:: دفاع از آزادی بيان: مجرد يا انضمامی؟
:: متن جهان خاکستری است
:: درون ذهن يک تروريست- آموزه يکم
:: همزيستی با اروپا، همزيستی در اروپا
:: اروپا با نگاه توريستی شناخته نمی شود
:: ضدمقدس، تلويزيون و ترور
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
November 21, 2004  
تروريست: قيصر، قاتل يا سرباز؟  
 

درون ذهن يک تروريست- آموزه دوم: زمانی استاد نکته سنج و باريک بين من دکتر هوشنگ جوانمرد در باب به وجود آمدن اسرائيل می گفت که يهوديان در فلسطين خواستند همان کاری را بکنند که آمريکائيان با سرخپوست ها کردند. گفتند می زنيم و می کشيم و کوچ می دهيم و بعد که بر کارها سوار شديم نقشی هم برای فلسطينيان تعريف می کنيم. اما کارها آن طور که پيش بينی می کردند پيش نرفت و فلسطينيان مانند سرخپوست ها مضمحل نشدند و به يک مساله بزرگ برای اسرائيل، منطقه و سياست جهانی تبديل شدند.

غيرت نام و ننگ
هفته گذشته را مدام به فيلم قيصر فکر کرده ام. همان ساخته جاودانه مسعود کيميايی. اهميت قيصر در معرفی يک تيپ مشخص از جامعه ايرانی است. تيپی که در فيلم های وسترن و فيلم های سامورائی هم ديده می شود: يکه بزنی که لوطی محل است و ننگ و نام برايش از جان مهم تر.

ما همه فيلم قيصر را ديده ايم. تمام اين هفته به دنبال بحثها و جنجالهايی که با کشته شدن تئو ون گوک در گرفت من به اين فکر کردم که چرا ما قيصر را قهرمان می بينيم و رفتار ضدقانونی او را اغماض می کنيم و از  اينکه او دست به خون کسان می آلايد او را شماتت نمی کنيم.

قيصر، قهرمان و ضدقانون
در داستان قيصر ما بين چند شخصيت برای قضاوت کردن گرفتاريم. آيا طرف خواهر قيصر و فرمان را بگيريم که بی سيرتش کرده اند؟ از حقوق او چگونه بايد دفاع کرد؟ آيا طرف قيصر را بگيريم که دست به قتل يا ترور می زند؟ يا طرف مقتول را که با وجود آنکه خواهر قيصر را بی سيرت کرده است به هرحال جانش مقدس است؟ و يا طرف پليس بايستيم که سرانجام وارد می شود و می خواهد برای اعمال قانون قيصر را بحق دستگير کند؟

در عرف اجتماع ما معمولا تماشاگر طرف قيصر می ايستد. جستجوی چرايی اين طرفداری موضوع ذهنی من بود. آيا بايد به هر کسی ولو لوطی باصفا و مورد احترام جماعت باشد حق داد که هر جا تشخيص داد خود وارد عمل شود و خود قاضی و مجری حکم شود؟

غيرت های منفور
نمونه قابل مقايسه با نتيجه متفاوت
، اپيدمی کشتن خواهر/دختر بر سر مسائل ناموسی در نواحی لرستان است. اين نوع قتل ها تقريبا به اتفاق در سطح افکار عمومی ايرانی محکوم دانسته می شود. يعنی اينجا همان عامل غيرت و تعصب ناموسی و فاميلی و برادری وجود دارد اما قتلی که صورت می گيرد با واکنش منفی روبرو می شود.

ظاهرا عرف ايرانی دفاع از خواهر/زن/دختر را می پسندد ولو به قتل متجاوز بينجامد اما اگر اين غيرت متوجه قتل خود زن شود آن را طرد می کند. نوع بهانه هايی هم که به اين قتل ها منجر می شود معمولا بسيار پيش پا افتاده اند و توان پشتيبانی گرفتن از افکار عمومی را فاقدند. با اينهمه، روشن است که در جامعه کوچکی که اين قتل ها را تحريک و تشويق می کند و انجام می دهد هر دو نوع اين قتل ها از پشتيبانی برخوردار است.

 


سرباز از قهرمان تا تروريست
دراين سه نمونه که اشاره وار آوردم سه تيپ ديده می شود: قيصر، قاتل و سرباز. در نمونه سرباز اشاره ام به اسرائيل است. اما به مناسبت وقايع عراق نقش سربازان آمريکايی را هم می توان مورد بررسی قرار داد. اينجا هم همان دوگانگی وجود دارد: در حالی که سرباز متجاوز رفتارهای تروريستی دارد و بسيار مواقع درست مثل آدمکش ها خونسردانه دست به کشتار می زند، اما اگر کشته شود کشور متبوعش با او مثل يک قهرمان برخورد می کند.

اگر در بحث از اسرائيل و آمريکا ابروهای بعضی در هم می رود و نمونه ويتنام کمی از دسترس و حس نسل امروز دور  باشد و به هر حال تکراری جلوه کند، نمونه واضح تر و ملموس تر رفتار تروريستی ناو آمريکايی در حمله به هواپيمای غيرنظامی ايرانی است که قتل تمام مسافران را موجب شد. افسران ناو آمريکايی نه تنها توبيخ نشدند که رتبه و نشان هم دريافت کردند.

ترور مقدس
توجه به اين نمونه ها نشان می دهد که اگر بر اساس آنچه واقعا در جهان جاری است، و نه بر اساس بحث های نظری روشنفکرانه، قضاوت کنيم اولا قتل هميشه مذموم نيست و نفی قتل نفس، قاعده کلی و استثنا ناپذير تلقی نمی شود. کشتن گاه به دليل جنگ، گاه به دليل عرف اجتماعی و گاه به اين دليل که لازمه نظام مجازات است (مثل اعدام قاچاقچيان و کودک ربايان) مباح دانسته می شود. نوعی ترور مقدس و مجاز.

ثانيا موارد مشخصی از قتل می تواند در نظام های مختلف فکری و حقوقی و عرفی تفسيرهای مختلف داشته باشد: در يک جغرافيای فرهنگی عملی قهرمانانه تلقی شود و در جغرافيای يک فرهنگ ديگر عملی ذبونانه و تروريستی و ضدبشری. به بيان ديگر در جايی مقدس باشد و در جايی مطرود، ضدمقدس و غيرمجاز.

محکوم کردن کلی قتل بی معناست 
بنابرين در ارزيابی يک قتل/ترور آنچه مهم است نفس قتل نيست بلکه مهم آن است که ما کجا ايستاده باشيم. به نسبت زاويه ديدی که داريم موضوع شکل ديگری پيدا می کند. ولی قدر مسلم از نظر فرهنگی محکوم کردن کلی قتل بی معناست. بی معنا از اين بابت که خيلی ناکجاآبادی است و بر پايه ديدگاهی ايده آليستی از بشر قرار دارد و در عمل امروزی و تاريخی بشر هيچ کس به آن اعتنايی نکرده و نمی کند. هر کسی/نظامی/نهادی به بهانه ای خود را مستثنا می کند و برای خود به اين يا آن دليل و به اين يا آن شيوه قتل/ترور/جنگ را مجاز می شمارد.

به نظر من خاصيت اين نوع نظرهای ناکجاآبادی در عمل آن است که تصوير نادرستی از جهان واقعی و هميشه موجود ارائه می کند و آگاهی از پيرامون را که لازمه يک حيات فعال است مخدوش می سازد. طبيعی است که آگاهی مخدوش پايه هر گونه موضعگيری نا-به-جا خواهد بود.    

خشونت از- مد-افتاده است که پس زده می شود
اگر به مثال اسرائيل و سرخپوستها بر گرديم يک جنبه ديگر از ماجرا نيز روشن می شود. اسرائيل  نتوانست الگوی قتل عام و  کوچ و مهار سرخپوستان را مجددا و اين بار در فلسطين به اجرا بگذارد  چون آن الگو ديگر قديمی شده بود و در واقع کارکرد خود را از دست داده بود. تحولات سياسی و حقوقی و رسانه ای و حضور شوروی در عرصه جهانی، طوری جهان را تغيير داده بود که آن الگو ديگر به کار نمی آمد. رفتار اسرائيل تجاوزکارانه شناخته شد و دهها قطعنامه در سازمان ملل متحد در محکوميت رفتار آن از تصويب گذشت.

اسرائيل هنوز و همچنان به همان رفتار متجاوزانه ادامه می دهد اما نمی تواند معنای رفتارش را در چشم جهانيان تزيين دهد و از حمايت عمومی برخوردار شود. در واقع، بسياری از جهانيان امروز دلايل اسرائيل را برای ادامه خشونت هايش نمی پذيرند. به زبان ديگر نه برای صرف قتل و خشونتی که انجام می شود بلکه به دليل کهنه بودن ديدگاه و روش اعمال خشونت ناشی از آن. اين موضوع در باره مجازاتهايی که بر اساس شريعت انجام می شود نيز صادق است. بيشتر کسانی که با سنگسار/گردن زدن/دست بريدن مخالف اند آن را به دليل ناهمزمانی است که غيرانسانی می شمارند.

قيصرهای ناهمزمان عصر جديد 
مساله قيصر و تمام کسانی که دست به ترور شخصی می زنند هم همين طور است. حتی در همان فيلم کيميايی هم وارد شدن عنصر پليس به معنای ختم آن نوع رفتارهای قهرمانانه بود که به جامعه سنتی رو به زوال تعلق داشت. جامعه جديد با نظمی تازه می گشت که در آن پليس/نظام به جای قيصر/فرد عمل می کرد. در واقع کسانی که دست به ترور می زنند  و سرباز نيستند معمولا ديگر از حمايت عرف برخوردار نمی شوند. همان سرباز هم علی القاعده زير نظارت کنوانسيون ها و قراردادهای بين المللی است. گرچه از آن تخطی هم بسيار می کند (نمونه اش سوء رفتار با زندانيان ابوغريب).

اما چرا هنوز ترور شخصی صورت می گيرد؟ به نظر من ناهمزمانی جوامع يکی از عوامل مهم آن است. اين يعنی  شماری از عرفهای جامعه سنتی در درون جامعه های مدرن و نيمه مدرن/نامتوازن هنوز کارکرد دارد و زنده است. هر گونه راه حل برای تروريسم نمی تواند صرفا به يک بحث سياسی و نيز راه حل های سياسی ختم شود. جستجوی راه های جامعه شناختی برای آن، دست کم همزمان با راه های سياسی، ضروری است. به همين دليل هم هست که نمی توان در بحث از ترور در اروپا، و در مواردی مثل ترور ون گوک که به جامعه مهاجران مربوط می شود، از جامعه شناسی گروهها و کمون های مهاجران و حتی گتوهای آنها و به هر حال تقدير و سرنوشت و حال و روز آنها تن زد. با مرده باد و زنده باد هرگز  راه حلی پيدا نخواهد شد. اگر هم روزی ديديد راه حلی يافته شده است می توانيد اطمينان داشته باشيد که  اين راه حل يافته کسانی که تنها مرده باد و زنده باد می گفته اند نبوده است.

مهاجرانی که انقلابی اند و نمی دانند
در عين حال اينکه ما جماعت مهاجر ايرانی معمولا توان ارائه راه حل نداريم و هنوز از انقلاب 57 فاصله نگرفته ايم و در مقابل حوادثی که رخ می دهد جز مشت گره کردن و تظاهرات و بسيج و بد دهانی و شايعه پراکنی و برچسب زنی و تنش ايجاد کردن و حداکثر انشانويسی های رمانتيک راهی نمی شناسيم خود موضوع بحث جدی است. کاری که من می کوشم به سهم خود در بخش سوم اين بحث، با بررسی اين گفتارهای ظاهرا ضدخشونت اما باطنا مروج خشونت، انجام دهم.

در وب: پرويز جاهد،
زيباشناسی قتل و خشونت در قيصر ، خشت و آينه (2 دسامبر) 
               سعيد حنايی کاشانی، قيصر: مترقی يا مرتجع، فل سفه (6 دسامبر)

           
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

اين کامنت بخارا، که نامی عزيز است بر فردی هتاک و مريض، آخرين نمونه از نوشته های اين بيماران/مزاحمان بی چهره اينترنتی است که در سيبستان باقی می ماند. تنها به اين دليل که روشن باشد چه نوع کامنتهايی شانس ديده شدن پيدا نخواهند کرد. سيبستان از اين پس جايی برای اين شيوه حرف زدن/بد دهانی کردن نيست. توصيه من هم به اين بنده خدا که جز هتاکی نمی داند و فکر می کند حيثيت آدم ها با فحاشی کسانی مثل او از دست می رود اين است که اگر خيلی حرف دارد برود وبلاگی باز کند و آنجا هر چه خواست بنويسد. متاسفانه اين نوع حرف زدن حوصله مرا ديگر سر برده است.

سيبستان

Posted by: Sibestaan at November 23, 2004 8:57 PM



مهدی موذن جامی، عمله نقاره خانه دولت فخیمه بریتانیا، دستفروش دوره گردی که فکر می کنی عمده فروش شده ای، جو فروش گندم نما! فکر نکن پاک کردن پیغام کوتاه من حیثیت رفته ات را برمی گرداند! تو و شرکا به فحاشی هایتان برسید و تو شخصا، با انشانویسی مشعشع ادای فضلا را در بیاور و صفا کن:)

Posted by: بخارا at November 23, 2004 8:16 PM



همچين از سرزمين کفار حرف می زنه انگار ارث پدرشه. برو از همين کفار ياد بگير و کمی آدم شو. فکر کن اگر اختياردار تو بودی چی ها می کردی به حال خودت زار بزن. تو هنوز بعد از چند سال پناهندگی نفهميدی که اينجا کافری مثل تو و مومنی مثل پاپ يه حق دارن. تو کی هستی که برا ديگران امر و نهی می کنی. ولی فقيه بی دينا؟!!!

Posted by: هيدالگو at November 23, 2004 6:04 PM



یک سوال خیلی ساده از مسلمین گرام دارم.
چرا مسلمین عزیزی که این همه به اعتقادات خود پایبند هستند که حتی حاضراند برای نمایش یک فیلم ده دقیقه ای انسانی را به قتل برسانند گورشان را از سرزمین کفار گم نمی کنند و به دیار مسلمین و ارزشهایشان نمی روند؟
لطفآ استدلال نکنید که این فقط یک نفر بوده که دست به چنین جنایتی زده که من هر روز اینجا شاهد اینگونه رفتار مسلمین هستم.
یاشاید منافع مالی ودنیوی دنیای کفار دلچسب تر از ارزشهای اسلامی است و در نتیجه نمی توان به این سادگی از آن گذشت؟

Posted by: خُسن آقا at November 23, 2004 4:30 PM



سيبستان گرامي!
از لطف شما ممنونم.
اما در مورد شفقت قاطع يد بر مقطوع اليد.گمان ميكنم بر اين اشتر بار بيش از توانش حمل ميفرماييد. هر چند اين گفتار شما " مجازات بدون درک مجازات شونده کور است و بی نتيجه " بسيار متين است اما اينكه بفرماييد از شفقت علي بر مقطوع اليد به اين نتيجه رسيديد را اگر به طور علي قبول بتوان كرد اما از دل آن روايت منطقا اين تفسير درنمي آيد.
ميگويند كاشف حلقه بنزن كه با تعداد كربن ها و هيدروژن ها مشكل داشت شب به خواب ديد كه ماري دم خود به دهان گرفت. و او صبحدم كه از خواب برخاست با الهام از آن خواب ناگهان دريافت كه مولكول مربوطه اگر بصورت حلقه باشد معماي تعداد كربن و هيدروژن حل ميشود اما از اين نمي توان نتيجه گرفت كه آن خواب داراي آن بار معنايي بوده است. اگر شما از روي آن روايت به آن نتيجه مطلوب رسيديد دليل نمي شود كه آن مطلوب در دل آن روايت وجود داشته است.شفقت به معني دلسوزي است و اين درك مجازات شونده به معنايي كه شما مي گوييد نيست و كمترين تاثيري بر او ندارد.

Posted by: دخو at November 23, 2004 3:22 PM



دخو جان اين گفت و گو اين قدر سريع پيش می رود که تا من يک ساعتی غافل شدم از آن عقب ماندم. نه برادر من همان را گفتم که گفتم و کوشيدم که واضح و عريان و صريح بگويم. حرف مرا تفسير نکن. می ترسم به تفسيرت از داستان امام علی شبيه شود! در باب شفقت/همدلی بحث بيشتر لازم است. من آن را از اوجب واجبات در امر مجازات و شناخت جرم و برنامه ريزی برای پيشگيری از تکرار آن می دانم و کهن الگوی آن را رفتار امام علی می بينم. هيچ دليلی نيست که رفتار امام را به انفعال نفسانی و دلسوزی صرف محدود کنيم. من در آن نکات باريک بسيار می بينم.

ديگر اينکه من مسئول حرفی هستم که خود می زنم. و من هم می گويم که برادر جان گفتگو با حضرتت برای من مغتنم بود چرا که زاينده بود. اين تجربه خوبی بود که با کسی يک بگويی و يک بشنوی. در اين بحث دشوار که هر لحظه شبهه ای در ميان می آيد اين شيوه برای من فرصتی برای دقيق شدن در جزئيات بود. اين هم که شما درس خوانده حقوق هستی البته اعتباری به بحث می بخشد. من به سهم خود قدردان ام.

در باب ظرافت و سمرقند و بخارا هم خب چه می شود کرد که گفتگو از آن شهرها و فرهنگ شان در سخن ظرافت درج می کند و گفتگو از اروپا لحن سخن را به تلخی می آلايد. دست من نيست. سخن در دو مقام مختلف می رود.

Posted by: Sibestaan at November 23, 2004 2:44 PM



البته لزوماَ هم مرا كه در حال گفتگو بودم خارج نمي كرد. بگذريم.

اين جمله در نظر قبلي من مگر نيست؟

من با اینکه اگر کسی به باور شما توهین کند قتلش را توجیه(مدلل) کنید کار دارم اگر شما علل قتل را بررسی کنید این یک کار علمی است و هرگز با آن مشکلی ندارم.

اين كه از اين.

قتل ون گوك كار خوبي است در اين نوشتارها نيامد. اما سفسطه علت و دليل پيش آمد.كه مكرر نمي كنم.

اينكه شما ريشه يك عمل را درآوري فرق مي كند با اينكه آن تعليل را لباس دلالت بپوشاني و از اينكه قتل وجود دارد به توجيه قتل برسي...
و بالاخره اينكه اگر منظور نگارنده اين نبوده و تنها به علت يابي و ريشه يابي پرداخته و توجيه امر واقع شده و اگر منظورش از همدلي همان نظر به علت بوده ! (با اينكه اينگونه به سختي ميتوان نظر او را به درستي تشخيص داد ) باري ديگر گفتگو به ثمر نشسته و موقع طرب و شراب فرا رسيده است.

Posted by: دخو at November 23, 2004 2:26 PM



دخوی عزيز!
سخنانی که نوشتن لزوماً خطاب به شما نبود. سخنانی کلی بود و قاعدتاً شما که در فضای ملکوت گذر کرده‌ايد شاهد برخی برخوردهای تند بوده‌ايد. من جسارت نکردم که شما را به پای منبری بخوانم. نه خود را منبری می‌دانم و نه با اهل منبر مناسبات عاشقانه دارم. اما تذکر دادن و نقد مشفقانه کردن حکايت ديگری است. اگر من نوشته‌ام بويی از ادبيات دينی دارد از آن شرمسار نيستم و شما را هم به دينداری فرا نخوانده‌ام. اين مختصر را نوشتم که بدانيد مخاطب اين سخنان شما نيستيد. اتفاقاً شما را ستودم به خاطر اين‌که در نقد خود نه دشنام داديد و نه کسی را تروريست و آدمکش خوانديد. اندکی تفحص کنيد مخاطب سخن را پيدا می‌کنيد.
يک نکته را هم در حاشيه می‌گويم: بررسی ريشه‌های وقوع يک حادثه مطلقا به معنای مدلل کردن يا موجه کردن آن نيست. به اعتقاد شما اين همه محقق و آکادميسينی که در دانشگاه‌های غربی به نقد رفتار غربيان پرداخته‌اند و سياست‌های انحصارگرايانه‌شان را سنجيده‌اند، همگی طرفدار يا توجيه‌گر فاجعه‌ی يازده سپتامبر بوده‌اند؟ اعلام برائت و انزجار از قتل کار دشواری نيست. هر کسی می‌تواند اين کار را بکند، حتی خود تروريست‌ها. پس فضيلتی نيست در نفس محکوم کردن. کار ارزشمند را کسی می‌کند که ريشه‌های ماجرا را منصفانه بررسی می‌کند تا راه تکرار اين فجايع را ببندد. نکته‌ی ظريف اين است که مستبدين و ديکتاتورها همگی مخالف آزادی بيان هستند. منتقدين آزادی بيان هم خطاهای آن را می‌بينند. انصاف نيست که منتقدين تئوريک آزادی بيان را هم‌رتبه و هم‌رديف ديکتاتورها و آدمکش‌ها بدانيم. اگر آمريکايی هم سخن حقی بگويد درست است، اگر مؤمن مسلم هم خطا کند خطاست. نمی‌توان به صرف شباهت ظاهری يک مدعا گويندگان آن سخن را از هر جنس و طايفه‌ای که باشند در يک رديف قرار داد. روی سخن من تنها با کسانی است که ميل‌ وافری به يکپارچه‌سازی و مونوليت ديدن اسلام، تاريخ، فرهنگ، بشريت و حقيقت دارند. يک سؤال هم که برای من پيش آمده است اين است. کاش يک نفر يک جمله از نويسنده‌ی اين وبلاگ نقل کند که در آن گفته باشد قتل ون‌گوگ کار خوبی بوده است. آيا چنين جمله‌ای هست؟

Posted by: رفيق سيبستان at November 23, 2004 1:42 PM




اتفاقاً منظور شما را درست فهمیدم من که نگفتم علی از دزدی حمایت کرده است . من شما را گفتم که از قتل حمایت کردید .شما فرمودید که با قاتل همدل هستید.اگر منظورتان شفقت از نوع علی بود خود باعث بد فهمی من شدید چون همدلی با قاتل و شفقت بر قاتل دوبار معنایی دارند. پس اگر مرارتی بخاطر بد فهمی من کشیدید من بی تقصیرم.
در مورد توضیح شفقت علی بر سارق مقطوع الید عباراتی آوردید که باز از واژه شفقت در نمی آید. مسائلی که اشاره کردید یعنی اینکه آدم ریشه و علت یک امر را درک کند شفقت نیست. در آن بیان اتفاقاً مراد از شفقت همان انفعال نفسانی توام با دلسوزی بخاطر بی دست شدن سارق بدبخت است و این چیزی است که من اصلا آنرا درک نمی کنم.
در مورد اینکه وحشیانه توصیفی است نسبی مخالفتی با شما ندارم .
من نمی خواهم بگویم چرا در گذشته و در ظرف زمانی دیگری جز ظرف زمانی من دست قطع می کردند یا چرا باورشان چنین و چنان بوده است. من به زمانه خودم کار دارم. من با اینکه در زمانه من (و حالا خاص تر در کشور من) هنوز باید همان احکام بر جان و جهان مردمان حاکم باشد کار دارم. به این کار دارم که آدمها بوسیله جمعی دیگر تحت عنوان حاکم و مفتی و دولت و هر زهر مار دیگری مقتول و مضروب و مجروح می شوند و این مقدس خوانده می شود. من با اینکه اگر کسی به باور شما توهین کند قتلش را توجیه(مدلل) کنید کار دارم اگر شما علل قتل را بررسی کنید این یک کار علمی است و هرگز با آن مشکلی ندارم.برای اینکه پراکنده نگویم وارد بحث مجازات نمی شوم.
اما علت اینکه این گفتگو را ادامه میدهم از قضا بخاطر آن است که این یک جدال احسن نیست این یک گفتگوست. یعنی کسی به دنبال توجیه طرف مقابل نیست و من رایی از قبل در مورد شما صادر نکرده ام با گفتارتان همراه شدم و نتیجه از همانها گرفتم که گفتید .گفتم گفتارتان با گفتار مصباح فرقی ندارد اما نه شما را عمله نظام معرفی کردم نه منتسب به هیچ گروه سیاسی کردم البته اگر رفیق شما دلش بخواهد من به جای گفتگو بنشینم پای موعظه و تذکر شما یا او باید بگویم متاسفانه مدتهاست از پای منبر نشستن بازنشسته شده ام و مرا معذور بدارید. .. اگر ملاک برای اینکه معلوم شود قابل از برای همسخنی هستم یا نه هم این باشد که هر چه شنیدم سر به تصدیق فرود آورم همان نالایق خوانده شوم خشنودترم. حدود یکسال است که وبلاگتان را میخوانم و کم پیش آمد که کامنت بگذارم.آن موقع وبلاگ دیگری داشتم که مسدود شد( در آن نه فحش به مقدسات بود و نه حتا سیاسیون. فقط طبق یک علاقه شخصی اوضاع سیاسی کشور را در حد فهم خودم تحلیل می کردم مانند الان) باری ! من شما را آدمی تند خو و خشونت طلب در نیافته بودم . آدمی که اهل ظرافت است و نازک خیالی و در احوال مردمان ایران زیبایی ها را از سمرقند و بخارا کشف کرده و به من نشان داده آدمی نیست که در موردش بد داوری از قبل کرده باشم.این بار و در این دو سه پست اخیر از قضا سویه ای دیگر دیدم و لحیه ای جنباندم. شما و دوستتان مرا می بخشید.

Posted by: دخو at November 23, 2004 1:11 PM



گاهی اوقات که به اين مباحثات نظر می‌کنم، نتيجه‌ای جز اين نمی‌گيرم که:
هر درونی کو خيال انديش شد
گر دليل آری خيالش بيش شد!

وقتی با مخاطبانی سخن می‌گويی که از پيش رأی‌شان را درباره‌ی تو صادر کرده‌اند و به محض اين‌که بدانند،‌ دين، رسولان الهی و آسمانی معانی برای تو در خور اعتنا و توجه هستند، بدون اندک ترديدی تو را به اين يا آن گروه سياسی منتسب می‌کنند! با اين طايفه سخن گفتن نمی‌توان. تذکر مؤمنان را منفعت دارد، نه بهانه‌جويان را. خلاصه سخن آقايان اين است که وجود تفاسير و روش‌های مختلف از دين محال است. از ديد گروهی از دين تنها يک چيز می‌زايد و بس. آن چيز هم همانا چيزی است که آن‌ها به کشف آن نايل آمده‌اند. وقتی تفکر در اين حد از جمود باشد، راه گفت‌وگو با آن بسته است. طرفه‌تر آن است که در اين ميان، تنها می‌توان و بايد معايب دين (اگر بپذيريم کع عيب از نفس دين است) را ديد و نه معايب ساير مکاتب را. عجيب‌تر اين است که اين طايفه که خود را روشنفکر می‌شمارند، چندان از علل بروز خشونت غفلت کردند تا فاجعه‌ی يازده سپتامبر رخ داد و ديوانه‌ای چون بوش، به بهانه‌ی آن دنيا را به آتش و خون کشيد. غربيان اگر در فهم اسلام جدی بودند، نبايد با وقوع انقلاب اسلامی در ايران متوجه می‌شدند که در جهان مسلمان شيعه هم وجود دارد. آن قدر بی‌تفاوت و تنبل در فهم «ديگران» بودند تا بالاخره فهميدند يک تفسير وهابی هم از اسلام هست و شد آن‌چه نبايد می‌شد. اين‌ها واقعيت‌های ساده‌ای هستند که طعنه‌زنان به هيچ رو نه به آن اعتنا دارند و نه می‌خواهند سخنی از آن بشنوند. عجب نيست که وقتی کسانی مثل ارکون و نصر حامد ابوزيد و سروش تفکر دينی را نقد می‌کنند، آن‌ها را عمله‌ی سياست می‌دانند! گويا از همه بداقبال‌تر در اين ميان سروش بوده است که نسبتی دور با حاکميت جمهوری اسلامی داشته است و تفکر او را هم در پرتو روابط پيشين او می‌سنجند. گويا ديگران طيب و طاهر و پاک و معصوم‌اند! بگذريم.

روشنفکران ما اسير سياست‌اند و اگر روشنفکری اين است:
ابلهی‌ام بس مبارک ابلهی است
که دلم با برگ و جانم متقی است
اين اسارت نتيجه‌ای جز اين نمی‌دهد که دين را هم گروگان سياست بدانند. سخن بسيار است. اشارتی کفايت بود. همين اندازه هم دراز شد.

Posted by: داريوش at November 23, 2004 11:52 AM



مردم اندر حسرت فهم درست! همدلی يعنی که بفهمی چرا طرف دست به اين کار زده است و بر او شفقت آوری: دزد است چون فقير بوده يا بد تربيت شده يا فرصت رشد نيافته يا حريص بوده يا حرمتی برای مال و زحمت ديگری قائل نبوده يا محصول يک جامعه پر تضاد طبقاتی بوده يا هرچيز ديگر. وگرنه منظور اين نيست که مثلا امام علی از دزدی در دل حمايت می کرده و بنابرين به قول شما در آن شريک است! همدلی با قاتل ون گوک هم درک شرايطی است که او در آن دست به قتل می زند. ...

در مورد قطع دست دزد هم با توجه به آنچه در باره خشونت از مد افتاده گفته ام معتقدم در زمان خودش وحشيانه نبوده و امروز است که وحشيانه تلقی می شود. بنابرين هم قطع آن و هم شفقت بر دزد در ظرف زمانی خود سخت در خور تامل است. امروز قالب آن را عوض کنيد و مثلا دزد را به زندان بيندازيد اما در محتوا آن شفقت انسانی را حفظ کنيد. اين حرف من است. که لازمه ساختن جامعه ای بهتر است. زيرا مجازات بدون درک مجازات شونده کور است و بی نتيجه. هر مجازاتی زمانی ارزش دارد که بتواند راه را بر عامل و قاتل بعدی ببندد. در باره شلاق و اصولا مجازات جوان زير 18 سال هم ماجرا کاملا ديگر است.

در عين حال، در رفتار و در احکام دينی ما مشکلات واضح آنقدر هست که می توان به همانها که همه هم تصديق می کنند پرداخت و موارد نادر و استثنايی را کنار گذاشت. اين نه برای آن است که می خواهيم چهره دين مشوه نشود بلکه برای آن است که راه کار تکيه بر قاعده هاست نه استثناها. موارد نادر ممکن است اعجاب آور باشد و برای تبليغات خوب باشد اما برای نقد و اصلاح روشی زياده غيرقابل اعتماد است. انتخاب اين سو يا آن سو بستگی دارد به اين که چقدر به اصلاح فکر می کنيد يا به شهرآَشوبی.

Posted by: Sibestaan at November 23, 2004 11:44 AM



جناب جامي گرامي!
ديشب خواب نگذاشت بيشتر بمانم.شما هم كه بر لغت پاي فشرديد .منظورم از رشد و غي طبق يك عادت گفتاري اين بود كه بحث منقح شد و كاملا معلوم شد كه هر يك چه مي گوييم.
اما در مورد اشك امام علي و مرهم . آري مي گويند مرحوم آيت الله شفتي هم در مورد خطاكاران به زعم او (مثل زناكاران و ...) حكم سنگسار مي داد و بر جنازه مي گريست. دست بريدن وحشيانه است و گريه كردن مشفقانه ! دست سارق را قطع كردن براي شما با مرهم نهادن گريستن بر آن توجيه مي شود!
جناب جامي عزيز !
من در هر لاك فكري كه باشم شكر خدا چنين دچار تعصب نمي شوم و اين برايم كافي است. شما پس چرا اگر قاضي قاتل ون گوك ميشديد به گفته خودتان حكم بر عليه اش ميداديد اما در دل با او همراه بوديد. همان دين اسلام هم همدلي با قتل را مانند شركت در آن معرفي مي كند ( البته شايد بفرماييد در اين مورد به شما ثواب هم از عمل خير قاتل مي رسد).
من براي جان همه انسانها از مسلمان و غير آن حرمت قائلم و اگر طفل 14 ساله اي را در سنندج به جرم روزه خواري آنقدر شلاق ميزنند كه مي ميرد نمي گويم:
اين از آن مواردی است که می گويند حتی اگر راست هم باشد نقلش نبايد کرد چون به دروغ مانند است.
تصور من اين است كه اتفاقا شما به خاطر حب به اسلام ديگر باقي را سياه مي دانيد و مي بينيد. و الا چرا بايد حتا اگر اينها راست باشد نقلش نكرد؟ كه چهره دين همانطور كه متدينين مي خواهند منور بماند؟ و اگر گفتيم توهين به دين كرده ايم؟ اين گونه است سياه و سپيد نديدن؟

Posted by: دخو at November 23, 2004 4:25 AM



Dear Dekho: A couple days ago, in response to khnoom Mahmonir’s reply to Medhi, I said that Mehdi is not a lawyer to split the heir just to convince the opponent. And today he is just dealing with one of these lawyers.
Dear Dekho: Mehdi had said, “ Murder can’t be condemned at all the time.” I am not a lawyer but, I live in USA and have read at least seven books written by American best lawyers, Alan Dershowitz and Gerry Spence and had followed lots of real court cases and I am sure you are not going to disagree with me that “ if two people are drowning in the water and there is only one floating jacket, and one kills the other to have the jacket for himself, the killer can’t be charged with any crime.

You know better than I do, in every criminal cases, the entire situation of the event is brought forward to the court and that not all murders are at he same. Level. A person is dead and there is a big difference between the first degree, second degree, manslaughter that all is based on the condition under which the killing had occurred and the state of the mind of the perpetrator is almost everything. etc. The attorneys does ever thing to show that their client was upset, mentally unstable because of love or hate etc and the murder was not premeditated and as you know most of the times it works. As a matter of fact, the juror system in which the accused have the right to be judged only by his / her peer, tells the logic behind the system. According to you, as far as a murder had happened and all we need in the solid evidence, that should not matter whether the jurors are young, middle age, or old conservative etc. The court does everything to be sure that the trial is fair. Accused ‘s lawyer chooses the jurors based on their gender, age, color, religion etc, --- the accused can be judged more fairly with his peer than with others--- the court first must be convinced that the murder had happened--- conviction phase--- and second it must determine under what condition crime had occurred, -- the penalty phase --- which could be the differences between death penalty, in one extreme – to just probation in other extreme.

Have you ever thought why the penalty for hate crimes are more severs than for say passion crimes?--- after all they are all crimes--- And why in protected categories, of sex, creed, religion, age, nationality and mental/ physical handicap, which people can not be discriminated against in employment, housing etc the religion has even higher value than the others.?

So with all these obvious facts what Mehdi is saying is that, the killer of Van Gogh was not juts a crazy man and that he was deeply hurt and I can guarantee--- also I have no idea how Europeans laws works, and just based on simple common sense--- the court would take into account this hurt feelings. --- Do not believe me, just wait---

Dear Dekho” We do not have to be a rocket scientist to understand that Van Gogh’s movie was provocative. All advertisement agencies know it well. To sell their products, they bring out the best, observable and provocative part of it to touch the desire of the buyers. Record industries knows much better than any philosopher, any psychoanalyst how to tap into people’s emotion, desire and their weak spots. Just add couple unconvential, un customary to the record and you got the blockbuster deal. A semi nude picture and a world even like FUC…. (even with missing last world--) on the cover of the record hits the jackpots and sells more. Yes just the word FUC… not even the full world.

Deborah Tannen is professor of linguist at Georgetown University and had written couple books on communication. Whenever I got the time I will type “ the chapter titled “ Litigation Is War “ of her last book “ The Argumental Culture “ to show how people uses language to divert attention and redirect the course of events for their own benefits. You as a lawyer--- or having studied the law and the others non-lawyers – have done the same in Mehdi’s post and have tried to put the words that you wanted to his mouth and had compared him with Ayat Allah Misbah. From these comments, I know pretty well who looks more like Misbah.

Last but not the least, you have accused of Mehdi's article as an idealist and all I can say is that. Mehdi’s argument is a real and materialistic and yours is an idealist.

Shakespeare was a connoisseur on human personality and I still wonder why he said “ Lets kill the lawyers first.” ---- let me cover my back, I do not believe that we should kill the lawyers, or else I might be labeled lawyer hater Taleban, thirsty for their blood. But really I want to know, do you have any idea why he had said this?

PS: Not long ago, taking on morality of torture was unthinkable in USA and today even the most liberal lawyer and Harvard University law professor Alan Dershowitz says that under certain condition torture should be permitted. Shocking, is not? Dear Dekho: Time has changed , has not it?

Posted by: Sahand at November 23, 2004 1:20 AM



رشد و غی؟ سياه و سپيد؟ من چه می گويم شما چه نتيجه می گيريد! از آن محکمه قضاوت اين است و جز اين نيست بيرون بياييد جهان را طور ديگری می بينيد. اما اگر همانجا هم می مانيد دست کم در اين نکته بينديشيد که امام علی دست سارق را قطع می کرد اما بر آن مرهم می گذاشت و شايد در دل بر او می گريست. ... ...

Posted by: Sibestaan at November 23, 2004 1:11 AM



جهان هايی که در سوء تفاهم دايمی زندگی می کنند....
بله ! اين در جهانهاي تئوريك هم هست. و دقيقا در عوالم حقوقي هم هست.اسلام قواعدي دارد و بگونه اي آدم ميسازد و بگونه اي حكم ميدهد متفاوت از مسيحيت و اگر درست فهميده باشم نظر شما اين است كه فارغ از اينكه با ديد انساني مدرن و امروزين به ارزيابي اين قواعد و احكام بپردازيم وجود و تكثر آنها را به رسميت بشناسيم . رفتارمان و سياستمان با اين واقعيات همگون كنيم و كاري نداشته باشيم به اينكه فلان احكام وحشيانه و غير قابل قبول در فلان باور وجود دارد. همينطور وجود خارجي آنها را به رسميت بشناسيم . فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق را متوقف كنيم و براي يك زندگي مسالمت آميز تلاش كنيم. حواسمان باشد اگر از باوري بوي خوبي به مشاممان نمي رسد بيني مان را بگيريم و همين. به اصل عمل قيصر فكر نكنيم به اين فكر كنيم كه اكثرا او را دوست دارند. يا به نفسانيات خودمان ارجاع بدهيم ببينيم ته دلمان با كدام طرف است قاتل يا مقتول.
گمان ميكنم به حد تبين الرشد من الغي( يعني روشن شدن مسئله فارغ از اينكه كدامين درست باشد حداقل) رسيده باشيم
از اين گفتگو رضايتمندم و گمان نمي كنم شبي را بيهوده بيدار مانده باشم. و صبح نشان روشنايي است.
موفق باشيد.

Posted by: دخو at November 22, 2004 11:55 PM



برادر جان اگر پاسخ منفی و مثبت مشکل را حل می کرد که اصلا مشکلی نبود. من کارم حقوق نيست. ولی می دانم که چنين مسائلی پيچيده تر از موافقت يا مخالفت است. اين در قضاوت شايد معنا داشته باشد ولی در کار اجتماعی هميشه طيف وجود دارد و گرايش. کار من نقد اجتماعی است. من به افکار عمومی و گرايش های مردم و شيوه کنترل آن حساس ام. من نه با قتل ون گوک موافقم و نه اين قتل ها را به نفع جامعه مهاجر می دانم. اما چشم خود را بر روی وقايعی که پيرامون من می گذرد هم نمی توانم ببندم. من می گويم نمی شود يک طرف هر کار خواست بکند و از طرف ديگر انتظار داشته باشد هيچ عکس العملی نبيند. اين به معنای آن نيست که اگر عکس العملی شد من با آن موافق باشم. اين عکس العمل می تواند از انتقاد و تظاهرات شروع شود و به ترور هم بکشد. انتقاد و تظاهرات نظر بيشتری به خود جلب می کند و ترور مخالفان جدی می سازد. بهتر نيست که سرسختان جامعه خود را ولو مهاجر مسلمان شمال آفريقايی با فرهنگی سخت متفاوت به سمت انتقاد دعوت کنيم و اعتراض تا ترور؟ آيا جريان مديريت اجتماعی نبايد در مقابل حساسيتهايی که می انگيزد مسئوليت احساس کند؟ چرا بايد تلويزيون هلند در يک ساعت پربيننده چنان فيلمی را که سراپا توهين است پخش کند؟ اصل يادداشت من هم اصلا در عنوان و هم در متن همين را می گويد. اين سخن ساده ای است. اما چون در زمينه ای شنيده می شود که اسم اسلام هم برخی را به رعشه می اندازد طور ديگری فهميده می شود.

در معنای ترور مقدس هم زياده دقيق شده ايد. راه دور رفتن لازم نيست. معنای آن بسادگی اين است که اين نوع از قتل تاييد می گيرد. خوب شمرده می شود. قهرمان می سازد. شما که اهل حقوق ايد بايد با سايه روشن واژه ها بهتر آشنا باشيد. مقدس در اينجا ربطی به الوهی ندارد. چون همه جنگ ها الوهی نيست بلکه بيشتر آنها در مظان ضدالوهی بودن هم هست!

دست آخر شما به من بگوييد فيلم قيصر را ديده ايد؟ نه در مقام پليس و قاضی بلکه در مقام مردی از مردم عادی به قيصر چگونه می نگريد؟ و حتی اگر او را تاييد نمی کنيد فکر می کنيد چرا مردم او را دوست می دارند؟

نگوييد جهان عوض شده است. اين را خودم نوشته ام. می دانم جهان عوض شده است. مشکل در ناهمزمانی جهان هايی است که در اروپا و يا در مقابل اروپا قرار گرفته اند. جهان هايی که با هم ارتباط ندارند يانمی توانند ارتباط بگيرند. جهان هايی که در سوء تفاهم دايمی زندگی می کنند. خوب است که من قاضی نيستم. وگرنه ناچار می شدم با همه همدلی که با قاتل ون گوک داشتم حکم بر عليه او بدهم. حالا که نيستم دست کم می کوشم بگويم چرا چنين قتل هايی اتفاق می افتد. آگاهی مخدوش را تعمير کردن تنها کاری است که از دست من بر می آيد. اگر آگاهی درست بود ايمان و بی ايمانی هم زيباتر می بود.

Posted by: Sibestaan at November 22, 2004 10:42 PM



اين بايد ها كه آخر سر گفتم را پس ميگيرم چون به من ارتباطي ندارد كه بگويم بايد

Posted by: دخو at November 22, 2004 9:46 PM




جناب جامی!
بسیار خوب حالا که قسمتمان شده این شب را کمی با جنابعالی سر کنیم قدحی دیگر هم پر می کنیم چه باک.
شما یک منظوری دارید که من در هیچ کجای اظهار نظراتم اصلا چیزی در مورد آن نگفتم چرا می خواهید القا کنید که نظرم را گفته ام ؟و آن منظور شما این است که بخاطر جنایت یکی که از قضا مسلمان است حتا اگر به خاطر اعتقاداتش قتل کرده باشد نباید سایر مسلمین را آزار داد .خب مگر بنده گفتم که باید سایر مسلمین را آزار داد؟ حتا تلخ تر آنکه بخاطر 11 سپتامبر ریشو هایی که سیک هندی بودند در امریکا مقتول و مضروب و مجروح شدند و این چیزی نیست که کسی آنرا تایید کند.
حرفهایتان را هم از این بابت تکرار کردم چون گفتید: ببينيم از کجای حرف ما دفاع از قتل در آمد ؟ خب من همانجا ها را نوشتم.
اما بحث قتل از دو منظر قابل بررسی است . یکی بحث وجودی آن است . یکی توجیه آن. اما اگر از وجود قتل در عالم خارج نتیجه بگیرید که قتل قابل توجیه (مدلل) است این می شود سفسطه. آری در عالم سرقت و تجاوز به عنف و... اتفاق می افتد و این وقوع دارای علت(امر خارجی) هست اما آیا توجیه پذیر و مدلل نیز هست؟ مسئله عدم کنترل روانی میتواند علت یک قتل باشد و عقلای عالم این علت را به عنوان دلیل عدم مسئولیت قاتل می پذیرند . اما اگر انسانی به مقدسات شما توهین کرد و شما عصبانی شدید و او را کشتید .این عصبانیت تنها علت قتل است و هیچ منصفی این را به عنوان دلیل نمی پذیرد. قتل ون گوک به خاطر توهین هم محکوم است اگر قتل آن سیک بیچاره محکوم است. اگر شما قتل ون گوک را محکوم نکنید و بگویید قاتل از ون گوک عصبانی بود ، عمرو و زید هم قتل و ضرب و جرح مهاجرین مسلمان به هلند را محکوم نمی کنند و می گویند آنها به خاطر قتل همشهریشان از مسلمین عصبانیند و دادگاه باید این را لحاظ کند! در حالیکه این درست نیست و دادگاه نباید این را لحاظ کند در هیچ کدام.
اگر کسی به فرض مبارزه با اسلام کند ( حالا ولو آنرا در زیر لوای خشونت علیه زن پنهان کند یا نکند) آیا از نظر شما قتلش مجاز است؟اگر کسی به تمام عقاید مسلمین توهین کند آیا به نظر شما قتلش مجاز است؟ من کاری به این ندارم که در عالم واقع او را می کشند یا اینکه در اسلام برای او چه حکمی قائلند. من میخواهم بدانم این قتل از نظر شما مجـــاز است ؟اگر پاسختان منفی است که اختلافی نداریم و اگر مثبت است به نظر من با مصباح تفاوتی ندارید.
شما می گویید: ترور مقدس نامی است که من بر جنگ و اعدام قانونی و قتل به دست پليس و امثال آن گذاشته ام. مقدس؟ یعنی قدسی؟ یعنی الوهی؟ یعنی پاک؟ قانون اسلام زانی و زانیه را در زنای محصنه محکوم به سنگسار می کند در ایران این قانون هم هست از نظر مقنن ایران مقدس هم هست اما آیا از نظر شما هم موجه است؟ یعنی شما هم مقدس را در اینجا به همان معنا بکار میبرید که اینان بکار میبرند؟ پس چگونه بین شما و مصباح فرق قائل شوم؟
مسئله انگ زنی به شما و یا دلپری از مصباح نیست. من به عنوان کسی که تحصیلات آکادمیکم حقوق است از مباحث شما قانع نشدم و هنوز هم گمان می کنم باید در این نوشتارهای اخیرتان تامل بیشتر بفرمایید و بحث وقوع قتل را از بحث تایید و توجیه آن جدا کنید.

Posted by: دخو at November 22, 2004 9:43 PM



دخو جان ممنون که کمی روشنگری کردی. اما اينکه حرفهای من را به خودم يادآوری کنی که بحث نشد. من آن حرفها را زده ام تا بگويم قضيه قتل يک قضيه يکجانبه نيست که مثلا هيچ کس دست به قتل نمی زند الا مسلمانان. ترور مقدس نامی است که من بر جنگ و اعدام قانونی و قتل به دست پليس و امثال آن گذاشته ام. اينها مسائلی همه جايی و فراگير است. اين ربطی به ترور ون گوک ندارد. اين هم که دادگاه بايد به فضايی که در آن قتلی اتفاق می افتد توجه کند البته حرفی خارق عادت نيست. حتی اينکه کسی از نظر روانی در شرايطی بوده که بر رفتار خودش کنترل داشته يا نه مورد توجه قرار می گيرد. ولو آدمخواری کرده باشد. بعد هم در همه دنيا توهين می تواند به قتل بينجامد. اختصاص به مسلمانان مهاجر ندارد. اين هم برای هر قاضی و دادگاهی شناخته شده است. اما اگر من به تحليل ماجرا می پردازم برای آن است که در اين جو مرده باد و زنده باد بگويم آقايان نمی شود برای حفظ آرامش کمی به اعتقادات ديگران هم احترام بگذاريم؟ مبارزه با خشونت بر عليه زنان که توهين به قرآن و نماز را لازم ندارد. دارد؟ وگرنه با چی مبارزه می کنيم؟ با رفتارهای مسلمانان که الی ماشاء الله متفاوت اند يا با خود اسلام؟ اين مصداق همان مثال معروف می شود که گفتند برو کلاه بياور رفت و سر آورد. با خشونت مسلمانان مبارزه کردن به معنی زيرآب اسلام را زدن که نيست. هست؟ اگر هم هست چرا بايد کسی مبارزه اش با دين و اسلام را تحت عنوان مبارزه با خشونت عليه زن پنهان کند؟ و همه اين حرفها را گفتن می شود دفاع از قتل؟ قتل را دادگاه بررسی می کند. اما تکليف مهاجرانی که هر روزه تحت فشار و تهديد هستند چه می شود؟ چون يکی از آنها دست به قتل زد همه آنها را بايد به آب ريخت؟ و چون در ايران ما دلمان از اسلام آيت الله مصباح خون است هر ناروايی که در اروپا به اسلام نسبت دادند و هر کاری که با مسلمان مهاجر کردند بايد به آن راضی شويم؟

Posted by: Sibestaan at November 22, 2004 8:55 PM



اين عبارت اينگونه صحيح است با عرض معذرت:

من نه سوادم در سطح شماست نه تجربه ام...

Posted by: دخو at November 22, 2004 8:27 PM



جناب جامی
اولا ً فقط بحث شما این نیست که مسجد مسلمانها را آتش نزنید و قاتل را محاکمه کنید بلکه شما عملا ً وکیل مدافع قاتل هم شده اید شما با گفتن اینکه ون گوک زیاده روی کرد و اینکه دادگاه باید به اینکه او که نمونه بی باوران ضدمقدس جنجالی در اين فضا بود. تحمل او برای هر کسی آسان نيست توجه کند چه چیز را دنبال می کنید ؟.آیا فحوای کلام شما در درجه اول محکوم کردن ترور او بود و بعد اینکه او افراط کرد؟... لابد شما فرق بین علت و دلیل را بسیار بهتر از من می دانید . وقتی قاضی از قاتل می پرسد که چرا کشتی او معمولاً در پاسخ علت را که امری خارجی است ذکر می کند مثلا به عصبانیت خود از مقتول اشاره می کند اما قاضی با این گفته اقناع نمی شود او به دنبال دلیل است. قاتل اگر دلیل بیاورد باید به آن توجه کرد.مثلا صیانت از نفس میتواند دلیل باشد و پذیرفته آید. اما اگر روشنفکری مانند شما در دفاع از قاتل علت را ذکر کند مثل عصبانیت قاتل از فیلم ون گوک و بگوید این را قاضی باید در نظر بگیرد چه نتیجه ای باید بگیرم؟ شما می گویید: توجه به اين نمونه ها نشان می دهد که اگر بر اساس آنچه واقعا در جهان جاری است، و نه بر اساس بحث های نظری روشنفکرانه، قضاوت کنيم اولا قتل هميشه مذموم نيست و نفی قتل نفس، قاعده کلی و استثنا ناپذير تلقی نمی شود. کشتن گاه به دليل جنگ، گاه به دليل عرف اجتماعی و گاه به اين دليل که لازمه نظام مجازات است (مثل اعدام قاچاقچيان و کودک ربايان) مباح دانسته می شود. نوعی ترور مقدس و مجاز.... ثانيا موارد مشخصی از قتل می تواند.... در جايی مقدس باشد و در جايی مطرود، ضدمقدس و غيرمجاز....
محکوم کردن کلی قتل بی معناست
بی معنا از اين بابت که خيلی ناکجاآبادی است و بر پايه ديدگاهی ايده آليستی از بشر قرار دارد و در عمل امروزی و تاريخی بشر هيچ کس به آن اعتنايی نکرده و نمی کند.... اینها یعنی چه؟ بر اساس یک دید پراگماتیستی قتل را توجیه کردن اگر نیست چیست؟ این است همان که مصباح می گوید. او هم از ترور مقدس سخن می گوید. من نخواستم انگ بزنم به جنابعالی. من سوادم در سطح شماست نه تجربه ام. اما تا آنجا که از کلام شما در این چند پست اخیر فهمیدم اظهار نظر کردم. و هنوز هم می گویم از این حرفها که شما در مورد ترور مقدس و توجیه قتل شخصی به خاطر افراطش زدید ما در جهان سوممان کمبودی احساس نمی کنیم . بحمدالله خیلی رک تر و شفاف تر از شما می گویند. خلاصه قصد جسارتی نبود.

Posted by: دخو at November 22, 2004 8:25 PM



دخو جان برادر ما اين همه نوشتيم و می نويسيم که يک نکته ساده را روشن کنيم که بابا مسلمانها هم آدم اند و جو ضداسلامی نبايد باعث شود حقوق آنها پامال شود قاتل را بچسبيد و منصفانه محاکمه کنيد ولی چرا مسجد و مدرسه را آتش می زنيد. آنوقت شما با دو کلام نصف و نيمه ما را می چسبانی به آيت الله مصباح! بابا انصافتو شکر. اقلا در همان وبلاگ ات يک شرح و بسطی بده ببينيم از کجای حرف ما دفاع از قتل در آمد. بهترين نوشته در اين بحث های اخير هنوز همان حرفهای مهدی و ماهمنير است. دست کم به اين دليل که واضح و بدون برچسب زنی حرفشان را زدند. شما هم بزنيد. اين تابوی بحث از اسلام در وسط جو ضداسلامی را بشکنيد. مگر قائل به انسان نيستيد؟ خب از کی مسلمانها ديگر جزو انسان حساب نشده اند؟!

Posted by: Sibestaan at November 22, 2004 6:57 PM



من فكر ميكنم شما هم بالاخره نمي خواهيد بپذيريد كه از قتل دفاع كرديد و از شرق و غرب براي توجيهش رفرنس آورديد.
چه فرقي مي كند . شما هم از قتل و ترور حمايت مي كنيد . ما كه در اين جهان سوممان در اين زمينه كمبودي نداريم. آقاي مصباح هست كه به معني واژه ارهاب ارجاعمان مي دهد . شما قدري مدرن تر همان مي گوييد.
ميدانيد؟ فرقي نمي كند. ده تا حرف درست يك حرف نادرست را توجيه نمي كند.

Posted by: دخو at November 22, 2004 5:29 PM



با کليت سخن و تحليل‌ات موافقم اما يکی دو نکته می‌ماند که نياز به توضيح و تبيين دارد. ما در روزگار معاصر، نمی‌گويم لزوماً مدرن، داريم از قتل/ترور/خشونت حرف می‌زنيم. کشتن آدميان شايد تا همين صد سال پيش حتی در اروپا هم به سادگی رخ می‌داده است. البته مبانی نوين مدرنيته به مخالفت با قتل آدمی برخاسته است با زيربناهای انسان‌گرايانه‌اش که در آن بحثی نيست. اما اگر با جامعه‌ی بشری پيش از اين دوران نظر کنيم، چه شاهدی داريم که محکوم کردن قتل، امری رايج يا متعارف باشد؟ شاهان به سادگی آب خوردن آدم می‌کشتند. هر کدام به نوعی قتل را مشروعيت می‌داده‌اند. حاليا سخن ما تنها می‌تواند معطوف به زمان معاصر باشد. گذشته را می‌توان با عطف به تاريخی بودن آن درک کرد. در روزگار ما محمل‌های تئوريک قتل/ترور/خشونت شايد ظاهراً با عطف عنان به تئوری‌های سياسی و مکاتب حکومتی معنا پيدا می‌کنند، اما در همه جا هنوز همان روحيه و استدلال برای قتل وجود دارد. وجود يک فرد مخل نظم، آسايش، آرامش (بخوانيد دموکراسی، حقوق بشر، جامعه‌ی مدنی) تلقی می‌شود. نمونه‌ی آشکار آن رفتار آمريکاييان در عراق است. نکته‌ای که می‌خواهم بگويم اين است که الگوی تئوريک قتل شايد در ايران ظاهراً تفاوت چندانی نکرده باشد. در آمريکا توجيه ظاهری آن فرق کرده است اما هنوز قتل ادامه دارد. جنبش آزادی‌خواه ايرلند تا همين ده سال پيش خيلی راحت ترور می‌کرد.

دراز گفتم و تودرتو. غرض‌ام اين بود که بگويم آرمان‌های اومانيستی يا در همه جا مشروعیت نيافته‌اند و يا بسيار شکننده هستند. چه چيزی بايد به جامعه‌ تزريق شود تا اين مدنيت و انسان‌گرايی را مرتباً حفظ و پالايش کند و مجال رشد يکپارچه‌نگری و مطلق‌گرايی را سلب کند؟ مدنی بودن و انسان‌گرا بودن يک جامعه را چه چيز تضمين می‌کند؟ صرف تجويز دولت؟ يا وجود نهادهای مستقل از دولت‌ها که فارغ از انگيزه‌های سياسی قدرت‌مدارن رفتار می‌کنند؟

الگوهای نفی قتل/ترور/خشونت نوپا هستند و شکننده. هم‌چنان که الگوهای جامعه‌ی مدنی، دموکراسی، آزادی بيان در معرض سوء استفاده و يک‌جانبه عمل شدن هستند.

Posted by: داريوش at November 21, 2004 9:10 PM


 
پيوند  
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست