قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 31, 2004  
شب ايران در موزه آلبرت و ويکتوريا  
 

اين بنياد ميراث ايران (Iran Heritage Foundation )هميشه برنامه های سنگين و پرخرجی را طراحی و اجرا می کند اما امشب حتی با در نظر گرفتن برنامه های پيشين معرفی فرهنگ ايران به کوشش همين بنياد واقعا يک شب استثنايی بود.

موزه با عظمت آلبرت و ويکتوريا پذيرای دست کم 5 هزار بازديد کننده بود که به بوی ايران و گذراندن ساعاتی با فرهنگ و موسيقی و رقص و سينمای ايران و ديدار با جمعی از چهره های سرشناس آن به موزه هجوم آورده بودند. حتی غذای ايرانی هم جای خود را داشت و صف طويل رستوران بسياری را برای چشيدن غذاهای ايرانی که بوی معطرشان فضای خارجی رستوران را هم پر کرده بود ناکام گذارد.

برای من البته ناکامی اصلی ديدن فيلم "ماهتاب" استاد کيارستمی بود که مرا در عقيده خود نسبت به مهارت استاد در خسته کردن تماشاچی راسخ تر کرد! تصورش را بکنيد که بيش از 20 دقيقه فيلم فقط روی تصوير لرزان ماه در آب فيکس شده باشد و آن وسط کمی هم باران و رعد و برق. فکر کنم خيلی ها روی رودربايستی نشستند. من هم حوصله تمرين می کردم. ولی از حق نگذريم صدای فيلم که مجموعه درخشانی از صدای قورباغه و سگ و خروس و در آخر پرندگان صبحگاهی بود لذت بخش بود.

اما بخش کم نظير بل بی نظير برنامه نمايش مد بود کار طراحان ايرانی: مسعود انصاری، شيرين گيلد، مريم مهدوی، شادی پرند و لعيا ترکمان. هر که اين فکر بکر را کرده بود و به اجرا درآورده بود نبض زمانه دستش بوده است. من کمی فيلم گرفتم و بسياری عکس. اينجا چشمان شما را به اين نمايش مد مهمان می کنم گرچه اندکی از بسيار است. با اجازه شما نقل اين عکس ها بدون کسب اجازه کتبی ممنوع است! لينک دادن البته آزاد:

DSC00576.JPG

 DSC00568.JPG

DSC00578.JPG

 DSC00530.JPG

 DSC00537.JPG
در بخش ديگری از برنامه که در ميان يکی از تالارهای موزه اجرا شد خانمی به زيبايی چرخ صوفيانه ای با موسيقی گمانم شهرام ناظری می زد. رقص دلفريبی بود. خاصه برای من که چند سالی است کشف کرده ام چرخ زدن در رقص صوفيانه منشا تاجيکی دارد و آن را در فيلم مستند چرخ و فلک هم پرورانده ام. ولی گمانم رقصنده چرخنده ما بدون اطلاع از اين منشا از کار دراويش چرخنده مولويه تقليد می کرد و کارش هم بسيار خوب بود. او آنقدر به دور خود چرخ زد که به دوستان گفتم اين خانم رکورد چرخ زدن را شکسته است. بعد که با او صحبتی دست داد دريافتم که رقص تنها هنر او نيست. لعيا ترکمان يکی از همان طراحان لباس در نمايش مد بود: DSC00596.JPG


 DSC00603.JPG

 
پيوند  
نقد و نظر 32
چاپ کن
بفرست  
January 25, 2004  
چگونه يک نامه تهديد به قتل را بخوانيم؟  
 

عباس معروفی تصوير و متن نامه ای را در وبلاگ خود گذاشته است که آن را بايد نامه تهديد به قتل شمرد. نامه ها و پيام های تهديد در فرهنگ اروپا بسيار جدی گرفته می شوند. مهم نيست که اين نامه ها جدی يا شوخی و يا حتی جعلی باشند. پليس همواره به آنها به چشم يک انحراف خطرناک از قانون می نگرد و آن را دنبال می کند. همين روزها پرونده دختر دانشجويی در جريان است که به دروغ يا شوخی به افسران امنيت فرودگاه گفته بود که حامل بمب است. قاضی می تواند اين دختر خانم را برای همين شوخی نابجا بيشتر از ده سال زندانی کند.

من فکر نمی کنم که انتشار يک متن تهديد به قتل يا حتی تهديد به ضرب و جرح بهترين کاری باشد که می توان کرد مگر آنکه پليس آن را بی اشکال دانسته باشد يا حتی انتشار آن را بدليلی لازم دانسته باشد. در مورد نامه منتشر شده مورد بحث اما گمان نمی کنم هيچ مشورتی با پليس صورت گرفته باشد. اگر گمان من درست باشد با توجه به موقعيت امنيتی معروفی که به گفته خود او الزامات معينی را در هر سفر و نقل مکان او برای پليس ايجاب می کند تا از او حفاظت شود -و قاعدتا تهديدهايی ازاين دست بايد با پليس در ميان کذاشته شود- انتشار اين نامه يک خطای فاحش است.

اولين کاری که در مورد چنين نامه هايی بايد کرد انتشار آنها نيست بلکه بررسی سنديت آنهاست. آيا نامه واقعا جدی است و توسط نويسندگانی که آن را امضا کرده اند فرستاده شده است؟ يا ممکن است کسی از دوستان سابق يا دشمنان قديمی خواسته باشد در قالب يک نيروی تهديد کننده مثل سربازان غيبی حرفهای خود را بزند؟

بررسی سنديت بخصوص اگر پليس انجام دهنده آن باشد کار چندان دشواری نيست. خط، نوع کاغذ، نوع پاکت، نوع انشا، محل پست شدن نامه و مسائل دقيق تری مثل انگشت نگاری و جز آن می تواند روشن کند که آنچه با آن روبروييم از کجا و توسط چه کسی نوشته و پست شده است. اگر نامه های مختلفی دريافت شده آيا مثلا خط آنها يکی است ؟ از شهر و ناحيه معينی پست شده؟ و از اين قبيل. در مورد نامه های اخيری که به مقامات اتحاديه اروپا پست می شد و به محض باز شدن می ترکيد پليس منشا آنها را بولونيا در ايتاليا تشخيص داد و تمام نامه های پست شده از آنجا را به مقصد نهادها و مقامات اتحاديه اروپا بلوکه کرد.

در نامه ای که من خواندم و تصوير آن را ديدم احتمال می دهم که فرستنده فرضی آن را از داخل آلمان و چه بسا داخل برلين پست کرده باشد. اين نامه از ايران نمی تواند پست شده باشد چون تاريخ آن علاوه بر اينکه تاريخ رايج در ايران يعنی تاريخ شمسی نيست، جديد است ( 21 ژانويه) و معروفی می گويد آن را روز 24 ژانويه دريافت کرده است يعنی سه تا 4 روز بعد از نوشته شدن نامه:

به تاريخ 21/1 /2004
جناب آقای عباس معروفی مدير خانه هنر و ادبيات هدايت برلين
با سلام. جنابعالی همان کسی نيستيد که در نشريه کيهان چاپ لندن نوشتيد در حاليکه پناهنده شده ايد خواستند شما را بفرستند ايران ولی حالا می بينيم سر از برلين جای جاکش ها در آورده ايد. اين چه نشريه ايست که از وسط پای مادرتان صادر می کنيد. مردکه احمق تو اگر شعور داشتی که فريب نمی خورديد. روزی هم حساب ترا خواهيم رسيد. خائن بالفطره. نشريه ات را بکن توی ...
سربازان غيبی حضرت امام خمينی سلام الله عليه در جهان

در مورد سبک شناسی متن نامه هم گفتنی های مختلفی هست اما من فقط به يکی دوجنبه از آن می پردازم. مثلا اين که آيا تا به حال نيروهای امنيتی يا آدم های امنيت جمهوری اسلامی خود را "سرباز غيبی" ناميده اند يا نه. معمولا در استناد نامه تهديد به گروه معين بايد در نظر داشت که اين گروه شناخته شده است يا ناشناخته. معمولا گروههای تهديد کننده با اسم و رسم معين و انشای مشخص تهديد می کنند تا جهت تهديد روشن باشد. اگر هم ناشناخته و تازه پا باشند دليل تهديدشان کاملا مشخص است و همزمان ممکن است افراد ديگری را هم تهديد کنند تا اسم و رسمی به هم بزنند و با آوردن نام آنها يا دريافت نامه آنها پشت تهديد شوندگان بلرزد.

اما گذشته از نام اين گروه جهت تهديد آنها چيست؟ آنها از چه چيزی ناراحت شده اند که تهديد می کنند؟ گويا مساله نشريه ای مطرح است که معروفی منتشر می کند. اين خشم آنها را برانگيخته است. اما معروفی که ديگر نشريه ای منتشر نمی کند. شايد منظور آنها از نشريه همين وبلاگ اوست. اما با توجه به اينکه در اين نامه دوخطی يک خط بالاتر کيهان را نشريه خوانده بعيد است که منظورش از نشريه در خط بعدی چيزی مانند وبلاگ باشد. بنابراين نويسنده نامه نمی داند از چه چيزی قرار است عصبانی باشد.

نويسنده نامه می خواهد فحاشی کند تا تهديد. هيچ نامه تهديدی اينقدر آشفته نيست که با سلام و خطاب محترمانه شروع شود و به فحش خواهر و مادر ختم گردد. تهديد اگر جدی است شخصيت و جهت تهديد نويسنده درآن روشن است. از اين نامه چنين چيزی بر نمی آيد.

اگر اين نامه حتی خالی کردن دق دلی در پوشش تهديد باشد هم البته جرم است. اما جرم را بايد پليس رسيدگی کند. انتشار آن در وبلاگ آخرين کاری است که بايد کرد نه اولين کار و آنهم به محض دريافت. اگر معروفی نگران امنيت خود است کاری که کرده است نقض غرض است و با اصول اوليه حفاظت در تناقض. آيا پيشگيری از وقوع جرم و در اين مورد جلوگيری از عملی شدن تهديد و پيدا کردن منشا آن مهم تر است يا صلا در انداختن به اينکه جرمی قرار است صورت بگيرد؟ مگر آنکه فرض کنيم معروفی خود نيز اين تهديد را جدی نگرفته است. در آن صورت اين پرسش باقی می ماند که با انتشار متنی که سنديت آن به دست کارآگهان محک نخورده و بررسی نشده و معروفی نيز خود آن را جدی نگرفته او به کدام هدف تير انداخته است؟ و می خواهد کدام خواننده جدی امروزی اين متن را بدون سوالهايی که من بخشی از آنها را مطرح کردم بخواند؟ و به چه نتيجه ای برسد؟

 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
January 22, 2004  
روشن تر از خاموشی  
 

عباس معروفی دوستی خوب و داستان نويسی بزرگ است اما من هميشه نگران آن بوده ام که با مهاجرت اش به خارج موج سياسی نويسی و بلکه گرداب آن او را با خود ببرد. گردابی که تقريبا نزديک به تمامی نويسندگان و شاعران مهاجر را از ديدگاه هنری سترون کرده است و آثار آنان را به بيانيه های بی معنای سياسی فروکاسته است که ناشی از سردرگمی در جغرافيای فرهنگی است. (بيانيه وقتی ارزش دارد که در تهران صادر شود. يکبار خانم شاعری که وقتی ايران بود من کارهايش را می ستودم به خارج که آمد و رحل اقامت افکند می گفت حالا من با شجاعت حجابم را برداشته ام. گفتم خانم عزيز شجاعت آن بود که در تهران حجابتان را بر می داشتيد. اينجا که همه بی حجاب اند برداشتن اش شجاعت نمی خواهد.)

وقتی معروفی رمان "فريدون سه پسر داشت" را نوشت من با نگرانی کتاب را از اول تا آخر خواندم و سرانجام برايش نوشتم که خوشحالم که سقوط نکرده است. او از معدود نويسندگانی است که در خارج از کشور خود را در فرم نگه داشت و نگذاشت اهواء سياسی چون زهر کارش را مسموم کند. رمان او در ساختار و روايت عالی بود و نشانه ای از فرو افتادن در گرداب هرزنويسان سياسی نداشت مگر يک جمله يا ادعا که در آن به شيوه کشتن يک دختر مجاهد توسط آدم های امنيت اشاره کرده بود. برايش نوشتم که آنچه تو نوشته ای غيرممکن و نامعقول است و نمی شود آر پی جی را به فلان جای دختری گذاشت و شليک کرد. گفتم که اين مهم است که نويسنده هرگز تن به گزافه گويی ندهد و چيزی را ( مثلا کشتن بچه های مجاهد را ) بدتر ازآن چه در واقعيت هست تصوير نکند.

بريدن رابطه با واقعيت خطرناک ترين آموزشی است که نويسنده می تواند بدهد. عقلانيت ديدن واقعيت است. اگر نويسنده "واقعيت" را نبيند يا آن را دگرگون و تحريف کند چه فرقی خواهد داشت با بخشی از حکومتگران امروز ايران که ما می گوييم نه در جنگ و نه در صلح واقعيت را نمی بينند و تن به واقعيت هايی که مثل آفتاب روشن است نمی دهند؟ هيچ مبارزه ای با فاشيسم سياسی و عقيدتی از راه دگرگون کردن واقعيت يا بی اعتنايی به بازيگران صحنه جامعه و سياست به جايی نمی رسد. هيچ مبارزه ای بهتر از نشاندن واقعيت ها در جای خود، اذعان به آنها و دست برداشتن از تقسيم جهان يا ايران به اردوهای خير و شر نيست.

رمان نويسی معروفی تا حدود زيادی سالم باقی مانده است. من اين يکی آخری را که گويا "تماما مخصوص" نام دارد هنوز نديده ام ولی باور دارم که با وسواسی که می ورزد هم به لحاظ ساختار و هم مضمون و روايت و اشاره ها و ادعاها فکرشده و سنجيده و خواندنی خواهد بود. اما از زمانی که وبلاگ اش را که يکی از پرخواننده ترين صفحات حلقه ملکوت است به راه انداخت و بيانيه ها و نامه های سياسی اش را در آن منتشر کرد متوجه شدم که او هم از زهر سياسی نويسی مهاجران سرگشته بی نصيب نمانده و گرچه رمانش را چون جزيره ای از انقلاب اقيانوس نجات داده اما زبان سياسی اش غرق شده در ذهنيت ديگری است بازمانده از ادبيات سياسی دهه 50 و هرز رفته در ادبيات سياسی خارج نشينانی که روز بروز از واقعيت های ايران دورتر افتادند و اصولا الگويی برای شناخت و ارزيابی آنچه می گذشت نداشتند مگر مراجعه به همان الگوهای ماقبل انقلابی. الگوهايی که متاثر از جو مسموم رقابت ها و تنش های احزاب و گروهها ی سياسی آغاز انقلاب و نيز شور و شعور همان سالها بود اما پيروانش آن را بيش از دو دهه ادامه دادند و حتی نفهميدند که ديگر مبتذل شده اند.

ادبيات سياسی هنوز مسلط خارج نشينان خاصه گويی در آلمان که پذيرای جمع زيادی از گريختگان صدر انقلاب است معادل ترانه های فارسی لوس آنجلس نشينان است. نه زبان درستی دارد و نه بيان سنجيده ای و نه دنيای روشن و حتی روشنفکرانه ای. همه سرمايه اش ابداعات سالهای منتهی به انقلاب است که بيشتر آنها هم ديگر از بس که تکرار و دستمالی شده و يا از واقعيت و نياز اجتماعی فاصله گرفته بکل بی معنا و لايتچسبک شده است و تنها معنايی که دارد افول و زوال است.

ترانه لوس آنجلسی که می توان آن را ميزان سنجش هنر و خرد کولونی ايرانی در آن ديار گرفت اصلا به دنيای بيرون از خود اعتنايی ندارد و از موسيقی جهان امروز هيچ نمی آموزد و درآن هيچ گونه تحول جدی و مثبت و درخور و حتی دگرگونی معناداری پيدا نمی شود. اين دو کولونی ايرانی از بسياری جهات به هم شبيه اند. بيانيه های سياسی رايج نيز انگار شب نامه ها يا قطعنامه هايی هستند که در تهران 25 سال پيش منتشر می شوند. همانجا فريز شده اند و نه در زبان و نه در منطق خود چيز تازه ای نشان نمی دهند و تمام دستاوردهای خرد جمعی و سياسی ايرانيان را که حاصل تحولات پس از انقلاب در ايران و جهان است ناديده می گيرند.

به نظر من، معروفی بی جهت وظيفه سياسی نويسنده دهه 40 و 50 را به دوش می کشد. دنيا عوض شده است و ديگر هر نويسنده ای يک ليدر سياسی به شمار نمی رود. امروز همان وسواسی را که معروفی در نوشتن رمانش به خرج می دهد، و می پذيرم که می گويد مثلا 11 بار يک اثر را بازنويسی می کند، مرد سياسی در کار خود هزينه می کند. چرا معروفی بر اين گمان است که عالم سياست کمتر از ادبيات به انواع مهارت ها و شناخت ها و وسواس ها نيازمند است؟

من البته بی گمان ام که سطح گفتار سياسی در ايران امروز آنقدر جدی و حرفه ای و با ظرافت های مختلف همراه است که بيانيه های سياسی داخل و خارج اگر بازتاب دهنده آن ظرافتها نباشند مورد اعتنا نيز قرار نخواهند گرفت اما تاسف من ازآن است که نسل جوان تر روشنفکران ادبی ما مثل معروفی، که بازمانده نسلی زوال يافته اند که در زمان خود منشا بسی تحولات و دليری ها و نوآوری های فرهنگی و اجتماعی بوده اند، از همراهی و همگامی و شناخت و اثرگذاری روشن بينانه بر جامعه خود به دور افتند حال آنکه تمام امکانات اين روشن بينی را در اختيار دارند. اما من هنوز باور دارم که معروفی می تواند ما را شگفت زده کند. نه با نوشتن نامه و بيانيه ديگری بلکه با روشن کردن چراغی که در همين بيانيه ها خاموش مانده است.

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
January 11, 2004  
حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان  
 

سعيد مطلب کوتاهی نوشته است تا مفهوم "پارادايم" را شرح دهد. اما حاصل آن درخشان ترين نوشته کوتاهی است که در باره حجاب های علمی اين اواخر خوانده ام. ميان افسردگی های اين روزها مرا سر شوق آورد. خواستم لينک بدهم حيفم آمد. می گذارمش در بدنه وبلاگ تا دستياب تر باشد. من از زاويه ديد خودم اين شرح را گواهی ديگر می دانم بر ضرورت فروتنی علمی. می دانم که بسيار دشوار است. می دانم که اگر از اين پارادايم ها سرکشی کردی تنها خواهی شد. جامعه عالمان چيزی شبيه جامعه سياستمداران است. که علم هم قدرت است. اگر از پارادايم رايج و متعارف و مقبول و لايتخلف فاصله گرفتی نه تنها حرفت را نمی فهمند که تو را از خود خواهند راند يا اصلا راهی به ده ايشان نخواهی يافت که رانده باشندت. جامعه علمی قبيله ای بيش نيست. برای دانشجويی حقيقت دست کم بايد با پارادايم ها با ترديد روبرو شد. راه نجات پرسش و شک و وارسی دايمی است. مبادا که سواری داده باشيم به اهل قبيله به جای اينکه شاگردی حقيقت کرده باشيم:

تامس کوون کتابی معروف دارد با عنوان ساختار انقلابهای علمی (۱۹۶۲، ويراست بازنگريسته‌ی دوم ۱۹۷۰). اين کتاب پرنفوذترين کتاب در فلسفه‌ی جديد علم است. کوون در ابتدای کار خود عقيده داشت که پيشرفت علمی خشت بر خشت است، بدين معنا که دانشمندان هربار حقايق بيشتری درباره‌ی جهان کشف می‌کنند و انباشت اين نظريه‌ها به توسعه‌ی علم می‌انجامد. اما اين نظريه را او بعدها خامی دانست و نگاهی تاريخی و يا جامعه‌شناختی به علم اختيار کرد. از نظر او، علم يا هر شاخه‌ای از علم ملک طلق اجتماعی خاص از دانشمندان است و اين دانشمندان به واسطه‌ی آموزش مشترک‌شان (يا دقيقتر، درآمدن به سلک گروهی با اعتقادات خاص) همگی «سرمشقی» را مسلم گرفته‌اند. اين «سرمشق» نحوه‌ای نگريستن به جهان و پرداختن به علم در آن است. آنان در کوششی که برای مجبور کردن طبيعت به جور شدن با «سرمشق» يا «نظام» فکری‌شان می‌کنند، می‌کوشند آن معماهايی را حل کنند که «سرمشق» خودشان آنها را مشخص و تعريف کرده است. اگر دانشمندی معمايی را حل کند، آن دانشمند محترم و معزز شمرده می‌شود. اگر دانشمندی نتواند معمايی را حل کند، آن دانشمند ملامت می‌شود و آن معما برای ديگران، دانشمندان بهتر، باقی می‌ماند. بدين طريق کار «علم متعارف»، که خود نامش حاکی از «عرفی» يا «معيار» بودن آن است، معما حل کردن در ظل سرمشقی بی‌چون و چراست.

اما هر سرمشقی روزگارش به سر می‌رسد، چراکه معماهای حل‌نشده انباشته می‌شوند و دانشمندان رفته رفته اطمینان‌شان به سرمشق يا نظام‌شان را از دست می‌دهند. جامعه‌ی علمی بدين طريق به «بحران» دچار می‌شود و دوره‌ی «علم خارق‌العاده يا انقلابی» فرا می‌رسد و بدين طريق ديگر هيچ چيز مسلم گرفته نمی‌شود و سرمشقهای بديل مورد بررسی قرار می‌گيرند. يکی از اين سرمشقها يک يا دوتا از معماهای حل‌نشده را که سرمشقهای قبلی نتوانسته بودند حل کنند حل می‌کند و دانشمندان با ديدن نويدی که اين سرمشق می‌دهد هرچه بيشتر به اين سرمشق تازه «می‌گروند». اما معمولاً دانشمندان جوانترند که به سرمشقهای تازه می‌گروند، چون کسانی که سنی از آنها گذشته معمولاً در مقابل جوانتر از خودشان می‌گويند: «تو می‌خوای به من چيزی ياد بدی!» نسل تازه‌ی دانشمندان فضايل اين سرمشق تازه را به دانشجويان خود می‌آموزند و بدين طريق باز دور تازه‌ای از «علم متعارف» آغاز می‌شود.

آيا علم با انقلابهای علمی پيشرفت می‌کند؟ آيا سرمشقهای کنونی بهتر از سرمشقهای قبلی‌اند؟ کوون می‌گويد که نه، آنها فقط متفاوت‌اند. انقلابهای علمی که با جايگزينی سرمشقها صورت می‌گيرند، ما را به حقيقت طرز کار جهان نزديکتر نمی‌کنند. سرمشقهای کنونی نسبت به سرمشقهای قبلی فقط ابزار بهتری برای حل معماهايی هستند که با آنها رو به رو هستيم.

آنچه نظريه‌ی کوون را بسيار مناقشه‌انگيز می‌سازد اين است که از نظر او هيچ دليل منطقی برای تغيير سرمشقها نمی‌تواند وجود داشته باشد. چون در علم نيز، مانند انقلابهای سياسی، طرفداران هر سرمشقی از درون اردوگاه خودشان و به شيوه‌ی دوری استدلال می‌کنند.

از: فل سفه

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
January 9, 2004  
خرمای بم  
 

حالا گيريم
صد کاميون پتو
پنجاه هواپیما کفش
ده ميليون بطری آب

تو که دیگر گرم نمی شوی
تو که دیگر توی اين خاک ها نمی دوی
و ديگر کسی شب صدا نمی زند
مامان آب
مامان آب
مامان آب
.
.
.

از: سارا محمدی، پاگرد

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست