قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 27, 2004  
به دست شاه وشی ده که محترم دارد  
 

 گردم ز خمار نرگس ات مست
مستانه کشم به سنبل ات دست
بر هم شکنم شکنج گيسوت
تا گوش کشم کمان ابروت
بر نار برت شکست گيرم
سيب زنخ ات به دست گيرم

اثر استاد آغداشلو

رقم رضا عباسی سنه 1309 مشق آيدين؛ از ساحه اينترنتی استاد آيدين آغداشلو

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
July 25, 2004  
فرق عنکبوت و اختاپوس  
 

به اصرار پسرم به ديدن اسپايدرمن 2 ( مرد عنکبوتی) می رويم. می داند که از اين دست فيلم ها خوشم نمی آيد. قديم تر سر فيلم بت من هم خوابم بوده بود. ولی برای خود او هم خسته کننده بود و فکر کنم فيلم تمام نشده آمديم بيرون. اما اين يکی فرق می کند. او دفعه دوم است که فيلم را می بيند. بازی 35 پوندی آن را هم خريده است ( با پول پس انداز کرده اش که سخت خرج می کند). پيداست به اين زودی ها از آن دل نمی کند. توی سينما نگران است که من از فيلم خوشم می آيد يا نه. من چند جايی واقعا از کوره در می روم و يکی دو جايی فيلم را زير گوش او تحسين می کنم تا زيادی نا اميدش نکرده باشم. هنوز 12 سالش بيشتر نيست.

فيلم شروع بسيار بدی دارد. قصه آبکی و دستمالی شده ای را خيلی سردستی روايت می کند. چند خط داستانی فيلم نيمه کاره رها و معلق می ماند. همه چيز انگار سر هم بندی شده تا همان دو سه صحنه جانانه اکشن در فيلم گنجانده شود و يا معنا پيدا کند. تو گويی دو گروه متفاوت يکی قصه را کار کرده يکی صحنه های کامپيوتری اکشن را و بعد يک مونتور حاصل کار اين دو گروه را به هم چسبانده است. زيادی لق می زند.

از همه بدتر روضه خوانی مادر فيلم است در باره نياز به قهرمان. پسر من وسط فيلم وقتی اسپايدرمن نيرويش به تحليل می رود حرفی زد که خيلی اساسی تر بود. گفت بابا می دانی چرا نيرويش را از دست می دهد؟ چون ايمان و اعتماد (faith and confidence) اش را از دست داده است. اما خطابه پيرزن در باره قهرمان پروری راستی عقم را درآورد. هرگز گمان نمی کردم که هنوز در يک فيلم هاليوودی خطابه مستقيم و رو کاربرد داشته باشد. فيلم بدجوری روی گرده عوام پسندی سوار است. ولی آخر عوام اينجا هم که ديگر تره ای برای اين حرفها خرد نمی کنند. در آمريکا؟ شايد. شايد هم برای مخاطبان جهان سومی فيلم. ولی بعد از 11 سپتامبر چه کسی به يک سوپرمن از نوع عنکبوتی اش اعتنا يا باور می کند؟ راستی چه فرق می کند که عنکبوت بر جهان مسلط باشد يا اختاپوس ( نقش مقابل مرد عنکبوتی)؟    

در راه که می آمدم به مساله قهرمان سازی های خودمان فکر می کردم. فکر می کنيد واقعا ما هم قهرمان سازی و قهرمان بازی را کنار گذاشته ايم؟ هيهات. بعد در خانه مقاله ای می خواندم در باره بدبينی جبلی انگليسی جماعت به روشنفکربازی. ديدم چقدر ما جماعت از اين انگليسی ها دوريم. بيشتر شبيه فرانسوی ها هستيم. يا روشنفکرانمان ما را اينطور تربيت کرده اند. حتی چپ هامان هم اتوپيای قهرمان ساز روسی و ژنريک های آن را بين ما تبليغ کردند. آمريکايی ها هم که در خوش بينی و قهرمان پروری ( آنهم از نوع الکی و بی مايه اش) شهره عالم اند. پس خيلی بعيد است که با چشمی که ما به آمريکايی ها و فرانسوی ها داريم و حسرتی که برای عالم فروپاشيده روسی در دلمان مانده به اين زودی ها از عالم قهرمان سازی دست بکشيم.  

دور و بر خودمان را نگاهی بکنيم خواهيم ديد که چه تلاش نا اميدانه ای می کنيم برای ساختن قهرمان های ادبی و سياسی. اما فراموش می کنيم که تا وقتی در پی ساختن قهرمان ايم ناتوانی خود را پنهان می کنيم توجيه می کنيم. " برای توانا بودن و کار کارستان کردن بايد قهرمان بود مثل فلانی؛ ما که قهرمان نيستيم." - با خود فکر می کنيم گاهی هم آنرا اظهار می کنيم. ما هميشه منتظر موعود هستيم. منتظر آن امداد غيبی. آن سوپر من. که هيچ چيز جلودارش نباشد. و فره همه ايزدان با او باشد و از او حمايت کند. آدمی که با شکست بيگانه باشد. پيروزی اش از هم آغاز تضمين شده باشد. فلسفه قهرمان پروری فلسفه ای است که بر مدل ساده سازی شده ای از جهان و انسان استوار است. مدلی عوام پسند. برای همين است که تنها به درد آن می خورد که بفروشد.  خوشا به حال کمپانی ها و احزاب و سياستمداران و روشنفکرانی که اين دقيقه را شناخته اند!

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 22, 2004  
اسرائيل در همسايگی ما  
 

مقاله های روزنامه ها را انتخاب می کنم و با خود اينطرف و آنطرف می برم تا از وقت های به اجبار داخل قطار و اتوبوس گذراندن استفاده ای ببرم. امروز مقاله روز شنبه ديويد هرست David Hirst را در گاردين خواندم با عنوان: "تقصيرها را گردن عرفات نيندازيد". بخش آخر آن به ذهنم ماند که پايين تر می آورم.

اشاراتی از اين دست کمتر در مطبوعات اينجايی ديده می شود. ولی گاردين البته روزنامه ای متفاوت است. يکی از خردگراترين و متعادل ترين و صريح اللهجه ترين روزنامه های لندن است با نظرگاه روشنی در باب سياست.

می نويسد: "کتب پرفروش جيمز بامفورد James Bamford با نام بهانه های جنگ Pretext for War يکی از تازه ترين کتابها از انبوه کتابهايی است که در باره کاخ سفيد در دوره بوش منتشر شده است. از مدتها پيش روشن بوده که اسرائيل نقش بزرگی در ترغيب آمريکا برای حمله به عراق داشته است. اکنون بر اساس بررسی های بامفورد چنين پيداست که اسرائيل در فراهم ساختن اطلاعات شنود برای توجيه جنگ نيز عميقا درگير بوده است." 

ديويد هرست از نويسندگان صاحب نام گاردين است. او از 1963 تا 2001 خبرنگار گاردين در خاورميانه بوده است.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 19, 2004  
اين دو مصاحبه را از دست ندهيد  
 

گزينه ها از آخرين مصاحبه سعيد حجاريان با وقايع اتفاقيه:

يک: ببينيد ما چند راه پيش رو داريم: 1- اصلاحات مرد زنده باد انقلاب؛ 2- اصلاحات مرد زنده باد انفعال؛ 3- اصلاحات مرد زنده باد اصلاحات (از نوع ديگر)؛ 3- اصلاحات مرد زنده باد اصقلاب؛ 4- اصلاحات مرد زنده باد استسلام (طلب تسليم شدن)؛ 5- اصلاحات مرد زنده باد دست غيبي (دست آمريكايي).

دو: يك دولت اصلي هست كه رئيس جمهور و كابينه‌اش در حقيقت لجستيك و تداركات آن دولت اصلي و موازي را تأمين مي‌كند.

سه: اصلاحات در مورد شعار قانونگرايي دچار يك اشتباه بزرگ شد. در حالي به لگاليسم مفرط افتاد و توجه و تأكيد خود را بيش از حد به قانون قرار داد كه مشكل پيشيني جدي اين مقوله يعني لجيتيميسي و مشروعيت وجود داشت. در حالي به طور افراطي به قانونگرايي دامن زده مي‌شد كه خود قانون و ساز و كار وضع قانون مسأله بود و روشن نبود بالاخره قانون چيست و منشاء آن كجاست.

چهار: يكي از جدي‌ترين انتقادات من به اصلاحات اين است كه در اين اردوگاه سياست‌ورزي به درستي صورت نمي‌پذيرفت. سياست‌ورزي تركيب متوازني از ستيز و سازش است. در حالي كه در ميان اصلاح‌طلبان نه تقسيم‌كاري در اين زمينه به درستي صورت گرفته بود و نه اساساً با اين الگو رفتارها صورتبندي مي‌شد.

پنج: خيلي‌ها اعتقاد دارند كه بايد در كشور تحليل طبقاتي را كنار گذاشت. آنها معتقدند در تحليل قشربندي جامعه ايران و براي شناخت نيروهاي اجتماعي از تحليل‌هاي مبتني بر حامي‌پروري و تحت‌الحمايگي استفاده كرد.

آنها مي‌گويند در ايران ما طبقه نداريم. بلكه باندهايي داريم كه پايگاه اجتماعي ندارند و تنها با اتكا به مباشرين محلي خود عمل مي‌كنند. مي‌گويند در ايران طبقه وجود ندارد. اين دار و دسته‌ها هستند كه با هم تضاد منافع دارند. دار و دسته فلاني در برابر دار و دسته بهماني. دعوا بين اينهاست نه سلسله مراتب طبقاتي جامعه كه شامل طبقه كارگر، طبقه متوسط جديد، طبقه بورژوا و... باشد.

و اين هم گفتگوی ديگری با سعيد آقا حجاريان که با همه ضربه ای که از گلوله ترور خورده مغزش بهتر از خيلی ها کار می کند: چالش با اکبر گنجی بر سر مانيفست جمهوری خواهی.

معلوم نيست مصاحبه کننده کيست ولی جوان و طرفدار گنجی به نظر می رسد. در يک ارزيابی کلی من فکر می کنم حجاريان متکی بر تجربه و شناختی حرف می زند که رد کردن آرايش را دشوار می کند.

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 18, 2004  
المپياد دختران از نوع هفتم  
 

چهار عکس ديگر از اين مجموعه کم نظير  را در اين صفحه ايسنا پيدا می کنيد.

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
July 14, 2004  
پست مدرنيسم مارک تجارتی روشنفکران  
 

واقعيت اين است که ديگر مدت هاست چيزی به نام « جريان غالب» در اينجا وجود ندارد. درهيچ زمينه ای. شايد دليلش اينست که آنقدر توليدات متنوع هنری و ادبی و فکری در اينجا هست که فرصت نمی دهد چيزی غلبه کند. زمانه هم زمانه ی ديگريست البته. شايد بشود گفت سارتر و ميراث او در دهه ی پنجاه يعنی « ادبيات ملتزم» آخرين جريان غالبی بود که فرانسه به خود ديد. البته،امروزه، هنوز هم عنوان «هنرمند متعهد» تا حدودی شأنی دارد و اگر کسی «هنرمند متعهد» باشد راحت تر می تواند برای خودش جايی دست و پا کند. اما ديگر مثل سابق سلطنت نمی کند.

حالا « فيلسوف» حقه بازی مثل برنار هانری لوی، که کاريکاتور مضحکی ست از سارتر و خودش را هم خيلی متعهد می داند، وقتی فراخوان می دهد حداکثر می تواند دويست سيصد نفر را بسيج کند. اين کجا و آن جمعيت چند ده هزار نفری که سارتر به خيابانها می کشيد کجا. يا مثلاْ همين جريان پست مدرن که اينقدر در ايران داغ است، امکان ندارد شما اين اصطلاح را از دهن يک نويسنده يا هنرمند فرانسوی بشنويد يا در مصاحبه ها و نقد ها بخوانيد. اين اواخر که از طريق انترنت تماسم با فضای روشنفکری ايران بيشتر شده، به خودم شک کردم. گفتم شايد خبری هست و چون من کمتر بيرون می روم از خانه، بی خبر مانده ام. جريان را به يکی از دوستان فرانسوی ام که هم نويسنده است، هم ناشر و هم در دانشگاه نانتر ادبيات درس می دهد، گفتم. و پرسيدم اينجا تا چه حد پست مدرنيسم مطرح است؟ گفت: «پست مدرنيسم؟» بعد دستش را توی هوا تکان داد و گفت: «اوه ه ه ه... بيست سال پيش اينجا يک گرد و خاکی به پا کرد و رفت پی کارش».

عين همين سؤال را يکی دو ماه پيش، در يک ميهمانی خصوصی، با هلن سيکسو در ميان گذاشتم(وقتی وارد شد تنها جای خالی صندلی ای بود کنار من، به اجبار همسایه شدیم. بعد هم برخلاف انتظار خیلی زود صمیمی شدیم). گفتم تو که هم خودت نويسنده ای هم روابط گسترده ای با محافل هنری اينجا داری و هم دائم در رفت و آمد به محافل دانشگاهی آمريکا و فرانسه هستی و هم دوست نزديک دريدائی، بگو واقعاْ چه خبر است؟ او هم درست مثل آن يکی نويسنده دستش را توی هوا تکان داد، و گفت: «اين يک بحثی ست مربوط به بعضی محافل محدود دانشگاهی. اين عنوان پست مدرن هم يک مارک تجارتی ست که حضرات دانشگاهی درست کرده اند تا جنس شان را بهتر بفروشند».

حالا هم که کارهای آلن رب گريه دارد ترجمه می شود من احساس می کنم انگار عده ای می خواهند او را و رمان نو را هم علم عثمان کنند. البته نفس ترجمه اين آثار امر خجسته ايست. و ما بايد در جريان تاريخ ادبيات قرار بگيريم. اما شخص رب گريه الان حالت موميائی دارد و شما اگر از «رمان نو» دم بزنيد به شما به چشم يک عقب افتاده نگاه می کنند. شايد مهم ترين دستاورد رمان نو آزاد کردن ادبيات از قيد و بندهای پيشين بود؛ مخصوصاْ آن « تعهد» سارتری. از جنبه ی استتيک هم می توان در اين جريان چيزهائی ديد که به کار امروز ما بخورد. اما پذيرفتن دربست آن يعنی بازگشت به سه چهار دهه ی پيش.

 از اينها که بگذريم، اگر نظر مرا بخواهيد، فرانسه مدتهاست که، بجز در زمينه ی علوم نظری، در هيچيک از زمينه های هنری کار مهمی نکرده است. در زمينه ی تآتر چهار پنج تا غول هستند در دنیا که دوتايشان آلمانی هستند(کلاوس ميشل گروبر و پيتر اشتاين) يکی شان انگليسی ست(پيتر بروک) يکی هم آمريکائی(باب ويلسن). سينما را هم که خودتان می بينيد. چه کسی را دارند که در قد و قواره ی رنوار باشد يا برسون يا گدار و تروفو؟ در زمينه ی رمان هم همينطور. الان وجه قالب رمانهای فرانسوی اينست که دو سه تا پرسوناژ و يک موضوع واحد را می گيرند و هی دور آن می چرخند تا از توی آن چيزی بيرون بياورند. البته استادند در ساختار. همه چيز محکم و منسجم است، اما اتفاق خارق العاده ای نمی افتد. نمونه اعلای اش رمانهای مارگريت دورا. يا اگر از امروزی ها بخواهيم مثال بزنيم پاتريک موديانو؛ که اين يکی کاش کارهاش ترجمه بشود چون از نظر ساختار ظرافتهای غريبی دارد. مجالش نيست و گرنه می شد نشان داد که اين نويسنده مثلاْ در رمان « دورا برودر» با چه قدرت و ظرافتی خلاء وجود پرسوناژ اصلی را بدل می کند به خلاء در ساختار رمانش.

اما در نهايت موديانو هم رمانش رمان فرانسوی است و آن چيزی که ما به نام رمان توتال ( يا حالا ترجمه اش بکنيم «رمان تام») می شناسيم مثل رمان های مارکز، رشدی، گراس و تا حدی کوندرا، در اينجا وجود ندارد. در اين دوره ی فترت هنر فرانسوی، البته من دو استثناء می شناسم: يکی نمايشنامه نويس بزرگی به نام برنار ماری کولتز که متأسفانه خيلی زود مرد. دوم ميشل هوئلبک که سه چهار سال پيش با رمان« ذرات بنيادين» کارش گل کرد و من با همين يک رمانی که از او خوانده ام اعتقادم اين است که فرانسه بعد از 50 سال صاحب نويسنده ای شده است در قد و قواره ی سلين. يکی از ويژگی های کار او اينست که تا حد زيادی نزديک می شود به رمان توتال. و گرچه مثل کوندرا به سنت « رمان تفکر» تعلق دارد اما خوشبختانه به اندازه ی او داستانش را فدای تفکر نمی کند. جسارت بيش از حدی دارد در بیان عقایدش و در اين رمان خودش را با خيلی چيزها و خيلی از افرد درگير می کند.

 شايد برای نسل جوان ايرانی که اين روزها خودش را سرگرم « بازی های زبانی» کرده بد نيست بداند که اين مطرح ترين رمان نويس امروز فرانسه نه تنها به بهانه ی « بازی های زبانی» خودش را از جريانات جامعه کنار نمی کشد، بلکه رمان « ذرات بنيادين» او چالشی است با تمام دستاوردهای فکری و اجتماعی اروپا از دهه ی 60 به اينطرف. البته، نه فقط در زمينه ادبيات که در تمام زمينه های هنری، اينجا هم، مثل هر جای دنيا، کسانی پيدا می شوند که دست به تجربيات عجيب و غريبی می زنند. خودم يک شاعری را می شناسم به نام مونيک که سالهاست ازهمين کارهائی که حالا در ايران مد شده می کند با نوشته و تصوير. و البته نه کسی کتابهايش را می خرد نه کسی می خواند و نه جايی طرح می شود.

تفاوتی که بين اينجا و ايران هست اينست که اينطور افرادی که دست به تجربه های عجيب و غريب می زنندهميشه در حاشيه می مانند. اما در ايران تبديل شده اند به يک جريان. و تناقض قضيه در همين است. چون، در اینجا، در غرب، اينطور افراد به اصطلاح اکس‌سانتره(مرکز گريز) در واقع دارند به طبيعتشان جواب می دهند. اينطور افراد هنرمند هم که نباشند در طرز لباس پوشيدنشان، در رفتار و منش اجتماعی شان می بينی که عجيب و غريبند و با همه متفاوت. اما در ايران اينها همه می خواهند متفاوت باشند با نسل های قبل(که اين خيلی خوب است) اما همه شان( بجز يکی دو استثنا) شده اند شبيه هم! خب اين نقض غرض است.

نقل شد از : حرف های رضا قاسمی با شهريار مندنی پور در دوات

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 13, 2004  
فهرست 100 روشنفکر برتر  
 

مجله ماهانه و معتبر پراسپکت Prospect که از معدود مجلات روشنفکرانه بريتانيا در حوزه مسائل عمومی است در شماره جولای که مجله صد ماهه شده به ابتکار جالبی دست زده و از ميان يک ليست ابتدايی بيش از 400 نفره به انتخاب 100 روشنفکر برتر در اين امپراتوری سابقا کبير پرداخته است.

چند نکته عبرت آموز در اين فهرست ابتکاری هست. نخست معيار مجله برای روشنفکر بودن است: اول آنکه فرد برگزيده بايد در  يک حوزه از تلاش های فرهنگی يا روشنفکرانه دارای برجستگی باشد. دوم آنکه توانايی برقراری ارتباط با مخاطبان عمومی را از راه نوشتار يا گفتار داشته باشد. از آنجا که تعيين برتری در يک حوزه موضوع ملموسی نيست برای ملموس کردن آن اين معيار هم برای تشخيص برجستگی به کار گرفته شده که سهم فرد در آن حوزه دارای اصالت انديشگی باشد و تلاش های او شاخه مهمی از فرهنگ بريتانيا را نمايندگی کرده يا بازانديشيده باشد.

گردانندگان پراسپکت با تکيه بر نقش اجتماعی روشنفکران می گويند فهرست آنها لزوما زيرک ترين و دقيق ترين روشنفکران را در بر نمی گيرد بلکه  به کسانی اهميت می دهد  که بين نقش روشنفکرانه و نقش اجتماعی خود توازنی برقرار کرده اند. برای همين آنها مثلا مشاوران هوشمند سياسی را از فهرست خود کنار گذاشته اند زيرا آنها را برخوردار از زيست اجتماعی کامل نمی دانند. 

دومين نکته ای که از اين فهرست 100 نفره گفتنی است تنوع اين افراد است و تغيير در نقش های اجتماعی روشنفکران. آنها خود در توصيف اين تغييرات می گويند: فيلسوفان و سياستمداران جای خود را به مورخان و دانشوران حوزه عمومی داده اند. چهره های عالم فيلم و سينما هم کمتر ديده می شوند.

با نگاهی به فهرست می شود بسرعت دريافت که عرصه روشنفکرانه هنوز هم عرصه ای مردانه است. زنان جز اندک شمار در اين فهرست جايی ندارند. از مقامات دولتی تنها يکی در اين فهرست هست و آن گوردون براون مغز متفکر اقتصادی کابينه است. از رسانه مهم و سراسری کشور يعنی بی بی سی همان يکی هم نيست. ملوين بره گ هست اما او نويسنده هم هست. از اينهمه توليد کنندگان برنامه و گزارش کسی نيست. در واقع از عالم رسانه های مدرن تنها نام مدير يکی از تلويزيونهای چندگانه کشور  ديده می شود. داستان نويس و نمايشنامه نويس و منتقد ادبی هنوز کم نيست. فيلسوفان هم در کنار مورخان جايی برای خود دارند. کسی به عنوان روزنامه نگار معرفی نشده گرچه بسياری از افراد اين فهرست برای روزنامه ها می نويسند. با اين حال دو نفر به عنوان ستون نويس اقتصادی روزنامه های تايمز و فايننشال تايمز در فهرست آمده اند.

برخی نامها که بايد برای ايرانی ها هم آشنا باشد: طارق علی، مارتين اميس، تری ايگلتون، آنتونی گيدنز، فرد هاليدی، شيموس هينی و البته سلمان رشدی.

برای من جالب است که بدانم اگر مجله ای در ايران می خواست فهرست مشابهی از روشنفکران ايرانی عرضه کند چه معيارهايی می داشت و چه کسانی را برمی گزيد. من عجالتا بر اساس همان معيار پراسپکت می توانم اين نامها را فهرست کنم: داريوش آشوری، آيدين آغداشلو، احمدرضا احمدی، عماد الدين باقی، سيمين بهبهانی، بهرام بيضايی، محمود دولت آبادی، محمد ستاری فر، عبدالکريم سروش، شهلا شرکت، محمد رضا شفيعی کدکنی، ماشاء الله شمس الواعظين،محمد قوچانی،  غلامحسين کرباسچی، هوشنگ گلشيری ( گرچه فهرست بايد به افراد زنده بپردازد)، محسن مخملباف، اکبر گنجی، عبدالله نوری، ... فعلا بيش از اين به اين فهرست نمی پردازم تا بعد که فرصت و فراغتی پيدا شود و بحث را بگسترانم. و  هم بپرسم که چرا ما ايرانی ها چنين فهرست هايی نداريم؟

و می توانم با کمی بدجنسی نامهای بسياری از مدعيان روشنفکری را از چنان فهرستی کنار بگذارم از جمله بسياری از مترجمان و مدعيان فلسفه های پست مدرن را! 

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 10, 2004  
مثل تکه ای از وطنی که برايمان باقی مانده است  
 

هر بار که رمان ناتنی مهدی ( خلجی، نشر گردون، برلين، بهار 1383) را دست گرفته ام و صفحاتی از آن را خوانده ام با خود گفته ام بيايم و اينجا بنويسم: رمان نويس ديگری متولد شده است. اما ننوشته ام. مثل اينکه بخواهم شيرينی اين خواندنی دلچسب را چند روز ديگری هم که شده فقط پيش خود نگاه دارم. تنهايی لذت ببرم و خلوت خود را با کسی شريک نشوم. اما امشب که تنها چند صفحه به پايان کتاب دارم وقتی رسيدم به خداحافظی اش با نازلی ديگر کتاب را بستم و نتوانستم پيش بروم. ديدم بايد اين چند کلمه را بنويسم.

 

اين نقد نيست. بی تعارف بگويم ستايش است. در باره ناتنی می توان از ديد های مختلف نقد نوشت. اما حاليا فقط بحث لذت متن است. مهدی نه رمان نويس بوده و نه تا پيش از ناتنی ادعا و شايد تصور نوشتن رمان داشت. آن صفحات اولی هم که نوشته بود وقتی برايم در پراگ خواند هنوز مردد بود که اين رمان است و می شود يا چيست. يکبار هم ويرايش اول کار را فرستاد که خواندم. به دوستان ديگر هم فرستاده بود. اما آنچه چاپ شده از آنچه من خوانده بودم هم ورزيافته تر است و به کمال يک رمان دست يافته است. مهدی ره صد ساله را به پای همت و شوق و کار و کار و ذوق کم نظير بسی کوتاه کرده و به مقصد رسيده است.

 

من قصه مهدی را که به مهاجرت ختم می شود قصه همه مهاجرانی می دانم که وقتی آمدند هم باز از رويا و کابوس وطن آرام نبودند. مهاجرت مثل مرگ است. می روی و جايت پر می شود. رد پايت گم می شود. خيابانها تغيير می کنند. آدرس ها عوض می شوند. آدمها بيگانه می شوند. از ياد می روی. و تو هنوز در ياد همانهايی که تو را از ياد برده اند. مثل ارواح سرگردان شب های جمعه که می گفتند به خانه باز می گردند. مهاجر همان روح است. مهاجرت مرگ. شايد مهاجرانی که با تمام آگاهی به بريدن از وطن تن می دهند را بتوان ابراهيم ادهم های عصر نو دانست. آنها می روند تا جهان تنگ پيرامون خود را وسعت داده باشند. آنها پيش از آن که بميرند می ميرند. آنها اين تجربه نادر را از سر می گذرانند که ناظر زوال خود هستند در بوم خويش. اين تجربه ای است که تنها پس از مرگ می توان کرد. اما مهاجران مرگ را در زندگانی خويش تجربه می کنند. آنها به عارفان قوم خود تبديل می شوند. مگر نه آن که رمز اصلی حيات اختيار مرگ است پيش از مرگ؟

 

تجربه زوال تجربه نادر و شگفتی است. ناتنی مهدی اين تجربه را به شيواترين زبان بيان کرده است. مهدی يکی از رساترين صداها در نسل جديد مهاجران است. و يکی از خوشفکرترين و خوش قلم ترين آنها. بی هيچ اغراق من تا امروز چيزی از قلم مهاجران به جذابيت ناتنی نخوانده ام. مهدی هزارتوهای تداعی را بهتر از هر کس ديگر در خدمت روايتی صميمی و دردمند از سلوک خويش که در نهايت مهاجرت را تنها چاره پيشارو يافته برگزيده است. من سر آن ندارم که اينجا از هنر روايتگری او سخن بگويم اما فقط همين را می گويم که اگر در ميان شيوه های روايت نو يکی از همه انسانی تر باشد همين است- همين هزارتوی تداعی. هيچ ابداع تازه در روايت اينقدر با طبيعت انسان و ذهن او همسان نيست. از همين رو اين کهنه ترين ابداع راويان است. اما اگر می گوييم تازه از بابت تفاوت تداعی/ برش هايی است که کار راوی قديم مثل شهرزاد و مولانا را از نويسندگان جديد متمايز می کند. آنجا قصه از قصه می شکافت اينجا جمله از جمله و حتی کلمه از کلمه.

 

مهدی خلجی دوست نازنين من بی گمان بهترين روايت از اين دست را در نخستين کار خويش عرضه کرده است کاری که اولين سنگ بنای روايت مهاجران نسل اوست. وقتی می گويم نسل او هم به سن اش توجه دارم و هم به خاستگاه اجتماعی اش. اما اثر او مثل هر اثر ديگری که انسانی است و گرفتار ادا و اصول مانيفست نويسان و نگره پردازان ( و در اين مورد داستان نويسی) نشده و صميمت خود را روان و عريان ثبت کرده و صنعت را از سخن برتر ننشانده و خلاصه حرفی برای زدن دارد و آن را سنجيده و صميمانه و هنری بيان کرده است چيزی از حقيقت موضوع را که بين همه نسلها  مشترک است بر آفتاب افکنده است. از اين رو من کتاب او را تکه ای از وطنی می بينم که برايمان باقی مانده است برای ما مهاجران:

 

   در مهرآباد فقط نازلی بود... نازلی دست های مرا محکم گرفت. عمر آدم خيلی کوتاه است نازلی!... وقتی برای آخرين بار بوسيدمش گونه هاش تکه ای از تمام وطنی بود که برام باقی ماند. ( ناتنی، 129) 

 

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 6, 2004  
جمهوريت، مشی اجتماعی و باقی قضايا  
 

ورق زدن جمهوريت شوق های قديمی را در من زنده کرد. ديدم که چقدر هوشمندانه بين خود و مشی سياسی روزنامه های ديگر فاصله گذاری کرده است. شايد اصلاح طلبان تند رفتند. شايد عجله داشتند. از زمان پهلوی ها ما هميشه عجله داشته ايم. ما منورالفکرها و آزاديخواهان و نوگرايان. حالا خواسته يا ناخواسته مجبور به کندروی و آهستگی پيشه کردن شده ايم. بهانه ای است برای بازانديشی آنچه کرديم و نکرديم و آنچه کردند تا چرخ ما را از گردش انداختند. شايد هم ما بی خودی شتاب داريم. اين شتاب ها خود ناشی از ترس است. ترس از شکست. که هميشه گوئيا محتوم است. می ترسيم فرصت از دست برود. و هميشه می رود. انگار می دانيم که شانسی نداريم در جامعه ای که به طور طبيعی در اختيار سنت است و ملوک الطوايف.

 

آسيب پذيری آسان نوگرايان و امروزی ها خود پديده بسيار قابل تاملی است.

 

شايد نوگرايان ايرانی خام اند. به جای اينهمه شتاب و شکست چه بسا بايد يکبار هم که شده کار را بر پختگی سرمايه می کردند تا در شکست را به روی خود ببندند. ما واقعا عجله داريم. ما بی هيچ گمان کم می دانيم. ما يقينا دريافت مان از جهان مدرن با مقادير عظيمی تخيل و توهم آميخته است. با اينهمه خود را عقل کل می پنداريم. همه اينها ما را آسيب پذير می کند. ما موقعيت خود و جامعه خود را درست ارزيابی نمی کنيم. حق با باقی است در سرمقاله نخست جمهوريت.

 

جمهوريت در اين فاصله رخوتناک افول اصلاح طلبان و بر آمدن خيز ديگری که نمی دانيم کی خواهد بود آمده است تا ندای شناخت خود دهد از راه تکيه بيشتر بر ارزش انديشيدن به جامعه. اين مبارک است. من هميشه فکر کرده ا م که جايی درون جامعه بايد گير کار را پيدا کرد. و جايی در خود ما به عنوان اعضای آن جامعه و تربيت شده های آن جامعه. بالاخره برای جوامعی مثل ما هم راه برونشدی هست. نيست؟

 

صفحات جمهوريت را پرينت می کنم. خواندن صفحه روزنامه در قطع صفحه آ-4 البته آسان نيست اما چند ساعتی مشغولم می کند. هميشه می خواهم بدانم خبر نوی در آن مملکت هست؟ هست. چه فکرهای خوبی. جمهوريت و نويسندگانش و آرايش و ويرايش صفحات و مطالب اش همه خوب اند. اما چرا فکرهای خوب ما به نتيجه ای که بايد نمی رسد؟

 

شايد يک جا و شايد خيلی جاها حلقه های گمشده ای هست. يک چيز درست کار می کند و خيلی چيزها نه. مثل کارخانه ای می مانيم که اگر بخش های اش تکه تکه درست کار می کند اما خط توليدش يک در ميان افتادگی و خوردگی دارد. هزينه مادی و زمانی کار ما بسيار زياد است.

 

جمهوريت می تواند و بايد به اين مسائل هم بپردازد و به آسيب شناسی بی سرانجامی های ما. به آشفتگی انگار بی پايان ما. و اين معجزه که با همه اين آشفتگی باز سر پاييم.

 

ولی شناخت تنها کافی نيست. قدرت سياسی هم لازم است. راه رسيدن به قدرت هم مهم است شناخته شود. بی قدرت اقتصادی و سياسی شناخت اجتماعی تنها سرخوردگی و افسردگی می آورد همان که درد بی درمان روشنفکران ما شده است. روشنفکرانی که بجز معدودی مثل شريعتی هميشه تنها حرف زده اند و ترجمه کرده اند و شعر و ادبيات توليد کرده اند و غصه خورده اند و از جامعه دور مانده اند. و هيچ چيز را در قدرت سياسی جابجا نکرده اند.

 

اما خب فعلا دوره آرامش است. وقت داريم فکر کنيم. جمهوريت می تواند منبر دوره آرامش ما باشد. شايد در اين آرامش الهام و کشف و شهودی هم دست داد. يادمان باشد که چپ های اصلاح طلب هم از دوره تنفس دور افتادن از قدرت برای نقد خود و حاکميت بهره بردند. هر دوره آرامشی بايد حاصلی داشته باشد. چه آرامش انتخابی بوداوار باشد چه آرامش ناشی از تصادف شتاب آلودگی ما که ما را روی تخت بيمارستان خوابانده است!

 

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
July 5, 2004  
پريسا، نهال و بابک  
 

ما زنان خود را بتدريج کشف می کنيم. دو شماره اخير بخارا از اين بابت برای من تازگی داشت. من نخست شماره 35  را دريافت کردم و در آن مقاله بسيار جالبی از پريسا دمندان خواندم که بعد تازه ای از خلاقيت های زنان ايرانی را در بر داشت. پريسا که گويا از عکاسان پرکار و شناخته در مطبوعات ايران است در اين مقاله شرح می دهد که چگونه پس از زلزله بم او به فکر بازيابی آرشيو عکاسخانه های شهر افتاده است. فکر او هم فکری نو است و هم بشدت انسانی. روزگاری فروغ گفته بود که تنها صدا می ماند. از بم حتی صدا هم نماند. اما هزاران عکس باقی ماند که همه در زير آوارها دفن بود يا در ويرانه عکاسخانه ها در معرض نابودی قرار داشت. پريسا با انگيزه ای مبتکرانه و جسورانه به جستجوی اين گنج مدفون می رود و در اين مسير با گروهی آشنا و همراه می شود که هم به او کمک کنند و هم از اين اوديسه انسانی فيلم بسازند.

 

قرار است هزاران نگاتيو و عکسی که پريسا و دوستانش بازيافته اند پس از بازسازی بم در بنای يادبودی به نمايش گذاشته شود. انسانی است، نه؟

 

برای بخارا هم تازگی داشت که به اين حوزه ها بپردازد و مطلب دندانگيری چاپ کند. گوئيا دايره کار جدی و فرهنگی بتدريج دارد از انحصار ادبيات و تحقيقات علمای ادب شناس يا روشنفکر در می آيد و ديگران هم به بازی گرفته می شوند. بخارا محافظه کارترين مجله ادبی فرهنگی ايران محسوب می شود. اينکه دروازه های بخارا به روی موضوعات تازه و نام های تازه باز شده خود نشان از تحولات بسياردارد.

 

شماره 34 را ديروز دريافت کردم. اينجا هم سورپريز مجله مصاحبه ای است با يک زن ناب و کمياب. نهال تجدد چين شناس و مانی شناس ايرانی از آن نمونه هاست که بين مردها هم کم پيدا می شود. اما نه تنها حوزه مطالعاتی او که دانايی و جوانی او هم حيرت مرا برانگيخت. آدم کمی اميدوار می شود که همه چيز پشت سر نمانده و با نسل پيشين ايرانشناسان متروک نشده و کسانی هستند که بار مطالعات پيشين را با توانايی کافی بردارند. چين شناسی مثل خيلی از ديگر جنبه های مطالعات ايرانی از آن تخصص هاست که تا ما خود نداشته باشيم هرگز به داوری در درست و نادرست گفته ها و يافته های ايرانشناسان نتوانيم رسيد. همت کسانی مثل نهال تجدد واقعا ستودنی است.

 

در عين حال زندگی او و برآمدنش در خانواده تجدد يکبار ديگر نشان می دهد که ما تا سالها هنوز ريزه خوار خوان تربيت خانواده هايی هستيم که در عصر پهلوی دلسوز فرهنگ ايران بودند و هم خود به آن خدمت کردند و هم فرزندان خود را در کار فرهنگشناخت ايرانی به تحصيل و مجاهده واداشتند. آنها سرشار از اطمينان به فرهنگ خود بودند و از اين رو عمر خود و فرزندانشان را در آن سرمايه کردند.

 

از اين دوشماره بخارا دريغ است که به ياد بابک افشار به قلم پدر بزرگوارش ايرج افشار اشاره نکنم. بابک را در کتابفروشی تاريخ ديده بودم. آن روزها که سرم شور کتاب داشت و ايرانشناخت کتابفروشی او، مثل چند کتابفروشی معدود ديگر، جايی بود که می شد هنوز چيزی از آن رونق فضای مطالعات ايرانی در پيش از انقلاب  را، که با تندباد انقلاب رو به تيرگی داشت، شميد. و ما چقدر نياز مند بوديم که تا هنوز آن سالها به خاطره تبديل نشده خود را با آن آشنا سازيم. افسوس که وقتی آشنا شديم هم ديگر به کاری نمی آمد. دانشگاه سخت ديگر شده بود.

 

من يادداشت ايرج افشار را در ياد پسر بافرهنگش با دقت و حزن خواندم و در آن همان منش و اصولی را يافتم که ايرج افشار همواره در يادداشت پس از مرگ افراد سرشناس و دانشوران رعايت می کند. کف نفس و آرامش استاد و رعايت اعتدال او در اين يادداشت مثل زدنی است. دير زياد آن بزرگوار خداوند.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 1, 2004  
نسل دريغ  
 

عباس حالا يک کتابفروشی دارد. بعد از يک عمر دويدن. خيلی ها خيلی وقت است کتابفروشی دارند. شکايتی هم ندارند. آنها کتابفروشی را يک شغل می دانند اهل بازارند. کتاب هم چاپ می کنند و سود هم دارند. عباس به هر دری زده سودی نکرده است. بعضی ها فقط قرض هاشان زياد می شود و شکست پشت شکست. وقتی هم قراری گرفته اند انگار، دير است. عباس بايد ناشر می بود مجله در می آورد کتاب چاپ می کرد سرمايه گذار بود کارهای تازه و خلاق با سرمايه او در می آمد. نيست. يک کتابفروشی دارد که معلوم نيست سود و زيان اش چقدر است.ديگر رمان هم نمی نويسد. می نويسد. روی ميزش می ماند.  کتابفروشی عباس آخر دنيا ست. کمترين چيزی است که می توانسته داشته باشد. ولی بقيه چيزهايی که شايسته اش بود از او دريغ شد. نسل عجيبی هستيم ما. ما نسل انقلاب. نسل دريغ.

چرا هر دری را زديم باز نشد؟ کتابفروشی که کار نشد. "کار" چيز ديگری است. اين نان خوردن است. نان خوردن هم نيست.

چرا درها بسته می مانند. برای توفيق برای پيش رفتن اراده و همت و شايستگی و سماجت و استعداد و هر چه از اين شمار کافی نيست. محيط هم می خواهد. ما ماهيان بر خاک افتاده ايم. با کدام مرواريد همسايه خواهيم شد در اين جوی حقير بی وطنی که به گودال می ريزد.

زيادی سرکش بوديم؟ اين تقاص جامعه و طبيعت است از ما؟ خواستند ما عبرت بگيريم و آدم شويم و سر براه شويم؟ ما سرکش تربيت شديم اما جامعه سرکشان ناگهان انقراض يافت. ما اعضای جامعه ای هستيم که ديگر نيست. برای همين بی وطن شديم.

 

ما نابود خواهيم شد؟ اين که سرنوشت بدی است. ما بايد نابود شدن و زوال خود را چنين با چشمان باز ببينيم و دم نزنيم؟ دم هم بزنيم کسی صدای ما را خواهد شنيد؟ اين پايين کسی نيست. اين پايين همه چشم دوخته اند که ما کی بس می کنيم کی خفه می شويم کی خرمگس مزاحمت ما در تار عنکبوت زمان و زندگی و نان و غربت و بيصدايی گرفتار خواهد شد و تمام. آن بالا چطور؟ آنجا کسی هست؟

خدا ساکت است. می گويند ايوب. ما همه ايوب شديم و از خدا صدا برنيامد. 

 

برخيزيم کاری کنيم. انقلاب نه. دست کم گوش کنيم. اين صدای نسلی است که با صد زبان بی زبانی می گويد شايسته زوال نيست. بخدا ما گياهانی عاشق نوريم دايناسور نيستيم. ... ... :

 

تا حالا شده کنار رود "راين" آنقدر راه بروی که نفهمی ساعت ها گذشته و خورشيد رفته و تاريکی آمده و پاکت سيگارت به آخر رسيده؟

 

تا حالا شده جاده ای را بگيری و آنقدر بی مقصد برانی که ندانی به کدام شهر رسيده ای، به کدام سمت بايد بپيچی، چه جوری برگردی؟

 

يک بار از شهر "کلن" به سمت "دورن" حرکت کردم و سر از شهری ناشناخته در بلژيک در آوردم. شب بود و من هر چه تلاش می کردم برگردم نمی شد، از شهری ديگر در همان بلژيک سر در می آوردم. دور خودم می چرخيدم و گيج بودم. نيمه های شب توانستم اتوبان را پيدا کنم و برگردم. همان روزها بود که متوجه شدم مهاجران با پناهندگان تفاوت عميقی در نگرش به محيط شان دارند. نمی توانستم با طبيعت و شهر تازه ام رابطه عاطفی برقرار کنم. مدام يک سئوال در ذهنم روشن می شد: چرا به اينجا پرتاب شده ام؟ به خصوص وقتی از خواب بيدار می شدم.

 

از همان آغاز ورودم به آلمان حرف ها و نصيحت ها شروع شد: بنشين رمانت را بنويس. من اما هميشه آدم سرکشی بوده ام. هرگز در عمرم به حرف کسی نرفته ام. هميشه کار خودم را کرده ام، خودم اشتباه کرده ام، خودم اثری پديد آورده ام، خودم زمين خورده ام، و خودم باز بلند شده ام.

 

دوستان از سر مهر اصرار داشتند، و دشمنان با اظهار نظر مرزبندی شده می خواستند که به حوزه آنها وارد نشوم، و همه با يک لحن نصيحتم می کردند: عزيزم، بنشين رمانت را بنويس.

 

کجا بنشينم؟ و چی بنويسم؟ چرا بسياری از هموطنانم می خواهند که نويسنده شان را در آکواريوم بگذارند و چرخيدنش را در آن چهارديواری محدود تماشا کنند؟ چرا کسی در نمی يابد که من همه اين کارها را می کنم تا بتوانم بنشينم، و رمانم را بنويسم؟

 

علاوه بر اين ها چه جوری بايد زندگی را پيش برد؟ اجاره خانه و هزينه های ديگر را چه می توان کرد؟ تازه من خوش اقبال بودم و در دو سال نخست، سه کتابم به آلمانی منتشر شده بود. اما با حق التأليف سه کتاب نمی توان يک خانواده پنج نفره را پيش برد. بايستی فکری اساسی می کردم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست