قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 28, 2004  
تاريخنگاری، روش شناسی بومی و فرهنگ مصرفی  
 

دکتر آجودانیچند روزی است که مهدی و ماهمنير در لندن اند. ديشب مهدی در کتابخانه مطالعات ايرانی سخنرانی داشت و رمان خوانی. حرفهايی زد که من خيلی با آن موافق بودم! دکتر آجودانی مدير کتابخانه پيش از صحبت هاش از مقاله درخشان او در باره هانری کربن در مجله ايران نامه گفت و اينکه به او همان موقع زنگ زده بوده تا دست مريزاد بگويد. می گفت اين يکی از بهترين مقالاتی بوده که در عمرش خوانده است و قطعا بهترين مقاله ای که در سالهای اخير خوانده. بعد، از شگفتی اش وقتی رمان ناتنی به دستش رسيد گفت. گفت که فکر می کرده نويسنده آن مقاله فقط يک محقق انديشمند و آکادميک است اما بعد ديده که او هنرمند و نويسنده برجسته ای هم هست. ناتنی را بحق يکی از بهترين رمانهای ايرانی چاپ خارج کشور می دانست. 

مهدی در باب ايران شيعی و نهاد روحانيت و غياب تاريخنگاری حوزه های علميه صحبت کرد: اينکه روحانيت اصطلاح جديدی مربوط به پس از مشروطه است و در واقع اصطلاحی است گرته برداری شده از مفاهيم و نقش روحانيت کليسايی در جوامع مسيحی که بر اندام علمای اسلام جامه ای ناساز است؛ اينکه حوزه علميه نيز خود اصطلاحی جديد در برابر دانشگاه است و به انشقاق و دوگانگی مرکز تعليمات مدرن در برابر مرکز تعليمات سنتی اشاره می کند (انشقاقی که ما را بيچاره کرده است و ناشی از تحميل مدرنيته است). حال آنکه در غرب آنچه دانشگاه ناميده می شود در واقع تکامل طبيعی حوزه های علمی دينی است چنانکه هنوز هم بسياری از دانشگاهها مثلا در آکسفورد يا در ساختمانها و مدارس علمی قديم  دايرند يا نام قديسين مسيحی را بر خود دارند که نشانه هايی از همين تکامل درونی است. و نکته های ريز و درشت ديگر که حجم زيادی مطلب جديد در يک سخنرانی بود. استقبال از حرفهايش هم خوب بود الا اينکه بسياری ذهنشان آشفته شد چرا که حرفهای مهدی ذهنيت پيشين آنها را به هم ريخت. 

مهدی خلجیاما برای من دو نکته ای که اشاره می کنم برجسته بود و يادآوری مجددی به اينکه برای شناخت مسائل و مفاهيم بومی ما، بايد روش شناسی خاصی ابداع کرد چرا که دستگاه روش شناسی غربی در مواجهه با مسائل خاص جوامع مسيحی غرب تکوين يافته و تدوين شده است. در گفتگوهای سر ميز شام هم اين نکته را به او گفتم. دکتر آجودانی هم بعد از سخنرانی بر آن تاکيد داشت و می گفت که خود او نيز کوشيده در مشروطه ايرانی به نوعی روش شناسی بومی شناخت انديشه ايرانی دست يابد. مردی سخت محترم است اين دکتر آجودانی و تاريخنگاری است بس دانشور. سخن کليدی او آن است که مشکل در سنت ما نيست بلکه مشکل در تجدد ماست. می گويد ما بهتر است به بازانديشی تجدد خود بپردازيم تا مگر مشکل خود را با سنت مان حل کنيم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
November 26, 2004  
درختان دوشنبه 80 ساله شدند  
 
قدم زدن در پارک
درختهای دوشنبه هميشه مرا شگفت زده کرده است. نه مرا که هر که را به دوشنبه سفر می کند. يکبار با روزنامه نگاری فرانسوی همسفر بودم. می گفت دوشنبه انگار پارک بزرگی بوده که در آن خانه ساخته اند و خيابان کشيده اند. اما دوشنبه درختهايش را از زمانی دارد که پايتخت شد. مردمی که از هر کجای آسيای ميانه آمدند تا دوشنبه را دوشنبه کنند بی درخت زندگی نمی توانستند کرد. مثل پدربزرگهای خودمان. که بی حياط بزرگ و باغ زندگی نمی کردند. دوشنبه هنوز و همچنان به درختهايش وفادار است. آنها را مراقبت می کند پاشان بنفشه می کارد. درخت برايش موجودی مقدس است. همه جا روستاها و درختها و باغ ها را صاف می کنند تا شهر را گسترش دهند، دوشنبه اما در دل درختانش گسترش يافته است. هر خيابانی که کشيده صفی از درختان را کناره اش نشانده است. 
ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
November 23, 2004  
متن جهان خاکستری است  
 

يک تنه با جمعی مخالف و گاه مهاجم وهتاک روبرو شدن کار فرساينده ای است. ماجرای قتل ون گوک بيش از آنچه من فکر می کردم اسباب حرف و حديث شد. بسياری از آن ميان ناشنيدنی بود و به يکبار خواندن هم نمی ارزيد. اما شماری معدود از دوستان ديده و ناديده سخنانی گفتند که هم از آن آموختم و هم در اين بده بستان نظر خود را شفاف تر ساختم اول برای خودم و بعد هم آنها که نظری به اين قلم دارند و در اين بحث شبهات يافته اند و شايد آزرده اند. من در اين ميان از گفتگوی شبانه -که روز بعد هم ادامه يافت- با دوست ناديده و چالشگری با نام دخو لذت بردم و آن را گفتگويی زاينده يافتم. او نمونه مخالف منصف و از-مايه-دانشی-برخوردار است که می داند کجا حمله کند کجا سپر بردارد کجا موافقت کند يا بر سر سخن خود بايستد بی آنکه به ناسزا دهان و نوشته بيالايد. اين بحث از جدی ترين بحث های ما ايرانيان و مهاجران است. با هوچيگری پيش نمی رود. من به احترام دخو و زايندگی و طرح اشکال کردن جدی او و آنچه اين گفت و گو برای من حاصل کرده است آن را با دو سه نظر از داريوش که گاه در بحث شرکت کرده می آورم. اميد می برم که ديگرانی هم که حرفی برای زدن دارند از همين شيوه راه به بحث بجويند؛ اگر راهی به دهی باشد برای ما جماعت گريختن و پشت سرنهادن دوگانه های منطق قديم بحث است: سياه سفيد/ محافظه کار اصلاح طلب/خادم خائن/عرب عجم/ دوست دشمن/ کافر مومن/پيش از اسلام بعد از اسلام/ اينجهان آنجهان/ شرق غرب... اين همان دوگانه هايی است که دريدا از جمله کسانی بود که ترک آن را تعليم می داد. متن جهان خاکستری است:

با کليت سخن و تحليل‌ات موافقم اما يکی دو نکته می‌ماند که نياز به توضيح و تبيين دارد. ما در روزگار معاصر، نمی‌گويم لزوماً مدرن، داريم از قتل/ترور/خشونت حرف می‌زنيم. کشتن آدميان شايد تا همين صد سال پيش حتی در اروپا هم به سادگی رخ می‌داده است. البته مبانی نوين مدرنيته به مخالفت با قتل آدمی برخاسته است با زيربناهای انسان‌گرايانه‌اش که در آن بحثی نيست. اما اگر با جامعه‌ی بشری پيش از اين دوران نظر کنيم، چه شاهدی داريم که محکوم کردن قتل، امری رايج يا متعارف باشد؟ شاهان به سادگی آب خوردن آدم می‌کشتند. هر کدام به نوعی قتل را مشروعيت می‌داده‌اند. حاليا سخن ما تنها می‌تواند معطوف به زمان معاصر باشد. گذشته را می‌توان با عطف به تاريخی بودن آن درک کرد. در روزگار ما محمل‌های تئوريک قتل/ترور/خشونت شايد ظاهراً با عطف عنان به تئوری‌های سياسی و مکاتب حکومتی معنا پيدا می‌کنند، اما در همه جا هنوز همان روحيه و استدلال برای قتل وجود دارد. وجود يک فرد مخل نظم، آسايش، آرامش (بخوانيد دموکراسی، حقوق بشر، جامعه‌ی مدنی) تلقی می‌شود. نمونه‌ی آشکار آن رفتار آمريکاييان در عراق است. نکته‌ای که می‌خواهم بگويم اين است که الگوی تئوريک قتل شايد در ايران ظاهراً تفاوت چندانی نکرده باشد. در آمريکا توجيه ظاهری آن فرق کرده است اما هنوز قتل ادامه دارد. جنبش آزادی‌خواه ايرلند تا همين ده سال پيش خيلی راحت ترور می‌کرد.

دراز گفتم و تودرتو. غرض‌ام اين بود که بگويم آرمان‌های اومانيستی يا در همه جا مشروعیت نيافته‌اند و يا بسيار شکننده هستند. چه چيزی بايد به جامعه‌ تزريق شود تا اين مدنيت و انسان‌گرايی را مرتباً حفظ و پالايش کند و مجال رشد يکپارچه‌نگری و مطلق‌گرايی را سلب کند؟ مدنی بودن و انسان‌گرا بودن يک جامعه را چه چيز تضمين می‌کند؟ صرف تجويز دولت؟ يا وجود نهادهای مستقل از دولت‌ها که فارغ از انگيزه‌های سياسی قدرت‌مدارن رفتار می‌کنند؟

الگوهای نفی قتل/ترور/خشونت نوپا هستند و شکننده. هم‌چنان که الگوهای جامعه‌ی مدنی، دموکراسی، آزادی بيان در معرض سوء استفاده و يک‌جانبه عمل شدن هستند.

داريوش November 21, 2004 09:10 PM


من فكر ميكنم شما هم بالاخره نمي خواهيد بپذيريد كه از قتل دفاع كرديد و از شرق و غرب براي توجيهش رفرنس آورديد.
چه فرقي مي كند . شما هم از قتل و ترور حمايت مي كنيد . ما كه در اين جهان سوممان در اين زمينه كمبودي نداريم. آقاي مصباح هست كه به معني واژه ارهاب ارجاعمان مي دهد . شما قدري مدرن تر همان مي گوييد.
ميدانيد؟ فرقي نمي كند. ده تا حرف درست يك حرف نادرست را توجيه نمي كند.

دخو November 22, 2004 05:29 PM


دخو جان برادر ما اين همه نوشتيم و می نويسيم که يک نکته ساده را روشن کنيم که بابا مسلمانها هم آدم اند و جو ضداسلامی نبايد باعث شود حقوق آنها پامال شود قاتل را بچسبيد و منصفانه محاکمه کنيد ولی چرا مسجد و مدرسه را آتش می زنيد. آنوقت شما با دو کلام نصف و نيمه ما را می چسبانی به آيت الله مصباح! بابا انصافتو شکر. اقلا در همان وبلاگ ات يک شرح و بسطی بده ببينيم از کجای حرف ما دفاع از قتل در آمد. بهترين نوشته در اين بحث های اخير هنوز همان حرفهای مهدی و ماهمنير است. دست کم به اين دليل که واضح و بدون برچسب زنی حرفشان را زدند. شما هم بزنيد. اين تابوی بحث از اسلام در وسط جو ضداسلامی را بشکنيد. مگر قائل به انسان نيستيد؟ خب از کی مسلمانها ديگر جزو انسان حساب نشده اند؟!

Sibestaan November 22, 2004 06:57 PM

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
November 21, 2004  
تروريست: قيصر، قاتل يا سرباز؟  
 

درون ذهن يک تروريست- آموزه دوم: زمانی استاد نکته سنج و باريک بين من دکتر هوشنگ جوانمرد در باب به وجود آمدن اسرائيل می گفت که يهوديان در فلسطين خواستند همان کاری را بکنند که آمريکائيان با سرخپوست ها کردند. گفتند می زنيم و می کشيم و کوچ می دهيم و بعد که بر کارها سوار شديم نقشی هم برای فلسطينيان تعريف می کنيم. اما کارها آن طور که پيش بينی می کردند پيش نرفت و فلسطينيان مانند سرخپوست ها مضمحل نشدند و به يک مساله بزرگ برای اسرائيل، منطقه و سياست جهانی تبديل شدند.

غيرت نام و ننگ
هفته گذشته را مدام به فيلم قيصر فکر کرده ام. همان ساخته جاودانه مسعود کيميايی. اهميت قيصر در معرفی يک تيپ مشخص از جامعه ايرانی است. تيپی که در فيلم های وسترن و فيلم های سامورائی هم ديده می شود: يکه بزنی که لوطی محل است و ننگ و نام برايش از جان مهم تر.

ما همه فيلم قيصر را ديده ايم. تمام اين هفته به دنبال بحثها و جنجالهايی که با کشته شدن تئو ون گوک در گرفت من به اين فکر کردم که چرا ما قيصر را قهرمان می بينيم و رفتار ضدقانونی او را اغماض می کنيم و از  اينکه او دست به خون کسان می آلايد او را شماتت نمی کنيم.

قيصر، قهرمان و ضدقانون
در داستان قيصر ما بين چند شخصيت برای قضاوت کردن گرفتاريم. آيا طرف خواهر قيصر و فرمان را بگيريم که بی سيرتش کرده اند؟ از حقوق او چگونه بايد دفاع کرد؟ آيا طرف قيصر را بگيريم که دست به قتل يا ترور می زند؟ يا طرف مقتول را که با وجود آنکه خواهر قيصر را بی سيرت کرده است به هرحال جانش مقدس است؟ و يا طرف پليس بايستيم که سرانجام وارد می شود و می خواهد برای اعمال قانون قيصر را بحق دستگير کند؟

در عرف اجتماع ما معمولا تماشاگر طرف قيصر می ايستد. جستجوی چرايی اين طرفداری موضوع ذهنی من بود. آيا بايد به هر کسی ولو لوطی باصفا و مورد احترام جماعت باشد حق داد که هر جا تشخيص داد خود وارد عمل شود و خود قاضی و مجری حکم شود؟

غيرت های منفور
نمونه قابل مقايسه با نتيجه متفاوت
، اپيدمی کشتن خواهر/دختر بر سر مسائل ناموسی در نواحی لرستان است. اين نوع قتل ها تقريبا به اتفاق در سطح افکار عمومی ايرانی محکوم دانسته می شود. يعنی اينجا همان عامل غيرت و تعصب ناموسی و فاميلی و برادری وجود دارد اما قتلی که صورت می گيرد با واکنش منفی روبرو می شود.

ظاهرا عرف ايرانی دفاع از خواهر/زن/دختر را می پسندد ولو به قتل متجاوز بينجامد اما اگر اين غيرت متوجه قتل خود زن شود آن را طرد می کند. نوع بهانه هايی هم که به اين قتل ها منجر می شود معمولا بسيار پيش پا افتاده اند و توان پشتيبانی گرفتن از افکار عمومی را فاقدند. با اينهمه، روشن است که در جامعه کوچکی که اين قتل ها را تحريک و تشويق می کند و انجام می دهد هر دو نوع اين قتل ها از پشتيبانی برخوردار است.

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
November 20, 2004  
روزنامه شرق طرفدار سرکوب در فلوجه  
 


روزنامه شرق در صفحه اول خود خبر- تحليلی از وقايع فلوجه به دست داده که واقعا مايه حيرت است. من آن را بازخوانی می کنم تا ببينيد چگونه دست اندرکاران روزنامه های ايرانی که ظاهرا گل سرسبدشان شرق است از درک اوضاع در فلوجه عاجزند و تا چه حد به تئوری پردازی های کژو کوژ گرايش دارند.

شرق نخست از پيام رهبر حرف می زند که به سرکوب فلوجه اعتراض می کند اما در تمام متن بعد از آن به هزار و يک زبان رضايت خود را فاش می گويد:  

 

1 "در حالى كه بعضى منابع خبرى از حضور ۲۰۰ كماندو و خلبان رژيم اسرائيل در حمله به فلوجه خبر مى دهند و مى كوشند تا ماهيت اين حمله را «صهيونيستى» نشان دهند، دولت عراق مى گويد در فلوجه به پيروزى كامل رسيده و هم اكنون مشغول پاكسازى و امدادرسانى به اين شهر است."

منظور شرق چيست؟ آيا اگر معلوم شد کماندوهای اسرائيلی در حمله به فلوجه حضور نداشته اند ماهيت حمله غيرصهيونيستی غير از نوع صهيونيستی آن می شود؟ برای مذموم بودن يک حمله آن حمله حتما بايد صهيونيستی باشد و اگر نبود مشکلی ندارد؟ بعد هم  سر و ته جمله شرق چه معنا دارد؟ پيروزی کامل دولت عراق يعنی چه؟ مگر دولت بود که با فلوجه می جنگيد؟ آمريکايی ها نبودند؟

 2 "از مدت ها پيش رسانه هاى عربى به ويژه تلويزيون هاى العربيه و الجزيره بر روى «مقاومت در فلوجه» سرمايه گذارى كرده بودند و مى كوشيدند تا آن را  سنگرى مهم در برابر «اشغالگرى» آمريكايى ها معرفى كنند. اما در مقابل به ويژه پس از سقوط اين شهر توسط نيروهاى آمريكايى و عراقى هم اكنون روزنامه هاى عربى از چنين رويكردى انتقاد مى كنند."

اين جمله به خودی خود روشن است و نياز به توضيح من ندارد. حالا آن را بگذاريد کنار جمله بعدی که اين "مقاومت" را تبيين می کند:

 "يكى از نويسندگان عرب فلوجه را «آخرين قلعه توهم اعراب» توصيف كرد و روزنامه الشرق الاوسط افشا نمود كه يكى از رهبران مقاومت در فلوجه «عمر حديد» از مشاوران «ابومصعب الزرقاوى» و از اعضاى گارد ويژه صدام حسين بوده است."

 

منظور شرق روشن شد؟ شرق دارد به زبان بی زبانی می گويد مقاومت ناميدن مبارزه فلوجه با اشغالگران آمريکايی، اولا مقاومت نبوده و ثانيا اصلا کار زرقاوی بوده که به اندازه کافی بدنام است. بعد هم برای محکم کاری، و اينکه اگر اين بدنامی کافی نيست، يادآوری می کند که "يکی از رهبران مقاومت" از اعضای گارد ويژه صدام حسين بوده است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
November 18, 2004  
درون ذهن يک تروريست- آموزه يکم  
 

اگر چه دنيای رسانه ای غرب و حوادث سياسی معين و درگيری های قدرت در خاورميانه اين تصور را جهانی کرده است که تروريسم صورت و معنايی اسلامی دارد اما واقعيت آن است که تروريسم نوعی روش رعب افکنی/اعاده حيثيت/اعتراض است که کمابيش همه جا می توان از آن سراغ گرفت. هم نوع اسلامی اش موجود است هم نوع ضداسلامی اش. هم صورت فردی دارد هم صورت دولتی و حزبی. هم در دنيای مدرن ديده می شود هم در جهان سنتی. تروريست فقط يک سلاح ندارد. هر گونه جوسازی بر پايه ارعاب و تحقير و خود- را-داور-کل-پنداشتن صورتی از تروريسم است. حکومت ترور حاکميت وحشت است. تمام صورتهای ترور با تمام صورتهای دموکراسی و حقوق انسان در تضاد قرار می گيرد. کسی که ترور پيشه می کند پيشاپيش جدايی خود را از همه عوالم دموکراتيک اعلام کرده است.

مبارزه جويان مسيحی آمريکا که عليه پزشکان و مطب های دخيل در سقط جنين دست به ترور می زنند،  تروريست های بودايی که در متروی ژاپن گاز مرگبار منتشر کردند، مائوئيست هايی که در نپال فعال اند، پيکارجويان سيک در هند که از جمله در قتل اينديرا گاندی فعال بودند، شيعه و سنی های تندوريی که هر از چندی مسجد يکديگر را در پاکستان به گلوله می بندند، تروريستهای يهودی ضدعرب در مناطق اشغالی و الخليل مثل گروه کخ Kach، افراطيون يهودی که اسحاق رابين نخست وزير اسرائيل را ترور کردند، افراطيون هندو که مسجد تاريخی بابر را تخريب کردند، ستيزه جويان کاتوليک و پروتستان در ايرلند شمالی، مسيحيان و مسلمانان قداره بند اندونزی، ببرهای بيرحم تاميل در سری لانکا، ملی گراهای متعصب عراقی که گروگانگيری می کنند، کله سفيدهای ضدترک آلمان و افراطيون ضدمهاجرت فرانسه و هلند، .... اين فهرست می تواند همچنان ادامه يابد؛ -اما همه اينها يک چيز را تاکيد می کند: ترور يک صورت ندارد. ترور به يک قوم و يک مذهب منحصر نيست. در باره القاعده و گروههای تروريستی ايرانی با عقايد اسلامی و مارکسيستی در دوره پيش و پس از انقلاب نيز که گويا به اندازه کافی حرف زده شده است.

به اين ترتيب، ترور آنقدر وسيع است که به نظر می رسد خطا نخواهد بود اگر بگوييم بخشی از طبيعت بشری است! هر کدام از ما می توانيم يک تروريست باشيم. هيچ کس از اين خطر مصون نيست. تندی و تيزی و تحقير و تعصب ورزی و خود را محور عالم و تعيين خوب و بد گرفتن و زبان خشونت به کاربردن و سياه و سفيد ديدن هر کسی را در معرض ترور قرار می دهد. هيچ کس تروريست زاده نمی شود. ترور را به عنوان شيوه واکنش به حوادث پيرامون فرامی گيرد. فقط سرمقاله نويسهای کيهان نيستند که زبان به ترور گشوده اند. آنها هم که به روش کيهان عليه کيهان يا ديگران می نويسند هم به همان اندازه از خوی ترور برخوردارند. فقط هر کسی حق را به جانب خود می بيند و از ديگری وامی ستاند.

همه جلوه های اين خوی ترور البته به يک اندازه خطرآفرين و امنيت-برباد-ده نيست. اما همه آنها به سطحی از ارعاب متکی اند. يکی نصر به رعب می خواهد و ابزارش را هم دارد يکی نصر به فحش را دنبال می کند چون ابزار آن يکی را ندارد. در اساس فرقی نيست گرچه در اثر و در جنايت يا رذيلت محسوب شدن با هم فرق فارق دارند. ولی هيچ ناسزاگويی که به رذيلت کلمات موهن آويخته است نمی تواند پشت پرده مبارزه با ترور و خشونت پنهان شود. ترور چه در حد جنايت چه در حد رذيلت زبانی افشاگر جايگاهی سرشار از خشونت است. منبع اش از هر مذهب و لامذهبی که باشد فرقی در ماهيت آن نمی کند.

مساله ترور آنقدر هم ساده نيست که مثلا می گويند اگر چنين و چنان شود تروريسم از فلان منطقه رخت برخواهد بست. يا اگر اين شکل خاص ترور مهار شد ديگر انگار تروريسم جهانی مهار شده باشد. اينها ساده انگاری مورد نياز رسانه ها و سياست های معين است. اگر غير اين بود عراق بايد مدتها پيش آرام شده بود. جدايی طلبان چچن و باسک بايد تا حال به تشکيل حکومتی مشارکتی راضی می شدند. يا با ساقط شدن طالبان بايد امنيت فارغ از ترور به افغانستان بازمی گشت. تروريسم چه تروريسم دولتی اشغالگر باشد يا تروريسم مومنان مخالف سقط جنين، به چيزی جز سلطه خود و فقط خود راضی نخواهد شد. ترور دفع کردن هر کسی است که جز ما می انديشد و به خواست ما تن نمی دهد. ترور پايان گفتگو است. تقديس غلبه و خشونت و حذف است؛ حتی در انديشه و عمل کسی که هيچ چيزی را مقدس نمی شمارد! 

پيوندها:
فعلا اين سايت مخالفان سقط جنين در امريکا را ببينيد. موضوعی که هيچکس فکر نمی کند به تروريسم ربطی داشته باشد (اگر از ديدن عکس های تکان دهنده ناراحت می شويد کليک نکنيد): Army of God  به زبان و ادبيات تبليغی آن که توجه کنيد مبارزه جويی اش هيچ کمتر از القاعده به نظر نمی رسد! - اسمش هم که خود گوياست: سپاه خدا.
عکس از سايت سازمان ملی برای زنان
برای آگاهی از ترورهای اين گروه نيز اين دو سه جا را ببينيد:  وحشت از گسترش حملات ضد-سقط جنين در کاليفرنيا (به انگليسی) که به سال 1995 برمی گردد؛ و قتل پزشکان سقط جنين:Anti abortion violence and terrorism continue که به سال 1999 مربوط است و قتلهای پيش از آن. و اين خبر هم از دسامبر 2002:US Supreme court hears anti-abortion terrorism case

پ.ن: ديدم برخی وبلاگ نويسان مثل مجيد زهری (نگاه کنيد به: دنبالک) موضوع تروريسم در آمريکا را دست کم گرفته اند گفتم شايد فکر کرده اند مساله فقط به همين افراطيون ضدسقط جنين محدود می شود. بنابرين توصيه می کنم نگاهی بيندازند به فهرست کتاب تروريسم در آمريکا که نمايه بالا بلندی است از گروههای راستگرا و چپگرا و مافيايی و مانند آن که در آمريکا فعاليت های تروريستی دارند شايد در اين منطق تقليل که به آن گرفتارند تجديد نظر کردند: Terrorism in America. همچنين، از آنجا که پيگير مسائل مربوط به تروريسم دولتی هستند بد نيست گوشه چشمی هم به سهم امريکا در اين زمينه بيندازند: Chronology of American State Terrorism (معرفی هيچ سايتی به معنی تاييد هر چه در آن آمده نيست. پذيرش يا چالش با محتوای آن با خواننده است). اين مقاله در اينديپندنت هفتگی هم خواندنی است.

 ضمنا برچسب زدن آسان است و سکه رايج بازار بحث های اين گروه از ايرانيان که معمولا بر اساس ظنيات داوری می کنند تا خبر و واقعيت. اما اين شيوه دعوای سياسی است. سيبستان با کسی دعوای سياسی ندارد و هيچ مصلحت سياسی را هم رعايت نمی کند. اگر کسی فکر می کند دکان سياسی اش که معمولا پر از کليشه های عوام پسند است با حرفهای سيبستان کساد می شود مشکل خود اوست. اينجا کوشش بر آن است که در توصيف و شناخت بهتر دنيای امروز، و ادعاها و ضدادعاهايی که گوشه ايش هم ممکن است به ما ايرانی ها يا مسلمانان برگردد، قدمی برداشته شود. اين در دنيای زيادی يکطرفه فعلی سالم ترين راه برای حفظ تعادل عقلانی است.

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
November 17, 2004  
برگ آخر کتابچه  
 

مهدی خلجی همانطور که در اين خداحافظی زيبا و رندانه نشان داده است نويسنده بزرگی است و زبان فارسی در دست اش رام رام است. من باور ندارم که کسی چون او نوشتن را ترک خواهد گفت. او بزودی بازخواهدگشت تا اين بار از آن چيزهايی بگويد و بنويسد که مثل او هيچ کس نمی تواند گفت. برای بقيه چيزهای گفتنی که او تصور می کرد گفته نشده ديگران هستند. من از همه بيشتر با او به بحث پرداختم و از همه بيشتر شايد قدر او را می شناسم. او رفيقی بی نظير است با ذهنی تيز و زبانی صريح. اما در آنچه کتابچه به آن شهره است راهی رفته است که امروز آن را بن بست می بيند. من بی گمانم که او به ميان ما باز خواهد گشت. با حياتی نو. به تصميم او احترام می گذارم و در آن نه آزردگی يا کناره جويی که شناخت می بينم. و مشتاقانه منتظر بازگشت او می مانم. جهان ايرانی ما به کسانی چون او سخت نيازمند است. 

در وب: علی اصغر سيدآبادی، در ستايش صدايی که خاموش شد، هنوز
            داريوش محمد پور، اندر حديث مدارا و دموکراسی، ملکوت

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 16, 2004  
همزيستی با اروپا، همزيستی در اروپا  
 

جامعه مهاجر ايرانی يکی از جوانترين جوامع مهاجر اروپاست. هنوز بسيار بی تجربه است. بی تجربه در شناخت موقعيت تازه ای که در آن قرار گرفته است. رفتار مسلط بر ايرانيان مهاجر ترسخورده و جهان سومی است. آنها معمولا نگاهی از پايين به بالا به غرب دارند. و کمتر از حقوق خود و حق بشری خود باخبرند. امری که نگاه برابر و شانه به شانه را ايجاب می کند.

حقوق اجتماعی در اروپا عام است. مهاجر و غير مهاجر و بومی و تازه وارد و مسلمان و کافر نمی شناسد. اما روشن است که فرد مهاجر تا مدتها از اين امر بديهی بی خبر و غافل می ماند. او هنوز در جغرافيای فرهنگی وطنی که پشت سر گذاشته به سر می برد. خواه ناخواه خود را موقتی می بيند. او کمتر جسارت خودی ها را در خود پيدا می کند و هميشه نگران قضاوت اروپايی است. غافل از آنکه او نيز ديگر يک اروپايی است.  

بوميان اروپايی هم از اين موقعيت متزلزل مهاجران با خبرند. هميشه هم گروههايی وجود دارند که مهاجر را به بازی بگيرند و مهاجرت او را به رخ او بکشند. و به او حالی کنند که هر وقت لازم باشد او را می توان اخراج کرد. مهاجر بنابرين هميشه بيم اخراج دارد. اين به او موقعيتی فرودست می دهد که آزارنده جان و روان اوست. واکنش های چنين مهاجری و قضاوتش از اين موقعيت رنگ می گيرد.

حق سفر و تحصيل و انتخاب مذهب و محل کار و زندگی از حقوق عام بشری و از حقوق خاصه محترم در اروپاست. اگر بومی حق انتقاد از دولت و سياست و فرهنگ دارد و به اين يا آن جماعت و حزب پيوستن می تواند همانقدر هم مهاجر حق دارد. دوستانی که در مقابل انتقاد از اين يا آن رفتار اروپا توصيه و تکليف می کنند که پس لطفا اروپا را ترک کنيد از حقوق عام و ابتدايی بشری بی خبرند و يا آن را در باره مهاجران دانسته ندانسته ناديده می انگارند. اينجا ايران عصر رستاخيز پهلوی نيست که شاه گفت هر که ناراضی است پاسپورتش را بگيرد و تشريفش را ببرد! زبان تلخ و ناراضی و منتقد بودن يا حتی از حقوق قشر و قوم و زبان و مذهب خاصی دفاع کردن هيچ کس را از حقوق اجتماعی محروم نمی کند. وگرنه پيش از ما بايد از اين صدهزارانی که آشکارا به مبارزه ضدجنگ عراق برخاستند خواسته می شد که لطفا اروپا را ترک کنيد و به بغدادی که از آن دفاع می کنيد تشريف ببريد. اروپا از آن همه ماست و خير و شر آن خير و شر همه ما و هيچ کس در آن اروپايی تر از ديگری نيست و سهم بيشتری از حق (و در اينجا حق انتقاد) نمی برد.

من دقيقا از همان حقوق و به همان اندازه حقوق برخوردارم که بومی اروپايی. اين اصل طلايی دنيای مدرن است. اگر کسی خلاف آن می انديشد احساس کهتری می کند و يا جسارت استفاده از آن را در خود نمی بيند بايد به اين فکر کند که شايد هنوز از دنيای جهان سومی خود بيرون نيامده است. مهاجر بودن/شدن امتيازی نيست که غرب به شما داده باشد. مهاجرت حق است سهل است حتی پناهندگی هم حق است. هيچ مهاجری نبايد به دليل اينکه در اروپا مهاجر شده است احساس کند وامدار اروپاست. هر کسی در تقسيم کار اروپايی جايی دارد و از حقوقی به اندازه ديگران بهره مند است. اگر از آن استفاده نکرد مشکل کسانی که استفاده می کنند نيست. اما مشاهده من می گويد که ايرانيان مهاجر گرايش به اين دارند که زياد به پر و پای اروپا نپيچند. چنين مهاجرانی خود را در جايگاه شهروند درجه دوم نثبيت می کنند.  

آنچه من از وضع مهاجران می گويم بر محور همزيستی "در اروپا"ست. من شهروند کشوری اروپايی ام و به خود حق هر گونه اظهار نظر می دهم؛ و برای استفاده تام و تمام از اين حق هم شرمسار يا بدهکار کسی نيستم. مهاجرانی که احساس می کنند "با اروپا" بايد همزيستی کنند هنوز به حق شهروندی خود قائل نيستند و بين خود "با اروپا" فاصله می بينند. اروپای امروز مجموعه ای از ميليونها شهروند صاحب حق از هزاران فرقه و ملت و نژاد و مذهب و شيوه زندگی است. "همه" آنها حقی برابر دارند. "هيچ" کس نمی تواند حتی به دليل صاحبخانه بودن به توهين و تحقير و تهديد و تحديد "ديگری" اقدام کند. اين قانون است و اگر کسی از آن تخلف کرد "حق" ماست که هر کس و در هر مقامی باشد به او اعتراض کنيم. کسانی که به اين اعتراض، اعتراض می کنند  هنوز از عالم ذهنی مهاجرت درنيامده اند.

طرفداری از تز عدم خشونت در ميان ايرانيان بسيار است. دست کم حرفش زياد زده می شود. من اکنون وارد اين بحث نمی شوم که تمدن جديد خود حاصل خشونت است و مساله عدم خشونت را را زياده ساده کرده ايم. می پذيرم که خشونت زدايی، هم در جوامع بومی مهاجران و هم از برای همزيستی "در اروپا" ضروری است. اما طرفداران عدم خشونت را با حرف و ادعا نمی شناسند. کسی که واقعا به عدم خشونت "اعتقاد" دارد بايد خود نمونه رفتاری و زبانی و منطقی عدم خشونت باشد. نمی توان به هرزه درآيی و ناسزاگويی و رجزخوانی پرداخت و نفس کش طلبيد و مرز حقوق ديگران را آسان درنورديد اما ادعا کرد که با خشونت مبارزه برده ايم.

 مبارزه با خشونت به درجه ای از فروخوردن خشم و آرامش و کف نفس و صميميت نيازمند است و بدون آن چيز دندانگيری از حرف و ادعايش حاصل نمی شود. گرچه می دانم که حتی اگر مثال اعلايی مثل گاندی هم در وجود آيد، که کار هر که تند نشست و چهره بر افروخت نيست، باز ممکن است که گلوله خشونت پرستی سينه اش را هدف بگيرد. بنابرين مبارزه با خشونت به شرايط و مهارتهای ديگری هم نياز دارد که بحث از آن معمولا در گروههای ايرانی در نمی گيرد. اما هر چه باشد به حرف و ادعای صرف که اصلا کاری بر نمی آيد جز افزودن بر مناقشات بی سرانجام. چيزی که بين مهاجران ايرانی بسيار است.

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
November 15, 2004  
اروپا با نگاه توريستی شناخته نمی شود  
 

مهدی خلجی با نگاهی يکجانبه  و شناختی توريستی از اروپا به بحثی دراز در نقد حرفهای من پرداخته است اندر باب ضدمقدس، تلويزيون و ترور. به نظر من با نگاه توريستی او که بر سطح و ظاهر فرهنگ اروپا می لغزد به هيچ شناخت قابل اعتماد و اتکايی در باره غرب نمی توان رسيد. من به تفاوت نظر او احترام می گذارم ولی نمی توانم برای نظر او تا زمانی که يکجانبه است و بر سطح می لغزد وزنی قائل باشم. آنچه او می گويد در دسترس هست آن را بخوانيد و با اين حرفهای سينا که در هلند می زيد و پای مطلب او نوشته است مقايسه کنيد تا ميزان مهمان نوازی هلندی ها را بسنجيد:

مهاجرنوازی هلندی

قطعا کشتن يک فيلمساز يا منتقد به هر بهانه ای، وحشيانه است و مايه شرمساری عاملان آن. مايه شرمساری اسلامگرايان افراطی و مروجان بنيادگرايی هم خواهد بود. اما چرا بايد تاوانش را به گردن همه مسلمانان و حتی همه مردمان کشورهای اسلامی گذاشت؟ آيا آتش زدن دبستانهای اسلامی در هلند، مايه شرمساری همه مسيحيان است؟ آيا گناهش را بايد به پای همه هلندی ها حتی مخالفان خشونت و طرفداران مدارا گذاشت يا تنها به پای کسانی که آتش جدايی و نفرت را می افروزند؟

دو سال پيش، هنگام ترور پيم فورتين به دست يک جوان هلندی (حامی تندرو حيوانات و محيط زيست)، هواداران فورتين، احزاب دست چپی را برای نقد عقايد افراطی و فاشيستی او مقصر دانستند چرا که اين نقدها را «تحريک کننده» ترور تلقی می کردند. آيا با همين منطق نمی توان سخنان بسيار گزنده تر کسانی چون وان گوگ، حرسی علی، لئون دووينتر، ريتا فردونک و ... را «تحريک کننده» آتش سوزی در مراکز اسلامی (از جمله دبستان های مسلمانان) دانست؟

در نگاه رسانه های اروپايی هم، اخبار و نظرات تندروهای اسلامی بسيار بيشتر از تلاش نوانديشان مسلمان بازتاب دارد. البته اين را ناشی از توطئه نمی دانم. ماهيت رسانه ها چنين ايجاب می کند. از يک سو، تصوير تندروهای بنيادگرا، برای مخاطب آشناتر و پذيرفتنی تر است و از سوی ديگر ارزش خبری يک آتش سوزی يا حمله انتحاری هزار بار بالاتر از سخنرانی يک روحانی مسالمت جوست.

گذشته از اين، برخورد امروز اروپا با اسلام و مسلمانان، بيش از آنکه برخورد با دين و مذهب باشد، رويارويی با يک قوميت است و همين نکته در ديدگاه های راست گرايان اروپايی به نوعی قوم ستيزی شبيه می شود که يادآور سالهای دهه سی ميلادی است. به عنوان يک نشانه؛ هرگز فرزند خانواده ای مسيحی را که خود فاقد علائق مذهبی باشد، به حکم زادگاه يا خانواده اش کاتوليک يا پروتستان نمی خوانيم و او را «بی مذهب» تلقی می کنيم. اما تقريبا هر مسلمان زاده ای، حتی اگر معتقد به اسلام نباشد يا آشکارا آن را به نقد بگيرد، با لفظ «مسلمان» خوانده می شود. حتی خانم اعيان حرسی علی، نويسنده فيلم تئو وان گوگ را مسلمان معرفی می کنند، تنها به اين اعتبار که زمانی مسلمان يا مسلمان زاده بوده است. چرا که اينجا اسلام نه يک دين، بلکه هويتی قومی (گيرم فراقومی و دربرگيرنده اقوام بی شمار) تلقی می شود.

تصور می کنم همانگونه که ترور وحشيانه وان گوگ، سبب شد تا فيلم و انديشه او شهرتی بسيار بيشتر بيابد و حاصلش بالمآل خلاف نيت عاملان ترور بود، افراط گرايی احزاب دست راستی در اروپا نيز که نگاهی فاشيستی به مهاجران (بخصوص مهاجران مسلمان) دارند، نهايتا يارگيری را برای تروريستهای تندرو آسانتر می کند.

شخصا ترور وان گوگ را همچون حادثه يازدهم سپتامبر و نمونه های بی شمار ديگر از خشونت دولتی يا غير دولتی که از اسلام گرايان تندرو سر می زند، محکوم می دانم. ولی اطمينانی ندارم که اين محکوميت دردی را دوا کند؛ شکافی را در جامعه بحران زده هلند بپوشاند، دستی را از آتش زدن کليسايی بازدارد، از مدارای اروپا باحاکمان تندروی خاورميانه (پشتيبانان ثروتمند بنيادگرايی) بکاهد يا حتی خاطرم را آسوده کند تا اگر شب از خانه بيرون رفتم، با ديدن چهار جوان هلندی نترسم که مبادا موی سياهم من را قربانی آسان خشم و کينه و نفرتشان بسازد؛ نفرتی که نه صرفا از سر نقد فرهنگ اسلام و شرق بلکه بيشتر در پی رکود اقتصادی و رشد بيکاری پديد آمده و در چهره مهاجران به دنبال بلاگردان می گردد.

قبح رويدادی چنين، که کمتر کسی در قبيح بودنش شک دارد، اما نبايد سبب شود تا چشم را بر مجموعه حوادثی که به شليک گلوله و ضربت چاقو انجاميد ببنديم. دست کم اگر می خواهيم که در فرداهايمان کمتر صدای گلوله بشنويم و زخم چاقو ببينيم. بحث بر سر رشد افراط گرايی و عدم تحمل در جوامع اروپايی است و خاطرات اروپای دهه سی، نشانمان می دهد که اين افراط گرايی تا کجا می تواند بالا بگيرد. -سينا مطلبی

ديدن هر دو روی سکه

در يکجانبگی نظرات مهدی بسياری از خوانندگانش نوشته اند من يکبار ديگر بر آن تاکيد می کنم با اين قول از يکی ديگر از خوانندگان او:

قتل ون گوگ وحشتناک، باربریک، و جنایتکارانه است و باید از آن بیزاری جست. همچنین است آتش زدن مساجد و کشتن مسلمانان. چه خوب بود جناب خلجی که اهل منطق و فلسفه اند، آن روی سکه را نیز بررسی و خاستگاه ایدوئولوژیک آنرا تشریح و تبیین میفرمودند. -فريبرز

و من هم می افزايم که يک نشان واضح يکجانبه نگری او آن است که مهاجران را سر سفره يا به قول خودش خوان گسترده کشورهای غربی در مهمانی می بيند. اين کمال بی انصافی است. مهاجران اينجا به مهمانی نيامده اند و کسی هم برای آنها سفره نينداخته است. آنها نياز جوامع غربی را تامين کرده و می کنند و در بدترين شرايط به سر می برند. مهاجران حاشيه نشين های اروپايند و شهروندان درجه دوم آن. بسياری از آنها نيز به دليل روابط استعماری اروپا با کشورهای آنان پايشان به اينجا رسيده است. بسياری خاستگاه بردگی دارند. بسياری هم مثل ترک ها و هندی و پاکستانی ها و چينی ها نيروی کار اروپا بوده اند و اغلب مواقع در گتوهای خود زندانی اند. حاشيه پاريس که دست کم بايد برای دوست ما آشنا باشد.

شهرآشوبی راه نقد اجتماعی نيست

ديگر اينکه از من پرسيده است داستان خشونت با زنان را در جوامع اسلامی باور دارم يا نه. من البته اين خشونت را می شناسم ولی اولا نحوه بحث من از آن تنها ذيل حقوق بشر قرار نمی گيرد و بر مبانی ديگری هم استوار است و ثانيا فکر نمی کنم از نظر منطقی قابل قبول باشد که هر کس در باب خشونت حرف زد هر بی ربط و ياوه ای هم گفت و ساخت پذيرفتنی باشد چون مثلا نيت اش خير بوده است. کار ون گوک کاری فرصت طلبانه است که هيچ ربطی به دفاع از حقوق زن ندارد چنانکه به آستانه های نقد از اسلام و مسلمانان هم نزديک نمی شود چون آن را نمی شناسد. بسيار کسان بسيار محکم تر و مستدل تر و موثرتر از ون گوک در اين باب حرف زده اند و يکبار هم نه تهديد شده اند و نه تحريک کرده اند. من هر شهرآشوبی را منتقد نمی شمارم و اصولا شهر آشوبی را راه کار نقد اجتماعی نمی دانم. نقد تا در مخاطب نفوذ نکند راه به جايی نمی برد. ون گوک و همکارش ممکن است نفرت خود از برخی رفتارها در جوامع اسلامی را نشان داده باشند ولی کار آنها هرگز نقد نيست. و اين دست من نيست که نفرت نفرت توليد می کند. من برای هر دو طرف اين نفرت متاسفم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
November 13, 2004  
مدرنيسم ايرانی و آلودگی بيان هگلی  
 

آقای جامی، من امروز از «هنوز» به صفحه شما و يادداشت «مدرنيسم ايرانی: تبديل دايره به خط» آمدم و با خواندن آن ياد سخنان کارل پوپر در يکی از گفت و گوهايش افتادم. در اينجا پاره ای را به طور کلی و با حاشيه نويسی هايی بازگو می کنم. اما چون نمی دانم کامنت شما چند حرف را پذيراست، با ايميل برايتان پست می کنم تا اگر مايل بوديد در اختيار خوانندگان «سيبستان» قرار دهيد.

اما نظرات پوپر. پوپر معتقد بود که لفاظی، حرف های پيچيده و بی سر و ته زدن و حشو قبيح، سنتی است که از هگل بجا مانده و هايدگر آن را ادامه داده است؛ و از طريق اين دو تن در تمام دنيا شيوع پيدا کرذه است. پوپر معتقد است که سخن گفتن و از آن مهمتر، نوشتن امر پُرمسئوليتی است؛ اصل و اساس است. مسئوليت يعنی آن که به گونه ای سخن برانيم و بنويسيم که اگر ديگران خطايی در سخنان ما ديدند، يا اگر در گفتارمان نادرستی هايی بود، به سادگی آن را دريابند و بتوانند نشانمان دهند. او در جايی ديگر درباره هگل می گويد: هگل زبان آلمانی را لکه دار کرد و آن را به تباهی کشاند. او باعث شد که در بسياری از دانشگاه ها سنتی پديد آيد که هر موضوعی هگل گرايانه بيان شود.

اما چنين طرز تفکری در مورد بيان مطالب، يعنی مطلب را پيچيده و دشوار - و بدين وسيله پُرجاذبه بيان کردن، نشانه بی مسئوليتی روشنفکران است. کسی نمی تواند به آنان ثابت کند که آنچه می گويند احتمالاً نادرست است، چون گفته هايشان نامفهوم است و همواره می توانند از زير بار آن شانه خالی کنند. برای مثال در آثار هگل به خصوص در «فلسفه حقوق» او که شايد اثر اصلی وی بشمار آيد، پيوسته بخش هايی يافت می شود که چنان مبهم و دشوار بيان شده که نمی توان دانست منظور واقعی هگل چه بوده است؛ و آيا اصولاً چيزی مورد نظر بوده است! اين بی مسئوليتی است. به او نمی توان گفت: هگل عزيز! اين مطلب نادرست است! چون روشن نيست که منظورش چيست، روشن هم نيست که درست يا نادرست است.

درباره هايدگر هم، که درميان روشنفکران ايرانی، تا دلتان بخواهد هوادار دارد تا جايی که جلسات بزرگداشت و همايش برای او برپا می کنند، چند جمله از زبان پوپر بشنويد: چه کسی می تواند به هايدگر ثابت کند که آنچه او می گويد نادرست است؟ من می توانم نشان دهم که هايدگر ارسطو را غلط ترجمه کرده است. او با آنکه بخشی از گفته های ارسطو را تا اندازه ای درست به دست داده است، اما بعد چيزهايی به آن افزوده که فهم آن را برای مردم عادی غير ممکن می کند.

اثبات اين امر به سادگی امکان پذير است: جملات ارسطو کاملاً ساده و روشن است. اما بعد هايدگر می آيد و سيلی از کلمات پُرطمطراق ولی بی معنا به آن اضافه می کند که اصلاً در متن اصلی نيست. اين کار به نظر من آلوده کردن کلام است. آلودگی بيان سخت فريبنده است. دربارهء آلودگی هوا زياد صحبت می شود، به حق، اما در مورد آلودگی بيان سخنی در ميان نيست. در حالی که آلودگی بيان مهمتر است، نه تنها به اين دليل که از آلودگی هوا پيشی گرفته است، بلکه به اين دليل که به مسئوليت روشنفکرانهء ما، به شرافت و وجدان ما لطمه می زند.

متأسفانه اين شيوهء نگارش نکوهيده و مذموم در ميان اکثر روشنفکران - يا بهتر بگويم: شبه روشنفکران ايرانی هم گسترش بسيار دارد؛ تا جايی که اگر کسی مطلب و منظورش را روشن و ساده بيان نمود، هگل وار و با تکبر می گويند: «انديشه اش هنوز شکل نگرفته و دايرهء واژگانی او بسيار کوچک است». به نظر من هراس اين دسته از روشنفکران - تأکيد می کنم: شبه روشنفکران - بيشتر از آن است که مبادا از اهميت و ارزشی که با تکرار طوطی وار اين اصلاحات خودساخته و کج فهميده، خود برای خود تراشيده اند، اندکی کاسته شود. به اين خاطر مطلبی را که می توان خيلی روشن و واضح در يک صفحه نوشت، با جملات پيچيده، ولی بی معنا و توخالی در چند صفحه می آورند؛ با اين اميد واهی که از اين طريق سخنانشان مهم و جذاب جلوه خواهد کرد.

من به عمد در اين يادداشت از شخص يا اشخاص بخصوصی اسم نبردم تا احتمالاً هر کس اين مطلب را می خواند، به خود و نوشته های خود نگاهی دوباره کند.

پايدار باشيد و سربلند.
خسرو ناقد
 
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
 
سينمای مردمانی فقير اما با غرور  
 


گيسو فغفوری:
با کامران شیردل به بهانه حضورش در تاجیکستان و نمایش پنج فیلم از او صحبت کردیم. او از تاجیکستان برایمان گفت، از تفاوت دید و عدم جسارت جوانان مستند ساز آن کشور . تجربه هایی که فقط از این سفرها ودر گفتگو با کسانی چون شیردل پیش می آید. اما مدت هاست نام این مستند ساز قدیمی و تاثیرگذار کشور با نام جشنواره مستند کیش همراه شده است پس صحبت هایمان ناخود آگاه به کیش و این جشنواره کشیده شد.

* از سفر به تاجیکستان و رفتن خودتان شروع می کنیم این که پس از سال ها فیلم های شما در آنجا نشان داده شد.

من يك نيتي داشتم كه جشنواره كيش را بين المللي كنيم؛ ولي به معناي درست. اگر خوانده باشيد يا ديده باشيد من هميشه مي گفتم كه جشنواره كيش بين المللي نخواهد شد. ما نمي توانيم جشنواره بين المللي برگزار كنيم. چرا؟ چون ممیزی شدید و غلیظی داريم چون روي فيلم هاي خارجي اعمال نظر مي كنيم و اين با موازين بين المللي درست در نمي آيد و بارها هم گفته بودم این موضوع حتي براي جشنواره فجر هم هست اما به خیلی ها بر می خورد. هر چند عده اي مي گفتند ما در واقع جشنواره بين المللي در ايران نداريم.اينها همه پز است و حرف توخالي. از سال گذشته قرار شد كه ما سعي كنيم جشنواره کیش را به صورت بین المللی برگزار کنیم. من هم قول دادم سعي خودم را بكنم. سال گذشته هم اصلا ننوشتيم جشنواره بين المللي، نوشتيم جنبي یامنطقه اي.

توانستیم با تماس هاي مختلف با سفارت ها سه كشور را از پنج كشور آسياي ميانه دعوت كنيم و در نتيجه سال گذشته تاجيكستان،ازبكستان و قرقيزستان مهمان جشنواره کیش بودند. البته در بخش مسابقه نبودند فقط در بخش جنبي بودند و فيلم هايشان هم آمد . به هرحال يك قدم جلو رفتيم . اما من از سال گذشته شروع كردم كه اين پنجره را بازتركنم. امسال چون با آنها به تفاهماتي رسيده بوديم و دوستي برقرار شده بود.به ويژه با مرکزی به نام انستيتو جوامع آزاد كه در تمام آسياي ميانه و در بلوك شرق سابق كه بعد از فروپاشي شوروي سابق آزاد شده اند ،فعاليت مي كنند.

*این مرکز فقط در زمینه فیلم کار می کند یا ....؟

در زمينه فرهنگي فعال هستند.سينما،تئاتر،ادبيات و ...فعال هستند.من اصلا اين ها را نمي شناختم. از طريق خانمي به نام "گلبارا تولوموشووا" پيشنهادشان را مطرح كردند.اين خانم در واقع بعدا رابط جشنواره كيش در كشورهاي آسياي ميانه شد .به من پيشنهاد شد كه فيلم هاي خودم را، که درباره اش خوانده بودند يا شنيده بودند، در كشورهاي آسيايي نمايش بدهند. در اين ميان يك فرصتي پيش آمد كه با سینمای كشور تاجيكستان،كه من اصلا نمي دانستم اين قدر به ما نزديك اند و چه عشقي به ايران دارند، آشنا شوم.

اينها (ماه گذشته) اولين جشنواره سينمايي تاجيكستان بعد از فروپاشي شوروی را به نام جشنواره ديدار در شهر دوشنبه برگزار كردند.


*آیا این جشنواره دولتي است؟

بله . جشنواره دولتي است و از دوازدهم تا هفدهم اكتبر برگزار شد. يك خانه سينماي كوچكي هم داشتند . مردم مي آمدند . در این روزها و شب ها تب سينما به راه افتاده بود و مي خواستند كاري انجام بدهند. گفتند كه ما مي خواهيم يك بزرگداشتي به قول خودشان ابرای يكي از استادان سينما يا فيلمسازان قديمي منطقه اي داشته باشند كه من را براي اين كار انتخاب كرده بودند.در نتيجه بلافاصله بعد از جشنواره "ديدار" كه خود من هم به عنوان مهمان و تماشاگر در آن شركت داشتم جشنواره كيش برگزار شد، به نام جشنواره "كيش در دوشنبه" . این جشنواره از هفدهم تا نوزدهم اكتبر برگزار مي شد يعني جشنواره ديدار كه شب شانزدهم كارش تمام مي شد فردایش جشنواره كيش در دوشنبه برگزار مي شد. روز هفدهم كه روز اول بود فيلم هاي من به نمايش در آمد.

خوب با توجه به اين كه روزهاي گرم و داغي براي مردم نسبت به سينما بود خوشبختانه اين تب براي جشنواره كيش سرد نشد. مردم خيلي استقبال كردند و واقعا براي خود من چنين چيزي حيرت انگيز بود.

*چه چيزي در فیلم های شما برايشان جالب بود؟

اولا چيزي كه به خصوص در اين فيلم هاي قديمي،كه مربوط به حدود چهل سال پيش بود،براي آنها جالب بود اين بود كه مي گفتند چه جسارتي داشتید كه چنين فيلم هايي ساختید. يكي از فيلم هايي كه خيلي مورد استقبال قرار گرفته شد فيلم "تهران پايتخت ايران است" بود.

برای آنها يكي جسارت و يكي هم ساختار و نحوه بيان مهم بود.به ويژه اين كه كارگردان ها و منتقدين خوبي كه دارند مي گفتند كه آدم باور نمي كند كه فیلم ها ی چهل سال پيش با يك چنين تكنيكي با چنين زباني ساخته شود.به ويژه در فيلم "اون شب كه بارون آمد". خوش بختانه چون آنها فارسي را خوب صحبت مي كنند علي رغم اين كه فیلم ها با زيرنويس انگليسي بود ، راحت برایشان تفهیم مي شد و مشكلي نداشتند.

روز اول اين قضيه خيلي خوب جلو رفت و بعد از آن يك چيزي كه براي من خيلي جذاب بود ،و مطمئنا ماحصل سالها حكومت روسها بوده كه نمي شود جنبه هاي مثبت فرهنگي اش را هم ناديده گرفت این است که به همين دلیل يك نسل منتقد و سينما شناس و هنرمند خوب در آنجا وجود دارد كه به زبان هاي خارجي هم صحبت مي كنند و هم با مسائل اجتماعی دنيا آشنا هستند. با حضور آنها جلسات بحث و گفت وگويي آغاز شد. من هميشه به اين قضيه نقد و بررسی راغب هستم . اين جلسات به يك طريقي راه داد كه اين نمایش ها به حالت كلاس درس يا كارگاه در آمد. چون خيلي ها در اين جلسات شركت داشتند .از افغانستان،قرقيزستان، گرجستان ، آذربایجان ، روسیه ،قزاقستان و ازبكستان هم شركت کرده بودند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 12, 2004  
يهوديانی که مثل شارون فکر نمی کنند  
 

عجيب ترين صحنه ای که می شود تصور کرد جمع شدن يهوديان در خارج بيمارستانی است که در آن ياسر عرفات در حال احتضار است تا برای او دعا بخوانند. همه شنيديم و ديديم که يهوديان آبادی های به زور ساخته شده در مناطق فلسطينی در مرگ عرفات شادمانی کردند و مهمانی دادند و رقصيدند. در خود اسرائيل يک هفته ای که او در احتضار بود به شوخی و لطيفه ساختن با مرگ عرفات گذشت. آريل شارون هم مثل اينکه بردن نام عرفات گناه کبيره باشد حتی حاضر نشد در يادکرد مرگ او از او اسم ببرد و فقط گفت اتفاقی که افتاده نقطه عطفی تاريخی می تواند بود اگر... و همان اگرهای هميشگی.

اما يهوديان همگی چنين نيستند. خداترسانی هم در ميان آنها هست که به چيزی فراتر از نژادپرستی مذهبی و ايدئولوژی های قرون وسطايی فکر می کنند. آنها گروه بسيار فعالی هستند که خود را ضدصهيونيسم می خوانند. موشه هرش از مقامات ارشد روحانی آنهاست که سال گذشته در رام الله به ديدار عرفات رفت تا به او بگويد همه يهوديان مثل شارون فکر نمی کنند:
عرفات و خاخام ضدصهيونيست
و اين هم گروهی از همين يهوديان اومانيست و ضدصهيونيست که در هفته گذشته در خارج بيمارستان پرسی پاريس جمع شده بودند و برای عرفات دعا می خواندند و شمع روشن می کردند:
يهوديان ضدصهيونيست برای عرفات دعا می خوانند

شمع روشن کردن يهوديان برای عرفات در خارج بيمارستان پرسی در پاريس
در جستجو برای عکس های بالا اين عکس را هم يافتم. يهوديان را از نگاهی ديگر ديديد. عرفات را هم از نگاهی ديگر ببينيد. اين تصوير انسانی يک رهبر مسلمان است:بدون شرح - عکس از رويتر
پيوندها:
سايت تورات واقعی، يهوديان در برابر صهيونيسم ( Jews Against Zionism )؛ يهوديان ضدصهيونيست برای بهبود عرفات دعا می کنند در: IslamicAwakening و نيز: PalestineChronicle؛ شرح ديدار موشه هرش خاخام ضدصهيونيست با عرفات در سايت يهوديان متحد در برابر صهيونيسم: Neturei Karta
 

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 11, 2004  
مدرنيسم ايرانی: تبديل دايره به خط  
 

ديشب می خواستم به تحليل يک نمونه از ترجمه-تاليف های بی معنای شبه فلسفی مدعی مدرنيسم بپردازم که ماجرای تئو ون گوک بر ذهنم چيره شد و فکر کردم اين کار را بگذارم برای شب ديگر. حالا می بينم دل و دماغ آن را چنانکه بايد ندارم. يک صحبت ناهمجنس گاه چنان رشته انرژی ام را پنبه می کند که بايد مدتی بگذرد تا زهر آن از تن و جانم برود. هميشه نمی توان محيط را فراموش کرد. گاه خود را تحميل می کند.

ديشب يادداشت خواندنی گاردين را هم در باره تهديد ناتو برای اروپا می خواندم. دلم می خواست آن را نقل کنم. به نظرم خيلی خلاف آمد عادت بود. جان کلامش اين بود که ناتو ابزار آمريکا برای دنباله رو کردن اروپا شده  است و امريکا انتظار دارد هر جا به جهانگشايی رفت ناتو دنبالش بدود و کار را تحکيم کند. پيشنهاد می کرد که پيمان ناتو لغو شود.

صفحه نظر و تحليل گاردين هميشه خواندنی است. وقتی مسائل جهانی يک گوشه اش هم به ما می گيرد خواندنی تر هم می شود. امشب هم مقاله بسيار تند و بی پروايی در آن بود در ستايش مقاومت مردم عراق در فلوجه ( با اين عنوان گزنده:  Falluja's defiance of a new empire ) و نقد تند و تيز ادعای دموکراسی گستری بوش و بلر در عراق. می گفت اين دموکراسی نيست بلکه بوش و بلر می خواهند با برگزاری انتخابات به هر قيمتی نوعی مشروعيت ظاهری هم که شده برای حکومت دست نشانده خود فراهم کنند.

شب در خانه فيلم خداحافظ لنين را ديدم. يک کار فروتنانه اما درخشان و طعنه آميز در باره تاريخ سازی بلوک شرق در قالب داستان پسری که می خواهد تاريخ را برای مادر بيمارش که از سقوط ديوار برلين بی خبر است تغيير نيافته جلوه دهد. فکر کردم امروز هم آنچه در عراق می گذرد و در مجاری رسمی رسانه ای منتشر می شود نوعی از تاريخ سازی و تحريف واقعيات است. مردم عراق شورشی ناميده می شوند و مقاومت فلوجه مقاومت هواداران صدام و ابومصعب زرقاوی وانموده می شود و کسی نمی گويد آنچه واقعيت عريان است اشغال و سرکوب است. خيلی عبرت آموز بود که امروز تونی بلر در پارلمان می گفت جنگجويان خارجی در فلوجه دستگير شده اند و  با عتاب استدلال می فرمود که: "اين خارجی ها چه حقی دارند که در فلوجه باشند"! 

اين حرفها ذهنم را پر کرده بود. مقاله ای که می خواستم تحليل کنم مقاله ای بود در روزنامه شرق 18 آبان با عنوان: "آن واژه متبرک بدون معنا" نوشته روزبه صدرآرا با تيتر ملاحظاتی در باب مدرنيسم ادبی. نمونه کاملی از انشاپردازی و قلنبه نويسی و آشفتگی و بی معنايی. از همان جمله اول. می گويد: "مدرنيسم نوعی سرايت وجد است نسبت به ملالت های خودش"! من در عجبم که اين جمله يعنی چه. بعد هم با چه ترجمه زورکی متکی-به-شناخت-سطحی-از زبان و احتمالا با کمک گرفتن بی دريغ از ديکسيونر. متن ظاهرا نمی گويد ترجمه ای در کار است اما زبان زبان ناهموار ترجمه است. بی گمان. فکر کردم اين نمونه ای از عجز زبانی شبه فيلسوفان مدرنيست ايرانی است. فلسفه عجز و عجز فلسفه. گنگی زبان تا نهايت آن. شاعرانگی زبان بيدل که در خدمت بيان آرا و اهوای مدرن قرار گرفته باشد. فقدان آشکار انديشه.

وقتی فکر می کنم می بينم مشکل از آن است که شبه فيلسوفان ما هنوز نوشتن به زبان صاف و روان و هموار و فصيح را نياموخته رفته اند سراغ دنيای مدرن که هر چه دارد از توصيف روشن و طبقه بندی و منطق رياضی دارد. و ترجمه همين زبان در عمل شده است معماری و صنعت و فن و تکنولوژی مدرن. نمونه تمام عيار آن همين کامپيوتر و برنامه نويسی برای آن است. که بدون ذهن روشن و منطقی و تمايزدهنده رسيدن به آن غير ممکن می بود.

می دانيد مشکل کجاست؟ مشکل اين است که ما تربيت نشده ايم تا دو کلمه توصيف نگاری واقعيت کنيم.  هنوز ديدن طبيعت و آناليز آن، عادت و عرف علمی و فرهنگی و نوشتاری ما نشده است. قادر به تحليل متن نيستيم. ذهن امروزی نداريم. ذهن امروزی با اصطلاحات عجيب و غريب بر زبان و نوشتار راندن حاصل نمی شود. ذهن امروزی بسادگی قدرت توصيف جهان است و طبيعت است و شناخت مولفه های آن. تحليل روشن و آدمی فهم و بی ادعا. اما شبه فيلسوفان و شاگردان دو-کتاب- نخوانده-فيلسوف شده ما هنوز با ذهن منشيانه دوره های قاجاری و صفوی زندگی می کنند. برخورد چنين ذهنی با جهان مدرن جز عجز نيست. عجزی مخفی شده زير آواری از اصطلاحات خودساخته و کج فهميده.  آنچه من می بينم بازتوليد منشآت قديم است با سواد کمتر و مغلق گويی بيشتر. به گمانم درست است که ما تاريخی دوری داريم. پيش نرفتن ما به دليل همين اصرار بر دور زدن در دايره است. هی تجربه های گذشته و الگوهای گذشته را تکرار می کنيم. و فکر می کنيم تکرار نمی کنيم. ياد استاد نازنين من دکتر هوشنگ جوانمرد به خير که مرتب می گفت ما بايد دايره را به خط تبديل کنيم.  

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 10, 2004  
ضدمقدس، تلويزيون و ترور  
 

تئو ون کوگ - عکس برگرفته از سايت او
کشته شدن فيلمساز غيرمتعارف هلندی تئو ون گوک بار ديگر مساله برخورد اسلام و اروپا را مطرح کرده است. ون گوک در يک فيلم 10 دقيقه ای ( Submission به معنای اسلام ولی با معنی ضمنی انقياد ) برای آنکه خشونت مسلمانان نسبت به زنانشان را نشان دهد زياده روی کرد و به فيلم کوتاه خود جنبه ای تحريک آميز اضافه کرد: نقش کردن آيات قرآن در باره زنا بر پشت زنی برهنه. او مدعی بود که چنين اتفاقی افتاده است. که زنی به جرم زنا شلاق خورده و بعد آيات زنا را بر پشت او به عبرت نوشته اند.

من البته اين داستان را باور نمی کنم. اين از آن مواردی است که می گويند حتی اگر راست هم باشد نقلش نبايد کرد چون به دروغ مانند است. اگر واقعا چنين اتفاقی افتاده باشد هم بسيار نادر است. نماينده رفتار مسلمين با زنانشان و نيز با آيات قرآن نيست. ضمن آنکه بردن آن به رسانه فراگيری مثل تلويزيون بعد تازه ای به آن می بخشد و عموميتی به داستان می دهد که آن را از واقعيت اصلی اگر بوده بسيار دور می کند. به نظر من در تحريک آميز بودن اين صحنه پردازی شکی وجود ندارد. ون گوک برای اين بازی شهرت طلبی يا برای سوء برداشتی که از اسلام ارائه کرد ( و در آن همکار سومالیايی تبار و مسلمان اش هم نقش داشت)بهای گزافی پرداخت.

جامعه امروز غربی از نظر فرهنگ و اعتقادات بشدت نامتوازن است. گروههای زيادی مثل ون گوک به هيچ امر مقدسی باور ندارند. ولی عامه مردم هنوز به مقدسات خود دلگرم اند. نمونه های بسياری از نقض مقدسات وجود دارد و تقريبا هر ماهه اتفاق می افتد که مراجع قانونی سانسور آن را از گردونه تبليغات و رسانه ها و سينما و مکانهای عمومی خارج می کنند. بسياری از آنها مقدسات مسيحی را به چالش می گيرند و شماری از آنها هم مقدسات ديگر اقوام و ملل جامعه های جهانی شده غربی را. در شماری از آنها هنر صحنه پردازی و آرايش و عکاسی در حد اعلا ست. اما با همه مهارتی که در آن به کار رفته و جاذبه ای که در آن کاشته شده يا قبل از پخش زمينگير می شود يا بعد از آن به دليل تعدد شکايتهای عمومی ممنوع می شود. 

به چالش گرفتن مقدسات و آنها را به عنوان ابزار بيانی صنعت تبليغات به کار گرفتن واقعا گسترده است و نشانی از نبردی نهاناشکار بين گروههايی از نخبگان سترده -از- هر- نوع- باور مذهبی با عامه مردم. قانون هم معمولا جانب عموم را می گيرد و هنرهای ضدمقدس معمولا در حلقه های معينی محدود می مانند يا شبه زيرزمينی می شوند.

در اين ميان حضور مسلمانان در جوامع اروپايی بهانه خوبی به دست هنرمندان جنجالی و گاه شبه هنروران کاسبکار و فرصت طلب داده است تا هر از گاهی با دستاويز قرار دادن "تفاوت" های مسلمانان و يا با اتکا به برداشتی يک بعدی از زمينه های مورد پسند رسانه های غربی مثل حقوق بشر و حقوق زن و امثال آن نيشی بزنند و فرهنگ مسلمانان را به مسخره بگيرند. هلند در اين ميان موقعيت خاصی دارد. کشوری کوچک و بسيار آزاد در سکس و مواد مخدر با يک جمعيت 1 ميليون نفری از مسلمانان (آمار براساس نظر سايت اسلام در هلند تصحيح شد- 14 نوامبر). ون گوک نمونه بی باوران ضدمقدس جنجالی در اين فضا بود. تحمل او برای هر کسی آسان نيست. هر دادگاهی برای قاتل او به اين نکته توجه خواهد کرد.

ولی آنچه دادگاه حکم کند فقط در حق قاتل است. کسانی که اين روزها مسجدها و مکتبهای قرآن مسلمانان در هلند را آتش می زنند پيشتر حکم خود را در باره تمام مسلمانان اين کشور داده اند. افراط هميشه افراط می زايد. اما اگر ون گوک کمی تامل می کرد و يا تلويزيون هلند جانب مصلحت عمومی را پاس می داشت و فيلم افراطی او را بی محابا پخش نمی کرد امروز هم او زنده بود و هم جامعه هلند از تنش هايی که در آغاز آن است برکنار می ماند. اما ظاهرا هلندی ها تصميم خود را گرفته اند.

پيوندها:
من به دليل توهين آميز بودن عکس صحنه مورد اشاره در فيلم ون گوک آن را در اينجا نياوردم. اما برای مقايسه عکس زير را ببينيد که از بسياری جهات ممکن است توهين آميز هم نباشد اما پس از انتشار ممنوع شد:

نقل به واسطه از وبلاگ سمرقند
نقل از يادداشت شهزاده در سمرقند که از اتفاق امروز به بحث مشابهی اشاره کرده است. در لينک او شمار بيشتری از عکس های تبليغاتی ممنوع شده را هم می توانيد ببينيد.

مطلب بی بی سی در باره سوگواری هلندی ها برای ون گوک؛ و فشرده فارسی آن در بی بی سی فارسی؛

سايت تئو ون گوک که عکس او را هم از همانجا گرفته ام؛ زندگينامه او در دانشنامه رايگان ويکی پديا؛ فيلمشناسی او در پايگاه فيلم جهانی ( IMDB )؛ نقدی بر فيلم 10 دقيقه ای مورد بحث با اشاره به اينکه از سبک شيرين نشاط تقليد ناشيانه کرده است در  Expatica؛ نظر نمايه سانسور سازمان مخالف سانسور در جهان در باره کشته شدن او، شخصيت ون گوک و جامعه امروز هلند؛ و سرانجام اين خبر در باره برانگيخته شدن خشم مسلمانان هلند از پخش فيلم؛

 يادداشت روشنگر داريوش پس از ديدن فيلم ون گوک، در ملکوت: چهره مخدوش آزادی بيان؛

نقد تند و تيز مهدی خلجی بر نوشته سيبستان را هم در کتابچه (14 نوامبر) بخوانيد: کشته شدن ون گوک مايه شرمساری همه مسلمانان. من پای مطلب او نظر کوتاهی نوشته ام و در نقد آن چيز ديگری نمی نويسم اما بحث از جنبه های ديگر ماجرا را از نگاه خود ادامه خواهم داد.

 
پيوند  
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
November 9, 2004  
جمهوری عيسوی آمريکا  
 
از ايرانيان دات کام
از: ايرانيان دات کام
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 8, 2004  
عکس: تصوير يا توهين  
 

از سايت زنان ايران
کارهای شادی قديريان عکاس باسليقه و هوشمند ايرانی از مجموعه عکس هايی که عکاسان ايرانی به نمايشگاهی در  پاريس می فرستادند حذف شده است. او در تمام اين مجموعه از عکس هايش مثل همين که اينجاست يک شی خانگی يا آشپزخانگی را در فرمی مشابه استفاده کرده است. می گويد نمی داند چرا عکس هايش حذف شده است. مي گويد:«اين عكس ها آيينه خود من به عنوان يك زن ايراني است. يك حس شخصي به خودم و همجنسان خودم. من يك زنم چه طور مي توانم همجنسان خودم را به تمسخر و توهين بگيرم . من در اين مجموعه از المان هاي روز براي نشان دادن حجاب استفاده كردم. اگر اين توهين به زن است پس مسائل ديگري كه در جامعه وجود دارد مثل نداشتن حق طلاق و عدم اجازه حضانت كودكان و هزار چيز ديگر توهين به شان زن ايراني نيست؟»

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
November 5, 2004  
ليله القدر ما  
 

ميان اين موج صراحت که ما به آن دل داده ايم وقت گفتگوی صريح با خداوند کی می رسد؟  هنوز به خداوند که می رسيم پاهامان می لرزد و هر چه از پدرسالاری پشت سر گذاشته ايم عيان در مقابل مان ظاهر می شود. خدای ما پدرسالار است.

خدای ما فعال ما يشا است. نيازی به توضيح نمی بيند. جهان ملک طلق اوست. خواهيم يا نخواهيم او کار خود می کند. قيد آن هم ندارد که ما دست کم سر از کار او درآوريم. اين عقل که به ما ارزانی کرده است هم به او که می رسد از کار می افتد. به خيال و شعر و نيايش پناه می برد.

خدای ما خدايی است که ياسر عرفات را پيش از آريل شارون می برد. بوش را با همه جنايتهايش و نفرتی که همه از او دارند دوباره بر سر جهان حاکم می کند. خدای ما بازی را به خدای يهود و خدای مسيحيان انجيلی واگذار کرده است. ملت يهود البته از اينکه خداوند دشمن بزرگ آنها را در عين ضعف و ذلت به گور می برد سخت خوشحال اند و اين را عنايتی از يهوه به ملت خود می شمارند. مسيحيان متديست و انجيلی هم ار نتيجه تلاش و نيايش های خود در مقابل دموکراتهای بی دين بُسيار راضی اند و به بوش که جنگ صليبی خود را با اسلام و مسلمان پيش می برد می بالند. آنها نيز از خدای خود و لطف ويژه اش به آنها راضی اند.

اما ما مردم عراق و شام و يمن و فلسطين و تاجيکستان و افغان و ايران کی از خداوند خويش راضی می شويم؟ نکند او ما را رها کرده است؟ چرا مااينقدر بی اعتبار شده ايم که ديگر ضجه و ناله ما از ستم آشکار و پنهانی که بر ما می رود دل هيچ خداوندی را نرم نمی کند؟ هر که فقير است فقيرتر می شود. هر که مظلوم است حتی با دادن جان خويش نيز از ستم آزاد نمی شود. گرسنه روز را شب می کنيم و شب را روز در خيابانهای دوشنبه و تهران و تاشکند و سمرقند و در همه روستاهای کشورهايی که تنها محصول شان کارگران ارزان است و دخترانی که برای روسپيگری به شهر می فرستند يا با کاروانهای آدم فروشی به کشورهای عربی و غربی.

چرا خداوند ما با ما حرف نمی زند؟ چرا يد بيضايی نمی نمايد؟ چرا ما را اسير و آواره و گرسنه و مظلوم می پسندد؟ به که شکوه بريم ما که جز او به هيچ حبل المتينی دستاويز نداريم؟ همه ما را ترک گفتند. حتی کسانی که به آنها مقام داديم و به آقايی شان رسانديم. ما را که هنوز بر سر ايمان خويش ساده دلانه مانده ايم چه کسی ياری خواهد داد جز تو ای خداوند؟ صبرمان تمام شد. نسل در نسل می ميريم و به وعده های تو نمی رسيم. تو در کار ايمان ما سنگ می افکنی. تو ما را می رانی و باز می رانی. تا کی تو را باور کنيم؟

از تو هم رو گردانيم به کدام سو برويم؟ می خواهی به ملت يهود بپيونديم؟ يا می خواهی در جماعت انجيليان وارد گرديم؟ يا اصلا چشم به روی تو بنديم و هر چه بين ماست به فراموشی دهيم؟ اگر ما را راندی بهتر از ما خواهی يافت؟ گيرم که می يابی آخر چه کسی گفته است که ما را بايد به آزار قربان کنی. هر چه داريم از توست. اما خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش. تو را غم ما هست؟ چگونه ما را نشان می دهی؟ چگونه ما را می نوازی با ما غمخواری می کنی؟

ما گدايان عوری بيش نيستيم در برابر پادشاهی تو. ما در ماهتاب تو شب سياه ايم. جهان بی تو نيست. اما ما نيز بی کلام تو نخواهيم بود. ما را شگفت زده کن.  

بعدالتحرير: من هم مثل هر کس ديگری پرسش هايی از خداوند دارم. يکی پرسيده است که به خداوند باوری دارم يا خودفريبی می کنم. من پاسخ آری يا نه را در شان بحث نمی بينم. ولی پيشتر در سيبستان به اين موضوع پرداخته ام: در عمق شب درخت آتش را مرور کن؛ ديدن اين مدخل هم حوزه تازه ای از کفر و ايمان را  فراروی بحث می گذارد: در معنای کفر.

فکر می کنم پرسش های بسيار و بی شمار ما از خداوند در يک پرسش جمع می شود: چرا خداوند با ما از در تکليم وارد نمی شود. به زبان الهياتی چرا خداوند ساکت است. و چگونه می توان با سکوت خداوند کنار آمد و با او به نوعی گفتگو وارد شد. آری او می شنود و می بيند اما پاسخ ما را چگونه می دهد؟ يکبار در اين موضوع هم اشاره وار چيزی نوشته بودم که مشکل من وجود خداوند نيست سکوت او ست: سکوت خداوند؛ نيز: در سکوت. رمزگشايی سکوت او و راه يافتن به بارگاه تکليم او از ديد من مهمترين مساله ايمان هر روز و امروز است.

 
پيوند  
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
November 4, 2004  
سياست اخلاقی، سرگشتگی و رياکاری  
 

در بين همه نظرهايی که در باره انتخاب مجدد بوش ديدم نظر محمد علی ابطحی بسيار کمياب بود. او در گزارش بسيار هوشمندانه روزنامه شرق(سياستمداران ايرانی به چه کسی رای می دهند؟) و هم با آب و تاب بيشتر در وب نوشت دليل ترجيح بوش بر کری را از ديدگاهی پراگماتيستی شرح می دهد:

"ديروز خبرنگار روزنامه شرق از من پرسيد که کداميک از اين دو، براي منطقه مفيدترند. گفتم حتماً بايد بگويم که سگ زرد و اينها و هردو از هم بدترند و ... يا مي شود نظر داد؟ گفت بعضي از نمايندگان مجلس از اين اظهار نظرها کرده اند، گفتم پس اگر ديدگاه واقعي مرا بخواهيد، بوش براي منطقه خاورميانه بهتر است. گفت چطور؟ از همه اصلاح طلباني که مصاحبه گرفته ايم کري را ترجيح مي دهند. گفتم من با آنها هماهنگ نکرده ام. اما مي دانم که آمريکايي ها غير از اطلاعات کامپيوتري از احساسات منطقه خاورميانه خبر ندارند و لذا هميشه اشتباه عمل مي کنند. در افغانستان و عراق کاملاً اين رفتارهاي غلط آنها مشخص بود. حالا بعد از مدتها دارند کم کم مي فهمند واقعيت اين مناطق را. اگر کري به جاي بوش بيايد روز از نو و روزي از نو. قبول کرد که بنويسد. نظر من بود."

نگاه ابطحی برای من از اين جهت تامل برانگيز است که از نقد اخلاقی بوش فاصله می گيرد و از حسابگری سياسی برخوردار است. اين ديدگاهی صد در صد سياسی است که در بين اخلاق گرايان و متدينان و دولتمردانی که به زبان دين و متکی به ارزش های اخلاقی حرف می زنند نادر است. يا دست کم علنی نيست.

از اين موضوع به اين نکته منتقل شدم که غلط اخلاقی هميشه به معنای غلط سياسی نيست يا به زبان ديگر گزينه نادرست از جهت اخلاقی لزوما معادل گزينه نادرست از جهت سياسی نيست. بوش از نگاه اکثر مردم جهان منفور و محکوم است و به جنگ افروزی و قلدری شناخته می شود ( اين را بر اساس نظرسنجی ها می گويم) اما همو می تواند از نظر سياسی گزينه برتر برای خاورميانه باشد.

حساب که می کنی می بينی ما در رفتار سياسی خود فرقی بين غلط اخلاقی و غلط سياسی نمی گذاريم. يا آن را تئوريزه نکرده ايم يا به آن خودآگاه نيستيم. اين نشان آماتور بودن دولتمرد است. و بيش از دو دهه است که ميدان سياسی ما آوردگاه آزمون و خطای آماتورها ست. حرفه ای ها هم يا جريده می روند يا  رياکاری می کنند. جهان سياست جهان اخلاق به معنای دينی کلمه نيست. جهان قدرت است و محاسبات آن. اخلاق خود را دارد که بر اساس اهداف سياسی تعيين می شود. بديهی است ظاهرا. اما چقدر ما نياز به تذکر بديهيات داريم.

ياد آن سخن سخته رستم التواريخ می افتم که: پادشاه را زهد و تقوا و سداد و عفاف و عصمت در کار نيست بلکه عدل و احسان و نظم و نسق و حساب و حراست از ملک لازم است. - خيلی رئاليستی و پوست کنده و بی رو دربايستی است؛ نه؟

و ما البته هنوز آرکتايپ يا کهن الگوی شاهی آرمانی را در سر داريم. کيخسروی که هم پهلوان ميدان باشد و هم عارف ربانی و  هم پادشاه. حکيم باشد و رئيس. افلاطون باشد و رستم. ما ميان عمل اخلاقی و سياسی، ميان اسطوره و واقعيت سرگردان ايم. شايد برای همين است که دور خود چرخ می زنيم و جهات ششگانه را با هم در می آميزيم. ما غريب ترين رفتار سياسی جهان را داريم. چيزی در ما اشتباه جا افتاده است. 

- طرح موضوع کردم. می دانم که ابعاد بحث بسيار فراخ است. ولی قلم انداز به موضوع اشاره کردن بهتر است از هيچ نگفتن.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
November 3, 2004  
قبادی آينده سينمای ايران  
 

بهمن قبادی- عکس برگرفته از مژفيلم دات کامامشب می خواستم چند کلمه ای در باره انتخابات آمريکا بنويسم. و اينکه به نظر من معنای رای به کری يا بوش چه خواهد بود و چه خصلتهايی از آمريکای امروز را بر پرده می افکند و کدام حسابها را جابجا می کند. اما ديدن فيلم بهمن قبادی حسابهای مرا به هم ريخت.

قبادی را ديشب ديدم و با جمعی از دوستان چند ساعتی با هم گذرانديم. تازه آمده بود و خسته بود. ولی تا دير وقت ايستادگی کرد. امشب هم که فيلمش در فستيوال فيلم لندن به نمايش در می آمد از صبح درگير بود. من به دليل مشغله کاری و  خبرهای انتخابات آمريکا نتوانستم برای ديدن فيلم به ان اف تی (NFT) بروم. اما نسخه کمياب ويديويی فيلم را در بازگشت به خانه تماشا کردم. می گفتند صدا در سالن نمايش بسيار بهتر بوده است. مطمئن هستم چنين بوده. چون آنچه من از فيلم روی ويديو ديدم در يک کلام شاهکار بود. حتما صدا هم در پايه همين تصوير عالی و داستان انسانی و روايت نرم و بی نقص است. بايد حتما آن را بر پرده بزرگ هم ببينم. 

قبادی همه استادان خود را پشت سر گذاشته است. سينمای ايران چند استاد درجه يک دارد. از اتفاق امشب دو فيلم ديدم و دومی از مهرجويی بود. مهمان مامان. فيلمی چونان زندگی. سهل ممتنع که می گويند يعنی همين. فکر می کنی چه ساده است اما تا پشت دوربين نباشی نمی فهمی که چه دشوار است رسيدن به اين سادگی.

اگر مهمان مامان را پس از لاک پشت ها هم پرواز می کنند نديده بودم می نوشتم: قبادی يک گام بزرگ همه سينمای ايران را به جلو برده است. حالا که ديده ام می گويم: قبادی خط بطلانی کشيده است بر فيلم های جشنواره پسند و نقطه پايانی گذاشته است بر گرايش نسل جوانتر کارگردانان سينمای ايران در ساختن فيلمهای می نی ماليستی. آنچه او خود آن را سينمای تنبل می خواند. سينمای کم تحرک و پر توقع و البته پر ادعا. بهمن قبادی فصل تازه ای از سينمای ايران را آغاز کرده است که تجربه سينما بمثابه يک صنعت کلان و يک مديريت پيچيده و هوشمند است.

با سينمای قبادی ما نقطه اوج سينمايی را که تا پيش از انقلاب در کارهای کسانی چون تقوايی و حاتمی پيدا کرده بوديم پی می گيريم. سينمايی که حقيقتا جهانی و حرفه ای است و صرفا روشنفکرانه و هنری و جشنواره ای هم نيست گرچه می تواند آبروی سينمای ما در هر جشنواره ای باشد. سينمای قبادی با جسارت و قدرت سينما را به سوی يک صنعت پر تحرک و سرمايه بر و کاشف استعدادها و سازنده آنها و نيز درآمدزا و سرمايه ساز در حد ملی و بين المللی ارتقا می دهد. سينمای ايران اگر بخواهد از بحران فعلی به درآيد از هر لحاظ شايستگی و آمادگی دارد که به چنين سطحی برآيد. سطحی که قبادی آغازگر آن يا احياگر مجدد آن است. آنچه سينمای ايران را فلج کرده است تکرار کليشه های تصويری و معنايی و داستانی است و نوعی ضد قصه که اگر چند روزی به کار آيد ديرزمانی نمی پايد. در واقع مشکل سينمای ايران آن است که آنچه بايد در آن، حاشيه باشد به ميدان آمده و متن اصلی را ساخته است (اين مشکل در ادبيات ما خاصه در شعر هم هست و چشمگير است: ادبيات حاشيه ای به متن ادبيات تبديل شده است). سينمای زنده و پرمخاطب و در عين حال خلاق متن اين صنعت/هنر است.  

سينمای ايران سرمايه های بزرگی دارد و هم استادان بزرگ. من با ناباوری فهرست دست اندرکاران فيلم را در پايان لاک پشت ها دو سه بار مرور کردم تا قانع شوم که واقعا اين کار بزرگ و ارزشمند و در سطح معيارهای جهانی بی ياری گرفتن از عوامل خارجی و غربی ساخته شده است. فيلم آنقدر از نظر فيلمبرداری و نورپردازی و صحنه آرايی و تدوين استادانه است و قابل مقايسه با شماری از بهترين کارهای روز غرب که آدم فکر می کند اين زيباشناسی جز از چشم و نگاه حرفه ای های غرب نمی تواند باشد. اما هست. من واقعا از اين سطح حرفه ای کار در حاصل يک کار ايرانی احساس غرور می کنم. سينمای ما دارد مشخصه های جهانی خود را پيدا می کند. به خود اعتماد به نفس پيدا کرده است. من به سينمای قبادی از اين جهت بسيار بها می دهم. اين سينمای گرم و پرخون و قصه گو و حرفه ای را آينده هر نوع سينمای موفق و مردمی در ايران می بينم.

پيوندها: سايت بهمن قبادی با نام مژفيلم (مژ ظاهرا گويه کردی ميغ/مه است)

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 1, 2004  
شوک انتخاباتی اکتبر  
 

در محافل رسانه ای در اين ماهها هر از گاهی اين بحث بود که نزديک به روز انتخابات در آمريکا بايد منتظر يک خبر داغ بود. معمولا بحث از اين بود که اين بار به جای صدام حسين احتمالا يک روز از خواب برمی خيزيم و می بينيم بن لادن است که دستگير شده است. صحبت از اين بود که خب آمريکايی ها می دانند که بن لادن کجاست اما گذاشته اند اين بيگ نيوز خود را در زمان مناسب فاش کنند تا حداکثر بهره برداری را از آن بکنند.

معلوم شد اين حدس و گمان ها بيراه نبوده است. اما اين بار با اندک تغيير در سناريو. راستی چرا هيچ کس نپرسيد اين آقای بن لادن تا حالا کجا بود و اينهمه لشگر و نيروی امنيتی چرا نتوانسته اند محل اختفای او را شناسايی کنند؟ او واقعا در نشان دادن هوش انتخاباتی نابغه است. با توجه به اينکه اين محافظه کاران آمريکا هستند که از ظاهر شدن او بر صحنه تلويزيونها حداکثر استفاده را می برند برای من جالب است که او زمان ارسال ويديوی خود را درست موقعی انتخاب می کند که بيشترين سود به بزرگترين دشمن اش جرج بوش برسد.

ظاهرا تاريخ مصرف بن لادن هنوز به سر نرسيده است. زنده اش هنوز بيشتر از مرده اش کاربرد دارد.

 
پيوند  
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست