قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




June 29, 2004  
صنم  
 

پیاده روها تنهایند
تاکسی‌ها می‌روند ته دنیا
با صدای مهیبی
در ‌هیچی سقوط می‌‌کنند

کسی از اینکه درخت‌ها
بیهوده روی یک پا ایستاده‌اند
نه خنده اش می‌گیرد
نه تعجب می‌کند

کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورند
و رهگذران ناشناس سرگیجه دارند

آسمان برای زمین
زمین برای آسمان
شانه بالا می اندازد

کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیرد
مواظب خودت باش
این هم بین خودمان باشد
سری که درد می کند را
دستمال نمی‌بندند.

سارا محمدی، نقل از پاگرد

آنقدر شعر بد خوانده ام ( آدرس بدهم؟) که ديگر شعر خوب را فقط بتوانم آرزو کنم. عقم می نشيند از اينهمه پرت و پلا که به نام شعر همه جا منتشر است - برای سارا نوشتم در وبلاگش پاگرد و افزودم که شعر او اما بيشتر مواقع می تواند مرا شگفت زده کند. نمی شناسمش ( انگار نه می شناسمش...). اما هر وقت سری به وبلاگ اش می زنم منتظرم کار تازه ای ببينم و شعری کشف کنم. بيشتر وقتها دست خالی برنمی گردم. اميدوارم با هوش تر از آن باشد که خود را و کشف های زبانی اش را تکرار کند. ولی حاليا که خوب می نويسد. بعضی وقتها هم آنقدر خوب که حيفم می آيد شما را بی نصيب بگذارم ...

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
June 28, 2004  
چرا پل برمر دو روز زودتر رفت؟  
 

سياستمدارها آدم های عجيبی هستند بخصوص از اين جهت که می توانند حقايق را وارونه جلوه دهند. آدم فکر می کند اين ويژگی سياستمدارهای ماست مثلا و غربی ها از اين غلط ها نمی کنند اما ظاهرا يا آمريکايی ها مثل ما هستند يا چون با ما سروکار پيدا کرده اند به شيوه سياستمداران ما حرف می زنند. لابد شنيده اند که وقتی اسکندر به مشرق لشکر کشيد رفتارش مثل شاهان ما شد. آنچه امروز پل برمر موقع خروج نابهنگام از عراق گفت از اين شمار است. آقای برمر به ما می گويد شک نداشته باشيد که اوضاع در عراق امروز بهتر از 14 ماه پيش است(!) و اظهار خوشحالی می کند که نقشی در ثبات بخشيدن به اوضاع(!) بازی کرده است.

من اگر آنجا بودم فقط يک سوال از ايشان در فرودگاه می کردم: آقای برمر می گويند شما از ترس اوضاع وخيم امنيتی در عراق دو روز پيش از موعد قدرت را واگذار کرديد و نخواستيد در روز اعلام شده يعنی 30 ژوئن مراسم رسمی بزرگ و با شکوهی به اين مناسبت برگزار کنيد تا مبادا خوراک تروريست ها شود و می دانستيد که نمی توانيد امنيت حتی همان مراسم را تضمين کنيد برای همين زودتر و در مراسمی تقريبا مخفيانه قدرت را وانهاديد و داريد از اين منزل ويرانه تشريف می بريد، درست است؟

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
June 26, 2004  
باز هم در باره کافه نادری ما  
 

کافه نادری ما کجاست سوالی از سر دلتنگی بود. دلتنگی از پراکندگی. من نمی دانم که روشنفکران ما در کافه نادری هايی که داشتند "طعم خيانت را چاشني تمام چاي هايشان مي كردند" و يا دور يك ميز نشستن آنها نتيجه اش " صدور حكم نابودي عقايد" ديگران بوده است. رمان رضا قيصريه را هم نخوانده ام صحبت من در باره آن هم نبود و نقل اش بهانه بود ولی مطمئن هستم که اگر روشنفکران را نقد اخلاقی کرده و اجتماع آنها را " اجتماع مشتی رجاله زن‌باز و هرهری‌مسلک و بی‌سواد" دانسته، رمانش "گزارش صادقانه و منصفانه‌ای" بدست نداده است. درد واقعی دردی است که واقعا تو را به درد می آورد چه فرق می کند "دوري از وطن است يا غريب ماندن در وطن؟" درد غريبی شما در وطن درد ما را که اينجا غريبه ايم نه نفی می کند نه درمانگر است. من که همانجا نوشتم که ما در وطن خود غريب بوديم و اينجا هم غريب ايم. من که می دانم ما چرا اينجاييم و چرا نمی توانيم آنجا باشيم.

من درد غريبی در وطن را هم چشيده ام. آنزمان ها نه اينترنت وسعتی داشت و نه البته وبلاگ بود. ورنه سيبستانی را می ديديد که همه درخت هايش در آتش می سوخت. هنوز هم وقتی به شعرها و يادداشتهای آنزمانها برمی گردم آتشی را در سينه دفتر پنهان می بينم. اما آن آتش اروپا را به عنوان جهانی که در آن "آزاده به کام دل رسيدی آسان" در چشم ما آراست. و نبود.

حالا می بينم که آنها که در خانه ماندند راهی به دهی بردند و خانه را کمابيش آراستند ولی ما از جريان تغييرات کنار رفتيم و حتی خود را نيز نجات نداديم. ثمره کار و انديشه و برنامه ريزی ايرانيان خارج نشين را ببينيد و با آن داخلی ها مقايسه کنيد. جامعه ما ديگر تنها از درون رشد می کند.

تحليل ما که می گفتيم تمام قرن بيستم قرن مهاجران بوده است و مهاجران از انقلاب اکتبر تا انقلاب اسلامی نقش قاطعی در تحولات اجتماعی داشته اند برای قرن بيست و يکم نادرست بود. هرگز نمی توان مدل های پيشين را در شرايطی که زمينه آن مدلها ديگر شده همچنان موثر و کارا تصور کرد و بفکر کاربست آنها بود. جهان عوض شده بود و ما نمی دانستيم. جهان پس از شوروی و جنگ سرد و چپگرايی انقلابی بکلی با جهان قبل از آن تفاوت يافت و ما آن را به حساب نگرفتيم و هنوز هم نمی گيريم.

البته می شود "در لندن / پاریس / یا پراگ به آینده ایران و جامعه اندیشید" اما اينکه نينديشيده ايم و اگر انديشيده ايم حاصلی نداشته يا اگر داشته انعکاس نداشته يا در قياس با کار داخل قابل توجه نبوده و يا به اندازه خارج نشينی ما متکی به شناخت دست اول از جهان غربی نبوده خود نشان ازآن دارد که انديشيدن ما در لندن و پاريس و پراگ با موانع مهمی روبرو بوده و هست. پراکندگی ما مهمترين ويژگی ما و اصلی ترين دليل بی نتيجه ماندن ماست.

همين روزها و هفته های اخير چندين جا در مطبوعات ايران در باره کتاب دکتر آجودانی به نام مشروطه ايرانی مطلب خوانده ام. حال آنکه کتاب آجودانی جديد نيست. فقط جديدا در ايران منتشر شده است. من بخوبی ياد دارم که آجودانی نازنين که مقيم همين لندن است چقدر منتظر بود کتابش در ميان ما خارج نشين ها که الحمدلله همه مان هم استاد و دکتر و پرفسور هستيم و حداقل روشنفکر ناميده می شويم صدا کند و بازتاب يابد و دو نفر در باره حاصل سالها انديشه او حرفی بزنند و او در آينه نقد ديگران خود را و کار خود را و اهميت و تاثيرآن را بسنجد. حتی وقتی که من از دکتر جواد طباطبايی خواستم برای برنامه روزنه بی بی سی نقد کوتاهی بنويسد همان نقد تا مجله ايران نامه هم رفت و چاپ شد. کس ديگری نبود و نخواست و اعتنا نکرد و حوصله نداشت و يا خبر نشد و کتاب دستش نرسيد که چيزی بنويسد. اما کتاب تا به ايران رسيد همه با خبر شدند و هر کس به سهم خويش چيزی گفتند.

ما که روشنفکران ناميده می شويم ناچار توليد می کنيم فکری يا هنری يا تحقيق يا ابداع و هرچه از اين شمار. برای ما خواننده و دريافت کننده پيام مهم است. و نقد حياتی است. خوانندگان و گيرندگان پيام های ما کجايند؟

من به نظر سلامی و کلامی و کاتب احترام می گذارم. اما حلقه ملکوتی ما هم پراکنده است. فکر جمع نيست. جز دو سه تن رابطه و درگيری قلمی و فکری ندارند. اين کافی نيست. هست؟ من دلم برای کافه ها و کلاس ها و سخنرانی ها و گردهمايی ها و مجله ها و جمع هايی که داشتيم و از دست داديم لک زده است. جانشينی دارد در اين غربتی که تجربه می کنيم؟ کافه نادری ما کجاست؟ من هنوز نيافته ام. يافته ايد مرا هم خبر کنيد.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 25, 2004  
هات ميل دو گيگابايتی  
 

داشتم از هات ميل نا اميد می شدم که ياهو و گوگل خدمات مجانی خودشان را 100 و 1000 مگابايت کرده اند و هات ميل حتی برای مشترکانی مثل من که اشتراک سالانه پرداخت می کنند هنوز از همان ظرفيت ماقبل انقلاب گوگلی را اعمال می کند. امروز که اين ای ميل به دستم رسيد ديدم در بازار رقابت اينترنتی قواعد خود را تحميل می کند. پدر رقابت سلامت!  

Your MSN Hotmail Extra Storage account is being upgraded to MSN Hotmail Plus

As a valued MSN Hotmail Extra Storage subscriber; we will be upgrading your storage capacity to a massive 2GB with 20MB attachment size at no extra cost to you*!

These changes will be happening this summer as we upgrade you to our improved service, MSN Hotmail Plus.  MSN Hotmail Plus will not only give you greater space for photos, music, movie clips but a more streamlined web e-mail experience with no graphical advertisements.

All this in addition to the existing great features you enjoy currently with MSN Hotmail Extra Storage:

Advanced Junk email protection

Virus cleaning of email attachments

Exemption from the 30-day Hotmail inactivity policy

Access to your Hotmail via Outlook Express

Virus scanning of email attachments

30 MB of group storage

Watch out for more information on our great new features - coming soon!

MSN Team

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 23, 2004  
كافه نادرى نسل ما کجاست؟  
 

«بحران باب روز بود: بحران خانواده، بحران عشق، بحران روابط مشترك، حتى اظهار عشق هم مى توانست يك عمل ابلهانه بورژوايى باشد و باعث اختناق جنسى بشود. اما مهم تر از همه بحران ايدئولوژيكى بود يا به قول آلبا دنيا نبايد ديگر آن طورى بگردد كه تا به حال گرديده است. و اين موضوعى بود كه آلبا پيرانى و فرزاد مفتون روزنامه نگار مى توانستند ساعت ها درباره اش با تو حرف بزنند و سيگار پشت سيگار روشن كنند.» كافه نادرى روايتى از يك نسل است كه بنا داشت تقدير را گردن ننهد و ننهاد بى آنكه از بختك شوم غربت و فرسايش گريزى يافته باشد. نسلى كه در كافه نادرى روشنفكر شدند و پشت صندلى هاى چوبى اين كافه از سوسياليسم گفتند و از عشق اما در خاك كوير دفن شدند و نامى به يادگار نگذاشتند. 

روزنامه نگاران اين نسل فرزاد مفتون و منصور فتاح هستند دنيا را مى چرخند انقلاب ها را مى بينند و دست آخر در پشت يكى از صندلى هاى كافه نادرى جا خوش مى كنند. نويسنده در اين كتاب سعى كرده بى آنكه زمان و مكان را در سر جايش بنشاند داستان را به پيش ببرد. نويسنده گاه حرف هايش را از زبان شخصيت هاى قصه مى گويد گاه جريان قصه را رها مى كند و به نثر بها مى دهد.

در اين داستان شخصيت هاى بسيارى وجود دارند تنوع شخصيت ها گاهى باعث مى شود تا آنها را در كشاكش داستان گم كنيم اما انگار براى نويسنده بى سرانجامى شخصيت ها اهميتى ندارد. او مشغول روايت داستان يك نسل است از جوانى تا نقطه آخر. ما اين داستان را به كسانى كه قصد نوشتن دارند پيشنهاد مى كنيم در كتاب لغت ها و كلمات فراوانى وجود دارد كه باعث غنى تر شدن گنجينه لغوى يك نويسنده مى شود. گاهى اوقات داستان از زبان يكى از پيشخدمت هاى كافه بيان مى شود و او مى گويد روزى چرچيل به اين كافه آمده و از سيگارهاى ايرانى مى كشد و مى گويد ملتى كه اين جور سيگارها را بكشه پيشرفت نمى كنه!
کافه نادری، نوشته رضا قصیریه. نشر ققنوس 

نقل شد از : روزنامه نگار نو

 اين چيزها را که می خوانم از خود می پرسم داستان نسل ما چيست؟ کافه نادری ما کجاست؟ فکر کنم ما از نعمت کافه نادری محروم شديم. در عوض همه کافه های پاريس و برلين و لندن و کجا و کجا شدند کافه نادری ما. کافه هايی که البته در آن تنها می نشينيم. کافه هايی که هيچ نقش فرهنگی ندارند. هيچ خاطره ای از خود به جا نمی گذارند. ما نسل پراکندگان ايم. نه صادق هدايتی همنشين ماست، نه از توی اين کافه ها روشنفکری در می آيد. نه بحرانی داريم که به گفتن بيارزد. دوره بورژوا بازی يا بورژوا ستيزی هم گذشته است. اصلا هر چه هست در جمع است و با جمع است در پراکندگی ما هيچ نيست و هيچ چيز به ظهور نمی رسد. می بينيد که هنوز هم هر چه هست از همان داخل است. اينجا نه آهنگساز بزرگ نه فيلمساز بزرگ نه ترانه سرای بزرگ نه شاعر و داستان نويس و عالم و ايرانشناس و روزنامه نگار و ناشر و مترجم بزرگی از کار درآمديم. ما در کافه های معلق می زييم دور از فرهنگی که می شناسيم و دور از وطنی که به ما نياز دارد. وطنی که با همه نيازش ما را به بيرون تف کرده است. ما آنجا زيادی هستيم اينجا هم منزلتی نداريم. سرگردان مثل ارواح پريشان مثل قاصدک ها در باد. ياد کافه نادری هنوز در ايران برخی را تکان می دهد اميد می بخشد اما اينجا خاطره ای است گمشده و غبار گرفته مثل همه خاطرات ديگر ما. ما حتی همان کنده های کنار آتش مانده هم نيستيم. ما از زمان خود پرتاب شده ايم از مدار خود به اجبار بيرون شده ايم. تف و لعنت کردن هم فايده ای ندارد. اين سرنوشت ما بوده است. فکر کنم حتی قصه ما را هم باز روزی کسی از همان آدم های داخل بنويسد اگر بنويسد. اگر اصلا محلی از اعراب داشته باشيم که کسی زحمت نوشتن در باره ما به خود بدهد ... ...  هر چه بوديم همان است که آنجا شديم مثل درختهايی که يکباره کمرشکن شده باشند اينجا ديگر ريشه ای نداشتيم که بدوانيم هر چه ريشه کرده بوديم همانجا ماند هنوز هم از همان خاک تغذيه می کنيم اگر می کنيم

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
June 21, 2004  
تقويمی که از جولای شروع می شود  
 

خريدن يک تقويم/دفتر يادداشت مبتکرانه باعث می شود يکی دو روزی فکرم مشغول شود. همه ما عادت داريم که تقويم ها از اول سال شروع شوند و به پايان سال ختم. هميشه هم ديده ايم تقويم هايی را که در ماه سوم و چهارم سال روی دست فروشنده ها باد کرده و فروش نرفته اند. حراج هم که می شوند خريداران می دانند که کالای کج و معوج می خرند. اما با وجود تجربه هر ساله هيچ فکر نکرده ايم که دفتر تقويم را می شود چرخان کرد. سال را از هر جايش بگيری می شود تا سال بعد همان موقع ادامه داد و يک سال حساب کرد.

تقويمی که تازه ديده ام از جولای شروع می شود و تا سپتامبر 2005 هم ادامه دارد. حالا اين يک کالای خوب فرهنگی تازه و قابل فروش است. صفت باد کرده و روی دست مانده هم ندارد. شما آن را می خريد و يادداشت هاتان را از جولای شروع می کنيد. بالاخره عده ای هم هستند که وسط سال به فکر خريد يک دفتر يادداشت روزانه می افتند. همه دفترهايی از اين نوع که در ژانويه و اول سال فروش نمی رود. برای آنها هم که نيمه سال می آيند بايد فکر کرد آنهم بکر. اگر دفتر آنها از ژانويه شروع شود چند ماه را از دست داده اند و نيمی از دفتر را بايد سفيد بگذارند. پس بهتر آنکه برای مشتريان دير آمده از نيمه سال شروع کنيم و تا نيمه سال بعد ادامه دهيم. ...

اين خلاف عادت است. فکر بکر است. انديشيدن به نياز گروههای مختلف مردم است و حفظ تازگی است. و اينکه: شما هرگز دير نيامده ايد. ما کالای روزآمد در اختيار شما می گذاريم. شما از هيچکسی عقب تر نيستيد. تازه يک ابتکار را هم صاحب شده ايد.

اين آن چيزی است که من در تمدن غربی و در فلسفه اقتصاد و توليد غربی دوست می دارم و ارج می نهم.  همه نيازها محترم اند. برای همه نيازهای کوچک و بزرگ و ريز و درشت و ساده و پيچيده بايد فکر کرد و توليد کرد. اين اومانيستی ترين جنبه حيات غرب است و چيزی که همه می توانند از آن بياموزند. در بقيه چيزها غربی در جای خود خوب است و شرقی در جای خود. تقليد محال است و بی نتيجه يا دارای نتايج دردناک و يا مضحک. آموختن اما تنها راه تماس حقيقی با غرب است.

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
June 13, 2004  
سهم شادی را فراموش نکن  
 

در آسيای ميانه جشن يک امر عادی است. هر چيزی که فکر کنيد با نوعی جشن همراه است از تمام کردن الفبا در مدرسه تا انتشار کتاب يک شاعر و نويسنده. از زادروزگان اين و آن شخصيت فرهنگی تا چهل سالگی و شصت سالگی همسايه. هر روز بهانه ای برای جشن پيدا می کنند و دور هم جمع می شوند تا شادی کنند.

دور هم بودن البته خود شادی است خاصه وقتی بهانه خوبی هم فرادست شده باشد. گلرخسار از من خواسته بود تا اين بيت منسوب به رودکی را برايش به انگليسی ترجمه کنم تا او در صدر نامه هايی که برای دعوت به يک کنگره می فرستد از آن استفاده کند: نيست هيچ شادی اندر اين جهان/ برتر از ديدار روی دوستان. و اين شادی آنجا هر روزه است. از جمع شدن در اتاق کار يکديگر تا کافه نشينی و باده نوشی تا رفتن به توی و معرکه و جز آن.

ديشب فيلمی در بی بی سی می ديدم. پزشکی که بيماران روان پريش را معالجه می کرد پرسيد شما در برنامه بيمارستان رقص هم داريد. و چون نداشتند خود با کمک يکی دو تن ديگر برنامه ای ترتيب داد و نواخت  تا بيماران برقصند.

شادی شفا ست.

و بعد گزارشی از ايران خواندم. که می گفت فضای جامعه ايرانی غمزده است. يادم افتاد سالهای بسته شدن دانشگاه با دوست آن سالهايم محمد عبدعلی در خيابان انقلاب می رفتيم. فضای پليسی سختی حاکم بود. گفتم انقلاب اگر می خواهد نجات يابد و به جايی برسد بايد رهبرانش فکری برای شادی بکنند. شاه خوب يا بد مدار ارتباط با مردم را بر جشن گذاشته بود. از هر چيزی بهانه ای برای جشن ساخته می شد. انقلاب نبايد شادی را قربانی کند.

اما تا سالها بعد هم جشن به سياست فرهنگی انقلاب راه نيافت. من به جوانهای خودمان حق می دهم که برای شادی هر چه از دستشان می آيد بکنند. سد شادی شدن زندگی را بی معنا می کند. تا راه شادی باز نيست و شادی و جشن بهانه هر روزه نيست و هر کسی زهد عبوس می فروشد نمی توان از خوب و بد راههای منتهی به شادی گفت. می توان گفت ولی البته کسی گوش نخواهد کرد.

مردم تاجيک به خيام حرمت بسيار می نهند. وقتی فکر می کنم می بينم آنها خيام را تنها حرمت نمی کنند بلکه با او زندگی می کنند. هيچ چيز ارزش آن را ندارد که زندگی را از شادی و لذت حال بی بهره سازيم. اگر کرديم جز روان نژندی نصيب نخواهيم داشت. 

"پادشاه از قصه زن سخت پريشان شد و اندوه چون دود خوابگه را پر کرد. لختی انديشه کرد. جامی از می انگوری پر کرد به زن داد و دستها بر هم زد و آوازخوانان و رقاصگان خواست. جامی برگرفت از شاخ بز کوهی و لبالب کرد. گره از ابروان بگشود و زن را بوسه ای داد و گفت: سهم شادی را فراموش نکن. ..." 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
June 9, 2004  
شرح روزهای از دست رفته ما - يک نقد  
 

"در بيشتر ممالک متمدن دنيا وقتی يک هنرمند معروف فوت می کند دولت خانه و آثار باقی مانده او را خريداری می کند و آن را به صورت موزه در اختيار آيندگان قرار می دهد تا ميراثی باشد برای نسل های بعدی." پروانه بهار کتاب خاطرات خود را( نشر شهاب، تهران 1382) با اين جملات آغاز کرده است و با تاسف می افزايد که پدرش ملک الشعرا بهار از چنين بختی برخوردار نبوده است. پدر او تنها نيست. ما خانه چند نويسنده و هنرمند و چهره برجسته فرهنگی خود را می شناسيم؟ چند نفر از آنها خانه شان به موزه ای برای نسل های بعد تبديل يافته است؟ ما شايد بزرگان خود را بيشتر در قلب خود پاس می داريم تا آنکه علاقه مند به نگهداری از آثار مادی حيات آنها باشيم. من جواب اين پرسش و رمز بی علاقگی مان را به نگهداری آثار سلف بزرگ خود نمی دانم. اما به نظر می رسد که پروانه بهار در فقدان آن چنان موزه ها و نشانه های ديداری همت کرده است تا دست کم ياد آنها را بر صفحه کاغذ حفظ کند. پيش از آنکه دير شود.

تصوير آن سالهای دور که هر روز دورتر هم می شود با مهارت تمام در خاطرات پروانه بهار نقاشی شده است. نويسنده که 50 سالی است از ايران مهاجرت کرده است گويا در تمام اين سالها با آن خاطره ها و يادها زيسته است که آن خاطرات را چنين روشن و موثر بازنوشته است. او نه تنها خانه پدری را با دقت توصيف و در کلام خود بازسازی می کند بلکه تمام شهر و فضای اجتماعی را نيز باز می آفريند. بخش اول خاطرات او بسيار شبيه رمان است و آن را با لذت يک داستان نوستالژيک در باره وطنی که ديگر نيست می توان خواند. کتاب او شرح روزهای از دست رفته ما، خلق و خوهای از دست رفته ما و خوشی های خاطره شده ماست:

تابستان ها زير درختان توت قسمت غربی باغ قاليچه پهن می کردند يک تشک برای پدر آماده می شد سفره سفيد شام را می انداختند و همه منتظر او بودند پدرم روی تشکچه می نشست و همه ما با مادرمان دور سفره می نشستيم قبل از آمدن برق به تهران فانوس های مختلف در باغ بود. اگر حال پدر خوب بود و دل و دماغی داشت که شب بسيار دلپذيری در پيش داشتيم. حرف های شيرين زدن و سر به سر ما گذاشتن و شعر خواندن و گفتن قصه های تاريخی برنامه شب ها بود (صفحه 43 ).

بهار تصويری از همه پدران ماست. پدرانی که زندگی را بر اساس داده ها و آموخته های سنت پيش می بردند. تربيت فرزندان ، رابطه با همسر و خويشان و سلوک با دوستان و دشمنان و آداب و تشريفات را بر اساس همان سنت بجا می آوردند و پاس می داشتند. او با وجود همه آزاديخواهی پدرسالار است. نه آنکه گزينه ديگری داشته و پدرسالاری را انتخاب کرده است. نه، او نيز در فضايی فرهنگی می زيست که مرد و پدر و شوهر در آن محور بود: پدر تمام مدت بيداری خود را در اتاق کارش می گذراند که مهمترين مکان در منزل ما بود. (ص20 ) از اتاق ناهار خوری دری باز می شد به اتاق برادرم هوشنگ. او تنها فرزند خانواده بود که هميشه اتاق جداگانه داشت. بچه اول بود. ما او را داداش صدا می کرديم. او تقريبا به همه ما حکومت می کرد (19). همين محوريت بود که کسانی چون بهار از آن برای خدمات بزرگ خود بهره بردند و آنچه را به پای ايشان ريخته می شد قدر شناختند. در آشوب دهه های بعد با به هم ريختن تعريف و نقش خانوادگی و اجتماعی مردان و زنان امکان پديد آمدن کسانی مثل بهار وجود نداشت. کسانی چون او تنها می توانستند محصول سنت و قواعد روشن آن باشند. به دليل پايان يافتن آن دوران ديگر در زمانه ما نيز برای بهار و امثال او تکراری وجود نخواهد داشت.

بهار در گزارش پروانه چهره ای است که در تلاقيگاه سنت و مدرنيسم ايستاده است. در واقع او نمونه کاملی از سنت های ماست که تا آنجا که سقف فکری زمانش امکان می داده است به دنيای مدرن نيز وارد شده است. نمونه های خرد و عاطفه و رفتار سنتی او در کتاب کم نيست. برخوردش با پروانه و مهرداد که شعری از اشعار کتاب اول دبستان را به نام خود جا زده می خواهند پدر را خوشنود سازند که شعر گفتن بلدند و کودکانه فکر می کنند او چون کتاب اول را نخوانده از اشعارش هم بی خبر است( 38-39) يکی از نمونه های ناب در اين زمينه است که هم بهار ادب شناس و هم بهار در مقام يک پدر سنتی را نشان می دهد. يک جای ديگر هم پروانه نقل می کند که در لوزان سوئيس روزی پدر را که در مريضخانه مسلولين بستری بود در حال اشک ريختن می بيند و با تعجب می پرسد که چه شده و بهار پاسخ می دهد که امروز روز قتل حضرت علی است (44). بهار به همه آنچه ما را هويت ايرانی می بخشيد دلبسته بود از دنيای ساسانی تا علاقه به حضرت علی.

مادر پروانه هم تصويری از همه مادران ماست. برای مادر "اول و مهمتر از همه کس و همه چيز پدرم بود و بعد ما بچه ها" (50). شرحی که پروانه از زبان خود و خواهرش ملک دخت از رنج و تلاش مادر در دوره تبعيد و حبس بهار و ايام مريضی و سپس تنهايی پس از مرگ شوهر می دهد همه اجزای يک تصوير را تکميل می کنند. همان تصوير آشنايی که از مادرانمان می شناسيم.

اما خود پروانه چنانکه خواهرانش و برادارنش و از همه روشن تر مهرداد بهار نسل ديگری بودند. اين تحول نسل ها از جنبه های شاخص در کتاب پروانه بهار است. شکی نيست که بدون روايت شخصی پروانه از پدرش اين کتاب اهميت امروز خود را نمی داشت اما تمام اهميت آن هم صرفا در اين بخش از مطالب کتاب خلاصه نمی شود. پروانه به ما نشان می دهد که چگونه از يک خانواده کاملا سنتی اما ترقی خواه برآمده و تا مشارکت در مدرن ترين فعاليت های جنبش زنان پيش رفته است. او ماجرای ازدواج اول خود را که کاملا سنتی برگزار شده با دقت شرح می دهد تا از خلال آن بتوان تصوير دنيای دخترانگی او و جامعه ايران آن سالهای دهه 20 را بازشناخت. زبان صميمی او در اين بخش يکی از خواندنی ترين صفحات کتاب را ساخته است(72-82). او در همين بخش عواطف يک تازه عروس سنتی را نسبت به شوهر نديده يا کم ديده اش به نحوی عالی بيان کرده است و اعتراف می کند که وقتی در اتاق عقد با داماد تنها شدند " خيلی مضحک شده بود. من و داماد به هم نگاه می کرديم. با خود می گفتم من با اين آقای غريبه چی بگويم؟" (79). در واقع اين گزارش که او از ازدواج و زندگی خصوصی اش و سپس تر از ازدواج دوم خود (135-141) به دست می دهد در تاريخ مذکر ما غنيمتی است. او همواره از نگاهی کاملا زنانه به جهان اطراف خود و از جمله به آدمها و حوادث زندگی اش نگريسته است.

پروانه بهار از پيشگامان ايرانی جنبش حقوق زنان در آمريکاست. او جزو 300 نفری است که اولين تشکيلات زنان را در آمريکا در نيمه دوم دهه 60 ميلادی ايجاد کردند(207). کمتر از بيست سال بعد تحقيق مفصلی را در باره وضع زنان در ممالک در حال توسعه برای صندوق بين المللی پول آغاز کرد که در سال 1987 يکی از پنج کتابی بود که در آمريکا جايزه بهترين کتاب مستند را برد(212). پروانه بهار در جنبش سياهپوستان آمريکا نيز که همزمان با جنبش زنان فعال شده بود مشتاقانه شرکت کرد. او در راهپيمايی تاريخی سياهان که به دعوت مارتين لوتر کينگ برگزار شد (مارس 1965) شرکت داشت و گزارشی که از اين راهپيمايی می دهد خاصه در بخشی که خود شاهد آن بوده (234-236) از اين جهت که اولين گزارش يک ايرانی يا تنها ايرانی حاضر در آن راهپيمايی است حائز اهميت است.

گفتم که خواندن کتاب پروانه بهار لذت بخش است اما اين را هم بگويم که آنچه از سهوهای دستوری و بيان در کتاب او هست و گاه کمتر و گاه بيشتر می شود کار را به شن ريزه در نان گرم و خوشمزه ای تبديل می کند که مرتب حرص آدم را در می آورد و ناديده گرفتنی هم نيست. من البته اصلا نويسنده را مقصر نمی دانم. من و شما هم اگر 50 سال از ايران دور باشيم و زبان خود را مرتبا استفاده نکنيم و به زبان بيگانه بنويسيم و گفتگو کنيم در نوشتن فارسی مان خلل ها ايجاد خواهد شد اما چنين نوشته ای به دليل ارزش های فراوانش بايد برای هموار شدن و پالايش يافتن از آن ايرادها و سهوها با دقت کامل ويرايش می شد.

نمونه هايی از اغلاط، سهوها و خروج های ناهنجار از هنجار:

- به ما اجازه داد تا يکی از کتابهايش که با تصوير، ستارگان را نشان می دهد به ما بدهد که مطالعه کنيم. /ص 45
- تا حدی توانسته بود مرا از قيافه يک دختر بچه به يک زن خيلی جوان درآورد./ 74
- دو عدد گوشت کباب با مقداری سيب زمينی سرخ کرده بعد هم کره./ 90( دو تکه گوشت کباب شده)
- چند روز قبل از رفتن به لزن 91 / پدرم در اين موقع در ليزن بود 94 (منظور لوزان است)
- سويل کاتيدرال/97 ( قاعدتا: کاتدرال يا کليسای جامع اشبيبليه )
- واتيکان پول سکه، قانون بانکداری و حتی تمبر خودشان را دارند./103
- طياره به استانبول در ترکيه به زمين نشست./128 (چپزی از جمله جا افتاده است: در مسير خود به تهران؟ ولی بهرحال در استانبول و نه به استانبول)
- در چشمانش اشک می لوليد./129( قاعدتا می جوشيد)
- در سال اول ورود ما از سوئيس حال پدر خوب بود./130 ( منظور بازگشت از سوئيس)
- يکی از دوستانش برای نجات او از گرمای تهران در باغی که در نياوران داشت از پدر و مادرم خواست که تابستان را در آن باغ بگذرانند./131
- هنوز خاطره آن در مغزم باقی است./160( لابد ذهنم)
- اين شهر را به يکی از زيباترين شهرهای دنيا درآورده است./162
- بابک را با درشکه ای ای که داشت برای گردش بيرون می برد./166 ( درشکه=کالسکه بچه)
- از پيروی نکردن اين قانون، قانون مجازات مقرر گرديد./208
- بيش از بيش ( و نه پيش) با حکمت و علاقه زنان آمريکا پی بردم./209
- می بايستی از چندين ايالات جنوبی عبور می کرديم./216 ( در فارسی تهران: چندين ايالت)
- از دو حزب بزرگ آمريکا ريپابليک يا دموکرات./223 ( ظاهرا جمهوريخواه رايج تر است)
- پليس های ايالتی از طرف دولت مرکزی برای ضد خشونت سفطدها به سياهان فرستاده شده بود./235 ( گرته زبان انگليسی نحو جمله را خراب کرده است)

علاوه بر اين در کتاب صفحات چندی هست که به يادداشت های پروانه بهار در باره شهرهای مختلف و معماری و تاريخ آنها ( واشنگتن 162-163، نيويورک 159 ) مربوط می شود (يا در تاريخ اپرا 98-99 ) که کلا نامربوط و زايد به نظر می رسد. مقدمه کتاب هم که نوشته مجيد تهرانيان است اصلا لازم نبود. چه اولا بسياری از خواننگان ايرانی او را نمی شناسند ديگر اينکه نوشته دختر بهار در باره پدرش به اندازه کافی کنجکاوی برانگيز هست تا لازم نيايد خواننده با مقدمه تهرانيان لابد به دليل آنکه استاد دانشگاه است به خريدن کتاب راغب شود و آخر آنکه راستش را بخواهيد مقدمه نويس محترم اصلا حرف قابل شنيدنی در مطلب خود نياورده است.

سخن آخر اينکه کتاب پروانه بهار با همه کاستیهايش سند ديگری از زندگی اجتماعی ايرانی است که تاريخی شده و نسل هايی که خاطره شده اند. برای من خواندن خاطرات او بازگشتی بود به سالهای گويا نزديکی که در واقع اکنون بسيار دور شده اند. شايد نسل بعدی همين مقدار را هم که ما به ياد می آوريم و با خاطره نويسانش همدلی می کنيم به ياد نياورد و همدلی نکند. پروانه بهار تمام اين سالها که ايران سخت دگرگون شد و هر چه از سنت خويش رشته بود يکباره پنبه کرد و بی مهابا به چيزی روی آورد که بعدها بی ريشگی اش سرتاپای فرهنگ و آموزش و جامعه و خانواده و اقتصاد او را بيمار و آشفته ساخت از ايران دور زيسته است. مثل آنکه در کهف امنی زيسته باشد دور از اينهمه آشوب. سخن او مثل يار غار کهف از پس بيداری کهنه و غريب و برانگيزاننده خاطرات دور و روزهای روشنی است کز دست رفته اند. پروانه دختر بهار از پدر شنيده بود که چيزهايی را بنويس که نوشته نشده است و تجربه شخصی است( 112) . خاطرات او همين تجربه شخصی ای است که او اينک ما را در آن شريک کرده است. بايد از او سپاسگزار بود که به توصيه پدر عمل کرده است.

کل بخش اول و قسمتی از بخش دوم اين نقد در "بخارا"ی 34 منتشر شده است.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 8, 2004  
اين بهشت دلگير  
 

در مترو چشمانم را می بندم تا اين مردم را کمتر ببينم. زيبايی شناسی انگليسی را خوش ندارم. شايد انگليسی هم نيست ولی اينجا مسلط است. دخترها شلخته لباس می پوشند. تنبان پسرها دارد از پايشان می افتد. موها به شکل بوميان آفريقايی آرايش شده هر تار آن به قطر يک شاخه نازک است. دامن کوتاه دخترها اصلا دلبری نمی کند سهل است که آدم از اينهمه بی سليقگی در کوتاه پوشی که بايد سکسی از کار درآيد و نيامده حيران می ماند.

امروز پس از دوسه روز بازگشت و تامل در تفاوتهای آسيای ميانه و اين جزيره سابقا کبير که ذهنم را به خود مشفول داشته به اين نتيجه رسيدم که اينجا بد جوری هر کس در جای خود در جا می زند. و اين را البته حسن می داند. اما من حسن مردم آسيای ميانه را در اين می بينم که هر کسی آرزوی پيش رفتن دارد. درست بگويم آنجا مردم می خواهند از طبقه اجتماعی خود به طبقه ای که برتر می دانند و می بينند انتقال يابند. تحرک اجتماعی زياد است. به تعبير ديگر در مردم آرزو زنده است. اينجا کسی آرزو ندارد. هر کس جايی دارد و در همانجا خوش است. به اين البته می گويند دموکراسی!

در اروپا به روايت انگلستان هر کس هر چه هست خوب است. الگويی برای وضع برتر وجود ندارد -وضع برتر؟ برتر يعنی چه؟!- بجز همان که  رسانه های همه گير همه فن حريفی که تا نوک دماغ خودشان و رفقاشان را می بينند از خود جماعت يا حتی گروههای معينی از آنها می گيرند و بين همين جماعت بی آرمان و بی آرزو  باز-توزيع می کنند. فردا مرده است. از نشاط حقيقی که ناشی از پويايی و اميد به رسيدن است نشانی نيست. نظم دلگير همه را محافظه کار کرده است. هيچ کس تغييری را خواهان نيست. من نمی دانم اين کدام بهشت است که می گويند در اروپا هست يا بوده است. بوده است شايد. اما زمانی دور.

دلبستگی من به عالم انقراض يافته سوويتيک هم شايد تا حدودی ناشی از همين باشد که آن زمان که شوروی زنده بود هر دو طرف شرق و غرب می کوشيدند چيزی را اثبات کنند و همين به آنها و جامعه آنها گرمی و تحرک و آگاهی و نظمی دلپذير می بخشيد.

در شرق هنوز چيزی از آن تلاش و آرمان هست. در غرب اما ديگر خبری نيست.

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
June 5, 2004  
دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند  
 

از سمرقند بازگشته ام. هنوز آفتابش تنم را گرم می کند در اين لندن بی آفتاب. ميان نوشتن هايم سخت فاصله افتاد اما از آن چاره نبود. يافتن حروف فارسی ناممکن بود گو اينکه زبان فارسی را همه جا می شنوی اما خط ديگر است. يادداشتهايم را قرار دارم برای دهباشی بفرستم. که خواسته بود. اينجا هم پاره هايی خواهم آورد.

از دوشنبه که برمی گشتم باز به خجند رفتم. مهمان دوستی از مسچا بودم. که در نزديکی خجند است. کنار سيحون مقدس ساعتی درنگ داشتيم. در رستورانی کنار آب. خاکستردان آوردند برای سيگار. دستمال خيس کاغذی در آن باعث شد دليل بپرسم. گفتند اينجا کسی خاکستر سيگار در آب نمی تکاند. خاکستر دان خيس است تا مبادا باد خاکستر را به آب بريزد.

شهزاده گفت وقت بچگی او آب رودهای سمرقند هم آنقدر تميز بوده است و تحت رعايت مردم که بچه ها تفريحشان اين بوده که گرده نان به آب اندازند و سپس به دنبال آن که با موج می رفته بدوند و دوباره آنرا از آب بگيرند و گاز زنند.

آب ها اينجا مقدس اند.  مثل کوهها. از هزاران سال پيش چنين بوده است. مردم آسيای ميانه با هرچه باستانی است هنوز در پيوندند.

و چقدر پرستو دور و بر ما و روی رودخانه چرخ می زد. من سبک شده بودم از هرچه بار و از هرچه لگدکوب روزانه خيال است. کاغذهام در ماشين بود. در دسترس فقط دستمال های کاغذی رستوران. روی يکی از آنها نوشتم:

سبک
مثل پرستوها
که سينه بر سيردريا گشاده اند
آب با حرمت می گذرد
زلال
که در آن می توان نان را
خيس کرد و
گاز زد

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست