قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




April 19, 2004  
چنين گفت داريوش آشوری  
 

چه کسی گفته است وبلاگ از آن جوانان است؟ هر که گفته است البته سخنی نغز آورده است! اما جوان کيست؟ من داريوش آشوری را جوان می دانم نه به سال البته که به انديشه گری نوخواهانه اش و تکاپوی دائمی اش و خستگی ناپذيری اش. از همين نوخواهی و نوگرايی هم هست که او خيلی زودتر از همگنانش و همنسلانش با به عرصه عرصات اينترنت می گذارد. چه بختيار است ملکوت که خانه خود را به آشوری نو می کند و برکت می افزايد. خانه داريوش ملکوتی هم آباد که از نخست در پی شکارهای چرب پهلو بوده است. من اين اشتياق به همنشينی با بزرگان و انديشه ورزان و نامداران را در او ارج می نهم. حالا که آشوری وبلاگی شده است آرزو می کنم که همه اهل قلم ما وبلاگی شوند. چند نفری اينجا و آنجا سايتی وبلاگی مجله ای راه انداخته اند اما هنوز بسياری در سکوت و انزوا از اينترنت به سر می برند. اينترنت هم در همنشينی با اهل خرد و اصحاب تجربه خوب است. اين ما را به آنها و به يکديگر نزديک می کند.

قصه ما و آشوری هم بماند تا بعد. من يکبار به او نوشته بودم که من آثار بسياری از کسان را خوانده ام که پس از سالیانی دريافتم که وقت خود را بيهوده در جستجوی مرواريد در جوی کوچک آنها که به گودالی می ريخت تلف کرده ام اما از زمانی که صرف آثار او و پيگيری انديشه های او کرده ام هرگز پشيمان نشدم. او در صحنه فکری ما نمونه معدود روشنفکرانی است که آينده را می شناسند چون از حال ما شناخت درستی دارند. او همچنين از کسانی است که هرگز مقلد غرب نبوده است و مسائل ما را ذيل نام اين و آن فيلسوف و يا مکتب انديشگی غربی نينديشيده است. او از صميمی ترين روشنفکران ماست. صميمی با فرهنگ ما.

آشوری عزيز فعلا مقالات نفيس خود را در وبلاگ جستار فراهم می آورد که برای علاقه مندان آثار او بسيار مغتنم است اما اميد می برم که هر از چندی وقتی صحنه فکری و فرهنگی ما به رای و نظر او و قضاوت و نقد او نياز دارد نوشتن وبلاگی را نيز بيازمايد. گمانم اين دير نخواهد بود.

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
April 15, 2004  
معنای راه حل های يکجانبه  
 

بدون آنکه بخواهم يادداشتهای اخيرم همه سياسی از کار در آمده است. خب چه می شود کرد. انسان حيوان سياسی است. اما شايد هم به خاطر حوادث عجيب و تکان دهنده و دورانسازی است که حجم آنها گاه در يک دوره زمانی متراکم تر می شود. مثل همين روزها.


بهانه اين يادداشت مساله طرح جديد شارون است. برای شارون شايد عجيب نباشد که طرح های يکطرفه بدهد. يکطرفه به قاضی برود و راضی برگردد. اما گويا از آمريکا اين انتظار نبوده که از طرح شارون حمايت کند. آخر به هر حال آمريکاست و بايد پايبند به تعهدات جهانی باشد و حتی به تعهدات دولتهای قبلی در خود اين کشور. برای همين صدای اعتراض ها از کوفی عنان تا ديگران برخاسته است که قواعد را گوشزد می کنند. قواعد اما برای آدمهايی است که قدرت برابر دارند. آمريکا به تناسب قدرت نابرابر خود عمل می کند.


بوش بسادگی با گفتن اينکه ديگر شرايط مثل سابق نيست مهر تاييد خود را پشتوانه طرح شارون کرده است. طرح شارون به طور يکجانبه به حل و فصل مساله اسرائيل با فلسطينيان می پردازد. مرزهای 1967 را زير پا می گذارد، به آبادی های بزرگ يهودی نشين با حدود 250 هزار نفر جمعيت در کرانه غربی رود اردن مشروعيت می بخشد و مردمی و دولتی به نام فلسطين را ناديده می گيرد. اين يعنی خلاف همه اصول حقوقی پذيرفته شده و خلاف بسياری از تعهدات آمريکا و عرف بين المللی و توافقنامه های موجود.


ماجرای ديوار ساختن دور مناطق فلسطينی را هم به آن اضافه کنيد که ظاهرا با طرح های ديگری مثلا اخراج فلسطينيان شاغل و مهاجر در اسرائيل دنبال خواهد شد. و دولتی که اگر هم برپا شود اولا کوبيده زور و ارعاب و تخريب سه سال اخير است و بعد هم زندانی حصار، با مردمی که در دو قطعه سرزمين در دو سوی اسرائيل جدا از هم زندگی می کنند يعنی بيش از يک ميليون نفر در نوار غزه و نزديک به دو و نيم ميليون نفر در کرانه غربی رود اردن.


تاييد آمريکا بر اين مجموعه واقعا شايسته عنوان راه حل يکجانبه است. راه حلی که بدون حضور فلسطينی ها تدارک شده است و بر جانبداری آمريکا از اسرائيل بدون پرده پوشی های مرسوم تاکيد می کند. من آن را نشانه تازه ای می بينم از تعبيری که محافظه کاران آمريکايی از قدرت اين کشور می کنند و در حال عمل بر اساس آن هستند. در اين ديد و تعبير تازه آمريکا فعال مايشا است و تنها قدرت بزرگ جهانی.


به زبان ساده تر، جهان يک قطبی آمريکايی راه حل های يک قطبی و يکجانبه هم می خواهد. توجه کنيد که مساله کاملا به قدرت بر می گردد. توافق و پيمان و حقوق در برابر قدرت هيچ است. قدرت بلامنازع راه حلهايی را انتخاب می کند که قدرت فائقه خود را به رخ من و شما بکشد و در واقع نشان می دهد که چگونه قادر است راه حل يکجانبه و نامتعادل خود را بر ما تحميل کند. از اينجاست که در میِ يابيم چرا اتحاديه اروپا فورا با آمريکا از در مخالفت در می آيد . آنها معنای اين حمايت از راه حل های يکجانبه را می دانند.

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
April 12, 2004  
دموکراسی از راه زور، اشغال و خشونت عريان  
 

دوست شبه قاره شناس ما محمد در يادداشتی که ذيل مدخل قبلی نوشته تلويحا اشغال عراق را به نفع اين کشور دانسته گرچه می گويد: "هيچكس موافق اشغال كشوری نيست." او استدلال می کند که همه اشغال هند را از سوی بريتانيا محكوم مي كنند بخصوص كشتارهاي مختلف در مقاطع مختلف در اين پهن-كشور را. اما می افزايد:"همين مزيتي شد براي هند تا در قرن قبلي و كنوني بزرگترين دمكراسي دنيا لقب گيرد."


پيداست که محمد اميدوار است که روزی عراق هم در اثر اشغال آمريکا به مقام مشابهی برسد اما آشکارا بگويم که من اصولا به چنين آينده ای مشکوک و بدبين ام و قياس هند وعراق را هم مع الفارق می بينم.


من هم البته مثل محمد فکر می کنم اگر در عراق دموکراسی حاکم شود آن را به قلب تحولات خاورميانه تبديل خواهد کرد چنانکه ايران هم می تواند چنين نقشی داشته باشد و يا روزگاری لبنان هم چنين اميدهايی بر می انگيخت اما من باور ندارم که دموکراسی امری وارداتی و حمايتی باشد. دموکراسی مثل هر ويژگی اصيل ديگر در نظام های اجتماعی بايد درونی باشد. و اگر درونزا بودن آن را اصل بگيريم من بی گمانم که در حال حاضر ايران شانس بيشتری برای دموکراسی دارد تا عراق.


 آمريکا ممکن است که واقعا بخواهد در عراق دموکراسی برپا شود اما حتی اگر اين تمايل واقعی باشد- که در آن ترديد بسيار است- بايد گفت متاسفانه تاريخ با ميل اين و آن شکل نمی گيرد و مسير تحولات تاريخی و اجتماعی برای رسيدن به دستاوردهای تعيين کننده آنچنان پيچيده و آهسته حرکت می کند که ميل ما در بسياری موارد فقط می تواند آرزو تلقی شود نه بيش.


در سياست آنهم در استراتژی اشغال جايی برای آرزو نيست هرچه هست محاسبه است. در وضع فعلی در عراق من هيچ مشابهتی با هند دهه 40 ميلادی که دوره استقلال هند است نمی بينم چه رسد به قرن قبل از آن که دوره استعمار هند است. من کاملا معتقدم که دموکراسی هندی يک نوع تفکر شرقی رواداری است که مردم هند نه از انگليسی های اشغالگر و مستعمره چی بلکه از فرهنگ خاص خويش آموختند. گاندی را که فراوش نکرده ايم؟ گاندی نمونه هيچ يک از تربيت شده های دموکراسی غربی نيست. گرچه اينجاها درس هم خوانده باشد.


شاهد کامل تر ماجرا پاکستان است. اگر هند نمونه دموکراسی آسيايی است پاکستان چيست؟ چرا پاکستان مدام از کودتا به کودتا غلطيده است؟ مگر پاکستانی ها کمتر از هندی ها تحت استعمار بريتانيای کبير بوده اند؟ چگونه است که هندی ها به دموکراسی می رسند و پاکستانی ها نمی رسند؟


در عراق امروز يا بايد حرف آمريکا را باور کنيم که می گويد اين کشور را آزاد ساخته است و در راه دموکراسی عراقی قدم بر می دارد يا بايد به شطرنج سياسی آن توجه کنيم که دايره نفوذ قدرت های در صحنه است. فکر نمی کنم کسی جز تبليغاتچی های دستگاه جمهوريخواهان آمريکا مساله دموکراسی برای عراق را باور کند. پس آنچه می ماند صحنه قدرت در عراق است. در اين صحنه، هم به قول محمد، "مردم اصولا بي صبر" هستند و هم "عده اي جوان مترصد بهره برداري از خامي" اين و آن. نمی توان صحنه را طوری چيد که آمريکا رقيبی نداشته باشد. چنين چيزی در عالم سياست بی معناست چنان که درخواست صبر از بی صبران.


عراق امروز صحنه مقابله قدرت هاست و قدرت هم فقط در اختيار داشتن نيروی قهريه نيست. اگر بود که آمريکا قاهر قاهران می بود. همان بی صبران همان بيکاران همان ناراضيان همان مبارزان ضد اشغال هم بخشی از قدرت اند وچنان که می بينيم آسان هم از ميدان بدر نمی روند پس قدرت شان جدی است و بايد به حساب گرفته شود.


آمريکا گرچه لقمه چربی پيدا کرده است اما آن را آسان فرو نخواهد برد اگر اصولا ببرد.


 من مشکل محمد با الجزيره را هم نفهميدم. چرا او فکر می کند که "الجزيره در خيال خام اطلاع رساني است و در حقيقت به نفع حكام خودكامه عرب كار مي كند"؟ من می دانم که در دنيای انحصارطلبی آمريکا جا برای الجزيره سخت تنگ است و آمريکايی ها نارضايتی خود را هم از آن آشکارا و از راههای مختلف بيان کرده اند. آنها فکر می کنند CNN برای همه ما کافی است و طبيعی است که وجود رقيبی قدر مثل الجزيره را آنهم در جهان عرب که از اهداف مهم آنها برای سلطه است برنتابند اما برای چه بايد ما همنظر با آمريکا باشيم؟ قدرت رسانه ای از انواع مهم قدرت است. چرا بايد آن را ارزان به آمريکا واگذار کنيم؟

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
April 11, 2004  
تشنج های عراق به سود آمريکاست  
 
نظر محمد علی ابطحی در: وب نوشت به اعتقاد من، آمريکا بيش از هر زماني، در آستانه انتخابات رياست جمهوري نياز دارد که اوضاع عراق متشنج باشد. زيرا بهترين دليل براي بقاء آمريکا در عراق، همين تشنج هاست. بوش نيز نياز دارد به افکار عمومي آمريکا اعلام کند، پروژه نيمه کاره اي در عراق هست که جز او نمي تواند اين پروژه را تکميل کند که اگر تکميل نشود، منطقه خاورميانه به آتش کشيده مي شود و بيش از همه آمريکا آسيب مي بيند. اگر اين تحليل من درست باشد رفتار مقتدي صدر در تشنج آفريني در عراق و ايجاد وحدت شيعه و سني در مقابله با آمريکا در اين شرايط، همان چيزي است که آمريکا مي خواهد. رفتار غير متمدنانه و خارج از عرفي که آمريکا در مقابله با تشنج هاي عراق از خود نشان مي دهد، مثل محاصره وحشتناک شهر فلوجه و يا کشتن مردم بيگناه عراق که به شدت از خون و خونريزي خسته شده اند و يا تعطيلي بعضي روزنامه ها در عراق توسط آمريکا که همگي خلاف اصولي است که آمريکا از آن تبليغ مي کرده است، همه متوجه اين تحليل است که آمريکايي ها چقدر اين روزهاي پيش از انتخابات به دليل توجيه کننده براي بقاء خود نيازمندند و چقدر اين رفتارها در تثبيت بوش مؤثر خواهد بود. ايکاش تأثيرگذاران صحنه سياسي عراق اعم از شيعه و سني به اين واقعيت توجه نمايند و زمينه را براي بقاء بيشتر اشغالگران فراهم نکنند و بگذارند مردم عراق هرچه زودتر خود بتوانند سرنوشت خود را تعيين نمايند.

توضيح: يادمان باشد که در روزهای اخير مساله اصلی در عراق اوضاع در فلوجه بوده است که ربطی به مقتدی صدر ندارد و مساله تازه ای هم نيست که به نيازهای آمريکا قابل ارجاع باشد. فلوجه از روز اول سر سازگاری نداشته است با اشغالگران. به هرحال نوشته ابطحی به دليل صدورش از يک سياستمرد ايرانی مهم است به همين دليل آن را اينجا آوردم. در مدخلی جداگانه به اين موضوع برخواهم گشت. - سيبستان
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
April 9, 2004  
هيچ اشغالگری دلش به حال ما نمی سوزد  
 

از خواب که بر می خيزم تلويزيون را روشن می کنم. روز عيد پاک است. به نظرم می رسد به همين دليل برنامه ها کمی از توجه به عراق کاسته اند تا عيد مردم را خراب نکنند. گزارش ليز دوست در شبکه خبر 24 ساعته بی بی سی به دلم می نشيند. از ميدانی که سال گذشته مجسمه صدام با هلهله پايين کشيده شد گزارش می داد. می گفت سکوتی محض بر ميدان حکمفرماست. هيچ کس رفتن ديکتاتور را جشن نگرفته است. مسجدی پشت سرش بود. می گفت همه مساجد برای مردم فلوجه و کربلا و نجف و ديگر شهرها کمک جمع می کنند. شايد بعد از نماز جمعه خبری شود.

بعد پل برمر بود و اينکه عمليات در فلوجه متوقف شده تا مذاکره کنند. اما هنوز ليز دوست در حال گزارش دادن بود که خبر آمد که عمليات از سر گرفته شد. چه کوتاه! تصويرهای جنگ همه از الجزيره بود. بمباران بی وقفه. 300 نفر کشته شده اند. آمريکايی ها می گويند انتقام کشته و مثله شدن 4 آمريکايی را می گيرند که هفته گذشته در فلوجه کشته شدند. اما تناسبی در کار نيست. وانگهی در کوت و نجف و کربلا و ديگر شهرها آنها انتقام چه چيزی را می گيرند؟

می خواهم بدانم سايت های ايرانی چه می گويند. سايت گويا تنها به خبرهايی می پردازد که جنبه ای از آن به ايران هم برگردد. ديروز شورای مسلمانان بريتانيا عمليات آمريکا را قتل عام ناميد و آن را محکوم کرد و هنوز هيچ گروه ايرانی بيانيه ای نداده. اصلا آنچه در همسايگی ما می گذرد به ما چه ارتباطی دارد؟ شايد هم فکر می کنند چون مردم از موضع مذهبی حرکت می کنند و رهبرانشان آخوندهای شيعه و سنی اند بايد گذاشت هر بلايی سرشان بيايد.

تنها مطلب درباره عراق که اريژنال است و دست اول سفرنامه بهمن احمدی امويی است به عراق و شرح ديدارش از مدينه الصدر. ياد اسلام شهر خودمان در حاشيه تهران می افتم. گزارش خِلی خوبی است. و منصفانه. چقدر آنها به ايرانی و شيعه خود را نزديک می بينند و چقدر ما خود را از آنها بيگانه می گيريم. مردی در اين گزارش می گويد: هيچ وقت يک اشغالگر دلش به حال ما نمی سوزد. بعضی از ما ظاهرا خلاف آن را فکر می کنيم.

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
April 7, 2004  
حالا نوبت جنگ صريح با مردم عراق است  
 

تصويرهای تلويزيونی بار ديگر يکطرفه شده اند. مدام صحبت از سرکوب شبه نظاميان در عراق است و صحبت از روحانی تندروی به نام مقتدی صدر که تلفظ اسمش هم دشوار است و نمی خواهد سر به قدرت اشغالگر بسپارد و هزاران نفر پيرو دارد. مدام صحبت از تلفات نيروهای آمريکايی و متحدان آن است. يک کلمه در باره تعداد مردمی که کشته می شوند گفته نمی شود يا اگر می شود ميان خبرهای ديگر گم می شود. انگار تنها کسانی که وجود دارند و وجودشان ارزش دارد نيروهای اشغالگرند. چنين القا می شود که اين ها مردم عراق نيستند مشتی ياغی هستند که بزودی نابود خواهند شد و غائله پايان خواهد يافت. زبان تلويزيون زبان نظاميان شده است. آن چهره ليبرال و انسانی و متعادل خبر يکباره ناپديد شده است. وقتی نظاميان خبر می دهند و خبر می سازند و ژورناليستها دم نمی زنند من حالم از رياکاری رسانه های غربی به هم می خورد. در جنگ و در اشغال و نظاميگری رسانه غربی هم می شود يک رسانه جهان سومی که گويی هدفی ندارد جز تبليغ ايدئولوژی حاکمان ديکتاتور منش. رسانه غربی پيرو گوسفندوار سياستمداران می شود. من حالم به هم می خورد از اين بلاهت سازمان داده شده که مردم يک کشور را که با اشغال مبارزه می کنند بکشی اما بينندگان حق را به کشندگان و اشغالگران بدهند. پل برمر شخص اول عراق ساعتی پيش در تلويزيون می گفت که بله بازسازی عراق ادامه خواهد داشت. بيکاری در شهرهای بزرگ مهار شده و به زير ده درصد رسيده در حالی که در موقع آزادسازی- به تعبير او- 60 در صد بود. من مثل مردم عراق می پرسم کدام بازسازی؟ يکسال پس از اشغال مردم نه آب دارند نه نان و کار و نه امنيت. زخمی و تحقيرشده هم هستند. خود همين رسانه ها می گويند که لشکر مقتدی صدر از بيکاران و ناراضيان از وضع اقتصادی تشکيل شده. و بعد عراق را برای کدام مردم می خواهيد بسازيد؟ همين ها که شما را نمی خواهند و با شما می جنگند؟ همين ها که شما بيرحمانه قتل عام می کنيد؟ اين حق هر مردمی است که با اشغال بجنگند و صحنه عراق امروز بروشنی نشان می دهد که در زمانی که نه صدامی هست نه سلاح کشتارجمعی تا جنگ را توجيه کند و نه نيروهای ارتش صدام و گارد او، جنگ به صراحت هر چه تمام تر جنگ با مردم عراق است. تا قدرت اشغالگر و نيروهای سياسی حامی او بر اوضاع مسلط شوند.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
April 5, 2004  
تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست  
 

مدير روابط نژادی بريتانيا خواستار کنار گذاشتن سياست ايجاد جامعه چندفرهنگی شد که از اوايل دهه 1960 از سوی تمام دولت های اين کشور تعقيب شده است. تره ور فيليپ رئيس کميسيون برابری نژادی گفت که تاريخ مصرف چندگانه گرايی فرهنگی گذشته است و ديگر مفيد نيست. اين سياست اسباب تشويق جدازيستی بين جوامع نژادی و فرهنگی شده است.

ديروز جوانان مسلمانی که در بريتانيا زاده و باليده اند در لندن پرچم کشور را به آتش کشيدند. آقای فيليپ گفت که اکنون نيازی حياتی به ايجاد و اظهار يک مفهوم مرکزی برای "بريتانيايی بودن" احساس می شود.

تره ور فيليپ در گفتگويی با روزنامه تايمز گفت که چندگانه گرايی فرهنگی معانی نادرستی را به همراه آورده است و افزود که اکنون جهان با آنچه در دهه 60 و 70 ميلادی بود متفاوت است. آنچه ما امروز بايد در باره آن گفتگو کنيم چگونگی رسيدن به يک جامعه منسجم و واحد است که اعضای آن در برابر قانون برابر باشند و از ارزش های مشترکی پيروی کنند.

آقای فيليپ گفت که جوانان مسلمان با القای افراط گراها فکر می کنند که به دليل رنگ پوست و نوع مذهب خود هرگز نمی توانند بخشی از جامعه بريتانيايی باشند.

تا اينجا نقل شد از شماره روز شنبه تايمز ( 3 آوريل 2003). تيتر اصلی تايمز هم به همين مصاحبه اختصاص دارد و می گويد: "بريتانيا بايد چندگانه گرايی فرهنگی را کنار بگذارد."

چندگانه گرايی فرهنگی يا به عبارتی ديگر کثرت گرايی فرهنگی گرايشی در سياست فرهنگی است که همزمان با اتخاذ سياست مهاجرت پذيری در اقتصاد دهه 60 مطرح شد. همانطور که ترک ها با تسهيلات بسيار برای مهاجرت و کار در آلمان پس از جنگ تشويق شدند، پاکستانی ها و بنگلادشی های عمدتا مسلمان هم برای کمک به اقتصاد مجموعه ايرلند و اسکاتلند و انگلستان که بريتانيا خوانده می شود وارد اين سرزمين شدند. تنها آنها هم نبودند. از قبرس تا جامائيکا هر جا که انگليسی ها مستعمره و پايگاه اجتماعی و اقتصادی و نفوذ داشتند مردم آزاد بودند و تشويق می شدند که وارد اين کشور شوند و به رونق جامعه کارگری آن کمک کنند.

امروزه بعد از 40 سال اجرای اين سياست که در هر سه کشور عمده اروپای غربی دنبال شد و هر يک از آنها گروههای قومی و نژادی و مذهبی متفاوتی را بسته به سابقه مستعمراتی خود يا سياست های مهاجرتی خود جذب کردند و همزمان روشنفکران و روزنامه نگاران و متفکران آنها در ارزش اين ديگ های درهمجوش اجتماعی داد سخن دادند و نظريه پردازی ها کردند و از عصر تازه ای در روابط فرهنگی و نژادی و بده بستان مردمان قاره های مختلف دم زدند، نياز به تجديد نظر آنچنان جدی است که صحبت از حذف آن سياست می رود. اما سياست را اگر هم بتوان حذف کرد و درها و دريچه ها و مرزها را سخت تر کنترل کرد با مردمی که در اين 40 سال اينجاها آمده و اقامت گزيده اند و نسل دوم و سوم آنها همينجا بزرگ شده اما همچنان بيگانه مانده از جامعه ميزبان چه بايد کرد؟

کثرت گرايی فرهنگی البته در ايران هم معرفی شده و هوادارانی يافته است اما مثل بسيار چيزهای ديگر که در ايران و کشورهای غيرغربی از غرب وارد می شود، تغيير مفهوم يافته است. ايران هرگز تنوع جامعه اروپايی را از نظر نژادی و زبانی و فرهنگی ندارد. در همين لندن بر اساس آمار روزنامه ها مردم به 300 زبان گفتگو می کنند! در کوچه و خيابان همواره آدم هايی از مليت های مختلف را می بينی که هر يک به زبانی غير از انگليسی حرف می زنند. به يک اتوبوس که وارد شوی بيشتر چهره ها غير انگليسی است. پشت سرت کسی به عربی حرف می زند. کنارت ديگری با موبايلش به چينی سخن می گويد. سومی با همسرش که روبنده بسته است از تونس می آيد. چهارمی لهستانی است يا روس. مغازه محله تان در 98 درصد موارد از آن يک هندی يا پاکستانی است. پزشکان عمومی تقريبا همه جا هندی اند يا از شبه قاره. بيشتر رانندگان اتوبوس و رانندگان مينی کب ها جامائيکايی يا قبرسی هستند و اين اواخر و در برخی محلات افغانی و ايرانی. کثرت گرايی برای چنين جامعه ای و بر اساس نيازهای آن طراحی شده است. جامعه ای جهانی که با مهندسی اجتماعی معينی و برای رسيدن به هدف های معين ساخته و پرداخته شده است.

اما حالا وقت کنار گذاشتن آن سياست رسيده است. حالا ديگر آن اهداف تامين شده است. اما خود اين سياست دردسرهايی را که تا به امروز ناديده گرفته می شد يا اصلا به اين وخامت نرسيده بود آشکار کرده است.

جامعه آنقدر متنوع شده است که ديگر چسبی اين مجموعه متضاد را به هم نمی چسباند. افراد تبديل به سلول های رها و سرگردان شده اند و به جای جذب شدن به يک هويت ملی که غيرممکن شده است طبعا به گروههای اجتماعی هموطن يا همکيش بيشتر جلب می شوند. گروههايی که گاه يک محله شهر را قرق می کنند و در اختيار خود در می آورند. در محلات اينچنينی در شماری از شهرها گويی اصلا در بريتانيا نيستی. همه چيز به همان صورت وطن اصلی بازسازی و بازتوليد شده است. عوامل و مفاهيم فرهنگی هم دقيقا همان است. حتی اگر ختنه دختران باشد.

سياست چندگانه گرايی فرهنگی در واقع سياست گرايش به درآميختن نژادها و فرهنگهای مختلف است. اين تا حدود زيادی به رواداری و تحمل تفاوت ها کمک کرده است اما از سوی ديگر چنان ريشه ارزش های مشترک را زده که عملا آن حداقل انسجام اجتماعی لازم برای بقای جامعه را نيز به خطر انداخته است. تا کنون اين انسجام از راه نوعی تقسيم نابرابر قدرت و ثروت و سپردن کارهای کليدی به دست سفيدهای بريتانيايی و راندن مهاجران به سطح شهروند درجه دوم به اضافه رنگ و لعابی از مدهای فراگير- که ظاهر همه را دست کم يکی می کرده- تامين می شده اما اکنون حجم چندگونگی فرهنگی به حد غير قابل کنترلی رسيده است و سطح بيگانگی با جامعه ای که همه ظاهرا به دليل پاسپورت خود شهروندان برابر آن اند بدانجا رسيده است که کسانی از همين شهروندان نماد ملی صاحبان اصلی خانه را به آتش می کشند.

فعلا عربها و مسلمانان آسيايی تبار شبه قاره سر به طغيان برداشته اند. اما معلوم نيست که فردا گروه ديگری به ميدان نيايد. اين حوادث مرا به ياد طغيان بردگان در روم قديم می اندازد. بردگانی که حق شهروندی هم کسب کرده اند اما همچنان جامعه برده دار را به چشم بيگانه می نگرند و هرگز با آن احساس هم هويتی نمی کنند.

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست