:: بدون اين، دوستی يعنی چه اصلا؟
:: می توانست اتفاق نيفتد
:: همه نظم ها آلوده اند
:: ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم
:: نو شدن مدام
:: آوار روزها يا چيزی شبيه به آن
:: و مردمان چه پرهيزکارانند
:: نه قربانی نه قهرمان
:: و يبقی وجه ربک
:: سکوت خداوند
::  در سکوت
:: ماه زده
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
November 5, 2004  
ليله القدر ما  
 

ميان اين موج صراحت که ما به آن دل داده ايم وقت گفتگوی صريح با خداوند کی می رسد؟  هنوز به خداوند که می رسيم پاهامان می لرزد و هر چه از پدرسالاری پشت سر گذاشته ايم عيان در مقابل مان ظاهر می شود. خدای ما پدرسالار است.

خدای ما فعال ما يشا است. نيازی به توضيح نمی بيند. جهان ملک طلق اوست. خواهيم يا نخواهيم او کار خود می کند. قيد آن هم ندارد که ما دست کم سر از کار او درآوريم. اين عقل که به ما ارزانی کرده است هم به او که می رسد از کار می افتد. به خيال و شعر و نيايش پناه می برد.

خدای ما خدايی است که ياسر عرفات را پيش از آريل شارون می برد. بوش را با همه جنايتهايش و نفرتی که همه از او دارند دوباره بر سر جهان حاکم می کند. خدای ما بازی را به خدای يهود و خدای مسيحيان انجيلی واگذار کرده است. ملت يهود البته از اينکه خداوند دشمن بزرگ آنها را در عين ضعف و ذلت به گور می برد سخت خوشحال اند و اين را عنايتی از يهوه به ملت خود می شمارند. مسيحيان متديست و انجيلی هم ار نتيجه تلاش و نيايش های خود در مقابل دموکراتهای بی دين بُسيار راضی اند و به بوش که جنگ صليبی خود را با اسلام و مسلمان پيش می برد می بالند. آنها نيز از خدای خود و لطف ويژه اش به آنها راضی اند.

اما ما مردم عراق و شام و يمن و فلسطين و تاجيکستان و افغان و ايران کی از خداوند خويش راضی می شويم؟ نکند او ما را رها کرده است؟ چرا مااينقدر بی اعتبار شده ايم که ديگر ضجه و ناله ما از ستم آشکار و پنهانی که بر ما می رود دل هيچ خداوندی را نرم نمی کند؟ هر که فقير است فقيرتر می شود. هر که مظلوم است حتی با دادن جان خويش نيز از ستم آزاد نمی شود. گرسنه روز را شب می کنيم و شب را روز در خيابانهای دوشنبه و تهران و تاشکند و سمرقند و در همه روستاهای کشورهايی که تنها محصول شان کارگران ارزان است و دخترانی که برای روسپيگری به شهر می فرستند يا با کاروانهای آدم فروشی به کشورهای عربی و غربی.

چرا خداوند ما با ما حرف نمی زند؟ چرا يد بيضايی نمی نمايد؟ چرا ما را اسير و آواره و گرسنه و مظلوم می پسندد؟ به که شکوه بريم ما که جز او به هيچ حبل المتينی دستاويز نداريم؟ همه ما را ترک گفتند. حتی کسانی که به آنها مقام داديم و به آقايی شان رسانديم. ما را که هنوز بر سر ايمان خويش ساده دلانه مانده ايم چه کسی ياری خواهد داد جز تو ای خداوند؟ صبرمان تمام شد. نسل در نسل می ميريم و به وعده های تو نمی رسيم. تو در کار ايمان ما سنگ می افکنی. تو ما را می رانی و باز می رانی. تا کی تو را باور کنيم؟

از تو هم رو گردانيم به کدام سو برويم؟ می خواهی به ملت يهود بپيونديم؟ يا می خواهی در جماعت انجيليان وارد گرديم؟ يا اصلا چشم به روی تو بنديم و هر چه بين ماست به فراموشی دهيم؟ اگر ما را راندی بهتر از ما خواهی يافت؟ گيرم که می يابی آخر چه کسی گفته است که ما را بايد به آزار قربان کنی. هر چه داريم از توست. اما خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش. تو را غم ما هست؟ چگونه ما را نشان می دهی؟ چگونه ما را می نوازی با ما غمخواری می کنی؟

ما گدايان عوری بيش نيستيم در برابر پادشاهی تو. ما در ماهتاب تو شب سياه ايم. جهان بی تو نيست. اما ما نيز بی کلام تو نخواهيم بود. ما را شگفت زده کن.  

بعدالتحرير: من هم مثل هر کس ديگری پرسش هايی از خداوند دارم. يکی پرسيده است که به خداوند باوری دارم يا خودفريبی می کنم. من پاسخ آری يا نه را در شان بحث نمی بينم. ولی پيشتر در سيبستان به اين موضوع پرداخته ام: در عمق شب درخت آتش را مرور کن؛ ديدن اين مدخل هم حوزه تازه ای از کفر و ايمان را  فراروی بحث می گذارد: در معنای کفر.

فکر می کنم پرسش های بسيار و بی شمار ما از خداوند در يک پرسش جمع می شود: چرا خداوند با ما از در تکليم وارد نمی شود. به زبان الهياتی چرا خداوند ساکت است. و چگونه می توان با سکوت خداوند کنار آمد و با او به نوعی گفتگو وارد شد. آری او می شنود و می بيند اما پاسخ ما را چگونه می دهد؟ يکبار در اين موضوع هم اشاره وار چيزی نوشته بودم که مشکل من وجود خداوند نيست سکوت او ست: سکوت خداوند؛ نيز: در سکوت. رمزگشايی سکوت او و راه يافتن به بارگاه تکليم او از ديد من مهمترين مساله ايمان هر روز و امروز است.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

سلام دوست اندشمند/آنچه ما را سرگشته مي كند تكليفي است كه خود آنرا نگاشتيم. تاريخ اجتماعي ما بعد از صفويان آنچنان رقم خورد كه اهورا مزداجايش را به سلاطيني اعطا كرد كه براي سيطره خود خداياني آفريند از آن جهت كه به اسارت برند خويشتن خويش آدميان را. و ناكام گذارند بذر رشدعقلاني را

Posted by: د.پیروز at November 7, 2004 5:16 PM



سلامي از خداوند رحمان و رحيم بر مهدي سيبستان... ممنونم از اينکه سوالات خوبي را مطرح کرده اي. بدان و آگاه باش که من نزديکم! بله؛ من از رگ گردن به تو نزديکترم. من ظاهرم من باطنم من اولم من آخرم، من مي شنوم من مي بينم. من با تو هستم هر جا که باشي. فعلاً از زبان يکي از بندگانم براي صحبت با تو استفاده کرده ام. اينها که گفتي هميشه بوده و هست. مگر قدرت و شوکت فرعون و جنايات او يادت رفته. سرزنش کنندگان نوح، اره کردن زکرياي پيامبر، به آتش انداختن ابراهيم، جنگ هاي بشري مخصوصاٌ اين مدرنترها (جنگ جهاني اول و دوم) و... اگر من بخواهم همه جا خودم دخالت کنم که نمي شود. من از اول گفته ام که سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهم مگر اينکه خودشان بخواهند. البته من مي دانم که تو مي داني که من مي دانم! و اين سوالات را بهانه اي براي صحبت با من کرده اي؛ اي بلا!... با تو سخن بسيار دارم ولي اين بنده ي من، اشتراک اينترنتش در حال اتمام است! هر وقت مي خواهي با من سخن بگويي سخن بگو. من مي شنوم. دوستت دارم. دوستدارت: خدا

Posted by: نکته گو at November 7, 2004 4:52 PM



برگرديم به روزهاي كودكي عشق و ايمان را هجي كنيم

Posted by: Parnian at November 7, 2004 12:39 PM



كمي سكرآور بود و بگونه اي هم خمارشكن. پلشتي روزمرگي زندگي چنان آلوده مان كرده كه يكسره بقول دكتر جواد لاريجاني از سوالات فوندمنتال! فارغ شده ايم. اما اينكه در بعدالتحرير از سكوت خدا نوشته ايد منظورتان سكوت خدا در عرصه اجتماع است يا در خلوت فرد؟ از نوشته بر مي آيد كه منظورتان سكوت خدا بيشتر در عرصه اجتماع است. اما اينكه آيا خدا بهنگام مواجهه فردي نيز ساكت است فكر مي كنم اين به تجارب فردي افراد بستگي دارد اما اصولا دينداران به ديالوگ با خدا معتقدند اين را به كرات در مواجهه با مردم كوچه و بازار مي توان دريافت گويي خدا را همواره در تعامل و گفتگو با خود مي بينند گويي خداوند با نشانه هايي خاص و سمبول هايي ويژه با آنها در گفتگو است مثل حوادث نيك و بدي كه براي آنها رخ مي دهد. دكتر سروش نيز بر همين ديالوگ بين بنده و خدا انگشت مي گذارد ودر هنگامه اي كه بسياري از براهين عقلي براي اثبات خداوند از حيض انتفاع افتاده اند اين ديالوگ و پاسخ شنيدن را راهي براي اثبات خداوند مي داند.

Posted by: sunluminance at November 7, 2004 8:57 AM



دمت گرم و سرت خوش باد كه قدرى هم به ما گرما بخشيدى.

Posted by: ... at November 7, 2004 5:38 AM



عزیزم!اگر قرار به این بود که ما بدانیم مار ا چه به بندگی و او را چه به خدایی؟؟

Posted by: مصطفی at November 6, 2004 10:29 PM



خواستم سكوت كنم اما...!
خداي را زير سوال برده ايد سيبستان عزيز! خدايي كه منِ انسان را آفريد تا احسن الخالقين اين زمين باشم! خلقتي كه در آن تنها تكامل معنا داشت و لاغير!

اينجا زميني است كه منِ انسان در آن خدايي ميكنم!......بسان كودكي كه پا در كفشي بزرگ مي كند!.......بازي خداگونه منِ انسان برنده دارد و بازنده!

تا بحال به جمع كودكان در حال بازي نگاه كرده ايد؟! وقتي كه در حياط مدرسه اي بازي ميكنند؟!
نه پدري هست و نه مادري. هرچه هست ميان آنهاست، مي خندند، مي گريند، دوست مي شوند، دشمني ميكنند، دعوا دارند و آشتي.....گاه جمعي قلندر مي شوند، جمعي ياغي، جمعي ستمگر، جمعي ستمديده و ......هركس در اين ميان سهمي دارد، سهمي از يك بازي كودكانه...!
اينجا ديگر نه قدرت و اقتدار پدري هست و نه گرماي آغوش مهربان و دست نوازش مادري!
در اين ميان شايد كودكي آزرده شود و شكايتي به خانه برد و اين خود گاهي دست و حكمت بزرگي را بر اين جمع حاكم كند اما دير زماني نمي پايد و باز همان جمع مي ماند و كودكان آن جمع!

Posted by: sahebdiba at November 6, 2004 7:32 PM



douste aziz hanozat bawari hast ya xod ra mi faribi

Posted by: manouchehr at November 6, 2004 7:30 PM



در مصیبت نامهء عطار حکایتی است ظریف که روزی دیوانه ای به نیشابور می رفت دشتی دید پر از کاه. پرسید اینها از آن کیست گفتند ازآن عمید نیشابور است. از آنجا گذشت صحرایی دید پر از اسب گفت از آن کیست گفتند عمید. باز به جایی رسید با رمه ها و گوسفندان بسیار، پرسید این رمه ها از آن کیست گفتند از آن عمید. چون به شهر آمد غلامان بسیار دید پرسید این غلامان از آن کیستند گفتند بندگان خاص عمیدند. درون شهر سرایی دید آراسته که مردم به آنجا می رفتند و می آمدند پرسید این سرای از آن کیست گفتند این اندازه ندانی که سرای عمید نیشابور است؟ دیوانه دستاری به سر داشت، کهنه و پاره پاره. از سر بر گرفت و به آسمان پرتاب کرد و گفت این را به عمید نیشابور ده از آنکه همه چیز را به وی داده ای!.....................

Posted by: ترانه خالقی at November 6, 2004 10:54 AM



فاصبر صبراً‌ جميلاً؛ إنهم يرونه بعيداً، و نراه قريباً

Posted by: senjed at November 6, 2004 9:48 AM



اولين بار است كه آمدم اينجا .با نوشته تان هم كلي حال كردم ..
مي دانيد،...!..مشكل اصلي اينجا ست كه خدا جايش محكم است زيادي محكم!

Posted by: نوشا at November 6, 2004 5:19 AM



Dear Mehdi: Most probably I am not going to visit Internet at least till mid December; I have a very hard test to pass, so I wanted to say some thing before this break. Talking about God there is two proverbs and one joke, which here comes. 1: “ Trust God but tie your camel well.” Arab proverb 2: “ God helps those that help themselves.” Sort of American proverb, I am not even sure whether or not American have any proverb. 3: One day an American reporter goes to Israel to write a report. He was staying in a hotel near by Wailing Wall. In the morning, he opens the window and saw an orthodox Jew praying face to the wall. At noon he saw him again praying and again at evening. He watches him for a month and finally he decides to go and ask him what he is praying for. He walks to the man and says, I have been noticing you for a month praying, would you mind telling me what you are prying for? The man says, for past thirty years I has been praying to God three times a day for world peace, love, mutual understanding, improving poverty and etc. The reporter says: Have your pray been answered? The man says: not at all, as if I am talking to the wal

Posted by: Sahand at November 6, 2004 12:15 AM



سلام دوست عزيز من، سيبستان!
اينها سوالاتي ست كه بارها و بارها از خودم پرسيدم
اين روزها كه كرمانم عجيب عذاب مي كشم وقتي هر بار به ناچار با ترس وهراس ميدان قديم شهر را گز مي كنم!
مشتاق!
آنهايي كه فقط يكبار گذرشان بدينجا افتاده باشد خوب مي دانند كه چه مي گويم، نا امني روحي و جسمي، اعتياد، فحشا، درد، بوي تعفن!
همين امروز شهرداري جسدي را از گوشه ي خيابان جمع مي كرد، عين زباله، انگار چند روزي ميشد كه بي حركت آنجا افتده بود، بارها ديده بودمش و حالا...
اينجا مرگ براي مردم عادي شده، روسپيگري بازاري دارد، آن هم براي زير خط فقر، انگار اينجا همه از اين دسته اند
حتي به چشم خودم ديدم كه ديشب، شبي از شبهاي قدرمادري التماس مي كرد براي فروختن تن دخترش!
مي خواستم داد بزنم! گريه كنم، اما...
پس كجاست اين خداي ما ؟!

Posted by: واحه at November 5, 2004 9:35 PM



...و ما كنا عن الخلق غافلين.

Posted by: pooria at November 5, 2004 6:53 PM


 
پيوند  
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست