قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




February 24, 2004  
تاجيکستان پاره ناشناخته تن ايران  
 
نمايش که تمام شد از من پرسيدند که چرا تاجيکستان. چيزهايی گفتم که درست يادم نيست. بايد چيزی از عشق گفته باشم و پيوند ديرين سرزمين های ايرانی و تاريخ مشترک از زرتشت خوارزم و آناهيتای جيحون تا ميثره و تا سياوشان پنجکنت و چه و چه ها. اما بايد می گفتم آخر من حرف هايم را در فيلم زده ام. بخاطر همه آنچه که در فيلم ديديد."آيتی بهتر از اين می خواهيد؟" آنهمه رنگ و نور و صداهای جادويی و صميميت و مردمی که نمی دانند چه گنجی هستند. گنج های روان در کوچه و کوچه باغ و سيبستان. tajik landscape web.jpg
و تاجيکستان چه طبيعتی داشت. وقتی از کنار نارک می گذشتم و آن هيبت کوه و آراميدن ده-شهر بر دامنه آن، ياد کرمانشاه افتادم و سينه صخره هايی که به طاق بستان می انجامد و کتيبه داريوش. اما آن زمان ها که از جاده کرمانشاه به سنندج زيبا گذر می کردم هنوز شايد آماده نبودم اما در تاجيکستان در کنار نارک فهميدم که چرا انسان طبيعی که در دل روستا و طبيعت می زيد و دستش به کار است و دلش با يار چنين در برابر آب و کوه و آسمان خاشع است. من در تاجيکستان به مذهب آب و صخره و نور نزديک شدم. چقدر از آن را در فيلم خود آورده باشم نمی دانم. اما می دانم که چيزی در آن بجا مانده بود که اينجا از بيگانه و آشنا و از ايرانی و غربی با آن غوطه خوردند. سبک تر قدم زنان از درگاه بيرون شدند. شايد سيگاری روشن کردند زير آسمان ابری و سرد لندن و به جاهای دور فکر کردند. fig seller web.jpg

تاجيکستان اگر اندکی از اين جامه فقر به در آيد فقط اندکی آنگاه خواهيد ديد که چه ثروتمند است. هر کوهسارش از روستاها و مردمی نشان دارد که زبان های باستانی ما و آداب پدران ما را زنده نگه داشته اند. هر که می خواهد خراسان قديم را بشناسد بايد به تاجيکستان جديد سفر کرده باشد ورنه هيچ نمی داند. استاد بزرگ بهار در سبک شناسی اش آنقدر حکم ها کرده بر تاريخی بودن يک کاربرد زبانی که اگر به تاجيکستان رفته بود شرمنده می شد از خطاهای خود. عالمان مردم شناسی نيز بسا خطاها کرده اند در تعيين حوزه و حدود نفوذ قصه ها و افسانه ها که اگر تاجيکستان را می شناختند و مردم تاجيک را دست حسرت و ندامت می گزيدند. بی اغراق هيچ حکمی در باره تاريخ و فرهنگ و زبان و آداب و دين ايرانی بی شناخت تاجيکستان جايز نيست و کامل نيست. من تنها کوشيدم به بخش کوچکی از آنچه در موسيقی آشنای آن می شنيدم بپردازم. من در فلک نسبت ها می بينم با موسيقی مقامی خراسان و تربت جام. من دولتمند را خراسانی فرهيخته ای می يابم که موسيقی پدران ما را با شعر بزرگان ما پيوند زده است. فرهيخته ای که موسيقی خوانده و تحقيق می داند. ورنه او صورتی ديگر از همان دوتار نوازان عامی و امی خراسانی است. من به جستجوی تاجيکستان رفتم اما ايران را يافتم. ايرانی را که ما همه در آشوب شهرنشينی آشفته و هرزه مان گم کرده ايم. تاجيکان که در برابر فشار روس ها بسيار چيزها را از فرهنگ خود حفظ کردند و در عين حال از همان ها بسی آموختند و به خود افزودند نکته های باريک برای آموختن به ما دارند. چرخ و فلک نگاهی است به آنچه خود داريم. من اگر فيلم ساختم فقط برای ثبت کردن چيزهايی بود که آموخته بودم. می توانستم کتاب بنويسم يا مقاله منتشر کنم. اما برای گفتگو با جهان امروز و حتی ايرانيان با کدام زبان حرف بزنم که همگان دريابند جز با زبان موسيقی؟ charkh web.jpg
و البته رقص. اين هم زبانی جهانی است. من به اين می نازم که در ميان تاجيکان رقص چنين محبوب است و همگانی. رقص تابوی فرهنگ ايران امروز است اما اين تابو در تاجيکستان رنگ می بازد. اين رقصی است که ريشه های شگفت دارد. نشان از هند و چين و بهرام و نظامی و رودکی و دربارهای ايران و عرفان ايران دارد. من تنها بر اين يک نکته تاکيد کرده ام که اين رقص تا چه حد دارای معانی و جوانب صوفيانه است. و در آن چرخ زدن را نشان کرده ام که يکی از پر معناترين حرکت های رقص و پايکوبی و دست افشانی در ايران است. از زورخانه تا سماع خانقاهيان و از ميترای عيار باستانی تا مولوی يک-رگم-هشيار- نيست بلخی قونوی. می گويند فيلم تو زيباست و حديث اشتياق اما شماری می افزايند که البته سخت دراز است. می گويم اين قصه با همه درازی هنوز ناتمام است ناتمام از آن رو که بی پايان است. هر اثری برای من اثر آخرين است. لاجرم بايد در آن گونه ای حرف زده باشم که انگار ديگر هيچ گاه حرف نخواهم زد. شايد من ديگر نتوانم فيلمی بسازم. چرا نبايد همه آنچه را که می توانم گفت بگويم؟ وقتی حرفم تمام شد نقطه پايان می گذارم و بازمی گردم اندازه می گيرم. من به ميزانی که حرف دارم اندازه را تعيين می کنم نه بر عکس. حالا فيلم 89 دقيقه و اندکی بيش است. می توانست کمتر از اين باشد يا بيشتر؟ jahed lola shaz web.jpg
نه هر چشمی نظر دارد. شهزاده سمرقندی روايتگر فيلم، لاله تالس آهنگساز، پرويز جاهد مشاور کارگردانی در پشت صحنه گفتگو با تالس در باره دولتمند خال. محل گفتگو استوديوی نقاشی همسر لاله خانم بود که نقاش زن و فولکلور و موسيقی است. عکس های ديگر از بالا: چشم اندازی از راه نارک به دوشنبه پس از گذر از گردنه، پسرک انجير فروش در جاده، رقص در سنت توی (ختنه سوران) در کولاب.
نقل هيچ يک از عکس ها قبل از اجازه کتبی مجاز نيست. اين هم گزارش نمايش چرخ و فلک در لندن.
 
پيوند  
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
February 22, 2004  
حلقه فرخنده  
 

خبر رسيد که داوران گزينش بهترين وبلاگ ها کار خود به انجام رسانده اند و در ميان وبلاگ های خوب فارسی جايی هم برای حلقه ملکوت در نظر گرفته اند و صاحب ارض مجازی ملکوت را نواخته اند. چه بهتر از اين!


کاش فل سفه هم در حلقه ملکوت بود. خوابگرد هم و چند وبلاگ خوب ديگر هم.


 البته هر انتخابی جهتی و هدفی دارد که در بيانيه داوران بازتاب می يابد و گرنه انتخاب شماری از وبلاگ ها به معنای بی اعتنايی به بی شمار وبلاگ های ديگری که انتخاب نشده اند نيست. من خود خواننده وبلاگ هايی هستم که در فهرست نامزدهای 19 گانه هم نيست. اما به هر روی من به انتخاب داوران ارج می نهم و طبعا از اينکه حلقه فرخنده ملکوت را قدر شناخته و بر صدر نشانده اند شادمانم.


 هر که می نويسد برای خواننده ای می نويسد. من خوشحالم که خوانندگان ما کسانی اند که نثر فارسی را جدی می گيرند.


اين هم متن بيانيه داوران: - هيئت داوران، به منظور تشويق وبلاگ‌های غيرمتنی، و استفاده از كميك استريپ كارتون با توجه به فضای وبلاگستان فارسی، تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به نگارنده «بن‌بست» - هيئت داوران، به جهت تلاش برای يافتن و ارائه معيارهای مناسب فارسی‌نويسی، و به طور خاص در فضای مجازی وبلاگ‌ها تنديس ويژه خود را به نويسنده وبلاگ شاخص در اين زمينه يعنی «زبان فارسی در دنيای ارتباطات» اهدا می‌كند. - هيئت داوران، به جهت داشتن لحن و ادبيات ويژه در روزنگاری مستمر و دلنشين و نيز جدی گرفتن وبلاگ و داشتن سايت و آدرس مستقل، و نيز تعامل فعال با خوانندگان وبلاگ، تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به نويسنده وبلاگ «كارپه ديم»(آيدا) - هيئت داوران به جهت تلاش غيرانتفاعی و عمومی و پديد آوردن يك ابزار مناسب برای ساخت وبلاگ و مديريت محتوا تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به نويسنده برنامه «اسپ سوار» - هيئت داوران، به دليل محتوای آموزش و كاربردی علوم كامپيوتر و تلاش برای حضور فعال‌تر معلولين در فضای وبلاگ‌ها و تعريف قابليت جديدی برای اين رسانه درخدمت افراد كم‌توان و استفاده آموزش خوب از اين رسانه، تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به وبلاگ «مژده» - هيئت داوران، به جهت ايجاد يك حلقه با گرايشات متنوع و مشابه يك جامعه واقعی از نويسندگان مختلف با پراكندگی جغرافيايی و نيز حضور افراد فرهيخته با نثر درست و تاكيد بر تشكيل حلقه مجازی روی وب هم از نقطه نظر اجرا و هم كل مجموعه و همچنين داشتن وبلاگ‌های گروهی در دل اين مجموعه، به اتفاق آرا و با بيشترين امتياز، تنديس ويژه خود را اهدا می‌كند به گرداننده «حلقه ملكوت» نقل از: وبلاگهای برتر فارسی

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
February 14, 2004  
آخرين عشق پيکاسو  
 
ژاکلين(Jacqueline Roque) آخرين عشق پيکاسو بود. او 27 ساله بود که با پيکاسوی 72 ساله آشنا شد. و چنان منبع الهامی برای پيکاسو شد که محصول آن در 20 سال آشنايی 400 تابلو بود. يعنی تقريبا هر ماه دو تابلو. شنيدم از امروز نمايشگاهی در پاريس اين تابلوهای عاشقانه را به نمايش گذاشته است. حيفم آمد از اين خبر بگذرم. مگر هر چند سال از اين جور اتفاقات می افتد؟ Jacqueline Roque (Picasso).jpg
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
February 13, 2004  
اروپای لعنتی  
 
نوزده نفر صدف جمع کن در ساحل بريتانيا کشته شدند. آب بالا آمد و همه را برد. کور نبودند. شب بود. سرعت بالا آمدن آب زياد بود. آنها می خواستند در فاصله جزر و مد هرچه بيشتر از عمق ساحل صدف جمع کنند. آنها چينی بودند. همگی پناهجو يا مقيمان غيرقانونی. می دانيد چقدر برای اين کار وحشتناک که از شب تا سپيده صبح در کنار دريا و در دل زمستان و در معرض بادهای استخوان ترکان انجام می دادند پول می گرفتند؟ کمتر از ساعتی يک پوند! و لابد حدس می زنيد که خوراک صدف که معمولا در گرانترين رستورانها عرضه می شود قيمتش چقدر است.

مطبوعات تازه انگار متوجه شده اند. شروع کرده اند به سرو صدا کردن. امروز ايونينگ استانداردEvening Standard روزنامه پرخواننده عصر با تيتر درشت نوشته است: بردگی 2004. می گويد دستمزد کار برای مهاجران بدبختی که مجبور به هر کاری برای نان در آوردن باشند تا 10 پنس در روز هم پايين می آيد! باورم نمی شود. اما هر چه باشد بر خلاف تظاهر يا تجاهلی که می شود مساله کار قاچاق و سياه با قيمتهايی فوق تصور پايين مساله ای نيست که با مرگ اين بينوايان چينی آشکار شده باشد.

هزاران مهاجر سرگردان و بی هنر و بی کار منبع درآمدهای کلانی برای کسانی هستند که بتوانند از اين لشکر بیکاران کار بکشند. اگر در ايران کارفرمايان از افغانهای مهاجر کار ارزان می کشند اينجا کارگر ارزان يا برده ارزان منحصر به يک قوم و نژاد نيست. از ايرانی و چينی و تاجيک و روس و آفريقايی بگير و بشمار تا صف متنوعی از انواع مردمان و زبانها که به دنبال بهشت گمشده ای راه افتاده اند و سر از جهنم مافياهای بردگی کار و سکس و قاچاق و هر کار سياه و زير زمينی درآورده اند.

اين چيزها انگار به ما مربوط نيست. هيچ کس از آن حرفی نمی زند. ما وبلاگ نويسهای خارج نشين هم بيشتر در باره ايران می نويسيم تا در باره آنچه پيرامون مان می گذرد. اروپا برای مهاجران اگر روزگاری بهشت بود امروز از انبوهی آنها به تنگ آمده است. مهاجران نمی دانند که اين اروپا اگر کار نداشته باشی به لعنت خدا هم نمی ارزد. پناهجويی و اقامت غيرقانونی زخم عجيبی بر چهره اروپاست. مهاجر گول چه می داند. مهاجری که حتی زبان نمی داند. مثل همين چينی ها. چنين مهاجری مثل برده ای است که قديم در جنگ اسير می شد. برده ای که امروز خود به پای خويش به اردوی دشمن می رود. برده ای که بردگی را چون شغل اختيار می کند.
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
February 6, 2004  
چشم مان به روی خودمان باز شده است  
 

از ماهها پيش به فکر اين روزها بودم که برای 25 سالگی انقلاب کاری بايد کرد. بيشتر دنبال فيلم بودم. يکی دو طرح در ايران و يک طرح در خارج داشتم ولی هيچ کدام به جايی که بايد نرسيد. مشغله ذهنی ام اين 25 سال بود. می خواستم آن را از طريق بررسی زندگی جوان های تا 25 سال ايرانی باز گويم. سر دلبران را از حديث ديگران بگويم. هنوز هم ايده هايم را رها نکرده ام. ولی هر وقت هم به اجرا درآمد ديگر به مناسبت 25 سالگی انقلاب نخواهد بود.

من حرف های خودم را شايد بايد زمانی ديگر بگويم. اين 25 سال عمر من و ما بوده که خوب يا بد گذشته است. انقلاب که شد من 18 سال داشتم. هرگر خود را از انقلاب طلبکار ندانسته ام. من نيز مثل بسياری ديگر صميمانه به اين انقلاب فکر می کرديم و با همه سختی ها و سختگيری هايش بر ما از مهر او دست نشستيم. يک اصل ساده را هنوز دنبال می کنيم: اگر از اين همه رنج که برديم و دل و جانی که سرمايه کرديم حاصلی به دست نکنيم از هيچ چيز ديگر هم چيزی حاصل نخواهيم کرد.

انقلاب مصادره نخواهد شد. من هنوز ايمان خود را به صميميتی که ورزيده ايم از دست نداده ام. انقلاب در اين يا آن رجل سياسی خلاصه نمی شود. انقلاب آن نيازی بود که ما از مشروطه تا 1357 در اشتياق آن می سوختيم. انقلاب حاصل کار و انديشه چند نسل انقلابی ما بود. هنوز هم بقايای آن نسلها هستند که می خواهند هر طور شده انقلاب را نجات دهند و از مصادره آن به دست اين يا آن گروه جلوگيری کنند. انقلاب از آن مردم است. به مردم باز خواهد گشت.

گفتم که حرف های خودم را شايد وقت ديگری زدم. اين روزها سخت گرفتارم. مهاجرت دايمی گاه تنه به تنه آوارگی دايمی می زند. امشب از طريق لينک سايت صبحانه به مقاله خواندنی ابراهيم نبوی رسيدم. پر گويی زياد دارد اما اگر آن را ناديده بگيريم يا حذف کنيم يکی از فشرده ترين و بهترين مطالبی است که می شود راجع به همه مسائل مهم ما گفت! من بخشی از آن را برگزيده ام که بار ديگر تاکيد کنم تا چه حد جامعه ما ويژگی های خاص خود را دارد. ويژگی هايی که نبوی بخوبی آن را ترسيم کرده است. ويژگی هايی که يا با انقلاب شکل گرفته و يا با انقلاب رو شده و برجستگی يافته است. امروز ما ديگر نمی توانيم چشم خود را به روی آنها ببنديم يا آنها را ناديده بگيريم:

چيزی به نام نظام سياسی جمهوری اسلامی وجود ندارد. قانون اساسی که نظام نوشته شده کشور ماست، از درون دچار تناقض است. با اين قانون دموکرات ترين و فاشيستی ترين حکومت را می توان اداره کرد، فقط کافی است بخش کوچکی از قانون اجرا نشود. از سوی ديگر قانون اساسی ايران حاوی چند حکومت است. در واقعيت نيز همين امر را می توان مشاهده کرد، بخشی از نيروهای درون حکومت، بسيار تندروتر از نيروهای اپوزيسيون، خواستار دگرگونی بنيادين حکومت اند، بخشی ديگر از حکومت حتی به جمهوری اسلامی حامل ولايت فقيه نيز راضی نيستند و حکومت اسلامی را می خواهند. بخشی از حکومت از نظر اقتصادی کاملا ليبرال است و بخشی ديگر طرفدار اقتصاد متمرکز است و اتفاقا در بسياری از موارد همه اين حکومتها همزمان وجود دارند. شايد به همين دليل است که تکليف جهان با کشوری با اين همه تناقض معلوم نيست. نمايندگانی در مجلس و وزير اطلاعات به نقض حقوق بشر اذعان می کنند، اما نماينده حقوق بشری که از فرنگستان به ايران رفته قانع می شود که ايران يکی از بهترين کشورهای مسلمان از نظر رعايت حقوق بشر است. اين تناقض حکومت ايران است. شايد به همين دليل است که کسی در ايران به جرم نوشتن کتابی زندانی است، اما کتابش همچنان جزو پرفروش ترين کتابهای کشور است. بخشی از حکومت رسما دشمن بخشی ديگر از حکومت است و تا حد زندانی کردن و حتی ترور و کودتا برای آن نقشه می کشد. و واقعا بخشی از نيروهای درون حکومتی خواستار جدی تغيير حکومت هستند. بخشی از نيروهای حکومتی نگاه اپوزيسيون به حکومت آينده را ارتجاعی و عقب مانده می دانند. تابوهايی مانند ولايت فقيه و دشمنی با آمريکا و اجرای بسياری از قوانين دينی، چنان محکم و سنگواره شده اند که حتی بی اعتقادی همگان به آن نيز مشکلی را حل نمی کند. و تنها باعث نفرت مردم از چيزهايی می شود که گاهی وجوشان به نفع جامعه نيز هست. شايد به همين دليل دشمنی سختی با اخلاق و آداب دينی در جامعه وجود دارد که برای آينده کشور خطرناک است.

در کشوری که اکثريت زنانش اعتقاد قلبی به حجاب ندارند و از دل مانتو و روسری دوهزار مدل لباس عجيب و غريب در می آورند، رعايت حجاب الزامی است. حتی در شهر مدينه هم رعايت حجاب الزامی نيست و مردم تنها بخاطر احترام حجاب را رعايت می کنند. در کشوری که بخش اعظم مردم آن حتی نماز هم نمی خوانند و روزه نمی گيرند، التزام عملی به ولايت فقيه که فقها هم آنرا قبول ندارند شرط است. در شهری که دهها هزار فاحشه در خيابانها کار می کنند، روابط نامشروع قانونا مجازات مرگ دارد. آيا عجيب نيست که اگر قوانين دينی و جزايی کشور بخواهد اجرا شود و حکم شرعی جاری گردد 80 درصد مردم ايران بايد مجازات شديد شوند و 90 درصد آنان دشمن خدا و پيامبر هستند؟ آيا عجيب نخواهد بود که از دل تندترين آموزش های دينی و کنترل اخلاقی دانش آموزان کشور در طول دو دهه، نسلی بی اعتنا به هر اصل اخلاقی و بی هنجار به بار آيد؟ آيا عجيب نيست که ايران به عنوان بزرگترين مبلغ دولتی ضد آمريکا ملايم ترين مسلمانان را در مقابل حکومت و فرهنگ آمريکايی در ميان همه جوامع مسلمان داشته باشد؟ آيا غريب نخواهد بود که از پس حکومت جمهوری ولايت فقيه نظامی کاملا لائيک سربرآورد؟ و آيا اينها که گفتيم نزديک نيست؟ واقعيت اين است که پوزيسيونی وجود ندارد. جمهوری اسلامی نظامی بی حساب و کتاب و بی سيستم است که نه وضعيت ديکتاتوری در آن مستقر می شود و نه هيچ وضع دموکراتيکی در آن پايدار خواهد ماند. ( از سايت ابراهيم نبوی).

ما خود را بجا می آوريم. اين تصوير ماست. چيزی شبيه مجمع العجايب. اما اشتباه است اگر فکر کنيم که اين تصوير با آمدن اين و رفتن آن عوض می شود. بسياری از اين خصوصيات فارغ از آدم ها و حکومت ها خود را بازتوليد می کنند. از منظر جامعه شناختی و نه دعواهای رايج سياسی ما ديگ در همجوشی هستيم که اداره کنندگان جامعه مان اگر کوشيدند آن را به يکی از مولفه هايش تقليل دهند و ديگران را ناديده بگيرند شکست سختی خواهند خورد. مدل چينی و غير چينی هم جواب نمی دهد. (تنها يک مدل ايرانی کارا خواهد بود.) تا همه مردم در نظر گرفته نشده باشند و دارای حرمت و حقوق نباشند هيچ روشی برای اداره اين جامعه به جايی نخواهد رسيد. 25 سال گذشته و 35 سال قبل از آن و 20 سال پيشتر آز آن شاهد است.

چشم مان به روی خودمان باز شده است. مثل آدم و حوا هستيم که تازه عريانی خود را بازشناخته ايم. ما مردمی هستيم که به نمونه نوشته نبوی خود را خوب می شناسيم. شايد برای همين است که همه مان فيلسوف شده ايم. حتی به قول آشوری روزنامه نويس هامان هم. واقعيت اين است که ما گرچه دانشگاه های ضعيف داريم و حلقه های نقد و تحليل جدی کم داريم و تيراژ کتابهامان پايين است و تربيت و آموزش را سرسری می گيريم و چه و چه و همه درست اما همه مان آنقدر ديگر رشد کرده ايم که نتوانيم از سهم خود در جامعه چشم بپوشيم. سياست بر اساس آنچه نداريم شکل نمی گيرد بر اساس آنچه هستيم حرکت می کند. اگر حرکت استبداد در ميان ما اينقدر کند و پر زحمت شده است به نمونه همين روزها و داستان مجلس و تحصن از آن است که ما با همه کاستی هامان و کژ و کوژی هامان که انکار کردنی نيست ديگر به هر چه رنگ فرمان و قلدری و ناديده گرفتن خواست ما داشته باشد تن نمی دهيم. و اين گام بزرگی به پيش است.

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست