قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 31, 2003  
بازسازی جهان ما اگر شدنی باشد از بم آغاز می شود  
 

جيمز باکن، دوست نازنين ايراندوست من که آخرين رمان اش عاشقانه ای است که ماجرايش در اصفهان می گذرد، ساعتی پيش برای من در ای ميلی نوشته است:
My heart is broken by Bam. It is like the Lisbon earthquake was for Voltaire, taking away his optimism for ever.

جيمز اين اندوه و درماندگی و نااميدی غليظی را که در فضای اين روزها موج می زند بخوبی حس کرده است. گويی برای ما ايرانی ها جهان به آخر رسيده است. ما همه فرصتها را از دست داده ايم. شايد تنها يک فرصت ديگر باقی مانده باشد. بازسازی جهان ما اگر شدنی باشد از بم آغاز می شود. اگر از جان اين 40 هزار تن سرمايه ای برای حيات کرديم کرديم وگرنه بهتر آن که از شرم ايرانی بودن خود را زنده به گور کنيم و کنار همانهايی بخوابيم که زنده به گور شدند.

کشته شدن 40 هزار نفر توهين به شعور آدميزاد است. چگونه گذاشتيم اين اتفاق بيفتد؟ ما که زلزله کم نداشته ايم. چرا تا حال نياموخته ايم که چگونه خانه ها و مدرسه ها و خوابگاههايی بايد بسازيم، چگونه خود را برای زلزله آماده و تجهيز کنيم و چگونه وقتی زلزله شد خود به زلزله نيفتيم و با سنجيدگی و سرعت و نظم و انسان دوستی به کمک برويم. چرا ما هنوز آب و کنسرو و چادر و پتو را هم نمی توانيم درست توزيع کنيم و به دست نيازمندان از هستی ساقط شده اش برسانيم؟ چرا ما سگ تربيت شده نداريم؟ چرا آدم تربيت شده نداريم؟

اين روزها به دوستانم می گويم بم برای من معيار شده است. هر که از بم غم دارد محلی از اعراب دارد هر که ندارد گو مباش.

اما بم معيار بزرگ تری هم هست. بم سنجه امروز ما و هم آينده ماست. من نمی گويم اين نداريم و آن نداريم تا شکايت کرده باشم. شکايت هم هست. اما من بم را نمونه کوچک جهان ايرانی می بينم. به قول آشوری ميکروکاسم ما. مهدی می گويد رمان "کندی" را مترجم آن بد ترجمه کرده و سرسری. من فکر می کنم که ما همان طور که کوندرا را ترجمه می کنيم، در بم هم همان طور سرسری و من عندی و بی مبالات خانه می سازيم. می گويند و می بينيم که کمک ها چه کند و چه دير می رسد و چه بد و دور از شان آدمی و شان مردم داغديده توزيع می شود. فکر می کنم مديريت ما و رهبری ما و مهندسی ما هم همين طور دور از هر اصل و اصول و پرنسيبی است. ما فاسد شده ايم. الناس علی دين ملوکهم. غير از اين بود با بطری های آب اهدايی به زلزله زدگان ماشين اداره و بنياد را نمی شستيم.

ما اگر کمترين صداقتی در انديشه کردن به مردم داشتيم تا امروز برای اين مردم کاری کرده بوديم که خانه هاشان بر سرشان آوار نشود. که زودتر از زير آوار نجات داده شوند. که بدون کفش و پتو و سرپناه و چراغ و آب نمانند. همان داغ که ديده اند کم نيست؟ ما اگر زندگی ساده مردم را حفظ کردن نتوانيم اگر جان عزيزان آنها را مراقبت کردن نتوانيم و وقتی مصيبت ديدند شان آنها را رعايت کردن ندانيم به چه کار می آييم؟

با نادر خليلی آرشيتکت مشهور ايرانی مقيم کاليفرنيا و مبدع شيوه گلتافتن ( گل + تافتن) صحبت می کردم. که چه بايد کرد. که آخر شما که اصل معماری متکی به طاق و گنبد را جهانی کرده ايد چرا به وطن خود نمی رويد و طرح خانه های ضد زلزله خود را به مردم خود عرضه نمی کنيد. گفت من هر چند سال يکبار و اين اواخر به فاصله های کوتاه تر به ايران رفته ام. گفت که طرح های ساده و ارزان من که متکی به خاک و گل است در کاليفرنيا که سخت ترين قوانين ضد زلزله را دارد تاييد شده و استقبال می شود اما در ايران تا کنون عليرغم وعده ها و چه و چه نتوانسته ام کاری را سامان دهم. به گوش ايرانی شيفته غرب سنگين می آيد که طرح خانه های طاق و گنبدی سنتی با طراحی و محاسبات جديد بتواند ضد زلزله باشد. خليلی می گويد.

من خود يکبار سالها پيش، پس از آن زلزله هولناک طبس طرح های او را در موزه هنرهای معاصر تهران ديده بودم. اگر از آن زمان طرح او اجرا شده بود شايد بم امروز چيزی کم نداشت. چه کسی گفته است که ما در سراسر ايران بايد به يک شيوه خانه بسازيم؟ چرا هماهنگی سنتی بنا با محيط اطراف خود را به هم زده ايم؟ اگر خانه های بم يک طبقه بود و به جای تير آهن از گنبدهای معماری سنتی استفاده کرده بود امروز با يک زلزله همه سقف ها بر سرمان آوار نشده بود. به جهنم که مثلا قيافه امروزی نداشت. جان عزيزان ما را که مصون نگه می داشت.

من مهندس نيستم. اما می دانم که آدمهای سالم هميشه وقتی به مشکلی بر می خورند به دنبال راه حل می روند. شيوه های معماری مقاوم در برابر زلزله منحصر به طرح های نادر خليلی هم نيست. اما ما در طول اينهمه سال در مقابل مشکل زلزله کدام راه حل ها را جستیم و امکان عمل به آنها را فراهم کرديم که نتيجه نگرفتيم؟ اصلا کاری کرديم؟ آيا اين توهين به شعور آدميزاد نيست که در برابر اينهمه خسارت جان و مال فکری نکرده باشد؟ اگر اينجا فکر نکرده باشيم پس اصلا ما به چه فکر می کنيم؟ و نتيجه چنان فکرهايی که مسائل ملموس ما را حل نمی کند به چه دردی می خورد؟

نه، من بعيد می دانم که در عرصه فکر هم ما کاری در خور کرده و نتيجه ای در شان آدميزاد گرفته باشيم. روشنفکران مان هر چه می خواهند بگويند. ما فکرهامان هم مثل خانه سازی مان در بم سست و سهل انگارانه و بی پايه است.

آشوری سالها پيش گفت انقلاب اسلامی دست ما را پيش خودمان رو کرد. ما را با خودمان روبرو نشاند که چه هستيم و که هستيم. آينه تمام قدی شد در مقابل ما. امشب به او گفتم که حالا من فکر می کنم بم دست ما را برای آخرين بار پيش ما رو کرده است. اگر ناتوانی های خود را نديديم ديگر هرگز نخواهيم ديد. اگر بم را نساختيم ديگر هرگز ساخته نخواهيم شد. اگر از دست رفتن جان اين چهل هزار عزيز را بيهوده و بی معنا رها کرديم و فراموش کرديم، جانمان هرگز از بيهودگی رهايی نخواهد يافت و همگی به سياه چاله فراموشی خواهيم رفت. چه اگر ما از اين مصيبت تکان نخورده باشيم و کلاه عبرت و پای افزار انگيزه ای برای خود نسازيم هيچ چيز ديگر نيز ما را تکان نخواهد داد. و ما همچون لاشه ای بر آب از سهمناکترين صخره ها سقوط خواهيم کرد.

 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
December 28, 2003  
اين داغ کجا بريم؟  
 
bam01.jpg اين عکس بزرگ صفحه اول آبزرور بود امروز. با خود گفتم: کاش پدر نبودم. کاش پدر نشده بودم. تا مرگ تو را ببينم. اين داغ کجا برم؟ فکر کردم کاش آنجا بودم تا پيام اندوه و درماندگی اين مردم را مثل عطا کناره با اين عکس و حسن سربخشيان با عکس ديروز تايمز (که دو زن گريان و زخمی و حتما داغديده را نشان می داد که يکديگر را تسلی می دادند) به جهان منتقل کنم. چقدر عکس بد ديده ام اين روزها. بی هيچ پيامی. اما اين عکس چقدر با ما حرف می زند. فکر کردم نه، من تاب و توان ديدن اين اندوه را از نزديک نداشتم. ... ...
 
پيوند  
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
 
شيرين عبادی امين زلزله زده ها می شود  
 

6 ديماه 1382 27 دسامبر 2003

فراخوان

فاجعه زلزله بم هزاران تن از هموطنان ما را هلاک کرد ؛ نيمی از شهر با خاک يکسان شد ؛ هزاران تن مجروح و بی خانمان و بی سرپرست باقی گذارد ؛ شهر فاقد برق، آب آشاميدنی، بيمارستان و درمانگاه است و مردمی که از زلزله جان بدر برده اند در معرض سرما، بيماری و گرسنگی هستند. وظيفه انسانی و ملّی همه ما ايرانيان است که به ياری هموطنان زلزله زده مان بشتابيم و با کمک های مالی بی دريغ خود به نهضتی که طّی روزهای آينده به سرپرستی شيرين عبادی برای کمک به زلزله زدگان و نوسازی بم برپا خواهد شد، بيپيونديم.

جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران از همه ايرانيان استمداد می کند که با جمع آوری کمک های نقدی به نام «گروه امداد به زلزله زدگان بم» که در شهرهای اروپا، امريکا، کانادا و ديگر کشورها تأسيس خواهند کرد، موجبات واريز وجوه جمع آوری شده را به حسابی که فردا در تهران به نام شيرين عبادی افتتاح خواهد شد فراهم آورند. شماره و مشخصات اين حساب در فراخوان بعدی اعلام خواهد شد. عبدالکريم لاهيجی رئيس جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران نايب رئيس فدراسيون بين المللی جامعه های حقوق بشر

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 27, 2003  
آن 20 هزار نفر  
 

دوستان خوبی دارم. دوستانی که بيدارند و بيدار دل. از خواب که برخاستم ديدم جهان ديگرگون شده است. آه از نهادم برآمد که ای وای باز زلزله. تلويزيون می گفت 2 هزار نفر. از خشم لرزيدم و از تاسف لب گزيدم. ما مردم فاجعه ايم. چه بايد کرد. گفتم ببينم چه کسی را خبر هست و چه کرده اند. وبلاگ داريوش را ديدم که پيش از همه ما از دريغ خود گفته بود. از بيداری اش و همدردی اش آرام شدم. از کسی ديگر جای ديگر خبری نبود. خوابگرد در خواب بود. اما ستون به روز شده هايش نشان می داد که معروفی چيزی نوشته است. چه بايد نوشته باشد مرد در روز فاجعه؟ از بم نوشته بود و از زلزله. و همه آن يادآوری های درست و بجا که درد و سوال همه ماست. در دل آفرين گفتمش. حق همين است که نويسنده مردم چنين باشد. اگر با مردم نباشی کی نويسنده آنان هستی؟ مهدی نوشته بود. از خشم لرزيده بود مثل من . خشم او را تحسين کردم. حتی ماه ساکت ما هم نوشته بود. معلوم شد که چندان گوشه گير هم نيست. اگر حادثه ای در جهان انسانی پيش آمد که کلامی را در بايست بود می نويسد.

من چقدر بغض کردم امروز. بی آنکه بگريم. بايد سخت می گريستم. اما اگر می گريستم ديگر چه کسی خبرها را دنبال می کرد و منتشر می کرد. روز بعد از کريسمس بود. با هزار بدبختی در هوايی که انگار برای زلزله زده ها آشفته و گريان بود خود را به آنلاين رساندم. تمام روز در اتاق کارم از پای کامپيوتر جنب نخوردم. تمام روز در بم بودم. آخر روز خبر سرتاپايش معلوم شده بود. می شد دقيقه ای آسود. يک جوری از پيش بينی ميراندا در تهران که صبح در گفتگو با تلويزيون گفته بود ممکن است شمار قربانيان به 10 هزار برسد و نرسيده بود آسوده شده بودم. اما تنها گمان بود. خبر شمار قربانيان در حد 15 هزار نفر يکباره آوار شد بر سر مان. زديم: تازه ترين خبر. و در چهار خط از اين آمار وحشتناک گفتيم. هنوز خبرها را روزآمد نکرده ديگر آمد که: 20 هزار. آخر اين ها آدم اند. عزيزان اين و آن اند و فرزندان من و شمايند. خواهران مايند که سينه هاشان پر از خاک شد و مادران ما که ما را يتيم کردند و رفتند. هر يکی از آنها حساب است. چگونه يکباره هزار هزار بر آنها می افزاييد؟

ما مردم عجيبی هستيم. مردمی که به فاجعه خو گرفته ايم. عادت کرده ايم که از خواب برخيزيم و زير آوار مانده باشيم. عادت کرده ايم که با فاجعه هم پهلو بخوابيم و برخيزيم. ما از پيشگيری هيچ نمی دانيم. يکبار هم فکر نمی کنيم که آخر 20 هزار نفر در يک سحرگاه در خواب با آوار سنگينی روی سر و سينه شان خفه می شوند يعنی چه. من از دست پدرانی که خانه هاشان را بدون معمار و مهندس ساختند عصبانی ام. آنها خانه را گور کودکان و همسرانشان ساختند. من از مقاماتی که کار نظارت خود را بر ساخت و ساز شهری فراموش کردند يا دست کم گرفتند عصبانی ام. آنها مردان رسوايی اند که مستحق بدترين مجازات ها هستند. من از دولتی که ثروت ملی را خرج اتينا می کند يا در جيب اين و آن دور و نزديک می ريزد يا حيف و ميل می کند ولی ذره ای برای آگاهی و پيشگيری از هزار و يک فاجعه گريبانگير ما سرمايه نمی گذارد عصبانی ام. اين دولت بيدار نيست. من از اين مرگ بی دليل و بی معنی عصبانی ام. اين مرگ نيست ريشه کن شدن است در زمان حيات و نشاط. من از مردمی که ما باشيم و در جهل خود و بی کفايتی هامان غوطه می زنيم عصبانی ام و از خودم که چرا دور از وطن ام زندگی می کنم که وقتی فاجعه ای هم اتفاق می افتد کسی را ندارم که برايش قصه کنم. کسی که با من همدردی کند سر بر شانه اش بگريم و سبک شوم.

ما چگونه مردمی هستيم؟ ما که هنوز برای فاجعه های ملموس و عينی مثل زلزله و ايدز و فحشا و آودگی هوا راه حلی جز توجيه و انکار و لاپوشانی و تجويزهای موقتی نداريم اما خيال می کنيم همه راه حل ها پيش ماست. ما که زندگی را چنين سبک می گيريم از پس چند تاوان سنگين حجاب غفلت مان خواهد دريد؟ آن 20 هزار نفر تاوان سهل انگاری های ماست.

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 22, 2003  
يلدا نام ديگر مهرگان است  
 

در يک نظر سريع، از چهار اقنوم بزرگ ايرانی بيشتر از همه از اهورا مزدا و سپس اهريمن ياد شده است و از پس آنها از مهر و کمتر از همه از زروان يا خدای زمان. اين چهار اما هنوز هم از سازه های اصلی فرهنگ ايران و ايرانی اند چه در داخله مرز سياسی امروز چه فراسوی آن. يلدا را گفته اند که ميلاد است و ميلاد مهر؛ به اين اعتبار که از درازترين شب سال خورشيد می زايد.

اما اين را نگفته اند يا کمتر گفته اند که يلدا نام ديگر مهرگان است. استاد دقيق النظر ما دکتر سيروس شميسا که در اسطوره شناسی از يگانه های روزگار است شايد نخستين کسی بود که در 25 ساله اخير اين نکته نهفته را در مقاله درخشان خود در کيهان فرهنگی آن سالها فرا ياد آورد: کريسمس و شب چله ( آذر 1368 ).

در نسل من شميسا از معدود استادانی بود که واسطه العقد استادان قديم و روزگار عسرت پس از انقلاب در دانشگاه بودند. هر کجا هست خدايش بسلامت دارد. من البته در دانشکده از او در اين باب طرفه ها آموخته ام اما از چاپ آن مقاله بدينسو همواره يلدا را با ياد او و اين مقاله گذرانده ام. او به ما نشان داد که چقدر اهميت دارد که کتب قديم را بشناسيم و در ادامه سنت کسانی چون ذبيح بهروز به ما ارزش تقويم و تاريخ را نشان داد.

 نامی از بهروز از او نشنيده ام يا به ياد ندارم اما من که بهروز را خوانده بودم و پای درس شميسا می رفتم آنچه می شنيدم با آنچه خوانده بودم يک جهان را می ساخت يا يک جهان را از پس باستانشناخت آن مرمت می کرد. هر چه می شنيدم و می خواندم گويی بخشی ديگر از کاشی و سفال شکسته ای را احيا می کرد که من آن را بايد در جای خود بنشانم و به صورت آن جهان گمشده ايرانی که نقشينه اش هنوز شکستگی ها و افتادگی های بسيار داشت نزديک تر شوم.

او بود که نخست بار به ما توجه داد که ابوريحان بيرونی در آثار الباقيه اش که گوهری بی مانند است در شناخت ايران گفته است که مهرگان در قديم در آغاز زمستان قرار داشت. يعنی که در جای درست خويش. تا اشاره اش به مهر و زايش آن کامل باشد. در پيوند مهر و مسيح يا مهر و عياری و آيين جوانمردی هم سخن بسيار است.

 بهروز استاد بزرگ مهرشناس در پيوند نخستين سخن ها دارد که تنها در آثار يکی دو تن بجد دنبال شد. اما اگر در بيشتر کارهای انجام شده بتوان رگه های نازک و درشت ايران پرستی و ايران مرکزی يافت، در جستارهای استاد مهرداد بهار - که گنجی بود کشف ناشده که زير خاک رفت- هر چه هست سخن علم و پژوهش ناب است و خرد آهسته و خستو به نتيجه تحقيق و دور از هرگونه لاف و گزاف الا آن که با مهر ايران آميخته است و شناخت آن. او پيوند مهر و جوانمردی را نيکو پژوهيده است.

به هر روی، پس از يک دوره دراز سخن از مهر و ميترائيسم گفتن، در سالهای اخير شايد ما آن آهستگی که بايد در سخن گفتن از اين مقولات داشت يافته باشيم. اما آنچه هنوز از آن گفتگو آغاز نکرده ايم زمان است. يکی دو کتاب و چند گفتار اينجا و آنجا هنوز گفتگو نيست و موضوع را در منظر عام نبرده و به بحث عمومی بدل نساخته است. اين همچون مهر از غامض ترين حجاب ها در شناخت ايران و ايرانی است.

تتميم اين اشارات را برای مشتاقان به تصويری از نقش رستم ختم می کنم از تصويرهايی که چندی پيش در سايت ميراث فرهنگی انتشار يافت. ببينيد که اين چليپای چهارسوک که به چهارگانه های ايرانی اشاره دارد، و بعدها به مسيحيت راه يافت، چگونه آن چهار اقنوم را نمايندگی می کرده و از قدسيت برخوردار بوده که آرامگاه شاهان هخامنشی در مرکز آن پناه گرفته است.

naqsh-e rustam.jpg

 
پيوند  
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
December 18, 2003  
حجاب، فرانسه و رويای زمان از دست رفته  
 

تصميم دولت فرانسه در باره منع حجاب اسباب شگفتی من شد. هر بهانه ای که برای توجيه اين تصميم از سوی يک دولت دموکراتيک عنوان شود نمی تواند زيرپا گذاشتن اصلهای اوليه دموکراسی را در اين اقدام پنهان کند.

 من برای فرانسه متاسفم که مساله حجاب به عنوان يک انتخاب شخصی چنين وحشتی را در جامعه و مسئولان آن ايجاد کرده است ( می گويم جامعه چون نظرسنجی ها گويا حاکی از پشتيبانی بيش از 60 درصد از مردم از ممنوع کردن حجاب و هر نوع تظاهر مذهبی است). منع حجاب تير خلاص بر شقيقه ايده جامعه کثرت گرا در فرانسه و تسليم در برابر راست افراطی بنا به اهواء سياسی است. اين تصميم بر تنش های موجود خواهد افزود و تنها سود آن گويا به افزودن به رای های حزب آقای شيراک ختم خواهد شد.

تصميم دولت فرانسه گرچه ممکن است يک زيرکی حسابگرانه سياسی برای بهره برداری از احساسات ضد اسلامی برای انتخابات ماه مارس باشد اما برای فرانسه آزاد فاجعه ای مسلم است. کثرت گرايی اروپايی اصولا از يک تجربه تاريخی و اجتماعی ناشی می شود که بر اساس آن مهاجران آزادند هويت فرهنگی خود را حفظ کنند و از تظاهر به آن احساس خطر يا حفارت نکنند.

جامعه اروپايی يک جامعه جهانی است. به اين معنا که از همه اطراف و اکناف جهان مهاجران را آگاهانه جذب کرده و ديگ در هم جوشی از فرهنگهای متفاوت و رنگارنگ برپا داشته است. رواداری و کثرت گرايی اساس اداره چنين جامعه ای است. بدون آن تنها فاشيسم وجود خواهد داشت. فاشيسم در يک کلام يعنی يکسان کردن اجباری همگان. يعنی کنفورميسم. اما جهان اين کنفورميسم را تجربه کرده و ازآن برگذشته است. چرا فرانسه دوباره و اين بار ظاهرا برای حفظ اصول سکولار خود به آن بر می گردد جدا سوال برانگيز است.

مقابله با عقايد مذهبی اصولا با گذراندن قانون و بخشنامه ممکن نيست. اين را آقای شيراک هم می داند. با چنين محدوديت هايی مشکل حجاب برای فرانسويها حل نمی شود. تنها به حاشيه رانده می شود. و هر امری که به حاشيه رانده شد و ناديده انگاشته شد بزودی با خشونت همراه خواهد شد. امروز 5 ميليون فرانسوی مسلمان هستند. بيشتر آنها همين حالا هم حاشيه نشين هستند. راندن آنها از مدارس دولتی به دليل داشتن حجاب اگر خيال اصول گرايان فرانسوی را برای مدتی راحت کند و حزب حاکم را در انتخابات بعدی از شر مزاحمت تبليغاتی احزاب رقيب و ضد مهاجرت مثل "جبهه ملی" نجات دهد اما شکاف در دموکراسی فرانسوی را عميق تر و فاصله اجتماعی ميان مهاجران مسلمان و بوميان مسيحی را زيادتر خواهد کرد.

اصولگرايان سخت سر فرانسوی که همه همسن و سال آقای شيراک اند و از نسل او، هنوز فکر می کنند که آنها آقای جهان اند و بايد مهاجران را ادب کنند و سر جايشان بنشانند و مثلا به تربيت فرانسوی درآورند. اما آنچه آنها به نام فرانسه يا اروپا می شناسند ديرزمانی است که ديگر وجود ندارد. در جهان بی مرکز کنونی که هيچ اتوريته ای را به رسميت نمی شناسد و تمام چراغهای جادو شکسته و غولهايش از نفس افتاده اند، اين جستجوی زمان از دست رفته ای است که تنها در کتاب های تاريخ باقی مانده است. صورت امروز اروپا و از جمله فرانسه هيچ شباهتی به آن زمان از دست رفته ندارد. اما چه می توان کرد که جوامع تا مدتها انديشه ها و رفتارها و انتظارات دوره های پشت سرگذاشته را با خود حمل می کنند. معنای رفتارهای عجيب گاه به گاه آنها را از روياهايی که گريبان آنها را هنوز رها نکرده بايد دريافت.

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
December 13, 2003  
شادی شيخی که خانقاه ندارد  
 

در جهانی که همه چيز ناقص است به دنبال کمال بودن چيزی جز زحمت مطلق نيست. در جهانی که هيچ کس کار خود را درست نمی گزارد به دنبال کار کارستان بودن دردسر عظيم است. در جهانی که همه ما به کم دانشی گرفتاريم و دايره جهل ما همواره بزرگتر بس بزرگتر از دانشی است که جمع کرده ايم سخن گفتن در هر مقوله ای جز به ياوه گفتن نخواهد کشيد.

اگر آدمی به چيزی دست يافته است تنها با متمرکز کردن دانش بسيار در محدوده ای کوچک بس کوچک بوده است. ما هنوز مثل علامه های قديم می انديشيم و رفتار می کنيم حال آنکه در دنيایی مدرن زندگی می کنيم و اصلا برای قواعد آن به نظر خودمان داريم جانفشانی می کنيم. سوگمندانه بايد بپذيريم که جهان همين است که هست. مثال ناقص يک مدينه افلاطونی نيست. ما بد تربيت شده ايم که اينقدر کمال طلب از کار در آمده ايم. به ما اشتباهی فهمانده اند که نسخه تالی خداوند هستيم. نيستيم. ما کجا و کمال کجا؟

ببينيد که چقدر از صبح تا شام شکوه و گلايه می کنيم. آنها که روشنفکران ناميده می شوند هم از اين ديد بنيادين هيچ فرقی با فرهيختگان قرن ششم و هفتم ندارند. همه می نالند و همه ديگران را متهم به کژرفتاری می کنند. هيچ يک در خود نمی انديشد که آخر ما چه گلی بر سر ديگران زده ايم. ما بايد از اين توهم هزارساله درآييم. از اين ناقص ديدن جهان و ادعای کمال خود برهيم. اگر جهان ناقص است و ديگران ناقص اند و در خور کن و نکن ما، ما هم در همين دايره نقص ايم. آنانکه غنی ترند حتی محتاج ترند. ما که ديگران را به کرديت و نکرديت شان ملامت می کنيم خود از آنها کمتر سزاوار ملامت نيستيم. آخر چه سود از شبهه بر شبهه افزودن؟ از جزء به کل می روم و از کل به جزء می آيم. اما طبع کار جهان است گوييا. حادثه ای کوچک تو را باز می برد به انديشه های تلخ. چرا کام ما اينچنين تلخ است؟ می انديشم از آن سبب شايد که جهان را چنان که هست نمی شناسيم. ما هيچگاه پيش نرفته ايم هميشه فرو رفته ايم. شايد چون از خود و جهان انتظارهايی داريم که از بنياد نشدنی است. وگرنه طعم خوب شاديهايی فردی و جمعی را بر خود حرام نمی کرديم.

زياد دور نروم. در همين طعن و طرد عبادی و جايزه نوبل صلح او ما بيشترينه بسان زاهدان و اخلاقيون کهن رفتار کرديم. ندانسته. چه بسيار از ما که چنين کردند و هيچ رابطه ای بين خود و آن زاهدان نمی يابند. اما هست برادران هست. ما در تنها چيزی که همگی استاديم خراب کردن زندگی است و همين بهانه های کوچک خوشبختی. ما حقيقتا مردم گنده دماغی هستيم. کاش ازآن جامه رهبری خلق و رسالت اخلاقی و زهد و پارسايی واقعا درمی آمديم و کودک قرن خود می شديم و شاگرد عقلانيت روزگار خود. و مگر عقلانيت چيست جز ديدن واقعيت؟ ما اما هنوز سايه می بينيم بر ديوار مغاره جهان. جهان ما دور می زند. حرکت خطی ندارد. چه رسد به سفر حجمی در خط زمان. ما هميشه خود را تکرار می کنيم. ما پيش نمی رويم. حتی وقتی مدرن و اولترا مدرن می شويم. نمی دانيم که پای مان در گل همان انديشه های قديم است.

اينها را گفتم نه همان برای شما که برای خود نيز. من هم چون شما گرفتار همين کمال طلبی مزمن ام. من هم هنوز درمان آن را نيافته ام. من هم بيشتر دوست دارم شکوه و گلايه کنم. من هم خود را بی آنکه مبعوث شده باشم در مقام رسولان می يابم. اما شانه های ما برای بار رسالت ساخته نشده است. درست که ديگران هم بکنند آنچه مسيحا می کرد اما اين مشروط است به اينکه فيض روح القدسی در کار آمده باشد. ما کی روح القدس ديده ايم؟ ولی شگفتا که حتی آنهايی از ما که مدعی اند از جهان قدسی بريده اند هنوز اسير همين جهان اند و رفتارهاشان روحانی و افلاطونی است. فرهنگ و ميراث سنت چيزی است که حتی وقتی به آن پشت می کنی با توست. حتی وقتی با آن می ستيزی. ستيز با خويشتن است گويی.

 من چاره کار را در اين آشوب پرداختن به کارهای کوچک می بينم. بهتر است پامان را روی زمين بگذاريم و کاری بکنيم. کاری يقينی. کاری که ترديد و توهم و نادانی و ادعا در آن راه نداشته باشد. کاری برای خود. حتی اگر بوسه ای باشد. خريدن هديه کوچکی باشد. نشاندن لبخندی بر روی کودکی باشد. حمايت از مردمی باشد که حمايتی ندارند. کمک کردن به مدرسه موسيقی ملکه صابروا باشد تا پانصد دانش آموزش در جای گرم بخوابند و با سازهای نو بزنند و به آينده اميدوار باشند. اگر راهی به دهی برای ما هست در آن است که از رسالت نداده چشم بپوشيم.

 در نسل من از شريعتی بزرگ و شورشی تا سروش عارف مسلک و رند تئوری پرداز صاحبان قلم و منبر خود را رسولان قوم ديده اند و اگر نمی ديدند و فروتنانه تر خود را می سنجيدند شايد خود آنها و ما شاگردان آنها زندگی شادمانه تری می داشتيم. شادی شيخی که خانقاه ندارد. شادی زيستن با نگاهی که زير بار ملامت خويشتن و جهان نيست. نه قهرمان است و قهرمانی کردن می خواهد نه قربانی است. شادی شناخت خود و واقعيت پيرامون از چشم انسانی عادی و طبيعی. شادی کسی که به دنبال مرجعيت نيست. شادی گمنامی. آب بی فلسفه خوردن. شادی انا بشر مثلکم. ... برای آنها ديگر دير شده است. وقت است که ما فکری به حال خود کنيم.

 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
December 9, 2003  
چشم جهان بين  
 

بی آنکه بخواهم، اين سه يادداشت امروز از يک جنس درآمدند. روزنامه شرق مطلبی دارد با عنوان پيامبر شادی ها سهم تاجيک ها که بن مايه اش اعتراض به بی توجهی به زرتشت در ميان ايرانی ها يا در سياست های رسمی فرهنگی ايران است. اما آنچه برای من اسباب شگفتی است دو نکته است. اول اينکه نويسنده سواد چندانی در باره موضوع خود ندارد و مثلا خوارزم را به عنوان زادگاه زرتشت در تاجيکستان می داند که نيست و در ازبکستان است (ناصرخسرو را هم ايرانی می داند که بر اساس معيار های او نبايد ايرانی باشد چون زاده قباديان تاجيکستان است!) اما تاسف انگيزتر از آن اينکه بين تاجيکان و ايرانيان به مرزکشی فرهنگی می پردازد که بوی خاک پرستی دارد و باز هم محدود بودن سواد فرهنگی و تاريخی او را نشان می دهد چرا که تاريخ مشترک ايرانيان و تاجيکان را ناديده می گيرد يا نمی شناسد (حتی در شمال چين امروزی هم تاجيکان اند که زبان فارسی را حفظ کرده اند).

 اين که بگوييم در ايرانی بودن زرتشت ترديدی نيست و آن را پايه طعن در تاجيکان کنيم که چرا او را از خود می دانند و به بزرگداشت زرتشت پرداخته و می پردازند نشان از برهمآميختگی های متعدد دارد. من نمی خواهم به تاريخ زرتشت بپردازم و بگويم چون او در خوارزم زاده شد و در بلخ دين عرضه کرد و درياچه هامون را بستر آينده دين قرار داد به تمام معنا پيامبری متعلق به همه فارسی زبانان ديروز و امروز منطقه است.

من می خواهم بگويم که اين مرزکشی ها نشان می دهد که تا کجاها ما گرفتار فرهنگ تقليل و يکسونگری هستيم و چشم جهان بين خود را نابينا ساخته ايم. ايرانی بودن از کی تنها به چارچوب سياسی ايران امروز محدود شده است و اصلا از کی مرز فرهنگ های بزرگ و باسابقه با مرزهای متغير سياسی شناخته می شود؟ رفتارهای فرهنگی ما و قضاوت های فرهنگيان ما گاه تنها اسباب شرمساری است ( من در برابر دوست زرتشتی تاجيک و ايراندوست ام که امروز با در دست داشتن اين مقاله از من معترضانه می پرسيد چرا؟ هيچ نداشتم که بگويم). من از نويسنده که نمی شناسمش آنقدر تعجب نمی کنم که از روزنامه شرق. تنها روزنامه چاپ تهران که فکر می کنم به هر روز ورق زدن می ارزد.

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
 
ايران: نه دموکراسی، نه ديکتاتوری  
 
ما در همه چيزمان گويا وضعی بينابين داريم. اين مهم است. مهم از آن جهت که ما معمولا گرايش به آن داريم که خود را به يکی از دو سمت يا سمتهايی که ما ترکيب آنها هستيم تقليل دهيم. به همين دليل به ارزيابی های ناتمام و نادرست می رسيم. تاکيد بر شناخت آنچه ما هستيم کاملا حياتی است. امروز وقتی اين مقاله را در سايت امروز ديدم دريافت آن را از موقعيت خاص سياسی ايران راهگشا يافتم: ما نظامی مبتنی بر دموکراسی نيستيم اما ديکتاتوری هم نداريم. من اين نوع نگاه را نگاهی بر پايه دريافت بومی می بينم. اين نوع دريافت از نظر من بسيار قابل اتکاتر از دريافت های محققان و تحليل گران غربی است که از دور دستی بر آتش دارند. مدلهای شناخت جوامع در غرب دست کم آنچه که به رسانه ها راه می يابد و در تحليلهای روزنامه نگاران دنبال می شود و فضای عمومی را در جهان غرب می سازد کاملا کليشه ای است.
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
سياست پيگيری مسائل حقوق بشر در ايران  
 

رابطه ما مدافعان حقوق بشر با حکومت و حاکميّت سياسی نه مبتنی بر قهر و دشمنی است ونه حتّی تقابل با حکومت زيرا که ما به قدرت سياسی چشم ندوخته ايم و در رقابت سياسی شرکت نداريم. رابطه ما با حکومت برمبنای تناظر است و اگر حکومت با ما حاضر به گفتگو نباشد، اين ديگر مشکل اوست. امّا تناظر و گفتگو هرگز به معنای اين نيست که تلاش و مبارزه ما با نقض حقوق بشر در ايران فروکش کند.

مبارزه ما در راستای استقرارنظامی برخاسته از رأی آزادانه اکثريت مردم ايران است که در آن حقوق بشر و آزادی های اساسی تامين شوند وملّت ايران مجموعه ای بشود از شهروندان دارای حقوق برابر فارغ از وابستگی های مذهبی، قومی، جنسی، طبقاتی، اجتماعی و سياسی آنان. اين مبارزه از مسيری پيچيده، پر نشيب و فراز، طولانی و پر مخاطره گذر کرده و خواهد کرد. ولی ما نه از خشم وغيظ حکومت و عوامل آشکار و پنهان آن جا زده ايم و نه به خاطر خوش آيند حکومت به مماشات و عافيت طلبی روی آورده ايم و هرگز روی نخواهيم آورد.

از رقبا و مخالفان حکومت هم هر چند توقع ترشرويی و درشت گويی نداريم، ولی حاضر نيستيم که تاييد و تشويق آنانرا به هر بهايی به دست آوريم. انتظار ما مدافعان حقوق بشر از حکومت اين است که حّد خود و ما را بشناسد و اگر با ما از در تناظر و گفتگو در راستای بهبود وضعيت ساختاری و عملی حقوق بشر در ايران درمی آيد، متوقع نباشد که بر موارد نقض حقوق بشر چشم ببنديم. توقع ما از رقبا و مخالفان حکومت هم اين است که جايگاه و موقعيت سازمان های حقوق بشر را تشخيص دهند و از ما نخواهند که مواضعی همچون سازمان های سياسی اتخّاذ کنيم و به دنبال براندازی باشيم و يا موافق يا مخالف اصلاح طلبان و جز آن. تنها در چنين زمينه ای است که سازمان های مدافع حقوق بشر، همچون ديگر نهادهای جامعه مدنی، جايگاه حقيقی خود را در جامعه کنونی و آينده ايران خواهند يافت و قادر خواهند بود که نقش خود را به عنوان ميانجی بين شهروند و حکومت ايفاء کنند.

 از: يادداشت عبـدالکـريم لاهيجی با عنوان هلسينکی و ما

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 5, 2003  
امشب به قصه دل من گوش می کنی  
 

من معمولا از شعر و ادب و محافل ادبی اين روزها می گريزم. اين عشق قديم و يار صميم من است و ديدن و يادکرد دوباره اش مرا به آشوب می کشد. بهتر است حالا حالاها فاصله ام را از ادبيات به معنای مدرسی و محفلی آن حفظ کنم. اما فردا شب مجلس شعرخوانی سايه است. از آخرين افراد نسلی که بزرگان بسيار مثل خود او پرورد و شرح روزگار آنها را بايد روزی مثل آيزايا برلين در "متفکران روس" صاحب همتی در اثری همانند بنويسد. داشتم ويژه نامه مجله دفتر هنر را در باره سايه ورق می زدم - چاپ آمريکا، شماره پنجم، اسفند 1374- و باز دلم هوای عهد قديم کرد که در مقام دانشجوی ادب همواره در عطر آن زيسته ام. همه اينها را گفتم تا دو نکته را بگويم. اول همين شماره های ناب دفتر هنر که حال به 15 رسيده است و آخرينش ويژه نامه استاد شجريان است. دفتر هنر مجموعه درخشان و بی نظيری از اسناد ادبی و مقالات و عکس های عالی و خاطره انگيز را در باره شماری از برجسته ترين شخصيت های ادب و هنر ما به دست می دهد که در مطبوعات هم داخل و هم خارج کشور نمونه ندارد. دوديگر می خواستم غزلی از سيمين بهبهانی را نقل کنم که به استقبال شعر مشهور سايه گفته است- امشب به قصه دل من گوش می کنی. اين همان شعری است که بسياری به استقبال آن شعر گفته اند و استقبال فروغ فرخزاد از آن به اندازه اصلش آوازه يافته است: چون سنگها صدای مرا گوش می کنی / سنگی و ناشنيده فراموش می کنی. اما شايد کمتر خوانندگان غزل اين استقبال سيمين از همان شعر را هم به همان اندازه به ياد آورند. من اين استقبال را بسيار می پسندم. خودتان قضاوت کنيد: شب چون هوای بوسه و آغوش می کنی دزدانه جام ياد مرا نوش می کنی عريان ز راه می رسم و پيکر مرا پنهان به بوسه های گنه جوش می کنی شرمنده پيش سايه پروانه می شوم زان شمع شب فروز که خاموش می کنی ای مست بوسه دو لبم، در کنار من بهتر ز بوسه هست و فراموش می کنی صد صبح ديگرم ز سراپا دميده است تا کی حديث صبح بناگوش می کنی مشکن مرا چو جام که بی من شب فراق چون کوزه دست خويش در آغوش می کنی

 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
December 4, 2003  
آنها تصوير ما را می سازند  
 

فيلم کانال 4 بريتانيا را در باره ايران می بينم: Iran Undercover. خيلی های ديگر هم می بينند از ايرانی های اينجا. از دوستان و همکاران من هيچکس فيلم را دوست نداشته است. کسی نمی گويد چرا. يعنی بحثی نمی کنيم. اما می دانم که از اين تصوير مشوش آزرده خاطرند. اين ما نيستيم. روايتگر فيلم زنی است که ظاهرا برای تحقيق در باره مرگ زهرا کاظمی به ايران سفر می کند و به چند کشور ديگر تا ايرانيان تبعيدی را ملاقات کند. جز يکی دوقسمت کوتاه مثلا حرف های پرستو فروهر در باره والدين اش يا حرف های امير فرشاد ابراهيمی هيچ اظهار نظر ديگری نيست در فيلم که بتوان آن را بی خدشه يافت و براحتی پذيرفت. در واقع فيلم مجموعه ای از حرف های کليشه شده را به مدد تصويرهای عمومی يا چند قطعه فيلم آرشيوی و با کمک آرتيست بازی های آنهم کليشه شده و يک رشته اطلاعات درست و نادرست به خورد تماشاگر می دهد تا او را در اعتقادش در باره وضع وخيم ايران راسخ تر کند. دلم به حال پرستو سوخت. به نظرم آمد که فيلمساز از موقعيت او سوء استفاده کرده و او را بازی داده است. مبتذل برچسب دقيقی برای اين فيلم و فيلم های مشابه آن است. فيلمی که ظاهرا می خواهد موضوع هولناکی را بيان کند اما هيچ نوع همدلی با انسان هايی که موضوع کار اويند نشان نمی دهد. فيلمی که بيشتر از آن که در خدمت موضوع باشد در خدمت آرتيست بازی های فيلمساز/روايتگر است و برایش فرق نمی کند که راست و دروغ را به هم ببافد. فيلمی که در آن دهها بار کلماتی مانند شکنجه و قتل و تعقيب و تجاوز و شلاق و سيستم پليسی و مراقبت امنيتی و مانند آن شنيده می شود اما هيچ به موضوع خود نزديک نمی شود و ساده انگارانه مستند سياسی را به حد فيلم گرفتن مخفی از چند صحنه عمومی و يا فيلمبرداری در توالت و اتاق هتل و پوشاندن چهره مصاحبه شوندگان و ادعاهای بی سند در باره تحت تعقيب بودن گروه فيلمبرداری و غيره تقليل داده است. سوالهای زيادی در باره فيلم می توان مطرح کرد اما اين اولين باری نيست که از اين دست فيلمها در باره ايران و افغانستان و عراق و آسيای ميانه می بينم. همين ماه گذشته بی بی سی مستند توهين آميز و سروته بريده ای در باره تاجيکستان پخش کرد که تعجب آور بود چرا که معيارهای بی بی سی برای پخش فيلم خيلی سختگيرانه تر از کانال 4 است. اما به نظرم می رسد که اين ژانر خاصی از فيلمسازی شده است که در غياب دانش کافی از کشوری که داستان فيلم در آن می گذرد مقداری اطلاعات اوليه سره نشده را با چاشنی تعليق و کار مخفی يا با چاشنی طنز و خوشمزگی به خورد بينندگانی بدهند که اصلا حوصله يک کار جدی را ندارند. اين فيلم ها اصولا نبايد خواننده را غلغلک دهند و چيزی خلاف تصورات از پيش داشته اش بگويند. اين فيلم ها عمدتا وضع ممالک ما را طوری به بيننده خود نشان می دهند که تصور او از اينکه در ناف آسايش و امنيت و دموکراسی زندگی می کند تاييد شود و همه بدبختی ها را در کشورهای دوردست تصور کند. اين فيلم ها ناگفته متعهدند هيچ تصوير روشنی از جامعه ای که نمايش می دهند عرضه نکنند. فيلمسازان اين فيلم ها هم در نقش قهرمان ها و حتی سوپرمن هايی ظاهر می شوند که به همه جا سرکشی توانند کرد و هر که را ارده کنند پای دوربين توانند نشاند و مثل فيلمساز کانال 4 می توانند در پوشش باستانشناس وارد کشور ما شوند اما براحتی به کار ساخت فيلمشان بپردازند و هيچ کس هم از آنها نپرسد چه می کنند. آنها رويين تن اند. آنها نماينده تمدن برتر خود هستند که به ما نگاهی سخت ابزاری دارد حتی وقتی پای انسانی ترين مسائل در ميان است: حقوق بشر. طرفه آن است که اين تصوير کج و معوج برساخته از روی نادانی و کم دانی را نه تنها غربيان باور می کنند و رسانه ها آن را می سازند و گسترش می دهند بلکه ما خود نيز اغلب باور می کنيم. اگر هم نکنيم ظاهرا توان مقابله رسانه ای با آن را فاقديم. آنها تصوير ما را می سازند. بدون دخالت ما. ... ...

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست