قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




October 29, 2004  
افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما  
 

خب ممنون از رامين جهانبگلو که تکليف ما را روشن کرد و فرمود: "در اكثر رشته‌‏هاي هنري سخن تازه‌‏اي براي امروز نداريم." اين تازه ترين نمونه از زنجيره گوئيا بی پايان اظهارنظرهای نااميدانه روشنفکران ماست که من از سالها پيش به اين سو شنيده ام. محور همه اين اظهارنظرها اين است که: "نداريم". رند عالم سوزی ساليانی پيش مرا از اين گفتمان نااميدی نجات داد و در گوشم خواند که: اينهمه گفتن از نداريم نداريم؛ خب برادر تو که عمری صرف اعلان اين نداريم ها کردی رفتی گوشه ای از اين نداشته ها را داشته کنی؟ آن موقع می گفتند نقد نداريم. گفت خب چرا نمی نويسید!

اما سخن من حاليا بر سر اين بخش از اظهار نظر جهانبگلو نيست که جواب ساده اش همان است که آمد. اما من می خواهم پرتوی بيفکنم بر اين اسطوره جهانی شدن يا وسوسه جهانی شدن که در بخش ديگر صحبت او آمده است تا آن "نداريم" هم از زاويه ديگری ديده شود و بلکه ريشه آن نااميدی را هم بسوزيم!

عصر پيام های جهانی گذشته است

اجازه بدهيد از اين جا شروع کنيم که ايشان می گويد: "هنر به گفته آدورنو مي‌تواند و بايد پيام جهان شمول داشته باشد". من نمی دانم اين پيامبران عصر جديد چرا با اين کلی گويی های عهد ماقبل مدرن يا ( اگر در ماقبل مدرن اش شک داريد، دست کم) عهد ماقبل پست مدرن بايد هنوز برای کسانی مثل آقای جهانبگلو اعتبار داشته باشند؟ هنر امروز هيچ پيام جهانی ندارد و ادعای آن را هم ندارد. اين حرف ها به درد نيمه قرن بيستم شايد می خورد اما در عصر نسبيت و پلوراليسمی که ظاهرا خود آقای جهانبگلو از آن دفاع می کند اين حرف معنای محصلی ندارد. تعجب من از آن است که روشنفکر ما بخش های مختلف انديشه و آرايش با هم سازگار نيست.  

بعد اين بند يعنی چه که می گويد: "به نظر من در درجه نخست بايد در مورد بحران هنر در جهان امروز سخن گفت و در مورد اين كه آيا ما با مقوله‌‏اي به نام هنر جهاني سر و كار داريم يا هنر ملي و بومي و اين كه جوامع سنتي يا پيراموني در برابر هنر جهاني چه موضع گيري‌‏هايي دارند."  هنر جهانی؟ بحران هنر در جهان؟ موضع هنر جامعه پيرامونی در برابر هنر جهانی؟ اين عبارات يعنی چه؟ ( اصلا چرا ما به کمتر از حل بحرانهای جهانی راضی نمی شويم؟! با کدام مايه اين ادعاهای بزرگ همخوانی دارد؟) و جالب آنکه معتقد است: "مساله اصلي براي يك هنرمند و انديشمند درجهان امروز"جهاني بودن"است". (مقايسه کنيد با اينکه گفته بود هنر جهانی در بحران است.) و نتيجه می گيرد: " پس مساله اساسي براي يك هنرمند امروزه اين است كه چگونه مي‌‏توان در جهان امروز يك هنرمند جهاني بود؟" و بعد يک حرف کلی و انشاوار ديگر که:" بدون ترديد اگر هنرمندان ايراني وارد گفت‌‏وگوي جهاني با دنياي خود شوند هم هويت خود را بهتر خواهند شناخت و هم جايگاه خود را به عنوان يك هنرمند ايراني در سطح جهان پيدا خواهند كرد." (گفت و گو با کدام جهان؟ کسی هم اصلا به حرف ما گوش می دهد؟ اگر ما به قول جهانبگلو حرفی برای گفتن نداريم چه گفتگويی؟)

من نمی خواهم با تک تک تعبيرات جهانبگلو درآويزم ولی راستش من از اين نحوه استدلال نه سر در می آورم و نه بر آن نتيجه عملی مترتب می بينم و نه اصلا آن را رئاليستی می شمارم. سالهاست که روشنفکران اينچنينی ما دم از جهانی شدن می زنند اما نه خودشان جهانی شده اند و نه آنها که از ميان ما جهانی شدند از راه پيشنهادی آنها رفتند.

جهانی شدن بخشی از رئاليته غرب

اگر آقای جهانبگلو که سالها در غرب زيسته هنوز نمی داند که معنای جهانی شدن در اينجا چيست و در چه روندی اثری جهانی می شود آنهمه فلسفه خوانی و تامل در ماهيت غرب و مدرنيسم ايشان چه سود داشته است؟ و اگر می داند و از  جماعت ايرانی پنهان می کند که چگونه می توان او را روشنفکر ناميد؟ من البته گمان می کنم که ايشان بيش از اندازه در فلسفه غرق شده است و رئاليته غرب را نمی بيند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
October 28, 2004  
شارون مبشر صلح  
 

کبوتر صلح ناگهانی
به مناسبت تصويب طرح شارون در پارلمان اسرائيل برای خروج يکجانبه از نوار غزه. - فکر کنم ديگر چيزی برای ويران کردن در غزه باقی نمانده بود. نزديک بودن انتخابات آمريکا را هم از نظر دور نداشته باشيد. کاريکاتور نقل شد از: گاردين، 27 اکتبر (به اين کاريکاتور لينک ندارد يا من نتوانستم در سايت گاردين پيدا کنم. اسکن کردم! - نمی شد ازش گذشت.)  

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
October 27, 2004  
بعضی روزها  
 

در راه که می آيم صفحه ای از گاردين را می خوانم در نقد و ستايش جان لاک و تاثير او بر فرهنگ بريتانيايی. فکر می کنم متفکرانی که بر ما تاثير گذاشتند کيان بودند؟ ايرانی هم در ميانشان بود؟ يا هر که بود فرانسوی بود و با ترجمه های ناقص و ناتمام بر ما تاثير گذاشت؟ يا اگر ترجمه درستی شد از تفکر پسينی و پيشينی او با خبر نشديم و هيچگاه او را در ظرف زمانی اش نشناختيم و نديديم. يا اگر ايرانی بود بزودی از خجالت اش درآمديم و انتقام ايستايی خود را از پويايی او گرفتيم. 

فيلم فارنهايت 9/11 را از ويديوکلوب محله اجاره می کنم تا در خانه ببينم. فکر می کنم کسی با شجاعت مايکل مور به مسائل ايرانی ما پرداخته است؟ شايد اکبر گنجی اگر فيلمساز می بود. ولی نبود. اگر هم می بود چه کسی می خواست فيلم او را پشتيانی کند و پخش کند و آشکار ستايش کند؟ اصلا تا به حال چند فيلم در نقد فرهنگ مان ساخته ايم؟ يا هر چه ساختيم ستايش از خود بود؟

تلويزيون فيلم نيويورک نيويورک را نمايش می دهد. به جای فارنهايت به تماشای آن می نشينم. وقتی ترانه اواخر فيلم را ليزا مينللی به همين نام نيويورک نيويورک در ستايش آن شهر جادويی می خواند با خود فکر می کنم کسی ترانه زيبايی برای تهران سروده است؟ يا ما از هر چه شهر و ديار و وطن است کنده و بيزار شده ايم؟

برای مهاجری که دلش با وطن است اين پرسش ها تمامی ندارد. و ما همچنان هر چه داريم ترک می کنيم تا شايد به جايی برسيم. هر کتاب که داريم حراج می کنيم تا ترجمه های بد را بخريم. هر انديشه وری را که داريم دور می ريزيم و قدر نمی شناسيم تا از قطار سراسيمگان به سوی پيامبران سرشکسته دنيای نو عقب نمانيم. نه به اين می رسيم که هزار پل شکسته در راه ماست که تعميرش هزار سال طول می برد، نه در خانه امن پدری مانده ايم که بارها به صورتش تف کرده ايم. بعضی روزها راه خانه را گم می کنم. 

پ.ن فارنهايت 9/11 را رايگان دانلود کنيد  - لينک از سردبير خودم 28 اکتبر
 

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
October 26, 2004  
ياس و نخلستان  
 

آخرين بار که با لذت ترانه های عامه پسند را شنيدم در عين خوش بود. در همان دوره سربازی هم بود که پيوند خود را با هر چه که مردمی است و از مردم بازيافتم. سالها بود که در کتاب زيسته بودم. سربازی و جبهه مرا به زندگی مردم وارد کرد. امشب که بار ديگر لذت شنيدن ترانه های محبوب نوجوانی ام را پيدا کردم تا سالهای دهه 40 و اوايل 50 بازگشتم. در خيابانهای معصوميت مشهد. يادم هست که عاشق بودم. سفری رفته بودم به اهواز و بعد از يکماهی به شهرم بازمی گشتم. دختری که دوست می داشتم گويی عطرش را به همه شهر داده بود. از سمت جاده قوچان به شهر که وارد می شدی پارک ملت بود. هوای خيس پاييزه بود يا آخرهای تابستان کوتاه آن سالهای مشهد. سرم را از پنجره ماشين بيرون کردم و هوا را بوييدم. عطر يار من بود. و من شادمان بودم که باز می گردم.

ترانه های آن سالها هميشه در ذهن ام هست و هر بار که بهانه ای مرا به ياد آن ترانه ها می اندازد خاطراتم آشوب می شود. به خانه پدری بازمی گردم که حالا حتی عکسی هم از آن ندارم. لب حوض به فواره ای که آبی درخشان حوض را ده چند می کردم چشم می دوزم يا زير بوته بزرگ گل پشت حوض روی فرش کوچک يا پلاس ساده ای بعدازظهر گرم و کشدار تابستان را به بازی و خواب و آرام حرف زدن و خنديدن های بی صدا که بزرگترها را بيدار نکند می گذرانم يا با گلهای سفيد ياس دستبند و گلوبند برای دختران همسال می بافم. 

سيد محمد برادرک بزرگ مادرم تنها چند سالی از من بزرگ تر بود. عاشق ترانه ها بود و سنتور می زد. ضرب را هم می شناخت. هميشه به ترانه ای مترنم بود. مثل خود مادر. و من خود نيز تا سالها عاشق آواز بودم.

از ميان آنهمه ترانه امشب بار ديگر نخلستان "امان الله تاجيک" ( 1316-1366) را شنيدم. ترانه ای بی گمان جاودانه. وقتی می شنوم در می يابم که تمام ضربهاش را از حفظ می دانم. جايی در ذهن ام حک شده است. با مردمی ترين رمانتيسم آن سالها اين ترانه ها پيوند دارند. ترانه هايی که عشق مردمی افتاده حال و در عين حال سرزنده را بيان می کردند که سرمايه شان قلب شان بود و اميدی که به آينده ای روشن داشتند. مردمی که فروغ آنها را برای من جاودانه کرده است. 

دست مريزادی به جهانشاه جاويد که همه آنچه را که ايران است دوست می دارد و قدر می نهد. برای ما که دور از ايران ايم چنين پاسداشتی نعمتی است بی حد. آنهم در روزگار عسرتی که کمتر کسی به فکر ايران است. همه ايران.

پيوند: ترانه های مشهور تاجيک، آلبوم نخلستان، ايرانيان   

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 25, 2004  
به اندازه تيراژ يک روزنامه ترک هم کاغذ روزنامه نيست  
 
بحران كاغذ به شرق رسيد. ديروز تا ساعت ۵ بعد ازظهر شرق كاغذى براى چاپ نداشت و عاقبت آنقدر كاغذ فراهم شد كه تنها ۲۴ صفحه از روزنامه به چاپ برسد، همان طور كه مى بينيد صفحات زندگى فقط به دليل نبود كاغذ از روزنامه امروز غايب است.

بحران كاغذ چند ماهى است كه گريبان مطبوعات را گرفته است البته اين كيميا شدن كاغذ بيشتر به جرايد غير دولتى لطمه مى زند، وگرنه نشرياتى كه بودجه دولتى و امكانات عمومى را در دست دارند،يا ذخيره كاغذ خود را از قبل مهيا كرده اند و يا آنقدر تمكن مالى دارند كه بتوانند با قيمت بالا كاغذ را از بازار آزاد تهيه كنند. خريد كاغذ در شرق اما روزانه است و شرق هر روز بايد كاغذ مورد نياز را با قيمت روز فراهم كند و اين مسئله ديروز به شكل حادى درآمد چرا كه اصلاً كاغذى در بازار يافت نمى شد.

شرق از آنجا كه به كيفيت چاپ و كاغذ روزنامه اهميت مى دهد نمى تواند از كاغذ نامرغوب داخلى استفاده كند. كاغذ شرق از نوع سوليكامز است كه در چند روز اخير به بهاى سرسام آور كيلويى ۶۱۵ تا ۶۲۰ تومان رسيده و هزينه هاى روزنامه را به شدت بالا برده است.در اين ميان وزارت ارشاد كه پشتيبان مطبوعات به حساب مى آيد نيز گويا چندان دغدغه مشكل كاغذ مطبوعات خصوصى را ندارد و به هر دليلى از پرداخت سوبسيد كاغذ خود دارى مى كند و در جواب مسئولان روزنامه كه به دنبال گرفتن معادل ريالى ارز تخصيص يافته به كاغذ مطبوعات مراجعه مى كنند تنها به اين پاسخ كه «پول نداريم» بسنده مى كنند.

با وضعيت فعلى بازار دلال هاى كاغذ گرم و پررونق است دلالان كاغذ كه معلوم نيست از كجا تمامى آنچه در وزارت ارشاد و وضعيت واردات كاغذ و ارز تخصيصى به مطبوعات را مى دانند، بر بازار كاغذ چنگ انداخته اند به گونه اى كه در حال حاضر قيمت كاغذ در بازار ايران از قيمت اين كالا در بازار جهانى گران تر است. اگر اين نكته را در نظر بگيريم كه قيمت كاغذ مصرفى شرق از سه ماهه آخر سال گذشته از ۳۲۰ تومان به ۶۱۵ تومان رسيده است، سود دلالى كاغذ را مى توان محاسبه كرد و همچنين زيانى كه مطبوعات به عنوان بخش فرهنگى جامعه متحمل شده اند را نيز مى توان تصور كرد.

بنا بر شنيده ها برخى از مطبوعات اعلام كرده اند كه با گرانى روز افزونى كه كاغذ دارد نمى توانند تا هفته آينده به انتشار روزنامه شان اميدوار باشند، جالب اينجاست كه مصرف كاغذ در ايران بسيار پائين تر از كشور همسايه تركيه است. مطبوعات ايرانى سر جمع تيراژ يك ميليونى دارند و اين مجموعه تيراژ با يك روزنامه ترك برابرى مى كند. به نظر مى رسد بحران كاغذ پيش از آنكه واقعى باشد، ساخته و پرداخته مديريت ضعيفى است كه متصدى واردات و توزيع كاغذ مطبوعات است. با اين حساب كمبود كاغذ را نيز بايد در كنار ديگر تهديداتى كه مطبوعات را به تعطيلى مى كشاند قرار داد. اين بار كاغذ مطبوعات را تعطيل مى كند.

از: صفحه آخر شرق، دوشنبه 4 آبان
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
October 23, 2004  
دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند  
 

شنبه 2 آبان 83
گزيده ياداشتهای سفر به ازبکستان و تاجيکستان ؛ بخش چهارم

دوشنبه،30 آوريل: ديدار با استاد فلک
دولتمند در دو سالی که نديده امش کلی لاغر شده است. خودش می گويد 13 کيلو وزن کم کرده. مدتی طولانی بيمار بوده است. تازگی يکی از پسرانش هم در تصادف سختی مجروح و بستری شده. اختلاف درازمدت اش با تلويزيون و مدير سابق آن هم دلسرد و دلشکسته اش کرده. با آنکه مدير کهنه حال رفته و مدير نو شخصی دانشگاهی و فرهنگدوست است و در همين چند ماهی که آمده به دلجويی هنرمندان و از جمله دولتمند برخاسته اما دولتمند بيش از آن افسرده است که به اين زودی دلش شاد شود.

سه عکس از فیلم چرخ و فلک:1 دولتمند که فیلم در باره اوست2 گلچهره از فلک خوان های نامدار 3 رقص چرخ

شبی دراز با پسر بزرگش خورشيد مهمان من می شوند. از هر دری سخنی می رود. می گويد من تنهايم. ميان آب و آتش گرفتارم. هم از غرق شدن خوف دارم و هم از سوختن. می گويد من آنقدر به نازکی های زندگی جامعه خود که گرفتار محل انديشی مفرط است انديشيده ام که ديگر فيلسوف اين افلاس شده ام. در ميان صحبت دقت کردم ديدم چند بار صحبت از گريستن کرد به عبارات مختلف.

چرخ و فلک را بسيار دوست می دارد. می گويد من با فيلم تو فهميدم که چقدر چرخ با فلک مناسبت و پيوند دارد: "راست می گويی. از سنگ آسيا که می چرخد تا دف و تا چرخ آسمان همه گرد می زنند." می گويد من وتو درآغاز راه ايم بايد باز هم از فلک فيلم ساخت.

صحبت به رقص چرخ می رسد که دولتمند معمولا از آن در اجراهای صحنه ای خود استفاده می کند و من در فيلم بر آن تاکيد کرده ام. در سمرقند هم همين بحث بود از اين زاويه که رقص چرخ در مقابل رقص شش مقام کم ارزش دانسته می شد. دوستان سمرقندی اشرافيت را می پسندند. من هم می پسندم ولی در رقص چرخ نازکی های ديگری می بينم. دولتمند می گفت و درست می گفت که شش مقام موسيقی درباری است ولی درفلک دموکراسی هست شرکت عامه هست. رقص اين دو هم با يکديگر متفاوت است. دولتمند می گفت در رقص شش مقام سکسوآليته جايی برای خود دارد چون برای پادشاهان است اما رقص فلک عاری از وسوسه است. صوفيانه است. با خود فکر می کنم البته برای همين خصايل است که رقص فلک يا همان چرخ گزيده مولانا می شود.

دولتمند سخن را به پرده های ساز فلک نواز می کشاند و می گويد فلک نواز بی پرده ساز می زند. شش مقام همه در پرده است و محدود به آن: "من اکنون پرده ها را بيرون ريخته ام. تا ميکرو تن رفته ام . نيم-ربع پرده می زنم. مثل موسيقی خراسان."

شنبه 1 می: عصر معصوميت
سفر به جماهير پيشين شوروی سفر به اروپايی است که ديگر نيست. اروپای سالهای شصت. هفتاد. يا ديرتر و دورتر. اروپای دوره جنگ. اروپای سالهای سينمای صامت. درست است که روس ها امروز از هيچ چيز اروپای قرن بيست و يکم در فعاليت های خود فروگذار نمی کنند اما فضای عمومی فرهنگی و اجتماعی هنوز يکی دو سه دهه با اروپای امروز فاصله دارد. طبقه شهر نشين گويا هنوز دلبسته معيارهای همان دهه هاست. و اين خوب است. آن فرديت سرگشته و آدمی تهی شده از آرزو و سخت شده در نظمی سرد هنوز در جمهوريهای شوروی پيشين ديده نمی شود.

شايد سخنم عجيب به نظر آيد. چرا که معمولا اين شوروی بود که متهم به تحميل نظمی سرد و بی روح می شد. من نمی توانم قضاوت کنم. اما آنچه امروز در جوامع آسيای ميانه ای شوروی پيشين ديده می شود گرمی آرزو ست. شايد فروپاشی، اين موج آرزو را که پشت سد ديوارهای آهنين سوويتيک جمع شده بود دوباره جاری کرد. هرچه هست امروز اينجا سرشار از آرزو ست. آرزوهايی که آنقدر ساده و انسانی است که يک عصر معصوميت را می سازد. و خانواده اينجا هنوز با قدرت سرپاست. فرديتی که تربيت جديد آورده فرد را از خانوده جدا نکرده است. اين حرفها در جامعه اروپای غربی البته ديگر تاريخ است.

در حالی که در اروپای غربی ديگر هيچ اصل اصيلی در منش و لباس و اخلاق وجود ندارد و نوعی آنارشی و کثرت بيش از حد ديده می شود اينجا هنوز الگوهای اجتماعی دهه 60 و 70 زنده است. زن ها هنوز به شيک پوشيدن به معنای قديم اش پای بندند و مردها هنوز به آداب جنتلمن بودن فخر می کنند. مردهای بسياری را ديده ام که در برخورد با زنان دست آنها را می بوسند. در اروپا اين رفتار ديگر فقط صورت مضحکه دارد.

چيزی آشنا در اين سفرها ديده می شود. چيزی که در اروپا ديگر نيست. اروپای امروز تصوير اروپايی را که ما با آن بزرگ شديم ترک کرده است. تصويری که در فيلم روسی "مسکو به اشک باور ندارد" ( نمايش داده شده در اسکار سال 1981) که امشب می بينم ثبت شده است.

اينجا مردم هنوز خيلی چيزها دارند که کشف کنند و بسازند اگر غم نان بگذارد و سوء مديريت های مزمن درمان پذير شود.

نقش نوستراداموس در فروپاشی شوروی
يکی از دوستان می گفت: در دوران گورباچف روزنامه ها در اشاره به او می نوشتند و مردم به آن سخت اعتقاد يافته بودند که نوستراداموس پيش بينی کرده است مردی پادشاه می شود که بر سرش خريطه جهان نقش بسته است و دنيا را به هم می ريزد. و ريخت. منتها دنيای شوروی را. بيچاره کمونيسم که با همه ادعاها نتوانست از پس خرافه های مردمی برآيد.

يکشنبه 2 می: تصويرهای سياه و سفيد روسيه
درختان دوشنبه

يکشنبه صبح برای صبحانه آب تميز ندارم. بيرون می روم تا هم آب بطری شده بخرم و هم عکاسی از درختان را آزمايش کنم. نزديک سفارت ايران منزل دارم و خود سفارت در خيابان مشجر زيبايی قرار دارد که درخت هايش مثل بيشتر درختان شهر تا هشتاد سال سن دارند و هر عکاسی را وسوسه می کنند. در آفتاب صبحگاهی يکی دو حلقه کار می کنم و با بطری بزرگ آب به خانه بازمی گردم تا چای و صبحانه درست کنم. اين روزها همه جا صحبت از هشتاد سالگی دوشنبه است و جشن های بزرگی که قرار است در پاييز به اين مناسبت برگزار شود. هشتاد سالگی دوشنبه هشتاد سالگی تاجيکستان هم هست. چرا که دوشنبه از روزی دوشنبه شد که پايتخت تاجيکستان سوسياليستی نوبنياد قرار گرفت: 1924. فکر کرده ام من هم برای هشتاد سالگی کاری کنم. عکاسی از درختان را انتخاب کرده ام. از روزی که با دوشنبه آشنا شدم درخت هايش را دوست داشته ام. بعد به اين نتيجه رسيدم که دوشنبه شهر درخت است. و موسيقی البته. فيلم چرخ و فلک هم روی تصاويری از دوشنبه با جملاتی بيانگر همين ايده شروع می شود.

از ميان 300 کانالی که ماهواره صاحبخانه در اختيارم می گذارد چند دقيقه ای را همراه با صبحانه با بی بی سی جهانی می گذرانم و بعد پای کانال کولتور 2 روسيه می نشينم. کانالی که فيلم های سياه و سفيد قديمی پخش می کند و به موزه ها سر می کشد و بحث های فرهنگی می گذارد.

طبیعت تاجیکستان

برای مسافری مثل من کولتور غنيمت بزرگی است تا با پيشينه فرهنگ و هنر روسيه که فرهنگ مشترک تمام مردم آن از جمله آسيای ميانه بوده، آشنا شوم. فيلم های قديمی روسی و آسيای ميانه را برای خريد نيز جستجو می کنم تا در لندن هم بی نصيب نمانم. اين مردم را از ديد خودشان بايد شناخت. من هر چه از شوروی سابق می شناسم مثل ديگر هم نسلان خود از طريق تبليغات دوره جنگ سرد است. اين کافی نيست. آن تبليغات رفقا و روشنفکران چپ هم کافی نيست. شناخت دست اول را سفر می دهد. سفر در ارض و در تاريخ نزديک اين مردم. سينما چه نعمتی است. فيلم و سينما به ما امکان می دهد که جهانی را که انگار از دست می رود برای خود شناسايی کنيم يا با خود ببريم و حفظ کنيم.
ادامه دارد...

نقل از: کارگاه
نيز:
دانی کجاست جای تو؟ - بخش سوم(خجند)

اين مجموعه يادداشتهای من در سفر ماه می است که از تاشکند و سمرقند آغاز شد و به خجند و دوشنبه رسيد. همانها که بخش های کوچکی از آن را در طول سفر در سيبستان آوردم(نگاه کنيد به بخش: سفرنوشته ها) و 51 تصوير از آن را در ايرانيان. محمد تهرانی دوست ناديده عزيز و مدير کارگاه چندی است انتشار اين يادداشتها را که شايد ده بخش شود در سايت وزين کارگاه آغاز کرده است. قرارمان اين است که هر بخش با چند تصوير همراه شود. اين بخش را در سيبستان به مناسبت سفر دولتمند به پاريس نقل می کنم. متاسفانه نتوانستم امشب که کنسرت اوست در پاريس باشم. گفتم حالا که بخش چهارم در باره دولتمند است و انتشارش مقارن شده با حضور او در همين نزديکی های ما از او يادی کرده باشم. گرچه هيچکدام از دوستان پاريسی و برگزار کنندگان کنسرت از ما و مستند چرخ و فلک يادشان نيامد. 

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 21, 2004  
روياهای هسته ای ما ايرانيان  
 

ما ايرانی ها اهل قمار نيستيم اما از ريسک های بزرگ لذت می بريم. شايد به همين دليل است که بيشتر مردم صرف نظر از گرايش سياسی خود ظاهرا از توانمند شدن ايران در عرصه قدرت هسته ای حمايت می کنند.

فرانسيس هريسون خبرنگار بی بی سی در تهران در پايان گزارشی شنيدنی در اين باره، که در آن نظرات مردم تهران را منعکس می کند، می گويد: دستيابی به توان هسته ای ديگر يک مساله اقتصادی يا سياسی نيست؛ امروز  اين موضوع به غرور ملی تبديل شده است. در معناشناسی اين غرور ملی کمی تامل کنيم:

1 ايرانيان از وارد شدن به بازی بزرگان لذت می برند. در طول 25 سال گذشته ما مردم مرتب از سوی قدرت های بزرگ تحقير شده ايم: چه در عرصه نظامی و جنگ (که برای دفاع از وطنمان هم به سختی بايد اسلحه تهيه می کرديم) چه در عرصه اقتصادی و سياسی که تحريم های هولناکی را تجربه کرديم و می کنيم ( فقط کافی است مثلا به عدم امکان خريد هواپيماهای نو نظر کنيم) و چه در تجربه های فردی مان از صف های پايان ناپذير برای ويزا تا حس تحقير در همه فرودگاههای جهان وقتی پاسپورت ايرانی خود را به پليس تسليم می کنيم. ما اکنون چيزی داريم يا قصد آشکاری داريم که بر اساس آن بزرگان بايد ما را تحويل بگيرند. ما حالا می توانيم با بزرگان بازی کنيم و آنها را بازی دهيم. اين سياستی است که مردم در ايران همه در آن خود را بازيگر می بينند. اين يک فوتبال هسته ای است.

2 ما مردمی هستيم که درست يا نادرست خود را زياده تحويل می گيريم. نوعی اشرافيت قديمی و باستانی را همچنان با خود يدک می کشيم. ما ادعاهای بزرگ داريم. عجيب ترين و نامنتظرترين انقلاب قرن را کرده ايم. ما می خواسته ايم دنيا را عوض کنيم. هنوز هم خود را کمتر از حد ام القرای اسلامی و رهبری بر کل مسلمانان جهان نمی بينيم. روشنفکرانمان که ادعای حل بحران های غرب و شرق را دارند سهل است حتی بچه های مدسه ای مان هم ادعاهای شگفت دارند از حل مسائل بغرنج رياضی تا خواب نما شدن ها و نويسنده سی چهل کتاب شدن قبل از 25 سالگی و دست کم برنده شدن در مسابقات جهانی ناکجاآبادی در رشته های مقاله نويسی و چه و چه. ما عجيیب روحيه جهان خواهی و جهانگشايی داريم.

3 در طول عمر يک نسل، ما به عنوان يک نظام و ملت تابعش آنچه در سطح ملی و جهانی کرده ايم از جنس مصرف بوده است و تخريب و ترور و سرکوب و سياستهای عجيب و غريب و مانند آن( ايرانيان خارج کشور خوب می دانند که تا همين چند سال پيش چگونه ايرانی بودن در همه جا مرادف بود با متهم شدن به تروريست بودن). حالا برای اولين بار کاری در عرصه توليد داريم. کاری کرده ايم که برای اولين بار سه قدرت اروپايی به مهمانی ما بيايند و ناز ما را بکشند و از ما بخواهند که "توليد" نکنيم. ما حالا مغرور به آن ايم که چهره تازه ای از خود به نمايش گذاشته ايم.

4 رسيدن به تکنولوژی هسته ای دانش گسترده می خواهد. ما در تمام اين سالها بر خلاف دانش رفته ايم. حالا به دامن علم و فن آوری و توليد بازگشته ايم. ولو محدود. اما اين برای ما نشانه ای تازه است. پس از آنهمه ستيز با دانشگاه و متخصص حال دانش و تخصص جايی به کار آمده است. ما نمی توانيم به نظامی که نسبت به دانش خستو شده است احساس احترام نکنيم. ما هميشه وارد کننده دانش بوده ايم. اکنون خود را دست کم در يک زمينه پيچيده جهانی دارای دانشوری در حد عالی می بينيم. اين برای ما اسباب غرور است.

5 مشکل ما با غرب از همان آغاز بر سر اسلحه و توان نظامی بوده است. حالا برای اولين بار با وجود همه فشارها و محدوديت های جهانی به اين توانايی دست يافته ايم که به سمت توليد اسلحه و تجهيزات دفاعی برای خود برويم. از اين رو احساس اعتماد به نفس می کنيم. می دانيم که انگار پاشنه آشيل غرب را پيدا کرده ايم. ديگر از آنها نمی ترسيم.

6  ما سالهای سال چه پيش از انقلاب و چه پس از آن از جهان غرب دشمنی ديده ايم. غرب چه در قامت انگليسی ها و چه در لباس آمريکايی ها هرگز ما را جدی نگرفته است. همواره در کار ما سنگ انداخته است. يا بر عليه ما جنگ به راه انداخته. يا به بهانه دوستی برای مان برنامه ريخته است به ما مستشار داده است. ما را شهروند جهانی درجه دوم به حساب آورده است. با غرور در خيابانهای ما راه رفته است. کاپيتولاسيون اش را به ما تحميل کرده است. و چه سياهکاری ها که نکرده است. حالا به نظرمان می رسد که دشمن را به زانو در آورده ايم و داريم به دانش و اسلحه ای مسلح می شويم که اگر شديم ديگر حريف ما نمی شود. 

7 ما می بينيم که دوره شيطنت و قلدرمآبی و خط ونشان کشی مان در جهان معاصر را پشت سر گذاشته ايم. چون حالا کمی بالغ تر شده ايم. سن مان بالا رفته است. سرمان هم به سنگ نخورده باشد دست کم سر به راه شده ايم و زبان بزرگترها را بعد از سالها لجبازی کردن احتمالا آموخته ايم. فکر می کنيم ديگر نيازی نداريم کلاس و مدرسه را به هم بريزيم. آن روش ها از آن دوره ما قبل بلوغ مان بود. حالا انگار آموخته ايم که با سياست هم می شود نظم موجود را به نفع خود تعريف کرد و يا خود را به ديگران قبولاند و گفت شما نمی توانيد ما را ناديده بگيريد. اين با روحيه صلح طلب ايرانی هم بيشتر جور است تا آن دعوا دعوا کردنها و رجزخوانی ها. برای همين هم ما مردم يکباره خود را طرفدار بازی هسته ای می يابيم. با قاعده ای که ما هم در تعيين آن گويا نقش داريم. جهان هم می نماياند که حال بيشتر آماده است تا با ما کنار آيد. ما خواهان نقشی در جهان هستيم. انقلاب نشد اصلاح می کنيم. جنگ نشد دفاع می کنيم. با برگ آمريکا نشد با برگ روسيه بازی می کنيم.

8 در عرصه منطقه ای و ميان همسايگانی که چندان هم شرط همسايگی بجا نياورده اند، ما می توانيم خود را نماينده غرور سرکوفته جهان عرب و اسلامی ببينيم. جهانی که از پس اسرائيل برآمدنی نيست چون به لحاظ ساختاری دست اش بسته است و در واقع به دست قدرتهای بزرگ مهار شده است. ما مردم هميشه از زورگويی يک دولت کوچک به ميليونها عرب و مسلمان و فلسطينی متحير بوده ايم. برای همين هم وقتی پاکستان به عنوان يک دولت مسلمان به بمب اتمی دست يافت از آن احساس رضايت کرديم (وزير خارجه مان را برای تبريک به اسلام آباد فرستاديم). انگار خود به آن دست يافته بوديم. حالا خود را درست يا نادرست در آستانه ورود به باشگاه اتمی جهان می بينيم و می خواهيم باور کنيم که می توانيم از احساس کهتری نسبت به اين دولت ريزقامت اما مهاجم و بچه پررو که عزيز کرده بزرگترهاست نيز بدر آييم. در رقابت با همسايگان هم از اين پس خود را يک سروشانه بالاتر می يابيم. ما يکبار هم که شده باشد می خواهيم مزه استقلال سياسی خود را شيرين مزمزه کنيم. می خواهيم باور کنيم که انقلاب با اين همه دردسر بالاخره يکجا يک ثمر مثبت برای ما داشته است.

9 اينها روياهای بسيار ماست. رويا شيرينی اش به باور کردنش است. هر که هم آن رويا را تعبير کند که به نظرمان بيايد واقع خواهد شد از او هواداری می کنيم. اينکه عموم ما از بازی هسته ای حمايت می کنيم فارغ ازاينکه از نظام حاکم دل خوش داريم يا نه بسيار با معنا ست. شکل گرفتن اتفاق نظرهای عمومی هميشه با معنا ست. درست و نادرست اش بحث ما که باور کرده ايم نيست. می توان اين رويا را هم در سر داشت که تمام اين بازی هسته ای با توجه به رويايی که به طور طبيعی از خود در ما دميده است دولتمردان ايرانی را يک بار ديگر به ارزش حمايت داخلی و نيروی عظيم ناشی از آن آگاه کند. شايد در پايان بازی، رابطه تازه ای بين بازيگران و تشويق کنندگان تيم خودی شکل گرفته باشد. اگر رويای مردم و حمايت آنها برای تحقق آن پايه سياستها قرار گيرد بزودی بسياری از نارضايتی ها رخت برخواهد بست. اما می دانم که به اين آسانی نيست. اصلا نيست. رويا ست.  

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
October 19, 2004  
شش سوال از ايران  
 


نيويورک تايمز - برای نمايش کامل اين گزارش چندرسانه ای کليک کنيد. اين را هم بگويم که من بيشتر از محتوای گزارش از شيوه ساختن و انتقال پيام در آن لذت بردم. دليل آمدنش در اينجا هم همين است. وگرنه حرف تازه ای درش نيست. وقتی می ديدم فکر کردم: چه ساده می شود گزارش تهيه کرد و چه سخت است راههای ساده را يافتن! به هر حال يک گزارش حرفه ای تمام عيار است با ايده/کارگردانی خوب.

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
October 18, 2004  
اجماع جهانی: بيزاری از جنگ و اشغال  
 

هوا سرد بود و بارانی. از روی هر کدام از پل های تمس که رد شوی سردتر هم می شود. اما آنها سردشان نبود. هزاران زن و مرد و کوچک و بزرگ. با آزادترين شعارهای سياسی که بتوان در يک تظاهرات سياسی تصور کرد. و از همه رنگ و نژاد و مذهب. و دامنه تقاضاها از عراق تا فلسطين. از بوش تا بلر. از جنگ عادی تا نبرد هسته ای. و يکصدا از اشغال عراق می گفتند. سرود می خواندند. شعار می دادند. می ايستادند. می نشستند. می دويدند. از همه جا آمده بودند. با بچه هاشان. با پلاکاردهاشان. با سر و روی هيپی وار. با حجاب اسلامی. با لباده های بودايی. با پرچم سرخ کارگری. با نشان صلح. و با همه خط ها و الفباها. از يونانی تا عربی. کارناوالی از صدا و شعار و موسيقی و تنوع. تا ساعتها صداشان را از پنجره دفتر کارمان می شنيدم. آنها نمونه ای از اجماع جهانی بودند از محکوميت اشغال. و نمونه ای از ميزان محبوبيت سياستمدارانی که بر تصميمات ماجراجويانه خود اصرار می ورزند. اينها مردمی بودند که می دانستند اگر صدا نداشته باشی و صدای خودت را رسا به گوش دولتمردان نرسانی آنها در شبهه درستناک بودن کارها و تصميمات ابلهانه شان تا ابد باقی می مانند.  

تظاهرات ضد اشغال در لندن
تظاهرات ضد اشغال در لندن
قربانی کردن بچه ها در راه نفت
تروريست شماره يک
به بلر و بوش رای نمی دهيم
بوش را متوقف کنيد
عکس ها از مهدی جامی. نقل عکس ها با ذکر منبع استثنائا آزاد!

در وب: تظاهر کنندگان در لندن خواستار خروج نيروها از عراق شدند، بی بی سی فارسی؛
            سايت ائتلاف برای توقف جنگ که برگزار کننده اصلی اين تظاهرات بود؛
            نيز: اگر به کنکاش در رابطه کابينه بوش و نفت علاقه منديد، اين مقاله قديمی ( پيش از 11سپتامبری) را هم از دست ندهيد (: Oil and the Bush cabinet ). 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
October 17, 2004  
ايران جمهوريخواهان دموکرات شده را نمی خواهد  
 

مقاله محمد قوچانی در شرق امروز بهترين مقاله ای است که در تحليل موضع ايران در قبال انتخابات نوامبر 2004 آمريکا خوانده ام. اين مقاله با نگاهی تاريخی نشان می دهد که ايران همواره طرفدار روی کار آمدن دولتهای جمهوريخواه در آمريکا بوده است اما برای اولين بار به پيروزی دموکراتها اميد بسته است. زيرا جمهوريخواهان ايده های سياسی دموکراتها را مصادره کرده اند و در واقع دموکرات شده اند. متن کامل تحليل او را در اينجا می آورم( تيترها افزوده من است):
 
محمد قوچانى - شرق 17 اکتبر
براى نخستين بار در تاريخ روابط ايران و آمريكا، تهران مايل است دموكرات ها بر جمهوريخواهان پيروز شوند. ايران از زمانى تفاوت دو حزب دموكرات و جمهوريخواه را در سياست خارجى حس كرد كه محمدرضا پهلوى پادشاه نجات يافته ايران به دست آمريكا متوجه عقايد متفاوت جان اف كندى نامزد حزب دموكرات آمريكا در انتخابات رياست جمهورى سال ۱۹۶۱ / ۱۳۳۹ شد.

شاه ايران هفت سال پيش از اين تاريخ با كمك محافظه كاران حاكم بر دولت هاى انگليس و آمريكا توانسته بود محمدمصدق نخست وزير ملى گراى ايران را سرنگون كند و حال تغيير دولت در ايالات متحده از جناح راست (حزب جمهوريخواه) به جناح چپ (حزب دموكرات) او را نگران مى كرد.

شاه و کندی
محمد رضا پهلوى نشانه هاى تغيير را خيلى زود دريافت كرد. در پاييز ۱۳۳۸ ژنرال آيزنهاور متحد شاه در كودتا و رئيس جمهور جمهوريخواه آمريكا طى ديدارى از ايران به شاه هشدار داد كه «تنها با تكيه بر قدرت نظامى نمى توان به صلح و عدالت دست يافت.»۱ و اندكى بعد دوست صميمى شاه در آمريكا؛ ريچارد نيكسون از جان كندى شكست خورد و شاه را تنها گذاشت. گفته مى شود شاه نه تنها اميد بسيار به پيروزى نيكسون داشت بلكه از او براى پيروزى نيز حمايت مادى كرده بود. شايد همين رابطه به تيرگى مناسبات محمدرضا پهلوى و جان اف كندى نيز يارى مى رساند اما رئيس جمهور جوان ايالات متحده اختلاف نظرهاى جدى ترى فراتر از مناسبات شخصى با شاه داشت.

كندى كه به سرعت به يكى از معدود رهبران كاريزماتيك آمريكا تبديل مى شد معتقد بود براى حفظ جهان از خطر كمونيسم راهى جز گسترش دموكراسى وجود ندارد و دموكراسى سياسى تا زمانى كه دموكراسى اقتصادى و اجتماعى شكل نگيرد به وجود نمى آيد. حزب دموكرات آمريكا ريشه در طبقه متوسط اين كشور داشت و مى كوشيد طبقه متوسط جهان سوم را تقويت كند و از آن به عنوان سدى در برابر هجوم احتمالى طبقه كارگر به رهبرى اتحاد شوروى جلوگيرى كند.

کندی و انقلاب سفيد
مجموعه توصيه هاى دولت كندى به دولت ايران پس از مدتى در قالب اصول انقلاب سفيد مطرح شد و گرچه واكنش هاى شديد طبقات سنتى ايران را برانگيخت اما عملاً به رشد طبقه متوسط جديد در ايران منتهى شد و به جاى مالكان و رعايا طيف جديدى از سرمايه داران و شهروندان (كارمندان و مديران) در ايران شكل گرفت كه در تحولات سياسى آينده ايران نقش محورى ايفا كرد. شاه نيز هنگامى كه فهميد اراده كندى براى تغييرات در ايران جدى است و حتى به قيمت ناديده گرفتن موقعيت سياسى او تحقق خواهد يافت، دست از مخالفت هاى اوليه خود برداشت و حتى چندى خود شخصاً اصلاحات مورد نظر آمريكا را برعهده گرفت. در سال۱۳۴۱ محمدرضا پهلوى راهى ايالات متحده شده و از سوى جان اف كندى مورد استقبال قرار گرفت. در اين سفر شاه طى نطقى در كنگره آمريكا وعده داد كه «دولت او در ايجاد زيربناى استوار رفرم هاى اجتماعى به وسيله دولت منتخب ملت كوشش خواهد كرد.»۲
ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
October 16, 2004  
معمای خشونت و اسلام در چشم برنده نوبل ادبی  
 

 ناچارم باز بگويم که اگر قصه همين است که روايت شده يا مثلا اگر ترجمه درست باشد و گزاره هايی از اين قبيل، نظر من اين است و آن. من به ترجمه بدیين ام. خاصه ترجمه متن های سياسی. (در باره ترجمه های بد از متن ها و گفتارهای فلسفی و تئوريک و شعری و مانند آن هم همين بدبينی را دارم ولی فعلا از بحث من بيرون است.) و همچنين ترجمه متنی بيرون از ظرف زمانی خود (مثل همين مقاله:) حسين نوش آذر ترجمه ای از مقاله ای منتشر کرده که گويا پس از حملات 11 سپتامبر، خانمی که امسال برنده نوبل ادبی شد نوشته بوده است. زمان انتشار مقاله 2001 است.

باز ناچارم بگويم که اصولا به ليدرشيپ سياسی نويسندگان باور ندارم. يعنی زمانش گذشته است. سخن را بايد از کسی شنيد که پرنسيپ های گفتار سياسی را می شناسد. نويسندگان و داستان نويسان الزاما گفتار سياسی بعد از جنگ سرد را نمی شناسند. بنابراين نوشته اين بانوی اتريشی از نظر من بخودی خود و به دليل اينکه مولف آن نويسنده ای است که مشهور شده ( يا در زمان خودش در حيطه معينی نامی داشته) اعتباری ندارد. دليل توجه من به حرف های او درست خلاف دليلی است که احتمالا نوش آذر داشته است. اگر او می خواهد بگويد ببينيد که يک آدم معتبر (شده) در باره اسلام چه می گويد من می خواهم بگويم زياد هم برای اين نوع "اسلام شناسان" اعتباری قائل نمی توان بود.

من سر آن ندارم که همه گزاره های ظاهرا حق بجانب برنده نوبل ادبی را تحليل کنم. ولی می خواهم ببينم حد اعتبار اين سخنان همين هاست که من می بينم؟ آيا اين منطق گفتار سياسی در بيان يک نويسنده ضد خشونت است؟

می گويد:(با اشاره به وصيتنامه های شهدای عملیات انتحاری:) "جنایتکاران مسلمان دلایل خوبی برای دراندن زنجیرهای اسارت شان ارایه می دهند. با این حال آن ها با خشونت میل به خشونت را در جاهای دیگر نیز بیدار کرده اند. در این میان میل به خشونت هر روز افزایش می یابد."

فعلا به درست و نادرست عمليات انتحاری کاری نداريم اما به نظر می رسد دوست نويسنده ما تاريخ خشونت را از تحرکات گروهی از مسلمان ( عمدتا فلسطينی و جديدا سعوديايی) آغاز می کند. سال صفر خشونت را از آنها مبدا می گيرد. اما براستی چنين است؟ آيا جنگ دو کره، لينچ سياه پوستان، کوکلوس کلان ها، فاشيسم اروپايی، قتل عام های دوره آپارتايد، کودتای ضد آلنده، کودتای 28 مرداد و فهرست بسيار بالا بلند سياهکاريهای فقط نيمه دوم قرن بيستم هم ناشی از خشونتهای اسلامی بوده است؟ هيچ توصيف و شناخت يکجانبه ای از خشونت نمی تواند حتی به آستانه نوعی راه حل هم برسد.

می گويد: "این خطر هست که من هم از اسلام به آسانی تنفر پیدا کنم." من نمی دانم که دوست نويسنده ما تا چه حد مستقل فکر می کند و تا چه حد تحت تاثير تبليغات رسانه ای برای معرفی يک دشمن تازه برای غرب است (بسياری گفته اند که غرب پس از شوروی و رفع خطر کمونيست های ضد امپرياليست، برای آنکه تعريف هويت خود را همچنان با ادامه حضور يک دشمن انجام دهد اسلام را در مسند دشمن می نشاند). ولی اگر مستقل فکر می کند بايد اين گزاره ساده را بيشتر بها دهد که کار چند گروه افراطی يا گرايشهای يک ملت سرکوب شده مثل فلسطينی ها را منطقا نمی توان به "همه" اسلام تسری داد تا از "اسلام" متنفر شد.  

می گويد:" نمی خواهم مانند اوریانا فالاچی بر محور نفرت قلم بزنم. من بر ضد خشونتم. خشونت در هر جا قربانی می گیرد. اما چه کسی می تواند مانع بشود از آن که من همان گونه که عمری بر ضد فاشیسم بودم اکنون بر ضد فاشیسم اسلامی فعالیت کنم؟" اما اينجا هم به نظر می رسد حجاب غربی بودن منطق دوست نويسنده ما را متزلزل کرده است. چرا که طوری از فاشيسم اسلامی حرف می زند که انگار تنها نوع فاشيسم فعال در صحنه جهانی است. من دست کم فاشيسم اسرائيلی و فاشيسم آمريکايی را هم می توانم در کنار فاشيسم اسلامی مورد نظر او ياد کنم. اتفاقا اين سه لازم و ملزوم يکديگر هستند و از هم نيرو می گيرند. ياد کردن يک ضلع اين مثلث و وانهادن دو بازوی ديگر خروج از منطق جاری در عمل سياسی اين سه نوع فاشيسم است.

می گويد: (در اشاره به علمای اسلامی که خشونت های مورد نظر او را محکوم نکردند) "من از اینها متنفرم و از کسانی که گمان می کنند در رویکرد به خشونت محق هستند." باز هم همان اشکال پيشين. مثل اينکه بگوييم چون مسيحيان انجيلی فاشيسم اسرائيلی را محکوم نمی کنند از آنها متنفريم. قسمت دوم هم با همان حجاب غربی بودن اين نکته بديهی را از نظر دور می دارد که در شرايط امروز جهان آن که خود را در استفاده از خشونت محق می داند آمريکاست. آمريکا قدرت بلامنازع شده است و هر کار که نفع اش در آن باشد بی محابا و بی اعتنا به همه قوانين و نهادهای بين المللی انجام می دهد. تعجبی هم ندارد که اين رفتار يکجانبه خشونت زا باشد. چنانکه رفتار آمريکا در عراق خود زنجيره بی پايانی از دور باطل خشونت ايجاد کرده است.

و سرانجام با نوعی قهرمان سازی معنوی از خود ساده دلانه می گويد: "من به جنایتکاران مسلمان دسترسی ندارم. اما به نیابت از سیاهکاری های آنها از دیگران انتقام نمی کشم. نکته در اینجاست. من هرگز به انتقام از آنها یک برادر یا خواهر ناشناس یا یک حیوان را به قربانگاه نخواهم برد." شايد دوست نويسنده ما اين مقاله را پيش از حمله آمريکا به افغانستان و به توبره کشيدن خاک آن نوشته است. درست است که او انتقام سياهکاری تروريستهای 11 سپتامبر را از مردم بيگناه نمی گيرد اما به نيابت از او آمريکا توانست هزاران نفر را در انتقام برج های نيويورک بکشد ( با بمب های هفت هزار کيلويی مثلا) و قدرت انتقام گيری خود را به رخ جهان بکشد. ولی البته آمريکا هم نتوانست به جنايتکاران اصلی دسترسی پيدا کند!

پيوندها:
متن ترجمه گفتار الفريده يلينک ، خبرنامه گويا
در باره اعتقادات مسيحيان انجيلی و رابطه آن با دفاع از فاشيسم اسرائيلی: مشکل مذهب در انتخابات آمريکا، بی بی سی
داريوش سجادی، تروريسم خوب، تروريسم بد ، سخن
اسلام و غرب پس از 11 سپتامبر، گزارش خسرو ناقد از نظرات آنماری شيمل
نيز: علی لاله جينی، در آثار یلینک قدرت و خشونت نیروهای کارساز مناسبات آدم هاست، دوات

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
October 13, 2004  
وزن کلمات  
 

صفحه اول شرق روز سه شنبه را که ببينی فکر می کنی "مرگ فيلسوف پيچيده" شب پيش اتفاق افتاده است. من نتوانستم روزنامه را به صورت پی دی اف ببينم. می خواستم مطمئن شوم که واقعا اين مطلب اصلی صفحه اول نسخه کاغذی است يا صرفا نشر اينترنتی. اگر اين واقعا مطلب صفحه اول است به نظرم خطايی جدی است.

نمی دانم حامد يوسفی می دانسته که برای صفحه اول می نويسد يا اين تصميم ديگران بوده که نوشته او در باره ژاک دريدا در اينجا قرار گيرد. هيچ چيزی در اين نوشته نشان نمی دهد که برای صفحه اول يک روزنامه پر خواننده ايرانی نوشته شده باشد. بنابرين من خطای نشر آن را در صفحه اول يک خطای سردبيری می بينم.

مرگ فيلسوف پيچيده با هيچ معياری از معيارهای روزنامه نگاری مطلب صفخه اول نيست. نه فقط به اين دليل ساده که خبری که از آن صحبت می کند کهنه تر از 24 ساعت زمان مابين انتشار دو شماره پشت سرهم روزنامه است بلکه به دليل نوع ادبيات نوشتاری آن.

مرگ فيلسوف پيچيده ممکن است در نگاه اول لبخند رضايتی بر لبان خواننده و خريدار روزنامه که دريدا را هم می شناسد بياورد. از اين بابت که به اين فيلسوف نامدار جای شايسته ای در روزنامه داده شده است. اما اين رضايت اوليه نبايد سردبير را فريب دهد. راههای جلب خواننده/خريدار بسيار است. همه آنها هم به اين پيچيدگی يا سادگی نيست! وانگهی بجز ارزش آشنايی زدايی خبر - که در اين جا با اختصاص صفحه اول به آن صورت گرفته- ارزش های مسلم ديگری هم بايد برای گزينه های صفحه اول در نظر گرفته شود. پرسش اصلی اين است که خبر صفحه اول موضوع ذهنی چند درصد خوانندگان است و اگر هست زبان و زاويه ديد آن با چند درصد از آنها ارتباط برقرار می کند. در چاپ اين خبر تحليلی جواب قانع کننده ای برای اين پرسش های ساده که از منظر ارتباطات مهم اند نمی توان تصور کرد.

نوشته حامد يوسفی حتی برای صفحه انديشه هم نوشته مناقشه برانگيزی است. اما خواننده عادی روزنامه حق دارد در نوشته های اصلی روزنامه و خبرها و تحليل های آن توقع زبانی روان و خبری و تا حد ممکن شفاف داشته باشد.  آيا دبيران و سردبير روزنامه مطمئن اند که بيشتر خوانندگان ارجاعات اين نوشتار را به مفهوم ها و نيز اشخاص "می گيرند"؟ مثلا به ترتيب: دينيا اسميت، احمد فرديد، نظريه پردازی ابهام، ديکانستراکشن، شالوده شکنی، توشيهيکو ايزوتسو، پساساختگرايی، فوکو، لاکان، دولوز، ليوتار،  فردينان دوسوسور، سرشت سلبی زبان، تاخير و تفاوت در سرشت نشانه، و ... و ...

و چرا اينهمه نام بی معرفی؟ تنها سوسور به عنوان زبانشناس معرفی می شود. آيا در مطلبی برای عامه ولو تحصيلکرده نبايد نويسنده تا حد ممکن به ساده سازی و گفتن اصل گفتارها بپردازد و در واقع به زبانی غيرفنی بنويسد؟

و بعد گذشته از مناقشه هايی که می شود در آرای اين نوشتار کرد يک سوال اصلی بی جواب مانده است. اگر آن سوال مستقيما مورد نظر قرار می گرفت باز شايد توجيهی برای آمدن اين مطلب در صفحه اول می شد دست و پا کرد؛ اما اين نوشتار حتی غير مستقيم هم به آن جواب نمی دهد. خواننده متحيری که می بيند چهار روز پس از مرگ يک فيلسوف غربی مطلبی در باره او زينت بخش صفحه اول يک روزنامه پرخواننده ايرانی می شود از خود می پرسد اين فيلسوف چقدر در ايران شناخته شده است و اهميت اش برای ايرانيان چيست و تاثيرش در جامعه ايرانی چه بوده است.  اين نوشتار به هيچيک از اين سوالهای بحق و اساسی جواب نمی دهد گرچه ظاهرا انتخاب آن برای صفحه اول در اعتنا به چنين اهميتی بوده است.

اگر شالوده شکنانه نگاه کنيم بايد گفت ما ايرانيان با رفتارهايی از اين دست گويا می خواهيم نشان دهيم که برای نفس تفکر و نيز انديشه فلسفی و همچنين مسائل جهان مدرن اهميت و اولويت قائل ايم اما آنچه در عمل اين رفتارها آشکار می کنند اين است که ما برای انديشه و بويژه انديشه انضمامی ارزشی قائل نيستيم و تظاهر را به جای انديشه دنبال می کنيم و رواج می دهيم. انديشه وران وزن کلمات را می شناسند. اين درسی است که می توانستيم از دريدا آموخته باشيم. 

 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
October 11, 2004  
ايرانيان دات کام  
 

جهانشاه و همسرش 
جهانشاه جاويد آدمی دوست داشتنی است. من او را جدی ترين و به اعتباری برجسته ترين روزنامه نگار ايرانی در وب می دانم. يک تنه کاری می کند که معمولا يک تيم انجام می دهد. به جديت و پشتکار و سرسختی او در عين صميميت فوق العاده اش ايمان دارم و سخت احترام می گذارم. زنی هم دارد که مثل خودش شاد و صميمی و زندگی خواه است و دانا. يک جفت عالی. اين يادداشت را به مناسبت فرم جديد ايرانيان دات کام می نويسم. بزرگترين و فعال ترين مجله ايرانی در وب به انگليسی ( و گاه فارسی!). اين فرم جديد مدرن تر و دلبازتر و چشمنوازتر است. اميدوارم قابل جستجو در گوگل هم شده باشد (هنوز چک نکرده ام). کاش جهانشاه ضمن درآوردن ايرانيان دات کام وبلاگی هم راه می انداخت تا از خودش و شيرينکاری هايش و ديد طنزآلودش بيشتر با خبر می شديم. جای اين وبلاگ می تواند گوشه ای از همان ايرانيان دات کام باشد. می تواند حتی يک وبلاگ گروهی باشد از نويسندگان دايمی ايرانيان. گرچه من به همان فردی اش هم راضی ام! (عکس: از مجموعه پياده روی در ساحل اقيانوس ، ايرانيان)

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 10, 2004  
انديشه های روز  
 

1  کن بيگلی مهندس بريتانيايی تازه ترين قربانی بربريت جاری در عراق است. اگر در ساير موارد نمی شد با قاطعيت گفت اما سر بريدن اين يکی کاملا آشکار بود که کار طرفداران يا اصلا مزدوران صدام حسين و حواشی اوست. آنها آزادی دو زنی را خواستار بودند که در زمان خود از مقامات ارشد دستگاه آدمخوار صدام به شمار می رفتند. اما عبرت آموز نيست که همين جانيان که مثل آب خوردن آدم می کشند -چون ظاهرا برای همين تربيت شده اند و غير از اين کاری نمی دانند- کار پليد خود را به نام اسلام و زير پرچم اسلام انجام می دهند؟ رسانه ها پر است از عکس اين آدمخواران که نقاب پوشيده اند اما پشت سرشان پرچم توحيد و جهاد و لا اله الا الله آويخته اند. آنها خود را مخفی می کنند اما اسلام ادعايی شان را آشکار می کنند. آنها خود را از خطر شناخته شدن محفوظ می دارند اما اسلام را به همه دين بربرها و آدمکش ها می شناسانند. تامل برانگيز است. نيست؟ امروز هر جنايتکاری جنايتش را به نام اسلام انجام می دهد هر ديکتاتوری به نام اسلام قلع و قمع می کند هر آزادی کشی آزادی را به نام اسلام سر می برد. امروز بزرگترين خطر برای مسلمانان از همين اسلام های خادم جنايت و بربريت و آزادی کشی است. هر ساله در حج مراسم برائت از کفار  برگزار می شود. در حج بعدی بزرگترين کار نه تبری از کفار که تبری جستن از اين نوع اسلام است؛ اگر اندک مايه بيداری و خودشناسی هنوز در مسلمانان باقی باشد.

2  يادداشت ابطحی را که ديدم احساس کردم بعد از مدتها يکی پيدا شد که با صراحت حرف بزند و از تمجمج و اين پا و آن پا کردن و به در گفتن به قصد ديوار شنيدن دست بردارد. من اين را به فال نيک می گيرم:

"در مورد آنان که مي گويند چرا استعفا دادي، مي گويم مگر مديريت را براي چه مي خواهيم؟ مگر نه     براي خدمت به مردم؟ خوب نمي توانستم. هر کسي هم که نتواند براي مردم کار کند، بايد چنين نمايد. ولي بعضي ها که فکر مي کنند به مردم خدمت مي کنند طبيعي است که قدرت را رها نمي نمايند. ...
من به آنچه خاتمي در ابتداي آغاز به کارش اعلام کرده به شدت ايمان دارم. و از اين پس حتماً بي پروا تر از اهداف و انديشه هاي اصلاح طلب آقاي خاتمي دفاع مي کنم. اين کشور به مبارزه بي امان با تحجّر و واپسگرايي و حذف انديشه بي اعتنايي به رأي مردم نياز دارد. هيچکس حق ندارد اين ميدان را خالي کند. من هم به همين دليل همواره، هرچه سخت باشد و پر اتهام بر اين راه اصرار خواهم کرد." 

3  خبر مرگ ژاک دريدا را از زبان بريتانيايی جماعت خواندن بار ديگر هم چيزی از سنت بريتانيايی نقد را نشان می دهد و هم تقابل سنتی جريان انديشه بريتانيايی را با جريانهای فرانسوی يا روشنفکران فرانسوی ( و مگر در فرانسه جريانی خارج از روشنفکری هم شکل می گيرد؟!). نگاه فرانسوی ها به جهان با اين جزيره نشينان توفير اساسی دارد. و متاسفانه جريان های غالب در ايران تمايلات فرانسوی دارند تا بريتانيايی! بريتانيايی حسن ظنی که به روشنفکر ندارد هيچ، هميشه با بدبينی به اين جماعت روشنفکر می نگرد. و آن را حتی در خبر اول در باره مرگ يکی از آنها نشان می دهد. به نظرم اين سنت حسنه ای است! جدی می گويم. بهتر است خوش بينی به رفتار و گفتار روشنفکران را با شک فعال و اندکی بدبينی جايگزين کنيم. اينطوری به عقل راست تر می آيد.

به هر حال برای ذکر مرگ فيلسوفی فرانسوی از خبرگزاری های بريتانيايی نقل کردن کمی نقض غرض می شود. شرق همين خبر بی بی سی را در صفحه اولش نقل کرده. کوتاه. ولی گذشته از اين بی احتياطی بخصوص با ذکر ماجرای دکترای افتخاری کمبريج، برای من جالب بود که نه اشاره ای به يهودی بودن دريدا کرده است و نه به الجزايری تبار بودن او - چيزهايی که در خبر بی بی سی هست. فکر می کنيد عيبی داشته که اين دو نکته را از قلم انداخته اند؟ ( فارسی خبر را هم اينجا بخوانيد - گرچه انگليسی اش سر راست تر است.)

برای آنها هم که مايلند در باره فيلم مستندی که از او ساخته شده آگاهی بيشتری بدست آورند لينکی را که پيشتر موقع ديدن فيلم در سيبستانک گذاشته بودم تکرار می کنم و با همان وعده که شايد در باره اش نوشتم: ژاک دريدا-فيلم

پ.ن. در باره دريدا در ميان ما اين مطلب سيد هنوز را با لينک هايش از دست ندهيد: مرگ کليشه ای پدر شالوده شکنان 

در دريای مطالبی از هر رقم در باره دريدا و شالوده شکنی اش روی وب هم اين راهنمای کوتاه را تا اينجا خواندنی تر از باقی ديدم: Derrida & Deconstruction: Key Points؛ و اگر اهل خواندن متنی بلند هستيد که معرفی و نقد جانانه و چالش آميزی است از شالوده شکنی ( يا بازخوانی و واکاوی شالوده های متن) با زبانی روشن، از اين مقاله حتما لذت خواهيد برد: جيمز فالکونر، دکانستراکشن (  Deconstruction ). 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 8, 2004  
پروژه پشتونیزه کردن افغانستان: تحليلی خلاف آمد رسانه ها  
 

 
گفتگوي ژيلا بني‌يعقوب با لطيف پدرام کانديداي رياست جمهوري افغانستان

با "لطيف پدرام" در آپارتمانش در کابل، پايتخت افغانستان مصاحبه کردم، دراتاقي با قفسه هايي پراز کتاب، از رمان و شعر گرفته تا فلسفه و علوم‌اجتماعي و بيشتر هم چاپ ايران. خودش مي‌گويد "ايران وطن فرهنگي من است". لطيف 42 ساله هم در ايران درس خوانده و هم در پاريس. دکتراي فلسفه اش را از سوربن گرفته است . پيش از اين در افغانستان به عنوان شاعر و روزنامه نگار شهرت داشت و البته اين روزها از او به عنوان کانديداي رياست جمهوري، آن هم کانديدايي که با صراحت و شجاعت عليه آمريکا و حامد کرزاي سخن مي‌گويد، ياد مي‌‌شود و به قول خودش مهمترين آزردگي ودل نگراني‌اش "سرزمين اشغال شده‌اش است."

- قبل از هر چیز می خواهم بپرسم، شما چرا در دورانی که احمدشاه مسعود در کوهها و دره های پنجشير با طالبان مي‌جنگيد ،افغانستان را رها کردید؟
- من یک فرد نظامی نبودم و در تمام سالهایی که در جبهه ها در کنار مسعود بودم به کارهای فرهنگی، تبلیغاتی و سیاسی می پرداختم، اما زمانی فرا رسید که دیگر مجال چنین فعالیت هایی وجود نداشت. من با مشورت مسعود از افغانستان خارج شدم و برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم.

- مسعود از شما نخواست که افغانستان را ترک نکنید؟
- او می دانست که من افغانستان را ترک نمی کنم، افغانستان همیشه با من بود و من با افغانستان. او برای حفظ نیروهای روشنفکر و اندیشمندش اهمیت زیادی قائل بود و به قول خودش ترجیح می داد که این ذخیره های فکری – فرهنگی افغانستان را هر طور شده و حتی در خارج از مرزها برای آینده این کشور حفظ کند. چون در آن زمان زمینه کار فرهنگی برای روشنفکران وجود نداشت، مسعود می گفت بهتر است این افراد از جبهه ها خارج شوند تا مدام به فکر حفاظت از جان آنها نباشیم. چرا که برای او سلامت روشنفکران اهمیت زیادی داشت.

- شما در تمام این سالهای گذشته که نبردهای طولانی در افغانستان اتفاق افتاده، هرگز کار نظامی نکرده اید؟
- نه. من هرگز اسلحه به دست نگرفته ام. گفتم که در تمام این سالها فقط به فعالیت های فرهنگی مشغول بودم. یا نویسندگی و روزنامه نگاری و یا شعر گفتن.

- آقای پدرام! تا آنجا که من می دانم شما همین چند ماه پیش، یعنی سه سال پس از سقوط طالبان به کشورتان بازگشته اید، چرا زودتر نیامدید؟
- چون به این رژیم باور نداشته و ندارم.


- منظورتان دولت حامد کرزای است؟
- بله، من آن را یک دولت تحمیل شده از سوی آمریکا می دانم و علاقه ای هم نداشتم که با دولت یک سرزمین اشغال شده همکاری کنم البته هنوز هم حاضر نیستم و ...

- ولی بالاخره بعد از سه سال آمدید، به سرزمیني که به قول خودتان اشغال شده است و با یک دولت تحمیلی.
- من الان برای مبارزه با این دولت آمده ام.


- آیا شما این را به طور کامل رد می کنید که به هر حال در این سالها پس از سقوط طالبان آزادی ها و گشایش هایی برای زندگی مردم تان به وجود آمده است؟
- من این موضوع را رد نمی کنم، ولی چیزی که می بینم این است که امروز در واقع همان نیروهایی که طالبان را ایجاد کرده اند، در رأس دولت هستند. مردم ما نمی توانند فراموش کنند و نمی توانند ببخشند که اعضای بسیار فعال طالبان امروز در رأس قدرت هستند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
October 7, 2004  
نتيجه نهايی  
 

There were no weapons of mass destruction in Iraq

1,625 UN and US inspectors spent two years searching 1,700 sites at a cost of more than $1bn.

عکس از گاردين، 7 اکتبر

 

 

 

 

 

 


هيچ سلاح کشتار جمعی در عراق وجود نداشت

1625 بازرس سازمان ملل متحد و ايالات متحده آمريکا به مدت دو سال 1700 سايت را با صرف هزينه ای معادل 1 ميليارد دلار جستجو کردند.( صفحه اول گاردين، 7 اکتبر)

نتيجه نهايی: ... ...

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
October 5, 2004  
مانيفست ايرانی وبلاگ  
 

تازگيها ما ايرانی ها يک ويژگی جديد به ويژگی های منحصر به فرد خود اضافه کرده ايم: وبلاگ نويسی! من وبلاگ را جدی می گيرم و بر خلاف داريوش آشوری فکر می کنم در دقيقه اکنون وبلاگ نويسی مهمترين کاری است که ما ايرانيها می کنيم. آنچه در اينجا می نويسم شرح همين نکته است.

پيش از همه داستانکی می گويم که خود بسيار گوياست: روزی که وبلاگيون تصميم گرفتند از "امروز" حمايت کنند قرار بود يکی از خبرنگاران انگليسی زبان بی بی سی گزارشی در اين باره بنويسد. او انديشه حمايت از يک گروه يا ايده سياسی از سوی گروهی از ايرانيان را طبعا درک می کرد اما چيزی که درست نمی فهميد دو چيز بود. يکی اينکه وبلاگ دقيقا چيست (!) و ديگر اينکه چرا وبلاگ در ايران و ميان ايرانيان اينقدر اهميت دارد که حرکتی در آن ارزش خبری پيدا می کند.

آدم غربی وبلاگ را شکلی از دهها شکل ارتباطی می شناسد که در دسترس او هست. وبلاگ ارزش منحصر به فردی برای او ندارد. در جامعه او آدم ها از صدها طريق ديگر با هم ارتباط می گيرند که وبلاگ جای درجه اولی در آن ميان ندارد. بنابرين خيلی طبيعی است که بسياری از مردم حتی تحصيلکرده ها و يا اهالی رسانه ها ندانند که وبلاگ چيست و به چه کار می آيد. همين تنوع در ابزارهای رسانه ای افراد را ميان اين ابزارها تقسيم می کند و موجی از هجوم به يک ابزار معين درست نمی کند (شايد موبايل تا حدودی به دليل ژانر آن استثنا کردنی باشد). اما در ايران و در ميان ايرانيان، صحنه صحنه ديگری است.

وبلاگ ايرانی

وبلاگ ايرانی نوع خاصی از وبلاگ است که با کاربرد خاص آن شناخته می شود. در دقيقه اکنون وبلاگ بزرگترين آموزش دهنده رواداری، دموکراسی و نيز راه رشد فرديت است. آدم مدرن کسی است که به فرديت رسيده است. جامعه ايرانی به هر دليلی که جای بحثش اينجا نيست آدمها را دو زبانه و دوگانه و دو شخصيتی تربيت کرده است. وبلاگ تا کنون بزرگترين ابزار آشکارسازی شخصيت، روراست بودن با خود و ديگران و آزادی بيان با صراحت هر چه تمام تر بوده است. می دانم که نام وب نويسان هميشه روشن نيست. اما مهم مايه ذهنی من و مای ايرانی است که در وبلاگها به نحوی بيسابقه بيرون ريخته می شود. اين بی گمان آغاز فرديت يابی است. وبلاگ حقيقتا رسانه ای مدرن است.

کار وبلاگ آفريدن است و کشف کردن. کاری پرنشاط و به نحوی خلاق مشغول کننده. کاری خصوصی و اختصاصی که با ديگران تقسيم می شود يا برای "ديگری" انجام می شود. وبلاگ شما خود شماييد. ببينيد: در وبلاگ همه چيز دست شماست. طراحی می کنی از طرح کلی تا نوع رنگ و نقش و نگار صفحه و حروف؛ دنيای انتخاب های شخصی ات را می سازی با همين طرحی که به صد زبان گويا و خاموش با خواننده حرف می زند، با لينک هايت به اين يا آن سايت و موضوع، با نحوه انتخاب خبرت، با اولويتی که به بحث های پيرامون می دهی. و با زبانی که اختيار می کنی. وبلاگ جهانی شخصی است که ما با دست خود و از طريق انتخاب آگاهانه و علاقه مندانه خود می سازيم. اين برای من ايرانی که هميشه از دنيای شخصی محروم داشته شده ام بسيار مهم است. ما با سيری در وبلاگ ها بروشنی می توانيم شکل گيری مجموعه های همگن از اين جهان ها را ببينيم. همگنی هايی که باز از طريق انتخاب شخصی صورت گرفته است. و باز است برای همه ما تا همديگر را و همسايگان را و غريبه ها را بشناسيم. اين امکان منحصر به فردی است که وبلاگ در اختيار ما نهاده است.  

وبلاگ ما را برای رسيدن به فرديت تربيت می کند. ما در مقابل ديگران عريان می شويم برای اولين بار در تاريخ سده های اخير خود - بی دروغ و ريا. من حتی بداخلاقی هايی را هم که در وبلاگ ها بويژه در پانوشته ها و نظرات خوانندگان می بينم به حساب همين می گذارم که شماری از ما تحمل اين دريدن پرده دروغ را ندارند. آنقدر با دروغ زندگی کرده اند که از ديدن چهره بی نقاب وبلاگ نويس به خشم می آيند و به ناسزاگويی آغاز می کنند. ولی وبلاگ با همه اين بداخلاقی ها، مهمترين رسانه ای است که به ما محدوده تنوع آرايمان را نشان داده و رواداری و تحمل اختلافاتمان را به ما آموخته است. من بارها از دموکرات منشی بسياری از وب نويسان لذت برده ام. اين يک گام حقيقی به پيش است.

وبلاگ نويسی و کتاب

اينها همه "کار" است و اندازه هايش را که در نظر آوری و سرعتی را که تا اينجا رسيده آنرا کاری کارستان می بينی. ممکن است که از نگاه "به درد بخور بودن" چيز دندانگير در وبلاگ های ما کمتر پيدا شود اما وبلاگ با هنرهای ديگرش آنرا جبران می کند. شايد هنوز اين طفل باهوش و مستعد به مرحله توليد به درد بخور نرسيده باشد ولی قطعا فردا در دنيای مجازی وبلاگ ها يا در دنيای واقعی خارج از آن چيزهای بدرد بخور بسياری ناشی از آن ديده خواهد شد. 

نگاه ماکزيماليستی به وبلاگ رهزنی می کند. مینیماليده بهتر است. قياس کار وبلاگ با رسانه کهنسال و باتجربه کتاب هم مع الفارق است به همين دلايل که شماردم. به علاوه، هيچ کتابی به مسائل مطروحه در وبلاگ ها نمی تواند بسرعت خود وبلاگ پاسخ دهد. اين شتاب در نوشتن نيست. اين سرعت متناسب با ماهيت اين رسانه است. تاسف از وبلاگ نويسی مثل تاسف خوردن بر کار روزنامه نويسی است. روزنامه حيثيتی دارد جز کتاب. وبلاگ نيز. وبلاگ رسانه شخصی، روزنامه شخصی و بگو انتشارات شخصی است.

کتاب نوشتن دربستن است به روی خود به مدت يک سال و دوسال و گاه هفت و هشت سال. و در تنهايی با خود گفتگو کردن است. وبلاگ نوشتن، گفتگو با جمع است و نوشتن در حضور جمع. آرامشی است در حضور ديگران. اين بکلی يک ويژگی جديد است. وانگهی چون وبلاگ از يک نظر "با ديگران" نوشته می شود هميشه درک به روزتری از خواننده به نويسنده می دهد. بسيار کتابها هست که نويسنده برای دريافت نقد و نظری و واکنشی بايد ماهها صبوری کند و گاه به دلايلی که می دانی و می دانيم نويسنده هرگز نقدی بر اثر خود نمی بيند. اما وبلاگ محل دايمی نقد است. اين نيز کاملا تازه است.

وبلاگ بسياری را نويسنده کرده است. عصر ما عصر همگانی شدن آموزش است. در آمدن انحصار دانش و نقد است از دست نخبگان و اشراف فکری. وبلاگ بهترين نمونه اين همگانی شدن است. هيچ موسسه نشری با هر مقدار از سرمايه و علاقه و خواننده نمی توانست تمام نوشته های اين نويسندگان را چاپ کند. اين تنها اينترنت و فضاهای وبلاگی و بازار انعطاف پذير آن بود که اين امکان را ايجاد کرد تا هر کس دکان و غرفه ای و نمايشگاه کتاب و اثری داشته باشد. و مثل هر بازار ديگر شما با وبگردی است که جنس مورد علاقه خود و همجنس های خود را پيدا می کنيد. البته بزرگی اين بازار ممکن است سرگيجه آور باشد اما بزودی هر کس راسته خاص خود را پيدا خواهد کرد و دوستان راستان خود را.

محافظه کاری غريب ايرانی

امروز نمی توان در را به روی وبلاگ و وبسايت و اينترنت بست. جالب است که نخست بار اين خصلت امروزی را حوزه های دينی ما بازشناختند. انبوه برنامه های کامپيوتری و سپس فضاهای اينترنتی و حتی سايت های اختصاصی مراجع از همين حوزه ها نشات گرفتند. شايد به اين خاطر که روحانيون ما هوش ارتباطی بالاتری داشتند. روشنفکران ما شايد به دليل عدم ارتباط مزمن با بدنه جامعه ديرتر اين دقيقه را دريافتند و هنوز بسياری از استادان دانشگاه و نويسندگان مدرن ما دارای سايت نيستند. هستند کسانی مثل يونس شکرخواه که سايت شان حتی کارکرد تابلوی اعلانات برای دانشجويانشان را هم پيدا کرده است اما آنها به تعداد انگشتان يک دست هم نيستند. روشنفکران و نخبگان نسل پيشين ما هنوز کتاب نويسی را در جامعه لاکتاب خوشتر می دارند. دست رد زدن پنهان يا آشکار آنها مرا به ياد محافظه کاری غريب ايرانی می اندازد که نخست تمام پديده های مدرن ارتباط ( از سينما و راديو و بعد تلويزيون و بعدتر ويدئو و اخيرا ماهواره و اين سالها اينترنت و وب نويسی)  را پس می زنند و بعد از سر ناچاری يا آگاهی تاخيری می پذيرند.

کار مدرن ها از راه ناچاری نمی گذرد. مدرن ها واقع شناس اند و آينده نگر. قدرت تغيير و متناسب کردن شناخت اجتماعی و ارتباطی با واقعيت های تازه و کارشناختن و پيشگامی و هدايت و نفوذ از مجاری ذهن مخاطبان نو کار آنهاست. توصيه به اين کنيد و آن مکنيد کاری در خور محافظه کاران منجمد شده است. نويسندگان مدرن با ورود جدی و فعال به عرصه های نو تاثيرگذارتر خواهند بود. 

يادداشتهای مرتبط: فاشگويان حلقه ملکوت؛ وبلاگ: سگالش در حضور ديگران؛  جای چه کسانی در وب خالی است؟ 
        
در وب: نقد آشوری بر وبلاگ نويسی، جستار
           مهدی خلجی، در دفاع از وبلاگ نويسی، کتابچه
           داريوش محمدپور، دعوت به مراسم وبلاگ انديشی، ملکوت
           داريوش آشوری و جهان وبلاگی، ف.م. سخن
           وبلاگ فاصله نويسنده و خواننده را به حداقل می رساند، مجيد زهری 
           وب لاگ چيست؟، دست نوشته های پراکنده    
           علی اصغر سيدآبادی، شانه های نحيف وبلاگ و اينهمه بار سنگين، هنوز 
           عليرضا دوستدار، وبلاگ: اجتماعی در هم تنيده و پر اتصال برای دانش سازی، پريشان بلاگ  
           سعيد حنايی کاشانی، وبلاگ نامه ای در بطری!، فل سفه  
           يونس شکرخواه، وبلاگ و سايبر ژورناليسم، دات 
           سعيد حنايی کاشانی، وبلاگ و افسون زدايی از نويسنده، فل سفه
           حسن بشير، وبلاگ، سلام اينترنی، شرق (15 اکتبر)
           محمد علی ابطحی: وبلاگ نويسی در ايران، بی بی سی(7 نوامبر)
     نيز: علی محمد نژاد، ويژگی های عام روزنامه نگاری اينترنتی، شرق(8 اکتبر)

به انگليسی: سايت کتاب مورد اشاره در يادداشت يونس شکرخواه: ما رسانه ها ( We the Media )؛ سايت سايبر ژورناليسم ( در دات هم لينک دارد ) با گزيده ای مفصل از وبلاگ های به درد بخور ( CyberJournalist.net )؛ و نيز اين سايت که از مباحثی در باره وبلاگ و ژورناليسم خالی نيست ( Editorsweblog.org ). -اميدوارم دوستی که به دنبال ماخذهايی فرنگی برای مباحث وبلاگ می گشت ( نگاه کنيد به نظرها) از اين سايتها به سرنخهايی برسد. 

تازه ترين مطلب آکادميک در باره وبلاگ ها در سايت مجله سياست خارجی چاپ آمريکا انتشار يافته است: شبکه تاثيرگذاری ( Web of Influence) - لينک از طريق صبحانه (4 نوامبر 2004). اين مقاله خواندنی مطالعه ای است در روابط وبلاگ و سياست و بررسی ژانر خاص رسانه وبلاگ بمثابه نوع تازه ای از ژورناليسم/وقايع نگاری که بر سياست و انديشه سياسی و  اطلاع رسانی سياسی تاثير گذاشته است. نويسنده که استاد علوم سياسی دانشگاه شيکاگو ست خود نيز وبلاگ می نويسد: ( Daniel Drezner )

ديگر: آيا آينده رسانه ها در وبلاگ ها ست؟ ( To Slog or Blog: Is the Future of Media in the Blog) -سايت مجله فورچون لينک از طريق دات (5 نوامبر)

 
پيوند  
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
October 3, 2004  
طيف رنگين صداهای آسيای ميانه  
 

آسيای ميانه با همه هنر ثروتمند خود، در غرب شناخته نيست. برنامه کوليسيوم لندن ( به مدخل پيشين: آواز همسايگان نگاه کنيد) فرصتی استثنايی بود برای معرفی اين خطه کم شناخته هنر جهان. بخش اول با آواز زيبای عالم قاسموف ( عکس 3 در آواز همسايگان) آغاز شد که در صدر خود بند آغازين اذان را رو به ماه صحنه اجرا کرد تا خورشيدی جای آن را گرفت*. سپس بخش هايی از ليلی و مجنون فضولی را او و همسرودش بانويی از آذربايجان به زيبايی اجرا کردند که با تار و دايره همراه بود. قاسموف را بار اول در جشنواره ترانه های شرق در سمرقند ديده بودم. وقتی می خواند از خود بيخود می شود و نمونه ای عاشيق وار است با صدايی نفيس.

قرقيزها و اويغورها هنرمندان دو برنامه بعدی بودند. زن زيبايی با انسامبل صنم (اويغورهای ازبکستان) می رقصيد که اندکی بعد با ساز قيچک به نوازندگان پيوست و به خواندن نيز مشغول شد. او گل سرسبد مجلس بود ( نازوگوم ايوپوا، عکس 1، آواز همسايگان). اما زنی قرقيز که می نواخت و آوازی دلربا می خواند (کينجه کول کوباتوا، عکس 2 در آواز همسايگان)  از نظر صدا از  دو سه صدای برتر همه زنان برنامه بود ( به همراه: صاحبه دولتشايوا از بدخشان و اولجان بای بوسينوا از قزاقستان). از يک نگاه، سهم قابل توجهی از برنامه به صداهای زنان آسيای ميانه اختصاص داشت. در واقع، به جز برنامه افغانها هيچ گروهی نبود که خواننده زن نداشته باشد.

اولجان بای بوسيونوا

آوازهای قرقيزها کوهستانی است و مرا به ياد آوازهای چوپانان خراسان می انداخت. زنی در گروه نيز سازی می نواخت که ما در بچگی همه می نواختيم در مشهد سالهای 40 شمسی. نوعی ساز دهنی که تنها يک فنر ارتعاشگر دارد. نامش به خراسانی يادم نمی آيد اما آهنگ "يره يره" مشهور که با لهجه مشهدی خوانده می شود با همين ساز نواخته شده است. سازهای اين مردم با سازهای ساده موسيقی ميان مردم خراسان شبيه است. يک ساز دهانی ديگر را هم يکی از مردان گروه می نواخت که - با ارتعاش نخی که بنا به ريتم در يک محفظه چوبی کشيده می شد- صدايی منحصر به فرد ايجاد می کرد.

در نوعی دوتار نوازی هم قرقيزها سخت هنرمندند. کامل مردی آن را می نواخت که همزمان قصه اش را هم با حرکت دست روی بدنه و دسته ساز تعريف می کرد (عکس 2، آواز همسايگان). نمونه اعلايی از دستانگويی برای کودکان و بزرگسالان قبيله. اين مردان، بنا به سنت، يکی از نشانه های زبردستی شان و استاد شدنشان در نواختن، آن است که ساز را در حالت های مختلف می نوازند نه تنها در بغل و به صورت عادی که روی شانه و برعکس. گاه نيز به جای دست به شوخی ساز را با پا می زنند! اين را هم نخست در همان جشنواره سمرقند از استادی ديگر ديده بودم. اما اين يکی شيرينی ديگری داشت و حرکاتش سخت نشاط انگيز بود و حاضران را به خنده وامی داشت.

برنامه افغانها از همه افتاده حال تر و مردمی تر بود و آشناتر و نزديک تر با فرهنگ ما. استادی که می خواند ( رحيم طخاری) به شيوه استادان نوازنده-خواننده منطقه با ساده ترين لباس بهترين هنر را عرضه می کرد. اينجا طنين شعر فارسی هم لطف کار را دوچندان می کرد.

رحيم طخاری خواننده افغان و محمد ولی طبله نواز

تاجيک ها هم طبعا به فارسی خواندند. شعری از حافظ در شش مقام. همان شعر نامداری که حافظ سمرقند و بخارا را به خال هندوی ترک شيرازی می بخشد. شش مقام بيشتر وقت ها تک صدايی يا دوصدايی است. اما تازگی اجراهای چند صدايی هم شنيده ام. اين اجرا هم چند صدايی بود. سه خواننده زن و سه خواننده مرد هم تک تک خواندند و هم با يکديگر. سخت شنيدنی بود و حالی داشت آن شعر نغز با صدای عالی و بده بستان کردن و در هم آميخته شدن صدای خوانندگان. استاد عبدالرشيدوف که رهبر گروه بود ضرب و حال تازه ای در شش مقام خوانی ايجاد کرده بود که در پايان به رقص و دست افشانی انجاميد.

رقص البته عنصر غالب برنامه نبود اما چند رقص زيبا با اجرای اويغورها و بدخشانی ها و تاجيک ها همراه بود. اين مردم کمتر  امکان دارد که ترانه خوانی را بدون رقص برگزار کنند.

ماه نسا مجيدوا از بخارا در رقص شش مقام خوانی

"آوازهای آسيای ميانه" طيفی از موسيقی چوپانی و مردمی را تا موسيقی اشرافی  و درباری به نمايش گذاشت. گاه سادگی ترانه ها و شعرها دل می برد و گاه فاخر بودن موسيقی و لباس و صدا. جمع بزرگی دست کم سه هزار نفره شاهد اين برنامه بودند. بيشتر، مردم شبه قاره و جامعه اسماعيليان لندن که مردمی مرفه تا ثروتمندند. اما هيپی مسلک های شرق دوست انگليسی هم بودند و جمعی از دست اندرکاران موسيقی و هنرهای صحنه ای. جان بيلی و همسرش هم بودند. آنها هر دو متخصص موسيقی افغانی اند و بانو ترانه های هراتی را با همان لهجه محلی آموخته و می خواند. حضور شخص آقاخان هم به مجلس اهميت ديگری می بخشيد. در اين وانفسای بی خبری غرب از آُسيای ميانه، حمايت آقاخان و علاقه شخصی او به موسيقی زنده و صحنه ای بسيار مغتنم است. جای ايرانيان عزيز لندن نشين حتی هنرمندان و موسيقی شناسانشان هم البته کاملا خالی بود!

يک نکته هم گفتنی است که در اين برنامه همه خوانندگان ساز هم می زدند. اين سنت ديرپای منطقه است که از زمان رودکی سابقه دارد. اما عجيب است که امروز در ايران تقريبا همه خوانندگان موسيقی های اصيل تنها آواز می خوانند و دست به ساز نيستند. گرچه خنياگران محلی ساز و آواز را با هم دارند چه در آذربايجان باشند چه در کردستان و خراسان.

اما حيف بود که برنامه ضبط تلويزيونی نشد. خلاصه شدن اينهمه نيرو و انرژی برای اين کار فقط در يک شب حيف بود. من می دانم که چه زحمتی دارد دعوت و هماهنگی و آوردن اين همه هنرمند از کشورهای مختلف. ضبط تلويزيونی آن را جاودانه می کرد. اما بدتر از آن اين که دعوت چشمگيری هم از اصحاب رسانه ها و مطبوعات نشده بود. بنابرين حتی انعکاس اين شب به ياد ماندنی محدود بود. و اين جای دريغ بسيار دارد. 

* ميشل جفرنو  ( M Jaffrennou ) کارگردان هنری چندرسانه ای و ويديويی دو اسکرين بزرگ و يک اسکرين کوچکتر بر فراز آندو طراحی کرده بود که متناسب با هر قوم و کشوری که برنامه اجرا می کرد طرحی به نمايش می گذاشت؛ مثلا: برای قرقيزها يک چادر شبيه چادرهای ترکمنی، برای شش مقام خوانها طرحهايی از معماری بخارا، برای افغانها اتاقی با چراغ جادوی علاء الدين و نگاره ديوی بر ديوار، و برای بدخشانی ها طرحهايی از کوهستان پامير.

(عکس: مهدی جامی؛ برای نقل عکس ها اجازه کتبی ضروری است)
  

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 2, 2004  
آواز همسايگان  
 

هنوز خمار امشب ام. دهها هنرمند از قرقيزستان و ازبکستان و آذربايجان و تاجيکستان و افغانستان به دعوت بنياد آقاخان در کوليسيوم لندن برنامه اجرا کردند. چه آوازها چه رقص ها. حاليا نمی توانم چيزی بنويسم. بسيار دير وقت هم هست. اما تفرج دوستان ديده و ناديده را چند تصويری اينجا می گذارم تا حدس بزنند بر ما چه رفت ميان اينهمه غربت يکباره اينهمه آشنايی. تا بعد که چند کلمه بيشتر بنويسم: 

رقصنده و خنياگر اويغور، نازوگوم ايوپوا-ازبکستان

 نوازنده و داستانگوی مردمی قرقيز

استاد بزرگ آواز آذربايجان عالم قاسموف

گروه بدخشان
عکس ها از: مهدی جامی (نقل عکس ها بی اجازت کتبی ممکن نيست - لينک دادن آزاد)

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 1, 2004  
حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی  
 

 

تازه ترين نوشته جنجالی حسين شريعتمداری که نمايندگی از بالاترين مقام مملکتی و بالاترين مقام فقهی رسمی در روزنامه کيهان می کند از جنبه های مختلف شايان بررسی است. آشکارترين آن اين است که چگونه می شود در ادای يک وظيفه دينی و ملی و شرعی –که آقای شريعتمداری مدعی آن است- نامهای بسياری از روزنامه نگاران، فعالان سياسی منتقد يا مخالف، و دست اندرکاران دولتی را بی پرده پوشی رديف کرد و همه آنها را با بهتان عظيم جاسوسی و همدستی در يک شبکه خرابکاری از يک کنار متهم کرد و هيچ کس متعرض نشود که چنين کاری در حکم افترا ست و اگر سند و مدرکی در کار است در حيطه وظيفه دادگاه صالح است و تا از اتهام به اثبات نرسيده باشد قابل ذکر و اعلام عمومی نيست. اگر می شود در روز روشن و از يک روزنامه عمومی و به نام نمايندگی از بالاترين مقام فقهی و سياسی چنين آشکار با نام و حيثيت افراد بازی کرد و ريختن آبروی آنها را صرفا به دليل مخالفت سياسی مباح شمرد و هر اتهامی را به آنها بست، اندازه پايبندی به عدالت و خردمندی دينی و سياسی را در خفا و در تصميم گيری های پنهان و محرمانه و امضای اسناد و احکام سياسی و قضايی و فقهی می توان سنجيد و بزرگی تباهی در جريان را می توان تخمين کرد.

 

عبور از مرز: بی هيچ گمان در هيچ کشوری که اندک توجهی به حقوق مردم داشته باشد چنين آشکارا اتهام های بزرگ را با ذکر اسم و رسم به مردمان نمی بندند. مگر در کشورهايی که هيچ پرنسيبی جز حفظ قدرت رعايت نشود و هر چيزی را بتوان به هر چيزی نسبت داد و از هر چيزی هر استنتاجی بتوان کرد. اتهامات آقای شريعتمداری بخوبی نشان می دهد در حوزه حفظ قدرت آزادی کامل وجود دارد برای عبور از هر مرز دينی، اخلاقی، شرعی، فقهی، حقوقی و حتی عقلی.

 

در باره اينکه در متن او غلطهای فاحش هست ديگران نوشته اند و لابد باز هم می نويسند ( مثلا : الپر و حسين درخشان). من به اين غلطها حاليا کاری ندارم اما برای من از اين زاويه اين غلط ها مهم است که نماينده تفکر حفظ قدرت به هر قيمتی، اصلا اهميتی برای درستی و نادرستی حرفهايش قائل نيست. هدف او تخريب است و در اين مسير درستی داده ها دارای اولويت نيست و طبعا رنگ می بازد. اگر توان ديدن درست و نادرست در اين کسان بود بی گمان تا امروز در آن چه می کنند ترديدی تاملی بازنگری و بازگشت و توبه ای می کردند. چنان که برخی از آنها در اين سالها از اين مسير بازگشته اند و چشم به روی حقيقت بازکرده اند و هريک به راه خود رفته اند.

نکته ای که اين بی اعتنايی به درست و نادرست را آشکار می کند بسيار ساده است: اينهمه داد از جاسوس طوری که آدم فکر میکند از هر 10 روزنامه نگار 9 نفر و نصفی جاسوس خودفروخته اند تا کنون به طرح حتی يک مورد پرونده قضايی نينجاميده است. حال آنکه دستگاه قضا هم چندان به درستی هر اتهامی که طرح می کند کار ندارد و به اندک بهانه ای شما را بازداشت می کند و مدتها در انفرادی نگاه می دارد. پيداست که همه اين آسمان و ريسمان بافتن های امثال شريعتمداری همان اندک بهانه را هم برای بازداشت به اتهام جاسوسی جور نکرده است. شريعتمداری ها در تار عنکبوت دروغی که می بافند زندگی می کنند.    

 

احساس زوال: اما ماجرا به همين جا ختم نمی شود. اينکه امثال شريعتمداری هر اهل قلم مخالفی را جاسوس تلقی می کنند ولو هيچ شاهدی هم نداشته باشند خود بسيار معنادار است. از نظر آنها کسی با قدرت بلامنازع حاکم مخالف نيست و  نمی تواند باشد مگر جاسوس اجنبی و برانداز و نفوذی باشد. اين يک ديدگاه کلاسيک است در ميان سياست پيشگانی که قدرت خود را ابد مدت می پندارند و مسند قدرت خود را نيز هميشگی تصور می کنند و البته خود را تافتگان جدا بافته ای می بينند که قدرت گويی تنها به قامت آنان راست می آيد. اين انديشه ای در بنياد سلطنت طلبانه است. اين گروه از سياست پيشگان و هواداران آنها خود را در دريايی از دشمنان تصور می کنند و سوء ظن مزمن بيماری عمومی آنهاست. قديم ها خوانده ايم که پادشاهان و اصحاب قدرت چگونه بر چشم برادران و پسران و خويشان ميل می کشيدند يا به کمترين بهانه سر وزير و امير به باد می دادند. انديشه آنها درست همين انديشه ای بود که شريعتمداری نمونه و مبلغ آن است. اما دنيا عوض شده است بخصوص در ايران هيچ چيز مانند عهد آن شاهان نمانده است. دنيای پر وحشتی که شريعتمداری ها در آن زندگی می کنند موجب می شود که هر از گاهی دندانی نشان دهند اما هرگز آن تسلطی که آرزو می کنند به دست نخواهد آمد. جهان بيرونی بسيار تغيير کرده است. زمان و زمانه به نفع آنها نيست. از اين جاست که با همه تلاشی که می کنند هم در خود آنها و هم در مردمی که ناظر آنهايند احساس زوال وجود دارد و اين سوال که کی اين نظام سياسی به پايان کار خود می رسد. اين نظام سياسی ممکن است به همان زودی که تصورش را ايجاد کرده به پايان نرسد اما احساس زوال همواره با آن خواهد بود. اين احساسی است که خود آنها به مردم داده اند با همين نوع رفتار هميشه نگران متهم کننده ای که هيچ کس را بی آسيب نمی گذارد. چه فقيهی باشد که جانشين رهبری خوانده می شده يا فردی از السابقون السابقون انقلاب که علم انتقاد و مخالفت برداشته و چه روزنامه نگار جوان يا وبلاگ نويسی که زاده و پرورده خود اين انقلاب است.  

 

نظامی در اختيار جاسوسان: نکته دوم اين که انديشه اصلی در نوشته شريعتمداری آن است که مملکت به دست جاسوسان افتاده است. او با اين نوشته می خواهد پته جاسوسان را روی آب بريزد و آنها را رسوا کند اما از قضا آنچه اين نوشته عريان می کند آن است که سازمانهای امنيتی ايران آنقدر ناتوان اند که نفوذی ها و جواسيس تا بالاترين مفام های کشوری را در دست گرفته اند. و در مقابل سازمانهای امنيتی دشمنان جمهوری اسلامی آنقدر قوی بوده اند که نه تنها جاسوسان خود را تا بالاترين مقام ها رسانده اند بلکه حتی با علنی شدن وابستگی آنها از طريق افشاگری امثال شريعتمداری آنها را در آن سمت ها همچنان حفظ کرده اند! اين خود به تنهايی نشان می دهد تا چه اندازه بی ربط حرف زدن و ادعای واهی کردن در ميان اين افشاگران رايج است. يک نفر از خود نمی پرسد آخر جاسوسی يکی از مهمترين صورتهای جرايم است و در هر مملکتی چه غربی و چه شرقی چه آزاد و چه مستبد جدی گرفته می شود و با آن بسختی برخورد می شود. اين چه جور مملکت و نظامی است که سرتاپايش را شبکه ای از جاسوسان آنهم اسم و رسم دار گرفته اند و آن را اداره می کنند و هيچ اقدامی نمی شود؟ آنچه شريعتمداری افشاگری می نامد اگر حقيقت پنداشته شود در واقع اعلام ناتوانی خود و تبليغ برای توانا بودن دشمنی است که فعال مايشا است و ظاهرا از افشاگری های اينچنينی هم ککش نمی گزد. با ابعادی که امثال شريعتمداری به مساله جاسوسی داده اند در واقع کسی باقی نمی ماند که جاسوس و خرابکار و توطئه گر و وابسته نباشد. اين واقعا تصوير تکان دهنده ای است که تنها ذهن يک مرد عنکبوتی می تواند باور کند.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست