قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




September 30, 2004  
چند نکته ساده در باره احتمال زن بودن شمس  
 


در چند سايت، خبری ديدم به نقل از سيد علی صالحی که گفته است شمس مولانا زن بوده است. متن کامل آن را در ايران امروز
سرانجام خواندم. از ايلنا نقل کرده است ولی در خود ايلنا آن را نيافتم. سايت خود صالحی هم باز نشد. بنابرين اصل را بر صحت می گذارم و فرض می کنم اين حرفها را سيد علی صالحی در گفتگويی با پوريا گل‌‏محمدی برای ايلنا زده است. 

من به اينکه شمس مرد بوده بر اساس سنتی که تا امروز پذيرفته بوده است يا زن بر اساس فرضيه جديد کاری ندارم. اما در روش بحث ايرادهايی اساسی می بينم.

 

او می گويد: "دلايل بسياري مرا به ترديد افكنده كه شمس مي‌‏توانسته به مفهوم جنسيتي و بطور كامل "زن" باشد و نسبت همجنس بازي دادن به او دروغي عظيم است." اولا چه کسی گفته است که مولانا همجنسگرا بوده است؟ ( مگر آنکه اينهمه مرشد و مريد در فرهنگ تاريخی و همين امروزمان را بر پايه همجنسگرايی تفسير کنيم!) ثانيا اگر هم گفته باشند اختراع فرضی که بر اساس آن شمس را تغيير جنسيت دهيم توجيه نمی شود. فرض پايه های خود را می طلبد و نمی توان با "نيت خير" يک فرض بی پايه ايجاد کرد.

صالحی می گويد: "نثر شمس تبريزي، نگاهش به جهان، روحيه و (و)اژگانش، شوخ طبعي‌‏هاي دروني و درايت‌‏هاي زير كانه او و همچنين بي‌‏خبري از شجره روشن او و دلايل ديگري، مرا به ترديد افكنده كه اين انسان شگفت انگيز مي‌‏توانسته حتي به مفهوم جنسيتي و به طور كامل"زن" باشد كه به علت محدوديت‌‏هاي سنتي و ديني و جايگاه پرده نشيني زن در جامعه، ملبس به لباس مردان شد و حتي در نوشتارهاي آشكار از زبان مردان سخن بگويد. اما ذهن او ذهن يك زن است. تظاهر عميق او به"مرد" بودن درعصر سلطه تاريخ مذكر بعيد نيست." اين ظاهرا تمام استدلال و پايه های فرض زن بودن شمس است. طبيعی است که هيچ يک از اين حرفها بروشنی ما را به زن بودن شمس راهنمايی نمی کند. صالحی ادعا می کند که ذهن شمس ذهن يک زن است اما نمی گويد چرا. نثرش و نگاهش و روحيه اش و شوخ طبعی هايش هم همينطور گتره ای زنانه دانسته می شود. ولی به ما گفته نمی شود چرا.

او که خود حرفهايش را "با قيد ترديد عرض مي‌‏كنم" مقيد می کند می افزايد: "در اين ميان ممكن است و حتما و فقط مولوي از راز او با خبر بوده است"! من نفهميدم اين چه جور فرضی است که صحت آن را فقط بايد از مولانا سراغ کرد. هزار فرض ديگر هم می شود به اين ترتيب به مولانا نسبت داد و صحت آن را از خود او خواست و گفت البته خود او از راز آن آگاه بوده نه ما! 

دوست شاعر ما که ظاهرا در تحقيق ادبی تازه کار است يا متون ديگر را نخوانده، ملموس ترين استدلالی که برای فرض خارق عادت خود می آورد اين است که: "مولوی وقتي كه در شور و جنون سرودن فرو مي‌‏رفته او را "يار" كه لقبي عاشقانه براي زن است مثل"دلدار" و"هند جگرخوار" خوانده است." منظور صاحب فرضيه ما اين است که ملقب شدن شمس به يار و دلدار و هند جگرخوار يعنی اينکه شمس زن بوده است! واقعا اگر همه محققان جديد به اندازه دوست شاعر ما استدلال بلد باشند بايد فاتحه ادبيات و تاريخ ادب و ادب شناسی و ادب شناسان را خواند و اين باب را برای مدتی بسته و قفل زده اعلام کرد تا زمانی که نسلی بيايد که وقتی حرف می زند و آن را با جرات و جسارت هم می زند اقلا استدلال کافی و قانع کننده و در يک کلمه سواد ادبی و تاريخی هم داشته باشد. متون ادب فارسی پر است از هزاران تشبيه و استعاره و کنايه در باره معشوق. اگر بر اساس استدلال ساده انگارانه ولو با نيت خير صالحی حرکت کنيم بايد هر جا که دلدار شاعر با صفات مردانه و لوازم سپاهيگری از کمان و کمند و نيزه و خنجر و تير و شکار و چه و چه ياد شده مدعی شويم که با معشوق مرد روبروييم نه زن. و البته چون اين نوع صفات مردانه بر ادب فارسی غلبه دارد نيت خير صالحی هم وارونه می شود؛ چون گرچه شمس را زن کرده ايم تا مولانا را از اتهام همجنسگرايی وارهيم در عوض همه شاعران ديگرمان را يکباره همجنسگرا اعلام کرده ايم!   

باقی استدلال ها هم از همين دست است. مثلا اينکه زنان جنگاوری بوده اند که در تاريخ و ادب ما ياد شده اند کمکی به فرض زن بودن شمس نمی کند. همينطور اينکه "وقتي كه بستگان مولوي، به سحرگاه شمس را مي‌‏كشند، بي هوش مي‌‏شوند" لابد به اين خاطر که به ادعای صالحی "دريافته‌‏اند كه زني را كشته و خون زن براين خاك خسته، كفر بود(!) و خروج عليه سنت عميق شان". جالب است که صالحی با معصوميت تمام می گويد: "تحقيق در اين تدبير تازه و باز جست چنين نكته‌‏اي به عهده محققين است". عجبا! آدم مسئول حرف خودش است. هر صاحب فرضی هم خودش بايد فرضش را دنبال کند و اين وظيفه ديگران نيست که ادعاهای نسنجيده شاعران خوب و محققان بد را تعقيب کنند و به نتيجه برسانند.

صالحی اين حرفها را در جامعه ای می زند که به گفته خودش: "جز در سطوح دانشگاهي آن هم در حد آشنايي با اين (لابد: متن) شريف خبر چنداني ندارم كه كسي را در اين روزگار ياراي هم زانو نشستن با دواوين اين دريا باشد. حافظ كم حجم كهكشاني را هم به زور مي‌‏خوانند. اين آثار از آن خاصان است. خاصه به اين چند دهه كه ترجمه‌‏هاي كاباره‌‏اي جاي آيات ملي را غصب كرده است.متاسفم!" اما تاسف حقيقی آن است که صالحی حرفی را در دهانها می اندازد که به گفته خودش می داند کمتر کسی ممکن است يا توانايی آن را دارد که به دنبال صحت و سقم آن برود. اين کمال بی مسئوليتی است. من هم مثل او ناچارم بگويم: "كجاست نسل خانلري‌‏ها، محيط طباطبايي‌‏ها، زرياب‌‏ها، زرين كوب‌‏ها." که اگر آنها بودند نوبت به کسانی مثل دوست شاعر ما نمی رسيد که تخيلات خود را به جای تحقيق و فرضيه علمی مطرح کند.

ميزان خبر صالحی از رومی در غرب هم بيشتر نيست. می گويد: "درست همان شعرهايي را از او ترجمه كرده‌‏اند كه به غلط نشان مي‌‏دهد كه مولوي «همو سكسئوليته» ( منظور: هموسکسوآل) بوده. "مَدونا" هم به ترانه بازشان خوانده است. نخست در آمريكا نوار و كاست صداي مدونا و شعر مولوي فراگير مي‌‏شود ، سپس همگان حيرت زده به كتاب پير ما يورش مي‌‏برند." اين هم نادرست است. شهرت رومی در غرب هيچ ربطی به مدونا و ترانه او ندارد. استاد يک چيزهايی شنيده اند. اما اينکه اين پايه توجه غربيان به رومی يا "يورش" به آثار او شده باشد کاملا نادرست و نارواست.

سرانجام مصاحبه کننده می پرسد: "به گفته مولانا «هركسي از ذن خود شد يار من» ( کذا در اصل و منظور: ظن.) آنچه شما را بيشتر مجذوب مولانا كرده چيست؟" و صالحي می گويد: "نمي‌‏توانستم باور كنم كه انساني خاكي با همه غرايز معمولي‌‏اش به چنين جادوي حيرت‌‏آوري در كلمه رسيده باشد. مولوي سرتا پا يك چيز بود:"لغت برگزيده"!"


رساندن شعر و کلام مولانا به پايه "آيات" –که صالحی بر آن اصرار دارد- دردی را دوا نمی کند (گرچه کلام او را پيش از اين قرآن عجم خوانده اند) کاش کمی از آن "لغت برگزيده" بودن سرمشق صالحی می شد.


انتشار نخست در: کارگاه

 
پيوند  
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
September 29, 2004  
زيباشناسی تلويزيونهای ايرانی خارج از کشور  
 

  

1 اين تلويزيون ها هيچ پيشرفتی را در ذهنيت ايرانی نشان نمی دهد. بر خلاف تصور اوليه زندگی در خارج چيز زيادی را عوض نمی کند. نمونه اعلای آن هموطنان آمريکايی شده ما هستند که مثال کامل در جا زدن، نياموختن از جامعه ميزبان و فريز شدن فرهنگی در عصری هستند که وطن را ترک کرده اند. اين طبعا آنها را به عتيقه تبديل می کند. تماشای تلويزيونهای آنها تنها به کار باستانشناسی هويت طبقه متوسط ايرانی می آيد.

 

2 تلويزيون های ايرانی ملغمه عجيبی از عقب ماندگی زيباشناختی، ناتوانی در ايجاد ارتباط، نادانی در شيوه استفاده از رسانه های تصويری اند همراه با مقدار زيادی چاشنی تلخ و تند و مزه های نامتناسب از فيلم های هندی و عربی و کليپ های درجه سه تلويزيونهای کابلی آمريکا.

 

3 يکی از عناصر اصلی برای جلب مخاطب در اين تلويزيونها تکيه بر رقص های نوع کاباره ای و بلکه کافه های ميدان گمرک قديم تهران است که به نحو متاثر کننده ای اغراق آميز و غير حرفه ای اجرا می شوند و عناصر تحريک جنسی در آنها به شکلی رو و از طريق کليشه های چشم و ابرو آمدن و کش و قوس رفتن و لب و دندان نمودن سعی بر جلب "مشتری" دارند.

 

4 يکی از بخش های مکرر اين تلويزيونها که گويا از منابع مهم درآمدی آنهاست تبليغات بازرگانی است. اين تبليغ ها همسو با زيباشناسی اين تلويزيونها سرشار از ترفند ها ی نمايشی دهه 40 شمسی است که به هدف جلب روستائيان به شهر آمده آنزمانها تنظيم می شد و آگاهانه يا از روی غريزه بازار شناسی از نمادها و رفتارشناسی آنها الگو برداری می کرد. تنظيم کنندگان آگهی های جديد هنوز فکر می کنند با جامعه ايرانی دهه 40 طرف هستند يا خودشان در همان فضا رشد کرده و در آن فريز شده اند.      

 

5 اجرا در اين تلويزيونها يا مجری گری به اصطلاح، يکی از جلوه های اصلی تصوير آنها را می سازد. در حالی که مجريگری در تلويزيون غرب تا حدود زيادی از بين رفته است و شماری از مهمترين کانالهای غربی اصولا از صدا بين دو برنامه برای اعلام برنامه يا دادن آگاهی استفاده می کنند، مجری در تلويزيونهای فارسی زبان پرتکرارترين چهره ای است که ديده می شود. به اين ترتيب اين تلويزيونها مجری محورند تا مخاطب محور. اما همين اجرا هم به شکل بسيار ابتدايی سرهم بندی می شود. تلويزيون ملی ايران در زمان خود شماری ار بهترين مجريان را داشت. اين تلويزيونها از رسانه های غربی که نياموخته اند هيچ از تکرار تجربه آن تلويزيون سی سال پيش هم عاجزند.

6 به طورکلی، سرهم بندی کردن اصل اساسی در اداره اين تلويزيونهای عجيب الخلقه است. نه در خبر رسانی دقتی دارند نه در برنامه سازی هنری به خرج می دهند نه در اجرا ظرافتی. اداره آنها بيشتر به دست کسانی صورت می گيرد که هيچگاه اينکاره نبوده اند. آنها نمونه کراواتی موجودات شبيه خودشان در داخل اند که سالهاست در تلويزيون کار می کنند اما کار نمی آموزند. آنها و اينها نمونه های اعلای مقاومت در مقابل يادگيری اند حتی وقتی امکاناتش را دارند و از آن بالاتر وقتی در جايی قرار گرفته اند که از آنها انتظار می رود کاردان و کار-شناس و کارآموخته باشند. آنها نهايت آسانگيری و ساده انگاری اند.

7 انشابافی و پرگويی ويژگی مسلط زبان و بيان آنهاست. مايه اين انشاها نيز يا ادبيات رمانتيک و بشدت دستمالی شده و سنگوارگی يافته است، يا انديشه های رقيق و آبکی بازمانده از تعليمات ناسيوناليستی عهد پهلوی که مدام همه خوبی ها را در يک تاريخ خيالی تجسم می کرد، و يا خرافه های مذهبی روضه خوانی و سفره ابوالفضل های عهد مادربزرگ من، و يا البته تقليدی رنگ و رورفته از آداب و افکار رايج در غرب از يک نگاه توريستی. 


... ... حال اگر اين همه انرژی که از روی ناشايستگی صرف می شود را ضربدر تعداد بينندگان و علاقه مندان آنها در داخل و خارج کشور کنيد اندازه بی سليقگی و بی خبری ما ايرانيان را و پايين بودن سطح دانايی و توقع ما را از هنرهای رسانه ای اندازه خواهيد گرفت. آنوقت درک ظهور موجوداتی مانند هخا آسان خواهد شد.


 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
September 28, 2004  
مرکز نشر دانشگاهی، رصدخانه مراغه ما  
 

دکتر نصرالله پورجوادی از آن مردانی است که بسيار ستايش کرده ام. حالا شايد از يادها رفته باشد که او در چه دوران عسرتی کوشيد از جريان هجوم به دانشگاه در عصر انقلاب فرهنگی سيد حسين موسوی و همفکران تندروش چيزی بسازد که در عمل به ساختن دانشگاه برسد. ويران کردن دانشگاه های آبادی که از عصر پهلوی به ارث رسيده بود اگرچند پيش از آن آغاز شده بود و صحن دانشگاه به صحنه جنگ نفرت انگيز گروههای سياسی تبديل شده بود اما ويرانی آن را انقلاب فرهنگی به اوج رساند. گروههاگروه استاد دانشگاه که سرمايه های بزرگ انسانی بودند يا اخراج شدند يا استعفا کردند يا بازنشسته شدند يا تن به مهاجرت دادند يا در انزوا پوسيدند. دورانی تلخ تر از آن بر دانشگاه های ما نگذشت.

من ياد می آورم که در يک عصر سرد پاييزی يا زمستانی تهران بود که شماره ای از نشردانش را خريده بودم و در حاليکه در پياده رو جلو دانشگاه شريف می رفتم آن را ورق می زدم. شماره يکم يا دويم آن بود. مجله لاغری که هنوز شکل نگرفته بود. اما در همان اندام نحيف که گويای وضع فرهنگ در عصر انقلاب فرهنگی بود باز دل مرا و بسياری را خوش می داشت. بزودی آن گياه ضعيف بال و پری باز کرد و باليد. نشر دانش مثل مرکز نشر مجمع همه گريختگان و ترسخوردگان و رانده شدگان از نخبگان اهل قلم شده بود. بی اغراق در آن سالهای سخت هر کسی که سرش به تنش می ارزيد در مرکز جمع شد يا رفت و آمد پيدا کرد و در نشر دانش نوشت. 

من با تاريخ آشنا بودم. خوانده بودم که وقتی مغول حمله کرد همه دانشوران يا کشته شدند يا از گرسنگی مردند يا دق کردند يا راه مهاجرت گزيدند يا در انزوا به خوره خلوت خود خوردند. کسی فريادرس آنها نبود. تا مرد بزرگی مانند خواجه نصيرالدين طوسی چاره انديشيد و رصدخانه مراغه را بنياد گذارد. آن رصدخانه در حقيقت پناهگاه کتاب و کتابدوستان بود. بزرگترين کتابخانه بعد از مغول را داشت که تا 400 هزار کتابهايش را شماره داده اند که از عظمت آن حکايت می کند ( کتابخانه ملی ما در آغاز انقلاب چيزی بالغ بر 120 هزار جلد کتاب داشت). رصدخانه مجمع علما بود از هر دستی از طبيب و حکيم تا شاعر و اديب و مترجم و رسام و وراق و کتاب آرا و مينياتوريست و البته رياضيدانان و اخترشناسان و ديگران و ديگران. و هر يک را از گوشه ای دعوت کرده و به اميدی دل خوش داشته. رصدخانه مراغه پناهگاه عالمان پراکنده شده بود. من هميشه مرکز نشر را با رصدخانه مقايسه می کردم و پورجوادی را با خواجه حکيم نصيرالدين طوسی.

پورجوادی همه کسانی را که توانست، در مرکز نشر گرد آورد و به دستشان کار سپرد و از آنان حمايت کرد. دانشگاهها تعطيل بود و دلها سرد. او دل بسياری را گرم کرد و چراغ دانش و بحث را روشن نگاه داشت. تا چند سالی قصه همين بود. بعدها بود که بتدريج تريبون های ديگر و نهادهای ديگر پيدا شدند و کسانی از داخل حکومت دست کم به حمايت گروههای معينی از دانشوران پرداختند و رصدخانه های کوچک و بزرگ ديگری ساخته شد. برخی از آنها را رجال سياسی پايه گذاردند. ولی همه آنها کم و بيش از الگوی مرکز نشر پيروی کردند. اما هيچيک- به استثنای مرکز دايره المعارف بزرگ اسلامی که قصه ای جدا دارد- در صداقت و گرمدلی و پشتکار و دوری از اهواء سياسی به پای مدير مرکز نشر دانشگاهی که خود از عالمان درجه اول بود نرسيدند. مرکز نشر بسيار سنت های نيک پايه گذاشت که سرنوشت کتاب را در ايران تغيير داد. اينها گرچه به دست بسيار اهل ذوق و فن و دانش انجام شد اما اگر پشتيبانی دکتر پورجوادی نبود هرگز جمع نمی آمد تا به جايی برسد و در پراکنده دلی ها و پريشانی ها معمول آن سالها از بين می رفت مثل بسياری از آنچه به اين سبب هرگز به هيچ جا نرسيد. 

نقش نصرالله پورجوادی در همه اينها بنيادين بوده است و سخت ستودنی. من توفيق کار با او را هيچگاه نيافتم اما هر گاه به نمايشگاه يا فروشگاه مرکز رفتم و کتابی آراسته و قاعده مند و خواندنی يافتم بر قدرشناسی ام از او افزود. او ستاره ای در آسمان پر هول آن سالهای بی رونقی علم و دانشگاه بود. ستاره ای که اميد را در دل کسان بسياری چون من زنده نگه می داشت. امروز وقتی در شرق خواندم که غريبانه از مرکز نشر رفته است دلم گرفت. ما هميشه با خدمتگزاران خود بد رفتار می کنيم. گفتم اين چند کلمه را به پاس حقی که او بر گردن من دارد و فرهنگ و کتاب و علم در آن سالها، بنويسم. وای بر مردمی که قدر بزرگان خود را نشناسند.
 
در وب: خسرو ناقد، جفای ساليان، دلايل سياسی برکناری پورجوادی، ناقد دات نت
          سعيد حنايی کاشانی، پورجوادی کوششگری تنها در  پديدار شناسی شعر عرفانی فارسی، فل سفه
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
September 26, 2004  
آرزو بر باد - انتشار در وب  
 

من اين روزها ديگر از شعر لذتی نمی برم. شايد ديگر شعر خوبی نمانده است که بخوانم. شايد ديگر شعر آن نقش قديم خود را برای من از دست داده است. شايد هم برای همه ما. نه، درست همين است که برای من. می دانم که هنوز بسياری به شعر دلبسته اند. من تنها چيزی را در فضا می شمم. شامه من شايد  اشتباه می کند. که ديگر از شعر اميدی نيست.

شايد هم نا اميدی من است که خود را اينگونه نشان می دهد. وقتی چيزی را زياد دوست داشته باشی ولی آنی نباشد و نشود که می خواهی آن را طرد می کنی. اين هم هست. انکار نمی کنم. من سالها با شعر زيسته ام. از شعر حکمت آموخته ام. با شعر عشق ورزيده ام و بدان فخر کرده ام. شعر حالا ديگر هيچ چيز فخر کردنی ندارد.

شايد عجيب باشد که من در عين نا اميدی باز هم دارم شعرهايم را در دسترس عموم می گذارم يعنی که منتشر می کنم. اين بار در وب. عجيب هم باشد فرقی نمی کند. من از اين شعرها به اندازه کافی فاصله گرفته ام که انتشار آنها برايم در حکم انتشار متنی قديمی باشد يا شعرهای کسی ديگر باشد دوستی عزيز که وصيتی کرده باشد.

از شعر های آرزو بر باد حالا ديگر نزديک به بيست سال گذشته است. بسياری از آنچه آن سالها گفته ام را نه اينجا آورده ام و نه آوردنی است. شعرهايی است از آن دست که هر کسی با سوادی در حد دانشجويی که من بودم می گفت و گفته است. اما آنچه از صافی آن سالها گذشت و ماند به نظرم کاری است که هم به دليل تاريخ شخصی و هم به دليل تاريخ اجتماعی ما و هم از آن رو که شايد آخرين نمونه ها از آن دوره ای است که شعر به سواد هم نياز داشت و شوری و انگيزه ای و جوششی و جبرئيلی به نام الهام خواندنی است. حالا اين بخشی از تاريخ ادبيات است. نه قرار است نامی برای شاعر بياورد و نه شاعر آنها را به هيچ دليل ادبی و بی ادبی غير از مخاطب معينی که داشته گفته است. گفتم تا نگفته نماند.  

من از اين شعرها به دلايل متفاوت دفاع می کنم. اما اصلش همان است که در اين نوع از شعر هيچ ادا و اطواری نيست. اين شعر بازی نيست. ديگر آنکه من يکسره با شعر سياسی بيگانه ام و آن را در شمار شعر نمی دانم. در شعر هر چه هست عشق است. اما عشق صورتهای بی نهايت دارد. من به آن عشقی در دوره مدرن احترام می گذارم که با جامعه درپيچيده است. نمونه عالی آن فروغ فرخزاد است و نمونه متعالی آن در سنت ادبی حافظ. از پس اين بيست سال، من نگره ام در شعر تغييرهای بسيار ديده است اما اين يک نکته تغيير نکرده است.

ولی من هنوز هم می توانم از شعر صاف عاشقانه لذت ببرم. کيست که نبرد؟ و از هر شعری که مثل عشق ورزيدن به دنبال صنعت کردن نرفته باشد: صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت/ عشق اش به روی دل در معنی فراز کرد. اين سخن را کسی می گويد که خود خداوندگار همه صنعت های زبانی است. اما آن را به هنری ترين طرز به کار برده است. اين ديالکتيک از صنعت گريختن است و بدان در آويختن. و در اين کار پاک باختن. تنها شاعران خام اند که صنعت در شعرشان داد می زند که من اينجايم. ولی امروز حتی به اين خامی هم نيستند بسياری از آنها که چيزهايی به نام شعر می نويسند. آنها حافظ را نخوانده اند و اگر بخوانند حتما تپق می زنند. آنها با سنت ادبی مانوس نيستند.

قراری نداشتم اين مدخل لحن ستيهنده پيدا کند. اما بازار شعر چنان مغشوش است که بدون اندک ايضاح نمی توان از شعری که می پسندی گفتگو کرد. من در عين نا اميدی به شعر متن آرزو بر باد را منتشر می کنم. فصل حضور و ماه سمرقند را هم بتدريج آماده می کنم و در وب منتشر خواهم کرد. اگر در آشوبی که هست اين شعرها به دوستداری از دوستداران جوان شعر آرامشی بدهد و آنها را به مطالعه سنت ادبی تشويق کند برای من کافی است. ديگر خوانندگان هم که حلقه معدود دوستان دور و نزديک اند. يادهای مشترکمان و تعهدهای مشترک را به ياد خواهند آورد. و اينکه ما چگونه از متن لذت می برده ايم و از چگونه متنی.

مقدمه: کوتاه مثل آه

آرزو بر باد - فايل پی دی اف     

 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
September 25, 2004  
از آرزو بر باد  
 

 

گوزن

 

اكنون

می فهمی كه چگونه یك گاو می تواند

در چراگاه سوزانِ دریا

بی خیال علف هرز چرا كند

اكنون

كه از خواب

هراسان برخاسته ای

و در وحشت يك كابوس می لرزی

و به معنای هر چه غريب است و گنگ

پيوند خورده ای

 

می انديشی:

« چرا شفافيت يك شيشه فاصله بود؟ »

اكنون

كه اكنون بی معنی است

اجساد مردگان مثله شده

ريخته بر كف خيابانها

 

از خواب كه بر خاستی

گوش هايت شعله می كشيد

حسی غريب تو را غرق می كرد

به بوی نابودی

چون لحظه گذرای انفجاری مهيب

                             و ديگر هيچ

 

باد زوزه ای بود

و زمان محكوم به قتلی فجيع

به پای جوخه اعدام

راه می سپرد

 

گفتی:

« امشب می توانم فصل اول يك رمان بلند و تكان دهنده را

 يك نفس بنويسم»

و ميل نوشتن

شديد و دردناك

تو را از خواب می گريزاند

 

چقدر می شود متنفر بود

چقدر می شود بيزار و پر از انزجار بود

چقدر می شود چرخ خورد

                             گيج

                             در لحظه های ويران

چقدر دريده بود

چشم خلق

فكر كردی:

          «چه راحت بود علی آقا كه بر درخت سپیدار خانه اش

           خود را دار زده بود »

 

صبح

كاذب بود

لبريز از انزجاری تلخ

چشمان تو می شكافت

و از شانه هايت آتشی

                   در دوسوی گردنت

                             زبانه می كشيد

و گوش هات

          بردبارانه

                   می سوخت

 

« حرفها چه پوچ بود

حرفهای امروز كه پر از اميد می نمود»

با خود گفتی و پوزخندی تو را به شكل  روحت در آورده بود

بايد وصيت كنی تو را بسوزانند

انگار كه هيچ وقت نبوده ای

 

اكنون

می فهمی چرا لكه درشت رنگی

كه از سر بی اعتنايی به بومی پرتاب شده باشد

معنی دار است

و شايد

زيباست

زيباتر از چشمانِ فريبِ

                   زنان سوداگر

از خواب چه ترسانی

و چشم كه بر هم نهی

                   كابوس ها

وجه پنهانِ خنده های ملايم و دوستانه

چه موهن و وحشت زاست

چرا هيچ كسی از نفوذ چشم رسواگر تو

                                                ايمن نيست؟

 

سيگار می كشی

و تلخی گزنده شراب

در دسترس است

پريشان

از حلول اهريمنان

در غار خلوت تو

خيره

به نقش گوزنی

كه بر ديواره

كشيده ای

 

علی آقا

چه تنها بود

چه دردی كشيده بود تا مرده بود

چه دردی كشيده بود

كه درد خفه شدن را

                   به جان خريده بود

 

پدر مسلح است

پدر با زمان پيش آمده است

پدر به كشنده ترين سلاحها مسلح است

تو چه ساده ای

ای شاهزاده جوان

در لباس ساده آرزو

به رخش غريب و گريان فكر می كنی

و فكر می كنی بايد كسی عزيز را در اردوی تا به دندان مسلحِ

       فرود آمده به دشت

                   جستجو كنی

 

بر بازو بند تو نام پدر پيدا نيست

و در سرت

يادهای پر غرور پهلوانان

                             زنده است

 

سُرخرو و شاداب می نمایی

اما خود را فريب مده

تا اندك زمانی ديگر فرو خواهی ريخت

ای موميائی بر آمده از تابوت قرون!

آن زخم كهنه كه در پهلويت نشسته بود

امروز يا فردا

به وقت فرود آمدنِ آن دشنه زهرآگين

دو باره سر باز خواهد كرد

و خون

خون گرم و جوان تو

خواهد جوشيد

و تو

دوباره

          خواهی مرد

 

بيهوده

بيهوده برخاسته ای

نوشدارويی هنوز

                   به دستی پيدا نيست

 

 

اسفند 64

                                                                                     

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
September 22, 2004  
جای چه کسانی در وب خالی است؟  
 

بحث های بسياری به دنبال علنی شدن ماجرای قتل کودکان در حاشيه تهران در روزنامه ها و رسانه های داخلی مطرح شده و افراد بسياری با صلاحيت های مختلف وارد بحث شدند و اظهار نظر کردند. امشب يکی از روزنامه نگاران گمان کنم رويا کريمی مجد بود که در مصاحبه ای با بی بی سی از نقش روزنامه ها در پيشگيری از چنين حوادثی می گفت يا دست کم جلوگيری از گسترش آن با اطلاع رسانی بهنگام و برانگيختن افکار عمومی و واداشتن مسئولان بی مسئوليت به اينکه تا کار از دست نشده دست به کاری بزنند. ولی می گفت روزنامه ها نمی توانند خيلی چيزها را منعکس کنند. همان قصه بخشنامه های اين و آن دستگاه به مطبوعات که هر کدام به بهانه ای بخشی از حقايق جامعه را لاپوشانی شده می خواهند. مطبوعات ما از نظر خبری فلج اند.

از اين نکته به نکته ديگری منتقل شدم. اينکه چنين خبرهايی در چنين وضعی چگونه بايد پوشش داده شود . يا چه کسی کجا بايد به ما بگويد که کدام مساله در جامعه ما دارد حاد می شود و نشانه شناسی آن هم اين است و آن. با توجه به نقد و نظری که در باره سايت های سياسی نوشته بودم اميد زيادی ندارم که اين سايت ها بتوانند با رويکردی اجتماعی به مسائل حاد ما بپردازند.  آنها همه توجهشان به اين چه گفت و آن چه کردهای سياسی است. آنهم از يک لنز زوم شده خبربينی و گذشته از يک صافی تنگ خبريابی. مسائل ما جای ديگر است.

بعد فکر کردم ديدم هيچ نشانی از کسانی که حساسيت های اجتماعی داشته باشند و با ديدی حرفه ای و دانشورانه به انتقال ديد و تحليل خود به جامعه بزرگ اينترنی ايرانی بپردازند نيست. فکر کردم اين خود نکته مهمی است. چرا جامعه شناسان ما و نويسندگان و روزنامه نگاران اجتماعی ما وبلاگ ندارند يا سايتی برای طرح و پيگيری مسائل حاد اجتماعی ما وجود ندارد. چيزهايی که مطرح می شود هم اغلب پرت است. من غير از سايت زنان ايران که سايت ارزنده ای است سايت ديگری نمی شناسم که در حد آن به مسائل اجتماعی در ديدی وسيعتر بپردازد. البته جای شکرش باقيست که مسائل زنان آنقدر برای ما جماعت مهم شده است که حال بحث از آن عمومی شده است. ولی اولا سايت هايی که با ديدی کارشناسانه به همين مساله زنان بپردازند معدودند و ثانيا مسائل ما به مسائل زنان محدود نيست.

در يک نگاه کلان اصولا استادان دانشگاه و نويسندگان حرفه ای در باب مسائل اجتماعی در وب حضور ندارند. عدم حضور استادان دانشگاه البته اختصاص به صاحب نظران امور اجتماعی ندارد و می شود با کمال تعجب ديد که استادان دانشگاهها اصولا به وب و وب نويسی رغبتی ندارند. چرايی اش جای تحليل دارد.

در غياب کارشناسان آسيب های اجتماعی در وب و در غياب آزادی خبر در مطبوعات و نيز با کوته بينی سايت های سياسی آنچه از دست می رود فرصت های بزرگ شناخت واقعی جامعه امروز ايران است. ما امروز بيش از هر زمان ديگر نيازمند رسانه هايی با ديد اجتماعی هستيم. گردانندگان روزنامه جمهوريت اين را خوب فهميده بودند. اما نپاييدند. وب بايد بتواند جانشينی پايدار برای رسانه های اجتماعی پيدا کند.

مطالب مرتبط:
جمهوريت، مشی اجتماعی و باقی قضايا
حاشيه نشينی بزودی بزرگتر از متن شهرنشينی ما خواهد شد 
استعاره های 22 تجاوز و قتل 
اشتياق به هرآنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر

- اگر دوستان ديده و ناديده من خواستند مرا به سايت هايی که در اين زمينه ها می نويسند و من از آنها بی خبرم راهنمايی کنند منت پذير خواهم بود.      

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
September 20, 2004  
ارزش های رسانه ای سايت های اصلاح طلبان  
 

من با تصوير سياه و سفيدی که سايت های سياسی از جامعه و گرايش های سياسی می سازند موافقتی ندارم. امروز چنين سايتی است. سايتهای اينچنينی دايره گزينش خبر محدودی دارند. زبان آنها چيزی شبيه به شب نامه است تا زبان سياسی در شبکه جهانی. به آنها نمی توان اعتماد کرد. آنها بشدت جانبدارانه رفتار می کنند.

سخن من در موضع سياسی آنها نيست. من از اين بابت فرق زيادی بين "امروز" با سايتهای مخالفش- طيفی مثلا از  "بازتاب" تا "دريچه"- نمی بينم. اينکه به کداميک باور داريد به توانايی های ژورناليستی آنها برنمی گردد بلکه بسادگی ناشی از ترجيح سياسی شماست. در اين سايت ها خبر به يک معنا وجود ندارد. هر چه هست تفسيری آشکارا جانبدار از واقعه های گزينش شده است.

در شماری از اخباری که بويژه اين روزها در "امروز" آمده نوعی گرايش به ادبيات سازمانهای زيرزمينی ديده می شود. اين اصلا گرايش سالمی نيست. تهی شدن از زبان ديپلماتيک رانده شدن به موضعی است که مشهور بود زمانی استراتژيست های امنيتی ايران با مجاهدين خلق می کردند: آنها مجاهدين را گام به گام به موضعی می راندند که ديگر تنها با خشونت می شد پيش رفت. تن دادن به زبان عريان مساوی است با رانده شدن از دنيای سياست و زيرزمينی شدن.

دنيای "امروز"ی ها دنيای بسته و محدودی است با شخصيت ها و نامها و حساسيت های محدود. مهم نيست که اين نامها اصلاح طلب اند. مهم اين است که اين حلقه بسته يک قبيله است. قبيله گرايی مهلک ترين آفت سياست امروز  در ايران است.

يک نگاه به نوع اخباری که در سايت هايی مثل "امروز" می آيد نشان می دهد که چقدر از نظر تنوع فقيرند. هيچ سياستی و سياستمداری در جهان مدرن نمی تواند صرفا با گزارش يکطرفه ای از اخباری مشابه و محدود به يک کار جدی سياسی دست بزند. توليد کنندگان خبر در اين سايت ها نگاه بسته خود را با روش کار خود فاش می کنند.

در جهانی که حزب های سياسی هزاران دلار خرج تبليغ مرام و برنامه خود می کنند و به کادرسازی می پردازند، گردانندگان سايت "امروز" و سايت های مشابه آن می خواهند با کمترين هزينه و از ساده ترين روش يعنی روش خطی روزنامه های قديم که کارشان راسته چينی بود و روزنامه را شبيه رمان عشق و انتقام يا امير ارسلان چاپ می کردند به تبليغ نگاه و جايگاه خود بپردازند. اين گردانندگان تا به حال هيچ هوشمندی خاصی در شناخت وب و امکانات گسترده طراحی و انعکاس آزاد خبر از خود نشان نداده اند. آنها وب را نمی شناسند.

"امروز" و سايت های مشابه تنها اعتبارشان ظاهرا به خبرهای ويژه ای است که منتشر می کنند. اما من به سختی می توانم به ياد بياورم که آنها خبری منتشر کرده باشند که واقعا به قول اينجايی ها اسکوپ باشد. ابداع در خبرسازی  يا کشف خبر سهل است، من در طومار خبرهايی که می آورند هرگز ابداعی در روش بيان يا نگارش يا گزينش نديده ام. 

گاه با خود فکر می کنم پس چگونه همين افراد يا دوستان آنان توانستند چندين روزنامه درآورند که هر يک تحرکی در نحوه انعکاس خبر در رسانه های ايران بود. اما حقيقت آن است که روزنامه را نويسندگانش روزنامه می کنند و در سايت های موسوم به اصلاح طلب نويسنده فعال و آشنا به قلم کمتر ديده می شود. اين سايتها را به اصطلاح "بچه های سياسی" می گردانند نه ژورناليستهای وابسته به يک حزب.

در عين حال، از نگاه ژورناليستی و خبرسازی و شکل دهی به اذهان عمومی موفق ترين روزنامه ها هم روزنامه های خارج از حيطه گردانندگان امروز اين سايتها بودند. يعنی گروه روزنامه های جامعه و نشاط و توس. جامعه از اين ميان يک سرو گردن از همه بالاتر می ايستد. الگويی درخشان در کار سياسی بر اساس رسانه. 

من شخصا علاقه مندم روزگاری همه اين سايتها چه "امروز" باشد چه "رويداد" يا "بازتاب" و غير آن با حداقلی از درک رسانه ای منتشر شوند. ما از اول انقلاب اين مشکل را داشته ايم و لمس کرده ايم که آدمهای غير اهل فن به دليل احساس تکليف می خواسته اند نقاش يا فيلمساز يا مدير شرکت يا خبرنگار  و سفير و وزير  و  نويسنده و شاعر و مانند آن شوند. اين مشکل هنوز هم هست. يکبار برای هميشه بايد گفت برادر هر که هستی و هر گرايش سياسی که داری برای هر کاری که می خواهی بکنی اول اهل فن شو. ولی اگر کسانی تا امروز نياموخته اند که برای هر کاری بايسته ها و پيش نيازهايی وجود دارد و حداقلی از آماده سازی و بلکه خودسازی، ديگر نيز نخواهند آموخت. دل بستن به آنها خطاست.

وب نويسی می تواند و قابليت آن را دارد که به متن مدرن و همگانی ما تبديل شود. اما اگر با معيار سايت های سياسی قضاوت کنيم من هم با آشوری موافقم که امروز متن های مدرن ما در روزنامه هايی مثل شرق توليد می شود و سايت ها بويژه سايت های سياسی سهم قابل اعتنايی در اين زمينه ندارند.

در وب: از حرکت وبلاگ نويسان سپاسگزاريم و می دانيم که امروز و رويداد و بامداد حرفه ای منتشر نمی شوند
 

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
September 18, 2004  
آيا مدرنيسم سکولار خصلت مسيحی دارد؟  
 

سياست چيز عجيبی است. از صبح دارم به ماجرای ترکيه فکر می کنم و دعوای تازه اش با اروپا بر سر مجازات زنا. قبل از اينکه بيايم بنويسم کانال تاريخ بريتانيا ( UK History ) باز است و فيلمی نشان می دهد از مستندهای جنگ. زنی روی صحنه است که می خواند برای سربازان. جبهه است. آوازش که تمام می شود اول سه مرد روی صحنه را می بوسد مثل اينکه يارش باشند. بعد رقص او را می بينيم با اونيفورم پوش ها. همه با او می رقصند. بعد دوره اش کرده اند. حالا غرق بوسه می شود از هر طرف. با نشاط می نمايد و راضی. سربازان هم. البته همه نمی توانند با او بخوابند. ولی اين يک تخليه روانی دسته جمعی است. با زنی در ميان جمع.

فکر می کنم زن يا وطن پرست است يا شهرت طلب و نان به نرخ روزخور يا جاسوسه يا روسپی. هر چه هست سياست او را به کار گرفته تا سربازان راحت تر در جنگ کشته شوند. اين بازی و رقص مثل آب گوارای قبل از سربريدن است که به گوسفندی دست و پا بسته می دهند.

سياست چيز عجيبی است. نه محکوم کردنش ارزشی دارد و به جايی می رسد و نه من هدفم اين است. فقط بايد آن را شناخت تا تو را فريب ندهد. بعد هر کس می خواهد راه خودش را برود با چشم باز می رود. دعوای من آن نيست.

شايد سوال عجيبی است که آيا مدرنيسم سکولار خصلت مسيحی دارد. اما اگر سوال عجيب باشد عمل بر مبنای سکولاريسم با ترجيح مسيحيت عجيب تر بايد باشد. مساله پذيرفتن ترکيه به اتحاديه اروپا مساله حجاب در فرانسه نيست که بگوييم به بنيادگرايی ميدان می دهد. ترکيه سالهاست کوشيده است که اروپايی شود و چهارنعل در اين زمينه تاخته و به قيمت بی هويت ساختن کشور و فرهنگ خود خواسته است که شعاری را که ايرانيهای اوايل قرن بيستم دادند عملی کند و خلاصه سرتاپا فرنگی شود. اگر به ظاهر هم قضاوت کنيم انصافا ترکيه اروپايی هم شده است.

اما بعد از اينکه ترکيه تغييرات ظاهری را اعمال کرد، شوروی هم فروپاشيد و لازم نبود که ديگر نظاميان سر کار بمانند، بتدريج بحث از حقوق بشر مطرح شد و مثلا حذف اعدام و پلوراليسم سياسی و چه و چه. ترکيه بسرعت خود را با اين درخواست ها هم تطبيق داد. در اين هفته های اخير حتی تغيير قوانين جزايی هم در دستور قرار گرفت. اما فکر می کنيد مساله به همين جا ختم می شود؟ نه!

پس از مدتها که بحث مسلمان بودن ترکها اينجا و آنجا مطرح شد حال رسما در متون خبری هم يکی از موانع پذيرفته شدن ترکيه به اتحاديه اروپا هويت اسلامی آن قلمداد می شود! دولتمردان اروپايی با ترديد می پرسند چگونه می توان يک کشور مسلمان را به عنوان عضوی از اتحاديه اروپا پذيرفت؟ جالب است که در اين زمينه فرانسوی ها از همه پيشگام تر و صريح اللهجه تر بوده اند. آنها آشکارا گفته اند که ترکيه را نمی توان و نبايد به اتحاديه اروپا راه داد نه به خاطر مساله حقوق بشر و بهانه هايی از اين دست ( که در جای خود ممکن است بحق هم مطرح شده باشد) بلکه دقيقا به خاطر اينکه کشوری مسلمان است. ظاهرا هيچ اهميتی هم ندارد که دولت اين کشور دولتی سکولار است ( يعنی همان امری که برای ديگر کشورهای مسلمان که ماقبل سکولارند تبليغ می شود). مساله آنقدر جدی است که نخست وزير هلند چندی پيش سعی کرد مخالفان حضور ترکيه را در اروپا قانع کند که اسلام-ترسی نبايد راه را بر عضويت ترکيه ببندد.

روشن است که بحث من نه به دليل طرفداری از عضويت ترکيه در اتحاديه اروپاست. اين به خود ترکها مربوط است. اما من ناظر دوگانگی ها در سياستگذاری های دولتهای غرب هستم و موضوع از اين منظر برايم جالب است. من می بينم غربی ها در يک دوره زمانی از دهه 70 تا پايان دهه 90 و در واقع تا پيش از 11 سپتامبر به همين بنيادگرايی که امروز ديو دوسر شده و همه را از آن می ترسانند تکيه کردند و به گسترش آن  کمک کردند تا جلو  پيشرفت شوروی سابق را بگيرند و بعد هم که شوروی از بين رفت نمونه رقيبی بر اساس بينش مذهبی عربستان سعودی برای مدلهای انقلابی اسلام، که در ايران و لبنان و مصر و الجزاير رشد می کرد، بسازند. مدلی ارتدوکس تر اما قابل کنترل تر!

سياست چيز عجيبی است. آن غربی هايی که به نوعی از جنگ تمدنها باور دارند می دانند که چه می گويند. اگر بخواهيم دنيا را از منظر آنها ببينيم که بسيار پر نفوذ هم شده اند برای امنيت بيشتر غرب بايد به حوزه کشورهای مسيحی تکيه کرد. مهم نيست که اين مسيحيان اهل عبادت هم هستند يا نه مهم اين است که آنها از نظر فرهنگی با دنيای مدرن نزديکتر دانسته می شوند. ترکيه خود را بکشد هم نمی تواند از هويت اسلامی خود بيرون آيد. اين تقديری است که دولتمردان اروپايی آن را در محاسبات خود منظور می کنند.

يک نگاه به سرتاسر اروپا از روسيه تا بريتانيا نشان می دهد که آنها در يک فرهنگ مسيحی کلان با هم شريک اند. بسياری از آداب مدرنيته نشات گرفته از مسيحيت است و فرهنگ جوامع مسيحی. حتی حقوق بشر هم يک ورسيون تازه از  نگاهی مسيحاوار به جهان است. تمام بحث های سکولاريسم بدون توجه به اين خصلت مسيحی مدرنيسم بی معناست. ما اين را نمی دانيم؛ اما اين رفتار اروپايی ها را عوض نخواهد کرد. حتی اگر سرتاپا فرنگی هم شديم و همسايه اروپا هم بوديم باز مثل ترکيه پشت دروازه خواجگان غرب خواهيم ماند. 

برای ديدن منابع بيشتر: در باره ترکيه، اسلام و اتحاديه اروپا مطالب زيادی هست اما من يکی دو نمونه را فقط برای اطلاع بی آنکه بگويم بهتر از آن پيدا نمی کنيد می آورم تا سرنخی باشد:  در باره اسلام و ترکيه اين مقاله اطلاعاتی می دهد و ضمنا حاوی آن جمله مشهور است که خب برای پذيرفتن ترکيه اول بايد به اين سوال پاسخ داد که: "اروپا يعنی چه و آن را چگونه تعريف می کنيد؟". استدلال شماری از مخالفان فرانسوی حضور ترکيه را هم در اينجا بخوانيد. نيز: در باره موضع رسمی فرانسه بر اساس بحث حقوق بشر و فقر اقتصادی. البته کسانی هم مثل بوش و مشاوران او هستند که می خواهند ترکيه به اروپا بپيوندد تا مدلی از دموکراسی در جهان اسلام شود ولی فعلا اروپا سرش شلوغ تر از آن است که به اين حرفها گوش کند (اگر اصلا اعتقادی به آن داشته باشد و به تعيين تکليف آمريکا اعتنا کند) و بعد هم کی گفته است که آمريکا می تواند مدلساز خوبی باشد برای دموکراسی اسلامی؟! اگر توانست اول عراق را مدل کند تا بعد نوبت به ترکيه برسد.
 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
September 17, 2004  
حاشيه نشينی بزودی بزرگتر از متن شهرنشينی ما خواهد شد  
 


قتل ۲۶ كودك طى دو سال از نگاه مسئولان دور مى ماند، چنانكه اقشار كم درآمد و فقير از نظام برنامه ريزى كشور حذف مى شوند. جنايات پى درپى بدون كالبدشكافى اجتماعى هر روز گسترده تر مى شود چنان كه مهار بحران هاى اجتماعى از برنامه هاى كلان حكومت داران قلم مى خورد. بحران حاشيه شهرها را درنورديده و همچنان مسئولان خاموشند.

طبقه «تهى دستى» كه پس از انقلاب نام «مستضعف» گرفت همچنان به حال خود رها شده و ديگر حتى در بسيج توده ها براى برنامه هاى سياسى و انتخابات به كار نمى آيد. طبقه اى كه مردان سياسى مشروعيت شان را از آنها مى گرفتند و انقلاب اسلامى ايران را محصول فرياد «انقلاب پايمال شده ها» و «انقلاب مستضعفين» مى دانستند.

بى بهانه نيست اگر اريك هوگ لاند در كتاب «زمين و انقلاب در ايران» مهاجران شهرى بى مسكن را پايه اجتماعى اصلى انقلاب اسلامى ۵۷ مى داند. اما امروز جنبش بيكاران حاشيه نشين ديگر نه در ورطه انقلاب سياسى براى بازيافتن نان و حقوق اجتماعى كه در ورطه انتقام جويى از جامعه براى بازگشت دادن نگاه دولتمردان به مصيبت فقر خود افتاده است.

يك پنجم جمعيت ايران در حاشيه شهرها مى زيد و آسيب شناسان بر جرم خيزى حاشيه ها مدام هشدار مى دهند. حاشيه نشينانى كه جرم به واسطه فقر و سركوبشان، در متن شهرها گم و در خود حاشيه دفن مى شود. پاكدشت، قيام دشت، احمد آباد، حسن آباد، خليج، بادامك، زورآباد، رامينك و هزار منطقه حاشيه اى كه كلان شهرها را در حصار فقر و مصيبت و جنايت گرفته همچنان از نگاه مسئولان مغفول است. از ۱۳۵ هزار روستا، ۵۰ هزار روستا پس از انقلاب از سكنه خالى شده و انبوهى از اتباع بيگانه گريزان از جنگ هاى عراق و افغانستان طى ۲۰ سال اخير به حاشيه شهرهاى ايران پناه آورده اند. اين جمعيت در كجاى برنامه ريزى هاى اقتصادى و مهار آسيب هاى اجتماعى به حساب رفته اند؟

تهيدستان حاشيه نشين كه ديگر هويتشان با مكان و جغرافياى زيستشان پيوند عميق يافته، سال هاست به نوعى درك از تهى دستى شان رسيده اند كه ديگر نه فقط هيچ نگاه چاره انديش و رافت آميزى را بر اقتصاد و اجتماع خود نمى بيند كه حتى جنايات پيرامونش را نيز از حسابرسى به هنگام انتظامى مغفول مى بيند. اكثريت بزرگى از طبقه فرودست جامعه شهرى امروز «طبقه چهارمى» در ايران ساخته كه طبقه اى فرودست از طبقه فقير در كاست اجتماعى را به خود اختصاص داده است. اگر تا سال ۵۹ اين طبقه تنها در حاشيه تهران جمعيتى يك ميليون نفرى داشت به فاصله ۲۵ سال چنان گسترشى صعودى يافته كه امروز دو ميليون و نيم عضو دارد. اعضايى كه به ازاى هر نفر، صاحب تنها ۵/۲ مترمربع سرپناه است و در چنين فضاى تحديدشده اى در سايه فراموشى مسئولان، اقدام به هر جرم و جنايتى را موجه مى بيند.

ديروز عمران صلاحى از «زيرپل جواديه» و خسرو گلسرخى از حاشيه نشينان مصيبت زده مى گفت، صمد بهرنگى و جلال آل احمد و هدايت و چوبك نااميدى اين تهيدستان از يك لقمه نان را به تصوير مى كشيد، امروز اهل فرهنگ ديگرى به صحنه آمده و زيست مصيبت بار اين حاشيه نشينان را هشدار مى دهد؛ اگر مستند «اين فيلم ها را به كى نشان مى دهى» رخشان بنى اعتماد از اجازه اكران محروم مى ماند، «زيرپوست شهر» را اكران مى كند، مسعود كيميايى «سربازان جمعه» را بالا مى برد، اصغر فرهادى «شهر زيبا» را در وصف زنان به ظلم نشسته حاشيه به تصوير مى كشد و حميد نعمت الله «بوتيك» را روى پرده مى برد تا طبقه چهارم فراموش شده جامعه ايران را به يادها بازگرداند. اهل فرهنگ و پژوهش همگى زنگ ها را به صدا درآورده اند. كافى است «طبقه چهارم» در چاره انديشى و برنامه ريزى هاى ملى نظام به شمار رود. حاشيه اى كه به زودى به متن خواهد رسيد.

- سحر نمازى خواه در
شرق پنجشنبه 26 شهريور
 

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
September 15, 2004  
استعاره های 22 تجاوز و قتل  
 

اولين چيزی که خبر قتل 22 کودک به دست دو جوان همسن انقلاب به ذهن تداعی می کند آشوب جنسی است در ايران سالهای اخير. اين را خيلی ها گفته اند. درست هم هست. اما مساله دارای لايه های مختلفی است. قتل و تجاوز يکی از سنگين ترين جنايتهاست و اگر موضوع آن کودکان باشند در واقع کمتر جنايتی بالاتر از آن می توان تصور کرد. اما پرسش دشوار اين است که چرا چنين جنايت هولناکی چنين آسان و ارزان و در کمال خونسردی انجام شده است؟

جامعه ايران مستعد خشونت است. در حقيقت در آن به حد فوق العاده خطرناکی خشونت انباشته شده است. اين را در عصبيت عمومی و تنش روزمره در رفتار اجتماعی مردم می توان آشکارا ديد. اما آنچه در ورای اين ظاهر عصبی و در درون آدمها و پشت چارديواری خانه ها انجام می شود بسيار جدی تر و خشن تر  و با درصد بالايی از تخريب خود و ديگری است.

بی گمان نحوه رفتار حاکميت با شهروندان در بروز و انباشتگی و ظهور اينجا و آنجای آن موثر است. اما اين پاسخ همه چيز نيست.

حاشيه نشينی منشا بزرگی برای خشونت است. قاتلان خونسرد و شهوتران جوان از حاشيه نشينان پايتخت بوده اند. حاشيه نشينی حس مسئوليت را می کاهد و به حس بيگانگی می افزايد. خاصه که در اين مورد بيگانگی مضاعفی وجود داشته: هم حاشيه نشينان بيگانه بوده اند از شهر بی هويتی مثل تهران و هم شماری از قربانيان که افغان بوده اند بيگانگانی در بين بيگانه شده ها بوده اند.

بيگانه که شدی يا قربانی می شوی ( سوی مقتولان در اين جنايت) يا همه کاری از دستت در آزار ديگران برآمدنی است ( سوی قاتلان). و آزار را بی حس شرم و گناه انجام می دهی. اين در سطح سياسی هم درست است. آنها که در سالهای اخير چهره خشن بگير و ببند و قتل و زندان و ارعاب را در سياست و تدبير مدينه نشان داده اند، بی گمان خود را حاشيه نشين  جامعه امروز ايران می بينند و بيگانه از ديگران حتی دوستان سابق. از اين رو خشونت ورزيدن برايشان عادت روزانه شده است و چه بسا تفريح. درست مثل قاتلان خونسردی که بچه دزدی و آزار جنسی و سپس قتل موضوع شهوت شان، برايشان تفريح شده بوده است. و عادتی کثيف. آنها تقريبا هر دو هفته يکبار کودکی را شکار می کرده اند و اگر دستگير نمی شدند می توانستند تا ابد اين تفريح آدمی خوار را ادامه دهند.

جامعه خشن و انباشته از ذهنيت تحقير شدگی ( مالی، اجتماعی، سياسی و جنسی) راههای مختلفی را برای تخليه حس تحقير خود برمی گزيند. از روش های خودآزار مثل اعتياد گرفته تا روش های ديگر آزار مثل آدم ربايی و سرقت و قتل و انواع زورگويی و البته تجاوز. قاتلان 22 کودک نمونه اکستريم خشونت اند. آنها محصول جامعه ای هستند که در حدی اکستريم به خشونت آلوده شده است.

قاتلان را معمولا پس از يکی دو قتل پيدا می کنند و حداکثر پس از يک بحران، مثل تک تيرانداز آمريکا، تله می گذارند و می گيرند. اما قتل 22 کودک بدون اينکه آب از آب تکان بخورد از آن نمونه های شگفتی است که فقط در جوامع معين و در دوره های معين از حيات آن جوامع پديد می آيد. فقدان امنيت و فقدان نيروی نظارتی پليس و فساد آن و هم تسلط بی قانونی و هرج و مرج در حواشی شهرهای بزرگ همه در پديد آمدن اين نوع از جنايت نقش دارند. يک نگاه به اولويت های اجتماعی پليس و دستگاه قضايی ما نشان می دهد که دست کم در آنچه راجع به آن تبليغ می شود مثل برخورد با بدحجابان تا کجا محاسبات امنيتی نادرست تنظيم شده است و صرفا به اولويت های سياسی دستگاه حاکميت می انديشد تا امنيت اجتماعی مردم و کودکان مردم.

اگر بخواهيم نشان دهيم که کودکان در جامعه ما چقدر آسيب پذيرند مثالی روشن تر از همين جنايت نيست. کودک آزاری يکی از مشخصات هر جامعه ای است که در آن خشونت لايه به لايه از لايه های قدرتمندتر به لايه های کم قدرت و ضعيف می رسد. گفتن ندارد که کودک ضعيف ترين عضو جامعه است و به همين دليل حساسيت قوانين در يک جامعه سالم در باره حمايت از کودک شديدتر است. اما در يک جامعه عصبی و تحقير شده بيشترين فشار بر سر کودکان خالی می شود. او حد آخر زنجيره خشونت پذيری است. آشکار است که تجاوز بزرگترين تحقير و سنگين ترين خشونت بر فرد است و قتل پس از تجاوز اين خشونت را صدچندان می کند. کودک راه گريز و پای گريز ندارد. اين او را مظهر خشونت پذيری در يک جامعه ناسالم می کند. ما اکنون 22 شاهد برای اثبات اين مدعا داريم.

از اين نکته هم نمی توان در گذشت که برخلاف آنچه شايد ناشی از هموسکسوآليسم در غرب تصور می شود، در کشورهای ما چيزی به نام همجنسگرايی وجود ندارد يا قابل اعتنا نيست. آنچه وجود دارد و دامنه تکان دهنده ای هم دارد سوء استفاده جنسی از کودکان است. شکل حاد آن در اين جنايت رخ نموده است اما بسياری از کودکان در چارچوب روابط محلی و خانوادگی مورد آزار و اذيت جنسی قرار می گيرند. نمونه قتل 22 کودک نشان می دهد که اين آزار جنسی برخلاف آنچه تصور می شود به دختران محدود نمی شود بلکه در برخی از شکل های آن تنها پسران را در بر می گيرد. 

در وب: زير اين پرده نازک معنويت تبليغ شده، دنياي لجني خوابيده است. جنايت و فقر غوغا مي کند. اولويتها به هم ريخته! - نوشته ابطحی، 3 مهر

 
پيوند  
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
September 13, 2004  
خاتمی، انار و خلعت  
 

اين تاجيکها را برای همين مهماندوستی شان دوست دارم. ببين که چگونه رحمانوف پيش دست انار را برای مهمانش به دست گرفته تعارف می کند. در جای ديگر باشی حتما پيشخدمتی برای هر دو می آورد. اما تاجيک می گويد مهمان نوازی اين است که با دست خود به مهمان پيشکش کنی حتی اگر رئيس جمهور باشی:

                    اناری برای ايران و تاجيکستان

و چه عجيب است اين تصوير. تاجيکان را مقالی است که می گويند تاجيک مهمان را هم تاجيک می کند. خاتمی در اين لباس هيچ شباهتی به رئيس جمهور ندارد. "شبيه پادشاهان شده است." يکی از دوستان تاجيکم می گويد. چه درست! فرهنگ تاجيکی هنوز بر اشرافيت قديم تکيه دارد. فاخرپسند است:

                                   خلعت شاهانه بر تن خاتمی
عکس ها از حميد فروتن، خبرگزاری ايسنا

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
September 12, 2004  
سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول  
 

دوست ناديده عليرضا بهنام که وبلاگ همهمه را می نويسد پای مطلب پيشين پيشنهاد کرده است که من تعريف خود را از ابتذال بدهم تا معلوم شود به چه جهت کارهايی از آن دست که از مريم هوله در همهمه آمده را نمونه شعر مبتذل می دانم. پرسش از ابتذال بسيار مهم است. مدتها پيش سيد خوابگرد هم بحثی در اين باب مطرح کرد که ظاهرا به جايی نرسيد . ولی ايده هايی مطرح شد. من در آن بحث شرکت نکردم حال نيز  نمی خواهم پاسخی به چنان پرسشی به دست دهم که تاملی همه جانبه می طلبد. اما تا تاملات من يا کسی ديگر به جايی برسد که به صورت مقاله و نوشتار ظاهر شود فکر کردم از دو راه اين پرسش را کاملا هم بی پاسخ نگذارم. يک راه ساده اش سبک شناسی کاربرد اصطلاح ابتذال است و ديگر نقل قولی از کسی که پيشتر دراين باب حرفهايی شنيدنی زده است.

يک راه شناختن حدود بحث اين است که ببينيم ديگران معمولا همراه با چه مفاهيمی از ابتذال ياد کرده اند. من با جستجويی ساده به اين نتايج اوليه رسيدم: ابتذال و تکرار / ابتذال و آسان گيری / ابتذال و روزمرگی. به اضافه اين تعبيرات: بازاری شدن، فقدان تخيل و خلاقيت، هردمبيلی رفتار کردن و نشناختن قواعد، کم سوادی، ادعاهای بی سند، همه فن حريف بودن، تقليدی بودن، دست کم گرفتن مخاطب. و به اينها اضافه کنيد گندم نمايی و جو فروشی يا صريحتر: پوشاندن بی سوادی در لفاف ادعا و پيچيدگی های ظاهری و زبانی.

همه اينها در باره همه انواع ابتذال يکسان درجه بندی نمی شود. ولی همه اين نشانه ها را می توان از طريق ساختار زبانی و معنايی متن نشانه شناسی و مستدل کرد. ابتذال زياد به نيت پديدآورنده نيز بستگی ندارد! منظورم اين است که خيلی ها ممکن است معصومانه به توليد ابتذال بپردازند و کار خود را هنر بشمارند. ولی خيلی ترها البته می دانند و بر اساس نياز بازار کار مبتذل ارائه می کنند.

اين مقدمه را همينجا رها می کنم تا به نقل قول بپردازم. از آنجا که من دوباره خوانی را بهتر از توليد مدام نوشتار می دانم چون خصلت تاريخی به بحث می دهد شما را دعوت می کنم به خواندن اين بخش از مصاحبه دراز و شايد بسيار دراز  15 هزار کلمه ای که سايت مانيها منتشر کرده است از محمدعلی ملازاده. گذشته از اين درازی شايد بيهوده (آدم به هر حال خوب است جمع و جور حرف بزند)، بخش مهمی از حرفهای او  تعريف ابتذال است و نشان دادن مصداقهای آن - تيترگذاری از من است تا حرفهای او را در جهت بحث برجسته کنم:

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
September 11, 2004  
اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر  
 

بهتر است همين اول بگويم که من شعرهای مريم هوله را دوست ندارم. اما اين را هم اضافه کنم که خواندن آنها را برای هر کسی که می خواهد صدای نسل امروز را بشنود ضروری می دانم. چند روز پيش می خواستم به آخرين شعری که از او در وبلاگ همهمه منتشر شده ( يا لينک داده شده - به هرحال من اول آنجا ديدم) به عنوان نمونه ای از ابتذال در شعر اشاره کنم. اما در جستجوی آثار ديگر او در اينترنت به يکی دو مجموعه قابل خواندن تر برخوردم مثل همان تنها مجموعه ای که در ايران منتشر کرده است. و در آن هوشمندی هايی در کار شعرنويسی آشکار است. خارج آمدن البته آن هوشمندی را کمرنگ تر کرده است(مثل اتفاقی که برای شاعران اجتماعی ديگر  از نسل قبل مثل ژيلا مساعد افتاد). فايده بودن در مملکت خويش نوعی نقد درونی بر اساس حواس جمع است و ضرر نبودن در آن بی قيد و بند شدن غير ضرور و آزادی سياسی را با آزادی زبانی ( هم ساختاری هم معنايی) اشتباه گرفتن!

در جستجوهای اينترنتی به مصاحبه درخشانی برخوردم که نيلوفر بيضايی با مريم هوله و همسرش هومن عزيزی کرده است که در زمان گفتگو در سوئد بوده اند (الان هم همانجايند؟). مصاحبه ای که در آن بروشنی می توان خط تمايز نسل نيلوفر را که نسل انقلاب است با مريم و هومن که کودکان انقلاب و نسل پس از انقلاب محسوب می شوند نيز رسم کرد. من از خواندن اين گفتگو بسيار لذت بردم و چيزها آموختم. لذت از آن جهت که برای من تازگی های بسيار داشت بخصوص که مشخصه های اين نسل  از زبان دو نماينده جسور آن مطرح می شد. برای کسانی مثل من که تحولات دهه اخير وطن را از دور دنبال کرده باشند اين گفتگو و نشانه شناسی نسل پس از انقلاب از زبان مريم و هومن بسيار غنيمت است. چه اين نسل را دوست داشته باشيم يا نداشته باشيم بايد اعتراف کنيم که آنها سخت ترين تجربه های جوانی را در وطن پشت سر گذاشته اند. آنها محصول دگم ها و ندانمکاری ها و حماقتها و سو تدبيرها و خوش خيالی های نسلی از انقلابيون اند که بر سرنوشت فرهنگی جامعه ما حاکم شدند. و هنوز چيزی از اينهمه آسيب شگفت و پردامنه که بر زندگی فکری و عاطفی نسلی وارد آورده اند نياموخته اند و گوييا ديگر هم نخواهند آموخت. حرف های مريم و هومن هم روشنگر است و هم تکان دهنده. ادبيات زخمی آنها نيز از تلخی همين روشن انديشی به وضع خود مايه می گيرد از اين آگاهی دردناک:

هومن عزيزی :  نسل امروز ما ، نسلی “ ايدئولوژی گريز“ و “تقدس زدا“ است . بسياری از همسن های ما در گفتار روزمره ، طنز بسيار تلخی بكار می برند. اين را بسياری می گويند كه يكی از مشخصه های متولدين ٥٢ و ٥٣ تا ٦٠، گزندگی كلامشان است . يكی ديگر از مشخصات نسل ما ، “ قانون گريزی“ است، بمثابه اينكه “قانون“ حمايت كننده  نيست . در ايران “قانون“ هميشه مهاجم است و تو بايد در برابر آن از خودت دفاع كنی . هميشه امکان اين هست که به دليلی دستگير شوی . بهمين دليل هم بسوی نوعی “آنارشيسم“ گرايش وجود دارد. يكی ديگر از گرايشهای شديد كه در نتيجه ی اين شرايط و جو وحشتناك ، وجود دارد، نوعی تمايل بسوی دوری از “ نورم“ است. يعنی بستر اجتماعی و زورگويی و حاكميت نورمهای تعيین شده از سوی قدرت، اين نسل را در تمام عرصه بسوی نوعی “نورم گريزی“ رانده است.

 مريم هوله :  تعمدا و در حد اغراق شده ، زور را به ما نشان داده اند، در خصوصی ترين مسائل زندگی مان  به ما زور گفته می شود.  در خيابان ، عمدا يك فضای وحشت ايجاد كرده اند. بعنوان يك جوان در خيابان كه می روی، مدام احساس خطر می كنی ، فكر می كنی ، بايد مواظب باشی ، برای همين هم مدام سرخورده تر و سرخورده تر می شوی. يكی از اشكال اين “ نورم گريزی“ ، گسترده شدن اعتياد و فحشاء و اصولا روابط نامتعارف است. فحشا و اعتياد به صورت يک اپيدمی مهارناشدنی .

  نيلوفر بيضايی :  خيلی جالب است. من با وجود اينكه از نظر سنی با شما بين ٨ تا ١١ سال اختلاف دارم ، اما تجاربم با شما بسيار متفاوت است . من ١٢ ساله بودم كه انقلاب شد. من هم مانند همه ی بچه های هيجان زده ی آن سالها به اين حركت پيوستم و مانند بسياری از آنها با دستگيری و بگير و ببندها ی حكومت اسلامی مواجه شدم . در شب اول جنگ ايران و عراق ، من بدليل پخش اعلاميه دستگير شدم و به زندان افتادم . من در همان شب، در زندان، برای اولين بار در زندگی ام “عادت ماهانه“ شدم. يعنی از كودكی به نوجوانی پای گذاشتم. بعد هم سركوبهای گسترده ی موج اعتراضات جوانانی كه عمدتا “آرمانگرا“ بودند و اعدامهای دسته جمعی ... اينها تجارب من است. يعنی من با نسلی مرتبط بوده ام كه بخاطر اعتراض سياسی به وضع موجود ، سركوب ، كشته و شكنجه شد و به تبعيد رفت. اما دوران كوتاهی از دوران نسل بعد از سركوبها را نيز در ١٦ يا ١٥ سالگی ، تجربه كرده ام . يعنی عشقهای نوجوانی و پارتيهای مخفی و بی تفاوتيهای سياسی در نتيجه ی سركوبها. يعنی من متعلق به يك نسل ميانی هستم و شايد هم از همين جهت، سرگذشت هر دونسل ، برايم جالب  و مهم است .

 هومن عزيزی : در صحبت تو ، نكته ی بسيار مهم ديگری بيادم افتاد كه يكی از مشخصه های نسل امروز است : مرگ آرمانها. اعتراض اين نسل، فقط در جهت نفس كشيدن است. فقط می خواهد آزاد باشد.

 مريم هوله :  تمام توان جوانان ايران صرف “چگونه مخفيانه بودن“ می شود. يعنی اين سيستم با اين نسل يك بازی وحشتناك می كند. آنقدر زور و فشار می آورد و آنقدر خفت می دهد و ترا خرد می كند كه نا خواسته شروع به تخريب خود می كنی. برای همين هم اعتياد و روابط لجام گسيخته ی جنسی تا حدود زيادی رايج شده است.

نيلوفر بيضايی : يك جهت عكس العمل اين نسل به فشارهای سيستماتيك، “عصيان“ است . يكسوی ماجرا اين است كه در جامعه ای كه نه صدای تو شنيده می شود و نه به خواسته ها و نيازهای انسانی ات كوچكترين توجهی، به يك نوع بی تفاوتی دچار می شوی و در نتيجه می گويی : “اقلا برم حال كنم!“ . شايد بشود گفت كه اين يك سيستم دفاعی است و در جايی كه می بينی هويت “تو“  برسميت شناخته نمی شود، در جمعهای كوچك و خصوصی ، بدنبال آن می گردی.

 هومن عزيزی : در واقع اين همان “ بغض فرو خورده“ است  و يكی از دلايل رواج روابط ناهنجار كه بيشتر حالت مكانيكی و “لذتهای “ دروغين دارد ، رايج شده است. 

  مريم هوله :  بسياری از اين روابط ، ديگر به رابطه ی عاطفی ربطی ندارد، بلكه يك از خود گسيختگی است و يك اشتياق به هر آنچه ممنوع است  كه در بسياری موارد هم شكل منفی پيدا می كند. 
 

 هومن عزيزی :  “برسميت شناخته نشدن“ ، بسياری از جوانان را بسوی “هنر “ می كشاند،  چون ساختار های اقتصادی ، سياسی و اجتماعی بيمارند و امکان رشد در آنها وجود ندارد ، همه به هنر روی می آورند و ساده ترين و ارزانترين هنر شعر ، همه شاعر می شوند ، چون ديوارش از هنرهای ديگر كوتاهتر است!  ما ماهی شصت كتاب، بعنوان اولين كتاب “شاعر“ داريم. يعنی در ماه ، شصت شاعر وارد بازار هنری و ادبيات می شوند.  

نيلوفر بيضايی : در جامعه ای كه حاكميت خود را نماينده ی “حقيقت مطلق“ می داند و آنهم نه فقط در عرصه ی سياست، بلكه در ديكته كردن نوع “انديشيدن“ ، “ لباس پوشيدن“ ، “ حرف زدن“ ، “تلقی تاريخی“ ... ، انسان و بخصوص جوان كه درصورت زندگی در يك شرايط طبيعی ، در اين مرحله در جستجو است و در مرحله ی “خوديابی“، اصلا نمی تواند به چنين مرحله ای وارد شود. چون از نظر قدرت حاكم، هر تجربه ای كه از حوزه ی اين “حقيقت مطلق“ خارج باشد، “غلط“ است و نتيجه اش “تحقير“ و “تهمت“ و “فشار“ و “منع“... . پس تو بعنوان آن نيروی جوان كه “شك“ و “جستجو“ و “كنجكاوی“ ، جزئی از “تو“ را تشكيل می دهد، هيچ حقی نداری. سوال من اين است كه اين نسل ، چقدر به “علم“ و “آموختن“ كشش دارد.

 مريم هوله : خيلی زياد. چون اين هم خودش يك نوع مقاومت است در برابر آنچه تحت عنوان “ ديدگاه رسمی“ می خواهند به خورد مردم بدهند. بسياری حتی اگر نان شب هم نداشته باشند، كارت “اينترنت“ بايد داشته باشند. يعنی بدنبال منابع اطلاعاتی در خارج از حوزه های “رسمی“ می گردند.

 بر خلاف آمارهای “ رسمی “ وزارت ارشاد كه بر مبنای آن ، در ايران خيلی كم كتاب خوانده می شود، من يك تحقيق در بين جوانها كرده ام كه نشان می دهد، اتفاقا درصد كتابخوان ها بسيار بالاست، منتها بسياری، كتابها “رسمی“ و مجوز دار را نمی خرند و نمی خوانند ، بلكه كتابهای ممنوعه ، مرتب زيراكس می شود و بطور مخفی ، ولی در سطح گسترده، خوانده می شود. برای همين هم بسياری از كتابفروشيها كاملا خلوت است ، اما “دستفروشيها“ مراجعين بسياری دارند...

 به عقيده ی من، شعر در ايران دارد رو به زوال می رود . تنها اميد من به “ ادبيات زير زمينی“ است كه به شدت تمام هم دارد پيش می رود. منتها فاجعه اين است كه ارتباط مردم با شعر ، بكلی گسيخته شده است.

گزيده های اين گفتگو نقل شد از: سايت نيلوفر بيضايی. مريم هوله متولد سال 57 است. هومن عزيزی متولد 1354.

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
September 5, 2004  
کنفورميسم و مدرنيسم  
 

دوست کتابچه نويس من از ترجمه نظری که من در سيبستانک آورده بودم و در آن يک آمريکايی بی حجابی تحميلی در فرانسه را خلاف اصول دولت سکولار دانسته بود، ظاهرا برآشفته و خطاب به من نوشته است:

دوست سنت‌گرایِ مدرن‌ستيز من! واقعاً از اين‌که گاهی از زبان غربی‌ها سخنی در نکوهش احوال و اطوار جامعه‌های مدرن بشنويم و صد بانگ شوق برآوريم که هان و هان ببينيد که اين‌ها چگونه عليه خود اعتراف و اقرار می‌کنند، چه طرفی خواهیم بست؟

اين سخن که «فرانسه هرگز آزاد نبوده است» البته سخنی است بی‌پايه و سست با هر معياری که بسنجی. اگر آن را بپذيريم، جز اين معنا نخواهد داد که هيچ کجای جهان هرگز تا کنون آزاد نبوده است. و در آن صورت خوب که چه؟

مسأله حجاب اجباری در مدارس دولتی فرانسه، دوست گرامی من، بسی پيچيده است. مسلمانان در فرانسه فقط خواستار لغو اين قانون نيستند. مگر نديدی امام جماعتی را در اين کشور که خواهان مشروعيت دادن به تعدد زوجات شده بود؟ مگر نخوانده‌ای سخنان مسلمانانی را که در فرانسه خواهانِ جدايی استخرهای مردان و زنان و حتا جدايی دختران و پسران در مدارس هستند؟

اين را هم بايد در نظر داشت که دموکراسی به معنای رأی و نظر مردم نيست. دموکراسی، يعنی پاس‌داشتنِ مصلحت عمومی. مصلحت عمومی در فرانسه قطعاً با خواسته بنيادگرايان و سنت‌گرايان حاصل نمی‌شود. آن‌ها نه از منظر آزادی و دموکراسی که در چارچوب ضرورت التزام اجتماعی به شريعت است که با اين قانون مخالفت می‌کنند. خويشتن‌دار و هشيار باشيم که آب به آسياب مخالفان آزادی نريزيم، حتا اگر با آن‌ها هم‌باوريم. دست‌کم شناخت من از تو اين توقع را ايجاد می‌کند. حتا فکر نمی‌کنم تو هم تحملِ جامعه بی‌شراب و رقص و جلوه‌آرايی آدميان را داشته باشی. - پايان نقل از کاتب کتابچه

مهدی مرا مدرن ستيز می خواند. من فکر می کنم که مهدی يکبار برای هميشه بايد برای خود و خوانندگان و دوستانش روشن کند که مرادش از "مدرن" چيست و به چه معنا انتقاد از دولت فرانسه و اصرارش بر بی حجابی دختران مسلمان "مدرن ستيزی" است. من در نوشته های قبلی خود پيشنهاد کرده بودم که بررسی کنيم ببينيم "متن مدرن" و بگو گفتار و سخن مدرن چيست. تا اين روشن نباشد نمی توان با انگ مدرن ستيزی کسی را از ميدان بدر کرد. اصل در بحث نقد است نه انگ.

 اين هم که مهدی ترجمه نظر کسی را بی توضيح و تفصيل "صد بانگ شوق برآوردن" تعبير کرده کاملا بی معناست. من هيچ ضرورتی نمی بينم که از نظر يک غربی مثل غربزدگانی که از خودکم بينی در رنج اند و تا  سخن غربی نباشد به چيزی باور نمی کنند بانگ شوق برآورم که هان ببينيد يکی پيدا شد با من شرقی هم نظر است پس من درست می گويم. من به چنين ارجاعاتی نه عادت دارم نه نياز. هر چه تا امروز در باب مدرن گرايی دو آتشه نوشته ام گواه آن است که سخن را بر حجت استوار می کنم و عقل نه بر سنت و نقل. در آن سخن نيز استدلالی موجود است که من آن را پسنديدم. مهدی در نقد آن نظر هيچ نگفته است و آن اين است که دولت سکولار مدرن نمی تواند به راه کنفورميسم برود و اگر رفت نه سکولار است نه مدرن و البته آزادی هم در همين مقوله از رفتار چنين دولتی غايب ارزيابی می شود. با اينهمه من نيز معترفم که در آن سخن بخش ضعيف همان جمله اول است که مهدی به آن پرداخته اما بخش قوی تر آن است که من اينک بدان اشاره کردم. 

اينکه مسلمانان فرانسه چه آرزوها و خواسته های ديگر هم دارند کار من نيست. اما اينکه چون اين کسان چنين و چنان می انديشند و آرزو می کنند پس بايد آنها را به اين و آن کار مجبور کرد و از آن آرزو اين عمل را توجيه آورد نه منطقی است و نه مدرن و نه حتی به مصلحت. بر سر مصلحت هم بحث بسيار است. چه کسی گفته است که شمار دست کم پنج ميليون نفری مسلمانان فرانسه و خواسته ها و عقايدشان بايد از دايره مصلحت بيرون گذاشته شود؟ دولت مصلحت را چگونه تشخيص می دهد؟ از غيب که نمی گيرد. دولت وکيل مردم است. مسلمانان هم به اندازه کافی مردم اند.

کار من نيز نيست که مسلمانان فرانسه از چه منظر با چه موافقت يا مخالفت می کنند. من آنچه را در رفتار فرانسويان دولتمدار می بينم قابل نقد می دانم. وکيل مسلمانان فرانسه نيستم که هر چه کردند و خواستند و گفتند دفاع کنم. من به دوگانگی رياکارانه رفتار دولتها و دولتمداران غربی توجه می دهم و توجيه رفتارشان را بر اساس مدرنيته و سکولاريسم نقش برآب می دانم. من بی گمانم که اگر شرايط ديگری بود و اقتضا می کرد فرانسه درست عکس همين رفتار را مدرنيسم توصيف می کرد. ما که وکيل دولت فرانسه نيستيم که هر چه کرد دفاع کنيم. در همين انگلستان خودمان بر پايه همان مدرنيته و پلوراليسم کسی تا با حال مشکلی برای حجاب دختران مسلمان ايجاد نکرده است ( جز موارد نادر که ظاهرا تست بوده است ببينند می شود مدرنيسم فرانسوی را اينجا هم پياده کرد يا نه!). 

و دست آخر اين که ترجيح شخصی من زيستن در چه نوع جامعه ای باشد باز ربطی ندارد به نقدی که بر رفتار اين يا آن دولت و دولتمدار روا می بينم. ما بنده دليل ايم. موافق ما باشد يا مخالف ما. سنت را نقد کند يا مدرنيسم را. من واقعا نمی فهمم که دوستان ما با اين روش چگونه می خواهند در مدرنيته شريک شوند. اصل اول و اصيل مدرنيته فرديت است و انتخاب آزاد. نه ظاهر اين يا آن رفتار يا مرجع اين يا آن کردار. ما معنا را می جوييم و مغز را نه صورت و پوست و ادعا را.

مطالب مرتبط: حجاب، فرانسه و رويای زمان از دست رفته
                      ميل کشيدن بر چشم پدران
 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
September 4, 2004  
کودکانی که ديگر بزرگ نمی شوند  
 

يک دقيقه سکوت يا 100 دقيقه سکوت؟ يا مبادا 150 دقيقه سکوت؟ آمار واقعی نشان خواهد داد. ولی سکوت شرمساری را درمان نيست. سياست شغل کثيفی است چه گروگانگير باشی چه کماندو يا رئيس جمهور پوتين. سياست مشت آهنين يعنی خاتمه بحران به هر قيمت به نفع ما. اگر 100 کودک يا 150 کودک و بزرگسال نابود شدند اصلا مساله ای نيست. به قول شهزاده، که بزرگ شده شوروی است، آنچه در روسيه امروز ارزش ندارد جان آدميزاد است. ياد قطار نيشابور خودمان می افتم. ياد بم شهری که هم نابود شد هم ديگر ساخته نشد. اما گيرم ده مدرسه ديگر هم در بسلان ساختند. لبخند و شيطنت شيرين کودکانی که ديگر بزرگ نمی شوند را برای هميشه باختند.  هيچ امتيازی نمی شود به کماندوهايی داد که برای نجات جان 350 نفر 150 نفرشان را به کشتن دهند. مگر به اين نتيجه هولناک تن دهيم که اصلا مساله نجات جان اولويت اساسی نبوده است. غائله بايد ختم می شده. تمام. سياستمداران را به شيوه های ختم غائله شان بايد شناخت.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
September 2, 2004  
روشنه و منوره، طراحان مد تاجيک  
 

منوره و روشنه مادر و دختر تاجيک هر دو در کار طراحی لباس اند. روشنه البته از مادر آموخته است و حالا در دانشگاه طراحی می خواند. با کمک مادرش و با حمايت سازمانهای بين المللی فعال در تاجيکستان تا حال دو نمايشگاه مد در دوشنبه برپا کرده است. در اينجا برای من با دو بادبيزن از کارهای دستی خودش برای دانشگاه مدل شده است:

روشنه طراح لباس تاجيک

مادر مرا به اتاق کار روشنه می برد تا کارهايش را نشان دهد. اينها همه اتودهای او برای لباس های تازه اند:


منوره رزيوا طراح لباس تاجيک

يکی از آنها را از نزديک ببينيد:

طرح لباس از روشنه و منوره

و بعد چای هست و ميز چيده تاجيکانه. گربه سفيد هم می آيد:

در ديدار با منوره رزيوا

فرهنگ لباس تاجيک بسيار رنگها و طرح و تازگيها دارد برای مد امروز در جهان. بايد راهی برای معرفی آنها به نمايشهای مد اروپا باز کرد. بقيه راه را خود می روند. من بی گمانم. (عکس از: مهدی جامی. بازچاپ عکسها به هر صورتی بدون اجازه کتبی نقض حقوق مولف خواهد بود.)

 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست