قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 30, 2003  
يک نگاه ساده  
 
کس ها همه کر شدند کر ها همه کس شدند دنیا پر کرکس شد زمین را نگه دارید! من پیاده می شوم. از: يک نگاه ساده
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 27, 2003  
راهی به فروتنی  
 

دوست من مهدی در آخرين مطلب خود در کتابچه پاسخی به ارزيابی من از سخنان او در باب معرفت غربی و معرفت مسلمانان و امتناع شناخت اسلام و قرآن از منظر اسلاميان کنونی نوشته است که من پيش از ادامه اين بحث مايلم پرسش ها و ترديدهايی را در باب ادعاهای او طرح کنم.

می گويد: "کفر و ايمان پرسشی الاهياتی است و من طرفدار نهادن اسلام و قرآن در چارچوب مطالعات زبانی و علوم انسانی مدرن هستم." می پرسم آيا منطقا از مطالعات زبانی و علوم انسانی مدرن می توان نتايج الاهياتی گرفت يا نه؟ اگر نه مهدی چرا گرايش به آن دارد که نتايج الاهياتی بگيرد و در همان چارچوب های زبانی مثلا باقی نمی ماند؟ اگر آری چرا می گويد الاهيات مساله او نيست؟

 می گويد: "روشن است که با دريافتی مدرن از اسلام و قرآن نمی‌توان به شيوه و معنای سنتی «ايمان» ورزيد. معنای ايمان تغيير می‌کند." اولا اين گزاره برای من "روشن" نيست و بايد برای آن استدلال عرضه شود. ديگر آن که مهدی برای اندريافت کهنگی و نوشدن ايمان بايد نخست به اين پرسش بينديشد که آيا ايمان محمد به دليل تفاوت زمانی از ايمان ابراهيم جلوتر است و ايمان علامه طباطبايی به دليل فاصله 1400 ساله از ايمان محمد ايمان تر است يا نه. آيا مقوله ايمان کهنه می شود؟ آيا در ايمان پيشرفت وجود دارد؟ اينها همه پيش از آن ادعا بايد پاسخ روشن خود را گرفته باشند. و اين پرسش ها پرسش های هولناکی است.

 می گويد: "رويکردهای سنتی، ديگر، اعتبار و مشروعيت ندارند و قابل دفاع نيستند. پس ايمان سنتی هم قابل دفاع نيست." می پرسم بر اساس کدام استدلال سنت بی اعتبار شده است؟ و برای که بی اعتبار است؟ اگر سنت بی اعتبار است آيا اصل بر تجدد دائمی است؟ و اگر اين اصل است بستر تجدد کجا است؟ اگر همه چيز تجدد بيابد اصولا تفاهم ممکن است؟ آيا مثلا می توان زبان را بر تجدد دائم بنيان کرد؟ و اگر نمی توان و حدی از کليشه و سنت و سنگوارگی لازمه بقای زبان و تفاهم بر اساس آن است آن حد کجاست و رابطه تجدد و سنت چگونه است؟

می گويد: "خدای سنت هم قابل دفاع نيست. بايد خدای تازه‌ای را ايمان آورد، اگر از ايمان گريزی نباشد. ما همواره در تاريخ بلند بشر خدايان خود را ساخته‌ايم. ما خدايانی را که در ذهن داشته‌ايم و آفريده‌ايم، پرستيده‌ايم. اکنون خدايان قديم بتانی بيش نيستند. خدايان جديد يا در راه‌اند يا هرگز نخواهند رسيد." می پرسم بين اين خدايان جديد و خدايان قديم چه نوع رابطه ای در کار است؟ آيا خدای جديد بکلی جديد است؟ اگر آری چگونه در کنار خدايان قديم بازشناخته می شود؟ و اگر نه چه پيوندی ميان کهنه و نو برقرار است؟

بعد به قلب نقد خود می رسد و می گويد: "مشکل عموم مسلمانان از نگاه من اين جاست. مسأله اصلی معنای معرفت است. اگر مسلمانان نپذيرند که انقلابی معرفتی در جهان رخ‌داده و يک منظومه معرفتی از ميان‌رفته و منظومه معرفتی تازه‌ای جايگزين آن شده، البته بحث درباره قرآن‌شناسی مدرن به جايی نخواهد رسيد". من می پرسم پرسش بنياد برافکن آن است که چه چيز تازه است؟ چه چيزهاست که عوض شده و کدام چيزهاست که عوض نشده است. اگر جای چيزهای عوض شده و ناشده را اشتباه بگيريم جز سقوط عقلی و منطقی در پيش نداريم. سخنی در تازه شدن جهان نيست. اما داستان ما در صد سال گذشته و بل صد و پنجاه سال گذشته اين بوده که در پی اندريافت آنچه واقعا تازه است مدام بحران از پی بحران آفريده ايم و قوم خود را نه راهنمايی که رهزنی کرده ايم. همه هنر آن است که ارزيابی ما از تغيير جهان و انسان فاشگوی واقع ها و واقعه ها باشد. جز اين سعی مان باطل خواهد بود.

 من به هزاران هزار کتابی که مهدی می گويد در مقولات مورد اشاره او انتشار يافته کاری ندارم. ارجاع به اين هزاران کتاب جای دو صفحه استدلال را نمی گيرد. من با مهدی بر سر اين اختلافی ندارم که : "بپذيريم انقلابی در درک انسان از خود و جهان رخ داده است. اين انقلاب نمی‌تواند هيچ پديده‌ای را ناديده بگيرد." اين سخن نه تازه است و نه اذعان به آن چيزی را تغيير می دهد. اما بسيار چيزها تغيير کرده است. راستش آن است که من کمتر ديده ام که کسی از روشنفکران ما در ماهيت اجتماعی و معرفتی اين تغييرات انديشيده باشد. انديشه کردن غربيان به تغيير جهان به هيچ وجه وظيفه دشوار ما را سبک تر نمی کند. اين راهی است که در آن ماحصل انديشه غربی برای ما تنها حکم ماده خام را دارد. پخته خواری آفت بزرگ انديشه است. ما خود کدام راه را به پای خود رفته ايم؟ من وزن خود و ديگران و مردم خود را تنها بر اين پايه می سنجم نه بر پايه تکرار يا ترجمه انديشه های غربيان.

بيش از اين پيش نمی روم اما دريغ دارم از اين پرسش آخر که ناپرسيده بماند. مهدی از "گستره عظيم پژوهش در فرهنگ شفاهی و حجم بی‌حد و مرز نوشته‌ها در اين زمينه" می گويد و اينکه "جامعه‌شناسی، قوم‌شناسی، نقد ادبی، زبان‌شناسی و نشانه‌شناسی مدرن در ارزيابی فرهنگ شفاهی و چگونه‌گی سازوکار عقل شفاهی تا کجاها رفته و چه راه‌هايی را شکافته است". و از تاثير اين مجموعه بر شناخت سيره نبوی سخن می راند و مدعی می شود که "بررسی سيره نبوی به شيوه ابن هشام، از نظر عقلی ديگر ممتنع و نامعتبر و نامشروع است". من می پرسم مهدی به دانش گسترده غربيان چگونه می تواند استناد کند اگر از آن به اندازه ادعايی که می کند بهره نياندوخته باشد؟ دانش غربی دانش اوست و تا زمانی که من آن را از خود نکرده باشم کی می توانم به آن استناد کنم به صرف اينکه در خارج از من وجود دارد؟ من اگر از متن آن گستره عظيم دانشی خبری نداشته باشم چگونه می توانم بگويم با اين دانش جديد چه اتفاق های تازه در شناخت فرهنگ کهنه من می افتد؟ درک عظمت توليدات در يک رشته علمی با استناد به کميت آثار آن، غير از توغل در آن آثار و رسيدن به حکم است و اين البته زمان می برد و من باور ندارم که قائل به آن ادعا در همه رشته هایي که ياد کرده آنقدر توغل کرده باشد که بتواند چنان حکمی را بر اساس ماحصل همه آن دانش های چندگانه صادر کند. پس آيا می توان به آن حکم تکيه کرد؟ آيا هيچ راهی جز فروتنی و در حد دانش خويش ايستادن وجود دارد؟

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
November 26, 2003  
روايت نوبل صلح عبادی از زبان ابطحی  
 

در سالهای منتهی به انقلاب، ابطحی و پدر او در مشهد از نوآوران عرصه تبليغ دينی محسوب می شدند. همانجا چند جلسه ای به مجلس سخنرانی هايش رفته بودم. آن زمان ها کمتر جای مذهبی پيدا می شد که از تئاتر در آن نشانی باشد. اما مرکز تبليغی آنها سن کوچکی هم برای تئاتر داشت و مردم به سبک حسينيه ارشاد روی صندلی می نشستند و سخنرانی ها را می شنيدند. ابطحی با همه تحولات انقلاب و احيای دينی آشناست و خود از پيشگامان جوان آن در خراسان دهه 50 بود. او از همان موقع نيز نشان می داد که زبان جوانان را می شناسد. هنوز هم اين ويژگی را حفظ کرده است و آپ تو ديت مانده است. زبانش ورزيده تر و خودمانی تر شده است و به گوهر ارتباط روان با مخاطب دست يافته است. او از نسل روحانيونی است که اگر اميدی به بقای روحانيت در ايران باشد به دليل وجود آنهاست روحانيونی که بنا به يک سنت ديرپا از هوش اجتماعی فوق العاده ای برخوردارند تا از مردم فاصله نگيرند. ورود او به صحنه اينترنت موج تازه ای از آدم های با کاليبر بالا را در پی خواهد داشت که آينده اين صحنه را با گذشته آن بسيار متفاوت خواهد کرد. وب نوشت های او از جهات بسيار اهميت دارد. روايت های دست اولی از وقايع در آن هست که جای آن سخت در اين صحنه مجازی خالی بود. صراحت و جسارت او تيپ تازه ای از سياستمداران ايرانی را نيز معرفی می کند که بکلی از سنت محافظه کاری روحانيت و سياست جدا شده است. نمونه را به آوردن نقلی از او اکتفا می کنم:

جمعه 18/7/82

روز جمعه از تعطيلي استفاده کرده بودم و در منزل مشغول مرتب کردن CD هاي بهم ريخته ام بودم. حدود ساعت دو بود که بوق sms موبايل توجهم را جلب کرد. دليري خبرنگار جوان روزنامه ايران پيغام فرستاده بود که خانم شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل شد. باورم نشد. بيشتر به شوخي شبيه بود. به تلويزيون خودمان پناه بردم، خبري نبود. به سراغ رسانه هاي بيگانه رفتم، ديدم نه خبر درست است. خيلي خوشحال شدم. به عنوان يک ايراني احساس غرور کردم. بعد از چند دقيقه خبرنگار رويتر در تهران روي موبايلم زنگ زد، تبريک گفت و تبريک شنيد. گفت آيا حاضريد در اين مورد اظهار نظر کنيد، بي ترديد و پرس و جو و مشورت قبول کردم. همانجا ابراز خوشحالي کردم. به خانم عبادي تبريک گفتم و آرزو کردم که ديدگاههاي حقوق بشري و اهدا اين جايزه به اين ايراني پرنشاط باعث شود که در ايران روند دفاع از حقوق بشر و آزادي سرعت بيشتري پيدا کند. بلافاصله خبرگزاري فرانسه تماس گرفت، همان حرفها را تکرار کردم. ايسناي خودمان هم که بچه هاي پر نشاطي دارد تماس گرفتند، با تاخير با آنها هم مصاحبه کردم و ابراز خوشحالي نمودم. ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که خبرنگار اسوشيتدپرس تماس گرفت و گفت با عبدالله رمضانزاده مصاحبه کرده ايم، ولي بعد از مصاحبه گفته از آن استفاده نکنيد. گفتم بعداً زنگ بزنيد تا با رمضانزاده صحبت کنم. عبدالله خودش زنگ زد که آيا تو اظهار نظر کرده اي، گفتم بله و ترديدي نداشته ام. گفت من سخنگوي دولتم و هنوز نتوانسته ام هماهنگ کنم. گفتم من که حرف زدم و اين جايزه را افتخار ايران مي دانم. تلاش وسيعي کردم که ساير دوستان هم صحبت کنند.مصاحبه خانم عبادي را که گوش کردم، بيشتر خوشحال شدم که اين مصاحبه را کرده ام. واقعاً هم اعتقادم اين بود که خانم عبادي با اين جايزه نام ايران و تلاشگران براي اصلاحات و حقوق بشر را پر آوازه کرده است. و اين افتخار ملي است. و از اينکه اولين کسي بودم که از داخل حکومت اعلام نظر کردم خوشحال تر بودم. نزديک مغرب بود که رمضانزاده زنگ زد که هماهنگي هاي لازم را کرده ام و قرار بر اين شده که دولت جمهوري اسلامي هم رسماً اعلام نظر کند. مسجدجامعي هم بيانيه داد.

شب برادر خانمم به منزل ما آمده بود. داشتم با تلويزيون MBC و الجزيره مستقيماً به زبان عربي همان نظر ها را که داده بودم مصاحبه مي کردم. وي که آدم سياسي هم هست پرسيد چرا اينقدر به اين مساله اهميت مي دهيد؟ گفتم که اين اولين بار است که ايران جايزه صلح نوبل را مي برد. آنهم کسي اين جايزه را برده که براي احيا روند اصلاحات تلاشهاي فراوان کرده است. خيلي تعجب کرد، گفت تلويزيون گفته يک موسسه نروژي جايزه خودش را به خانم عبادي داده!! تازه متوجه شده بود اين جايزه يک موسسه نروژي، جايزه نوبل است.


شنبه 19/7/82

روزنامه ها را ديدم. تقسيم بندي علني شده بود. اصلاح طلب ها حامي و محافظه کاران دلخور مي نمودند. نتوانستم با هيچ عقل و هيچ بنياني بفهمم که چرا بايد عده اي دلخور شوند. وقتي عده از آنها هم با من تماس گرفتند که چرا اين جور موضع گرفته اي، بيشتر تعجب کردم.

ولي ديدم اين مساله هم در ادامه اختلاف ديدگاههاي اين سالهاست. تازه مگر کداميک از کساني که افتخار ملي براي کشور مي آفرينند و مورد تشويق مردم قرار مي گيرند به معناي آن است که تمام ديدگاهها و رفتارهاي فردي و اجتماعي آنان مورد مورد قبول همه بوده است! خوشمزه تر اينکه يک روزنامه شوهر خانم عبادي را پورزند معرفي کرده بود! سيل حمايت ها هم بالا گرفته بود.

دوشنبه 20/7/82

يکي از موثران محافظه کاران را در جلسه اي ديدم. مي گفت اينقدر بي آبرويي کرديد و از اين خانم بي حجاب حمايت کرديد که ديشب تلويزيون هاي لس آنجلس حسابي مسخره ات مي کردند که از شرايط سوء استفاده کرده اي ، يا اينکه خانم عبادي جايزه را به خاطر مبارزات سياسي عليه جمهوري اسلامي گرفته است، معاون رئيس جمهور از اين ماجرا سوء استفاده کرده و از خانم عبادي تجليل کرده است. ديدم منطق پير و پاتال هاي تلويزيون گردان لس آنجلس همان منطقي است که تندروهاي بی منطق خودمان دارند که مي گويند جايزه سياسي است و بايد در برابر آن ايستاد! باز بيشتر خوشحال شدم که احساس کردم مردم ايران نه به اين داخلي هاي تندرو و نه به تلويزيون گردان هاي خارج از کشور کاردارند. به خانم عبادي تبريک مي گويند براي آنکه ايراني است و از همه توقع دارند که در اين شادي با آنها شريک باشند. و من نيز خودم را يکي از آنان احساس کردم. که بنا به اعتقاداتم حرف مي زنم و کار مي کنم. از همه اينها گذشته باز هم به خانم عبادي تبريک مي گويم.

نقل از :وب نوشت

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 24, 2003  
تذکره لمن يخشی  
 

مهدی کاتب کتابچه با شيفتگی معمول خود در باب معرفت غربيان با تورقی در دانشنامه قرآنی چاپ بريل بهانه تازه ای پيدا کرده تا يکبار ديگر کهتری ما مسلمانان را به رخ مان بکشد و ادعاهای تکرار شده در صد سال گذشته را اندر باب همه چيز نزد غربيان است بار ديگر به خواننده فارسی زبان يادآوری کند. من می کوشم در اينجا کمی توضيح دهم چرا کسانی مثل من با چنان سخنان و ادعاهايی موافق نمی توانند بود.

من سخنی را که بايد آخر گفت اول می گويم: مهدی با نقد اينچنينی از مسلمانان چه هدفی دارد؟ يک احتمال عقلانی آن است که او می خواهد خود به صف قرآن شناسان مسلمان بپيوندد و اين ايجاب می کند که به نقد وضع موجود بپردازد تا اين نقد راهگشای او و ديگران به سطح بعدی قرآن شناسی باشد. يک احتمال ديگر آن است که او علاقه ای به قرآن شناسی ندارد ولی فکر می کند اگر ما علاقه مند شناخت قرآن هستيم بايد به شيوه ای که او می گويد و از راهی که او توصيه می کند برويم. احتمال ديگر آن است که مهدی نه اميدی به ما دارد و نه به قرآن شناسی ما و اصولا راه معرفت را در نزد ما بن بست می يابد و هر چه هست را از معرفت غربی و از چشم غربی می جويد و می بيند. اگر احتمال اول درست باشد بايد همدلی بيشتری با موضوع کارش که قرآن است در کارش ديده شود. پژوهشگر بدون همدلی و هم افق شدن با موضوع به نتيجه ای نمی رسد. اگر احتمال دوم درست است مهدی نمی تواند راه نرفته به ديگران بگويد که چگونه بروند. استاد بايد دست کم يکی دو قدم از راهروان جلوتر باشد. ولی اگر احتمال سومين درست است چه سود از گفتن و جان فرسودن؟ اگر "ما" تا ما هستيم و از جامه اسلامی و شرقی خود منسلخ نشده ايم نمی توانيم در باره قرآن تحقيق کنيم وقتی از اين جامه در آمديم و اين خرقه بردريديم چه نيازی به شناخت قرآن داريم؟

شناخت قرآن برای چيست؟ برای معرفت بيشتر و ايمان استوارتر؟ اين کار از کدام غربی و غير مسلمان برمی آيد؟ و اگر شناخت قرآن مقدمه برآوردن نيازی است که مرد غربی دارد به شناخت اسلام، کجا مرد غير غربی می تواند اين نياز را جوابگو باشد؟ مرد غربی به دنبال ايمان به شناخت قرآن رو نمی کند. دانشنامه ها در پاسخ به نيازی نوشته می شوند. بهتر است دوست من در باب اين نياز لختی بينديشد. آنگاه بر صاحبان قرآن خرده نخواهد گرفت که چرا چنين و چنان نکرده و نمی کنند. هر جامعه ای به نياز خود جواب می دهد. برای اين است که به "زبان " خود هم می نويسد.

ممکن است مهدی بخواهد به ما بگويد که بهتر است از روش های غربی مثل تحليل های تاريخی و زبانی استفاده کنيم. اما چگونه می توان با صرف تکيه بر اين روش ها قرآن را شناخت و کار تفسير را يکسره وانهاد؟ من چند ماهی پيش در نقد يکی از همين پژوهش های مدعی علمی بودن که مهدی مطرح کرده بود نکاتی را متذکر شدم و گفتم که چگونه در غياب تماس معنوی و تفسيری و حتی تاريخی، برخی تفاسير آکادميک صرف و نابگرا می تواند سر از تفسيرهای تازه ای در آورد که بيشتر اسباب خنده و تفريح است تا مايه عبرت و اندوختن معرفت. خوب بود مهدی يکی از نکات معرفت شناسانه تازه اين دانشنامه نويسان را ياد می کرد تا می دانستيم دقيقا از چه سخن می گويد و در آن دانشنامه چه يافته که همه دانش مسلمانان پيش او جهل شده است.

او فقط می گويد که روش و رویکرد اين دانشنامه نويسان به قرآن "یک‌سره استوار بر روش‌های زبان‌شناختی و تاریخی است و از رویکرد الاهیاتی مسلمانان در تفسیر قرآن فاصله می‌گیرد". به نظر من اين "فاصله" - که غير از فاصله گرفتن علمی از موضوع تحقيق است-کاملا طبيعی است چرا که از ورای حجاب بيگانگی با متن شما تنها می توانيد بر روش های ظاهری و زبان شناختی تکيه کنيد. اما اگر اين برای مرد غربی حسن باشد برای من مسلمان که حسن نيست. نتيجه تحقيق او برای من البته ممکن است مفيد باشد و در بعضی موارد مشکل گشايی کند اما اين که من روش خويش را که که روش صاحبان خانه است واگذارم و روش همسايگان بستانم گويا چندان خردمندانه نباشد.

مهدی از اينکه دانشنامه قرآن در هلند و به انگليسی تدوين شده نه در سرزمين های اسلامی و به يکی از زبانهای آن، نتيجه می گيرد که: "مسلمانان، راست این است که دیگر از پدیدآوردن معرفتی علمی درباره اسلام ناتوان هستند. اگر شناختی به‌سامان درباره اسلام ممکن باشد، مسلمانان در پدیدآوردن آن نقشی عمده دیگر نخواهند داشت." نمی دانم آن مقدمه چه ربط منطقی به اين نتيجه دارد و از آن در حيرت ام که معرفتی در باره اسلام که به دست غير مسلمان پديد آمده باشد چگونه معرفتی است. مهدی ظاهرا می خواهد بگويد که کار علمی در باره متن های اسلامی از عهده مسلمانان بر نمی آيد. اما حتی اگر اين سخن را درست فرض کنيم حاصل آن "معرفت" - منظورم معرفت دينی است- نخواهد بود. اصلا چنان معرفتی برای چه کسی توليد می شود؟ و حاصل اين معرفت چه خواهد بود؟ ايمان يا کفر مسلح به آنچه علم ناميده می شود؟ اگر دومی است که چنان معرفتی هميشه خارج از حلقه مسلمانان توليد شده. تازگی ندارد که بگوييم مسلمانان در آن نقشی ندارند.

خوب است کمی در باره مفاهيم و معناها درنگ کنيم. معرفت يعنی چه؟ ( حق با ويتگنشتاين است که از سوء تفاهم زبانی پريشان بود.) مهدی پس از آنکه چنين حکم حاکمی در باب اسلام بدون مسلمانان می دهد يکباره ظاهرا با عوض کردن سپهر گفتگويش می گويد: "معرفت اسلامی اگر به حیات خود ادامه دهد و بخواهد از دور تکرار و تحشیه‌نویسی سنتی به درآید و از دام ایدئولوژی‌های بنیادگرا خود را برهاند، از این پس بدون مسلمانان خواهد بود." من براستی سر از اين گزاره در نمی آورم. مهدی می گويد: "مسلمانان از پدیدآوردن معرفتی علمی درباره اسلام و قرآن عاجزند." من می پرسم از کدام مسلمانان سخن می گويی؟ آنها که در حوزه هستند و به کار دين مشغول اند يا آنها که در دانشگاه اند و گويا با روش های غربی آشنايی دارند؟ ظاهرا او به جامعه دانشگاهی نظر دارد. اما در جامعه دانشگاهی ما که جامع روشنفکران ماست کداميک به قرآن دلی دارند؟ قرآن که سهل است کدام يک به سنت ادبی و فرهنگی و تاريخی ما دل دارند و کوشيده اند که سخن تازه ای در اين باب ها بگويند و دانش خود را در بازشناسی سنت به کار گيرند؟ ما فقط مسلمانان کاهلی نيستيم. ما در ادب و نقد و تاريخ و فلسفه هم کار کارستان نکرده ايم چه رسد به قرآن. البته انصاف بايد داد که دانشگاهيان ما سواد قرآن را هم ندارند و نياموخته اند. دانش آنها هم ذيل سيطره عقل غربی همه از غرب می آيد. چيزی نياموخته اند که شناخت حتی زبان قرآن را برای ايشان ممکن سازد.

اما اگر نظر مهدی به حوزويان است اين خرده را از جمله بر خود او بايد گرفت که از آن کوی آمده است. کسانی چون مهدی که هم زبان قرآن را می شناسند و هم به معانی و بيان آن آشنايند و نيز فقه و کلام آن را آموخته اند و به زبان های مدرن آشنايند چرا کاری نکرده و نمی کنند. اگر دانشگاهی ما آن است و حوزوی مدرن ما اين که اسلام را به دست غير مسلمان غربی می نويساند چه کس ديگری می ماند که به شناخت قرآن همت کند؟

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
November 20, 2003  
انفجار در استانبول  
 
حمله به هدف های بی دفاع شهری و غيرنظامی نمی تواند با هيچ منطقی توجيه شود. اين حمله های کور که جان عالم وعامی، مسلمان و غيرمسلمان، کودک و کهنسال و زن و مرد را بی هيچ فرق و اعتنايی هدف قرار می دهد جز با منطق گروه های مافيايی سازگار نيست. من سخت مشکوک ام که اين آدم کشان که هستند و چه هدف نهان يا آشکاری را تعقيب می کنند. اما اين از آن مواردی است که آدمی اگر کاری هم از دستش ساخته نباشد دست کم بايد اخلاقا تکليف خود را با آن روشن سازد. اين از آن مواردی است که آدمی اگر شنيد و به آن راضی بود در آن شريک خواهد بود. نبايد دين و اسلام را به اين آدم کشان وانهاد. نبايد راضی شد که آنها به نام دين چنين جنايت هايی را انجام دهند.
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
November 19, 2003  
خيزش نوين معنوی؟  
 

مطلب سعيد مستغاثی با عنوان خيزش نوين معنوی آنقدر خواندنی است که فکر کردم مقدمه اش را بگذارم همينجا. نوشته است:

راستش را بگویم ، خودم هم باور نمی کردم این نسل تا بدین حد به سوی شمایل و شعائر دینی گرایش پیدا کرده باشد . نسلی که می گویند هیچ اعتقاد و ایمانی ندارد ، تبلیغ می کنند که لاابالی است ، اباحه گری می نماید و...
اما شب های احیاء ماه رمضان امسال گویی بسیاری اسرار را بیرون ریخت ، باور نکردنی بود ولی حقیقت داشت که طیف وسیعی از جوانانی که سنشان مابین 18 تا 25 سال بود، جماعت احیاگر شب های قدر را تشکیل میدادند .
طیفی که در میانشان همه نوع تیپی به چشم می خورد ، از ریش دار و بی ریش گرفته تا مو بلند و آلامد تا کسی که می دانی عاشق موسیقی پاپ است و تا کسی که تا دیروز اینگونه شعائر را مورد انتقاد قرار می داده و یا به آن بی اعتنا بوده است . باور کردني نبود آن هجوم دانشجويان و دانش آموزان به نمايشگاه بين المللي قرآن که گويي مانند روزهاي نمايشگاه کتاب به غرفه هاي کتب علمي و کمک درسي يورش برده اند. ... ...

من اين سالها ايران نبوده ام. واقعا چه اتفاقی افتاده است؟ اين يک خيزش معنوی است حقيقتا؟

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 17, 2003  
ما هم مردمی هستيم  
 

همه سخن اينجاست که ما هميشه چشم مان به دهان ديگران است: از ما بهتران. غربی ها. روشنفکران فرانسوی. آمريکايی ها. ديگران و ديگران. ما برای انتخاب خود تاييد آنها را می طلبيم. ما هنوز بزرگ نشده ايم. ما شايد هنوز به "انتخاب" به معنی درست کلمه نرسيده ايم.

اين ترديد مدام کشنده است. هيچ چيزی از ترديد نمی زايد. درست سخن بگوييم ما امروز بی يقين ترين مردم جهان ايم. هيچ نداريم جز باد به دست. خود را به در و تخته می زنيم تا بگوييم ما از هيچ کس و هيچ چيز عقب نيستيم. ما از فرانسوی ها فرانسوی تريم و از آمريکايی ها آمريکايی تر. شتاب داريم تا از هيچ چيز دنيای مدرن عقب نمانيم. هر چيز که انگ و رنگ مدرن داشته باشد از فلسفه و فيلسوف گرفته تا شعر و کامپيوتر و وبلاگ و همبرگر و روابط آزاد ميان ما بسرعت جا باز می کند. اما هيچوقت هيچ کدام از اين حرف ها و گزينه ها و گرايش ها را درست هضم نکرده ايم. لق لق زبان است و فخر فروشی.

مسلح به انواع تئوری های اجتماعی و فلسفی و اين اواخر ادبی می شويم و هنوز ادبياتمان آن نيست که در خيال می پروريم و جامعه مان و دانشگاه مان و حتی خانواده هامان. ما نمونه تام و تمام حرام کردن زندگی به پای اهواء و آمال اتوپيايی و ناکجا آبادی خود هستيم. هميشه حسرت به دل ايم. آنچه داريم به چشممان نمی آيد. آنچه ديگران دارند برايمان مهم تر و رنگين تر است. اما اگر اين راه دراز صد سال اخير به آن جايی که ما می خواسته ايم نرسيده از اين به بعد هم نخواهد رسيد.

يکبار هم که شده بينديشيم که: "ما هم مردمی هستيم". به خود باور داشته باشيم. جان غرب همين است. نه آن که چون غرب اين است آن را توصيه می کنم نه. می خواهم بگويم آن ترديد به خود غربگرايان ما خود ضد غربی ترين ويژگی آنان است. باور به خود پايه عقل سليم است. من آن را در روستاهای خودمان بی آنکه غربی باشند ديده ام. من آن را در نسل پدرانمان ديده ام. آن زمان که هنوز ترديد به جان همگان نيفتاده بود. امروز هم آن را در بخشی از رفتار نسل انقلاب می بينم و عصيانی که برای چشيدن لذت زندگی دارد و در آن بی گمان است. ولی کافی نيست.

اگر جهان ديروز به دنبال يکرنگ کردن آدمها و جوامع بود و هر کسی و حزبی و مرامی نوعی کنفورميسم را تعقيب و ترغيب می کرد امروز ديگر چنين نيست. جهان آنقدر بزرگ هست که برای ما هم جا داشته باشد. پس چه جای درنگ و ترديد است. ما هرگز آنی نخواهيم شد که فرانسوی ها شدند و اروپايی ها شدند. ما همين ايم که هستيم. اگر خود را بجا آوريم تازه آغاز درک آن است که ما که هستيم برای خود و پس آنگاه جای ما در جامعه جهانی کجاست. هر جا که هست باشد بالا يا پايين انکار آن و چشم بستن به روی آن و پشت کردن به آن دردی دوا نخواهد کرد ولی شناخت آن به ما امکان رشد خواهد داد.

امروز و ديروز غربی فردای ما نيست. ما امروز خود را داريم و ضرورتا به فردايی از آن خود می رسيم. آن را بايد بجا آوريم. غربی شدن به معنايی که عموم ايرانيان تصور می کنند غير ممکن است. هزار دليل برای اين هست اما من فقط به اين دليل ساده اشاره می کنم که درک و شناخت غرب در ايران و حتی ميان ايرانيان وقتی بيرون می آيند هم بسيار ابتدايی و فقير است. بر پايه اين ناشناخت هيچ چيز نمی توان ساخت.

ما به سمتی خيالی روان ايم که هيچ شناخت درستی از آن نداريم. مهم نيست که ما غرب را نمی شناسيم. اصلا مهم نيست. مهم اين است که چرا به سمتی می رويم که برای آن شناخت بدست نکرده ايم. بهتر آن نيست که به همان چه شناخت داريم قناعت کنيم و از آن آغاز کنيم؟ در اين صورت دست کم می دانيم چه می کنيم و پامان را بر زمينی محکم می گذاريم. حتی اگر يک گام استوار برداشته باشيم بهتر از هزار گام لرزان و ترسان است. - پسگفتاری برای سکس،سنت، و قديسين

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 14, 2003  
در سوگ بخارای شريف  
 

می خواستم در باره نکته هايی که دوستان در پای مطلب پيشين مطرح کرده اند چند کلمه ای بنويسم و مثلا بگويم که من با غرب نمی ستيزم و بسی چيزها را در آن می ستايم و قدر می نهم بلکه اصلا با ستيز ميانه ندارم ولی کفر بزرگ دوره خويش را خودباختگی می بينم. ولی امروز خبری از بخارا رسيد که دنيای انديشه هايم را به هم ريخت. هر بار که می آيم غرق شوم در اين ليت و لعل ها و بگو مگو های ايرانی يکباره حادثه ای پيش می آيد که دنيای غالبا فراموش شده آسيای ميانه را به رخم می کشد. راستی اين است که ما آسيای ميانه را که مادر فرهنگ ماست کم به ياد می آوريم. ولی اگر ما به ياد نياوريم چه کسی از اين سرزمين غريب افتاده بی پناه ياد خواهد کرد. ما غرق در گرفتاری مان با غرب ايم.

بخارای ما بخارايی است که از شعر و افسانه و تاريخ می شناسيم اگر بشناسيم. ما هيچ يک بخارا را نديده ايم و تاريخ امروز و ديروز نزديک آن را نمی شناسيم. هنوز اين سخن 27-28 سال پيش جعفريان معتبر است که همان زمان ها در مجله تماشا خوانده بودم. سرمقاله بود يا مقاله ای سياسی درست يادم نيست اما سخن هنوز همانطور که خوانده ام به يادم هست و بسيار به آن برگشته و بدان استناد کرده ام. او گفته بود يا از کسی نقل کرده بود که: ما مردم غرب آسيا غرب اروپا را بهتر از غرب آسيا و همسايگان ديوار به ديوار خود می شناسيم. می دانيم که چه رمان تازه يا فيلم تازه حتی درجه سه و چهاری و يا مجله نوی در غرب اروپا در آمده و کدام موج نوی در آن جا اعتبار يافته و حتی چه غذای تازه ای به بازار عرضه شده ولی نمی دانيم نويسنده معتبر و درجه اول همسايه عرب يا فارسی زبان ما کيست و از چه می نويسد. خيال می کنم حتی از روسيه هم با همه چپگرايی ها و چپ نمايی هامان چيز چندانی نمی دانستيم و هنوز هم نمی دانيم.

بخارای شريف نام هفته نامه ای است که برای همه فارسی زبانان آسيای ميانه آشناست. روزنامه ترقی خواهی که مقام نخستين نشريه تاجيک زبان را يافته است. از زمان چاپ اولين نسخه آن در 1912 بيشتر از 90 سال می گذرد. بعد از فروپاشی نظام برادر بزرگ احيا شد و بنياد خوشنام "آفتاب سغديان" آن را ارگان خود ساخت. حالا خبر می رسد که اين تنها نشريه فارسی زبان بخارا ديگر به فارسی نمی نويسد. مديرش مدعی است برای روی پا ماندن نشريه اش زبان آن را ديگر کرده است. من باور نمی کنم. اما باور دارم که مردم امروز بخارا در تنگدستی غريبی به سر می برند. روزنامه خريدار ندارد گويا. شايد هم حرفی که خريدار داشته باشد نمی زند و نمی زده است. اما برای شهری چون بخارا نشريه فارسی نداشتن معناها دارد. پرسش من اين است که اگر فرض گيريم که تنها مشکل بخارای شريف مشکل مالی بوده است چرا ما در ايران از آن بی خبر مانديم؟ مگر خرج انتشار يک هفته نامه چهار صفحه ای در بخارا چقدر بود که اين منبر گرانبها را به ارزانی واگذاشتيم و ختم نشر فارسی را در عزيزترين فرهنگشهر فارسی اعلام کرديم؟ امروز ايران خواه ناخواه مرکز ربان فارسی و پر رونق ترين ميدان نشر فارسی است. چرا بی خبر مانديم از آنچه بر اهل بخارا می رود؟

ايرانيان مقيم اروپا کجايند؟ ثروتمندان ايرانی به کدام فرهنگ پروری مشغول اند؟ انجمن های بی شمار ايرانی به کدام ايران و فرهنگ فارسی توجه دارند؟ نويسندگان ايرانی از کدام تب و تاب و درد و درمان بخارا با خبرند؟ اصلا روی نقشه می توانند آن را نشان دهند؟

ما چشم خود را بسته ايم تا پس از زوال اهل بخارا مرثيه بسراييم؟ ما چگونه مردمی هستيم که از کمک و اقدام که هيچ از شناخت و همدلی با بخارا نيز در ما نشان نيست؟

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
November 11, 2003  
سکس، سنت، و قديسين  
 

می توان جهان را بدون حجاب ديد؟ بسياری چيزها ديگرگونه ديده خواهند شد اگر تنها شماری از حجاب ها را کنار بزنيم. کنار زدن همه حجاب ها ممکن نيست شايد و شايد انسانی نيست يعنی از طاقت انسان خارج است. اگر هم از عهده بسيار قليل کسانی برآيد سودی برای عموم در آن نيست. چرا که آنان از تجربه خود گفتگو نتوانند کرد و اگر کنند کس از ايشان نخواهد پذيرفت يا زبان و بيان ايشان درک نتواند کرد.

منتهای همه چيزها خداوند است و در منتهای همه چيزها او ايستاده است و کس با او در آن چه او می تواند، برابری نتواند کرد. او يگانه است و تنها. به آدمی اگر چنان پرده دری نصيب شود همان می شود که در تجربه شماری ازغول های ما آمده است: گنگ خوابديده ای می شوند که از آنچه ديده اند با کسان گفتن نتوانند. بگويند هم کس نتواند دانست که چه می گويند. در سخنی که ديگران را نتوان شريک کرد "سود"ی نيست.

ما در حجاب های گوناگون می زييم اگر تنها شماری از آن حجاب ها را کنار بزنيم گونه ديگری خواهيم ديد. برای اين ديدن تمرين دربايست است. شنا کردن بر خلاف آب اصلا آسان نيست. آسان رفتن با جمع است که البته هيچ بد نيست. اما جهان تغيير کرده است. در جهانی که کليشه ها و شايعه ها و باورهای بی بنياد مسلم انگاشته از صدها راه آشکار و هزاران راه نهان منتشر می شوند گاه بايد ايستاد و نگاه کرد که مبادا با جمع "نمی رويم" با جمع "برده می شويم".

يکی از حجاب های بزرگ قدرت است. قدرت مادی يا اجتماعی يا معنوی يا علمی و هر نوع قدرت ديگری که می توان تصور کرد و همه آنها به اين يا آن شکل نهايتا سياسی است سياسی يعنی متکی به نوعی نفوذ نهاناشکار در ديگران ديگرانی که در گروه های جامعه تقسيم و توزيع شده اند. هر نوع قدرتی نهايتا سياسی است. ادعای من اين است که آنچه چيزی را برای ما جلوه می دهد نه خود آن چيز و کيفيت های آن که هاله قدرتی است که با آن همراه است. شايد کسی يا کسان ديگری هم چنين چيزی را گفته باشند. نمی دانم. ولی من از مشاهده خود می گويم. کاملا ممکن است که ديگرانی هم به همين مشاهده رسيده باشند. کار من نيست. اما می دانم که در ميان ما ايرانيان چنين مشاهده ای بروشنی بيان نشده است يا بروشنی دريافت نشده و شناخته نيست. شايد چون ما مردمی هستيم که بسادگی و بشدت شيفته می شويم-هنوز. شايد هم به زبان قدرت اگر بگوييم: چون قدرتی در خود نيافته ايم شيفته قدرت های اطراف خود شده ايم.

برای همين است که ما در غرب هميشه شيفته بوده ايم. سفرنامه هامان را ببينيد. روح حاکم بر نوشته هامان را بسنجيد وقتی از هر آنچه غربی است گفتگو می کنيم. ( گويا نياز به آوردن شاهد نباشد ولی اگر خواستيد شماره آخر لوح چاپ تهران را ببينيد که تازه با سردبيری يک آدم اهل فکر و انتقاد منتشر می شود و آن مصاحبه با خانمی ساکن محله بارنت لندن را بخوانيد که سرشار از مقايسات دو دنيای آنجا و اينجا و سرشارتر از حس حسرت است و شيفتگی. حتی در يک بحث ظاهرا زبانی هم اين اصل گرفتن دنيای غربی و انگليسی زبان مسلط است. منظورم اين مقاله است در همان مجله: من اينگليسی بلد بود. )

من سه مثال می آورم: سکس و آنچه فحشا توصيف می شود ، تقديس خاطره جانبازی ها و رشادت های کشتگان جنگ، و نام خيابان هايی که در دنيای ظاهرا سکولار و غيرمذهبی غرب اسامی قديسين را بر خود دارند.

اين روزها در بريتانيا روزهای يادآوری از جنگ های اول و دوم جهانی و کشتگان آن بود که اوج آن در روز يکشنبه در مراسم گل گذاری پای ستون يادبود جنگ برگزار شد با حضور ملکه و نخست وزير و کهنه سربازان عهد جنگ دوم و بازماندگان کشتگان، يا دوست داريد: شهدا، و تقريبا تمام کسانی که سرشان به تنشان بيارزد. اين مراسم همه ساله برگزار می شود و خيلی خيلی جدی است. نه تنها در سطح رسمی و مقامات که در سطح مردم عادی هم. تقريبا از دو سه هفته قبل گروههای وسيعی از مردم و تقريبا تمام چهره های تلويزيونی و هنری و سياسی گل کاغذی سرخ خشخاش به سينه می زنند که شبيه همان شقايق خودمان است تا نشان دهند که به نهاد خيريه ای که به يادمان جنگ و رسيدگی به بازماندگان سربازان و جانبازان جنگ اختصاص دارد کمک کرده اند ( در بسياری مغازه ها گل کاغذی خشخاش را می فروشند که پولش صرف همين کار می شود. ) آنها برای همه جنگيده اند و هنوز همه از آنها ياد می کنند و ايشان را بزرگ می دارند.

حس خودتان را در باره جنگ اخيری که از سر گذرانديم و هنوز يک نسل هم بر آن نگذشته قياس کنيد با يادمان جنگ در اينجا. در همان بارنت که از اتفاق خانه من هم آنجاست ميدان کوچکی هست که به ياد شهدای جنگ اول، لابد از محله بارنت، برافراشته شده است و بر آن نام کشتگان هشتاد سال پيش هنوز خواناست. اين ستون هر سال تميز می شود و هميشه سال بر پای آن دسته گلی و دسته گل هايی هست. اين روزها که مملو از دسته گل است در انواع رنگارنگش.

سخن دراز نگويم. چقدر در اين شهر بر در و ديوار نام اين يا آن قديس ديده می شود. جمهوری اسلامی هم ندارند. اما در نمايه راهنمای شهر لندن 3-4 صفحه فقط نام خيابان هايي فهرست شده که با "سنت" (قديس) شروع می شود و هر صفحه چهار ستون دارد و هر ستون بيش از 60-70 نام. يعنی دست کم در اين شهر مثلا کفر، هزار خيابان با نام قديسان ناميده می شود. و اين تازه نام خيابانهاست. بسيار بيمارستان ها و مدرسه ها و باغ ها و مکان های عمومی و حتی شهرها نام قديسين را بر خود دارند - هنوز.

از معنويت غربی بيايم به سراغ ماديت او. می گويند در ايران و افغانستان و آسيای ميانه و روسيه و کجا و کجا فحشا يعنی روسپيگری فراوان شده است. يعنی که لابد اشکالی در کار ما جوامع پديد آمده که بايد شرمسار آن باشيم. من فعلا وارد اين بحث در مورد کشورهای خودمان نمی شوم اما که می گويد که روسپيگری اينجا کمتر است يا کم آسيب تر است؟ فکر می کنيد اينهمه دختر که به اروپا قاچاق می شود برای که خدمت می کنند؟ ولی قصه به اين نوع دختران هم که ورود و عرضه آنها بازارهای برده فروشی قديم را تداعی می کند ختم نمی شود. سکس و تجارت های گوناگون وابسته به آن اينجا سازمان داده شده و يکی از پر درآمدترين پيشه ها و نهادهای اجتماعی در غرب است. هيچکس هم شرمسار اين واقعيت نيست.

راستی توليد کننده های بزرگ فيلمهای پورنو کدام کشورهايند؟ از آن بالاتر ما شرمنده می شويم وقتی می بينيم هنوز دختران 12 ساله را در کشورهامان شوهر می دهند و می خواهيم قانون بگذرانيم که سن ازدواج به 15 و 16 و 18 برسد. فکر می کنيم ما قرون وسطايی هستيم که با دخترانمان چنين می کنيم. اما برايتان جالب است که بگويم همين چند هفته پيش چگونه خانم نويسنده روزنامه گاردين( پنجشنبه 16 اکتبر) با کمال اعتماد به نفس مقاله بلندی نوشته بود در دفاع از اينکه بايد سن مجاز برای داشتن روابط جنسی را به 12 سال برای دختران تقليل داد تا آنها به جای پنهانکاری از ترس قانون آشکارا از لذت جنسی بهره ببرند و بگذارند غريزه پی بازی برود. نگوييد اين با آن فرق دارد. فرق ها را می دانم. و نه اين نه آن را توصيه و دفاع نمی کنم. اما در يک جامعه سکس برای 12 ساله ها تجويز می شود و در يک جامعه ازدواج. چرا يکی نقض حقوق آدميزاد است و ديگری عين تمدن و پيشرفت؟ قدرت قاهره غرب همه چيز غربی را پيش چشم ما و ديگران آراسته است.

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
November 9, 2003  
نمونه ای برای شناخت ما  
 
خبرنگار «بازتاب» از قم گزارش داد، طی روزهای اخير شايعه حضور زنی شبيه ببر در قم به ناآرامی در اين شهر منجر شده است. در اين گزارش آمده است، از روز سه‌شنبه هفته گذشته، تصاوير نقاشی شده، از زنی که صورت و نيمی از بدن او شبيه ببر است، به صورت گسترده در سطح شهر ـ به ويژه منطقه نيروگاه قم ـ منتشر شد که روز چهارشنبه منجر به تجمع ۳۰۰ نفر از دانش‌آموزان مدرسه ابتدايی «آسيه» در مقابل کلانتری جنب اين مدرسه گرديد. چرا که شايع شده بود زن ببرنما در آنجا نگهداری می‌شود. تجمع‌کنندگان پس از ساعتی متفرق شدند. بعدازظهر جمعه، شايعه‌ای به صورت گسترده در شهر منتشر شد که زن ببرنما اعدام شده است.‌ با انتشار اين شايعه، بيش از ۲۵۰۰ نفر از اهالی منطقه نيروگاه با اجتماع در ميدان نبوت، به دنبال آگاهی از صحت و سقم شايعه و رؤيت زن ببرنما بودند که با حضور مأموران انتظامی، شماری از تجمع‌کنندگان با پرتاب سنگ، با مأموران درگير شدند و با حرکت در مسير خيابان نيروگاه، اقدام به تخريب شيشه‌ها و آتش زدن بانک تجارت نيروگاه و تخريب چند صندوق قرض‌الحسنه و باجه تلفن عمومی، چراغ راهنمايی و تعدادی از ويترين مغازه‌ها و شيشه منازل کردند. با دستگيری حدود ۴۸ نفر از عوامل ناآرامی توسط مأموران انتظامی، پس از ساعتی شرايط به حالت طبيعی بازگشت. همچنين شنيده می‌شود، برخی از دستگيرشدگان نارنجک دستی به همراه داشته‌اند. گفتنی است، به رغم گستردگی شايعه زن ببرنما، تاکنون هيچ‌گونه عکسی از وی منتشر نشده است. -پايان نقل قول از بازتاب.
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
November 3, 2003  
در چشم و دل من  
 

مهدی دوست نازنينی است که نکته های بکر در کلام او هست. هم در باب سينما و آمريکا نظری که داده بود سنجيده بود و هم برداشتی که از يادداشت های کوتاه سفر من به آمريکا که منتهی به شرق اندوه شد دارد ظريف و انديشيده است. دوستی با او از بخت های من است.

مهدی فقه و فلسفه خوانده و حال هم به انديشه در تاريخنگاری ما مشغول است و کاری ارجمند که بدان اميد بسيار می برم در باب بيهقی در دست دارد.من از او در اين زمينه ها چيز آموخته ام. هوش اجتماعی او نيز مثل زدنی است. کمتر کسی را مثل او ديده ام که چنين خوب جامعه روحانی را بشناسد و چنين بی باک در نقد آن قلم بزند و از آنچه بر روحانيت و اسلام می رود تحليل داشته باشد. مهدی جنبه های پنهان تر هم دارد مثل قدرت داستان گويی و داستان نويسی. نثر زيبا و فخيمی هم می نويسد.

من اما می بينم که او بر سر شماری از مسائل اساسی برای من بی راهه می رود. سر پرشور او در دفاع از مدرنيته جايی برای سنت نمی گذارد و خلل هايی که در کار دين و دينمداران باز می شناسد يکباره او را به دست کم گرفتن دين رانده است و حال مدعی است که ايران من که برای آن دلتنگی می کنم هيچگاه وجود نداشته است.

گمان می کنم ما تجربه های متفاوتی از سنت، دين و هويت ملی داشته ايم. من در دوره ای با دين تماس پيدا کردم که بازار دين و معنويت و بازگشت به خويش گرم بود. نقدی جدی و تند از مدرنيسم غربی و صورت کژتافته آن در ايران وجود داشت که بر ارزش های سنت تکيه می کرد و پدرم مردی وطن پرست بود و همه استادانم فکر ملی داشتند يا اصلا ايرانشناس بودند و حتی ايرانشناسی غربی را نقد می کردند. من با سنت و دين و وطن دوستی رابطه ای هميشه گرم و صميمی داشتم. در چشم و دل من هميشه اينها پناهگاه های نهايی و معتبر بوده اند. اين مفاهيم مرا و گروههايی از نسل مرا تربيت کرده است و برای من که تاريخ و ادب و فرهنگ ايران را جستجوگر بوده و شناختی از آن بدست کرده ام نه همچون ظنيات که چونان يقين می تابد.

هوش و معرفت مدرسی کافی نيست تا گرمای آشنايی با چيزی را پيدا کنی. آنهمه مثل تجربه کردن زن است و اين يکی مثل عشق. مهدی محصول و نماينده نسلی است که انقلاب فرصت آشنايی آنها را با هر سه مقوله دين و سنت و ايراندوستی از ايشان گرفت. اينها هر سه در چشم و دل ماست اگر جايی دارد و اگر ندارد و اين فرصت سوخته است جبران آن از هر طريق خردمندانه ممکن بايد کرد.

و بيرون از چشم و دل من کجا چيزی "هست"؟ در چشم من اگر نشستی می بينی که ايران همه چيز ماست و از آن گريزی نداريم. مگر فکر می کنی آنها که اين يا آن مظهر اينجايی يا کجايی را بزرگ می دارند حقيقتی را کشف کرده اند؟ نه عزيز، آنها نيز از چشم و دل خود حرف می زنند. اين است که هر کسی از ظن خود يار چيزی می شود. آن که سمرقند را نديده و نمی شناسد چه پروای سمرقند دارد؟ و آن که پروای آن شهر نازنين کار عمر اوست برايش چه چيز غير آن وجود دارد؟ تو بگو آخر در اين سمرقند که ديگر کسی فارسی نمی خواند و از آن رودکی برنمی آيد و مردانش به مهاجرت می روند و زنانش به مرديکاری. آخر اين سمرقند کجاست و اين که تو برايش می سوزی هيچگاه نبوده است. اما سودی ندارد. سمرقند هر کس در چشم و دل اوست.

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
November 2, 2003  
شرق اندوه  
 

می خواستم چيزکی در باره آمريکا بنويسم که خاتمه چند يادداشت پيش باشد. از نيويورک بگويم و از اينکه چقدر معمولی به چشمم آمد تا وقتی عظمت هايش را ديدم. تا عظمت هايش را نديدم آن را تحسين نکردم. می خواستم در اين باره بنويسم اما نشد . يک هفته بيشتر است که نمی شود. پس بهتر است پرونده آمريکا باز بماند. شايد سفری ديگر پيش آمد. ...

اما امشب شعر های سپهری را می خواندم برای دوست تاجيک نازنينم که خط فارسی خواندن چنانکه بايد نمی تواند و به کندی می خواند. مثل سيريليک خواندن من. لذت متن با تسلط به خط و خواندن هم وابسته است. باری يکبار ديگر شعرهای او را خواندن حالی داشت بعد چندين سال. نسخه من همسن انقلاب است. اول بار کجا بود که خريدمش؟ آستارا بود شايد در آن سفرهای عشق و شور و جوانی و عرفان و نوخواهی و چه و چه.

يکبار از استادی از استادانم شنيدم که گويا شرق اندوه سپهری تجربه کاملی نيست. اما من هميشه اين دفتر او را دوست داشته ام. حالا هم که سخت گير تر شده ام باز هم دوستش دارم بر خلاف قسمت هايی از صدای پای آب که امشب فهميدم ديگر دوست ندارم.

سپهری در شرق اندوه به تجربه های خلاق و بکری در وزن و و ترکيب جملات و بازآفرينی زبان مولانايی و جهان او دست زده که هنوز تازه و ارزنده است. من هميشه خواسته ام که بر اساس شعر مسافر او فيلمی بسازم. حتی آن موقع که فيلمی نساخته بودم و فکر ساختن فيلم هم نبودم ارزش های سينمايی مسافر برايم روشن بود. امشب موقع خواندن شرق اندوه متوجه شدم که چقدر ارزش های صحنه و تئاتری در اين کارها هست. سپهری در بسياری جهات دنباله رو نيما است خاصه در بنيان و آغازينه کار. گرايش دراماتيک هم در شعر او احتمالا از همين جاست.

شعر او از نظر روايت و ديالوگ واقعا ارزش های فوق العاده دارد. شعر او پر از خطاب و گفت و گو و نمايش است. گفت و گو ها و مونولوگ هايی که اکنون فکر می کنم با طراحی يک رقص متناسب می تواند مجموعه کاملی روی صحنه عرضه کند. بماند. دوست دارم چند خطی از کارهای شرق اندوه را اينجا بياورم. نه اينکه شما به آن دسترسی نداشته باشيد داريد لابد. و نه اينکه شاهدی باشد برای حرفی که زدم. نه فقط برای دل خودم.

سرچشمه رويش هايی، دريايی، پايان تماشايی
تو تروايدی: باغ جهان تر شد، ديگر شد

بر آبی چين افتاد. سيبی به زمين افتاد.
گامی ماند. زنجره خواند.
همهمه ای : خنديدند. بزمی بود، برچيدند.

اين پيچک شوق ، آبش ده، سيرابش کن. آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.
اين لاله هوش، از ساقه بچين. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد، بشود.

کو مرز پريدن ها، ديدن ها؟ کو اوج "نه من"، دره "او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو.

من سازم: بندی آوازم. برگيرم ، بنوازم. بر تارم زخمه "لا" می زن، راه فنا می زن
من دودم: می پيچم، می لغزم، نابودم.
می سوزم ، می سوزم: فانوس تمنايم. گل کن تو مرا و درآ.

خوشبو سخنم، نی؟

دلم برای تهران تنگ است. اين شعرها را آنجا بايد خواند آنجا بايد بازی کرد آنجا بايد نشان داد آنجا بايد با اين شعرها رقصيد چرخ زد چرخ زد چرخ در خيابانهای گفتگوهای شبانه در کوچه باغهای تجريش يا در هر خيابان باران خورده شوقمندی که چند درختی در آن همچنان سر پاست. ...

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست