:: مفاخره اشقیا
:: شعر، دشمن مدرنیته نیست
:: تن و زنانگی زن
:: ورقی چند از تاريخ گل
:: در معنای لطافت و ادراک امر بلاکيف
:: جادوی تخيل: کودک و عروسک
:: آرزو بر باد - انتشار در وب
:: اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر
:: آخر شاهنامه شعر
:: امشب به قصه دل من گوش می کنی
:: شرق اندوه
:: گام دوم
:: حافظ و حافظه قومی ما
::  کوتاه مثل آه
::  ف ص ل حضور
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
September 12, 2004  
سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول  
 

دوست ناديده عليرضا بهنام که وبلاگ همهمه را می نويسد پای مطلب پيشين پيشنهاد کرده است که من تعريف خود را از ابتذال بدهم تا معلوم شود به چه جهت کارهايی از آن دست که از مريم هوله در همهمه آمده را نمونه شعر مبتذل می دانم. پرسش از ابتذال بسيار مهم است. مدتها پيش سيد خوابگرد هم بحثی در اين باب مطرح کرد که ظاهرا به جايی نرسيد . ولی ايده هايی مطرح شد. من در آن بحث شرکت نکردم حال نيز  نمی خواهم پاسخی به چنان پرسشی به دست دهم که تاملی همه جانبه می طلبد. اما تا تاملات من يا کسی ديگر به جايی برسد که به صورت مقاله و نوشتار ظاهر شود فکر کردم از دو راه اين پرسش را کاملا هم بی پاسخ نگذارم. يک راه ساده اش سبک شناسی کاربرد اصطلاح ابتذال است و ديگر نقل قولی از کسی که پيشتر دراين باب حرفهايی شنيدنی زده است.

يک راه شناختن حدود بحث اين است که ببينيم ديگران معمولا همراه با چه مفاهيمی از ابتذال ياد کرده اند. من با جستجويی ساده به اين نتايج اوليه رسيدم: ابتذال و تکرار / ابتذال و آسان گيری / ابتذال و روزمرگی. به اضافه اين تعبيرات: بازاری شدن، فقدان تخيل و خلاقيت، هردمبيلی رفتار کردن و نشناختن قواعد، کم سوادی، ادعاهای بی سند، همه فن حريف بودن، تقليدی بودن، دست کم گرفتن مخاطب. و به اينها اضافه کنيد گندم نمايی و جو فروشی يا صريحتر: پوشاندن بی سوادی در لفاف ادعا و پيچيدگی های ظاهری و زبانی.

همه اينها در باره همه انواع ابتذال يکسان درجه بندی نمی شود. ولی همه اين نشانه ها را می توان از طريق ساختار زبانی و معنايی متن نشانه شناسی و مستدل کرد. ابتذال زياد به نيت پديدآورنده نيز بستگی ندارد! منظورم اين است که خيلی ها ممکن است معصومانه به توليد ابتذال بپردازند و کار خود را هنر بشمارند. ولی خيلی ترها البته می دانند و بر اساس نياز بازار کار مبتذل ارائه می کنند.

اين مقدمه را همينجا رها می کنم تا به نقل قول بپردازم. از آنجا که من دوباره خوانی را بهتر از توليد مدام نوشتار می دانم چون خصلت تاريخی به بحث می دهد شما را دعوت می کنم به خواندن اين بخش از مصاحبه دراز و شايد بسيار دراز  15 هزار کلمه ای که سايت مانيها منتشر کرده است از محمدعلی ملازاده. گذشته از اين درازی شايد بيهوده (آدم به هر حال خوب است جمع و جور حرف بزند)، بخش مهمی از حرفهای او  تعريف ابتذال است و نشان دادن مصداقهای آن - تيترگذاری از من است تا حرفهای او را در جهت بحث برجسته کنم:



ابتذال ناشی از سبکی هيستريک: نيمه ی دوم دهه  ۷۰ به يک اعتبار پرجنب و جوش ترين سالهای حيات شعر معاصر بعد از انقلاب۵۷ است . اين جنب و جوش هم مانند بسياری از رفورم های سياسی در جوامع بسته نه تنها منفذی برای تخليه ی انرژی درحال انفجار يک نسل بود که اساساً هيچ تفکرعميق و انتقاد بنيادين را در بر نداشت و نه حتا می توانست بستر مناسبی برای آفرينش خلاقانه ی يک اثر باشد . برای ما همه چيز در سطح می گذشت ، سطحی از احساسات ، سطحی از اعتراض ، سطحی از تئوری ادبی و بالاخره سطحی از يک حيات معنوی  که خيلی خوب ياد گرفته بود برای عبور از تابوهای فرهنگ جمعی اش  _ که اتفاقاً دستگاه فرهنگ سازی هيئت حاکمه طی دو دهه به آن ها دامن زده بود_  به گونه ای ابتذال ، به يک دهن کجی بچگانه و به يک  سبُکی هيستريک متوسل شود . سبُکی ای که در مناسبات حرفه ای شاعران به حذف کامل ضمانت های اخلاقی و تعهدات انسانی منجر می شد و در کار قلم به انکار لجوجانه ی هرگونه معنايی انجاميد ؛ سقوطی آزاد به درون يک خلاء .

ابتذال و تخريب عمدی زبان: من در طول اين سالها همواره در پس اين هياهو گونه ای ا نتحار ديده ام . ما شاعران پيشرو در  دهه ی هفتاد حالت همان عقربی را داشتيم که در محاصره ی آتش خودش را نيش می زند ؛ مبارزه ای منفی با سرنوشتی کور . انتحاری که پيکان حمله اش را نه تنها به « زبان »  به عنوان تجلی گاه ، ميراث دار و در عين حال ابزار اعمال اقتدار ِ فرهنگی بيمار و مضمحل نشانه رفته بود بلکه از سر قهر تمامی پايگاه وجودی خويش _  يعنی زبان و تفکر _  را نيز تخريب می کرد . داستان آن که بر شاخه نشسته بود و می بريد .

ويران کردن بدون ساختن نظام تازه ای از هستی شناسی: از اين رو ويران سازی شايد مهم ترين خصيصه ی اين جنبش باشد . اما کار ادبی صرفاً در ويران سازی نظام های پيشين پايان نمی يابد . توأم با اين تخريب يک جور آفرينش ، گونه ای باز سازی و شايد بتوان گفت طرح يک معنای ديگر از هستی لازم است . چيزی که ما شاعران ِ اين سالها در ادراک ، تحليل و خلق آن بسيار عاجز بوده ايم . دقيقا ً به دليل همان ديد محدود ناشی از به سطح آمدگی،و در معنای مجازی آن کوری . در اين سال ها ما از يک سو می بايست خود را در مقام شاعر از قيموميت زيباشناسی غالب رها می کرديم و از ديگر سو به عنوان يک شهروند گرسنه ی آزادی بايد بيشترين بهره را از اندک هوای تازه ای که اصلاحات وعده داده بود می جستيم . اما هر دوی اين امکانات در فضايی احساساتی چنان تقليل يافتند که رفته رفته به ضد خود بدل شدند .


ابتذال در رفتار اجتماعی:
  فراروی  و ديالکتيک انتقادی  به مجادله ، سوء تفاهم و در نهايت رقابتی کثيف مبدل شد که در آن چنگ زدن به وسايل توفق به هربهايی می توانست مجاز باشد و عملاً عرصه برای شارلاتانيزمی فراهم شد که به تنها چيزی که نمی انديشيد خود ادبيات بود . از سوی ديگر برای شاعرانی که جوانيشان در فقدان يک زندگی خصوصی آزاد ، در عدم امنيت روانی و فقری عاطفی- جنسی  در حال سپری شدن بود ، آزادی عملاً   نمی توانست معنايی جز اعاده ی اين اميال داشته باشد . همراهی اين فرايند با اعتياد آنها به مصرف محصولات فکری ديگران به جای تأمل شخصی و تفکر درونی به اضافه ی  خستگی مفرط از هر گونه کلام ايدئولوژيک و معنا باورانه ،  مقدماتی را برای گونه ای همزيستی گروهی در يک جهان سطحی فراهم آورد .


سانتی مانتاليسم جزء ذاتی ابتذال:
  سنتی منتاليزم به سرعت مانند يک طاعون شيوع پيدا کرد و حميدی شاعر در لباسی مبدل دوباره زاده شد :

_ « اين دل / برای تو عمری ست که می زند / بر ساحل سياه سينه ام بندری برقص » !   ع  . عبد الرضايی

_ « سی و پنجم غربی ! / از شرق دلم اتوبوس هايت روشن می شوند »     ه .  محيط

_ « شبيه ابرها هستی و بوسه های نيامده / چشمهايت به لوبيا می ماند / ای گربه ! /   من دلم می خواهد تو را به گلابی تشبيه کنم »    ر .  جمالی

_ « دکراسيون چشمهايش را عوض کرده است / روی آسمان راه می رود /  شبها هم عينک دودی می زند»   ش . آقا جانی

_ « اگر آسمانم را پس بدهی عشق / دستت را به دست ستاره ی بعدی خواهم گذاشت »   پ .  احمدی

_ « از وقتی رفته ای / تمام سلام ها را پس گرفته ام از آدمها /  بيا و خداحافظ را روی تاقچه بگذار / تاق باز بخواب»   گ . موسوی

_ « کنار دست اين زن ها هميشه دست پاچه ام/ انگشت های کشيده ای دارند که هم  کودکی شان را بو کشيده ام / هم جوانی شان را با سر دويده ام ... »   م . فلاح


ابتذال ساختاری:
اما اين در سطح ماندگی و سنتی منتاليزم تنها به گستره ی دستمايه ها ، مضامين ، زاويه ديد ها و محتوای شعر ختم نمی شود . بلکه در فرايندی همسو با آن به ساختار های زبانی ، مکانيزم های بيانی و فرم نهايی متون نيز آشکارا هجوم برده است . تلقی ساده انگارانه از خلاقيت آزادانه ی زبان در کار اغلب قريب به اتفاق آنها به بازی کودکانه ای در نحو و همنشينی واژگان تقليل يافته ، که  همچون تفنن ديوانگان در اتاق تفريحات آسايشگاه ، بيشتر می تواند مبين ساختار اختلالات روانی باشد تا آفرينشی خلاق . و از اين رو شايد تنها به درد مطالعه ی روانکاو ِعلاقمند به زبان – نژندی بخورد تا خواننده ی شعر :

_  « و درد می کشيم ممّد آقا ندا/ خشايار جای ِ ما جای ِ گرفته در دهانمان زانوها مان کيف بويناکی همينطور يک نخل سوخته ما را نام او را نيست / حسن حسين را ؟ / يا ما ايشان را ؟ »  ه . انصاری فر    

_  « دعوا در پيراهن کرده ام / که توپ را فرستاده ام توپخانه /  سی دی جديدی شود و برگردد» ب. خواجات

_  « من که گفته بودم از يکشنبه ی کفش های شما/ حرف حرف / با خودم برده بودمت جان /  صدا  زدی از من / تهی / قالب از اسم شما بود / گريز از ميان تو هم که شد رفت و ماه هيچ نگفتم از خيال تو / ما / هه / چه شد ؟ »    ع . قنبری


 ابتذال تن زدن از توليد خلاق است:
   نوشتن از روی دست همديگر، و دوباره تکرار می کنم عدم استقلال واصالت فکری و عادت به مصرف ، توأم با عطش سيری ناپذير برای توليد انبوه ، بزرگنمايی و خود فريبی ، تبديل کردن ادبيات به عرصه ای برای فرافکنی عقده ها و حقارت ها و در يک کلام ابتذال و انحطاط . اين ها همه زنگ خطر هايی هستند که بدون تعارف اوج يک اضمحلا ل فرهنگی را هشدار می دهند . که فلاکت يک نسل را به نمايش می گذارند . که صد البته گناهش به گردن به وجود آورندگان شرايط تاريخی ماست . و بر خود ما که فقط عقرب هايی درمحاصره ی  آتش بوده ايم .
 

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

اينجا چرندياتي خواندم كه انگار قصد تحريف شعر دهه هفتاد داشت چقدر احمقانه بود كساني كه به صورت شبانه روزي تقليد آثار علي عبدالرضايي را مي كنند او را سانتي مانتال مي دانند اي روزگار.....

Posted by: abbas farhikhteh at September 29, 2004 6:16 AM



درود دوست گرامي!
به نمونه ي خوبي اشاره كرده ايد . به زودي مطلبي درباره ي آن شعر براهني و توضيح نقاط قوت آن به قلم يكي از منتقدان هم عقيده ي من در گاهنامه ي اينترنتي همهمه منتشر خواهد شد كه پس از آن مي توانيم اين بحث را پي بگيريم.
باز هم از توجهتان سپاسگزارم.

Posted by: عليرضا بهنام at September 13, 2004 9:31 AM



گزارشِ متن مدرن را خواندم. سودمند و روشن‌گر بود. دست مريزاد.

Posted by: مسيحا at September 13, 2004 7:04 AM



سهند عزيز،
از اظهار نظر اخير تو واقعا استفاده کردم. بويژه تحليل ات از نوع جامعه ای مثل جامعه ايران کنونی. نگاهت به شعر هوله هم درست است. برای همين هم من گفتم که برخی معصومانه به توليد ابتذال می پردازند. من مخالفتی با شخص هوله ندارم سهل است برای نظرات اجتماعی او و همسرش احترام زيادی هم قائل ام. اما چاره ای از بر آفتاب افکندن ابتذال هم ندارم. اين به همه ما کمک می کند که موقعيت بشری خود را بهتر ارزيابی کنيم.

فقط حيف است که به انگليسی می نويسی و اين باعث می شود خوانندگانی که انگليسی نمی دانند از نظرات تو بهره ای نبرند.

دوستار،
مهدی

Posted by: مهدی at September 13, 2004 12:38 AM



Dear Mehdi: First: I hope I have not given the impression that, I was trying to criticize you. My knowledge of critical theory of poetry and literature is almost zero and if I had just a small portion of your knowledge and talent in literature, I would have had my own website. Second: I did really appreciate your response to Mr. Behnam, which was very nice of you. Among the sites that I do usually visit, beside Mr. Kashani, you are one of those that take your readers seriously and have respect for their opinion, regardless of the quality of the their content. It seem to me, I was unable to express what I was trying to say, so I would like to quote the opinion of St. Augustine on Good and evil. I think the pair concepts of good/evil, noble/decadence, joy/sorrow and life/death drive are all variation of the same concept. I think your own short definition of Ebtezal was very helpful than the linked long one—who knows may be I was jus too lazy to read the long one. —In every society we can see these pair in action. Decadent societies has more evil, sorrow and death drive than say a renaissance and dynamic ones. When poet such as khanoom Maryam Hooleh expresses her feeling in a rather not too noble style, all she is saying that how her society look like today. I do not think she is prescribing; all she is doing is describing it. She is just a messenger from a very sick society and we need to validate her feelings, unless we do not want to hear the bad news. If we define joy as a man’s passage from less to a greater perfection and sorrow as a man’s passage from greater to a less perfection, we would see that these period of Iranian history is filled with more sorrow than joy and our society is declining rapidly ( has more death drive than life drive) and decadence in every aspect of life is obvious even to a tourist visiting Iran.

For Augustine, it is not the case that the less good something is, the more evil it is. Good and evil are not related as positive and negative, so that a certain degree of evil may be defined as simply the absence of a certain degree of goodness. Something with only a low degree of goodness is not thereby automatically evil. It is evil only if it ought to have a higher degree of goodness and does not. To think otherwise, Augustine says, is like blaming the earth because it is not heaven. Evil, therefore, is not simply an “absence” of good, it is ‘privation” of good. It is absence of good that ought to be present. To give a very crude example of it, lets assume that there is a man which believes that women are sex object and he does not hide his belief. This belief in itself is not evil because he will tell the women about his belief when he meets one, and there is thousands of women which wants to be treated like a sex object. But if a man professes that women should not be treated like a sex object but he not only treats his own wife like an object but also beats her, this act of him is an evil. My objection to say Mr. Hussein Noosh azar’s erotic novel was not based on the fact that this piece was a garbage--- there is millions trash books which everyday people reads them--- my objection was that Mr. Noosh azar claims that some works are ebtezal but his own was even worse. Thanks again for your very informative articles and your precious time.

Posted by: Sahand at September 12, 2004 11:09 PM



آقاي بهنام عزيز،
من نقد شعر مريم هوله را در زمانی مناسب جزء به جزء انجام خواهم داد تا مدعایم روشن تر شود. در اين فاصله شما به من بگوييد آخر چگونه می شود از اين مظهر الاباطيل که به براهنی نسبت داده می شود - والعهده علی الراوی- لذت برد سهل است چگونه آن را بايد خواند و در پس اين زبان اختراعی نزديک به زبان ياجوج و ماجوج چه گنجی پنهان است که ما نمی فهميم. نگوييد اين شعر را فقط افراد صاحب صلاحيت می فهمند که آدم ياد آن پادشاه عريان می افتد که رندان به او گفته بودند همه بر تن تو لباس می بينند. به نقل از لينکی که در همهمه به همين شعر داده ايد می آورم:

چقدر و چند از این پرنده ها بغلت داری بپروازان همه را من آمده ام

آماده ام

از آسمان کاغذ خالی می بارد آغشته کردی آغشته مرا به خون


خود بپروازان حالا

کاشکاش آمد کلاغ های جهان نیستند و آسمان می باراند روح تو را


بر روی من

چقدر و چند ببینم و هیچ گاه سیر نشوم

می آمده ای انگار با غنچه ها از گوش هایت هر چه با چشم هایم تو را بخورم سیر

نمیشوم

بسیرانم

بگو بپرا نُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هایت را به تکان بریزانم


من_ میوه هایم را

که پیش مرگ تو باشم که بوی ِ گردن آهو را بپیچانم به جانم که

پیش پیش مرگ تو باشم

ب ی شکسته با الفِ قد تو می رقصد حالا همه کلمه آن تو میان

من بالای ما

چقدر و چند از این چیزها بغلت داری چقدر و چند

به خودت او گفتی مرا به او در خیالش بغلتان که خوابش با خوابم آید

حرامیان ِ رویاهایم را بیدارکن که دروازه های زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر

و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ می ساید جنون من نگرانی است

مرا به روی انگشتت بچرخان بچرخانم بچرخانممان که هر دو بیماریم

به کجا که برگردی کجا آن کجاست کجا هم نیست

در نهاد زن و شادی او اوییدن

به گردن خود ببوسانم از کجاهایم به ساحل آمده ام حتی هنوز


هم غرق طراوت نامت

یارم نباش ، خودت باشم خودم باش خود پیش مرگ تو بودن

خبر کن موسیقی را که گرههای انگشتانت به ماه گره خورده اند

که ناخنت هلال ماه شده چیزی نیست هلال و ماه در شب واحد بودی چیزی نیست

مرا به سود خود بتابان بچین ، رسیده و نرسیده بچین و پنجره را باز کن

جهان به سود جهان است

ببیندت حالا بچینم

برو به هوا ، به هوای این که من از پشت پا نگرانت شوم

و آمدی که بیایی بیا و چنگ وار منحنی ام را بگیر و باز بغل کن

بزن که بخواند

یُدم به من یُدم پهلوهایت را و شانه هایت را

یوزانم بتوفانم و برنگردانم و هیچم کن که هیچ نداندمان

و شهر را خبر نکن که این که من گویم جنون نداند

و یادگارم کن به دیوارهای هیچ و بنویسانم

و بگو دیوارها را به زیر پاهایت دراز کنند

خود را به سوی آسمان مثل همیشه ها بدرازان کسی نداندمان


من آماده ام .

27 آوریل 1997 / صبح ساعت 3 تورنتو


من براستی اين چنين شعرهايی را که می بينم فقط می توانم بگويم دوره آخر الزمان شعر است! به زبان خالی از کنايه، شعر واقعا دوره اش به پايان رسيده و گرنه به متنی از اين دست شعر گفته نمی شد. کار هر کس می خواهد باشد.

دوستار،
سيبستان

Posted by: سيبستان at September 12, 2004 7:53 PM



دوست گرانقدر و ناديده . از زماني كه براي پاسخ دادن به آن پرسش صرف كرده ايد و نشان از تعمق قبلي شما در موضوع بحث دارد بسيار سپاسگزارم.
آنچه از گفت و گويي پيش تر منتشر شده نقل كرده ايد مي تواند به عنوان نظر شخصي گفت و گو شونده تلقي شود كه اگرچه محترم است اما قابل تعميم نيست. برخلاف آنچه اين دوست گرامي گفته اند شعر نيمه دوم دهه ي هفتاد هرگز همين طور گتره اي و باري به هر جهت به عرصه نيامد. اين شعرها نتيجه ي سال ها مطالعه و تعمق شاعرانش در انديشه و آفرينش ادبي جهان و پيشينه ي فرهنگي ي ايران بود. و از سويي با وضع اجتماعي روز كشور و مفاهيمي كه از پس سال ها انقلابيگري و آرمان خواهي در ذهن شهروندان نشست كرده بود مناسبت تام پيدا مي كرد.
مهم ترين دليلي كه داوراني چون شما را به داوري هايي از اين دست رهنمون مي شود شايد اين باشد كه به قدر كافي درباره ي هستي شناسي اين قبيل اشعار و شيوه هاي خوانش آن ها بحث نشده است.
در نمونه هايي كه از كار شاعران مختلف به دست داده ايد سويه هاي احساسي هر شعر انتخاب و برجسته شده اند در حالي كه شاعر اين نوع از شعر چون خود را بر خلاف سرايندگان پيش از خود مقيد به حفظ يك فضا و يك سبك گفتاري نمي داند لاجرم نقل بخشي كوتاه از يك شعرش نمي تواند نماينده ي حال و هواي كلي ان شعر باشد. در يك شعر از اين نحله امكان اين هست كه سطر هايي به غايت مبتذل براي ساختن حال و هوايي خاص در كنار بازسازي ي شاعر از زبان نثر نويسي ي قرن سومي و چند سطر از يك ترانه مشهور مردمي قرار گيردو به هيچيك از اين عناصر نقش مرجعيت داده نشود تا خواننده بتواند متن را با ان عنصر دسته بندي كرده و به خاطر بسپارد.
البته در بعضي نمونه ها مثل نمونه ي عبدالرضايي حق با شماست و آن شعر جز بازتوليد لمپنيزم و احساساتيگري از نوع حميدي شيرازي حرفي براي گفتن ندارد اما در شعر هاي ديگر مانند آنچه از انصاري فر . قنبري . احمدي . آقاجاني و... نقل كرده ايد اين قاعده براي داوري لازم است كه در نظر گرفته شود.
اما بحث معنا زدايي و ويران كردن بدون ساختن نظام تازه اي از هستي شناسي را بارها در جا هاي مختلف پاسخ داده ام . اينجا هم مكرر مي كنم.معنا زدايي كه به بعضي از شعر هاي تجربي دهه هفتاد نسبت داده شده در واقع سو’ تفاهمي است كه از چند اظهار نظر شتاب زده ي بعضي از اعضاي جوانتر اين جمع شاعران ايجاد شد و جست و جوي امري محال را در ذهن شنوندگان ان بحث ها به مشخصه بعضي از شعر ها مبدل كرد. معنا زدايي حتا اگر خواست كسي باشد كه در محدوده ي زبان به آفرينش مي پردازد به دست آوردنش محال است چرا كه از هم نشيني هر دو واژه ي حتا كاملا بي ربط . در نظام زباني معنا توليد مي شود.منظور از اين اصطلاح زدودن مدلول پذيري استعلايي و حركت به سمت دور شدن از ارجاع پذيري بيروني به سود خود بسندگي و تاويل پذير تر شدن شعر است. به عبارت ديگر اين شعر ها را ديگر نمي توان جز بدان صورت كه نوشته شده اند معنا كردو شيوه ي مالوف معني كردن شعر كه متاسفانه هنوز در آكادمي ها تدريس مي شود در باره ي اين اشعار كاربرد خود را از دست مي دهد. توجه داريد كه اين مفهوم با بي معنايي فرسنگ ها فاصله دارد.
همين طور تن ندادن به دستگاهي ساختاري نظير تمامي سبك هاي رايج در مقال هنر مدرن به مفهوم فقدان هر نوع نظام در اين گونه ي جديد از سرايش نيست. در اينجا تنها به نسخه برداري از يك نظام مشخص پايان داده شده است تا آفريننده در هر اثر نظامي جديد در خور حال و هواي همان اثر بيافريند. پس نه ويران كردني در كار است و نه ساختن يك نظام استعلايي جديد. تنها گفت و گويي انتقادي وجود دارد كه ميان افرينشگر و تمامي نظام هاي پيش از او در مي گيرد و به آفرينش نظام هايي متكثر در متن هاي گونه گون ختم مي شود.
روشن است كه در اين مجال كوتاه امكان گفت و گويي جامع درباره ي ويژگي ها و آبشخور فلسفي اين نوع از شعر و جود ندارد اما مايلم نكته ديگري را در باره ي بخش نهايي نوشته ي شما اضافه كنم. مثال هايي كه از شاعران مختلف به ميان آورده ايد خود گوياي اين حقيقت است كه در اين شعر ها لااقل شايبه ي شباهت و عدم استقلال معرفتي وجود ندارد. نگرش اجتماعي و شيوه ي سرايش هر كدام از اين افراد به شهادت اثارشان كاملا با هم تفاوت دارد و اين حتا با نگاهي دوباره به همان پاره ها كه از اين شعر ها نقل كرده ايد به وضوح ديدني است.
باز هم از توجهتان سپاسگزارم .

Posted by: عليرضا بهنام at September 12, 2004 5:30 PM



سهند عزيز،
قياس بحث ابتذال در زبان و توليد ادبی با حرف های روزمره يا غيبت های سر ميز قهوه قياس مع الفارق است. يک دليل اش هم اين که تا حال کسی در باره بيهودگی گفتگوهای خودمانی در قهوه خانه ها حرفی نزده است اما بحث از ابتذال يک بحث جدی و نگران کننده در صحنه ادبيات ايران است که افراد زيادی از جمله مصاحبه شونده مانيها به آن پرداخته اند.

همچنين رابطه من با ادبيات غير از رابطه يک فيزيکدان مادی انديش با فلسفه مجرد انديش است - گرچه فيزيک و فلسفه با هم نسبت دارند ولی ظاهرا شما به آن قائل نيستيد يا دانشمند مورد نظر شما تنها به امور ابژکتيو علاقه داشته و از مسائل سوبژکتيو سر در نمی آورده است.

ديگر اينکه چون کسی سوال کرد بايد تا حد امکان به او جواب داد و من نيز همين کار را کردم. با اينهمه، من معتقدم که انديشيدن به ابتذال به بسياری از ما کمک می کند تا به به دنيای مدرن از راه وارد شويم نه بيراه.

دوستار،
سيبستان

Posted by: سيبستان at September 12, 2004 12:25 PM



I just forgot to say that one of those so called anti Ebtezal hero is Hussein Noosh azar, which when I start to read one of his short erotic stories, I almost vomit. It was cheaper than the most cheapest pornography.

Posted by: Sahand at September 12, 2004 5:48 AM



Dear Mehdi: Than you for your precious time which you have spent in this rather long article. I tried to read the link, which you have mentioned, but I could not finish it, because I thought that was useless. It seems to me old habits die-hard. Why we are trying to put every body at the same basket? Is there any yardstick, which with we should measure the others? I thought communism and with it Zhdanov and Lysenko are dead. How we can judge pure subjective products such as poetry with any yardsticks? Even if you believe in some thing much higher, which have pure values etc, do not you think we have to reach there from a much lover places? You have said that, you liked the interview and you have learned. How it is possible to learn from some one that her poetry is an ebtezal? It is possible that the moment you were reading her poetry—which I did not read, because I accept very few people’s poem I do not read poetry—you had some negative attitude toward this poem? Is that possible if you give yourself some time and look at this poem you may have had different feeling? Brother does not judge the subjective phenomena as objectives one. Please let me quote from one of the greatest physicist of all time, Richard Feynman. In his book titles “ The Pleasure of Finding Things Out.” He says that one night he was involved with his son’s philosophy question, which he had taken in his university. He says,” my son is taking a course in philosophy and last night we were looking at something by Spinoza—and there was the most childish reasoning. There were all these Attributes, and Substances, all this meaningless chewing around, and we started to laugh. Now, how could we do that? Here’s this great Dutch philosopher, and we’re laughing at him. It’s because there was no excuse for it. In that same time period there was Newton, there was Harvey studying the circulation of the blood, there were people with methods of analysis by which progress was being made. You can take every one of Spinoza’s propositions, and take the contrary propositions, and look at the world--- and you can’t tell which is right.”

Here one of greatest mind of al history makes sort of fun of one of the greatest philosopher of the time, because what Spinoza was talking about was purely subjective and Richard Feynman could not understand it.

Very briefly; I never had looked at Shamlu as a poet, in my pinion he was a philosopher, which expressed his thought in poem. Poem is what our thousand plus poet had said, their own inner feeling, which mostly is useless for others. So why you are worried too much about it. Do not you think people spent vast majority of their time in coffee shop taking, and gossiping. If I do not like the conversation, I would leave the table but I am not going to stay there and bring over 1500 words to prove them that they are wrong and I am right.

Posted by: Sahand at September 12, 2004 5:33 AM


 
پيوند  
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست