قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




August 27, 2004  
حکمت سياسی سيستانی  
 

از صبح که خبرهای نجف را شنيده ام دارم فکر می کنم که آنچه آيت الله سيستانی کرد تنها از يک مرد خردمند متکی به حکمت شرقی برآمدنی است. او هم از نجف حمايت کرد هم قوای اشغالگر را تحقير کرد هم پوچی الدرم بلدرم های دولت دست نشانده را وانمود و هم مبارزانی را که جان بر کف با اشغالگر جنگيدند نجات داد و هم مقتدی صدر را ساکت کرد.

آنچه در گره گشايی بحران نجف اتفاق افتاد اگر به سرانگشت تدبير آمريکايی ها شده بود تا حال رسانه های غربی دنيا را روی سرشان گذاشته بودند. اما آنها ساکت اند. ساکت اند چون رسانه آيت الله نيستند. رسانه سوپر ابرقدرت هايی اند که فقط بمباران بلدند و وسيله نقليه شان تانک است.

آنچه در نجف اتفاق افتاد ضربه ای به قدرت نمايی آمريکايی ها و الدرم بلدرم های دولت متکی به اشغالگر بود. آيت الله سيستانی ممکن است نتواند خرابی های نجف را آباد کند اما نجف را و رهبری سنتی اش را و اعتبار آن را به عنوان مرکزی دينی برای شيعيان احيا کرد. آيت الله نشان داد که قدرت خارجی در برابر قدرت حقيقی داخلی هيچ نيست حتی اگر مسلح به انواع تسليحات و پشتيبانی انواع تبليغات باشد.

درخشان ترين کارآيت الله فراخوان عمومی مردم به نجف بود. او به اين ترتيب هم بر تانک ها و زورمداران غلبه کرد و هم هزاران مرد ستيهنده با اشغالگر را نجات داد: آنها اسلحه را زمين گذاشتند و بسادگی در ميان جمعيت انبوه زايران گم شدند. تا کسی آنها را به جرم دفاع از خانه و کاشانه و وطن و دين به دار مجازات نکشد. عراق به اين مردان نياز دارد. همه که نبايد واداده باشند. برخی هم بايد آماده باشند. اشغالگر هيچ توجيهی برای ماندن و حکم راندن ندارد. من به نيات سياسی مقتدی صدر کاری ندارم. اما نفس مقاومت در برابر اشغال را تحسين می کنم. و امروز حکمت سياسی آيت الله سيستانی را  و پختگی اقدام او را نيز تحسين کردم.

و آخر اينکه نجف ارض مقدسی است. حتی اگر تقدس آن را در نظر نگيريم به اندازه اصفهان و سمرقند که ارزش تاريخی و جهانی دارد. تصور کنيد که روزی آمريکايی ها اطراف ميدان نقش جهان را بمباران کنند و فقط به خود نقش جهان و مسجد شاه و شيخ لطف الله کاری نداشته باشند. آيا تحمل پذير است؟ رسانه ها چشم ما را کور کرده اند. وگرنه بايد تا حال جهان در برابر بمباران نجف چيزی گفته بود. بمباران نجف کمتر از انفجار بوداهای باميان نبود. بود؟ پس چرا هيچ کس هيچ نگفت؟

ما جهان را هنوز از چشم خود نمی بينيم. از چشم بيگانه می بينيم. تصويری از جهان جز آنچه او به ما می دهد نداريم. بيگانه است که به ما می آموزد چه چيزی اهميت دارد و چه چيزی ندارد. راستی تخريب نجف و کوچه ها و خانه ها و بازارها و مسجدهايش کمتر از تخريب پل موستار بود؟

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
August 25, 2004  
آخر شاهنامه شعر  
 

ديشب به اتفاق، واقعا به اتفاق، کتابی نازنين بهمزار اخوان- عکس از وبلاگ توس تايمز دستم افتاد از اخوان
( و امروز متوجه شدم که سالگرد درگذشت اوست). کاغذ سفيدش آنقدر خوب است که هنوز پس از  37 سال رنگ نباخته. کاغذ سفيد مرغوب با سطحی صاف و کمی براق. چاپ مرواريد است. به سال 1345 به بهای 60 ريال. آخر شاهنامه طرح ساده ای روی جلد دارد يا در واقع طرح ندارد. اين از بهترين مجموعه شعرهای اخوان است: " نادر يا اسکندر؟" همان که می گويد: مشتهای آسمانکوب قوی/ واشده ست و گونه گون رسوا شده ست/ يا نهان سيلی زنان يا آشکار/ کاسه پست گدايی ها شده ست ( که در گوش من هميشه با صدای دکتر شريعتی همراه است که اين بيت ها را در نواری از سخنرانی هاش می خواند)؛ "چون سبوی تشنه" همان که اين طور آغاز می شود: از تهی سرشار/ جويبار لحظه ها جاری ست؛ "ميراث": پوستينی کهنه دارم من/ يادگاری ژنده پير از روزگارانی غبار آلود؛ "دريچه ها": ما چون دو دريچه روبروی هم/ آگاه ز هر بگومگوی هم؛ يا "غزل 3" که با صدای فروغ در ذهن من نشسته است: ای تکيه گاه و پناه زيباترين لحظه های پر عصمت و پر شکوه تنهايی و خلوت من ای شط شيرين پر شوکت من!

و "آخر شاهنامه" که به ابراهيم گلستان تقديم کرده است: هان کجاست پايتخت اين کج آيين قرن ديوانه؟ همه شعرهای مشهور و زبانزد نزد عام و خاص. شعرهايی که به تنهايی تاريخ و سرنوشت يک نسل را ثبت کرده است.

مقدمه اش را می خوانم. از نثر صميمی و پر از کنايه و طنز آن لذت می برم که در همان آغاز می گويد: اين کتاب به نفقه اوقاف جيب صانه الله تعالی من وجوه نانجيب در هزار نسخه روی همين کاغذی که می بينيد به شهريور 1338 چاپ شد. همان اوقاف جيب که اشاره ای است به گيب (اوقاف مشهور هلندی که کتب خاورشناسی چاپ می کرد و هنوز هم می کند) و وجوه نانجيب اش دنيايی حرف و طعن دارد. ...

اخوان در پايان همين مقدمه تصوير دقيقی هم از خود به دست می دهد که بارها نقل شده:  حضار محترم! من فقط يک دهاتی زمزمه کننده هستم. نه يک روشنفکر و نه يک سوسياليست. يک زمزمه کننده که غالبا تودماغی هم زمزمه می کند يحتمل و برای خودش هم زمزمه می کند. نق نقو و دلخور هم هست و گاهگاهی هم پول قرض می کند و کتاب چاپ می زند.

اخوان با همه شکستگی هاش به صد درست می ارزيد و همين هم او را محبوب کرده است. اما می دانم که ديگر انتظار اخوان ديگری نبايد داشت. به نظرم کاری که او و نسل او با شعر می کردند ديگر هرگز تکرار نخواهد شد. اگر شاعری امروز چنين پندار و انتظاری داشته باشد سخت بر خطاست. آنها اوج يک دوره از کشف مجدد شعر بودند و پايان آن. ديگر شعر هيچگاه آن منزلت را نيافت و نمی يابد. درست هم همين است. نادرست گيج گيج زدن ماست و تعيين ناهمزمان انتظارهامان از شعر و ادب.

به نظرم پيش از همه اين داريوش آشوری بود که دريافت و نوشت که دوره شعر به سر آمده است. خود او شايد اين را تبيين نکرد يا کرد و من نديدم. ولی از آنچه از او شنيده و خوانده ام همين اصرارش به يادم مانده است. هميشه هم متحير بودم که چرا چنين می گويد. حالا می توانم بفهمم که چرا. نه آنکه دوره شعر گفتن سر آمده باشد. می بينيم که می گويند و بسيار می گويند. دوره انتظار از شعر که کاری بکند و نقشی و رسالتی بر عهده بگيرد به سر آمده است. شاعر ديگر در ميان ما هرگز جايگاه قديم خود را نخواهد داشت. نسل اخوان و فروغ و شاملو و سپهری آخرين نمونه های شاعرانی را پروردند که هنوز می توانستند با شعر "کار"ی بکنند و نقشی بازی کنند. 

دوره شعر از يک بابت ديگر هم به پايان رسيده است و آن اينکه ديگر امکان اينکه شعری و شاعری در قواره های ملی ظهور کند پايان يافته است. چنين ظهوری و چنان نقش و تاثيری برای هميشه گم شده است. شاعران و شعرگويان هر چه زودتر اين را دريابند زودتر از اداها و ادعاها و تلاش هايی که فقط در دوره قبل معنی داشت رها می شوند. شاعر امروز  برای جامعه ای می نويسد که هم از نظر فرهنگی و رسانه ای و هم از نظر اجتماعی و جمعيتی و هم از جهت تجربه تاريخی و نيازهای برآمده از اين تجربه ( و هم از نظر سواد و بی سوادی ادبی با عرض معذرت!)، يکباره از عهد قديم بسيار تفاوت پيدا کرده و با آن فاصله گرفته است. اين فاصله و تفاوت خوب يا بد نيست و نکته من هم خوبی و بدی آن نيست. ولی درک آنچه اتفاق افتاده مهم است. تشخيص تازگی دورانی که از سر می گذرانيم و محدوديت های آن به نسبت قديم يا گستره های تازه در آن حياتی است. در دوره تازه ای زندگی کردن اما معيارها و انتظارات قديم را دنبال کردن تناقض های عجيب و غريب برای ما درست می کند. و شعر ها و شاعران عجيب و غريبی که نااميدانه می بينند هر چه می کنند به گرد پای نسل اخوان هم در اعتبار و تاثير و شهرت نمی رسند. و نمی فهمند چرا و باز هم در انواع و اقسام تکنيک ها می پيچند. فکر می کنند کسی شعر آنها را جادو  کرده که گره از بخت اش باز نمی شود. اما جادويی نيست. يا اگر هست جادوی زمان است. جادوی بيرحم زمان.

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
August 24, 2004  
در ستايش آشکارترين هنرها  
 

صحنه هايی از ژيمناستيک المپيک را می بينم چند دختر نوجوان و تين ايجر به اصطلاح در حرکات زمينی و يک مرد ورزشکار بيست و چند ساله روس روی بارفيکس. تحسين مرا و هم اعجاب مرا برمی انگيزند. با خود می گويم واقعا چيزی بلدند. در کار اينان ادعا جايی ندارد. هر چه هست عيان و عينی است. هنری است آشکار که همگان می بينند و تصديق می کنند. چقدر از چيزهای مشکوک بيزارم. از ادعاهای پوچ بيزارم. از خودفريبی بيزارم. شعر سهراب را با خود زمزمه می کنم که کاش اين مردم هم دانه های دلشان و استعدادشان پيدا بود.

بعد کانال دوم بی بی سی را می بينم از نيمه های مستندی زيبا و فروتن در باره هانری کارتيه برسون. کار سال 1998. او همين اواخر درگذشت. برسون آدم را متحير می کند. چيزی دارد که نمی توان کتمان کرد و بر سر آن بحث کرد که هست يا نيست. چون هست و آن را به عيان می بينی. هنر اين است. برخی عيب هاشان را با هياهو هنر وامی نمايانند. هنری ندارند. ياد جايزه اورنج چند سال پيش می افتم که به ويدئوی احمقانه ای دادند که دستی با دست ديگر مغازله می کرد و به نظر می آمد دست يک زن و يک مرد است اما هر دو دست های يک نفر بود. يعنی همان ويديو ساز. ويديويی پوچ. از سر بی هنری فراگير در اين سوها و اين روزها به اين يکی داده بودند که اندک ذوقی شايد داشت.

فکر می کنم دنيای برسون چه انسانی بود و زيبايی و تاثيرگذاری اش مجاب کننده بود. يونيورسال بود. همه در برابر هنر او سر اذعان و اعتراف و احترام فرود می آوردند. مثل ژيمناستيک ورزشکارانی که امشب می ديدم و بر پدرمادرها و مربيانی که آنها را بار آورده اند زهازه و آفرين می گفتم.

هر کسی بايد هنری داشته باشد. اين را در تربيت قديم می گفتند. هنر همين هنر آشکار است. ورزش آشکارترين آن است و رمز زيبايی و گرايش ما به آن همين. اما تنها هنر ممکن نيست. يک عکس خوب، يک لباس خوش دوخت، يک ساختمان سنجيده و استوار، يک هواپيما که به سلامت بر می خيزد و می نشيند، يک جراحی ماهرانه که زخمی را درمان می کند، يک کتاب که خوب خوب چاپ شده و به نگاه کردنش آدم حظ می کند، يک پيانو که خوب و خوش صدا نواخته شود، يک رقص ظريف، يک فيلم به ياد ماندنی، و ... و ... يک قصه که سرتاپای آدم را بگيرد و رها نکند، يک ترجمه که انگار مولف اصلی به زبان ما نوشته باشد، و ... ...

هنر بخصوص برای کسانی که کار ذهنی می کنند از واجبات است. هنر همه دعواها را ساکت می کند. هنر مغلوب کننده همه ادعاهاست. بی مايه فطير است برای اينجاست. در غير بازار هنر هر چه هست کاهش و فرسودگی و ادعا و ضد ادعاست. و چه بسيار خودفريبی. هر که را ادعايی دارد بايد به گردنه تنگ و باريک هنر کشاند جايی که ادعا رنگ می بازد و هنر نجات می دهد. مثل کوهنوردی که راه آشنا ست.

قديم می گفتند هر کسی بايد هنری داشته باشد. امروز هم هنوز هرچه خوبی است از هنر است و آنها که نمونه های اين حکمت قديم اند. باقی، بيشترينه، ادعاهای ثابت نشده است. اگر غير اين بود از اينهمه ادعا در شعر و در فلسفه و در سياست بايد خيری به همه ما می رسيد. 

شايد برای سلامت فرهنگ خود يک چند بايد به هنر آشکار روی آوريم و ميان خود هر ادعای مشکوک را خوار داريم و هر صاحب هنری را بزرگ داريم و تنها انديشه های روشن را هواداری کنيم. طبيبان مدعی که از سروصدا افتادند بار ديگر می شود به بحث های بی پايان روی آورد. ولی در اين گرد و خاک بازار مدعيانی که در هم آويخته و شوری به پا کرده و خلقی را گرد خويش جمع آورده اند و چشم چشم را نمی بيند شدنی است؟

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
August 20, 2004  
خشت و آينه وبلاگ  
 

پرويز جاهد هميشه در گروه ما لندنی های ملکوت بوده است. ولی اينکه تا امروز به حلقه ملکوت نپيوسته بوده حکايت از مقاومت کم نظيرش در ورود به عالم مجازی شبکه جهانی است. به درس و کارش می رسيد و نمی خواست آلوده اين اعتياد شود که ما شده ايم! 

پيوستن او به حلقه نويسان ملکوت اما نشان می دهد که حتی ترديد کنندگان در وبلاگ هم بايد وبلاگی باشند (با وام گيری از آن جمله مشهور که می گويد هر که می خواهد در فلسفه ترديد کند بايد فلسفی باشد - با کمی دستکاری و روزآمد کردن!) و تا خربزه وبلاگ نخورده باشی چگونه می توانی از لرزيدن ديگران انتقاد کنی. اين هم هست که پرويز حالا کمی به قول تاجيکان سبک دوش تر شده است. مصاحبه دو ساله اش با ابراهيم خان گلستان به پايان رسيده و روی ميز ناشر رسيده است و قصه دکترانويسی 3-4 ساله اش هم در حال گره گشايی پس از بحران است.

پرويز از آن شمالی هايی است که نمی توان دوست نداشت. صميميتی دارد و صبر و طاقتی مثل زدنی. فقط تصورش را بکنيد که اگر او نبود و خلق و خوی نرم و صلح جويانه اش چه کس ديگری می توانست دو سال آزگار ابراهيم گلستان را با آن اخلاق تند و با معيارهای عادی بی ادبانه تحمل کند تا گفتگو با او به جايی برسد ( راستش در پرانتز بگويم که فکر می کنم گلستان در درون خود مثل پرويز است در بيرونش. نرم و خوش خلق ولی اين سپر بداخلاقی را به دلايلی که می توان درک کرد برداشته تا به آن قلب و روان رقيق آسيبی نرسد). پرويز رفيق و همراه و معلم و منتقد و مشاور من هم در کار مستندسازی بوده است و البته من چون شاگرد سربراهی نيستم خيلی جاها با هم سرشاخ هم شده ايم ولی همچنان رفيق مانده ايم.

پرويز جاهد از آن معدود آدمهايی است که من دور  بر خود هنوز می بينم که مرتب چيز می خوانند. تاريخ و ادبيات معاصر را والبته سينمايش را که در آن تخصص دارد خوب می شناسد. قلم خوبی هم در عرصه نقد فيلم دارد. خيلی چيزها هم می خواند که من نخوانده ام. خيلی خبرها را هم می داند و دنبال می کند که من نکرده ام. هميشه خبر تازه دارد. ولی من فقط به فيلم هايی که او ديده و من نديده ام حسودی ام می شود. 

هميشه فکر کرده ام جوان تر از آنی است که نشان می دهد ولی حالا که می بينم از خشت و آينه حرف می زند فکر می کنم شايد واقعا دارد فکر می کند ديگر پير شده است که می گويد: هر چه در آينه جوان بيند/ پير در خشت آن بيند. هر که به اين عالم بلاگير ( بر وزن فراگير به معنای وبلاگير!) وارد می شود رنگ تازه ای می آورد. خاصه اگر اهل قلم باشد. منتظرم تا رنگهای وبلاگی پرويز را ببينم. 

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
 
درخت های دوشنبه چقدر شبيه تابلوهای سهراب است  
 

خيابان رودکی، دوشنبه
و اينهم از مشغوليت امشب. از مجموعه درختان دوشنبه که برای 80 سالگی اين شهر کار کرده ام.

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
August 19, 2004  
گلريزان  
 

گروه رقص گلريز
تا حال مشغول بازبينی عکس هايم از تاجيکستان و ازبکستان بودم. هنوز به نيمه هم نرسيده ام. بيش از 35 حلقه فيلم است. دارم آنها را موضوع بندی می کنم. بزودی چند گزيده موضوعی را در ايرانيان دات کام منتشر می کنم. و همينجا هم. تا از اين شب دراز شما نيز بی نصيب نمانده باشيد چشمتان را به اين گلريزان رقص مهمان می کنم. عکسی از مجموعه کاری است که در باره دو گروه از گروههای رقص دوشنبه کرده ام: گلريز و لاله. اين يکی از اجرای گروه گلريز است که رقصندگان چرخنده زيبايش در فيلم چرخ و فلک هم رقصيده اند. جای آن است که دولتمند از مولوی بخواند: يک دست جام باده و يک دست زلف يار ...

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
August 17, 2004  
جمکران اروپا  
 

نزديک به 300 هزار زائر مسيحی اين روزها در لورد عکس از سايت بی بی سی جهانی( يا لوردس Lourdes)
جمع شده اند. نزديک به 10 هزار نفر از آنها بيمارانی هستند که روی صندلی چرخدار يا مستقيما روی بستر در مراسم مذهبی لورد شرکت می کنند. امروز می گفتند در ميان خطابه پاپ تنها صدايی که سکوت را می شکست آژير آمبولانس هايی بود که بايد بدحال ترين بيماران را به بيمارستان باز می گرداند يا به آنها خدمات پزشکی می رساند.

آنها جمع شده اند تا شفا بطلبند.

سالانه 6 ميليون نفر از شهرک لورد در فرانسه ( در جنوب غرب تولوز) زيارت می کنند. اين مقدس ترين مکان مذهبی برای مسيحيان کاتوليک در اروپاست.

بر اساس نوشته روزنامه گاردين 7000 نفر ادعا کرده اند که شفا گرفته اند. کليسا تنها 66 مورد را رسما به عنوان شفای معجزه آسا پذيرفته است. 2500 مورد هم از نظر علمی توضيح ناپذير اعلام شده است.

من به درست و نادرست اين خبرها حاليا کاری ندارم. اما اين واقعيت که دهها هزار نفر در يک مکان مذهبی جمع می شوند که گروهی از آنها سخت بيمارند و برای شفا و معجزه آمده اند انکار کردنی نيست.

اين گونه خبرها کمتر در رسانه ها منعکس می شود يا در انبوه خبرهای ديگر گم می شود. کمتر از آن ما ايرانی ها از آن با خبر می شويم و کمترين شمار از ميان ما ممکن است به اين خبر ها فکر کرده باشيم که خب آيا اين همان اروپای سکولاری است که می گويند؟

ما حقيقتا با تصوير شکسته ای از اروپا آشنا هستيم. تصويری يک بعدی و دلبخواهی. ما برای ديدن حقيقت اروپا يا تصوير جامع آن حجاب های بسيار داريم.  

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
August 16, 2004  
اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی  
 


اين ارزشگذاری بسيار در مورد‌ عقلانيت جديد و اينكه آن را تنها ستون معرفی می‌كنند كه تمدن جديد بر آن استوار است، دو ايراد‌ اساسی دارد كه پاره‌ای از انديشمندان غرب هم به آن پرداخته اند: يكی آنكه موتور حركت تمدن غرب تنها عقلانيت آن هم عقلانيت سرچشمه گرفته از عقلانيت فلاسفه يونانی نيست.

تمدن موجود غرب همانقدر وام دار آن عقلانيت است كه وام دار ايمان و باورهای دينی خود كه ريشه در فرهنگ و تمدن بين النهرين دارد. آن هم بخش مسيحی آن كه حتی در حد اسلام هم سر آشتی با عقل ندارد. ماكس وبر موتور حركت سرمايه داری غرب را پروتستانيسم و به طور دقيق تر كالونيسم‌ می‌داند.

بسياری از دست آوردهای علمی و فلسفی بنيانی تمدن غرب توسط‌ كشيش‌های مومنی چون مالتوس به دست آمده است. اگر يكی از عوامل جهان گشايی غربيان سودجويی بود يكی ديگر به همان قدرت باور آنان به داشتن رسالت رساندن پيام مسيحيت به جهان بوده است. ويليام مك كينلی رئيس جمهور آمريكا به فيليپين حمله كرد تا آنجا را "متمدن و مسيحی" كند. و يا پيش آهنگان ورود به آمريكا بر طبق برداشتشان از كتاب مقدس بر آن بودند كه بگردند سرزمين موعودی را كه خداوند در كتابش وعده داده در آنجا برپا كنند. اين باور تا بدان حد عميق بود كه زمانی كه در همان سالهای اوليه مهاجرت آنان به ماساچوست، اهالی چندين روستای سرخپوستی در اثر ميكرب‌هايی كه اروپاييان با خود آورده بودند تمامی از بين رفتند به اين نتيجه رسيدند كه خداوند می‌خواسته آن سرزمين را برای آنان از وجود هر غيرمسيحی پاك كند تا اين مومنان سرزمين موعودی را كه در كتاب مقدس آمده در آن جا برپا كنند و سلطنت خداوند را در زمين عينيت بخشند.

همين باور مشوق و محرك بسياری از مبلغان مسيحی به تحمل زندگی سراپا خطر و سخت در جنگلهای آفريقا و آمريكای لاتين و آسيای دور بود. و از طريق همين افراد هم پيام تمدن غرب به گوش بسياری از جهانيان رسيد. - پايان نقل  از برقعی


از محمد برقعی مدتها بود بی خبر بودم. در واقع از همان سالهای انقلاب که ارتباط نسل ما جوانترها با او قطع شد. او را روشنفکری انديشه ور می ديدم. هنوز لقب روشنفکر دينی جعل نشده بود که به آن ملقب اش کنيم. بعد دانستم که در واشنگتن است. گاه نام او را در برنامه کنفرانسی نشستی می ديدم ولی مقاله ای از او دسترس ام نشد. حالا اين مقاله خواندنی و بلکه اساسی او را -که با همه اساسی بودن بی ادعاست- در ايران امروز بخوانيد که نقدی از اسطوره هايی است که روشنفکران ايرانی از مولفه های مدرنيته ساخته اند: عقلانيت، سکولاريسم، آزادی فردی و دموکراسی. خواندن مقاله روشنگر  برقعی بدرستی نشان می دهد که اتوپياسازی چقدر در بين ما جماعت محبوب است. مدرنيته هم به اتوپيای جديد ما تبديل شده است و مثل هر اتوپيای ديگری تا اتوپيا مانده باشد اميد نمی رود به واقعيت بپيوندد. يک کار اساسی ما توهم زدايی از مدرنيته است. اين يکی از توهمات اصلی در ذهن ايرانی امروز است. 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
August 6, 2004  
متن مدرن چيست؟  
 

 آشوری  در کتابخانه مطالعات ايرانی- عکس از مهدی جامی ( نقل بدون اجازه ممنوع)يکی دو روزی است داريوش آشوری در لندن است. امشب در کتابخانه مطالعات ايرانی به دعوت مدير آن دکتر آجودانی در باب زبان و مدرنيت سخن گفت. جماعتی از مشتاقان و فرهيختگان ايرانی جمع بودند. عمده بحث اش به صناعت واژه سازی يا مهندسی زبان علم گذشت و اينکه اروپاييان چگونه فضای باز و آزادی ايجاد کرده اند که در آن براحتی از سرمايه زبان های يونانی و لاتينی برای گزارش مفاهيم و مسائل مدرن استفاده می برند. آشوری سالهاست که در عرصه واژه سازی و ترجمه کار کرده و تجربه فعال و دست اولی در اين زمينه دارد که حرفهايش را شنيدنی می کند.

اما شنوندگان او بيشتر به جنبه های فلسفی در زبان مدرن توجه داشتند و اين را از سوالاتشان در پايان سخنرانی می شد دريافت. بحق هم بود. شسته رفته تر از همه آجودانی ( که کتاب مشروطه ايرانی اش پر است از دقتهای زبانی) در پايان بحث مساله را طرح کرد و پرسيد آيا مساله ما با مدرنيسم با ساخت واژه های نو تمام می شود يا جايی هم بايد برای بحث های ساختاری در نظر گرفت؟

سالهاست که شيوه نوسازی زبانی ما به واژه سازی گره خورده و با آن تعريف شده و انگار با همان هم کار را تمام شده می بينيم. اما همه حس می کنيم که همه ماجرا اين نيست. در سالهای اخير و با رشد مباحث فلسفی در باره مدرنيسم و زبان اين حس دقيق تر و همگانی تر هم شده است چنانکه جمع تصادفی امشب هم نمونه وار همان را نشان می داد که حساسيت دارد به سمت مباحث محتوايی تر جلب می شود.

خدمات علمی زبان وران ما در قرن چهاردهم شمسی تا همين سالهای اخير در تتبعات لغوی منحصر بوده است. از کار عظيم لغتنامه تا فرهنگ سخن استاد انوری. تقريبا تمام سبک شناسی های ما هم در حد واژگان بوده است و غلبه آن را در مقدمه نويسی مصححان و ويراستاران متون خطی و قديمی و بازيافتی و مانند آن می توان ديد. در يک نگاه کلی ما از حد واژه فراتر نرفته ايم. حاصل کار فرهنگستانها مان هم همين است. 

از ديگر سو، کار جوانتر هامان در حوزه نثر و نقد و شعر هم بيشترينه در حد تراشيدن واژه های تازه متوقف است. تازگی در زبان و بويژه تازگی محتوايی تنها در واژگان نيست. کار بزرگانی مثل شاملو هم غلط اندازی کرده است و بسياری گمان می برند زبان تازه يعنی واژه های تازه يا سره يا نوتراشه.

آشوری گفت بايد زلم زيمبوی زبانی را بيرون ريخت. از برخی مقاله های روزنامه نگاران و مثلا از اهالی شرق ياد کرد ( که البته همه آنها را در برنمی گيرد). من با خود فکر کردم بهتر نيست آشوری به جای بحث های آکادميک در باره مهندسی زبان علمی که لازم است اما خيرش به همه نمی رسد به بحثی در باره چيستی متن مدرن بپردازد؟ - اين نياز عمومی تری است. متن مدرن حتما از نگاه واژه گزينی يا واژه سازی هم مدرن است اما هر متنی با واژه های نوپديد مدرن نيست.

بعد از جلسه با آجودانی و آشوری نظرم را گفتم. آجودانی سخت پسنديد و با من هم عقيده بود که  شايسته ترين کسی که می تواند در اين باره  يک مقاله اساسی بنويسد آشوری است: متن مدرن چيست؟ در ميان اينهمه سردرگمی در تعيين متن مدرن و در بحبوحه فريبکاری روشنفکران ترجمه ای که حرفی از خود ندارند و از روی ترجمه هاشان اين طرف و آن طرف حرفهايی می زنند که بيشتر رهزن است تا رهنما، آشوری که روشنفکری اصيل و متفکری کارديده است می تواند حاصل سالها انديشه ورزی اش را در باره مدرنيته در موضوع متن مدرن جمع زند و عرضه کند. اين راهنمايی کم نظير خواهد شد برای هر که به دنبال متر و معياری برای سنجش مدرن و غير مدرن می گردد.

بی گمان متن مدرن بر اساس شيوه کار و طرح بحث و استفاده خلاق از عقلانيت است که مدرن ارزيابی تواند شد ( موضوع اصلا مهم نيست: شما می توانيد در باره فقه به شيوه مدرن بنويسيد و می توانيد در باره مدرنيسم و فيمينيسم به شيوه عهد بوق قلم بزنيد). جز اين باشد حاصل کار هرچند که به ظاهر نو بنمايد در واقع انشای عصر قجر است با زلم زيمبوهای تازه و مثال کامل آنچه بايد آن را زبان مبتذل ناميد. يا به تعبير دقيق تر و با وام گرفتن از آشوری نه زبان دری که زبان دری وری! نمونه بدهم؟

پ.ن. مسيحا می پرسد متن مدرن يعنی چه. متن بسادگی يعنی پيکره زبانی که واژه سلول آن است. و مدرن يعنی متنی با عقلانيت مدرن. تعبير جديدی هم نيست. در ايران سالهای اخير بحث از متن و چيستی آن در مباحث تئوريک مطرح بوده است. تاکيد بر مدرن بودن آن (در تعبير "متن مدرن") هم توجه دادن است به ضرورت شناسايی و سنجش متن های مدعی مدرن بودن بر اساس معيارهايی نسبتا فراگير و پرهيز از تکيه بر واژگان به عنوان عنصر اصلی مدرن سازی متون. بحث واژگان هم فقط به موضوع واژگان نوساخته محدود نيست. متن هايی هستند که واژگان معينی را مثلا در باره دموکراسی مرتبا به کار می برند ولی نه مدرن اند نه انديشه دموکراتيک دارند. دايره بحث وسيع است. من مايلم آشوری پيشقدم شود و بحث را طرح کند. بعد می شود در اطراف آن بحث را گسترد.

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست