قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 29, 2003  
Body language  
 

چشم های درخشان، رنگ هايی زنده اما بدنهايی کج و معوج. اين اولين دريافت بيننده کارهای پانته آ کريمی نقاش ايرانی مقيم بريتانيا ست که نمونه هايی از تابلوهای عريان اش در سايت ايرانيان انتشار يافته است. کارهای او آگاه يا ناآگاه بدنهايی را تصوير کرده است که خود را پنهان می کنند. آنچه که دشواری بيان ما را از بدن واگو می کند. بدنهايی که آنقدر تمايل به پنهان شدن دارند که گاه در خطوط ديگر اشياء اتاق گم شده اند. بدنهايی که حالتهاشان به جای آنکه شادی عريانی را بازتاب دهد انعکاس اندوه حجابهای ماست. بدنهايی که زوال را نشان می دهند چه نقاش به آن انديشيده باشد يا از قلم او ناخودآگاه تراويده باشد چنانکه گاه رنگ بدن مرده را دارند سرد و کبود. در تابلوهای عريان پانته آ رنگ همه چيز زيباتر از رنگ بدن است. بدنهايی تنها و منفعل و محزون. بدنهايی در تنهايی يک ساحل متروک.

چقدر هنر افشاگر است. تنها يک تابلو در اين مجموعه رنگ زنده اميد دارد گرچه اميدی دور- تابلويی که نامی زنانه دارد: feminin

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 27, 2003  
گنج قارون  
 

بهروز تورانی شکل و شمايل تازه ای داده به فانوس خيال و بحث جالبی مطرح کرده در باب ارزش های غير سينمايی گنج قارون و چند فيلم ديگر که در واقع نگاهی جامعه شناختی به سينمای ماست. سينما به اضافه موسيقی و منظورم ترانه هاست از راههای شناخت دست اول جامعه است که از آن کمتر بحث شده. حال اگر از سينما تا اندازه ای بحث شده باشد از ارزش ترانه ها در اين باب گويا اصلا بحثی نشده است. بهروز از ترانه های ايرج يادی آورده است که از خواننده های پر طرفدار ايران بود و شايد هنوز هم برای نسلهايی از ما باشد. من معتقدم يک آمار گيری برای دست يافتن به 100 ترانه مشهور ايرانی در سده گذشته ميلادی به ما سکويی تازه برای شناخت احوال و روحيات ايرانی ها خواهد داد و تحولات جامعه ما. تجزيه تحليل شعر و موسيقی و دلايل شهرت و ماندگاری و نفوذ اين ترانه ها در دل ما مردم نکات بس تازه ای را از آنچه ما هستيم بر آفتاب می اندازد. بماند تا به اين بحث دوباره برگردم.

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 26, 2003  
سکوت خداوند  
 

امشب به امر قدسی فکر می کردم. فکر می کردم امشب چيزی در اين باره خواهم نوشت. در باره تقدس و متن. ويديوی مصاحبه جهانبگلو با بيژن جلالی را هم می ديدم. در باره خدا که صحبت کرد گوش هايم تيز شد. گفت که تا 55 سالگی انديشه در باب خدا از محورهای ذهن و فکر او بوده است. و گفت که او به اولوهيتی در جهان قائل است. فکر کردم من هم تا 55 سالگی هنوز با اين انديشه بالا و پايين خواهم شد؟ و فکر کردم که بيژن جلالی چه صداقتی داشت در طرح اين موضوع. روشنفکران طوری برخورد می کنند که انگار اين مساله آنها نيست يا آن را حل کرده اند. من سخت گرفتار آنم. مشکل من وجود خدا نيست. چنين مشکلی هيچوقت نداشته ام. مشکل من سکوت خداوند است. چگونه می توان با او سخن گفت و از او کلامی شنيد. چه خوشبخت بود موسی که تکليم را موهبت يافته بود.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 25, 2003  
نمونه نثر امروز افغانستان  
 

ما ايرانيان، افغانان و تاجيکان يک زبان داريم اما زبانهای ما در حيطه سياسی خود هر يک جداگانه رشد کرده و می کند. از اين است که ميان اين حيطه های زبانی فرق های فارق افتاده است. هر يک از اين زبانها امکاناتی از فارسی را رشد داده که ديگری به آن نرسيده يا آن را دور زده يا تاريخی کرده است. زبان زنده فارسی همه اين امکانات است و نه فقط آنچه که ما در ايران می شناسيم. در زبان افغانان و تاجيکان ظرافت ها و شيرينی ها هست و کژی ها و کاستی ها که از دانستن و شناختن آن بی نياز نيستيم. من خود بايد اعتراف کنم که بارها در سر کلاس به پيروی از استادانی چون بهار يا خانلری و يا به شم زبانی و مطالعه تاريخی حرف ها زده ام که بعد از آشنايی بيشتر با فارسی تاجيکان آن را اشتباه فاحش يافتم. بسيار چيزها که ما گمان می کنيم تاريخی شده است هنوز در زبان فارسی رايج در خارج از قلمرو ايران زنده است. کمترين سود از آشنايی با حيطه های زبانی تاجيک و افغان همين غوطه ور شدن در زبانی است که برای ما تاريخ شده اما آنجا زنده و روزمره است.

من به نمونه برای آشنا شدن با نثر اداری و رسمی امروز افغانستان طرح تازه خلع سلاح را می آورم که ضمنا از نظر محتوا هم بسيار نکته های آموختنی و فاشگوی از امروز افغانستان دارد:

طرح
مشاور خاص رئيس دولت انتقالي ـ اسلامي افغانستان
درباره راه هاي تسريع پروسه ايجاد اردوي معیاری ملي و
انحلال تدريجي اردوي موجود

سرطان 1382 ـ كابل

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
July 24, 2003  
از جهان بی نهايت تا حياط مدرسه افغان  
 

به داريوش ملکوتی که تازگی ها به مقام سلطانی بسنده کرده و ملک بر ملکوت برگزيده گفته بودم که فکری بايد کرد از برای يک سبد روزانه لينک که اگر آدم مطلب جالب و تازه ای می بيند آنرا از طريق لينک دادن معرفی کند به ديگران. کار خوبی که خوابگرد و آدم و حوا و هودر هم می کنند. هنوز در ميان گرفتاریها به آن نرسيده. اما حال که لينک مطلب بهنود را گذاشتم خوب است به دو مطلب ديگر هم اشاره کنم. يکی شمار بیشمار ستارگان که در بی بی سی آمده بود و خيلی خواندنی و خيال انگيز است و ديگری در باب آموزش کودکان افغان باز هم در بی بی سی که دعوای انتخاب است بين نان امروز و درس فردا: تغذيه رايگان يا ساختن مدرسه. آدم وقتی آن قيافه های معصوم بچگان را می بيند که به شوق درس و جمع همسال آمده اند ولی روی زمين خشک و خالی نشسته اند که مثلا کلاس است حيران می ماند. سرنا را از سر گشاد زدن هم يعنی همين که برنامه جهانی غذا می خواهد 97 ميليون دلار خرج کند تا اين پابرهنگان معصوم روزی صد گرم بيسکويت بخورند اما کاری نمی کند که آنها تا زمستان نرسيده سرپناه گرمی به عنوان کلاس درس داشته باشند.

آدم بدگمان می شود که نکند شرکتهايی که می خواهند بيسکويت اين طرح را تامين کنند ترجيح می دهند که پول به جيب آنها برود تا صرف ساختن مدرسه شود و به کارگر و معمار افغان داده شود. حتی اگر بگوييم که برنامه جهانی غذا را به مدرسه ساختن چکار باز اين سوال باقی است که برادر چرا به جای بيسکويت پول را صرف نان پزی محلی نمی کنی که هم ارزانتر است و شکم يرکن تر و هم رونقی به کسب و کار زنان خانه است که نان پختن بچه هايشان را انجام می دهند.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
اين داغ که بر دل خونين نهاده ايم  
 

مسعود بهنود مطلبی نوشته است در نقد نامه دکتر سروش به خاتمی: با اجازه با دکتر سروش که به نظرم خيلی خواندنی است هم خود نوشته بهنود و هم نظرات خوانندگانش که روی همرفته جانب سخن بهنود را گرفته اند و در عين حال هر کدام حرف تازه ای به اين نقدها که بر خاتمی می شود افزوده اند.

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
July 23, 2003  
قرن بيستم- يک طرح امپرسيونيستی از چشم اندازی بی نهايت متنوع  
 

قرن بيستم قرن همگانی شدن بود برای ما. همه چيز از ميل به همگانی شدن شروع شد. اول تب آموزش بود که فراگير شد. در انتهای قرن ما همچنان مردمی بوديم مشتاق آموختن. اگر کم آموختيم و بقاعده نياموختيم و آموزش ما راه به تحولی که می خواستيم نبرد در عوض بسيار چيزها را تغيير داد.

آموزش که همگانی شد تغيير عظيم بافت اجتماعی آغاز شد. طبقه نخبگان و اشراف و خصلت نخبه گرايی بتدريج زوال يافت. ناگزير بود اما با آن بسيار چيزهای خوب هم زوال يافت. در انتهای قرن ما هنوز قلبا نخبه گرا بوديم اما همه کارهای مهم ما بدست عوام افتاد و تشبه جويان به عوام.

همگانی شدن مقدمه دموکراسی بايد می بود اما مقدمه سوار شدن عوام بر گرده خواص شد. تقصير عوام هم نبود. همين خواص از پيش از مشروطه تا بعد از انقلاب اسلامی مدام سنگ مردم را به سينه زدند. اما نتوانستند جايگاه خود را تبيين کنند. کار بسادگی بدست رهبران عوام افتاد و سخت ديگر شد.

قرن بيستم قرن هدايت بود و ناسيوناليسم و عرب ستيزی اما شگفتا که در انتهای قرن نه می شد از هدايت نشان يافت و نه آبرويی برای مليون باقی ماند و داستان عرب گرايی را هم که خوب می دانيد -گرچه در آن بيشتر عربی مطرح بود تا عرب. ما آن زمان که با عربها می ستيزيديم با آنها دمخورتر و آشناتر بوديم. در عهد ماقبل انقلاب به دليل وجود اسرائيل با عربها ناآشنا مانديم در عهد انقلاب هم باز به همان دليل از عربها روی می گردانيديم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 20, 2003  
ثبت کردن جرم است  
 

گزارش هيات ويژه در باره زهرا (زيبا) کاظمی خيلی خواندنی است از اين جهت که چقدر سر در گم است و چرا نتيجه نمی گيرد و باز پرونده را به همان قوه قضا برمی گرداند که همه می دانند قاضی مستقل ادعايی اين گزارش در آن نيست. باشد هم دراين پرونده نخواهد بود و راه نخواهد داشت که حيثيت جمهوری اسلامی پيوند خورده به اين مرگ و هيچ قاضی ولو مستقلی نمی تواند آن را ناديده بگيرد و نمی گذارند بگيرد حکم مصلحتی خواهد داد مثل گزارش همين وزيران.

اما در بين همه چيزهای معمول که در اين گزارش هست يکی دو سطر چشمگير وجود دارد: هر سه نهاد تاييد کرده اند که کاظمی رفتاری جسورانه و پرخاشگرانه داشته که آقايان آن را "غير طبيعی" توصيف کرده اند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 19, 2003  
زمستانی بود آن سال...  
 

يک شب برفی بود که به برلين رسيديم. راننده که ما را می برد گيج بود. يا مست شايد. يا عاشق و حواس پرت. ممکن که با عيالش حرفش شده بود. آلمانی ها منضبط اند اين نبود. اصلا برلين بعد از قضيه ديوار به هم ريخته است. اخلاق روسی عهد قديم با آداب غربی درآميخته معجونی غريب ساخته است. برلين هنوز خلق و خوی روسی دارد. اما شهری است يگانه که آن فيلم وندرس در باره اش هيچ اغراق نيست. برلين ... ... کجای برلين بوديم نمی دانم اما راننده گفت همين است. گفتم رسيديم خانه معروفی. اما نرسيده بوديم. برف می باريد و بالا پايين رفتن در خيابان سودی نداشت. چه برف درشتی! در لندن ازين خبرها نيست. به داخل باشگاه مانندی پناهيديم و دنبال تلفن گشتيم. آنموقع هنوز موبايل يا به قول آلمانها دستی نداشتم. تا مدتها بعد هم نداشتم. بالاخره هم مجبور شدم که گرفتم. هيچ کس مرا پيدا نمی کرد. در کمال تعجب منشی آن باشگاه از ما خواست که از تلفن او استفاده کنيم. چنين چيزی در لندن تقريبا غير ممکن است. بگذارم پای خصلت خودمانی تر برلين شرقی؟ باری عباس آمد. هميشه تلفنی صحبت کرده بوديم. حالا چهره به چهره آشنا می شديم. يک ايرانی و بل تهرانی لوطی منش تمام عيار. اکرم هم. خانه شان دلباز بود مثل اخلاق شان. فوری صميمی شديم و شب درازی به شعر و قصه خوانی و گفتگو از کتاب و سياست گذشت. و چای عالی و شراب ناب و بعد هم جای خواب. زمستانی بود زمستانی بود آن سال زمستان بعد از 11 سپتامبر ... ... عباس معروفی گلشيری هميشه يک گوشه ای از ذهن و خاطره معروفی را در اختيار دارد. عباس معروفی

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
 
با همه شکستگی ارزد به صد درست  
 

به لطف سايت صبحانه که عمرش دراز باد به اين گزارش خواندنی برخوردم از گفتگوی خانمی ناصری نام با نادر ابراهيمی مردی مردستان در ادب و داستان و فيلم و تحقيق: يادم تو را فراموش. خاطره سالها پيش خودم را زنده کرد که در هيات روزنامه نگار و در واقع برای کسب فيض و آشنايی از نزديک سه شنبه شبی به خانه اش رفتم (اين لطف کار روزنامه نگاری است که هميشه می توانی به محضر کميابان و نادران راه يابی و لذت حضور آنها را با ديگران تقسيم کنی. روزنامه نگاری که آدم شناس نباشد نباشد به). می گفت هر سه شنبه نشست و ديدار دارد با دوستان و دوستداران و شاگردان. قد رشيد و صدای مردانه اش آدم را به ياد گلن اوجا در سريال "آتش بدون دود" می انداخت که در فيلمسازی تلويزيون سالهای 50 تحولی بود و چه قدر نمودار همه آن چيزهايی که نادر ابراهيمی را بايد به آن شناخت: عشق و مردانگی و ايراندوستی و مهرورزی به اقوام ايرانی و چيره دستی در قصه گويی و همت بر احيای يادهايی که در حال فراموش شدن اند به سبب نادانی ما و هول ما در تجدد و سبک گرفتن ميراث وطنی خويش.

ياد ياران خوش است. حاليه نادر ابراهيمی فراموشکاری گرفته است. دريغ که مردی مردستان آنهمه کار و قصه و تحقيق را نيمه تمام گذارده است. فقط اگر می توانست "صوفيانه ها و عارفانه ها" را آنطور که می خواست به جايی برساند چه گوهر نفيسی به ما ارزانی شده بود. و اين يک از دهها کار او ست که ناتمام افتاده است. اما با وجود بيماری چه هوشيار است. بعضی آدمها چه نفاستی دارند که با همه شکستگی به صد درست می ارزند. دست چلچراغ که روزنامه نگار خوب و آدم شناسش را به اين گفتگو فرستاده مريزاد.

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
 
يک روز با فيلسوف ايرانی  
 

به هدايت مهدی کاتب کتابچه که از محمد رضا نيکفر سخن گفته بود ( در : نقد فلسفی روشنفکری دينی ) مقاله "ذات يک پندار" را خواندم. از نيکفر مقالاتی ديده بودم اما نمی دانستم فيلسوف است. ولی مهدی می گويد هست. فکر کردم اين مقاله فيلسوفانه گمشده ای را به من نشان خواهد داد که می جستم تا ببينم چگونه می توان سحر سروش را باطل کرد يا آنها که مدعی آن اند چه خوانده و می خوانند که سخن های سروش را ياوه و بی معنا می بينند و کوشش او را همه باطل می شمرند. اشتباه کرده بودم.

فکر کنم مهدی هم مقاله را تورقی کرده بوده و از سر حسن ظن آن را معرفی کرده چرا که اگر آن را خوانده بود درمی يافت که در آن حرفهای عجب هست که در خور يک مقاله نويس عادی باسواد هم نيست چه رسد به کسی که شان فيلسوف داشته باشد. به هر حال، به گمانم هنوز بايد انتظار کشيد تا مردی مردستان پيدا شود و بنيان آنچه سروش افکنده برافکند. آنچه تلاش هايی مثل مقاله نيکفر از آن پرده بر می دارد همين که بنيان انديشگی و گفتمانی سروش قوی تر از اين هاست که با چنين انديشه های بظاهر منطقی-فلسفی اما در باطن سست بنياد و يکجانبه و پيشداورانه و ناآشنا به دين و کلام دينی و گاه بيگانه با بديهيات استدلال به لرزه افتد.

من فروتر برخی از ملاحظات خود را در باب آنچه اين فيلسوف ايرانی فرموده می آورم. و آرزو می کنم که فيلسوفان ديگر از اين دست نباشند. وگرنه تا مدتها هنوز ما شرمنده خواهيم بود که چرا مادر سرزمين ما کم از اين فرزندان می زايد و مجبور خواهيم بود به همين عبدالکريم سروش بسنده کنيم که اقلا می داند چه می گويد و برای آن دانش و بينش کافی بدست کرده است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 18, 2003  
حلقه ملکوت  
 

عباس هم نتوانست در برابر وسوسه وبلاگ مقاومت کند. هر چه نباشد کار نوشتن است کار وسوسه گر نوشتن. و چگونه کسی مثل عباس می تواند در برابر وسوسه نوشتن و دعوت به نوشتن مقاومت کند. او که همه عمر در کار ارتباط برقرار کردن از راه نوشتن و انتشار دادن کوشيده است چگونه از اين راه نو چشم بپوشد اين ارتباط بی واسطه که هنوز جوهر قلم خشک نشده خواننده آن را خوانده است.

مطلب اولی که در حضور خلوت انس نوشته است مرا ياد سالهای انقلاب می اندازد و بيانيه های سياسی و مقالات مجله کانون نويسندگان و اعضای آن. برای نويسنده ای مثل معروفی اولين نوشته وبلاگش طبيعتا امضای آن سالها و آن روحيه را دارد. او بسياری از دوستانش را در اين سالها از دست داده است.

... ... من اما قلم او را غير سياسی تر از اين می خواهم يا نه اينقدر مستقيما سياسی اما هر چه بنويسد با علاقه می خوانم و لازم شد با آن درمی آويزم. اين رسم حلقه ملکوت است: دوستی گرم و صميمانه و نقد چالشگر و موشکافانه.

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 16, 2003  
سه منظره  
 

يک


چشمانت را می بوسم
که گريسته اند برای عشق
لبانت را
که سکوت کرده اند برای عشق
و گونه هايت را
که از عشق داغ است
برای دل بیتابت اما
چه می توانم کرد
جز دوست داشتن تو


دو

ماه نيمه تمام
در آسمان شب پاييز
نيم ديگرش در سرزمين تو می تابد
اما دل من تمام
همانجا
لابلای درختانی خانه کرده است
که پنجره تو را
در قابی سبز گرفته بودند

سه

سيبی بالای سر ما
باغ خاموش قاليچه را شعله ور کرده است
بستر ما
رو به پنجره ای است
که از باران سمرقند خيس است
در بهشت کوچک تو مهمان ام
و بر سفره عشق
آب بوسه هست و نان نوازش
چه دوست می دارم آن پستان ها
را که مثل قند مکرر است

از: ماه سمرقند

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 14, 2003  
بانوی بهشت ما  
 
سعيد امروز سوانح احوال مختصر اما لطيفی نوشته است در فل سفه در باره دنيای اهل انديشه ايرانی که با اشارت بليغی به فاطمه دخت نبی همراه است: بانوی بهشت. آنچه او در باره دينداری و بی دينی خود نوشته است شرح حال معنوی همه ماست. فعلا همين اشارت تا بعدتر که باز بر سر اين بازآيم.
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
July 13, 2003  
اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد  
 

به نام خدا

سياه نامه تر از خود کسی نمی بينم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آب روی شريعت بدين قدر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت بدر نرود

جناب آقای سروش،
من رنجنامه نمی نويسم شايد برای اينکه نمی دانم خطاب به که بنويسم. نوميدی و ناخشنودی شما را درک می کنم اما نمی دانم اگر بار رای ميليونها مردم و آرمانهای آنان بر دوش شما بود چه کرده بوديد. من بهرحال نمی توانم نااميد باشم گرچه اميدی هم نبينم. خوشا به حال شما که دست کم می توانيد از درد و حرمان خود با کسی سخن بگوييد و ياران و دوستان خود را ياد آوريد اما اگر مثل من شکنجه دوستانتان را هم می ديديد و دم بر آوردن نمی توانستيد چه می کرديد؟

مر ا به قدرناشناسی و فرصت سوزی متهم داشته ايد. هر چه از دوست می رسد نيکوست اما گرچه به تلخکامی و ناآرامی مردم اذعان دارم ولی به خاتمت قيام آرام آنان به تعبير شما قائل نيستم. من نمی دانم که اگر شما جای من بوديد چه می کرديد يا چه دستاورد داشتيد اما همين قدر می دانم که با تدبير خويش در شفاف ساختن محيط سياسی ايران و بر آفتاب افکندن غرض ها و مرض های روی در نقاب پوشيده مردم را در برابر انتخابی روشن قرار داده ام. باکی نيست که نام من به ننگ آلوده شود و قدر کار من نشناخته ماند اما يک مقايسه نشان می دهد که ما در سال 76 کجا بوديم و حال کجاييم. شما نوشتيد و من با سياست خود آنچه شما از آن دردمندانه نوشتيد را علنی ساختم تا آنجا که امروز شما هم می توانيد با ذکر نام و نشان از آن کسان سخن بگوييد که تا سال 76 از آنها به ايما و اشاره سخن می گفتيد.

گفته ايد که دستاورد تلاشها و تب و تابهای جمعی دردمند را که در هيات مقام رياست جمهوری به من رايگان هديه شد چون ارزان بدست آمده بود ارزان از دست دادم. من نمی دانم در آن زمان چه گزينه ديگری برای رياست جمهوری وجود داشت که آزموده نشد اما گمانم آن است که همه آزموده شدند و کسی نخواست يا نتوانست به ميدان آيد تا قرعه به نام من ديوانه زدند و نتيجه هم برای هيچکس روشن نبود. انتخابی در عين نااميدی و نابرابری. از همين نااميدی ها که امروز هم شما از آن سخن می گوييد. ولی ضمن احترام به تلاش و انتخاب اوليه دوستان ما و شما بايد بگويم اگر کسی به من چيزی هديه کرده باشد مردم ايران اند نه دوستانی که به آنها اشاره می کنيد که من را از همان نخست از سر ناچاری اختيار کردند.

شما طوری می گوييد که "رستمی جان کند و مجان يافت زال" که انگار من پيش از داستان رياست جمهوری بی خون دلی وزارت ارشاد را رها کرده بودم تا در کنج کتابخانه ملی به استراحت بپردازم. از نظر شما انگار تنها دوستان شما بوده اند که زحمتی متقبل شده اند و هر کس ديگری "مجان و رايگان" به شانی رسيده و اگر هم رسيده اين دوستان شما بوده اند که به او ارزانی داشته اند. آ يا شما ناخواسته خود و دوستانتان را محور همه چيز در جمهوری نگرفته ايد؟ وانگهی اگر بحث جان کندن گروهی و مجان يافتن ديگرانی باشد شما هم از آن شمار برکنار نيستيد. مگر غير از اين است که مردم جان کندند تا انقلاب شد تا کسانی چون شما کرسی تدريس و خطابه رايگان بيابند؟

من با تصويری که شما از جامعه استبدادزده امروز ما داده ايد می توانم موافق باشم ولی شما گمان می کنيد من در اين مقام که هستم چه می توانستم کرد؟ شما لابد می دانيد که من دولتی را اداره می کنم که در واقع دولت کوچکی است با مسئوليتی محدود به امور اداری. دولت بزرگتری که کشور را امروز می گرداند دولتی است که همه امور را از اقتصاد تا امنيت و سياست خارجی در دست دارد و اداره می کند و به کس ديگری غير رئيس جمهور منتخب پاسخگوست. من آنچه می توانستم کرد تا قدرت دولت را به همين دولتی برگردانم که شما من را به عنوان رئيس آن خطاب قرار داده ايد کرده ام. اين بزرگترين فساد در ايران امروز است که حرث و نسل و سرمايه های انسانی و مادی کشور را بر باد می دهد اما شما گمان می بريد اين کار بتنهايی از من برآمدنی بوده است؟

شما از دوستانتان حرف می زنيد اما بهتر از من می دانيد که همه آنها هم وقتی فضا را تنگ ديدند يک به يک عقب نشستند جز چند نفری که زجر شکنجه و زندان و تهديد و ترور را تحمل کردند و از پا نيفتادند. شما راه کدام يک از اين دوستان را به من توصيه می کنيد؟ به نظر شما من يک تنه و دست تنها به صرف اينکه به مقامی انتخاب شده ام که گويی جز نام نيست می توانسته ام هم دولت عظيم الجثه سايه را مهار کنم هم همه مشکلات اقتصادی و سياسی و قضايی را دنبال کنم؟

قد خميده ما سهلت نمايد اما / بر چشم دشمنان تير هم زين کمان توان زد

من نمی گويم شما هم مثل من باشيد که هر يک وظيفه ای داريم اما براستی اين سيد خندان که می گوييد آسان اين خنده را بر چهره خويش حفظ کرده است؟

با دل خونين لب خندان بياور همچو جام / نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش

شما می توانيد راحت از نوميدی خود حرف بزنيد اما من هم می توانم؟

طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پيرهنم

شما را گويی تنها غم کيان است و نشاط و حالا صراط و معرفت و پژوهش. اما من هم غم شما را دارم و هم غم هزاران نابسامانی ديگر را. شما شايد روش مرا نپسنديد اما گمان نمی کنم با روش شما هم حال و روز ما بهتر می بود. در روزگاری که جبهه دشمنان خلق می کوشد تا با نظامی کردن فضا راه همين مختصر نفس را هم ببندد ساده ترين کار آن است که از در تحريک و مقابله برآييم اما خردمندانه ترين نيست. حيرانم از شما که به فلسفه و خردورزی مشغوليد اما در مقام سخن سياسی همان پيشنهادهايی را تصريحا يا تلويحا بيان می کنيد که مردم در بازار و تاکسی و خيابان می گويند اما نمی دانند که خشن تر کردن فضا از طريق اقدامهای تند و واکنشی و عصبی زهر قاتل است. آسان تحقق می يابد ولی آسان زدوده نمی شود.

آقای سروش،
می دانم که موسسات "صراط" و "معرفت و پژوهش" دو خادم خرد از خيل خدام خرد درين ديار بودند، با پيشينه يی کوتاه و کارنامه يی بلند و درخشان، و پناهگاهی برای انديشه ورزان و دانش دوستان جوان. اما گرچه شما ظاهرا بدان معترف نيستيد دولت من و وزير ارشاد من هم سهمی در خدمت اين موسسات داشته اند. اين را از باب خودنمايی نمی گويم که هر چه کرده ايم از دولت رای مردم است اما می خواهم بگويم که يکی از قدرهای همين جريده رفتن که شما به آن معترض ايد ادامه کار صراط و معرفت تا امروز بوده است ورنه کی ها بود که آنها از خدمت محروم شده بودند. دولت من با مقاومتی که کرده است و تا اينجا رسيده همراه با خود تاثيراتی را آورده است که از جمله آن امکان روشنگری هر چه بيشتر بوده است و فضای آزادتر برای نشر. گو اينکه من هم اذعان دارم که مطبوعات ما با قيد و بندهای بسيار روبرويند اما اين با وضعيت سالی که من رياست دولت را در دست گرفتم مقايسه کردنی است؟

می گوييد امروز بهترين روزنامه آنست که بسته باشد، بهترين زبان آنست که بريده باشد، بهترين قلم آنست که شکسته باشد، و بهترين متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماينده، سياست پيشه و نويسنده همه تاوان استقلال خود را می پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستين را به خون جگر بشويد که نظام ولايت جز مريد مطيع نمی پسندد. اما برادر عزيز اين حکايت در صد سال گذشته هميشه صادق بوده چه در ولايت چه در سلطنت و انحصار به دوره ما ندارد. تو گمان می بری که اگر تو به آن کافری ما به آن ايمان داريم؟

من تجربه ای را آغاز کردم که آن را تمرين دموکراسی می خواندم اما فکر می کنيد حتی در بهترين حالت هم ما می توانستيم در عرض هشت سال رياست جمهوری من استبداد دينی و غير دينی را از اين مملکت ريشه کن کنيم؟ من فکر می کنم آنچه پيش آمد اگر نشان داده باشد که مشکل جامعه ما با استبداد چقدر عميق است باز هم دستاورد بزرگی بوده است. فرض کنيد من هم پيش دوستان ما و شما مثل اکبر گنجی می رفتم. يا به سرنوشت سعيد حجاريان دچار می شدم. شما راضی تر بوديد؟ آيا قهرمان سازی بس نيست؟

می گويی به احتياط رو که آبگينه شکستی. چه آسان است مقصر يافتن برادر عزيز. راستی فکر می کنی قصه فرد است يا در توان فرد است تغيير اين طبايع استبداد زده؟ آخر تو چرا؟ حتی اگر رسول می بودم و پشتبانی جبرئيل و لشکر ملائکه را هم می داشتم بسيار چيزها را تغيير دادن نمی توانستم. چنانکه رسول نيز نتوانست. تغيير در جامعه قوانينی دارد که به ميل و کوشش فرد حرکت نمی کند. به جای اين که يکديگر را متهم کنيم بهتر نيست که در راه چاره ای که بر آن متفق الرای هستيم حرکت کنيم؟

فريادزدن چه از سر چاه يا از ته چاه چاره ما نيست دست کم کار نخبگان فکری و فرهنگی ما اين نيست. نعره نوميدانه از آن هم بتر. چه جای نوميدی است وقتی جبهه دشمنان خلق چنين اميدوار و همبسته است يا خود را چنين می نماياند. نوميدی تو و من چه برای مردم باقی خواهد گذاشت؟ اين همه تلخی و ترشی و شوری را اگر پايان شيرينی هست تنها با اميد ممکن می شود.

آقای سروش! شايد برای من و تو دير شده باشد. چاره ای نيست هميشه هر نسلی قادر نيست تمام دستاوردهای مطلوب خود را محقق کند. اما اگر فکر کنی برای ايران دير شده است نشده است. اين مردم از پی هم خواهند آمد و نسل به نسل جلوتر خواهند رفت. من و تو ممکن است باشيم يا نباشيم تا آنچه را ايشان متحقق می کنند ببينيم اما ايران خواهد بود. اين اشتياق عظيم به آزادی بی نتيجتی نخواهد ماند. چگونه اش را من نمی دانم اما راهی باز خواهد شد. اگر ايران است، اگر ايمان است، اگر کرامت انسان است، اگر خرد و برهان است، اگر عشق و عرفان است همه چندی دستخوش تاراج و طوفان می شود اما چنين نيست که نه ايران بماند نه ايمان. گر مرد رهی ميان خون بايد رفت .

 
پيوند  
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
July 12, 2003  
دانشگاه پهلوی شيراز در کابل و دوشنبه  
 

در ظرف يک هفته دو خبر مشابه رسيد که آمريکاييها دارند در دوشنبه و کابل دانشگاههايی تاسيس می کنند که آموزش در آنها به انگليسی است و زير نظر استادان بين المللی:

"اداره توسعه تجارت امریکا در نظر دارد پوهنتون یا دانشگاه امریکایی در افغانستان تاسیس کند. کار مطالعه امکانات تاسیس این دانشگاه با عقد قرار داد آغاز شد. محمد شریف فایض وزير تحصیلات عالی افغانستان آغاز کار این دانشگاه را زمینه بوجود آمدن رقابت و جلب متخصصین وکادرها از خارج و تربیه کادرهای جدید در داخل افغانستان می داند."

خبر دانشگاه آمريکايی در دوشنبه تاجيکستان از اين هم جدی تر است چراکه با يک بودجه 30 ميليون دلاری ظاهرا فقط برای تهيه کتاب همراه است.

اين دانشگاهها مرا به ياد دانشگاه پهلوی شيراز می اندازد. با اين اشتياقی که برای تحصيلات عالی در خارج هست بزودی و با معتبر شدن اين دانشگاهها دانشجويان ايرانی ممکن است آسان تر و ارزان تر ببينند که راهی اين دانشگاهها شوند تا برای دانشگاه مشابهی به بيروت يا قاهره بروند. تاثيرات چنين حرکتی در آشنايی بيشتر فارسی زبانان با هم قابل توجه است.

تاسيس اين دانشگاهها در جامعه تحصيلکرده افغان و تاجيک هم البته تحول تازه ای ايجاد خواهد کرد. اگر تحصيلکرده های فعلی نجنبند و عقب ماندگيهای علمی خود را که به هر دليل پيش آمده جبران نکنند تا 4-5 سال ديگر فارغ التحصيلان اين دو دانشگاه بسياری از پست های حساس را از آن خود خواهند کرد و به مرجع اجتماعی نسل نو بدل خواهند شد.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 10, 2003  
امنيت مکانيکی و امنيت الکترونيکی  
 

سعيد در فل سفه مطلبی نوشته در باره حجاب و امنيت که من چند کلمه ای در باره يک پاراگراف آن می نويسم. او می گويد:"امنيت برای انسانها در هر مکانی و زمانی مسئله است. اما همه‌ی جوامع به شيوه‌ی يکسانی با اين مسئله برخورد نمی‌کنند. مثلاً، وجود ناامنی، در امريکا، سبب آن نمی‌شود که کسی برای خانه‌اش ديوارهای بلند بکشد، شيشه‌های پنجره را با نرده‌های آهنی بپوشاند، بر فرمان خودروی خود قفل و زنجير بزند، درهای چوبی آپارتمان را با حفاظی آهنی بپوشاند و زنجيری بزرگ با قفلی آهنی بر آن آويزان کند! چندين پرده بر پنجره‌ها آويزان باشد و گاهی حتی سالی يک بار نيز اين پرده‌ها کنار زده نشود. ديگر زبان و گفتار که جای خود دارد، چقدر بدشان می‌آيد از اينکه کسی تملق و چاپلوسی کند يا حرفی را با طعنه و کنايه بزند، يا چندپهلو سخن بگويد."

من با اصل بحث او در باره اينکه حجاب خود را تنها در صورت چادر و مقنعه نشان نمی دهد بلکه يک نوع تفکر است که اين حجاب مشهور مظهری از آن است موافقم. اما وقتی در باره آمريکا و امنيت صحبت می کند من مشاهدات ديگری دارم از همين جامعه بريطانی که با آنچه او می گويد متفاوت است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 9, 2003  
آن صد دلار لعنتی  
 

نوشته علی ماندگار

بعد از ظهر يكي از روزهاي داغ تير ماه 78 در دفتر خبرگزاري رويتر در تهران ، يك عكاس ايراني ( … ) ، كه در
جستجوي كار با حقوق ارزي بود ، عكس احمد باطبي با پيراهن خونين او را بر روي ميز جاناتان ليونز خبرنگار موسسه رويتر گذاشت . ليونز سعي كرد خود را نسبت به عكس مزبور بي تفاوت نشان دهد و گفت حاضر است عكس و كليه حقوق آن را با قيمت 100 دلار خريداري كند. البته اضافه كرد كه اگر رويتر از عكس هاي تو خوشش بيايد ، تو را استخدام خواهد كرد ، عكاس ايراني نيز كه كم و بيش مي دانست عكس با ارزشي گرفته، صرفا به خاطر وعده و وعيد هاي جاناتان ليونز حاضر شد آن را بفروشد .

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
 
لاله سياه  
 

در ماورای عشق
تنفس می کنم
در فضايی که اشيا رنگهای عجيب می گيرند
و غزل به کتيبه ای سنگی
در زبانی خاموش
تبديل می شود
زير خاک
ماهی های طلايی کوچک
به ريشه های بوته نزديک
خيره مانده اند

در اينجا نه تاريکی اندوه است و نه عصرهای بيتابی
و روشنايی صبحی تازه دميده
بی هيچ شتاب
آرام
آرام
دامن می گيرد
از دور دستها هنوز
زنی با صدايی محزون می گويد
"بايد بايد بايد دوست بدارم"
و از صداش
لاله ای سياه
جايی خارج از چهار فصل
روييده است.

از : هزاره سوم

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
 
سرپيکو  
 

فيلم "سرپيکو" را می بينم. شايد بنوعی يادآور آرمانهای فراموش شده نسلی شورشی است که در دهه 60 و 70 ميلادی همه جای جهان ميدان فعاليت اش بود. نسلی که من هم از آخرين نماينده های آن متاثر شدم و هنوز هم نتوانسته ام گريبانم را از نوع بينش و منش آن رها کنم. برای همين تنهايی سرپيکو را و سر ناآرام او را در جهت مبارزه اجتماعی درک می کنم.

اما آنچه روزها پس از ديدن سرپيکو آزارم داده است يا مشغولم داشته اين است که ما نسل ايمان بوديم و عشق و ايثار و رسالت . بدون اينها همه چه می توانيم کرد؟ بدون ايمان بدون عشق چه می توان کرد؟ ما همه راه را به هدايت ايمان و به سرسپردگی به عشقی و آرمانی می رفتيم. حال نه از آن ايمان نشان هست و نه آن عشق دگر سوز و معنا و انگيزشی داراست. در اين خفتگی عشق و ايمان به کجا بايد پناه برد و چگونه بايد برای ادامه راه نيرو تدارک کرد؟

 تنها به چاره گری عقل حسابگر نمی توان ادامه داد. فروغی سوزی انگيختگی خودجوشی بايد پيدا شود اما از کدام منبع بجز عشق يا ايمان که ما هر دو را آزموديم و ساده دلانه فريب خورديم. می خواستيم به نيروی عظيمی که برای عشق ورزيدن در ما بود در همه جای جهان حاضر باشيم و ای عجب که از همه جای جهان رانده شديم.

تنهايی تاوان عشق و شور بی پايان ماست ازيرا که کس حرف ما را نمی فهمد. حرف ما از جنس بازار رايج نيست. اين سکه ای است که ما ضرب کرده ايم و تنها برای ما معتبر است. يا سکه اصحاب کهف است که از خواب بيدار شده اند و می بينند جهان ديگر شده است و سکه عتيق آنان از رونق افتاده است.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 8, 2003  
شکستن اقتدار پدران  
 

می خواستم از يادداشت های چهار سال پيش خود در حال و هوای تير ماه 78 چيزهايی را نقل کنم. خوب است که گاه چهره خود را در آيينه تاريخ نزديک و دور ببينيم. اما آن يادداشتها حاليه با من نيست. در فرصتی ديگر شايد پاره هايی از آنها را اينجا نقل کردم. اما می توانم به ياد آورم که چه روزها و ماههايی می گذشت. مردم هنوز پر اميد بودند به اينکه تحولی ايجاد خواهند کرد. چهره جامعه جوان ايران پرخون و پرنشاط بود. اما خيلی زود توهم زدايی شد. کار به اين آسانی ها هم نيست.

ما جوان های انقلاب از نفس و نشاط افتاديم.زندان و محروميت و خشونت عريان و از دست شدن جوانی و زندگی و آرزوها و حتی هستی خود را ديديم و نشد. دربدری و انزوا و مهاجرت و تقيه و سازش و همدلی و همکاری هم گرهی نگشود.ما بخت خود را سر انقلاب خرج کرديم. بعد ازآن هر کار که آغاز کرديم و هر ابتکار که در کار آورديم عمر کوتاه داشت.

اين سرشت سوگناک زندگی ما بود که با آرمان تداوم و کارهای کارستان آغاز کرديم و به اندازه نسل دوره رضاشاه نيز نتوانستيم بر سر کاری واحد عمر بگذاريم و کارستان خود را با سماجت بنا کنيم. هر جا که ريشه دوانديم از ريشه مان کندند. هنوز جان سختی می کنيم که برپاييم. اما شايد جوانهای امروز پيش از آن که از نشاط و نفس بيفتند به تغيير مطلوب برسند و آن را ممکن کنند.

جوانهای امروز بسياری چيزها که ما داشتيم يا از خود کرده بوديم ندارند اما چند چيز دارند که ما فاقد آن بوديم. از نسل امروز شايد فرهيختگان زبان آور و اديب و آرمانخواه و چريک و سازمانده و ايدئولوگ و شاعر و مترجم متون ژرف ادبی و فلسفی و آهنگساز بزرگ و از اين دست رندان سياست پيشگان و جانبازان دلسوختگان و استادان يکه و والا مقام و مردانی که يک تنه لشکری بودند و سپاهی هول انگيز و الگوهای نسل ما بودند پديد نيايد. آن نسل با انقلاب سوخت اما در انبان اين نسل که ساخته انقلاب است چيزهای ديگر است.

انقلاب ما يد بيضاها بسيار کرده است اما شگفتا که نه در آنچه ادعايش را داشت که در آنچه اصلا به آن فکر نکرده بود. انقلابی که می خواست ريشه سنت را قوی سازد يکباره سرمايه سنت را چنان خرج خود کرد که هر چه در ذخيره داشتيم به باد داد. از آن يد بيضاها ادعای اقتدار تازه ای بود که جهان را عرصه گاه خود می ديد و به هزار زبان و ادعا بيان می شد اما طرفه آنکه نه تنها به عملی ساختن آن ادعاهای جهانشمول نرسيد که اقتدار را در خانه خود هم از دست داد.

"اقتدار پدران" از پايه های منش و آموزش سنتی ماست اقتداری که با عرف می آيد و تا اعماق قلب و جان ما رسوخ می کند. انقلاب پايه همه اقتدارهای پدرانه را از رهبران سياسی تا پدران خانه سخت لرزاند. با مشاهده آنچه در سالهای اخير در ايران رخ داده اينک می توان به جرات گفت که اقتدار پدران نه تنها لرزيده که به زلزله ای فروريخته است. بسياری زير آوار مانده اند. نگاه کنيد می توانيد آنها را شماره کنيد: هر آنکه و هر آن نهادی که خود را معتبر می شمارد و بی اعتبار است.

اما سخن من اين نيست. و تاسفی هم از بابت اين زلزله اقتدارهای سنتی ندارم. سخن من آن است که بر آوار اين زلزله کدام بنای تازه بر پا خواهد شد. نسل انقلاب همه اقتدارها را کمابيش درهم شکسته است و به سخره گرفته و بی اعتنايی و بی اعتمادی خود را به آنها به صد زبان بيان کرده و می کند. اما پرسش هولناک اين است که به چه روی خواهد آورد و کدام چراغ خواهد جست و کدام راه برخواهد گزيد. من ترديد دارم که پاسخ آن به سادگی اين باشد که او آزادی را بر می گزيند.

در غياب اقتدارهای ايدئولوژيک، دينی، حزبی، سازمانی و حتی خانوادگی او به ياری کدام انديشه راهنما حرکت خواهد کرد؟

آنچه دانشجويان در تيرماه چهار سال پيش کردند هنوز طليعه شکستن آشکار اقتدار پدران بود. آنچه دانشجويان در هفته های اخير کردند برائت کامل آنها را از اقتدارهای مدعی نشان داد. اما اين اگر از جهتی شوق انگيز باشد بيشتر از آن از جهتی ديگر ترسناک است.

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
July 6, 2003  
آينده از آن کيست؟  
 

روزی دراز گذشت که به شبی پرگفتگو ختم يافت. کنفرانس دموکراسی برای ايران جمع خوبی از روشنفکران خارج کشور را دور هم جمع کرده بود. از آشوری و آجودانی تا پرهام و طهماسبی و بهبودی و دستمالچی. گروه چپ ها هم از طيف های مختلف. بهنود و نگهدار را هم ديدم که در جمع مستمعان بودند اما ساکت ماندند.

حرف هايم را از آنچه گذشت جداگانه خواهم نوشت اما برايم جالب بود که که ديدم به روشنی فاصله ای افتاده است ميان بچه های قديمی چپ و واقعيت های سياسی ايران در نظر و انديشه عمل. چپ ها زياد حرف زدند و سروصدا داشتند اما حرف تازه ای در آن نبود. آنچه تازگی داشت اين بود که ديدم روشنفکران فعال تر را دو جريان اصلی دارد به خود جذب يا مجذوب می کند: روشنفکری احياگر و انديشه بازگشت به سلطنت يا مشروطه خواهی. يا در يک تقسيمبندی ديگر دو جريان ملی-ناسيوناليست و نوسنتی.

چپ به نظر می رسد از جذابيت بی بهره می شود. سروصدايش هم احتمالا برای همين است که آن بی اعتباری را جبران کند. اگر شنيده می شد چه نيازی داشت به اين همه جنجال؟

در 25 سال گذشته روشنفکری احياگر همچنان مولد بوده است و روشنفکری ملی هم در حال تجديد سازمان است اما از دل جنبش چپ که چيرگی خيره کننده ای داشت تا پيش از انقلاب، ديگر هيچ صدای تازه ای شنيده نشد. به قول آجودانی انگار با انقلاب جنبش چپ هم تمام شد چنانکه ديگر متفکری از آن بيرون نيامد. اين تغيير مهمی است هم در سرشت روشنفکری ايران هم در آينده تغييراتی که در راه است.

آينده از آن کيست؟ در حال حاضر آن دو جريان نامزدهای محتمل اند. اما چون حکومت آينده بی گمان دينی نخواهد بود وضع روشنفکری احياگر با همه توانايی هايش پيچيده تر است گرچه وضع مليون هم با ابهاماتی روبروست خاصه از باب توانايی های نظری و سياسی. بدون فکر قوی نمی توان دل جامعه ايرانی را برد. اما می ترسم تغييرات باز پيش از آن که برايش آماده شده باشيم بر سرمان آوار شود.

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
July 5, 2003  
سردبير خودم  
 

با سعيد که فل سفه را می نويسد دوشينه گفت و گو می رفت. سعيد مرد آکادمی است و نگران خطا و لغزش. ميان صحبت ها گفت که خوبی روزنامه و مجله اين است که سردبيری هست و آدم می داند نوشته اش را يکی ديگر پيش از چاپ می خواند ولی وبلاگ اينطور نيست. ازينجاست که آدم ممکن است چيزی بنويسد و فردا پشيمان شود.


پشيمان شدن فردا را حاليا کنار می گذارم. اما اين درست است که وبلاگ ها سردبير ندارند. به نظرم حسين درخشان با آن نام عجيب برای وبلاگش آگاهانه يا ناآگاه به قلب ماجرا اشاره کرده است: سردبير خودم. وبلاگ نويسان همه سردبير خودم هستند يا خودسردبير ( بخوانيد: خودسر+دبير! / يا: خود+سردبير بسته به وبلاگش).


به چشم من خوبی وبلاگ و بدی اش يک چيز است: ارتجالی بودن يا بداهه گفتن. اگر بداهه گويی را از وبلاگ بگيريم ديگر وبلاگ نيست. چيز ديگری است که می تواند مجله اينترنتی يا هر چيز ديگر باشد نام مهم نيست. اما وبلاگ آينه ما و خودسردبيری ماست.


وبلاگ مثل زندگی است که هيچگاه کامل و بی نقص نيست . پشيمانی هم اگر در آن باشد بخش ناگزير آن است. خوب است که ما در وبلاگ به اشتباه کردن نزديک تريم. يعنی به زندگی نزديک تريم.


July 5, 2003 02:12 AM

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 3, 2003  
کرانمندی عقل سرخ و بيکرانگی عقل عاريه؟  
 

همين که گمان می بريم عقل ميراثی ما کرانمند است و عقل غربی بيکرانه خود اولين نشانه گريز از خودی است که نمی شناسيم به سوی بيگانه ای که گمان می بريم خواهيم شناخت. آواره ميان دو دنيا.


عرفان که من می گويم فقط يک پسند شخصی نيست. نوعی روش است در اخلاق و شناخت و در تلائم زيستن با خود و فرهنگ خويش و جهان نو به نو شونده. و اين فارغ از تجدد است. به جای تجدد هم نمی نشيند جای آن را هم تنگ نمی کند. حقوق و فلسفه و علوم انسانی هم نيست البته و چنين ادعا ندارد اما حقوق و فلسفه و علوم انسانی که با آن تلائم داشته باشد را ايرانی تر و انسانی تر و نزديک تر به ما و خودی تر می سازد و کارسازتر. من در پی جايگزينی عرفان به جای تجدد و عقل آن نيستم من در پی روشی برای چاره کردن اين دوپارگی هستم که ميان ما و جهان مدرن همواره بوده و هنوز هم هست و وخيم تر نيز می شود.


عرفان يک مجموعه ادبيات و کتب و مباحث دارد که در آن مثل همه دستاوردهای ديگر بشری کمی و کاستی هست و در آن می توان درپيچيد. اما همه آن ادبيات بر يک ستون واحد می تند و آن نوعی نگاه است به جهان و انسان و نوعی روش است در شناخت باريک ترين سوانح احوال آدمی.


عقل سرخ روزگاری پديد آمد که فرهنگ ايرانی چالش مشابهی را تجربه می کرد ميان سنت قرآنی و حکمت باستانی خود يا بگو ميان عقل قرآنی و عقل کيخسروی. چالشی که اوج خود را در سنايی يافت و بزرگانی چون خيام را از پای درانداخت و بعد قرنی ولوله و زلزله و رهنمونی سهروردی ها و عين القضات ها و غزالی ها حل نهايی خود را در عرفان مولانا ديد و ساختمان هنری خود را در شعر حافظ.


سخن گفتن از عقل سرخ نه تنها "ممتنع" نيست که امری ضروری است و من گمان دارم که فيلسوفان مدرن حوزه تفکر آلمانی نيز به چنين شيوه ای انديشيده يا به آن نزديک بوده اند که اينهمه در دل ما جای يافته اند از نيچه ديوانه وش تا هيدگر عارف مسلک.


البته نمی توان پاره ای از اين عقل يا هر عقل ديگر برگرفت و پاره ای وانهاد. هر عقلی سلطه جوست و تمامت طلب و از اين جهت عشق را می ماند. خاصه عقل سرخ که ادعايش تلائم است. بی همه گير بودن آن تلائم در جان و در جامعه درآمدنی نيست.


اين سخن که "عرفان اساساً برای هيچ موقعيت انسانی و تاريخی سخنی ندارد" تنها به همين اعتبار درست است که بگوييم"عرفان ورای تاريخ است و در لازمان درک و دريافت می‌شود" ورنه سخن گزافی خواهد بود. اما در اينجا باز بين موضوع عرفان و روش آن تفاوتی نهاده نشده است.

اينکه "چالش عرفان و عقلانيت مدرن، نزاع کهنه عقل و عشق نيست" هم به اعتباری درست است اما نه بدان اعتبار که مراد من بود.ما تصوری از عقلانيت بدست می دهيم که گويی با هر نوع انديشه ای که متر عقل غربی آن را نسنجد منافات و مباينت دارد. اين دريافت کلاسيکی از عقل غربی است و امروزه روز اين عقل فروتنانه تر به جهان می نگرد. از همين روست که جای آن کنفورميسم منتهی به فاشيسم را پلوراليسم گرفته است. در اين پلوراليسم مکانی مکين از آن عرفان تواند بود و هست.


نگاه برخی از دوستان به عقلانيت به نظرم هنوز ايدئولوژيک می آيد. نوعی جزميت در اين دفاع از عقل مدرن می بينم که خود اين عقل امروزه از آن گذشته است.


من عقل مدرن را "در رويارويی" با هيچ چيز نمی بينم. بسادگی به اين دليل که عقل مدرن فاقد دستگاهی برای ترجيح اين به آن است. هيچ دوری و نزديکی به ان معنا ندارد که نگران آن باشيم که عرفان در چه وضعی نسبت به آن قرار می گيرد. عقل مدرن آنقدر وسيع المشرب هست که عرفان حتی در دل آن جای بگيرد يا با آن همزيستی کند.


آنچه در عرفان" انتقال نمی پذيرد" حال است نه اعتقاد شهودی. عرفان صاحب تاريخ است و همين تاريخ خود گواه انتقال ميراث های آن و روش های آن است.عرفان اگر " فنای در ديگری" هم باشد چه کسی گفته است که ما از آن بی نيازيم؟ تمام بحث دنيای مدرن "درک ديگری" يعنی ديگران است." نفی فرديت" هم اگر به اعتباری يک واقعيت در تاريخ عرفان بوده باشد ربطی به نفی " هويت انسانی" ندارد که دوست من مدعی است. تازه اين فرديت سنجی معياری نو است که عيارسنجی گذشته با آن مشکل خروج تاريخی را پديد می آورد. وانگهی حتی با معيار مدرن هم که بنگريم در طول تاريخ ما اين عارفان نبوده اند که فرديت های ممتاز تاريخ ما را ساخته و عرضه کرده اند؟


دوست من می گويد عقل غربی حاصل بزرگی داشته که از آن چشم نمی توان پوشيد. من نيز چشم پوشی نخواسته ام. اما سخن اين است که با عقل عاريه نمی توان همان کرد که غربيان کرده اند. اگر عقل غربی در جای خود بار داده به اين معنا نيست که همه جا همان بار دهد. با تکرار عقل غربی و تجربه آن کاری از پيش نخواهيم برد.کار عقل کشف و شهود و خلاقيت و ابداع و نوکاری است و آن را به تقليد گماشتن کار گل فرمودن است و رنج بيهوده بردن. کار کردنی ضم کردن عقل غربی به عقل خويش است. نه گذاشتن اين و برداشتن آن. اين تمام سخن است.


July 3, 2003 03:13 AM

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 2, 2003  
خاموش کردن چراغ مولانا  
 

من نخست مايلم توجه دوستان را به قطعه ای جلب کنم از يک خردورز معاصر که جانش را هم کارمايه خرد کرد و در پاکی و صداقتش شک و شبهه نيست اما ... بهتر است اما را بعد از خواندن اين قطعه طرح کنم:


"آن ستايش ها که حافظ از باده کرده و چنين وانموده که باده رازهای سربسته را می گشايد و نادانستنی ها را دانسته می گرداند جز ياوه گويی نيست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها به نام اين شعرهايش ديوانه ياوه گويی شناسد."


اين سخن عاقلانه ای است ظاهرا که بر ستايش باده خرده می گيرد. باز هم عاقلانه است که گوينده همين سخن سعدی را به باد ملامت گرفته که اين مرد بدآموز است چون به شاهد بازی و کودک بارگی تمايل نشان داده. هم باز عاقلانه است که در اشاره به خيام بگويد: اين بسيار بی خردی است که کس در پی شناخت دانستنی های اين جهان نباشد و بگويد می خور که ندانی ز کجا آمده ای.


اينها عاقلانه است اما چرا به هاضمه عقلی امروز ما دشخوار می آيد گواردن آن؟


مثال ديگر بزنم. قمه زدن را در نظر بگيريد. عاقلانه است که آن را مذمت کنيم و خلق را از آن بازداريم. اما چرا چنين نمی کنيم؟ و اصولا هيچ سودی و نتيجه ای بر نهی مردمانی که به قمه زدن علاقه دارند مترتب می دانيم؟


سخن های عاقلانه ديگری را در نظر بگيريد که در گفتمان فرهنگی جامعه ما کم نيست. مثلا در مورد سن بلوغ و سن قانونی و مخالفت با تفاوت آن يک فقيه بزرگ با استناد به قوانين طبيعت، خردورزانه می نويسد: يک جوان 14-15 ساله را که به سن بلوغ رسيده بر خلاف سنت طبيعت که از سنن بزرگ الهی است 3 سال از ازدواج مشروع محروم کنند جز کمک به شيوع فحشا و فساد اخلاق است؟


خود دکتر طباطبايی می گويد که مجموعه قوانين مدنی که از دوره مشروطه و پس از آن باقی مانده با تجدد سازگارتر و به روح فقه شيعی نزديک تر است. لابد به دليل اينکه گوينده خود را از اهل عقل می داند بايد اين سخن را حجت عاقلانه تصور کرد. اما جالب است که بسياری از حقوقدانان با اين حکم عقلی ايشان موافق نيستند. برای نمونه بنگريد به آنهمه خشونت عليه زنان که در اين مجموعه صورت قانونی پيدا کرده است و به هيچ روی با روح تجدد و حتی فهم امروزی فقيهان متجدد سازگار نيست.


همين طور وقتی ايشان حکم می دهد که در عهد مشروطه فهم درست يا درست تری از هويت اسلام و دين وجود داشته شنونده متحير می شود که ايشان تاريخ را فراموش کرده اند يا عمدا می خواهند خدمت های روشنفکران احياگر را ناديده بگيرند. فقط ملاحظه کنيد که وضع زنان در آن عهد چگونه بود و امروز در پی مساعی مجدانه نظری و رهنمونی عملی به زنان و سپس به دست خود زنان روشنفکر چه تحولاتی در کار آمده است.


در واقع، عقل نه يک معنا دارد و نه احکام لايتغير و جاودانی که در آن خلاف نتوان کرد. مثال ديگری از روزگار خودمان بزنم. همين امشب پنتاگون در واکنش به کشته شدن روزانه سربازان آمريکايی در عراق می گفت با توجه به حضور 150 هزار نفری نيروهای آمريکايی در عراق کشته شدن چند نفر (که مجموعا به 22-23 تن می رسد) از نظر نظامی ( پايه عقل و منطق نظاميان) اهميتی ندارد. البته سخنی عاقلانه و راست است اما همه ما می فهميم که يک عقل ديگر هست که سخت نگران همين امور بی اهميت است و آن عقل سياسی است. اين عقل سياسی همين امور بی اهميت را دارای تاثير منفی و مخرب ارزيابی می کند و درست هم هست.


دکتر طباطبايی از ما می خواهد بر پايه "عقل" عرفان را کنار بگذاريم و نشان دهيم که روشنفکر هستيم چرا که در فهم او از روشنفکر عقلانيت مرکزيت دارد. اما بعيد می دانم که علت اين ستيز با عرفان چيزی بيشتر از همان مخالفت گوينده اول ما با حافظ و سعدی و خيام باشد. و بعيدتر اينکه آن عقلانيت که ايشان توصيه می کند کارسازتر از تلاش روشنفکری احياگر دين و عرفان و سنت های ما در بازشناخت ما و راهيابی ما به آن جمعيت خاطر و اطمينان به نفسی باشد که حق ماست و حاصل اتکا به هويتی متمايز و انسانی در جهان آشفته ما.


دوست من مهدی از اسطوره لطافت عرفان سخن می گويد اما نزديک تر به حقيقت آن است که "عقل مستقل" که دکتر طباطبايی از آن دم می زند اسطوره باشد. مثالهايی که پيشتر آوردم نشان می دهد که چقدر عقل پایبند موضع ماست و دانش ما و سطح فکر جامعه ما و زمان ما. عقل در هر مساله ای صور گوناگون دارد. هر صورتی از صور آن اگر به جای همه صورت ها گرفته شود نتيجه ای بهتر از آن چه در بالا ديديم در بر نخواهد داشت. عقل جامع بی نياز از نوعی عرفان نيست.


مساله کنار گذاشتن عرفان هم همين است. همان دعوای کهن عقل و عشق و انتخاب اين يا آن. جالب است که ما در آغاز قرن بيست و يکم به اسم روشنگری و دعوت به تجدد نسخه هايی می پيچيم که حکمای ما قرن ها پيش آن را پشت سر گذاشته اند. چاره چيست. ما همواره در حال کشف کشف شده ها هستيم. اگر از تعابير خود ايشان استفاده کنم بايد بگويم اين به آن سبب است که ما حافظه تاريخی نداريم و فکر می کنيم چيز تازه ای کشف کرده ايم.


اما حقيقت شايد آن است که اين از همان دست کم گرفتن "عرفانيات" ناشی می شود. وظيفه فلسفه را در سرزمين ما و فرهنگ ايرانی شعر و عرفان بر دوش داشته است. همه اين مساله های انسانی در سنت اين فرهنگ انديشيده شده است و به همين سبب ما از آن فارغ نمی توانيم بود و ان را کنار نمی توانيم نهاد. اينها ادعا نيست البته که متکی به گنجينه ای از آثاری است که گرچه در زبان شعر و ادب و بلاغت باقی مانده اما فقط شعر و ادب و بلاغت نيست.


عرفان و اخلاق حکيمانه و رندانه آن هنوز دل ما را می ربايد از حافظ و عين القضات و حلاج و آموزه های شريعتی و کويريات او تا سهراب سپهری و آيت الله خمينی و علامه طباطبايی و سروش و الهی قمشه ای و ديگر و ديگران. آنها که به عقل اتکا می کنند هم بايد به استناد همان عقل بدانند که در مقابل اين نيروی عظيمی که دل می برد فقط نمی توان به توصيه و نهی اکتفا کرد. ايشان چه چيز جانشين عرضه می کنند که دل ما را بردنی باشد؟


از سخنم بوی ستيز با عقل نشنويد. من به عقل سرخ باور دارم نه عقل سرد. مهدی به من بگويدکه خود در خلوت خويش هم اينقدر از لطافت عرفان گريزان است؟ و به من و نسل جوانتری مثل خودش بگويد که ما اگر لطافت را در عرفان نجوييم کجا بجوييم؟ من را به عرفان بودايی و مسيحی و دون خوانی و اسپانيايی دعوت مکنيد. من اگر آن زن فرشته خصال آنماری شيمل را هم نديده بودم باز هم به فرهنگ خود متکی و مباهی بودم اما شرمسار او خواهم بود که به عقل و قلب شيفته عرفان ما و خاصه رومی بود اگر او به چراغ مولانا ره به منزل برد و من با خاموش کردن آن ره گم زنم.


July 2, 2003 03:49 AM

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست