قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




August 30, 2003  
حريم امن  
 
چند شب پيش خواب عجيبی ديدم. فکر کردم اتفاقی می افتد. وقتی ديروز خبر انفجار نجف را شنيدم و آن قتل عام به شيوه قرن بيست و يکم را شوکه شدم. کشته شدن باقر حکيم مرا سخت به فکر فرو برد. کسانی که او را کشته می خواستند باکی نداشته اند که همراه او دهها نفر ديگر هم به قتل آيند. روزگاری نجف و مکانهای مقدس بشری حرمت داشتند حتی نزد جانيان و آدمخواران. نجف که سهل است حتی يک مسجد کوچک دور افتاده هم حرمت داشت. حرمتی که کسی آن را زير پا نمی گذاشت. حالا در روز روشن نزديک به 100 آدم که از نماز برمی گردند قتل عام می شوند در آستانه حرم امام علی. به کدام بهانه به کدام گناه؟ من وقتی آن انفجار کثيف در حرم امام رضا اتفاق افتاد ايران بودم. نه به اعتبار آن که بارها در حرمش گوشه آسايش و نيايش جسته ام و حق همسايگی بر گردن من که زاده و باليده مشهد ام دارد بلکه بيشتر برای آن که ديگر حريم امنی باقی نمانده سخت گريستم. حرم رضا که از آهوی گريزان تا آدم هراسان در آن امن می جست حال در و ديوارش خون و جسد پاره پاره شده بود. چنين کارها من بی گمانم که با همه سبعيتی که در آن به کار بسته می شود تا نتايج معينی از آن بدست آيد نتيجه مطلوب عاملان را حاصل نخواهد کرد اما ايشان پادافرهی سزاوار کرده خود خواهند ديد. جهان اگر به خواهش ديو می گشت تا حال آدمی باقی نمانده بود. اما نمی توانم تاسف خود را پنهان کنم که يک رهبر شيعه ديگر چنين به جبر از سر راه نمی دانم که برداشته می شود. نخستين آن عبدالمجيد خويی بود که با شجاعت در روزهای سخت به نجف رفت ولی تعصب ها و خونخواری ها او را در همين آستانه امام علی به قتل آورد. اين مردم چه می کنند؟ با ازميان بردن آنها که طی سالها نشان داده اند به مردم و ملت خود وفادارند برای که جا باز می کنند؟ ياد سالهای نخستين انقلاب می افتم که گروههايی به نام دين و انقلابيیگری چه سرمايه های بزرگ انسانی را از ما گرفتند. هنوز دلم برای مطهری می سوزد. هيچ رسالتی و هدفی کشتن و ترور و قتل عام را توجيه نمی کند. بزرگترين کاری که آدمی می تواند کرد رهبری است. کشتن کسانی که در پايه رهبری می ايستند و توانايند که قوم خويش را از گذرگاههای دشوار عبور دهند بزرگترين جنايتهاست. کشتن يک قوم است. جنايتی است عليه بشريت. می ترسم و برای اين ترس نشان و دليل هست که با از ميان بردن رهبران با کفايت و خردمند جا برای کسانی باز شود که اضعف ناس اند در توانايی و اقوای ايشان اند به هوچيگری. ناپختگان راه نرفته ای که غوره نشده مويزی می کنند و هيچ کس جز خويش و قبيله کوتاه قد خويش را به رسميت نمی شناسند. صدام است اين که چنين ديوی می کند يا متعصب خونخواره ای از عمامه بسرهايی که چوب تفسيق و تکفير برداشته اند يا سازمانهای جهانی وابسته به اين يا آن کشور و سياست نتيجه ضعف بنيه رهبری در عراق است.
 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
August 27, 2003  
اصالت شهرت، اصالت اعتبار  
 

رسيدن به شهرت آسان است. اما به دست آوردن اعتبار، نه. برای رسيدن به شهرت همه جور راهی هست، اما براي رسيدن به اعتبار فقط يك راه: كار، كار، كار. آنكس كه در پی شهرت است به فردا اعتقادی ندارد، حتا اگر آدمی باشد عميقاً مذهبی. و آنكس كه در پی اعتبار است، اعتقاد دارد به روز داوری ، حتا اگر آدمی باشد عميقاًًً لامذهب. - رضا قاسمی، الواح شيشه ای

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
August 26, 2003  
و يبقی وجه ربک  
 

دلم می گيرد که يکباره اين پل ارتباطی قطع می شود سه چهار روزی گم و گور می شود و وقتی هم که بر می گردد نوشته هايت را بلعيده است. حالا نزديک به 15 نفر در اين حلقه می نويسند. همه آنها صفحاتی و نوشته هايی را از دست داده اند. بعضی از آنها قابل جبران نيست. شعر يا داستان يا يادداشتی بوده که از آن کپی نداشته اند.

فقط می شود حيف خورد. مثل زندگی وقتی تمام می شود. گاهی فکر می کنم از اين حلقه بيرون بروم و جايی برای خودم دست و پا کنم. ولی فقط وقتی از دست اين سرويس دهنده لعنتی عصبانی ام.

حوصله نوشتن هم پيدا نمی کنم. وقتی نوشته اينقدر آسان بر باد می رود. جلو چشمانت انگار خانه ات باغت می سوزد. همين است، علت همه کناره گيری ها همين است، همه انزوا ها از اينجاست که آدم ببيند کارش هبائا منثورا می شود. بنايی نمی شود که بر آن تکيه بتوان کرد. دلسردی يعنی بی کاری يعنی وقتی که کار قدر ندارد يا نمی ماند.

نتيجه گيری های فلسفی را بس کنم. ولی از دست دادن هميشه مرا به ياد مرگ می اندازد و پايان ما. ولی چاره ای جز بنا کردن دايم هم نداريم. داريم؟

 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
August 17, 2003  
چرخ و فلک: ديدار با دولتمند خال و رقصندگان چرخنده تاجيک  
 

بالاخره فيلم مستندی که از يک سال پيش درگير توليد آن بودم به پايان رسيد. چرخ و فلک اولين تجربه من در کار مستندسازی بود و شايد اگر موسيقی دولتمند خال نبود و مهری که تاجيکستان و تاجيکان در دل من دارند اين فيلم هرگز ساخته نمی شد. اين فيلم سرمايه بزرگ تاجيکان و بل فارسی زبانان را موضوع کار خود دارد که رقص و موسيقی باشد. در هيچ بخش ديگری از سرزمين های فارسی زبان رقص و موسيقی چنين دليرانه و با اصالت با حيات اجتماعی مردم آميخته نيست. تاجيکان يک تنه اين ميراث قرون را برای همه ما حفظ کرده اند. رقص و موسيقی با زندگی تاجيکان درآميخته است و آنها به آن به چشم بخشی از حيثيت و هويت خود می نگرند. چرخ و فلک نگاهی است به گوشه ای از اين سرمايه جهان ايرانی.

من در رقص تاجيکی که چرخ زدن را به عنوان عنصری محوری حفظ کرده است نازکی ها و معناها می بينم که می ارزد جداگانه برای آن فيلم ساخت. کافی است که نگاهی به رقص مولويه بيندازيم که بی هيچ گمان از مردمان آمودريا نشان دارد چرا که مولای روم از خانواده ای برآمد که در کنار وخش از رودهای جلگه آمو می زيستند. اما چرخ و فلک داستان استاد فلک خوانی تاجيکستان دولتمند است آميخته با رقص هايی که من آن را فلکی می خوانم چرا که مثل فلک آسمانی متعالی است و بر چرخ زدن تکيه دارد.

داستان تهيه اين فيلم جداگانه قابل روايت کردن است. نمی خواهم اينجا به آن بپردازم. شايد همراه با دوستان همکارم شهزاده سمرقندی و پرويز جاهد آنچه را بايد نوشتيم که در آن صورت جايش در وب سايت فيلم خواهد بود. در حال حاضر اما تنها اطلاعات اساسی و فيلم شناختی را در وب سايت فيلم جمع آورده ايم که از اين پس لينک آن در لينکستان به طور دائمی خواهد بود. و اين يادداشت هم نوعی اعلام حضور برای همين سايت است. هنوز البته کارهای زيادی برای رسيدن به شکل آرمانی اين سايت بايد انجام شود اما تا اينجا همت داريوش دوست نازنين و ملکوتی من و دانيال کشانی دوست ناديده و هنرمند و باريک بين من دستگير راه اندازی آن بوده است. نسخه فارسی سايت هم بزودی فعال خواهد شد ولی فعلا نسخه انگليسی آن در دسترس دوستان و علاقه مندان است ( فيلم هم اساسا دو نسخه تاجيکی و انگليسی دارد). و بر اساس سنت اين حلقه وبلاگی، گوشه ای از ارض ملکوت به آن اختصاص داده شده است گرچه وبلاگ نيست. خوشحال می شوم که نظرهاتان را اينجا ثبت کنيد يا برايم ای ميل کنيد. اطلاعات فيلم را هم اينجا نمی آورم که تفصيل آن در چرخ و فلک آمده است اما اضافه می کنم که طول فيلم در نسخه فعلی 90 دقيقه است ولی يک ويرايش 60 دقيقه ای از آن هم آماده خواهد شد.

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
August 16, 2003  
زبان مساله ای شخصی نيست  
 

در مطلبی که من در باره زبان نوشتم چند نوع استدلال مطرح بود که پايه همه آنها اين است که نمی توان آموختن زبان را تنها با خواست و پشتکار فرد آموزنده تحليل کرد و چون نقص زبانی در کسی يافت شد او را به عدم پشتکار و عدم تمايل متهم ساخت. اما عجب آن است که دوستان من باز از همان راه قديمی رفته اند و داريوش نوشته است که گويا من ماجرا را پيچانده ام تا ناتوانی خود و ديگران را توجيه کنم ( نگاه کنيد به نظرها پای مطلب پيشين).

من بار ديگر توجه دوستان را به منطق بحث جلب می کنم به همراه چند سوال که بعد ديگر بحث را پيش می کشد. مهدی در حال نوشتن داستان بلند يا رمان گونه ای است که اين روزها من خواندن بخش اول آن را تمام کرده ام و نثر و بيان فارسی آن را و مهارتهای زبانی اش را سخت می ستايم. مهدی کی خواهد توانست چنين اثری را با تسلط معادل به فرانسه يا انگليسی يا هر زبان ديگری بنويسد؟ همين طور است عباس معروفی که اگر در پشتکار من شکی باشد در پشتکار او نيست. آيا عباس هرگز خواهد توانست يا خواهد خواست که رمان هايش را به آلمانی بنويسد؟ دوست سمرقندی ما شهزاده هم که در دانش زبان روسی اش شکی نيست چرا ترجيح می دهد به فارسی تاجيکی زبان مادری اش بنويسد؟ و همچنين خود داريوش که دانش زبانی کافی دارد و هم در نوشتن و هم در سخنرانی گليم خود را بخوبی از آب می کشد چرا مثلا وبلاگ انگليسی ندارد و چرا به جای شعر سعدی و حافظ و رومی به شعر اليوت و ميلتون و شکسپير استناد نمی کند؟

و اگر اين زبان دوم به کاری جز همين ارتباط و ارتزاق که من نوشته بودم نمی آيد و در خلاقيت های ما و همدلی های ما سهمی ندارد چه سود از زحمت فوق العاده برای آن؟ زبان دوم ابزار است و برای آن ارزش ابزاری می توان قائل بود نه بيش. زبان دوم تنها زمانی زبان ما می شود که در اين خلاقيت ها سهمی گرفته باشد اما آنگاه اين سوال را بايد پاسخ داد که مخاطب نوشته ما باز هم ايرانيان اند يا نويسنده ديگر جزئی از پيکره غرب شده است و مثلا به دانشمند/هنرمند/نويسنده ايرانی تبار تغيير ماهيت يافته است.

من ابدا مساله را شخصی نمی کنم اما از تجربه شخصی برای آشنا شدن به بحث البته استفاده می کنم. شخصی کردن به اين معنا نادرست نيست و بخشی از روش تحقيق و شناخت است. اما اگر همه چيز را به پشتکار فرد محول کرديم است که مطلب را به معنای نادرست اش شخصی کرده ايم و از راه نادرست به تحليل پرداخته ايم.

داريوش می گويد جوانانی هستند که زبان انگليسی را فصيح صحبت می کنند و زبان مادری شان هم نقصی ندارد. من در باره استثناها حرف نمی زنم اگر چنين استثناهايی وجود دارند. قاعده می گويد هيچ کسی نمی تواند زبان دوم را بياموزد مگر با درصدی از تخريب زبان مادری و اگر در برابر اين تخريب مقاومت کرد زبان دوم را کامل نخواهد آموخت. در اين مطلب هيچ شکی وجود ندارد. نمونه را من خود نامه ای از استاد يارشاطر در دست دارم که نشان می دهد استاد چگونه گرته های انگليسی را ناخودآگاه در زبان فارسی اش پذيرفته است.

در باره اينکه "در ايران فراگيری زبان انگليسی در ميان قشری خاص مغفول افتاده است" هم من موافق نيستم و فکر می کنم که روحانيون به نسبت ديگر گروههای اجتماعی ايران پس از انقلاب بيشترين توجه و جديت را از خود در آموختن انگليسی نشان دادند بسياری از آنها موفق شدند و بسياری تر که موفق نشدند در عدم توفيق آنها دلايل اجتماعی وجود دارد که شايد در گسترش بحث به آنها هم بپردازم. هر چه باشد ندانستن انگليسی يا مسلط نبودن به آن به هيچ وجه نشانه تهيدستی کسی يا گروهی نيست چنانکه دانستن و تسلط بر يک زبان خارجی هم نشانه ثروتمندی و دانش نيست.

در باره فرافکنی هم بگويم که من هميشه به بيماريهای خود آگاه و معترفم و با آسيب شناسی اين بيماريهاست که چيزی از بی انصافی های آگاه و ناآگاه ديگران را درک و نقد می کنم.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
کرم ها و غول ها  
 

اين روزها مرتب به غول زبان فکر می کردم و بهانه اش هم اشاره داريوش بود به کديور و مساله زبان انگليسی تحت عنوان تهیدستی فقيهان. می خواستم چيزی بنويسم. اما گرفتار کرم اينترنتی شدم. تا از شر اين کرم خلاص نشدم به کار غول نتوانستم رسيدگی کنم. حالا هم مطمئن نيستم در همان حالی هستم که روزهای گذشته بودم چون آن تب و تاب نوشتن ابن الوقت است. از تب افتادی نوشته سرد جلوه می کند. ولی اشارتی می آورم تا بعد و فرصتی ديگر که شايد همين فردا باشد و شايد تا کی ها هم ديگر فرا نرسد...

رام کردن غول زبان
آموختن زبان خارجی رام کردن غول است مگر کودک باشی تا اين غول را آسان شکست دهی اما هر قدر سن و سالت افزون تر غول زبان قدرتمندتر. به گمانم بزرگسالان هرگز با يک زبان خارجی احساس يگانگی نخواهند کرد مگر به بهای لکنت در زبان مادری. کودک هم معمولا به بهای محدود شدن زبان مادری خود می تواند زبان ميزبان را گسترش دهد و در آن از اهالی بومی زبان کم نياورد. همين جا اين اشاره را بياورم و بگذرم که زبان وبلاگ های انگليسی ايرانيان خود نشان روشنی از اين مشکل است و آدم گاه حيران می ماند که با اين زبان الکن و خراب چه اصراری به نوشتن به انگليسی است؟! خود اين که چرا چنين گرايشی وجود دارد موضوع قابل تامل و قابل تحقيقی است و نکته ها از آن در مسائل هويت شناختی ما بدست آمدنی است.

در مقابل، من دوستانی را می شناسم که با وجود دانش عالی در زبان انگليسی و اشتغال به وبلاگ نويسی از زبان مادری خود در وبلاگ استفاده می کنند. هر قدر آدمی در زبان مادری خود دانش گسترده تری داشته باشد پذيرش زبان بعدی برايش دشوارتر خواهد شد. چرا که پذيرش زبان دوم خواه ناخواه جا را اگر چه برای مدت چند سالی هم که باشد بر زبان اصلی تنگ می کند و تيزی و چابکی آدم را در زبان اصلی می ستاند و اين می تواند دردناک و هراس آفرين و در نتيجه اسباب سر در گمی و رمندگی باشد. شرح اين ماجرا در اينجا نمی گنجد ولی همه بزرگسالان اهل کتاب و قلم با اين مساله در جريان آموختن جدی يک زبان خارجی آشنايند.

زبانی که بخشی از تحصيل نيست
وقتی در باره کسی حرف می زنيم که در زبان اصلی خود صاحب کرسی تدريس و منبر وعظ است و در تاليف و توليد به آن زبان دست دارد اين موضوع حساسيت بيشتری می يابد. در سطح اجتماعی مساله هم نکات مغفولی وجود دارد. اول آنکه سيل مهاجران ايرانی به اروپا وضعيت زبان آموزی را برای ما جماعت کاملا دگرگون کرده است. نمی توان بسادگی زبان نسل يارشاطر و مينوی و فرزاد و ديگران را با زبان مهاجران بعد از انقلاب سنجيد. زبان آموزی برای آنها بخشی از برنامه تحصيلی و آکادميک بود و اينکه آن را انتخاب کرده بودند و يا برای آموختن آن به خارج اعزام شده بودند و برای مهاجران يک وسيله ارتزاق و ارتباط و تصميمی از سر ناچاری است.

حتی اگر مهاجران وضعيت پيش آمده برای خود را توفيقی اجباری تلقی کرده باشند تا الگوی نسل قبل از خود را با استفاده از حضور در غرب تکرار کنند و ادامه دهند بزودی دريافته اند که تعريف وجودی آنها با آن نسل در اين غربستان متفاوت است و خواه ناخواه به نتايج متفاوتی هم می سد. اصولا مقايسه زندگی مهاجران و حالات و سوانح حال آنها و دستاوردهاشان با گروه هايی که پيش از انقلاب به خرج خود يا دولت به خارج می آمدند نادرست است زبان هم از اين مقوله خارج نيست.

لهجه خارجی
اما يک نکته محوری برمی گردد به تصوری که زبان آموز از کار خود دارد و هم جامعه ميزبان از او انتظار می برد. در دوره های نزديک تر به آغاز قرن گذشته زبان آموز فلسفه اش اين بود که عينا به شيوه اهل زبان حرف بزند سهل است که حتی طابق النعل بالنعل مثل غربی رفتار کند. در واقع او نه تنها زبان می آموخت که ادب و مدنيت غربی را هم ياد می گرفت. جامعه ميزبان هم که در بحث ما غرب باشد انتظاری جز اين نداشت که خارجی های عقب مانده را تربيت کند و بر الگوی خود بسازد و آنها را به کشورهای مادر برگرداند تا بنوبه خود در ترويج فرهنگی که رو به جهانی شدن داشت بکوشند. غرب کسی ديگر را به جز همين گروه تحمل نمی کرد و غير آنها نيز اينجا راه نداشتند چرا که دنيا هنوز اينقدر کوچک نشده بود و مهاجرت چنين دامن نگسترده بود.

امروز جامعه غربی با آن سالها تفاوت فاحش پيدا کرده است. مهاجران جامعه غربی را به يک جامعه جهانی تبديل کرده اند که خصلت اساسی آن چندفرهنگی بودن است و به همان نسبت و در چارچوب بحث ما چند لهجه ای بودن. ديگر امروز کسی دنبال لهجه استاندارد و آکسفوردی نيست اگر هم باشد گرايش غالب چيز ديگری است. از سوی ديگر غرب امروزه دنبال تکثير ماشينی آدمها به شکل خود نيست که هم ماشينی بودن مورد پرسش قرار گرفته و هم ايده کنفورميسم که روزگاری جذابيت غريبی داشت و همه از کمونيست تا اومانيست می خواستند جهان را به يک شکل درآورند از نفس و اعتبار افتاده است. برای همين است که استاد مدعو هاروارد بودن ديگر معنای قديم خود را ندارد چرا که هيچ چيز در خود هاروارد هم جز احتمالا در و ديوار و سنگ و آجرش همان نيست که بود. هم استادان و هم دانشجويان و هم روح کار آکادميک ديگر شده است. نمی گويم بد شده يا فساد پيدا کرده. اصلا. فقط می گويم اين همان نيست.

امروز کديور با همان انگليسی شکسته بسته اش می تواند به دانشجو و استاد هارواردی چيزی بدهد که در محيط معمول خود او يافت نمی شود. و دانش و دانشجويی يعنی اين. زبان مساله ثانوی است. سخن دراز است کوتاه می کنم.
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
August 8, 2003  
وبلاگ: سگالش در حضور ديگران  
 

مسعود بهنود را ديدم. می پرسيد که در باره بستن بخش نظرات وبلاگش چه فکر می کنم. بخش نظرات وبلاگ او هميشه از ديدگاههای مخالف و موافق پر بود. حالا آن را بسته است. می گفت که به اکراه اين گزينه را انتخاب کرده است. از تعدد کسانی که در چهار خطی که می نويسند چهل تا ناسزا به اين و آن و زمين و زمان نثار می کنند.

شيوا راه ديگری انتخاب کرده و آن فيلتر کردن نظرها ست. می گويد برنامه ای نوشته که روی کلمات معينی حساس است و پيام حاوی آن را به محض وصول پاک می کند چنانکه آی پی های خاص را که مرتب از آنها برای ارسال فحش نامه استفاده می شود نيز. تا اين بلا ها به سر خود آدم نيايد آن را حس نمی کند.

پای آخرين مطلب درخشان راجع به وبلاگ های حلقه ملکوت و نظراتی که برانگيخته ديدم يکی با لحن تحقير آميز نوشته که بابا اينا کی ين که تو با ارجاع به اونا می خوای واسه شون چار تا خواننده دست و پا کنی! فکر کردم خيلی بی انصاف است طرف. ولی چه عيبی دارد. در بحث وبلاگی به روی همه باز است و هر کس از ميانه بحث هم آمد داخل می تواند چيزی بگويد برود يا اصلا از اول هم باشد و نفهمد بحث از چيست و يا بفهمد و حوصله اش را نداشته باشد و خلاصه به هر دليلی دلش بخواهد به جای حرف نيشی بزند يا سنگی بيندازد و برود يا نرود و همان کنار به نظاره بايستد و خلاصه انواع حالات ممکن انسانی.

فکر کردم نوشتن در وبلاگ مصداق آرامش در حضور ديگران است. يا اگر آرامش در نوشتن است و هيجان در ديدن واکنش ها به هر تقدير عرضه انديشه است به عموم. انديشه ای که علی الاصول اگر در چارچوب منطق رسانه ای ماقبل اينترنت طرح می شد بين دوستان همدل و علاقه مندان بحث بايد می ماند اما حالا گرچه هنوز مخاطبان اصلی اش همان گروه ياد شده است اما باب بحث باز است. انگار در رواق مدرسه ای يا زيارتگاهی يا کافه دانشکده ای بحث می کنيم و افراد در گذر هم سخنان ما می شنوند و آزادند ان قلتی بگويند و بروند يا تا ان قلت ديگری بايستند و نظاره کنند.

پس وبلاگ سگالش است در حضور ديگران. مثل عشقباری بر کنار ساحل است يا بر نيمکت پارکی يا در اتاق خوابی شيشه ای. وبلاگ دموکراتيزه کردن زبان است و رابطه و انديشه. و در آن جريان دارد شط سرکش سرکشندگان. وبلاگ همان باغ بهشت صفتی است که تا دست فواره خواهش شد به ميوه سخن ديگری می رسد. تنها کليک بايد کرد. همين.

 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
August 5, 2003  
مهر لعنت  
 

شقاق اجتماعی ما تا آنجا عميق شده که ديگر حتی تحمل دکتر سروش را هم نداريم. شايد هم من اشتباه می کنم و دوستانی که بر سروش می تازند هميشه در همين موضع بوده اند. ولی ظاهرا نتيجه يکی است. ما ديگر تحمل او را هم نداريم و اين را به صد زبان از استدلالی تا پرخاشجويانه بيان می کنيم. من نمی توانم تاسف خود را پنهان کنم.

دوستان من چنان از سابقه حرف می زنند که انگار خود هيچگاه زهر پرونده سازی و به رخ کشيدن سابقه شان را در گزينش ها و ملاقات امنيتی ها و گوش کشی ناصحان و نام ها و مقام های ديگر نچشيده اند. من از به رخ کشيدن سابقه حالم بد می شود. ياد 17 سال زندگی پس از انقلاب در ايران برايم تداعی می شود که آن پرونده لعنتی و آن "سوء" سابقه رهايم نمی کرد. زندگيم و امروز و فردايم خراب سابقه بود. سابقه ای که هر قدر کهنه می شد باز هم نو بود. سابقه ای که من صد بار نو شدم و آن همان بود که بود. مهر لعنت بود. نمی توانم بازگشت به همان روش های زهرآگين و نفرت انگيز را از سوی دوستانم هشدار دهنده نبينم.

من در لحظه اکنون کاری به درست و غلط آنچه دوستان در باره سروش می گويند ندارم.من خود قربانی انقلاب فرهنگی بوده ام اما هيچگاه سروش را مقصر نديده ام. اما فرض کنيم همه آن چه می گويند درست. نگرانی عميق من از روش و هدف اين اتهامات است. من آينده ای را می بينم که در آن عباس معروفی يا کسانی که مثل او فکر می کنند شورای نگهبان تازه ای راه انداخته اند تا "سابقه" همه نامزدهای وکالت مجلس را بررسی کنند و بر انتخاب آنها نظارت استصوابی اعمال کنند. من گزينش ها را در چنان آينده ای باز هم فعال می بينم تا دانشجويان را از فيلتر "سابقه" بگذرانند و متقاضيان کار و پروانه نشر و نشريه و اعزام به خارج و هر چيزی را که به دست دولت اين دوستان باشد دقيقا ارزيابی کنند. من فکر می کنم باز در چنان دولتی ما با نيروی امنيتی حکومت خواهيم کرد و خواه ناخواه با پاشيدن تخم رعب و به رخ کشيدن پرونده هايی که برای 60 ميليون نفر ساخته ايم مردم را مهار خواهيم زد و حکومت خود را حفظ خواهيم کرد. اين آينده ای است که به سوی آن روانه ايم؟ آينده ای که هر که يکبار خطايی کرد تا ابد بايد جواب پس دهد؟ من از چنين آينده ای وحشت می کنم.

من وحشت می کنم که ما گويا هيچ نمی آموزيم و پيش نمی رويم. ما دور می زنيم. ما مدام خطاهای خود را تکرار می کنيم. اما اين نمی بينيم و به خطاهای ديگران در می آويزيم. اما راستی اگر خطای فاحشی هست همينجاست. ما خود را اهل چگونه فکر و منش و بحثی می دانيم که بر بام جهان از پندارها و گمانهايی حرف می زنيم که نه دادگاهی آن را تاييد کرده است و نه حتی کسی آنها را مجدانه به داوری گرفته است؟

من هر چه در باره "سابقه" سروش می خوانم همه از شمار ظنيات است. اين در کدام منطق پذيرفته است که ظنيات خود را در باره افراد و سوابقشان بی حجتی محکمه پسند در علن و به گوش همگان جار زنيم؟ من نمی دانم سروش از آن بابت که ملامت می شود و بل به محاکمه وجدانها کشيده می شود حقيقتا صلاحکار بوده يا خطاکار اما در شگفتم که ما همه حرف می زنيم و هيچ کس اقدام نمی کند که مثلا کتابی مقاله ای يا فيلمی مستند و تحقيق شده فراهم آورد و سروش يا انقلاب فرهنگی را و نقش سروش در آن را يا اصلا سير تحولات فکری سروش را به بررسی بگذارد و داوری را به همان وجدانها واگذارد. و مگر کاری بيش ازين می توان کرد؟

در اين غربی که ما امروزه در آن ميهمان و ساکن شده ايم هر روز اگر نه هر ساله دهها تحقيق و کتاب و مقاله و فيلم منتشر می شود که می کوشد به پرسش های مردم و جامعه از واقعه ای دوره ای پرونده ای و هر چيز مبهم يا مشکوکی نوعی جواب عرضه کند از حقيقت ماجرای مونيکا لوينسکی تا فلان قاتل زنجيره ای يا کودتای سياسی و حتی مسائل روز چون جنگ عراق و اهداف نهاناشکار آن و چه و چه. چرا ما فکر می کنيم بدون رفتن از چنين راههای وقتگير و دشوار و انرژی طلبی با يکی دو پاراگراف می توانيم طومار زندگی و فکر آدمی را که بی هيچ گمان از چهر ه های موثر جامعه ما بوده درپيچيم؟ و اگر ما که امروز با کسانی در سطح دکتر سروش که جهانی او را می شناسد چنين بی تامل و بی پروا برخورد می کنيم تضمينی هست که فردا در يک حکومت احتمالی با مردم عادی صد بار بدتر نکنيم؟

دوره انقلابيگری گذشته است. نه تنها برای انقلاب اسلامی بلکه برای هر نوع روشی که بوی انقلابيگری طراز برادرانی يا رفقايی داشته باشد. آسان حکم های سنگين نکنيم. مردم را اعدام موقت نکنيم. روزگار آهستگی و خرد است. صدای پای زمان را می شنويم؟
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
August 4, 2003  
شهر هشتم  
 

سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ...سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ....سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .....سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ......سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .......سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ........سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .........سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..........سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ...........سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ............سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .............سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..............سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ...............سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ...................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ....................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ...................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ................سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ...............سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..............سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .............سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ............سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ...........سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..........سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .........سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ........سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .......سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ......سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .....سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ....سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ...سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح ..سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح .سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح سبوح قدوس ربي و رب الملائکة و الروح از: شهر هشتم

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
August 1, 2003  
فاشگويان حلقه ملکوت  
 

حسين درخشان که بر همه وبلاگيون ايرانی هم فضل تقدم دارد و هم به گردنشان کلی حق نکاتی در باره حلقه ملکوت آورده است که من لازم می بينم ايضاحی در باره يکی دو نکته او بياورم.

او می نويسد معلوم نيست چه کسی پشت اين وبلاگ ها ست. به نظرم اين سخن توهين آميزی است. اولا نام قلمی داشتن يا مستعار به حلقه ملکوت منحصر نيست و می توان صدها وبلاگ را برشمرد که نويسندگانشان ترجيح می دهند از نام اصلی خود استفاده نکنند و هر کدام برای خود دليل يا دلايلی دارند و تعيين درست و نادرستش هم کار ما نيست.

ديگر آنکه چه کسی گفته است گردانندگان اين وبلاگ ها معلوم نيستند؟ خود حودر از 5 نفر نام برده و احتمالا نام يکی دو نفر ديگر را هم می دانسته مثل کيانوش و از قلم انداخته بقيه هم پنهان نشده اند. بنياد اين حلقه را شماری نويسنده و روزنامه نگار و اهل ادب و بحث تشکيل می دهند که آرايشان و آثارشان و حلقه دوستانشان واگو و اگر حودر می پسندد فاشگوی نام و اعتبار آنهاست. باقی هم نه نهان روشی پيشه دارند و نه نقابی به چهره زده اند. با نام کوچک خود می نويسند و با همين واقعيت که در حلقه ملکوت جای دارند شناخته می شوند.

من به فضل تقدم حسين درخشان احترام می گذارم اما نمی پسندم که برای من و ديگران تعيين تکليف کند. من حتی تعريف او را از وبلاگ نمی پسندم و از اين اصطلاح خود+ابراز هم که او به کار می برد نه فصاحتی می شمم و نه آن را بسنده می يابم. اگر ما مردم می خواهيم از فرهنگی که نهان روشی را در ذات خود می پرورد دوری کنيم و يا دور بودن خود را از آن نشان دهيم بهترين کار آن است که از فضولی در کار ديگران يکبار برای هميشه دست بشوييم و وسوسه اين بکن آن نکن را ترک کنيم و بدانيم که ديگران هم به اندازه ما فهم و کفايت دارند که چه بکنند و چه نکنند و مثلا اسم خود را بگويند يا نگويند و چگونه بگويند.

اگر ما مبارزه ای کرده ايم يا در پيش رو داريم همه در همين خلاصه می شود که اين جهان بر محور من يا تو نمی گردد و در آن همه کس محور است و حق هيچ کس بيش از ديگری نيست و در هنگام رای و نظر اندازه نگه بايد داشت و پسند و انتخاب ديگران را که آزاری به کسی نيست محترم شمرد.

بعد التحرير: کاتب کتابچه در يادداشتی در همين مورد مساله زبان را هم که مورد اشاره حودر بود بخوبی حلاجی کرده است. فکر کنم از آنچه در اين بحث ها آمده و می آيد می توان در باب آيين وبلاگ نويسی به پايه ها و اصل های تازه ای رسيد که هم انسانی است و دموکراتيک و هم غمخوار زبان فارسی. دو نظر تازه هم ديده ام که يکی از جمشيد برزگر در نکته است و يکی هم از اميد پارسايی فر در هومولونوس.

 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست