قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




September 28, 2003  
و مردمان چه پرهيزکارانند  
 

هوش چيست؟ من هميشه از خود پرسيده ام چيست که آدمها را به ورطه خطا می افکند و از تشخيص درست از نادرست باز می دارد آيا هوش است؟ چرا يکی کند است و ديگری تند؟ و آيا می توان کندرو ها را به تندتر رفتن ترغيب کرد و در واقع به آنها چگونه تند رفتن را آموخت؟ آيا هوش قدرت يادگيری است؟ و آيا هر چيزی را به هرکسی می توان ياد داد؟ هستند آدمهايی که بعضی چيزها را ياد نمی گيرند و هستند البته کسانی و گروههايی که گويی هيچ چيز ياد نمی گيرند.

قدرت تشخيص مهم است. همين هوش است؟ اما دايره تشخيص در زندگی در خانه و کار و روابط انسانی و فرهنگی آنقدر وسيع است که هر کسی می تواند در بخشی صاحب تشخيص باشد و در بخشی نباشد. پس هوش و بی هوشی به هم آميخته است؟

در زندگی اصلهای مهمی وجود دارد مثل پيمان مثل اعتماد مثل رابطه متقابل و همسطح مثل موقع شناسی و مثل خيلی چيزهای ديگر. هوش برخوداری از قدرت تنظيم همه اين اصل هاست؟ چه بسيار کسان را می بينيم و می شناسيم که پيمان می شکنند يا نمی دانند به که اعتماد کنند يا بی جا اعتماد می کنند، و يا در يک رابطه به خدايگان يا بنده تبديل می شوند، و يا با موقع نشناسی بخت های بزرگ را از دست می دهند: يا خيلی زودتر از آنچه بايد دهان باز می کنند قضاوت می کنند دست به کار می شوند بی خودی احساس خطر می کنند يا بسيار ديرتر از آنچه بايد دست به اقدام می زنند خطر را نمی بينند. اينها بی هوشانند؟

قصد استقصا ندارم. روز سختی را گذرانده ام. پرسشی خواب را از من رماند. گاهی به کسی اميد می بنديم و بی هوده بوده است و گاه از کسی اميد می بريم و بی هوده .هوش کدام سو ست؟

سيلويا پلاث رنج بسيار کشيده بود. يکبار گفته بود اگر من نتوانم از اينهمه فراز و نشيب و رنج و بی تابی و سختی و اندوه گران و چه و چه حاصلی برای خود و زندگی ام به دست کنم از هيچ چيز ديگر هم نخواهم توانست. گويا او نتوانست و شايد هم توانست و حاصلش همان بود که ديديم. ولی سخنش هوشمندانه است.

اما برای من و از منظر امروز من هوش قدرت اعتماد کردن است. تشخيص آن که به که و کی و چگونه اعتماد کنيم. گاه حتی اينکه به خود اعتماد کنيم در حل مساله ای يا نه. اگر کسی نداند به چه کسی بايد اعتماد کرد يا نکرد و يا در تشخيص به خطا رفت هر چه باشد باهوش نخواهد بود. عشق گناهی است/ اعتماد گناهی است/ ومردمان چه پرهيزکارانند...شايد هوش هميشه در تناظر با اصل های اصيل زندگی تعريف می شود.

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
September 26, 2003  
بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی  
 

زاده 28 بهمن ماه 1339 مشهد

زيسته در محله ضد، تپل (ته پل؟) محله، شاهرضا نو يا چهارراه زرينه، عيدگاه - مشهد
ايرانشهر، کريمخان، هاشمی و دامپزشکی - تهران
کوی دانشگاه، قرايان - سنندج

درس خوانده در دبستان: مدسه صابری وابسته به جامعه اسلامی در يکی از پس کوچه های تپل محله
راهنمايی: نامش الان يادم نيست ولی پشت دبيرستان ملکی و همسايه مدرسه بازرگانی بود در همان شاهرضانو
دبيرستان: دانش و هنر اول در خيابان جم و بعد در پنچ راه سنايی يا سناباد
دانشگاه: تربيت معلم تهران، 1358
علامه طباطبايی 1363
فردوسی مشهد، 1368

کارها: معلم نهضت سواد آموزی،  روستای جغری مشهد 1359
معلم دبيرستان شهيد اختری، خيابان هاشمی، تهران 1360 تا نمی دانم 1364؟
ويراستار مجلات سازمان تاليف کتابهای درسی آموزش و پرورش 1363 تا 1364، تهران
ويراستار، کتابدار و کتابشناس در سازمان تاليف و تدوين کتابهای درسی علوم انسانی(سمت) 1364 تا 1367
پژوهشگر، مولف و ويراستار در دايره المعارف بزرگ اسلامی، تهران 1366 تا 1372
عضو تحريريه مجله خاوران دوره اول 1369 تا 1371
مدرس دانشکده ادبيات دانشگاه علامه طباطبايی، 1370 تا 1371
مدرس دانشکده ادبيات دانشگاه کردستان،سنندج 1371 تا 1375
تهيه کننده در بخش فارسی راديو بی بی سی، لندن 1996 - 2002 
تهيه کننده در بخش آنلاين بی بی سی فارسی، 2002 به بعد.

توضيح واجب: آنچه در سيبستان می خوانيد نظرات شخصی من است و طبعا نظر بی بی سی نيست. من در اينجا فارغ از کارم در بی بی سی می نويسم و اميدوارم خوانندگان هم با همين ديد آنچه را می نويسم بخوانند و تعبير کنند.

*گزيده نوشته ها، مقالات و برنامه های راديويی را بعدا اضافه می کنم؛ فعلا از تازه ترين ها که در وب هم قابل دسترس است اينجا لينک می گذارم تا بعد که حوصله کنم فهرست کارهای کاغذی و صوتی را هم اضافه کنم:

تخت جمشيد آرامش و معنويتی جاودانه شده در سنگ، بررسی بازسازی ديجيتالی دو معمار از تخت جمشيد، سپتامبر 2005
در هنر و حکمت ناصر خسرو، گزارش کنفرانس، سپتامبر 2005
مديريت و سياست در ترانه های شرق، گزارش چهارم و پايانی از پنجمين جشنواره ترانه های شرق، سپتامبر 2005 
از شهر خدا تا شهر دنيا، صد سال تحول در حوزه قم، با همکاری مهدی خلجی، متن مجموعه 9 برنامه راديويی برای بی بی سی
شراب نيشابور، ترجمه کم شناخته ای از رباعيات خيام، به ياد کريم امامی با نگاهی به نسخه انگليسی شراب نيشابور ( The Wine of Nishapur ) /جولای 2005
 س کس، جنسيت و عشق در عرصه عمومی جامعه ايران ، گزارش کنفرانس زندگی خصوصی و عرصه عمومی در ايران معاصر، آکسفورد 7 تا 10 جولای 2005 (در دو بخش)
پاره ای از فرهنگ زبان تاجيکی، پژوهشی 40 ساله، نقدی بر زبان فارسی فرارودی تاليف دکتر علی رواقی / ژوئن 2005
ام نخست در بازسازی ديجيتالی تخت جمشيد نقد فيلم شکوه تخت جمشيد / ژوئن 2005
پدری در قاب عکس ها نقد و معرفی آخرين تصوير، آلبوم عکس های دکتر شريعتی
نامه احمد قابل به رهبر جمهوری اسلامی / ژوئن 2005
وبلاگستان در آستانه انتخابات 84 اين در واقع بخش دوم مرور من بر وبلاگ های فارسی در مورد انتخابات 84 است
سيب تاجيک و آسيب هايش تازه ترين نوشته من در معرفی تاجيکان و تاجيکستان
آوريل با ايرانيان کانادا يادداشتهای سفر به کانادا / می 2005
نشانه های ايرانی در زندگی مهاجران گامی در نشانه شناسی فرهنگی / می 2005
نگاه وبلاگستان به انتخابات رياست جمهوری / آوريل 2005
سرگذشت کم شناخته واژه های زبان فارسی نقد و معرفی فرهنگ ريشه شناختی زبان فارسی / آوريل 2005
چله بخارا در باره انتشار چهلمين شماره مجله بخارا به سردبيری علی دهباشی / مارس 2005
ورقی چند از تاريخ گل نگاهی به تاريخ گل و گلفروشی ايرانی بر اساس شعر فارسی / نوروز 84 - مارس 2005
سيمين و شعر طلايی اش در لندن، شب شعر سيمين بهبهانی در SOAS / فوريه 2005
هر تغيير مذهبی ارتداد نيست در باره فتوای آيت الله منتظری در باب ارتداد / فوريه 2005
احمد محمود و ايستادن در برابر خاموشی ، نگاهی به فيلم مستند بهمن مقصودلو و نمايش آن در لندن / ژانويه 2005
انديشه های تازه در باره شريعت و عقلانيت در باره نظرات احمد قابل در رابطه شرع و عقل / ژانويه 2005
وبلاگ ايرانی: 60 هزار سردبير، دبير مجموعه / نوامبر 2004
ساعات ايرانی در کوئين اليزابت لندن، گزارشی از کنسرت گروه نغمه / اکتبر 2004
درآمدی بر چيستی متن مدرن و ساختار آن بازنوشت گفتگويی با داريوش آشوری و سعيد حنايی کاشانی / سپتامبر 2004
کارت پستال هايی از تاجيکستان، عکس های زائور دخده / اوت 2004
وزارتخانه ای برای رفاه، در باره وزارتخانه تازه تاسيس رفاه و بحث فقر زدايی در جمهوری اسلامی / جولای 2004

آموخته های ديگر: تئاتر و موسيقی که هر دو متوقف شده؛ عکاسی؛ کارگردانی فيلم - عکاسی هميشه بوده. فيلم هنوز نمی دانم ادامه می يابد يا نه.

مجموعه عکس های منتشر شده در ايرانيان دات کام؛ عکس های من از ايرانيان کانادا را هم در صفحه ويژه کانادا بی بی سی ببينيد؛ مجموعه های ديگر:
مردم و مکان ها در سمرقند، گردشی در بازار کسب و کار سمرقند، و مجموعه عکس های جشنواره ترانه های شرق که در کنار همين دو مجموعه لينک خورده است، اوت و سپتامبر 2005

سايت فيلم مستند: چرخ و فلک، ديدار با دولتمند و رقصندگان چرخنده تاجيک

بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی ، به نقل از: دبيره

مهدی سيبستانی در هنرمندان بدون مرز ( Artists Without Frontiers )
نيز در جشنواره فيلم تيبورون - کاليفرنيا 

--------------------------
اطلاعات این شرح حال در اکتبر 2003 نوشته شده است و در مورد مقالات تا سال 2005 روزآمد است
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
September 25, 2003  
خسروانی  
 

يک
اناری
در دامن تو
سيبی
در دست من
رگهای آبی ام
سرود می خوانند

دو
رودخانه بی صداست
درخت به تصوير خود
می نگرد
آرام
قايقی
چون تبسم
پيش می آيد
ماهيان سرود می خوانند

سه
جهان شکفته است.
از دستهايم
سه رود
جاری است
خورشيد می خوابد
ماه
از برکه
می نوشد.
در دستانت غرق می شوم.

آبان 69

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
September 24, 2003  
پسگفتار  
 

شطح عشق و
طره روياهای گسيخته
تب خاک دوست داشتنی نيست
ستاره ها را از آسمانم جاروب می کنم
الماس شکسته تن شان
دستانم را می برد.

عين خوش، 1367

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
September 21, 2003  
گام دوم  
 
حرف آخرم را اول بزنم که من فکر می کنم هنوز هم تنانه ترين شعر ادب معاصر از آن فروغ است. مهدی در آخرين مطلب کتابچه در بحثی که از زاويه ای که او به ماجرا می نگرد درست است و تازگی دارد به تحليل و تجليل شعری پرداخته که نمونه ای درجه سه ( يا درجه يکی بی خون و کم مايه) از رده شعر تنانه است - با قرض اصطلاح از خود او و منابعش. درست است که ما اين سالها زياد از حد تحت قيد و بند های ظاهرا اخلاقی بوده ايم و گفتن از عشق حتی چه رسد به تنانگی ممنوع بوده است (چنانکه آدمی در حد دکتر سروش بايد به فيلمسازی در حد مخملباف توصيه می کرده که حال "نوبت عاشقی" است) اما ادب ما و تاريخ ما محدود به تاريخ مابعد انقلاب نيست و در پيش از اين تاريخ شاعرانی از زن و مرد آمده اند و نازکی های بسيار از روابط زن و مرد و تن با تن را گفته اند و باقی گذاشته اند. نمونه هايی از آن دست که مهدی برشمارده هيچ تازگی خاصی ندارند که آنها را يک گام پيشتر نشان دهد از سنت های ادبی دور و نزديک ما. من قلب نکته مهدی را می فهمم اما می ترسم که نمونه های آنچنانی آن نکته اساسی را به جای آشکار کردن پنهان کند و به ارجاع به ادبياتی تقليل دهد که در شعرهای آنچنانی خلاصه می شود. مساله اين جاست که اگر شعرهای همخوابگی و همخوابه طلبی و توصيف اندام های جنسی مراد باشد زيباتر از نظامی و صريح تر از سنايی و رکيک تر از سوزنی و شيرين تر از سعدی و بانمک تر از عبيد و جسورانه تر از سيمين و رندانه تر از حافظ و مبتذل تر از شاعران قجر کسی در اين مايه ها سخن نگفته است و هيچ تنابنده ای در ملک زبان فارسی را نرسد که بی دانشی در خوانش اين سنت مدعای افزودن بر آن داشته باشد. هر که می خواهد از تن سخن بگويد بداند که پيشينيان در اين باب سخت داد سخن داده اند پس او را دربايست است خواندن و دانستن آن نخست تا بداند مقام سخن کجا نشيند ورنه بی محاکمه نقد هر سخن ياوه ای مثل ترهات ساقی قهرمان هم شعر محسوب می شود. کار خلاق موضوع آن گو هر چه باشد بی مايه فطير است آن هم در ملک پهناور و غنامند فارسی. کمی سخت گير تر باشيم به راه دادن ادعا به عرصه شعر. اما گمانم آن است که جان سخن جای ديگر است. مساله اين است که ما از فرديت حرف می زنيم و عصر بازانديشی به ارزش های سنت شده به نام مذهب يا عرف که حتی با سالها زندگی در غرب هم می تواند همچنان يقه ما را چسبيده باشد. همين اواخر مقاله ای می خواندم از دکتر روبين فرند Robyn Friend در باب آداب و اخلاق رقص در ميان ايرانی های آمريکا. توصيفی که او به دست می دهد نشان می دهد که رقص در جامعه ايرانی های آمريکا نيز با همان تابوهايی دست به گريبان است که در خود ايران. از رقص مثال زدم تا روشن باشد که موقع ما در ادب تنانه و تنانگی که با تابوهای سفت و سخت تری آميخته است چه می تواند بود. تکان دادن اين تابوها آنقدرها ارزان و آسان نيست که از عهده امثال ساقی ها و گويندگان درجه دو و سه شعر گويا اروتيک برآيد. هر تکانی در اين زمين سخت محتاج انسان های مصمم و فرد شده و جسوری است که با تمام همدلی با فرهنگ ما سخن بگويند و ما را گامی جلوتر ببرند جلوتر از بازيهای کلامی و تصويرسازی های کليشه ای. چنين کاری آنقدر دشوار بوده که بعد از فروغ هنوز کسی گام دوم را برنداشته است و بيشتر زنان ما هنوز در حال بسط تجربه فروغ هستند يا نه بهتر آن است که بگويم زنان ما دارند با تکثير فروغ به بسط تجربه او کمک می کنند. او هنوز و همچنان الگوی زنان و مردان ماست. شايد گام دوم را باز هم بايد زنان بردارند زنانی در پايه فروغ. دير نيست. اما تا آن زمان ما بهتر است از ساده انگاری بپرهيزيم.
 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
September 16, 2003  
دن کيشوت  
 

بر فرشی از خون و جسد
گسترده سفره شن و
تشنگی
سلام آقای سروانتس!
و اينهمه مجنون کشته
ليلايشان باران بود

از جشن خون
شغالها و باد
نصيبی بردند تمام.
مگس ها
شيرينی جان تو را
مکيدند و
رقصيدند
و جفتگيری کردند

قلب تو خون نداشت
ای شادمانی
وقتی که من سوختم

سلام آقای سروانتس!

نک مرا به خود بخوان
ای تن سپيد
تب خاک دوست داشتنی نيست

ذهنم پر از ستاره است
هر ستاره از آن يک نفر
ستاره های خاموش.
شب بر کدام پهلو خفته بود
که همچون مرگ
باد کرد و بويناک شد
و اينهمه چشم
بر نيزه های عشق بود
يا فريب؟
سلام آقای سروانتس!
حرب بن حرب
کدام سو تاخت
کجاست وقت غزل
در اين باران شن
ای تنور آسمان؟

مرا برای شهادت نبريد
من از برق فلاش ها و
چکش چوبين محکمه
می ترسم.

مهر 1367، عين خوش
از: يادداشتهای يک سرباز

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
September 10, 2003  
لنی ريفنشتال  
 

برای من لنی ريفنشتال Leni Riefenstahl مظهر زنی اعجوبه بود. کاری ندارم که اينجا هر وقت از او ياد می کنند به يادها می آورند که او برای هيتلر فيلم ساخته است. و فراموش می کنند که انديشه ای در آن دوران وجود داشت که در هيتلر نوعی از بيان خود را يافت و نه ريفنشتال که هزاران روشنفکر و نخبه جامعه آلمانی در تحقق آن می کوشيدند و با صدها هزار تن از مردم ژرمن و غير ژرمن حمايت می شدند.

آنچه در فيلم های ريفنشتال می بينم خلق حماسه ای از کار و ستايش تن و نيرومندی است. اگر چيزهای ديگر هم در آن هست ديگر مهم نيست. ريفنشتال با هر متر و معياری زنی بزرگ بود. او از آن نمونه های برجسته ای است که به تمام معنا مظهر فرديت مدرن اند. نه تنها ساختن فيلم های دوران نازی هايش اعجاب آور است بلکه حتی وقتی سالها از آن دوره گذشته بود او همچنان اعجاب آور کار می کرد. نمونه عالی آن سفر او به آفريقا و زيستن با بوميان نوبا Nuba و عکاسی های درخشان از آنهاست و نيز داستان عکاسی هايش در زير آب در سن هفتاد سالگی به بالا.

آنچه او زيست نشان داد که او به هيچ وجه فيلمساز هيتلر نبود. آنچه او زيست نشان داد که او به اصل هايی برای حيات فرد قائل بود که سالها پس از مرگ هيتلر می توانست دوام يابد. او جوهر چيزی بود که هيتلر صورت مبتذلی از آن بود. او مظهر همان چيزی است که در فيلم درخشان خود جاودانه کرد: پيروزی اراده.

او تمام 101 سال عمرش را "زندگی" کرد. من به او ادای احترام می کنم.

 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
September 7, 2003  
رياضت در اقيانوس  
 
دوستانم نگران شده اند که بر من چه رفته است. هيچ. شقشقه هدرت. گاهی جز آنکه بنويسی چاره ای نيست. وقتی نوشتی فارغ شده ای. حال آرامم. می خواهم آرام هم بمانم. گفتم که. من نا اميد نيستم که همان دم که تيغ بر گردن اسماعيل گذاشته اند که قانون است و حکم لايتغير، بدائی حاصل می شود و با قربانی کردن گوسفندی قربانی کردن اسماعيل منسوخ می شود. امروز به فکر دوستی بودم که روی آب های اقيانوس هند چهار هفته ای است که دريا می نوردد و فيلم می گيرد. شرايط از دور زيباست ولی در آن قايق که باشی دست شسته از جهان چندان آسان نيست. در واقع سخت است روزهای طولانی با کمترين امکانات روی آب راندن. پوريا در پروژه ای شرکت دارد که ساخت فيلم مستندی از سفر بوميان اندونزی به ماداگاسکار و آفريقا در هزاره اول ميلادی را در دست دارد و با قايقی که بر اساس ساختمان قايق های هزاره پيش ساخته شده سفر می کند. او تنها ايرانی گروه فيلمبرداری است. تا امروز بيش از 2500 مايل سفر کرده و تا مرحله ای که از اين کشتی پياده شود 550 مايل ديگر باقی است. اين پروژه وب سايتی هم ايجاد کرده که مسير سفر را روز به روز گزارش می کند: سفر دريايی کشتی بوروبودور. فيلم عجيبی بايد از کار در آيد. ياد کارهای هرتسوگ می افتم. اين هم رياضتی است. رياضت سينمايی.
 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
September 6, 2003  
نه قربانی نه قهرمان  
 

دست و دلم به نوشتن نمی رود. اگر ننوشته ام از اين است. ذهنم پر است از حرف و سخن اما جايی مشغول است يا آزرده است. وبلاگ های مورد علاقه ام را بار ديگر مرور می کنم. هر کسی به شيوه ای فعال است. از شکراللهی در وبلاگ عالی خوابگرد با مطالب خوب و لينکدانی پر و پيمان تا رفيق ناديده تازه مصطفی قوانلو قاجار که تازه همين چند روزه وبلاگی راه انداخته که در آن به خبر نويسی و سبک شناسی آن پرداخته. سعيد مستغاثی، بهروز تورانی، پيام فضلی نژاد سينمايی نويس های خوب و با سليقه که آدم حظ می کند وبلاگشان را ببيند و مطالبشان را بخواند يا سعيد و مهدی و داريوش و عباس و دانيال و برو بچه های حلقه ملکوت که هر يک طراوتی ديگر دارند و بحثی و طرفه ای در سر و وقتی می خوانيشان در اين شهر بی رفيق احساس تنهايی نمی کنی.

وبلاگ جهان دوستان همدل است. کجای جهان اند مهم نيست. هر جا باشند همه کنار هم اند در لينکستان يا يک کليک آنورتر و از حال و روز و انديشه هاو دغدغه هاشان هر روز با خبری.

اما من وضع عجيبی دارم. هر بار که آمده ام افسردگی ها و دلمردگی ها و بی نشاطی ها را پشت سر بگذارم و دوباره از خاکستر خويش برخيزم و پروبالی بگيرم و نوای خويش سر کنم و خود را همچون آدم بجا بياورم و فرد با علايق و دلبستگی ها و حساسيت ها و اميد و نااميدهای خود دستی يقه ام را چسبيده که چه می کنی چوبی پايم را شکسته که چه می دوی.

در اين جهان پر صدا خاموش بنشينم؟ انتخاب اين بيت حافظ در وبلاگ سعيد را همواره ستوده ام و هوشمندانه يافته که می آورد: عاقبت منزل ما وادی خاموشان است/ حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز -چه حکمت رندانه ای!

هزار نکته در سر دارم و بر سر آن که گر ز دست برآيد از آنها با دوستان خود بگويم. می خواهم در باره آنچه مهدی در باب مسلمانان در اروپا نوشت بنويسم اتودی هم بر داشته ام. چند وقتی است که می خواهم در شرح "عشق اسطرلاب اسرار خداست" چيزهايی بنويسم که عشق کدام اسرار خدا را بر پرده می افکند. می خواستم و می خواهم که آزادانه و مسئولانه در باب آنچه می انديشم از وقايع اتفاقيه تا سوانح احوال خود و دوستان حرف بزنم اما ...

موقع بشری کسی که از آزادی بيان خود دفاع می کند و همزمان قانون محلی يا خانگی يا اداری يا عرف يا قبيله يا استنباط تنگ و محدود کننده کسی که نمی خواهی حرمتش را بشکنی يا حتی نگرانی بجای دوست و مادر و برادر او را از آن بازمی دارد موقعيتی تراژيک است. يک سوی آن آزادی تو را قربانی می کند سوی ديگرش دوستی ها و حرمت ها و قوانين عرفی و محلی و اعتبار های اجتماعی که هر کدام از ما خواه ناخواه با آن سرمايه سنجيده می شويم.

پرسمان دشوار اين است که آيا قانون و قاعده برای آزادی است يا آزادی در اختيار قانون؟ کدام قانون برتر از آزادی است؟ مگر نه آن است که آزادی و خاصه آزادی سخن مرجع همه قانون هاست؟

آيا قانونی می تواند باشد که آزادی ما را محدود کند؟ و اگر باشد آيا چنين قانونی اخلاقی است؟

اما تراژدی هميشه همين جا اتفاق می افتد. ميان قانون فرد و جامعه. ميان انتخاب تو و اراده يا پسند ديگران. حتی پدر و مادر ها به خود حق می دهند که فرزند را "عاق" کنند. دين هم خروج تو را با حکم ارتداد پاسخ می دهد. حکم نهادهای ديگر اجتماعی ناگفته پيداست.

من هميشه از جنگيدن طفره رفته ام اما اگر ناچار به رودررويی شوی و راه ديگری باقی نمانده باشد تراژدی آغاز شده است. من هرگز نخواسته ام قربانی باشم اما هوس قهرمان شدن را هم سالها پيش ترک گفته ام.

ای همه اصحاب حرمت از دور و نزديک من خلق پهلوانان دارم برای همه نوع خدمت و حق شناسی مرزی نمی شناسم اما هوس بستن دست مرا مکنيد. من سرشت سوگناک زندگی را می شناسم...

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست