July 06, 2003

آينده از آن کيست؟

روزی دراز گذشت که به شبی پرگفتگو ختم يافت. کنفرانس دموکراسی برای ايران جمع خوبی از روشنفکران خارج کشور را دور هم جمع کرده بود. از آشوری و آجودانی تا پرهام و طهماسبی و بهبودی و دستمالچی. گروه چپ ها هم از طيف های مختلف. بهنود و نگهدار را هم ديدم که در جمع مستمعان بودند اما ساکت ماندند. حرف هايم را از آنچه گذشت جداگانه خواهم نوشت اما برايم جالب بود که که ديدم به روشنی فاصله ای افتاده است ميان بچه های قديمی چپ و واقعيت های سياسی ايران در نظر و انديشه عمل.

چپ ها زياد حرف زدند و سروصدا داشتند اما حرف تازه ای در آن نبود. آنچه تازگی داشت اين بود که ديدم روشنفکران فعال تر را دو جريان اصلی دارد به خود جذب يا مجذوب می کند: روشنفکری احياگر و انديشه بازگشت به سلطنت يا مشروطه خواهی. يا در يک تقسيمبندی ديگر دو جريان ملی-ناسيوناليست و نوسنتی.

چپ به نظر می رسد از جذابيت بی بهره می شود. سروصدايش هم احتمالا برای همين است که آن بی اعتباری را جبران کند. اگر شنيده می شد چه نيازی داشت به اين همه جنجال؟ در 25 سال گذشته روشنفکری احياگر همچنان مولد بوده است و روشنفکری ملی هم در حال تجديد سازمان است اما از دل جنبش چپ که چيرگی خيره کننده ای داشت تا پيش از انقلاب، ديگر هيچ صدای تازه ای شنيده نشد.

به قول آجودانی انگار با انقلاب جنبش چپ هم تمام شد چنانکه ديگر متفکری از آن بيرون نيامد. اين تغيير مهمی است هم در سرشت روشنفکری ايران هم در آينده تغييراتی که در راه است. آينده از آن کيست؟ در حال حاضر آن دو جريان نامزدهای محتمل اند. اما چون حکومت آينده بی گمان دينی نخواهد بود وضع روشنفکری احياگر با همه توانايی هايش پيچيده تر است گرچه وضع مليون هم با ابهاماتی روبروست خاصه از باب توانايی های نظری و سياسی. بدون فکر قوی نمی توان دل جامعه ايرانی را برد. اما می ترسم تغييرات باز پيش از آن که برايش آماده شده باشيم بر سرمان آوار شود.

July 05, 2003

سردبير خودم

با سعيد که فل سفه را می نويسد دوشينه گفت و گو می رفت. سعيد مرد آکادمی است و نگران خطا و لغزش. ميان صحبت ها گفت که خوبی روزنامه و مجله اين است که سردبيری هست و آدم می داند نوشته اش را يکی ديگر پيش از چاپ می خواند ولی وبلاگ اينطور نيست. ازينجاست که آدم ممکن است چيزی بنويسد و فردا پشيمان شود.

پشيمان شدن فردا را حاليا کنار می گذارم. اما اين درست است که وبلاگ ها سردبير ندارند. به نظرم حسين درخشان با آن نام عجيب برای وبلاگش آگاهانه يا ناآگاه به قلب ماجرا اشاره کرده است: سردبير خودم. وبلاگ نويسان همه سردبير خودم هستند يا خودسردبير ( بخوانيد: خودسر+دبير! / يا: خود+سردبير بسته به وبلاگش).

به چشم من خوبی وبلاگ و بدی اش يک چيز است: ارتجالی بودن يا بداهه گفتن. اگر بداهه گويی را از وبلاگ بگيريم ديگر وبلاگ نيست. چيز ديگری است که می تواند مجله اينترنتی يا هر چيز ديگر باشد نام مهم نيست. اما وبلاگ آينه ما و خودسردبيری ماست.

وبلاگ مثل زندگی است که هيچگاه کامل و بی نقص نيست . پشيمانی هم اگر در آن باشد بخش ناگزير آن است. خوب است که ما در وبلاگ به اشتباه کردن نزديک تريم. يعنی به زندگی نزديک تريم.

چون درخت آتش در سيبستان طور

هميشه سيب را آبی ديده ام. از آن که سيب برای من ميوه آتش است. و آتش خوب که گرفت آبی می شود. هميشه سيب را آتش گرفته ديده ام. آتشی از همه سوی آن به بالا که از زردی به سرخی و نهايتا به آبی می گرايد. سيب کوره آتش است انگار يا در کوره ای گداخته است گوئيا. سيب سرخِ ترِ آتش گرفته مثال عشق است، مثال جهان است از پس هبوط.

آتش نشانه ای محوری از فرهنگ ماست. آتش پاره مهمی از فرهنگ ماست چه در عهد باستان چه پس از آن، چه در قرآن چه در عرفان، چه در فلسفه پهلوانی و عقل سرخ چه در اشراق سهروردی و انگاره سيمرغ. ما همه کوششمان پيوند زدن اين آتش می بوده با گوهرهای سردی که می يافتيم. ما در گوهر نيز آتش سرد می ديده ايم آتشی زندانی در سنگ. فيلسوفان ما و عارفان ما و شاهان ما و پيامبران ما از زرتشت تا شهيد بلخی و حافظ، از سهروردی تا رومی و ملا صدرا همه موسايان طور بوده اند در پی قبسی. ما قوم آتش ايم. حتی آن دنيا هم که می رويم آتش را با خود می بريم چرا که آتش ما را پاک می کند حتی اگر دوزخ باشد. ما وارد دوزخ می شويم اما در آن نمی مانيم مگر سياه دلانی که پاک شدنشان تا جاودان به درازا می کشد.

راستی درخت طور چه بود؟ سيب بايد بوده باشد. سيبی که آتشِ آن راه می نمايد در دل شبی هول. هر شبی بی آتش شب هول است.

رنگ ها معنی دارند. سپيد زرد آبی سرخ سياه

July 04, 2003

افاضات صاحبِ ارضِ ملکوت

اينها را که می‌نويسم، من می‌نويسم که ميزبان حضراتم (يعنی صاحبِ ملکوت)، نه صاحب سيبستان. اگر ترکيب و هيأت صفحه را متغير و متلون ديديد، اندکی صبر و درنگ بايد تا به سامان‌تر آيد. تصرف و درازدستی مرا هم ببخشاييد. اگر درازدستی کرده‌ام حداقل از زمره‌ی آن کوته‌آستينان نيم!

مثل نان سمرقندی

به عباس نادری که سفرنامه باران را می نويسد قول داده بودم يکی چند شعر از اشعار سفرهايم به آسيای ميانه بنويسم. امشب به آن وعده با دو شعر کوتاه وفا می کنم. هر دو پاييزانه است يادآور فصلی که اول بار در دو شهر تاشکند و سمرقند مدتی اقامت داشتم. نخستين آن سمرقنديه ای است:

باران
مثل شعر
بر سمرقند می بارد
گنبدهای نيلوفرين
گونه های خيس ترکان خوبروی را می مانند
و شهر
مثل نان آذين شده
از رنگ های تند و درخشان پاييزی
سرشار است.

اين نان سمرقندی سخت دلرباست. عکس های مرا از آن با مراجعه به لينک "مثل نان سمرقندی" ببينيد که لينکش در لينکستان هست. اين نانی است حقيقتا آذين شده. دومين تابلوی کوتاه من تاشکنديه ای است:

پاييز تاشکند
شانه های خيابان را
زردپوش کرده است
برگ ها مثل واژه های ريخته از
نسخه های تذهيب شده
از انوار
سرشارند
بادی که با گيسوان خيس می گذرد
بوی تو را در سينه دارد
شب که می آيد
دلتنگ تر خواهد شد.

از دفتر: ماه سمرقند

July 03, 2003

کرانمندی عقل سرخ و بيکرانگی عقل عاريه؟

همين که گمان می بريم عقل ميراثی ما کرانمند است و عقل غربی بيکرانه خود اولين نشانه گريز از خودی است که نمی شناسيم به سوی بيگانه ای که گمان می بريم خواهيم شناخت. آواره ميان دو دنيا.

عرفان که من می گويم فقط يک پسند شخصی نيست. نوعی روش است در اخلاق و شناخت و در تلائم زيستن با خود و فرهنگ خويش و جهان نو به نو شونده. و اين فارغ از تجدد است. به جای تجدد هم نمی نشيند جای آن را هم تنگ نمی کند. حقوق و فلسفه و علوم انسانی هم نيست البته و چنين ادعا ندارد اما حقوق و فلسفه و علوم انسانی که با آن تلائم داشته باشد را ايرانی تر و انسانی تر و نزديک تر به ما و خودی تر می سازد و کارسازتر. من در پی جايگزينی عرفان به جای تجدد و عقل آن نيستم من در پی روشی برای چاره کردن اين دوپارگی هستم که ميان ما و جهان مدرن همواره بوده و هنوز هم هست و وخيم تر نيز می شود.

عرفان يک مجموعه ادبيات و کتب و مباحث دارد که در آن مثل همه دستاوردهای ديگر بشری کمی و کاستی هست و در آن می توان درپيچيد. اما همه آن ادبيات بر يک ستون واحد می تند و آن نوعی نگاه است به جهان و انسان و نوعی روش است در شناخت باريک ترين سوانح احوال آدمی.

عقل سرخ روزگاری پديد آمد که فرهنگ ايرانی چالش مشابهی را تجربه می کرد ميان سنت قرآنی و حکمت باستانی خود يا بگو ميان عقل قرآنی و عقل کيخسروی. چالشی که اوج خود را در سنايی يافت و بزرگانی چون خيام را از پای درانداخت و بعد قرنی ولوله و زلزله و رهنمونی سهروردی ها و عين القضات ها و غزالی ها حل نهايی خود را در عرفان مولانا ديد و ساختمان هنری خود را در شعر حافظ.

سخن گفتن از عقل سرخ نه تنها "ممتنع" نيست که امری ضروری است و من گمان دارم که فيلسوفان مدرن حوزه تفکر آلمانی نيز به چنين شيوه ای انديشيده يا به آن نزديک بوده اند که اينهمه در دل ما جای يافته اند از نيچه ديوانه وش تا هيدگر عارف مسلک.

البته نمی توان پاره ای از اين عقل يا هر عقل ديگر برگرفت و پاره ای وانهاد. هر عقلی سلطه جوست و تمامت طلب و از اين جهت عشق را می ماند. خاصه عقل سرخ که ادعايش تلائم است. بی همه گير بودن آن تلائم در جان و در جامعه درآمدنی نيست.

اين سخن که "عرفان اساساً برای هيچ موقعيت انسانی و تاريخی سخنی ندارد" تنها به همين اعتبار درست است که بگوييم"عرفان ورای تاريخ است و در لازمان درک و دريافت می‌شود" ورنه سخن گزافی خواهد بود. اما در اينجا باز بين موضوع عرفان و روش آن تفاوتی نهاده نشده است.

اينکه "چالش عرفان و عقلانيت مدرن، نزاع کهنه عقل و عشق نيست" هم به اعتباری درست است اما نه بدان اعتبار که مراد من بود.ما تصوری از عقلانيت بدست می دهيم که گويی با هر نوع انديشه ای که متر عقل غربی آن را نسنجد منافات و مباينت دارد. اين دريافت کلاسيکی از عقل غربی است و امروزه روز اين عقل فروتنانه تر به جهان می نگرد. از همين روست که جای آن کنفورميسم منتهی به فاشيسم را پلوراليسم گرفته است. در اين پلوراليسم مکانی مکين از آن عرفان تواند بود و هست.

نگاه برخی از دوستان به عقلانيت به نظرم هنوز ايدئولوژيک می آيد. نوعی جزميت در اين دفاع از عقل مدرن می بينم که خود اين عقل امروزه از آن گذشته است.

من عقل مدرن را "در رويارويی" با هيچ چيز نمی بينم. بسادگی به اين دليل که عقل مدرن فاقد دستگاهی برای ترجيح اين به آن است. هيچ دوری و نزديکی به ان معنا ندارد که نگران آن باشيم که عرفان در چه وضعی نسبت به آن قرار می گيرد. عقل مدرن آنقدر وسيع المشرب هست که عرفان حتی در دل آن جای بگيرد يا با آن همزيستی کند.

آنچه در عرفان" انتقال نمی پذيرد" حال است نه اعتقاد شهودی. عرفان صاحب تاريخ است و همين تاريخ خود گواه انتقال ميراث های آن و روش های آن است.عرفان اگر " فنای در ديگری" هم باشد چه کسی گفته است که ما از آن بی نيازيم؟ تمام بحث دنيای مدرن "درک ديگری" يعنی ديگران است." نفی فرديت" هم اگر به اعتباری يک واقعيت در تاريخ عرفان بوده باشد ربطی به نفی " هويت انسانی" ندارد که دوست من مدعی است. تازه اين فرديت سنجی معياری نو است که عيارسنجی گذشته با آن مشکل خروج تاريخی را پديد می آورد. وانگهی حتی با معيار مدرن هم که بنگريم در طول تاريخ ما اين عارفان نبوده اند که فرديت های ممتاز تاريخ ما را ساخته و عرضه کرده اند؟

دوست من می گويد عقل غربی حاصل بزرگی داشته که از آن چشم نمی توان پوشيد. من نيز چشم پوشی نخواسته ام. اما سخن اين است که با عقل عاريه نمی توان همان کرد که غربيان کرده اند. اگر عقل غربی در جای خود بار داده به اين معنا نيست که همه جا همان بار دهد. با تکرار عقل غربی و تجربه آن کاری از پيش نخواهيم برد.کار عقل کشف و شهود و خلاقيت و ابداع و نوکاری است و آن را به تقليد گماشتن کار گل فرمودن است و رنج بيهوده بردن. کار کردنی ضم کردن عقل غربی به عقل خويش است. نه گذاشتن اين و برداشتن آن. اين تمام سخن است.

July 02, 2003

خاموش کردن چراغ مولانا

من نخست مايلم توجه دوستان را به قطعه ای جلب کنم از يک خردورز معاصر که جانش را هم کارمايه خرد کرد و در پاکی و صداقتش شک و شبهه نيست اما ... بهتر است اما را بعد از خواندن اين قطعه طرح کنم:

"آن ستايش ها که حافظ از باده کرده و چنين وانموده که باده رازهای سربسته را می گشايد و نادانستنی ها را دانسته می گرداند جز ياوه گويی نيست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها به نام اين شعرهايش ديوانه ياوه گويی شناسد."

اين سخن عاقلانه ای است ظاهرا که بر ستايش باده خرده می گيرد. باز هم عاقلانه است که گوينده همين سخن سعدی را به باد ملامت گرفته که اين مرد بدآموز است چون به شاهد بازی و کودک بارگی تمايل نشان داده. هم باز عاقلانه است که در اشاره به خيام بگويد: اين بسيار بی خردی است که کس در پی شناخت دانستنی های اين جهان نباشد و بگويد می خور که ندانی ز کجا آمده ای.

اينها عاقلانه است اما چرا به هاضمه عقلی امروز ما دشخوار می آيد گواردن آن؟

مثال ديگر بزنم. قمه زدن را در نظر بگيريد. عاقلانه است که آن را مذمت کنيم و خلق را از آن بازداريم. اما چرا چنين نمی کنيم؟ و اصولا هيچ سودی و نتيجه ای بر نهی مردمانی که به قمه زدن علاقه دارند مترتب می دانيم؟

سخن های عاقلانه ديگری را در نظر بگيريد که در گفتمان فرهنگی جامعه ما کم نيست. مثلا در مورد سن بلوغ و سن قانونی و مخالفت با تفاوت آن يک فقيه بزرگ با استناد به قوانين طبيعت، خردورزانه می نويسد: يک جوان 14-15 ساله را که به سن بلوغ رسيده بر خلاف سنت طبيعت که از سنن بزرگ الهی است 3 سال از ازدواج مشروع محروم کنند جز کمک به شيوع فحشا و فساد اخلاق است؟

خود دکتر طباطبايی می گويد که مجموعه قوانين مدنی که از دوره مشروطه و پس از آن باقی مانده با تجدد سازگارتر و به روح فقه شيعی نزديک تر است. لابد به دليل اينکه گوينده خود را از اهل عقل می داند بايد اين سخن را حجت عاقلانه تصور کرد. اما جالب است که بسياری از حقوقدانان با اين حکم عقلی ايشان موافق نيستند. برای نمونه بنگريد به آنهمه خشونت عليه زنان که در اين مجموعه صورت قانونی پيدا کرده است و به هيچ روی با روح تجدد و حتی فهم امروزی فقيهان متجدد سازگار نيست.

همين طور وقتی ايشان حکم می دهد که در عهد مشروطه فهم درست يا درست تری از هويت اسلام و دين وجود داشته شنونده متحير می شود که ايشان تاريخ را فراموش کرده اند يا عمدا می خواهند خدمت های روشنفکران احياگر را ناديده بگيرند. فقط ملاحظه کنيد که وضع زنان در آن عهد چگونه بود و امروز در پی مساعی مجدانه نظری و رهنمونی عملی به زنان و سپس به دست خود زنان روشنفکر چه تحولاتی در کار آمده است.

در واقع، عقل نه يک معنا دارد و نه احکام لايتغير و جاودانی که در آن خلاف نتوان کرد. مثال ديگری از روزگار خودمان بزنم. همين امشب پنتاگون در واکنش به کشته شدن روزانه سربازان آمريکايی در عراق می گفت با توجه به حضور 150 هزار نفری نيروهای آمريکايی در عراق کشته شدن چند نفر (که مجموعا به 22-23 تن می رسد) از نظر نظامی ( پايه عقل و منطق نظاميان) اهميتی ندارد. البته سخنی عاقلانه و راست است اما همه ما می فهميم که يک عقل ديگر هست که سخت نگران همين امور بی اهميت است و آن عقل سياسی است. اين عقل سياسی همين امور بی اهميت را دارای تاثير منفی و مخرب ارزيابی می کند و درست هم هست.

دکتر طباطبايی از ما می خواهد بر پايه "عقل" عرفان را کنار بگذاريم و نشان دهيم که روشنفکر هستيم چرا که در فهم او از روشنفکر عقلانيت مرکزيت دارد. اما بعيد می دانم که علت اين ستيز با عرفان چيزی بيشتر از همان مخالفت گوينده اول ما با حافظ و سعدی و خيام باشد. و بعيدتر اينکه آن عقلانيت که ايشان توصيه می کند کارسازتر از تلاش روشنفکری احياگر دين و عرفان و سنت های ما در بازشناخت ما و راهيابی ما به آن جمعيت خاطر و اطمينان به نفسی باشد که حق ماست و حاصل اتکا به هويتی متمايز و انسانی در جهان آشفته ما.

دوست من مهدی از اسطوره لطافت عرفان سخن می گويد اما نزديک تر به حقيقت آن است که "عقل مستقل" که دکتر طباطبايی از آن دم می زند اسطوره باشد. مثالهايی که پيشتر آوردم نشان می دهد که چقدر عقل پایبند موضع ماست و دانش ما و سطح فکر جامعه ما و زمان ما. عقل در هر مساله ای صور گوناگون دارد. هر صورتی از صور آن اگر به جای همه صورت ها گرفته شود نتيجه ای بهتر از آن چه در بالا ديديم در بر نخواهد داشت. عقل جامع بی نياز از نوعی عرفان نيست.

مساله کنار گذاشتن عرفان هم همين است. همان دعوای کهن عقل و عشق و انتخاب اين يا آن. جالب است که ما در آغاز قرن بيست و يکم به اسم روشنگری و دعوت به تجدد نسخه هايی می پيچيم که حکمای ما قرن ها پيش آن را پشت سر گذاشته اند. چاره چيست. ما همواره در حال کشف کشف شده ها هستيم. اگر از تعابير خود ايشان استفاده کنم بايد بگويم اين به آن سبب است که ما حافظه تاريخی نداريم و فکر می کنيم چيز تازه ای کشف کرده ايم.

اما حقيقت شايد آن است که اين از همان دست کم گرفتن "عرفانيات" ناشی می شود. وظيفه فلسفه را در سرزمين ما و فرهنگ ايرانی شعر و عرفان بر دوش داشته است. همه اين مساله های انسانی در سنت اين فرهنگ انديشيده شده است و به همين سبب ما از آن فارغ نمی توانيم بود و ان را کنار نمی توانيم نهاد. اينها ادعا نيست البته که متکی به گنجينه ای از آثاری است که گرچه در زبان شعر و ادب و بلاغت باقی مانده اما فقط شعر و ادب و بلاغت نيست.

عرفان و اخلاق حکيمانه و رندانه آن هنوز دل ما را می ربايد از حافظ و عين القضات و حلاج و آموزه های شريعتی و کويريات او تا سهراب سپهری و آيت الله خمينی و علامه طباطبايی و سروش و الهی قمشه ای و ديگر و ديگران. آنها که به عقل اتکا می کنند هم بايد به استناد همان عقل بدانند که در مقابل اين نيروی عظيمی که دل می برد فقط نمی توان به توصيه و نهی اکتفا کرد. ايشان چه چيز جانشين عرضه می کنند که دل ما را بردنی باشد؟

از سخنم بوی ستيز با عقل نشنويد. من به عقل سرخ باور دارم نه عقل سرد. مهدی به من بگويدکه خود در خلوت خويش هم اينقدر از لطافت عرفان گريزان است؟ و به من و نسل جوانتری مثل خودش بگويد که ما اگر لطافت را در عرفان نجوييم کجا بجوييم؟ من را به عرفان بودايی و مسيحی و دون خوانی و اسپانيايی دعوت مکنيد. من اگر آن زن فرشته خصال آنماری شيمل را هم نديده بودم باز هم به فرهنگ خود متکی و مباهی بودم اما شرمسار او خواهم بود که به عقل و قلب شيفته عرفان ما و خاصه رومی بود اگر او به چراغ مولانا ره به منزل برد و من با خاموش کردن آن ره گم زنم.

July 01, 2003

گزين گويه هايی از يک گفتگو

دوست من مهدی کاتب کتابچه از پرسش های تازه ای ياد کرده که گويا در آخرين مصاحبه دکتر طباطبايی می شود يافت. من فعلا بی هيچ توضيحی شماری از گزاره های اساسی ايشان را از آن مصاحبه می آورم تا بعد به حلاجی آنها بپردازم گرچه تاملی در آنها مشکلات اين نوع گزاره ها/ادعاها را روشن می کند:

-فقه پيوسته متکفل تنظيم مناسبات دنيای مومنان بوده و بنابراين نيازی به مفهوم سکولاريزاسيون نيست.
-سبب آن که در مشروطه و پس از آن بحث سکولاريزاسيون مطرح نشد جز اين نيست که روشنفکری آن دوره تلقی درستی از ماهيت اسلام داشت و ...سياسی هم نبود.
- اگر عرفان مولوی را با الهيات مسيحی نمی آميختيم مشکل سکولاريزاسيون را می شد آسان تر حل کرد.
-وارد کردن مفاهيمی که از الهيات مسيحی گرفته شده ... پيامدی جز تعطيل عقل نخواهدداشت.
- قشريگری و عرفان زاهدانه پشتوانه خودکامگی بود.
- با يورش مغولان سده های ميانه اسلامی جانشين نوزايش آن شد.
-قانون های جديد مانند قانون مدنی، جزا و حمايت خانواده مطابق با الزامات تجدد و سازگار با روح فقه شيعی بودند.
-جعل های جديدی مانند فلسفه فقه و فقه سياسی اصطلاحاتی خالی از معنا هستند.
-روشنفکر بر اساس معنای لاتينی آن اعتقاد به استقلال عقل است ...و روشنفکر دينی ترکيب متضاد است.
-اين نظريه پردازی هايی که به ظاهر بسيار بديع می نمايند بعضا فاقد اعتبارند و پيامدی جز آشوب ذهنی نخواهند داشت.

از : گفتگوی دکتر جواد طباطبايی با روزنامه همشهری