:: همزیستی نوروزی
:: نوروز؛ یسن آتش، جشن خورشید
:: میترای رومی، خدایی پارسی
:: پیوندهای کریسمس با شب چله یا یلدا
:: آب و آتش نوروز؛ زایش بمثابه امر مقدس
:: در معنای نوروز پیروز
:: آتش ایمانی و ایرانی
:: نوروزستان
:: نوروز و بازگشت
:: نشانه شناسی نوروز مقيم و مهاجر
:: انحطاط در انديشيدن به ايران
:: آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟
:: وطن ام مثل نسيم می رود شهر به شهر
:: سيزده بدر، هشتمين روز هفته
:: بازگشت به آغاز
:: عاشورا و فرهنگ ايرانی
:: يلدا با انار سمرقندی
:: يلدا نام ديگر مهرگان است
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
June 19, 2003  
باز هم حافظه تاريخی  
 

حافظه تاريخی هم انبان قصه ها و اوسانه های عوام است و هم حکمت عاميانه ای که مبتنی بر تجربيات تاريخی دور و نزديک است. چه بخواهيم چه نخواهيم اين حافظه وجود دارد و ازآن عامه مردم است اصلا، گرچه نخبگان در آن تاثير دارند چرا که در شکل گيری وجدان عمومی نقش دارند.

تمام آثار شاهنامه ای ما و همان تاريخ بيهقی ما و هزاران کتاب قصه و غزل و حکايت و مثنوی و پند و تاريخ به شعر و به نظم خاصه پرخوان ها از اين کتب و نقالی شده ها از اين قصص در ساختن حافظه تاريخی ما دست دارند و خواهند داشت.

اين ميراث معنوی پدران و اين حکمت ايرانیان را دست کم نگيريم. آن ثبت گزاره های علمی و شبه علمی هم تا وارد همين حافظه جمعی نشده باشد کوچکترين ارزش اجتماعی ندارد.

مهدی معتقد است که "اصولاً دانش تاريخ در ايران از فقيرترين دانش هاست" می دانم که نظرش به علم تاريخ به معنايی است که غرب از آن مراد می کند و گرنه سخن از فقر تاريخنگاری ما گزاف خواهد بود چراکه ما همواره تاريخ نوشته ايم چه بر سنگ يا پوست يا کاغذ.

اما در اين معنای جديد فقر تاريخی ما چه معنايی دارد وقتی ما در همه جنبه های دانش نوين در همين وضع هستيم ؟ اين که منحصر به تاريخ نيست و حکمی کلی است.

دوست من می نويسد که "حتا ايرانيان باستان نيز نسبت به مثلاً يونانيان مهری چندان به تاريخ نداشتند" و از هرودوت برای نمونه ياد می کند و اينکه " آن امپراتوری عظيم ايرانی از داشتن تاريخ نگاری همپای هرودوت بی بهره" بوده است. بايد بگويم که جواب سرراست آن است که ايرانيان تاريخ می ساختند و يونانيان آن را می نوشتند! و مگر تاريخ هرودوت چيست جز وصف پارسيان و پادشاهان ايشان؟ اما سر راست تر آن است که با خود بينديشيم شايد حکم ما ناراست است.مگر می شود امپراتوری داشت و تاريخ نداشت؟

حقيقت آن است که تاريخ نگاری در ما با دين و اسطوره عجين بوده است. اگر ما امروز آن تاريخ بومی خود را و شيوه هايش را نمی شناسيم و آن را در رديف مشتی اساطيرالاولين بجا می آوريم و راه نفوذ به دنيای آن را نمی دانيم و هرودوت را بهتر می شناسيم و آسان می ستاييم عيب گذشتگان نيست.

درست است که ما تاريخ نويسی غربی نداشته ايم. نداشته ايم زيرا غربی نبوده ايم. اما نادرست است که تاريخ خود را ننوشته ايم. ما حسرت به دل نوشتن تاريخ غربی مآب هستيم و نمی توانيم نوشت چون از سنت ما برنامده است و تاريخ خود را نيز به گمان اينکه پيش يار غربی خريدار ندارد مثل ديگر داشته هامان از چشم انداخته ايم و يکباره مدعی تاريخ نداری شده ايم.

درباره "کارنامه يونانيان و روميان و اروپاييان" هم من آنقدر آنها را مدعيان صادقی در گزارشگری تاريخ خود و ديگران نمی بينم که " شرمسار تهيدستی خود" باشم. دوره های نزديک تر که پيداست تا چه حد با گرايش های شرقشناسانه آلوده شده است. در باره روميان هم بد نيست نگاهی به پلوتارک بيندازيم تا ببينيم اين مورخ مثلا جهانی تا چه حد داستان سرايی کرده و تا چه حد بر مبنای داده ها و يادداشت ها سخن گفته است. از ديد من او هرگز به پای بيهقی ما نمی رسد يا خواجه رشيدالدين فضل الله.

اصولا من با شرمساری در مقابل حريف ميانه ای ندارم. در يادگيری از آنچه خوب کرده است و با سنت من سازوار می آيد بحثی نيست اما من بدهکار هيچ کس نيستم. نگاه کن که همين مدعيان تاريخ علمی تا چه حد مبتذل ترين و سست ترين ادعاهای همان پلوتارک را در باره ما ايرانيان تکرار بی وجه و سند کرده اند.

ديروقت است. به نکات مربوط به دين و مفسرانش و بحثی يا ايمانی بودن قرآن جداگانه خواهم پرداخت.


June 19, 2003 04:37 AM

Comments


قصه های عاميانه، سرودها، لالايی ها، نقل ها، مثل ها، متل ها، افسانه ها و ... همه و همه بخشی از تاريخ اند. در اين ترديدی نيست. اما و صد اما اين مواد خام زمانی بخشی از «معرفت تاريخی» می شوند که در چارچوبی علمی و روشمند دسته بندی، تعريف، فهم و تحليل شوند. صرف اين که ما ايرانيان چقدر نوشته بر سنگ و کاغذ و آسمان داشته ايم هيچ کمکی به ما نمی کند. تنها هنگامی که دانش تاريخ داشتيم و توانستيم اين مواد خام را در آن بريزيم و آنها را بفهميم، به واقع به حافظه تاريخی يا معرفت تاريخی دست يافته ايم. اساساً تا زمانی که ما شناخت روشمندانه به آن چه در گذشته گذشته است نداشته باشيم، گذشته هيچ ارزشی ندارد. من با افتخار به گذشته هيچ مشکلی ندارم. خودآزار نيستم و از تحقير فرهنگ و سرزمين ام لذت نمی برم؛ اما چه بايد کرد که هنوز ما گذشته خود را هم درنمی يابيم و چون روش و مبنای علمی برای رويکرد به آن نداريم، اصلاً نمی دانيم چه پاره ای از آن با ارزش است و چه پاره ای نه، کدام قلمرو با کدام ديگر پيوند دارد يا در قياس با فرهنگ های کهن ما کجا ايستاده ايم. اين که ما خودبينانه و غرب ستيزانه بر طبل تهی افتخار به ميراث پدران خود بباليم، واکنشی روانی و عاطفی به ناکامی ژرف و تاريخی ما در برابر فرهنگ اروپايی بيش نيست. آسان می توان خاطر ساده دلان را پی کرد که آن چه خود داريم از ديگران طلب نکنيم و به دنبال جام جم نگرديم. اين گفتار به نوعی بومی گرايی عوام گرا ميل دارد که روشنفکری ما از ابتدا در وسوسه آن زمين گير شده است. از طرف ديگر بحث برتری غرب در ميان نيست. از قضا درست همين کسانی که خود فروشانه باد سنت در غبغب خود می افکنند، دچار يک نارسيسم فرهنگی مزمن هستند. همين ها در برابر عظمت فرهنگ و تمدن مدرن خودباختگی افزون تری دارند ولی در ظاهر خود را مطمئن به اقتدار سنت نشان می دهند. نه. بحث برتری غرب نيست. حتا اگر تمدن غرب روی نمی نمود و فرهنگ و دانش های مدرن سر بر نمی کشيد، ما اين مشکلاتی را که در ساحت مادی و فکری داريم داشتيم. در نوشته پيش گفتم تجدد ما را خواب زده کرد. اگر آن جرقه ای را که بيهقی از خردگرايی در تاريخ انداخته بود اخگری می شد و قلمرو تاريخ نويسی را فرامی گرفت و می افروخت، ذيل تاريخ نويسی قديم ما به «ناسخ التواريخ» که از جنس منسوخ ترين تاريخ نويسی هاست نمی انجاميد. و اگر آن بيدارباشی که آن حکيم بصير تونسی، عبدالرحمان بن خلدون، به خويش زد و از سر هوشياری به فرهنگ و تمدن در حال زوال اسلامی نگريست، دنباله داشت، اکنون ما در جاي و جايگاهی ديگر بوديم. ما نبايد انتقام شکست، نادانی و تنبلی تاريخی خود را از غرب بگيريم. بنيادگرايان با بمب گذاشتن و منفجر کردن دارند اين انتقام را می گيرند و روشنفکران ما (به استثناها کاری ندارم. به «جريان های روشنفکری» بيشتر نظر دارم) با نظريه پردازی های غيرعلمی و پناه دادن اين قوم ويران شده زير آوار استبداد فکری و سياسی و انحطاط فرهنگی و اجتماعی به عرفان و نگرش های تلفيقی توجيه گر. من از هر طرز تفکری که خيالم را راحت کند، راه را آسان نشان دهد، به جای تحريض و تشويق به جست و جو و کاوش و دشخوارجويی، به سهل گيری و ساده پنداری ترغيب کند می ترسم. من گذشته ام را و سنت را نمی توانم از خود بکنم و مثل لباسی از خود دورش کنم. بنابراين پاره ای از من است و طبيعی است که با آن رابطه ای عاطفی هم داشته باشم. اما مشکل من اکنون و امروز است، امروزی که در فهم گذشته خود کارنامه ای بلند و پر بار و بر ندارد و بنابراين حق ندارد با ستايش های عاطفی از آن به خرد خود خوراک دهد. حساب همه چيز را بايد از هم جدا کرد.

گفتم که بدون روش شناسی علمی نمی توان ارزش سنت را سنجيد. برايم جالب است که مرا در حسرت تاريخ نويسی غرب مآبانه بدانی. البته چندان هم بی راه نمی گويی. اما همين غربيان بود که برای نخستين بار به ما نوشتن تاريخ ادبيات ياد دادند، شيوه تحقيق در افسانه های عاميانه آموختند و هزار چيز ديگر. اگر غربيان نبودند آيا پدران ما می دانستند که اين قصه های که شباهنگام مادرانمان در گوش ما می گويند ما خواب روی پلک مان بنشيند، می تواند ارزش معرفت شناختی داشته باشد و درست مانند فلسفه عقلانی، نشان دهنده گوشه ای از جهان نگری و انسان شناسی ما باشد؟ هرگز. يکی از اقتصاددانان می گفت کسانی که عليه استعمار کشورهای مثلاً نفت خيز حرف می زنند، آيا به اين هم توجه دارند که اين اساساً غربی ها بودند که به ما حالی کردند نفت ارزش دارد؟ نفت قرن ها در دست ما و زير پای ما بود. روی اين گنج می خفتيم و رنج می برديم. غربی ها ارزش آنها را کشف کردند. پس اين معرفت مدرن بود که به نفت ارزش داد و گرنه می توانست اين ارزش را نداشته باشد. پس در واقع اين غربی ها بودند که اين ثروت را به ما دادند. درست همين حکايت در موضوع بحث ما جاری است. ابن خلدون هشت صد سال پيش مرد و يک کتاب در اين قلمرو عظيم بيهوش شده اسلامی درباره او نوشته نشد. اگر در ايران محمد پروين گنابادی آن را به فارسی ترجمه کرد به خاطر آن بود که اهميت آن را از کاشفان غربی اش آموخت. نمونه ديگر، از بيهقی حتا گوری نمانده چه رسد به بيست و چهار جلد مفقوده شده تاريخ اش. باقی حکايت را هم قياس بگير.
اين که بگوييم ما همه چيز داشته ايم اما به شيوه خودمان آيا فريب دادن ذهن نيست؟ به شيوه خودمان يعنی چه؟ چرا اين حرف ها را نمی توانيم درباره محصولات تکنولوژيک غربی ها بگوييم؟ مثلاً بگوييم ما دوربين ديجيتال داشته ايم اما نه غربی مآبانه بلکه به شيوه خودمان. اما وقتی به دستاوردهای فکری غيرعينی و غيرمادی می رسيم بسی آسان به اين ادعا دل خوش می داريم که بله ما تاريخ داشته ايم ولی به شيوه خودمان. با اين دعاوی چه گرهی را می گشاييم؟ گيرم که ما در گذشته همه چيز داشته ايم ولو از جور ديگرش، اما نبايد بپرسيم اين جور ديگر چه جور بوده که نتوانسته ما را در رقابت فرهنگی و تمدنی با ملل ديگر ياری دهد؟ خود آيا بگو نبايد شرمسار تهيدستی خود بود؟ می نويسی «من بدهکار هيچ کس نيستم». کتاب ادب پهلوانی ات را بردار و ورق بزن. هيچ منبعی در آن نيست که بهره مند از پژوهش های غربيان نباشد. اصلاً اهميت آن دوره از تاريخ ايران باستان را خاورشناسان و ايران شناسان به ما يادآوری کردند. تو اصل موضوع و اهميت آن را از غربيان گرفته ای چه رسد به رويکرد و روش ات، ورنه چرا در اين چند چند صد سال پدرانت ادب پهلوانی ننوشتند با آن که از نظر تاريخی به آن دوره نزديک تر بوده اند؟ پس تو در آن چه آموخته ای و آموزانده ای از بنياد وامدار تمدنی هستی که حتا اگر بخواهی نمی توانی ناديده اش بگيری. اگر ما بيشتر از غربيان آموخته بوديم، سنت خود را بهتر می شناختيم. در آن صورت کارمان به اين نوع غرور ورزيدن های عاطفه زاد نمی کشيد. ما سنت را نشناختيم لاجرم در هماوردی با تمدن مدرن درباختيم، چاره ای نيست شايد مگر که بنيادهای فکری تمدن مدرن را دريابيم تا باز مگر چيزی از سنت خودمان دستگير شود و گرنه همين هستيم که هست؛ بی سنت و بی آينده، مفتخر به گذشته و مصرف کننده و چشم به دست ديگران.

نمی خواستم به اين سرعت پاسخ بدهم. می خواستم به نوشته پيشين کامل بپردازی و يک جا جوابت گويم. اما می دانی نوشتن پای اينترنت هميشه دست نمی دهد. اگر لذت هم سخنی نبود دزد لحظه های ديگرم نمی شدم. می دانم که خودت هم سخت در گير و دار گرفتاری هايت هستی. حاليا نوشتم. اما اميدوارم موجب غفلت تو از نوشتن درباره مکتوب قبلی نشود. به هر روی، از اين که حوصله مندانه می نويسی منت پذيرم.
مهدی

Posted by: Mehdi Khalaji at June 19, 2003 09:30 AM


در مطلبی که نوشته‌ای و سخنی که مهدی خلجی گفته است چند بار تأمل کردم و به گمان باز هم نکاتی هست که از آن شايد سهواً غفلت شده است. آنچه که من می‌فهمم اين است که بله، البته که جامعه‌ی ايرانیِ ما معضلات فرهنگی و معايب سياسیِ فراوانِ خود را دارا بوده و هست و قرن‌ها دست به گريبان آنها بوده است ولی اولاً «آن کس که در اين شهر چو ما نيست، کدام است»؟ ثانياً اگر ما در پیِ بهبودی و بهروزی هستيم به چه قيمت و هزينه‌ی بدان می‌خواهيم رسيد؟


اينکه دانش‌های غربيان سهمی شگرف در تحولات اجتماعی و فرهنگی و حتی سياسیِ آنها ايفا کرده است، البته سخنی است که در آن ترديدی نيست. اصلاً حاجت به دليل هم ندارد. وضعِ فعلیِ جوامع غرب آينه‌ی تمام عيارِ اين واقعيت است با تمام محاسن و معايبش. ولی کلاهِ خود را قاضی کنيم و به انصاف داوری کنيم که آيا نسخه‌ای را که غربيان برای جوامع خود پيچيدند (اگر عجالتاً بپذيريم که نسخه‌ای صد در صد مقبول بوده است)، می‌توان برای جامعه‌ی ما نيز سفارش کرد؟ به گمانِ من در حوزه‌ی علومِ محض حکايت تفاوت‌های زيادی با علومِ انسانی دارد. جای ترديد نيست که تحولاتِ علوم محض هم در فضای علومِ انسانی نيز جزر و مد ايجاد می‌کنند ولی ظرف کدام است و مظروف کدام؟ بيمار کيست و طبيب کيست؟ به قولِ اقبال لاهوری:
باده می‌جويی ز جام ديگران / جام می‌جويی به وام از ديگران؟
با آن حکمی که آقای خلجی کرده است ما بايد بساط فرهنگِ خود را درنورديم که در بست تسليم موشکافی‌های خرده‌بينانه‌ی غربيان شويم! به گمانِ من اين فرهنگ شرقی مؤلفه‌هايی دارد که بسيار متفاوت است با مقوّمات فرهنگ غرب (فرهنگ فعلیِ غرب). اما آنچه که در باب تاريخ می‌گوييد: احساسِ من اين است که گويی ردپای سخنان و انديشه‌های محمد ارکون در اين داوری‌ها موج می‌زند. در عين احترام بيش از حدی که برای ارکون قائلم و سخنانش را در خيلی جاها متين می‌دانم، نقدهايم را از او پنهان نمی‌توانم کرد. اينکه حکم کرده‌ايد جريان روشنفکری با پناه جستن در زير قبای عرفان به توجيه مسأله پرداخته است، سخنی است که محتاج تأمل بيشتری است و به همين سادگی نمی‌توان تکليف عرفان و تاريخ را روشن کرد. آری جای ترديد نيست که تاريخ‌نگاری به آن شيوه‌ای که غربيان داشته‌اند در ديار ما وجود نداشته است (صرف نظر از استثناها). اما از پس اين همه دعوا من اين يک نکته را نفهميدم که چه کسی از آموختن علمِ غرب تن زده است؟ مهدی؟ بسيار فرق است ميان آموختن دانش وفن غربيان و رها کردن فرهنگ خويشتن و اين هم سخنی است واضح و روشن. اما اين نکته جای انکار ندارد و شواهد هم بر آن بی‌شمار است که همين ملل غرب در ظلّ آن دانش‌ها و فنّاوری‌ها کم توهين و تحقير در حقّ ما روا نداشته‌اند. به گمانِ من اگر در پی الگويی برای مواجهه انديشمندانه و هشيارانه با دانش و معرفت بخواهيم بگرديم، اقبال الگوی بسيار خوبی است. اقبالی که در غرب درس خواند و آن تصور و برداشت تاريخی را به عالم اسلام وارد کرد. همان کتاب بازسازی تفکر دينی در اسلام که نگاشته است، به گمان من در ذهن بسياری از متفکرين ما زلزله‌ای افکند. ولی همين اقبال مرتب و مکرر ملل مسلمان را هشدار می‌دهد که اين ساقيانِ منافق زهر در باده دارند:
لاله اين چمن آلوده‌ی رنگ است هنوز
سپر از دست مينداز که جنگ است هنوز
ای که آسوده نشينی لب ساحل برخيز
که تو را کار به گرداب و نهنگ است هنوز
از سرِ تيشه گذشتن ز خردمندی نيست
ای بسا لعل که اندر دلِ سنگ است هنوز

Posted by: Dariush at June 20, 2003 02:47 AM


دوست ناديده ام داريوش.
از آن جا که دوبار از سر لطف دشواری پاسخ نوشتن به نوشته های مرا بر خود هموار کرده ای، سپاس گزارم و از پی همين سپاس، خواستم چيزکی برايت بنويسم. اما دل مايه ام باری همه از اين است که کم کم من و تو ساحت وب لاگ مهدی را عرصه جولان گه خود کنيم و ديگر جايی برای او نماند! با اين همه، مهدی بر ما خواهد بخشيد که جوان تريم و سری گرم تر داريم در سودای بحث کردن و درپيچيدن. وب لاگ ملکوت تو را پيشترها به رهنمونی سعيد يافته بودم. ميل عرفانی ات از نوشته هايت پيداست و ذوق خوش و دست توانايت در نوشتن و گريز تيزت به ميراث شعر و ادب عارفانه. شعر و ادبيات هم از حوزه های علاقه مندی من است؛ گرچه ديری است به خواندن نثر کهن فارسی بيشتر رغبت دارم و دارم حافظه ام را از شعر می تکانم، مخصوصاً شعر عارفانه. در پاسخ آن چه نوشته ای نمی خواهم وارد جزييات موضوع شوم. تنها می خواهم رويکردی روش شناختی پيش بگذارم. قانون بحث علمی، استدلال عقلانی بر پايه محک های متعارف هر علم است. اگر سخنی را که حتا به ظاهر خود را پايبند مقدمات نظری و عقلانی می داند با سخنان شعرگونه و خيال آميز پاسخ دهيم، اين قانون را شکسته ايم و زنگ پايان بازی را نواخته ايم. علم و فلسفه راه ميان بُر ندارد. درست مثل قواعد رياضی که سخت و خشن فقط به معيارهای رياضی استوارند. علوم انسانی هم علم هستند و فاصله آنها با عرفان و ادبيات پرناشدنی است. يکی از انتقادهای هميشگی من به عبدالکريم سروش، فقدان انسجام فکری و ناپايبندی او به قواعد روش شناختی در علوم انسانی است. او همواره شکاف ها و گره های معرفتی را با اشعار يا ايده های شعرگونه پر می کند. من از خطابه های وی، گاه، لذتی ادبی می برم و هم چنين او را يکی از بهترين نثرنويسان معاصر می دانم. اما اين کجا و بحث علمی کجا. البته با مقدمات خطابی می توان در دل کسانی رخنه کرد و باورهايی را به آنان فروريخت. اما کار علم با عشوه گری و دلبری عارفانه يا شاعرانه فرق دارد. حريم و حرمت هر يک را پاس اگر نداريم، شعبده بازی کرده ايم و زودا که رسوای جامعه علمی شويم. من در يک نوشته کوتاه که در تازه ترين شماره مجله ايران نامه در واشنگتن چاپ شده، به خطرات اجتماعی تفکر عرفانی و پی آمدهای مهيب سياسی آن پرداخته ام. در آن جا به چارچوب فکری هانری کربن، ايران شناس فرانسوی، توجه کرده ام و روايت وی را از فلسفه اسلامی، يک سره سياسی ارزيافته ام. بر اين روی نمی توانم در کار استدلال، خود را ببخشم اگر چيزی جز صورت بندی های عقلانی در کار بياورم. به گواهی تاريخ، از عرفان، نه عقلانيت بيرون می آيد، نه گرهی از کار فروبسته علم حل می شود و نه کمکی به تعامل انسانی تر آدم ها با يکديگر. عرفان ممکن است برای فرد، تنها هنگامی که تنهاست، مونس و دل نواز و مرهم گذاری باشد، اما همين فرد وقتی وارد هر لايه ای از گستره اجتماعی شد ناگزير است به قواعد آن گستره پای بندد. عرفان نه اخلاق است نه حقوق، نه علم است نه فلسفه؛ سهل است ضد اين هاست. بنابراين بهتر است که در کنکاش استدلالی خويشتن داری کنيم و عرفان را در ميان نياوريم. پاسخ های شما به من، در هر دو نوبت، از جنس عرفان است و من در برابر آن ها هيچ نمی توانم بگويم، چون گزاره های عرفانی نه با استدلال اثبات شدنی اند نه با استدلال رد می شوند. گزاره های عرفانی انتقال ناپذيرند، فردی اند، مونولوگ هستند. بر خلاف آقای سروش، من فکر می کنم اگر در سنت ما بشود از رسم گفت و گو سراغ کرد اتفاقاً بايد در فقه جست و جو نمود. عرفان، اطاعت و ولايت و تسليم است و بنابراين يا با آن هستی يا بر آن. غيرت عرفان غير نمی پذيرد. پس سلامت می کنم دوباره و برايت آروزی پايداری دارم و هم اميد ادامه مکالمه.
مهدی خلجی

Posted by: Mehdi Khalaji at June 20, 2003 08:39 AM


جناب مهدي خلجي عزيزم ؛ سلام مي كنم و از حضورت سوالي دارم من هم معتقدم كار ِعلم با عشوه گري و دلبري عارفانه يا شاعرانه فرق دارد اماّ بنظر شما در كار ِعلمي مي توان از اينهمه برچسب در جايي كه اصلاً معلوم نيست بهره اي در جهان واقع ِ اين متن كنوني داشته باشند، استفاده كرد(توجه كنيد كه گفتم متن فعلي اي كه بر آن حاشيه علمي زده ايد). برچسبهايي چون: بومی گرايی عوام گرا، خود فروشانه باد سنت در غبغب خود افکندن، نارسيسم فرهنگی مزمن، نظريه پردازی های غيرعلمی و پناه دادن اين قوم ويران شده زير آوار استبداد فکری و سياسی و انحطاط فرهنگی و اجتماعی به عرفان و نگرش های تلفيقی توجيه گر، غرور ورزيدن های عاطفه زاد و مثالهاي ديگري كه در نوشتۀ شما فراوان است.
البته در مورد حرفهاي شما كه فكر مي كنم كمي با عجله نوشته شده و سعي شده كه علمي باشد! سخنهايي دارم كه فكر نمي كنم اينجا مكان مناسبي براي بحثهاي علمي باشد. فقط در مورد جملۀ شما كه فرموديد : « بی سنت و بی آينده، مفتخر به گذشته و مصرف کننده و چشم به دست ديگران» عرض مي كنم كه اينقدر نااميد نباشيد (اين نسخۀ علمي است چونكه نااميد بودن با عالم تجربي بودن ناسازگار است). غرب اگر به جايي رسيده براي اينست كه بر شانه هاي شرق ايستاده و توانسته به جايي برسد و در اين معنا حتيّ فلسفه و علوم قديم يوناني مصرف كننده تمدني است كه در شرق و غرب آن زمان (هند، ايران، چين و...) پرورده و موجود بوده است تا چه برسد به عصر جديد كه شواهد زيادي براي آن موجود است. تاريك بيني و نااميدي صفت كار علمي و عالم ِتجربي نيست، تازه دردي را هم دوا نمي كند. ما سنت داريم و لكن روش شناخت سنت هايمان و باز بيني آنها نياز به آموختن روشهاي علمي دارد و هيچ اشكالي ندارد كه اين روشها را از تمدن غربي بياموزيم. حكايت شما مثل دكتري است كه در مقابل بيمار بجاي معالجه به شماتت او مي پردازد و او را به بيمار بودن متهم كرده و از زندگي نااميدش مي سازد. عزيز من اگر عالِمي و روشهاي علمي و معالجه را بلدي، كاري بكن وگرنه عزّت زياد چرا كه شماتت كردن و نااميد كردن نياز به علم تجربي ندارد و هر كسي در كوچه و بازار چنين مي تواند عمل كند. ضمناً تاكيد شما بر ضرورت توجۀ علمي به تاريخ، كارساز است. از صاحب ِسيبستان هم ممنونم.

Posted by: نکته گو at June 20, 2003 11:05 AM


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست