سام الدين ضيايی هم ممنون که به حلقه بحث بازگشته است. اشاره او در باب سياست و دين به نظرم از اين زاويه بايد ديده شود که گويا تا ما از اين نوع بحث های نظری فارغ نشده باشيم و به نتيجه ای تقريبا مقبول عموم نرسيده باشيم وضع فعلی مان ادامه خواهد يافت. به چنين باورهای عمومی نرسيدن و دلايل اين ناکامی را  وارسيدن از بحث های آسيب شناسانه مهم ماست.

 
پيوند  
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
December 20, 2004  
يلدا با انار سمرقندی  
 

انار سمرقندی - عکس مهدی جامی
انارهای سمرقندی؛ عکس از مهدی جامی از مجموعه "بهشت تقسيم شده" در: ايرانيان (حقوق محفوظ)

پيوند: يلدا نام ديگر مهرگان است، سيبستان

در وب: امشب خورشيد متولد می شود، ويژه نامه يلدا در شرق
            يک مسابقه تابستانه هندوانه خوری، خبرگزاری مهر 

 
پيوند  
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
 
غول نابينايی که وزير شد  
 

مردی که عشق ورزيد، نه خردمندانه اما بسيار ديويد بلانکت عکس برگزيده روزنامه شرق
- شکسپير

 ديويد بلانکت در جايگاه يک سياستمدار هيچ ترديدی در برانگيختن عطش غريزی روزنامه های عامه پسند برای حرکات ضد ليبراليستی روا نديد. طعنه کوچکی نيست که استعفای او هم از قضا با فشار اين روزنامه ها که تا همين اواخر آنقدر تند و تيز از سياست های پوپوليستی او طرفداری می کردند، صورت گرفت.

 

چيزهای بسياری هست که می توان او را بدان ستود چه غلبه او بر نابينايی اش و ره گشودن به وزارت چه تلاشی که او در دهه 80 و 90 برای بازگشت حزب محبوب اش به صحنه سياسی داشته است. او در مقام وزير آموزش و پرورش توانست سطح استاندارد مدارس ابتدايی را بالاتر ببرد گرچه در مقابل به دليل ناکامی در فراهم ساختن حمايت مالی برای دانشگاهها، و بالا بردن شهريه، هم به مخالفت های وسيع دانشجويان دامن زده و هم مراکز آموزش عالی را به سمت پايين رفتن از سطح استاندارد رانده است.

 

او در مقام وزير کشور بسيار جنجالی تر ظاهر شد. او صف اول جبهه حزب کارگر در مبارزه با تبهکاری و قاچاق مواد مخدر و پناهندگی و تروريسم بود. بويژه آنکه تنها 4 ماه پس از وزارت او حادثه 11 سپتامبر اتفاق افتاد. اما سياست های سختگيرانه او، از جمله طرح کارت شناسايی عمومی و اجباری، انتقادات بسياری را به همراه داشت. گرچه اين چپگرای قديمی را محبوب روزنامه های دست راستی مثل ديلی ميل کرد. اما مخالفان او به تاسی از نقش "برادر بزرگ" ( Big Brother) از شخصيت های داستانی جورج اورول به او لقب "بلانکت بزرگ" ( Big Blunkett) دادند. لقبی که سياست او را به تمايل برای نظارت بر همه چيز حتی زندگی خصوصی شهروندان متصف می کند.

مخالفان او استدلال می کردند که در يک دموکراسی نبايد برای مبارزه با تروريسم از روش های غير دموکراتيک و سرکوبگرانه استفاده کرد. در واقع يک روز پس از استعفای بلانکت قضات عالی بريتانيا به قانونی که او برای مبارزه با تروريسم طرح کرده و به تصويب رسانده بود، بعد از سه سال رای مخالف دادند: نمی توان افراد مظنون خارجی به ظن ارتباط با تروريسم به مدت نامحدود در بازداشت نگه داشت. پيش از اين نيز گروههای فعال حقوق بشر در مخالفت با اين قانون اظهار نظر کرده بودند. عملا يکی از بازداشت شدگان بر اساس اين قانون 15 ماه در زندان مانده بود.

 

چنانکه فايننشال تايمز بدرستی اشاره کرده است، با رفتن او که از وزرای کليدی کابينه و از وفاداران به مشی فکری تونی بلر بود دولت بلر وزيری را از دست داد که در جسارت و سرسختی نمونه زيادی در دولت ندارد.


همه چيز ازيک کودک شروع شد

 

همه چيز از آنجا آغاز شد که زنی که با ديويد بلانکت زندگی می کرد يعنی کيمبرلی فورتيه (کين) از او جدا شد و او برای حفظ رابطه اش با ويليام فرزند دو ساله ای که مدعی پدری اوست به توافق نرسيد و ناچار به دادگاه متوسل شد. دادگاه در دور اول به نفع او رای داد. خانم کين مدعی شد که آقای وزير به پرستار فيليپينی ويليام کمک کرده است تا اقامت دايم خود را يکی دوماهی زودتر از موعد مقرر دريافت کند. پرستار بچه در يک گفتگو با ديلی ميل گفت که گرچه او نامه ای بنا به رسم دريافت کرده بوده است که به او اطلاع می داد اخذ ويزای اقامت دايم ممکن است تا يکسال طول بکشد، در عمل پس از 19 روز ويزای اقامت را دريافت کرد. ديلی ميل برای اين مصاحبه 30 هزار پوند پرداخت. ولی اين نوع مصاحبه های جنجالی و گران اصلا خرق عادت نيست. روزنامه ها محاسبات خود را برای پرداخت چنين قيمت هايی برای چنين مصاحبه هايی دارند. بلانکت در متن استعفای خود گفت: باور  دارم که اگر در ماه سپتامبر از تعيين قراری برای ديدار مرتب پسرم دست می کشيدم هرگز اين مسائل مطرح نمی شد.

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
December 17, 2004  
تخيل و فرهنگ آمريکايی  
 

من ستايشگر فرهنگ آمريکايی نيستم. اما چگونه می توانم ارزش های بی بديل آن را انکار کنم؟ مهرنوش يکی از خوانندگان سيبستان پای مطلب خيابان-خوابها به طعنه و اعتراض از من خواسته تا وقتی بگذارم و بگويم اصلا آمريکا فرهنگ هم دارد؟ در يادداشت دو قلوی امشب از اين سوی اقيانوس به آن سو می روم تا کمی توضيح دهم چرا همه ما کمابيش به فرهنگ آمريکايی مديون ايم.

اگر بخواهم بحث روزنامه ای بکنم می گويم يک نگاه به فرهنگ جهانی نشان می دهد که چگونه آمريکا در پنجاه سال گذشته ارزش ها و نشانه های فرهنگی خود را همراه با نقش سلطه گرانه اش در سراسر جهان پراکنده کرده است. امروز از چين و ژاپن تا دوبی و عربستان و شمال آفريقا و آمريکای لاتين و حتی در کشورهای صاحب فرهنگ اروپای غربی اين فرهنگ ديده می شود.

اما از بحث جغرافيا و سياست در می گذرم و حتی نمی گويم که در آمريکا علم به فرهنگ تبديل شده و بدون فرهنگ متناسب رشد علمی کنونی در آمريکا حاصل نمی شد. در اين فرصت وبلاگی تنها به يک نکته در ارج نظری فرهنگ آمريکا اشاره می کنم که بيش از آنکه سياسی باشد به روش اشاره دارد: تخيل آمريکايی.

قصد استقصا ندارم اما آنچه حاليا به نظرم می رسد اين است که قدرت خيال و تخيل خلاق آمريکايی همه عرصه های اصلی فرهنگ مسلط او را ساخته است:

الف. آمريکا هميشه کشور محبوب مهاجران بوده است. اين مدينه-فاضله-سازی از آمريکا که تا همين دو سه دهه پيش عنصر غالب در تصوير آمريکا بود بر پايه تخيل بی نظيری بنا شده بود که آمريکا را سرزمين طلايی فرصتها معرفی می کرد. خيالی که مردم آمريکا آن را عملی ساختند؛ رويای آمريکايی.

ب. آمريکا خيال را به صنعت تبديل کرد. سينمای آمريکا به عنوان بزرگترين کارخانه روياپردازی از تاثيرگذارترين عناصر فرهنگی آمريکاست. بسياری آمريکا را هنوز با سينمايش می شناسند بدون آنکه تجربه دست اولی از سفر به آمريکا داشته باشند. نادرست نيست اگر بگوييم که خود آمريکائيان هم خود را با سينما بجا می آورند. با روياهاشان. از بر باد رفته تا جنگ ستارگان.

پ. مظهر تخيل خلاق کودک است. آمريکايی ها به اعتباری کودک ترين مردمان جهان اند. اين تصادفی نيست که بسياری از بازی ها که امروز در هر خانه ای کودکان شهرهای جهان به آن سرگرم اند طراحی شده و ساخته آمريکاست. حتی کودکان بزرگسالی مثل ما را هم سرگرم می کنند. با سينمايی که هر روز بيش از پيش به کارتون نزديک می شود: در آن هر اتفاقی ممکن است. آخرين فيلم های آمريکايی را به ياد آوريد؛ از ماتريکس تا تازه ترين سری جيمز باند و اين اواخر فيلم های قهرمانی نوع چينی. لابد فراموش نکرده ايم که منشا کارتون هم آمريکاست. و بهترين انيميشن ها اکنون به اندازه بزرگترين و پر خرج ترين فيلم های تاريخ سينما کار می برند و استقبال می شوند. فقط کافی است اين فيلم را در نظر بگيريد: The Incredibles

ت. آمريکايی ها تخيلات خود را آنقدر جدی می گيرند که آن را پايه علم قرار می دهند. تخيل شگفت آمريکايی آينده نگرانه است. هميشه تخيل جای دارد. هميشه راهی جلوتر هست. فقط به تحول کاربرد ليزر نگاه کنيد يا صنعت خلاق و هميشه بالنده کامپيوتر را به ياد آوريد. برای تخيل آمريکايی مرزی نيست. نقطه ايستادنی وجود ندارد. آمريکا اگر مادر فرهنگ مدرن هم نباشد آن را تا مرزهای ناديدنی و در-تصور- نيامدنی گسترش داده است. بسياری از دانشمندان به همين دليل به آمريکا مهاجرت کرده اند و می کنند. حتی در عرصه روشنفکری هم آمريکا جذاب بوده است. در نظر بگيريد که چگونه برترين روشنفکران اخير فرانسوی را هم نخست آمريکا کشف کرده است!

ث. و سرانجام سياست. گرچه به نظر می رسد که سياست از همه امور ديگر به روياپردازی دورتر باشد اما سلطه آمريکايی همواره با موتور تخيل حرکت کرده است. آمريکا در عرصه نظامی و تسليحاتی و فرماندهی جنگ و تسلط بر آب و خاک و هوا و فضا بی رقيب است و همه آن را از مادر تخيل خود گرفته است. شيوه سياسی اش هم که با اين قدرت پشتيبانی می شود از همين جا آب می خورد. شايد برای همين است که  معمولا سياست آمريکايی را زياده کودکانه ارزيابی می کنند. اما اين کودکی است که خيال خود و بازی خود را از همه بزرگسالان فسيل شده جدی تر می گيرد. رمز پيروزی اش هم همين لجبازی کودکانه است!
 

 
پيوند  
نقد و نظر 25
چاپ کن
بفرست  
 
دموکراسی و خرد بريتانيايی  
 


کمتر کسی است که خبر استعفای ديويد بلانکت را بشنود و فرهنگ سياسی بريتانيا را تحسين نکند. او مخالفانی هم داشت اما آنها هم با استعفای او آتش بس دادند. تا آنجا که رفتار او به حوزه عمومی مربوط می شد مخالفت و موافقت هم معنا داشت. باقی حوزه دخالت و نظر و موافقت يا مخالفت نيست. اين مضمون نظر نويسنده وبلاگی است از مخالفان او در آخرين يادداشت اش (Big Blunkett Resigns ). در مدتی که من در اين کشور زندگی کرده ام چند بار استعفاهايی در کابينه پيش آمده است که سطح "رسوايی" و سوء استفاده از قدرت در همين حدودها بوده است. نظارت و مراقبت بر کار وزيران و رهبران و رايزنان در حد عالی است. در بريتانيا از وقتی صاحب پست و مقام شدی ديگر همه ذره بين دست می گيرند. اينجا هيچ کس سياستمداران را دوست ندارد. از آنها قهرمان نمی سازد. محبوب القلوب نمی شوند. نقش پدر ملت را بازی نمی کنند. وکيل مردم اند و مردم به وکالتی که به آنها داده اند سخت حساس اند و مو را از ماست می کشند. و آماده اند که با کمترين سوء استفاده ای از قدرتت تو را کله پا کنند. 

هنوز در فکر استعفای بلانکت هستم که صبح با بيدار شدن از خواب اولين خبری که می شنوم يک بار ديگر عمق استواری فرهنگ سياسی اينجا را به رخم می کشد. عالی رتبه ترين قضات کشور با يکی از مهم ترين و حساس ترين قوانين تصويب شده در سالهای اخير يعنی قانون ضد تروريسم مخالفت کرده اند. هيچ لازم نديده اند مصلحت سنجی کنند و حساسيت های روز را در نظر بگيرند. آنها در يک کلام می گويند بازداشت بی سرانجام خلاف اصول حقوق بشر است حتی اگر اين بشر مظنون به تروريسم باشد. نمی شود قدرت تشخيص را به قوه قاهره دولت واگذار کرد. دولت اگر سند و گواه دارد بايد برای محاکمه بموقع عرضه کند اگر نه نمی توان يک نفر ولو خارجی را در بازداشت روزها و ماهها نگه داشت به صرف اينکه پليس به او مظنون است و اين ظن به يکی از مهمترين مسائل امنيتی مملکت بر می گردد.

فکر کردم اين مردم با همين مراقبت ها و مواظبت از دولت، تا از قانون به هر بهانه ای خارج نشود، است که دموکراسی خود را چند سده حفظ کرده اند. اشاره داريوش کاملا بجاست که دموکراسی ساعت نيست که کوکش کنيم و آن را به حال خود رها کنيم. دموکراسی يک مشغوليت هر روزه است. آن ديد مکانيستی از عالم و جامعه در شان انسان نيست. انسان موجودی رونده و متغير است و می تواند کژ و کوژ شود و به انحراف رود. حتی به بهانه مبارزه با تروريسم و تامين امنيت عمومی و ملی. حتی برای تسريع يک درخواست قانونی ويزا. پس نهادهای انسانی و اجتماعی و مسئولان آنها بايد مداوما تحت مراقبت قرار گيرند و هيچ کس، مطلقا هيچ کس، بالاتر از قانون نباشد. اما قانونی که البته با حقوق انسان هماهنگ باشد. اين دو يکديگر را تکميل می کنند. قانون و انسان؛ و مشی قانونی و انسانی. حتی برای مظنون به تروريست بودن. حتی برای تروريست.

می گويند که بلانکت از مطبوعاتی که ماجرای او را بی رحمانه پی گرفته اند گله مند بوده است. درست است. اگر مطبوعات نبود شايد ماجرای بلانکت هم رو نمی شد يا به قيمت وزارت او تمام نمی شد. اما اين نظارت رسانه ای بخش مهمی از دموکراسی است. خواهر اين نظارت عرفی، نظارت قانونی است. کاری که قضات بريتانيايی در کمال استقلال و آزادی انجام دادند. اينجا دولت همه کاره نيست.

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
December 15, 2004  
خيابانگرد نان و خيابانگرد جان  
 

يک. در گزارش تکان دهنده فقر آمده بود که 13 ميليون از مردم ما قادر نيستند برای خود نانی دست و پا کنند. فقير مطلق اند. اما عجيب بود که تعداد خيابان-خوابهای تهران فقط 6000 نفر اعلام شده است. نمی دانم اين را باور کنم يا آن رقم 4000 نفر دختر خيابان-خواب را. اگر آن 4000 درست باشد دست کم 3-4 برابر آن دختران بايد پسران و مردانی در خيابان رها باشند. وگرنه به نظر باور نکردنی می رسد که از 6000 خيابانگرد 4000 نفر دختر و زن باشند. معمولا آمار مردان نسبت به زنان در چنين مواردی هميشه بالاتر است نه کمتر. تنها می توان تصور کرد که يا دروغگو کم حافظه می شود يا آشفتگی آماری است که خود را در اين ارقام نامتناسب نشان می دهد.

دو. در بخشی از يادداشت سحر نمازی خواه در اين باره (سه گام برای ماندن در صفر، شرق چهارشنبه) او به وضع معلمان اشاره می کند که روی خط فقر زندگی می کنند. اين در ذهن من می نشيند. از خود می پرسم اين معلمی که زير بار فقر کمرش خم شده است چه می تواند به دانش آموزانش بياموزد؟ می دانم که در اين صنف مردم فقير و شريف بسيارند. اما از اين واقعيت هم نمی شود گذشت که علم محصول اندکی فراغت است. معلم فقير اگر فقط به عنوان کار به اين حرفه نگاه کند به آسانی دلايلی می يابد تا کم سوادی خود را توجيه کند. همين کم سوادی را هم به بچه ها و نوجوانهای ما منتقل می کند. فقر آموزشی ما گرچه از فقر برنامه ريزی و عدم تدوين کتب مناسب و نظام مسلط دولتی و ناکارا و فلسفه عقبمانده آموزشی ناشی می شود، اما نبايد فقر معلمان را نيز در آن ناديده گرفت و کوچک انگاشت.

سه. از اين فقر آموزشی آفتهای بسيار می خيزد. گذشته از نثر و زبان نااستوار و نامطمئن، نسل نو ما که در معرض تربيت های کليشه ای پس از انقلاب است و با نظام کتاب-محور ( به جای فعاليت-محور و دانش آموز-محور بودن) خو می گيرد و با معلمان فقير و پريشان از غم نان روبروست، کدام تاريخ و فرهنگ و هويتی را می آموزد. کدام ديد تاريخی و رفتار اجتماعی و حقوق فردی و استقلال تصميم را بلد می شود؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
December 14, 2004  
قدرت چيزهای کوچک  
 

برای نوشتن آدم بايد همه چيزش "تنظيم" باشد! دو شب است که فشار آبگرمکن بالا رفته است و مدام آب چکه می کند و امشب بدتر شده و آب تقريبا جاری است. از زور سرما دلم نمی خواهد خاموشش کنم. وانگهی مطمئن نيستم خاموشی علاجش کند. برای تنظيم فشار هم فقط بايد شير مربوطه را چرخاند و بست. اما سرک پلاستيکی اش شکسته است! هيچ نوع آچار و انبردست هم در خانه نيست که به اين کار بيايد. پاک يادم رفت امروز بخرم. يک کفگير چوبی را به شيوه آدم های اوليه سوراخ کردم بلکه سر پيچ را بچرخاند. نشد! خريدن جعبه آچار و اين نوع وسايل هم اينجا آسان نيست. چون به آسانی در دسترس نيست. جاهای مخصوصی برای فروش آن هست که هر چه فکر می کنم دور و بر خانه يا اداره و در مسير هر روزه من نيست. حيرانم که از کجا بايد پيدا کنم. اين صدای يکريز آب آرامشی باقی نمی گذارد که بنويسم. شايد هم کل دستگاه را از کار بيندازد يا ديوار خانه همسايه پايينی نم بردارد. بايد آچار نجاتی پيدا کنم. تا دوباره پشت ميز کوچک و لپ تاپ که می نشينم همه حواسم پی نوشتن باشد. با يک چای و گاه سيگاری و شامی مختصر و استراحتی مختصرتر معمولا تنظيم می شوم. اما گاه يک چيز کوچک يک اتفاق ساده آرامش را می گيرد.  چه قدرتی دارند چيزهای کوچک وقتی از تنظيم خارج شوند.

پ.ن: نه! بود. من نديده بودم. نه در مسير هر روزه ام البته اما فقط کمی آنسوتر. با پرس و جو يافتم. بعد هم نامهای آچار و ابزاری را که لازم داشتم پرسيدم و ياد گرفتم يا به ياد آوردم. هميشه آنسوتر چيزی هست. اما حتی اگر دور و بر خانه باشد فقط نياز آن را آشکار می کند. به خانه که برمی گشتم فکر کردم تا پرسش نباشد تا نياز نباشد دور و بر خانه و محله نيز کشف نمی شود. چه رسد به جهان. ما جهان را به اندازه پرسش هامان به اندازه کنجکاوی مان می شناسيم.
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
December 13, 2004  
از نياوران تا ارتکند  
 

چند روز است که عکس های نياوران را در ايرانيان دات کام ديده ام (کار رضا معمار). تهران همان تهران است که وقتی من هم در پارک نياورانش گردش می کردم و عکس می گرفتم. آخرين بار سيزده بدر يکی از سالها بود که حالا دور شده است. دسته جمعی رفته بوديم. اما عکس هايش هنوز نزديک است و زمان را در خود مثل نفسی که حبس کرده باشی نگه داشته است. منيژه دوست داشتنی زنده بود و الهام دختر کوچولویش پنج ساله بود که پرتره ای ازش کار کردم با کوههای شمال تهران در پسزمينه. زمانی ديگر بود. مرگ و سياست و مهاجرت همه را پراکنده کرد. اما ميان عکس های رضا معمار از نياوران اين يکی برای من طعم عجيبی داشت. اين را هيچ وقت نديده بودم. کهنه درب و داغانی است که برای من نو است و ناديده. رمزی از ما در آن هست و تاريخ ما:
ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
December 12, 2004  
شرق و گشودن بحث عمومی در باره رفراندوم در ايران  
 

می دانم که در بين وبلاگ نويس ها من احتمالا بيشتر از همه به شرق و مطالب آن پرداخته ام از نقل گرفته تا نقد. اما نقد مرا به حساب خرده گيری از شرق و مو از ماست کشيدن نگذاريد ( يا خودمانی اش: گير دادن). اين روزنامه روزنامه مهمی است و جا دارد به گرايش ها و مباحث و توليدات آن با دقت پرداخته شود. ضمن آنکه اين تنها روزنامه ای است که من، مثل بسياری ديگر، شماره به شماره تعقيب می کنم. وقتی نوشته های يک منبع نوشتاری را مرتب بخوانی نوعی درگيری فکری هم با آن پيدا می کنی. شرق جزو درگيری های فکری من است. نه فقط نوشته هايش بلکه ننوشته هايش و سطور سپيدش. توفيق و شکست اش هم برای من مهم است. مثل روزگاری که همشهری اين نقش را داشت. پس اين را بگذاريد به حساب نوعی همدلی/مراقبت انتقادی.

تا حال من در باره رفراندوم حرفی نزده ام. فکر کرده ام که به اندازه کافی جوانب ماجرا بحث شده و می شود. اما با ديدن سرمقاله روز يکشنبه محمد قوچانی سردبير شرق فکر کردم حالا ديگر با مساله در سطحی ملی روبرو هستيم. اينجا ديگر بحث چند روشنفکر و فعال سياسی مطرح نيست. بلکه يک روزنامه  معتبر داخلی وارد بحث شده است. اين از جنبه های مختلف دارای اهميت است. من می کوشم بگويم چرا مقاله قوچانی پر از غث و سمين است. يعنی يک در ميان حرفهای حسابی در کنار استدلال های مغلطه آميز.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
December 11, 2004  
در ستايش سادگی و روشنی بيان به سبک آلن سوکال  
 

 مطلبی با امضای مريم جعفراقدمی در شرق روز شنبه باعث شد يکبار ديگر پرونده آلن سوکال و شاهکار او را در دست انداختن روشنفکران قلنبه گو مرور کنم. سوکال درس بزرگی به روشنفکران خاصه به روشنفکران فرانسوی داد تا از آلودگی زبانی بپرهيزند و در مقاله ای 40 صفحه ای (بيش از 16 هزار کلمه) صدها نقل قول و منبع از آنها آورد تا نشان دهد چگونه از روی شتاب و کم سوادی و اغراض سياسی-اجتماعی به متون و مفاهيم رياضی و فيزيک و فلسفه علم دست اندازی کرده اند و آنها را به نفع قلنبه گويی های شبه فلسفی و يا ايدئولوژی سازی ( مثلا برای فيمينيسم) دست و دلبازانه خرج کرده اند. سال 1997 ساختن برنامه ای در باره حرفهای او که بعدا به نوشتن کتاب "روشنفکران طرار" انجاميد يکی از کارهای من بود. يادداشت من در اينجا برای دادن چند منبع اصلی مربوط به اين مقاله سوکال در شبکه جهانی است تا راهنمايی باشد برای علاقه مندانی که می خواهند ماجرا را بيشتر پی گيرند. اول نگاهی بيندازيم به مقاله خانم اقدمی که با عنوان فضل فروشی چاپ شده است:
  
ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
December 10, 2004  
کليپی در باره ايتاليا که هيچ ايرانی نبايد از دست بدهد  
 

بدم می آيد تهران را به قول انگليسی ها سينگل اوت کنم (فارسی اش احتمالا چيزی نزديک به انگشت نما کردن بايد باشد) که چنين و چنان ( نديده ايد يادداشت قبلی را ببينيد). اين رسم من نيست. پس می گويم که از نظر من مساله آشوب شهری اختصاص به تهران ندارد. نه آلودگی تهران چيز منحصر به فردی است و نه بی نظمی اش. البته تهران پايتخت ايران است و برای ما ايرانی ها بيرون باشيم يا در وطن مهم است و به هر حال هر مملکتی مشکلات خود را دارد و اينکه همان مشکلات جای ديگر هم هست اصلا به معنی کوچک شماری مشکلاتمان و پشت گوش انداختن چاره گری برای آن نيست. اما مهم است که خود را در يک نقشه جهانی تماشا کنيم. اين باعث می شود درک بهتری از خود به دست آوريم. اگر اين مشکلات در بسيار جاها هست صورت مساله و راه حلش هم کمی تا قسمتی فرق خواهد کرد. اين از اين. روی دلم مانده بود!

اما من تا پاريس نرفته بودم فکر می کردم پاريسی ها هم همين قدر که لندنی ها مودب و محتاط اند، در رانندگی، به معنای لندنی اش، اروپايی اند. البته از حق نگذريم آلمان هم عالی است. اما انصافا پاريس مرا شوکه کرد. درست مثل تهران عزيز! ما اينجا عادت کرده ايم که خط سفيد عابر پياده حتما و بدون هيچ برو برگردی برای عابر پياده است. تقريبا محال است که خلافش در لندن و اين جزيره بارانی اتفاق بيفتد. من هميشه فکر کرده ام که اينجا پياده نيست که از اتوموبيل می ترسد بلکه اين اتوموبيل ها و راننده ها هستند که از پياده می ترسند. از بس که محتاط اند. از دور که می بينند آهسته می کنند. حتی وقتی ترافيک باشد روی خط سفيد را اشغال نمی کنند. پشت آن می ايستند و هميشه آن خط را برای پياده باز می گذارند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
December 9, 2004  
در نشانه شناسی بوق و ماشين و سلاح!  
 

امشب دوستی را که تازه از ايران برگشته بود ديدم و فرصتی شد تا از ديده هايش بگويد. او از 7-8 سالگی به لندن آمده است و اين اولين ديدار او از وطن بعد از 25 سال بوده است. هر نکته ای که می گفت هم اسباب تعجب و تفريح می شد و هم مرا به فکر فرو می برد.

گفت اولين چيزی که توجهم را جلب کرد رانندگی در تهران بود. از فرودگاه که می آمديم مرا نشانده بودند جلو تا شهر را خوب سياحت کنم. ولی آنقدر ترس برم داشته بود که بعد از مدتی ترجيح دادم بروم پشت بنشينم! اينقدر در ترافيک تهران سياحت کرده بود که با چه دقتی رفتار ماشين ها و موتورسوارها را با هم و با عابران توصيف می کرد. می گفت يک هيات ژاپنی که برای مطالعه روشهای بهبود ترافيک به تهران آمده بوده بعد از چندماه مطالعه به اين نتيجه رسيده است که ترافيک تهران بی نظمی خاصی است که در خود نوعی نظم دارد اگر دستش بزنيم همه چيز بدتر می شود به حال خود رهايش کنيم بهتر است!

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
December 8, 2004  
حاشيه در غياب متن، نگاهی دوباره به جنبش دانشجويی  
 

حاشيه ها و مقاومت در برابر يادگيری


باز گفتن قصه دانشگاههای ما و تنزل علمی آنها لطف چندانی ندارد. من سالهای متمادی خود را برای تدريس در دانشگاه آماده می کردم چرا که تدريس برايم مکانتی والا داشت. اما ميزان باقی ماندن ام در دانشگاه به نصف سالهايی که خود را برای آن آماده می کردم نرسيد و بيرون زدم. دو سه سال اول تدريس هنوز در روياهای خود در باره جايگاه علم و دانشجويی و دانشگاه غرق بودم. اما در دو سال آخر بتدريج چشم به واقعيت های سمج بيرون که خود را تحميل می کردند باز کردم. دانشجو ديگر آن دانشجويی نبود که بايد می بود و استادها هم. اين اواخر به اين نتيجه رسيده بودم که بحث ديگر بر سر "درس معلم ار بود زمزمه محبتی" هم نيست. من و دوستان همدلم بيهوده فکر می کرديم اگر باسوادتر باشيم و کتاب خوانده تر باشيم نزد دانشجو پذيرش بيشتری داريم. ديگر نمی شد دانشجو را به هيچ قيمتی جمعه به مکتب آورد. همه چيز عوض شده بود. خاستگاه اجتماعی دانشجو و نوع پذيرش آنها و بی رمقی استادان و گسترش بيهوده دانشگاهها و کم شدن استاد و کم سواد شدن مدرسان و تنگی کتابخانه ها و بی اعتباری عمومی سواد و فرهنگ و همه و همه مرا به اين نتيجه رساند که بايد اين معشوق سالها را ترک گفت. دانشجو چيزی ياد نمی گرفت و استاد نداشت سهل است حتی وقتی هم داشت نمی خواست. دانشجو دانشجو نبود. بروشنی می ديدم که دانشجوها در مقابل آموختن مقاومت می کنند. ديگر فايده ای نداشت. به آن تک و توک چشم های درخشان و کنجکاو و مشتاق هم که هنوز يادشان دلم را می لرزاند نمی شد بسنده کرد. حاشيه از متن چيزی باقی نگذاشته بود.

دانشگاهی که در متن توليد نيست
اما دانشگاه به چه کار ما می آيد؟ کسانی مثل من نمی توانستند يک تنه به دانشگاه معنايی بدهند که نداشت و نمی توانست داشته باشد. دانشگاه ما پيوندی ارگانيک با دستگاه توليد فکر و فرهنگ و صنعت کشور نداشت. بنابرين دانش آموختن در آن هيچوقت جدی نبود. پژوهش هم به همين دليل جان نمی گرفت( به چه دردی می خورد و کدام گره را باز می کرد و سوال نپرسيده و نياز نداشته چه کسی را جواب می  داد؟). دانشگاه ما هم مثل خود جامعه مصرف کننده بود. از توليد چيزی نمی دانست. در حاشيه و در سايه قرار گرفته بود. اين را معدود کسانی که بی دليلی اجتماعی و صرفا از روی تمنايی شخصی عاشق کتاب و علم و فرهنگ و رشد فردی بودند درک نمی کردند اما بقيه دانشجوها از روی غريزه تصوير روشنی داشتند از اينکه آمده اند تا مدرکی بگيرند و آن را اسباب امتيازی اجتماعی کنند. به خود دردسر نمی دادند. هدف آموختن نبود. فارغ التحصيل شدن بود! پس هر چه کوشش کمتر بهتر. آنها می دانستند و ما نمی دانستيم. اما وقتی هم که دانستيم ديگر نمی شد با چنين دانشگاهی کنار آمد. بايد ترکش می کرديم. ما برای دانشگاهی ديگر خود را آماده کرده بوديم که نبود.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
December 7, 2004  
برگشتن به سال صفر  
 

نه! من هر چه فکر می کنم نمی توانم با آنچه دانشجويان امروز در دانشکده فنی کردند موافق باشم. چه خاتمی بود چه هر کس ديگر اين رفتار فقط بازگشت است به سال صفر. بر باد دادن هر آنچه است که دانشگاه را دانشگاه کرده است. هيچ ربطی هم به انقلاب دانشجويی سال 1968 ندارد. از اين رفتار های کاريکاتوری هيچ جنبشی پيدا نمی شود. من اگر استاد آن دانشکده بودم از رفتار دانشجويانم شرمنده بودم. اگر دانشجوی آن دانشکده بودم ديگر به روی همدرسانم نگاه هم نمی کردم.

الپر به کوتاهی نوشته است که اين هويت يابی است از طريق فحش و فرياد. عليرضا نوشته است که ما مشکل روانی داريم. يک روز با سوت و کف نمی گذاريم خاتمی محبوب مان حرف بزند يک روز با فحش و فرياد توی حرف خاتمی مطرودمان می دويم. کورش متن تکان دهنده ای نوشته است و از دانشجويانی گفته است که تحقير شدند و شکنجه شدند و مرعوب شدند. دانشجويانی که دهانشان را گرفتند و از مراسمی بيرون بردند تا نتوانند حرف بزنند و از آنها که يک ماه ناپديد شدند و وقتی برگشتند کتک خورده و لاغر و رنگ پريده بودند و می گفتند دستشان که شکسته و بسته است لای در مانده. اما دانشجويان امروز هيچ نسبتی با آن دانشجويان داشتند؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
December 6, 2004  
سقوط از پراگماتيسم به ابزارانگاری  
 


دخو که به رفيق مباحثه من تبديل شده است يادداشتی نوشته در نقد نگاه من به دفاع از آزادی بيان با عنوان "در ورطه پراگماتیسم". اين يادداشت نگاهی است وبلاگی (با همه محدوديت هاش) به آنچه او نوشته است و درسهايی که می توان از آن برای بررسی جريانهای فکری ايرانی گرفت.

پراگماتيسم بحث مفصلی است و فلسفه آمريکا در قرن بيستم بوده است. من نه به معنا و معناهای پراگماتيسم حاليا می پردازم و نه به تاريخ و انديشمندان آن در فرهنگ آمريکايی. ولی چون برای بحث يک نقطه عزيمت لازم است فعلا اين معنای پراگماتيسم را قبول می کنم که پراگماتيسم مکتب نتايج است و درستی و نادرستی ارزشها و واقعه ها و مواضع را بر اساس نتيجه آنها می سنجد. اين گزاره البته پيامدهای وسيعی دارد ولی من می کوشم به معنای محدود آن در اين بررسی وفادار بمانم.

صميميت ايستادن در حد دانش است
از عنوان شروع می کنم که در ترکيب ورطه پراگماتيسم اشاره آشکاری دارد به قضاوت دخو: سيبستان به دام پراگماتيسم افتاده است و چه بد! فعلا کاری به اين نداريم که سيبستان به پراگماتيسم قائل است يا نه اما فرض کنيم که باشد عيبش کجاست؟ از کی پراگماتيسم جزو ناسزاهای عالم شده و آبروی خود را از دست داده و يا کی در جامعه ايرانی مطرح شده و سپس نقد شده که اعتقاد به آن را درافتادن به ورطه قلمداد کنيم؟ يادم هست که در ايام سربازی دو همقطار من با هم بحث می کردند. يکی ماترياليستی تر استدلال می کرد يکی باورهای معنوی را پايه قرار می داد تا اينکه در اوج بحث رفيق معنوی ما به رفيق ماترياليست ما به اعتراض گفت: همه چيز را توی لوله آزمايشگاه پيدا نمی کنند که! من که بيشتر ناظر بودم دخالت کرده گفتم  ولی رفيق تو کی همه چيز را در لوله آزمايشگاه جستی و نيافتی که حال آن را رد می کنی؟ کسی که روشی را نيازموده چگونه بر رد آن استدلال می کند؟ صميميت در بحث ايجاب می کند در حد دانش خود بايستيم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
December 4, 2004  
دفاع از آزادی بيان: مجرد يا انضمامی؟  
 

درآمد
مدتهاست که آموزه اصلی راهنمای من در وارسی مسائل بشری تفکر انضمامی است. تفکر انضمامی که می گويم آن را به عنوان گزينه برتر در مقابل تفکر مجرد (و بی اعتنا به ظرف اجتماعی) قرار می دهم. يادش به خير سالهايی را که در محضر دکتر محمود عباديان دانشجويی می کردم. اين را از او آموختم که هم در درس اش و هم در رفتار و گفتارش انعکاس داشت. او انديشمندی چپگرا بود و من از تربيت مذهبی سرشار بودم. ذهنم پر از آيات و روايات و انديشه به سنتهای قديم و ادب و عرفان متعالی فارسی و آموزه های شريعتی و سروش بود. اما به دکتر عباديان انسی يافته بودم با همه اختلاف هايی که می توانستيم داشت. انس من به او از آن بود که واقعا "می انديشيد". و اين انديشيدن که کمياب بود او را نزد من سخت حرمت می بخشيد. بعدها دانستم که انس من با شريعتی و سروش هم از همين منظر بوده است. آنها می انديشيدند و انديشه ای انضمامی داشتند. انديشه آنها در خدمت واقع شناسی و درمانگری بود. انديشه ای متوجه دنيای واقعی و برای تصحيح عمل و باور. من هرگز به انديشه های ترجمه ای و انديشه های تقليدی اعتنايی نکرده ام. هم باز از اين منظر که با واقعيت های ايرانی جور در نمی آمدند. هيچ انديشه ای که اصيل باشد جز در پيوست به موقعيت معين شکل نمی گيرد. و ارزش و جايگاه معينی دارد. انديشه های مطلق يا مطلق انديشی هميشه غيرانسانی ترين و خطرناک ترين انديشه ها بوده اند. کمترين آسيب آنها خنثی بودن شان و وقت عزيزی است که از جوينده و پژوهنده تلف می کنند. کلياتی هيچ در هيچ که ساده ترين گرهی را باز کردن نمی توانند.

اين مقدمه گفتم تا ايستار من اگر روشن نيست روشن باشد و اگر کسی قصد می کند نقدی بر اين نوشته بنويسد بداند محل اصلی نزاع کجاست.

عباس معروفی منشا خير شده است و يادداشتی از وحيد عزيز صاحب درياروندگان منتشر کرده است. وحيد بعد از آن يادداشت کوتاه و پر ابهام که با آن از نوشتن در حلقه ملکوت بازايستاد اولين بار است که در توضيح چيزی می نويسد. بايد از عباس سپاسگزار بود که اين فرصت را برای بحثی مجدد، و از زاويه ای که وحيد باز کرده، ايجاد کرده است. کاش وحيد اين حرفها را همان روز که يادداشت آخر خود را نوشت می زد تا می توانستيم وارد گفتگو شويم و با نوشتن و بازنوشتن درياروندگان او از موج نمی افتاد. از اين گفتگو نمی شد تن زد و وحيد با اين يادداشت نشان داده است که بازايستادن از تحليل و توضيح حتی اگر خلاف ميلش باشد ممکن نيست. من حاليا تنها به يکی دو گزاره آغازين سخن او می پردازم. مجالی بود در باب گزاره های ديگر از نوشته او از جمله در باب خشونت نيز خواهم نوشت.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
December 2, 2004  
وبلاگ ايرانی: نهادی برای بی نظمی  
 

مساله به صورت ساده اين است: هر مجموعه اجتماعی يا ارگانيک که نظمی به صورت نسبی بر آن حاکم است ناگزير از داشتن زير مجموعه (ها) و سامانک (ها) يی برای بی نظمی است. من می کوشم نشان دهم که چرا بی نظمی عاملی مهم برای آرامش فردی و اجتماعی است و چگونه وبلاگ ايرانی تاکنون و تا آينده ای قابل پيش بينی نهادی برای بی نظمی نسبت به نظم رايج در جامعه ايرانی بوده و خواهد بود. نهادی که به همين دليل ارزش اجتماعی فوق العاده ای دارد.

نظم اصل نيست، نظم تنيده با بی نظمی اصل است

هر مجموعه ای از جمله مجموعه های اجتماعی با نظامی تعريف شده کار می کند. اين يک تعريف ساده و معمولی است. اما درست تر آن است که بگوييم هر مجموعه ای با نظامی از نظم و بی نظمی کار می کند. نظم مطلق امری غير طبيعی و در جامعه انسانی امری غيرانسانی است. نظم ها و نظام هايی که به اين نکته ساده اما چه بسيار فراموش شده بی اعتنايی کنند تنها به افزايش تنش کمک می کنند که نهايتا انرژی ناشی از آن می تواند خود آن نظام يا سامانه را از پا در آورد.

به زبانی ديگر، هر نوع نظم و نظامی بايد در خود برای بی نظمی جايی پيش بينی کرده باشد. مطلق گرفتن نظم يا معادل اجتماعی و حقوقی آن قانون و هنجار ناشی از نوعی ساده انگاری يا ايده آليسم ناکجاآبادی است. انسان نيازمند قانون و نظم است اما به همان نسبت نيازمند بی نظمی و خروج از هنجار است. در واقع، نظم و هنجار در جامعه انسانی اگر واحد و فراگير و مطلق فرض شود همواره به نقض خود منتهی می شود: بی نظمی و آشفتگی و تنش حاصل از آن. اما اگر نظم و بی نظمی درهم تنيده باشد نه تنها آشفتگی ايجاد نمی کند بلکه آسودگی و خلاقيت و توليد به بار می آورد. 

مثالها برای اين مقوله بی شمار است و در واقع به اندازه تمام مجموعه های طبيعی و فعال و برخوردار از نشاط توليد ( به وسيع ترين معنای آن) است. بسياری از نظام های گروهی به طور طبيعی از اين روند تبعيت می کنند. مثلا هر کسی می داند که در هشت ساعت کار يک ساعت ناهار وجود دارد يا در طی يک هفته يک تا دو روز تعطيل هست. ساعت ناهار يا تعطيل آخر هفته زير مجموعه ای برای کار روزانه يا هفتگی است. چنانکه مرخصی (مثلا يکماهه) همين نقش را نسبت به کار سالانه تعريف می کند. در اين سامانه ها شما می توانيد از کار و هنجارهای آن فاصله بگيريد و به خودتان برسيد. از آن نظم بيرون بياييد و نظمی تعريف شده برای خودتان را دنبال کنيد که نسبت به هنجار اصلی بی نظمی محسوب می شود و  کارهايی بکنيد که معمولا در غير از آن اوقات پيش بينی شده اجازه داده نمی شود. در واقع هر جا که ما از هنجاری (ولو قابل قبول) خارج می شويم به سوی خود رهسپار می شويم. اين ارزش بی نظير بی نظمی است: بی نظمی ما را با خود روبرو می کند. در حالی که نظم ما را در گروه يا جامعه بزرگتر قاعده بندی می کند.

اين موضوع در بسياری از جنبه های حيات اجتماعی وجود دارد. اما برای کل جامعه نيز هنجارهايی هست که معمولا مشکل اصلی آنجا شکل می گيرد. هر جامعه ای که خردمندانه اداره شود برای خود سامانه های بی نظمی نيز تعريف و ايجاد می کند. اين سامانه ها بسيار مواقع به صورت عرفی و طبيعی ايجاد می شوند. اما در جوامع جديد پذيرش آنها يا ايجاد آنها آگاهانه شده است. من هميشه ديسکو و نايت کلاب و سنت های تفريح آخر هفته در اروپا را عاملی برای بی نظمی فکر شده ديده ام: يک هفته کار می کنی، با قاعده و قانون اداره سرو کار داری و سلولی از يک ارگان توليد کننده هستی اما يک شب برای خود هستی. هر چه می خواهد دل تنگت بکن. آنها که در اروپا زندگی می کنند می دانند که تا چه حد شب های آخر هفته با شبهای ديگر متفاوت است. بخصوص برای جوانان. 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست