:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: در ستايش آشکارترين هنرها
:: اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی
:: متن مدرن چيست؟
:: تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست
:: آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است
:: ميل کشيدن بر چشم پدران
:: حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان
:: شادی شيخی که خانقاه ندارد
:: راهی به فروتنی
::  تذکره لمن يخشی
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: در چشم و دل من
:: زبان مساله ای شخصی نيست
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: بانوی بهشت ما
:: باز هم حافظه تاريخی
::  خواهر مرگ
::  شرع و عرف
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
March 23, 2004  
جادوی زن و متافيزيک جنسيت  
 

من علاقه کاتب کتابچه را به پيدا کردن اصل های عام در جهان و در سنت و تجدد و همچنين در فقه می فهمم و اگر با احتياط علمی انجام شده باشد ارج می نهم. برای من بازخوانی تاريخ و فقه و شريعت از منظر تن به بيان و قلم او البته تازگی دارد و تامل برانگيز هم هست. اما گمان می کنم که در اين کوشش پژوهشی و بسا فلسفی خود در يافتن اصلهای عام بيش از اندازه به نتيجه قبل از تحقيق علاقه مند است. او شيفته نکات تازه ای است که می خواند و می جويد و می يابد که هيچ بد نيست البته. اما در هر کوشش اينچنانی که معمولا از يک سلوک فکری معين و يک دوره خاص فکری ناشی می شود همه جانبه نگری شرط اول است چه بدون جامع ديدن و بيشترين اطراف مساله را اندازه گرفتن، اصل های عام پنداشته ممکن است بزودی خود را با محدوديت های نو به نو رو برو ببينند و اعتبار خود را از دست بدهند.

فلسفه يا اعترافات شخصی
اصل های عام همواره خطر ساده سازی بيش از اندازه را در بطن خود دارند و اين ساده سازی اگر از راه حزم و تحقيق و سنجش های مکرر حاصل نشده باشد معمولا تنها به درد گذار از يک مرحله فکری خاص می خورد که درآن صاحب فکر مايل است که جهان را يکبار برای خود حلاجی و فرموله کند اما در مرحله بعد ممکن است بسياری از فرمولهای خودساخته را به کناری گذارد و به جای جهان انديشی بسيط به تحقيق های کوچکتر با احتمال دقت بالاتر رو کند. سخن نيچه درست است که هر فلسفه ای بمثابه زندگينامه شخصی فيلسوف يا اعترافات اوست. اين حرف ممکن است روانشناسانه باشد اما حرفی شنيدنی است. روانشناسی گرچه در صورت عوامانه مثل هر امر عوامانه ديگر نمی تواند به مقاصد صاحب فکر راه برد و سويه های درست را از سويه های شخصی تر نظرات او وارسد اما در سطح عالی تر بحث که با مراتب سلوک فکری سروکار دارد حتما به نقد ما از آرای يک انديشه ورز کمک می کند گرچه به عنوان تنها مناط اعتبار يا بی اعتباری سخن او البته کافی نيست.

بنابرين من وقتی می خوانم که :"هر قانون حقوقی و اخلاقی، به فرجام، قانونی برای تن است"، با پذيرش آن مشکلی ندارم. هر صاحب انديشه ای حق دارد جهان را از يک منظر خاص و فقط همان منظر بنگرد. يکی همه چيز را به نظم و هماهنگی تحويل می کند ديگری از تضاد و منافست سخن می گويد. يکی مالکيت را در همه اطوار بشری اصل می بيند ديگری قدرت را. صورت ساده ای از آن همان دعوای هميشگی معلم های مدرسه است که هر يک وقتی به کلاس وارد می شوند روز نخست از اهميت رشته خود و بسا نقش بنيادين آن می گويند. يکی رياضی را مادر علوم می بيند ديگری زبان را آن يکی تاريخ يا جغرافيا را و از اين دست. همه هم به نحوی راست می گويند چون از منظر آنها قصه همين است. از منظر يک ستاره شناس چيزی جز ستاره وجود ندارد از منظر يک اديب چيزی جز کلمه. اهل شريعت نيز همه چيز را از منظر اخلاق و معنويت تعريف شده خاص خود می بينند.

ماديت و معنويت در هم تنيده اند
اينها همه در کنار هم ممکن اند . پس می توان اصحاب نظری را هم يافت که همه تاريخ معنويت بشر را تنانه ارزيابی کنند. باکی نيست چه ما از تن جدايی نداريم. خوب است که يکبار هم تاريخ از اين منظر نگريسته شود. اما نگريستن غير از جداسازی و اصرار به طرد سويه های ديگر مساله است. ما از سالها پيش اين دعوا را پايان يافته می پنداشتيم که ماديت و معنويت با هم رابطه جدانشدنی دارند. اما ظاهرا اين دعوا پايان نيافته و هنوز کسانی هستند که در مقابل آنان که می گويند همه چيز معنويت است اصرار دارند همه چيز را به ماديت تحويل کنند. شايد هم اين اصرار از اصرار طرف مقابل مايه می گيرد که سعی بيهوده می کند تا نقش ماديت را ناديده بگيرد. اما در اين سو هم اصرار همان قدر بيهوده است. ماديت و معنويت در هم تنيده اند. از اين رو من در اين بيان که :"شريعت، قانون روح نيست. اعمال اقتدار قدسانی بر تن است و بس." هيچ معنای محصلی نمی يابم خاصه با آن تاکيد بر همين است و بس.



به همين ترتيب، وقتی کاتب می گويد که :" ذهنيت سنتی ما جسم‌ستيز است. دوگانه روح / جسم در همان پايگان ارزشی است که خير / شر، پاکی / پليدی، روشنی / تاريکی و سرانجام خدا / شيطان. و بر همين تراز و ترازو، هيچ جامعه و انسانی نمی‌تواند به هيچ يک از ارزش‌های تجدد دست يابد، مگر آن‌که از اين دوگانه فرابگذرد." گرچه من با کليات مساله موافقم اما فکر نمی کنم که راه حل او ممکن يا مفيد باشد وقتی می افزايد:"انسان‌گرايی با سراسر منظومه ارزشی‌اش و اخلاق و سياست و اقتصادش مبتنی بر رهايی از انديشه گناه و فراکشيدن و ستايش تن آدمی است." من در اين تحليل که با نوعی توصيه همراه است يک خطای روش شناختی می بينم. او می کوشد بين دوگانه ها سوی ديگری را جز آنچه معمول می يابد اختيار کند و مثلا به جای معنويت بر ماديت و تن تکيه کند. اما حل ستيز با جسم از راه ستيز با روح يا بی اعتنايی به آن يا کاستن از اهميت آن بی معناست. بايد برای حل اين دوگانگی بر يگانگی و ديالکتيک آندو تکيه کرد نه آنکه با قهر و جبر و راندن يکی از دوگانه ها ستيزی تازه آفريد.

بدن کشف تازه ای نيست
در تاريخ طرفه ها و نوادر و عجايب بسيارند. مرد تاريخ پژوه می بايد از در افتادن به لغزشگاههايی که حاصل انديشه هايی است که از تحقيق برنيامده و تخيل يا آرزو يا تحليل نظری بر پايه استقرای ناقص است پرهيز کند. اينکه گفته اند زيرآسمان کبود چيز تازه يافت نمی شود بيشتر از همه جا در تاريخ و در مطالعات و اشارات و احکام تاريخی درست است. و کدام سخن است که در آن تاريخ نباشد؟ ( کمی هم اغراق به شيوه دوستان!) چه بسيار واقعه ها و داستان ها که تازه به نظر می رسند اما اگر تاريخ را واکاوی کنيم نمونه های پيشينی آن را باز خواهيم شناخت. من براستی درنمی يابم که چرا "بدن، کشف انديشه مدرن است." به تاريخ که نگاه می کنم می بينم اين بدن که از آن سخن می رود و کشف مدرنيسم و در واقع کشف غربی دوران جديد پنداشته می شود، ريشه در نوع نگاه يونانی و رومی دارد. نه تنها اسطوره های يونانی و رومی بلکه حتی موزه های اروپايی شاهد اين مدعاست. پيکره تراشی و نقاشی و آيين لباس و فرهنگ پوشش از قديم در مهد تمدن جديد به درجات مختلف نشان از درک تنانه غربی دارد از زندگی و زن و مرد.

اما ماجرا فقط به يونان و روم ختم نمی شود. هند و چين هم سهم خود را دارند. هند بويژه ادبيات بزرگی در کامجويی دارد و نگاهی بسيار بشری به آدم خاکی و تن او. به ما هم بسيار نزديک است. تمام ادبيات کامجويانه ما ايرانی ها از تمدن بزرگ هند وام گرفته شده يا زير تاثير آن بوده است. کامه های هندی تنها در ادبيات، مثلا کامه سوترا، هم باقی نمانده و مانند تمدن غربی صور عينی بسياری از خود بجا گذارده است. کافی است کسی به پيکره های اروتيک معبد خاجوراهو Khajuraho نظر کند.

حکمت تنانه ايرانی
در خود فرهنگ ايرانی هم عهد کشف بدن دست کم به دوران شادخواری های پهلوانان می رسد. نگاهی به فرهنگ بزم و نشاط و عشق و زن و پهلوانی در شاهنامه در تصديق اجمالی اين مدعا کافی است و قصه هم فقط قصه زن نيست. بدن زن و مرد ندارد. از گرفت و گيرها در فرهنگ امروزه روز خود اگر بگذريم نگاه به بدن زن و مرد در فرهنگ ايرانی نگاهی بشری، زنده و معتبر است. حرف من ستايش از فرهنگ باستانی ايران نيست؛ در فرهنگ پس از اسلام هم اين نگاه زنده آدمی وار به بدن تا قرنها زنده است. از رودکی تا فردوسی و خيام و سعدی همه پس از اسلام زيسته اند. آنها همه نمودار نگاهی به بدن اند که گرچه از آن غربی و هندی در دو سوی تمدنی شان متفاوت است اما هنوز نگاهی انسانی است و زمينی. تا مولانا و حافظ هم می توان اين حکمت تنانه و شاد ايرانی را در نگاه به زن نشان داد.

بحث زن ايرانی و شرقی البته بحث فقط تن هم نيست. زن جادوی فرهنگ ماست و غزل ما در تاريخ بلند خود اين را شهادت می دهد. هزار و يکشب نيز. جلال ستاری يکی از معدود کسانی است که در ميان ما به اين موضوع انديشه کرده است و در دو کتاب افسون شهرزاد و سيمای زن در فرهنگ ايران ژرفاهای بکری از جادوی زن را کاويده است. همان طور که او از اين و آن نقل و اشارات می آورد بسا محدوديت ها بر زنان از برای مهار اين جادو تحميل شده است. خوب يا بد اين محدوديت ها از چشم امروز ما ديده می شود که آدم عصر جادو نيستيم. اين داوری امروز است و برای هم امروز معتبر تواند بود نه ارزيابی تاريخ. براستی برای آدم امروز و حوای امروز است که جاری ساختن نگاه و فرمان و عرف پيشينيان بار تحميل همراه دارد و گرنه مسلم نيست که برای پدران و مادران ما هم همين بار را با خود برمی داشته است.

البته تفاوتی هست ميان درک غربی ها يا همان مدرن ها از بدن و درک شرقی و ايرانی و اسلامی. بنابرين شايد بتوان جمله کتابچه را چنين بازنويسی کرد که درک متفاوت بدن در جامعه غربی کشف تازه ای برای انسان ايرانی بوده و هست از نيمه قرن نوزدهم تا امروز. اما اين ايرانی همان نيست که در تاريخ بوده است و حکم ما پس نمی تواند تا اعماق تاريخ او را دربگيرد.

من در عين حال سنجيده ترين بخش سخن او را در باره موقع بدن در تمدن نو اين می دانم که اشاره می کند به اينکه اگر آگاهی جديد به نقش بدن نبود:" نه پزشکی مدرن وجود داشت، نه علم تجربی". به نظرم مداقه در همين رابطه می تواند کليد فهم تغييرات تازه در نگاه به بدن باشد.

اما هر نتيجه ای از اين مداقه بدست آيد يک چيز مسلم است: جنسيت به تنهايی و در فيزيک خود امری بشری و از طراز انسانی نيست. متافيزيک جنسيت است که بدن را زيبا و خواستنی می نماياند و به جنسيت و آميزش معنا می دهد. عشق از جمله جستجوی اين متافيزيک است؛ ميل وصال به معشوقی است که متافيزيک آميزش با او کمال می يابد نه هر زنی يا مردی.

حقوق کدام بشر؟
من سر آن ندارم که با همه احکام کاتب عزيز چالش کنم اما بازخوانی اين بخش از آرای او را به خواننده توصيه می کنم:"عقيده‌ای که انسان را به مسلخ بفرستد و خود را به عالم ماورای او وابسته بداند، به واقع توهم دردناکی است که نمی‌توان با آن زيست. انديشه مدرن، خم‌شدن در برابر عظمت زندگی انسان است و زندگی انسان چيست اگر نفس نکشد، درد بکشد، رنج ببرد و به ناآرامی جان بسپرد؟ ستيز عليه اشکال گوناگون خشونت، احترام به زندگی مادی انسان است و نه زندگی «معنوی» او، و هيچ دين و مذهبی منطقاً نمی‌توانست خاستگاه انديشه خشونت‌ستيزی باشد. بدين سبب است که هرچه تجدد پيشتر می‌رود فلسفه ماترياليسم قوت بيشتری می‌يابد. مبارزه با خشونت و تلاش برای تحقق حقوق بشر، بدون باور به نوعی ماترياليسم فلسفی امکان‌پذير نيست."

براستی کاتب کتابچه می تواند فقط با نگاهی به تاريخ شوروی يکبار ديگر همين حرف ها را با همين قاطعيت بگويد؟ حتی نه در شوروی استالين بلکه در اروپای نازی و فاشيست. و حتی نه در تاريخ دورتر از دسترس نسل امروز بلکه در همين وقايع سالهای اخير در نسل کشی صرب ها و وقايع عراق. يا در سکوت و رضايت و انفعال غرب مدرن در برابر خشونت هر روزه و بيرحمانه ای که با فلسطينی ها می شود. آيا حقوق بشر را ما با دين و عرف های فرهنگ خود به خطر انداخته ايم يا اسرائيل با تروريسم دولتی و آشکارش؟ قصه حقوق بشر آنقدر سياسی است که به کار هيچ بحث جدی نمی آيد. بايد آن را به همان سازمانهای غربی وانهاد تا در عربستان و کشورهای دوست از آن چشم بپوشند و در ايران و کشورهايی که به هر دليل سرکشی می کنند آن را بهانه فشار و گرفتن امتياز کنند. عراق صدام حسين تنها به واهمه تهديد بايد زير و رو شود اما اسرائيل روز روشن به ترور دست بزند و حمايت ببيند.

خشونت مساله ای جهانی است نه اسلامی
در ميان احکام کاتب، خطاهای بزرگ هست از جمله بازگرداندن همه خطاها و خشونت هايی که به زن روا داشته می شود به اسلام و ناديده گرفتن نقش بزرگ انسانی عرفان وقتی مدعی می شود که :"تاريخ عرفان، چه انديشه و چه سازمان‌ها و کارنامه‌اش هيچ نسبتی با انسان‌گرايی ندارد." او در اين جا يک واقعيت ساده را در نظر نگرفته است و آن اينکه خشونت به زن و مرد، مثلا در مورد بردگان فرض کنيد، يک ماجرای جهانی بوده و هست و در چارچوب يک دين قابل تفسير نيست. خطای مهلک ديگر مشخصات جوامع پدرسالار را به پای نقص دين و عرفان شماردن است. نه ساحت عرفان و عرفا از خشونت هايی که کاتب برشمرده مبراست و نه اسلام و مسلمانان از ملامت بر سر اين يا آن کرده و هنجار عادت شده خويش برکنار ومصون اند اما همه سخن اين است که اگر ملامتی هست و گناهی منحصر به اسلام و عرفان نيست.

اين بی انصافی و کژبينی است که در عالم پدرسالاران که در آن ترک و تاجيک و ايرانی و رومی و مغول و چينی و البته ژرمن و آنگلوساکسون همه بر يک نهج می رفته اند تنها اسلام و عرفان را نشان بگيريم. خشونت خشونت است و شرقی و غربی و دينی و غير دينی و مدرن و غير مدرن و عرفانی و ماترياليستی ندارد. جنايت هايی که استالين کرده است همانقدر جنايت است که آنچه استعمارگران اروپايی با بوميان آفريقا و آسيا کرده اند. نمی توان يکطرفه به قاضی رفت و اسلام و عرفان را به دادگاه برد و باقی را صلاحکار وانمود. از اين سو همه عيب ديد و از آنسو همه حسن.

کار ما شناخت واقعيت است و در آن به هيچ کس از مدرن و غير مدرن البته بدهکار نيستيم. مرد پژوهنده را کار با نمونه و آزمون است و تحليل. جای هر واقعه را بايد شناخت و آن را در جای خويش نشاند. اما نديدن امر عام و حکم کردن بر اساس اشتباه گرفتن خاص و عام هيچ با پژوهش راست نمی آيد و جز رهزنی نخواهد کرد. خشونت امری عام و جهانی است و خاص اسلام و يهود يا عرفان و انديشه و رفتار دينی نيست. اگر در چاره گری خشونت دينی انديشه می کنيم نمی توانيم از خشونت جهانی و دلايل آن غفلت کنيم.

فقها بر خلاف شرع
کاتب کتابچه به گونه ای از تسلط فقيهان حرف می زند که آدم فکر می کند اين فقيهان اند که تاروپود زندگی اجتماعی ما را بافته اند و ما در توری از فقه و توصيه های فقها زندگی می کنيم و ازآن راه برونشدی نيست جز شورش بر سازندگان اين دام. اما من ماجرا را طور ديگری می بينم. فقها چنان اقتداری را که در دوره معينی از تاريخ يک کشور معين مثل ايران بدست آورده اند پيش تر جز در برهک ها و شهرک هايی در جامه محتسب و امام شهر و قاضی القضات نظامی سياسی اينجا و آنجا نداشته اند. حتی وقتی هم که اقتدار داشته اند از پشتوانه سياسی خليفه ای شاهی وزيری برخوردار بوده اند.

اقتدار اصلی تا آنجا که من می توانم بفهمم با عرف اجتماعی است که فقيه هم معمولا آن را امضا کرده يا انحراف آن را از شريعت ناديده گرفته است. فقيهان دوره غزنوی اياز محمود را می ديدند و دم بر نمی آوردند و فقيهان عصر قجری مليجک را. حتی در دوره کشف حجاب رضاشاهی هم بسياری از فقها ساکت ماندند. در همين امروز ايران هم که از قضا آن اقتدار فقيهانی ظاهرا در اوج است مردمان در خلوت راه خود می روند و همان فقيهان يا فرزندان و خويشان ايشان هم در خلوت از قانون های عرف اجتماعی و تربيت روزگار و پسند عمومی پيروی می کنند.

نمونه عالی سازگاری فقها با عرف همان توضيح المسائل هاست. اين کتاب ها آينه جامعه ای است که فقه در آن به تمشيت امور می پردازد. از اين رو حتی انحراف جنسی مانند وطی حيوانات هم درآن جای خود را دارد. کلاه شرعی هايی که فقها برای تبرئه کردن اعمال شبهه ناک مومنان ساخته اند هم نمونه ديگر اين سازگاری هاست. واقعيت آن است که هيچ فقيهی نمی تواند در برابر عرف بايستد گرچه آن عرف حتی از نص کتاب هم انحراف يافته باشد چه رسد به سنت و احاديث. مثال عمومی آن شير دادن کودک است که عرف مادران امروز يا ندادن شير است تا زيبايی اندام حفظ شود يا کوتاه کردن دوره شيردهی است يا استفاده از مواد جانشين است مثل شير خشک. حال آنکه نص اصولا دو سال را مقرر می دارد. در عوالم حرام و حلال های سفت و سخت هم ديديم که فقيهان چگونه با مساله ربا کنار آمدند چون بانک اسلامی هم بدون آن امورش نمی گشت. حتی در بحث زنان هم آنها ناچار به اختلاط زن و مرد در کار و دانشگاه تن دادند. در مسائل سياسی هم که بحث تشخيص مصلحت اصولا مانعی بر سر راه حکومت فقها برای خلاف شرع رفتار کردن نمی شناسد. بنابرين وقتی صحبت از اقتدار فقيهان می شود بايد بپرسيم کدام اقتدار؟ آيا فقيه واقعا آن اقتداری را که ما تصور می کنيم داراست يا ماجرا چيز ديگری است.

عيب نظريه های کلی آن است که وقتی آنها را به قيد زمان و مکان می سنجی چيزی از آن باقی نمی ماند. کاتب ما طوری سخن می گويد که اگر تسلط فقها برداشته شود همه کاری مجاز می شود و خاصه آزادی تن رواج می يابد. اما در همين جامعه 40 هزار نفری ايرانيان انگليس که فقيهی بر آن اعمال اقتدار نمی کند و جامعه هم جامعه ای مدرن و ليبرال است چند زن از آن آزادی تن که او از زنان انتظار می برد بهره می برند؟ اينجا فقه و اقتدار فقيه مانع است يا باز همان عرف های خانواده و جامعه ايرانی؟

مکر زنان عظيم است
اينهمه گفتم و هنوز گويا به مدعای اصلی بحث که زن است در فرهنگ ما نرسيده ام. اين ازآن است که در فهم زن و موقع او همه آنچه گفتم و در چگونگی آن با کاتب کتابچه درآويختم سهمی دارد. پيش از واکاوی همه اين آميختگی ها نمی توان چراغی افروخت که به اين بحث روشنی افکند. اما پايان کلام را که سخت دراز شد تنها اشاره می کنم که آنچه او از آغاز و انگيزه هزار و يکشب نقل می کند يعنی داستان شهرباز و شاه زمان براستی خود حکايتی است از آزادی زن در تن خواهی اگر آن را با اين پرسش بخوانيم که عيش و خوشگذرانی زنان کهن چگونه بوده است. او می گويد که آن زنان کشته و طعمه سگان شدند من می گويم بسياری از آنها هم با درک همه خطرها در جامعه مردسالار باز کار خود کردند و کس ندانست. زنان در جامعه ای که با آنها سر ستيز داشت نمردند و چون انسان زندگی کردند اما سالها زندگی مخفی آنها را حيله گر و مکر ايشان را به گفته قرآن عظيم ساخت. اين مکر پوشش حيات جنسی آنها بود. چيزی که نوعی ازآن را در جامعه امروز ايران می بينيم. جامعه ای که از اين نگاه بسيار خلق و خوی زنانه يافته است. اين سخن البته بحث دراز ديگری است.

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

ساده ترين (و ساده انگارانه ترين) راه براي رد حرفي كه دوستش نداريم اين است كه بگوييم تو چون مذهبي هستي برايت سخت است باورهاي خود را از دست بدهي و براي همين سيستم امتناع ات به كار مي افتد يا شروع مي كني به سفسطه يا بافتن تفسيرهاي جديد (نگاه كنيد به چند نظر بالا). ساده انگاري اين طرز فكر در اين است كه به راحتي عليه خودش مي تواند به كار برود. بي مذهبي هم نوعي مذهب است و از دست دادن باورها از هر نوع كه باشند (از جمله باورهاي غير ديني يا ضد ديني) مشكل. خوش به حال كساني كه مي توانند باورهاي خود را به صورت اصولي به نقد بگيرند و ساده انگارانه و بدون تفكر انتقادي از يك باور (ديني يا غير ديني) به باور ديگر (غير ديني يا ديني) پناه نبرند.

Posted by: عليرضا at March 29, 2004 8:00 PM



اصولا براي يك انسان مذهبي كه در محيطي مذهبي رشد كرده و از ابتدا تحت تاثير القائات و تربيت هاي مذهبي بوده و البته از منافع آن بهره برده بسيار سخت است كه از باورها و اعتقادات خود دست بشويد ولو كه خلاف اصول ابتدايي انساني و عقلي باشد . معمولا اينگونه افراد سعي در توجيه و تفسير متفاوت باورهاي ديني خود مي كنند تا به گونه اي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب نمونه اش نگاه كنيد به مطهري و شريعتي و امثا اينها ...
ايگونه افراد وقتي از دين دفاع مي كنند در حقيقت از خودشان و هويتشان دفاع مي كنند و در دفاع از دين در حقيقت خود را اثبات مي كنند. و حقيقت جويي در بين اين انسانها بيشتر ژستي است كه براي ارضاي خود و تظاهر
مي گيرند . و معمولا وقتي در موضع ضعف قرار مي گيرند از هيچ تحريف و توهين و حرمت شكني رو گردان نيستند بلكه انگيزه كافي نيز براي چنين كارهايي دارند. كاش انسانها جسارت دانستن داشتن و به جاي انكه حق را بيرحمانه در پاي دلبستگي ها و تعلقات خود قرباني كنند خود را به حقيقت و راستي تسليم مي كردند .

Posted by: NiMa at March 28, 2004 7:29 PM



سلام سال نو خجسته باد.
مطلب جالبي بود

Posted by: binesh at March 28, 2004 10:51 AM



خرس مهربان عزيز،
حلقه مادران داغدار فلسطينی نيست. اسرائيلی و فلسطينی است. يعنی مادران داغديده دو طرف بمب گذار و قربانی با هم جمع شده اند تا از صلح دفاع کنند و توجه سياستمداران تندرو هر دو طرف را به اين نکته جلب کنند که قربانی اصلی سياست های آنها خانواده ها هستند چه فلسطينی و چه اسرائيلی. اين فکر مترقی ترين و انسانی ترين فکر و فعاليت در يک جامعه پر تنش است. نيست؟

سيبستان

Posted by: sibestan at March 27, 2004 12:15 AM



سلام دوست عزيز . انچه شما از ان دفاع مي كنيد ظاهرا قابل دفاع نيست. يك لينك هم گذاشته بودين پائين صفحه در مورد حلقه مادران داغدار فكر كردم مربوط به مادران خودمان هستم رفتم ديدم مربوط به مادران فلسطيني هست .

Posted by: khers mehrban at March 26, 2004 9:39 PM



با سلام.
به گمانم، مشکل شما "امتناع" است! و البته طبيعی ست: هر گاه بر روی باورهای قطورمان شلاق سنجش بزنند، امتناع خود بخود به کار می افتد.
شاد باشيد و نوروز مبارک.

Posted by: مجيد زهری at March 24, 2004 6:13 PM


 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست