قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




June 30, 2003  
در خدمت و خيانت روشنفکران  
 

صف بندی روشنفکران يک بار ديگر آغاز شده است. با حرف ها و بحث هايی که در مقابل سروش مطرح می شود ياد دعواهای رو در روی و بيشتر پشت سر آل احمد می افتم و بعدها شريعتی.

روشنفکران بريده از مذهب و سنت تا اندک ضعفی و تاملی در مباحث حلقه روشنفکران دعوت کننده به سنت و مذهب می يابند يا ترديدی در فضای اجتماعی حرف آنها حس می کنند فکر می کنند وقت مناسبی پيدا کرده اند برای تشديد فضای مقابله با دعوت آنها. حالا تبر برداشته اند به جان عرفان و ميراث فکری و فرهنگی عارفان ( مصاحبه تازه دکتر طباطبايی را ببينيد با همشهری). شايد هم مقابله با دين و مذهب را در لوای عرفان گريزی مطرح می کنند چون نمی توانند و يا نمی خواهند و مصلحت نمی بينند علنا در مقابله با مذهب سخن گفته باشند.

می خواهم بدانم که آنهايی که بر سروش و شبستری خرده می گيرند خود چه مجاهده ای در جهت احيای هويت ما کرده اند؟ يا اصلا به هويتی برای ما قائل هستند؟ يا ما را مسلوب الهويه می دانند؟

دوست جوان من اميد در هومولونوس، آشوری و جهانبگلو و طباطبايی و رحيمی را در يک صف مقابل سروش و روشنفکران دينی نشانده است. آشوری به نظرم اشتباهی آنجا آمده چون او از آزادگان است و با کتابهای اخير خود نشان داده که دل در گرو سنت ايرانی دارد و بازخوانی آن. جهانبگلو هم که اساسا بايد کنار گذاشته شود چون بيشتر مترجم است تا متفکر حتی وقتی هم که می نويسد. اما طباطبايی چه کرده است جز تحقير فرهنگ ما و کوشش در عاجز نشان دادن آن؟

دست کم گرفتن عرفان هم از همين گرايش به تحقير و نفی خود و بيزاری از آنچه داريم مايه می گيرد. و از اين که دوستان عرفان را نمی شناسند ( شايد هم فقط عرفان سياسی را می شناسند که صورت منحط عرفان ايرانی است) و رابطه ای ميان دنيای قديم و جديد قائل نيستند. روشنفکر حقيقی ما که در دلش با ماست و در زبانش با ماست در دوره مدرن همواره ادامه دهنده خط فرهنگی و فکری عرفان و عارفان بوده است. حذف عرفان حذف بخش فعال و طبيعتا زنده ميراث ماست. تلاش برای اين حذف آثار ويرانگر خواهد داشت آن هم در هنگامه ای که دين در روايت دولتی آن چنان چهره درشت و خشنی از خود نشان داده که هيچ پناهگاه فرهنگی و روانی ديگری برای ما جز عرفان صلح طلب و انسانی و عميقا آزاده ايرانی باقی نمانده است.

وانگهی چرا راههای رفته را بايد صدبار رفت. هرگز بر پايه ميراث غرب نمی توان در ايران بنايی مستحکم ايجاد کرد. بده و بستان با غرب امر ديگری است اما اين دوستان دست ما را خالی می کنند که با چه پر کنند؟ تازه اين در باب روانشناختی مساله است پای استدلال هم که برسد کدام يک از مدعيات سروش و روشنفکری احياگر را می توانند بدرستی نقد کنند؟ گيرم يکی و چند نظر و عمل سروش و مانند او هم بدرستی و انصاف نقد شد اما اين که جهت کار آنها را زير سوال ببريم و خدمت آنها را خيانت
وانماييم روشنگری و آزادگی است؟

June 30, 2003 02:54 AM
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 22, 2003  
چگونه سنت زايا می شود  
 

دوست من مهدی خلجی معتقد است که راهی ازدرون سنت برای شناخت آن وجود ندارد و تنها راه شناخت آن دانش های مدرن است. اصولا به نظر او "هر تلاش فکری که مدرن نباشد محکوم به شکست است". او فکر می کند که :"اگر سنت ما توانايی انتقاد از خود را داشت، پويا می شد، گره های خود را می گشود، تفکری به سامان می آفريد و در پی آن جامعه ای با سازمان سياسی و اجتماعی و اقتصادی بهينه و توانمندی می ساخت. فرصت سنت برای اين کار چند سده ای است که سوخته است."


ادعای من اما آن است که سنت بر سر جای خود هست اما بين ما يا اقشار وسيعی از ما با آن "فاصله" افتاده است. فاصله به اين معنا که ما ايرانيان تحصيلکرده از اوايل قرن به اين سو بتدريج با سنت های فرهنگی خود قهر کرديم و بعد هم به آن پشت کرديم چون در مقابل غربی که چشم ما را خيره کرده بود از داشته های خود شرمسار بوديم و بر داشته های غرب حسرت می برديم. هنوز هم "حسرت" يک مشخصه مهم روانشناختی ما ست.


بدون دخالت ما و حمايت ما و همدلی ما و تربيت يافتن ما در دامان سنت و نو به نو کردن آن و ادامه دادنش آيا معقول است که از ايستايی آن انتقاد کنيم؟ مگر سنت جز به پايمردی اصحاب آن پايدار می ماند؟


می گويد:"ممکن است در روستاهای تاجيکستان و ازبکستان و کرمان و کرمان شاهان مردمی هنوز باشند که جهان را بر مدار هزار سال پيش گردان ببينند، آفتاب را گرد زمين چرخان بدانند، از اين دست و از اين مايه به آدميان و جهان پيرامون خود بنگرند، اما سخن درباره آنان نيست" اما دوست من اگر برای سنت همين ها يعنی همين مردم کوه و کوير و روستا مانده باشند و باقی از آن روگردانده باشند جز اين انتظار داری؟ ما خود سنت را به اين روز انداختيم و حال همان وضع ساخته خود را بهانه روگردانی امروز می کنيم. وانگهی سنت همه علم بطلميوسی نيست و هزاران نکته باريک تر زمو در آن جاری و نهان است که تا با آن همدلی نکنی دريافتنی نيست.


از اين نکته نيز غفلت نکنيم که همان دانش عاميانه مطرود که تو به آن اشاره می کنی روزگاری سنت علمی بود. چه کسی آن سنت علمی را در ميان خلق رواج داد تا بدان پايه که فراگير شد و امروز تو آن را مشخصه باورهای خلق می شماری؟ آنها که با همه توجهی که به آموختن علم يونانی داشتند خيره و واله آن و بيدل از فرهنگ خود نبودند و برای خود شانی همپای يونانيان قائل بودند.


اگر آن دانش سنگوارگی گرفت نه از آن بود که رابطه اهل علم جديد با مردم عام گسست و آنها نتوانستند دانش تازه را به اعماق زندگی مردم ببرند؟ گسستی که هنوز هم ادامه دارد. و برای همين هم چنين آسان می توانند حکم به منسوخ شدن آنان دهند و فکر نکنند که آخر اين مردم آنهايند و اگر ايشان غم آنان نخورند که می خورد؟


می گويی که :"بينش شرقی پايان يافته است." نه عزيز چنين نيست. من و تو آن را گم کرديم اما بسيارند مردمی که در دامان همان بينش می زيند چون با آن زندگی کرده و می کنند. مردم تاجيک و بلکه بيشترينه مردم آسيای ميانه چنين اند و بر آنها از آن تکيه می کنم که با ما آبشخور فرهنگی واحد داشته اند. ما گم کرديم و آنها نکردند. دست کم چون دواسبه به سمت غربی شدن تاخت نگرفتند و شوروی نخبگان آنها را مهار می کرد و با فکر انتقادی نسبت به غرب می پرورد. ولی البته عوامل متعدد در کار بود. عواملی که در ايران و دنيای نامزد شده به آزاد و تحت نفوذ قدرت های غربی نبود يا ضعيف بود.


ما به همان سادگی که زبان خود را گم کرديم سنت های خود را نيز مزاحم ديديم و گم و گور کرديم و خاکسترنشين شديم و امروز نه آن ايم و نه اين شده ايم که حسرت آن می بريم. جالب است که ما در دانشکده از زبان استادان و از کتب بزرگانی مثل بهار می خوانديم که مثلا چه ساخت های زبانی هست که قرنها پيش در متون ديده شده و ديگر منسوخ شده است اما نمی دانستيم که نه تنها منسوخ يا کم کاربرد نشده بلکه جزو زبان زنده مردم فارسی زبانی است که آنسوی مرزهايی زندگی می کنند که تا نيم قرن پيش با ما يکی بودند و يا رفت و آمدو داد و گرفت داشتند. تصور کن که اگر ما در باره زبان تا اين حد می توانيم سهل انگار باشيم و فراموشکار قواعد فرهنگی چه وضعی خواهد داشت. بسياری از احکام ما در اين باره بهتر از آن احکام زبانی نيست. و همه از "فاصله" است.


و بعد تو در همين تجربه يکی دوسال زندگی در غرب بايد ديده باشی که چه جايگاه رفيعی دارد بينش شرقی در ميان عامه خاصه آنچه از چين و هند و ژاپن و تبت می آيد. اگر بينش شرقی مرده است اينها نفوذ خود را بويژه در عرصه اخلاق و دين از کجا آورده اند؟ و چرا ما چنين نفوذی نداريم؟ خيلی ساده است. آنها به سنت های خود وفادارند و ما نيستيم. ما کالای مان پيش خودمان هم ارجی ندارد و کوششی برای بازشناخت و معرفی آن به نسل های سرگردان خود هم نمی کنيم پيداست که در چشم ديگران هم قدری نمی يابد.


ديده ام و ديده ای که وقتی کتابی کاری هنری موسيقی و سخنرانی و حتی بحث کوچکی در کلاسی و جمعی ارائه می شود که نشان از فرهنگ ما دارد و به دست اهلش ارائه می شود چشم جوان ما چه برق شادمانه ای می زند. چرا که هر کسی امروز دوستدار آشتايی و انس با فرهنگ خود است حتی اگر ظاهرا با آن در ستيز بنمايد.


می ماند يک نکته ديگر و آن اين که ما امروز پس ازصد سال تاخت به سوی غرب و سر خوردن از آن و انقلاب کردن و جفتک اندازی و در به روی غرب بستن و باز ياد معشوق متروک کردن و دل سپردن عمومی حاليه به نه غرب علم و و بصيرت که غرب قهر و غلبه، خوب است حساب و کتابی کنيم و ببينيم کجاييم و چه می کنيم با خويشتن و جهان خويشتن.


ما، و در اينجا بخصوص به اصحاب نظر و قلم و بحث و فحص و نخبگان نظر دارم، از ين تجربه شتابزده به اندازه کافی آموخته بايد باشيم که بدانيم اين راه که تا کنون رفته ايم قابل ادامه دادن نيست. دست کم حال تجربه های ديگران را هم پيش نظر داريم از ژاپن و کره تا چين و اندونزی و هند و دوبی و اروپای شرقی در دهه اخير.و تجربه مهيب انقلاب در ايران خودمان را. و با در نظر گرفتن همه اينها نبايد محتاط تر شده باشيم در پشت پا زدن به سنت های خود؟ ما چه بخواهيم يا نخواهيم همين ها را داريم. تمام تاريخ نزديک ما به چالش برای دورريختن يا نريختن همين پوستين ژنده گذشته است. انکار آنچه داريم فاصله را زيادتر می کند. آغاز کردن از آنچه داريم و نقد منصفانه آن راهی به دهی خواهد برد اگر وقت نگذشته باشد. ملت ها هم حيات و مرگ دارند. شايد ما پيش از آن که بدانيم مرده باشيم و تنها شاهد آن باشيم که آرمان های بلندی که طرح می افکنيم چگونه يک به يک به ضد خود تبديل می شوند و مثلا از صدور انقلاب به صدور فاحشه می رسيم اما من هنوز اميدوارم که اين درخت کهن آفت زده ممکن است با احتياط و مراقبت دوباره شکفته شود . قصه ساده انگاری نيست قصه بقا در جهانی است که هر پاره ميراث خود و تاريخ خود را با دقت حفظ می کند ( حتی جانيان مشهور لندن هم موزه دارند!) اما ما گوهر های دردانه خود را به ثمن بخس می فروشيم.

نيز: سنت و محک مدرنيسم


June 22, 2003 03:32 AM

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 19, 2003  
باز هم حافظه تاريخی  
 

حافظه تاريخی هم انبان قصه ها و اوسانه های عوام است و هم حکمت عاميانه ای که مبتنی بر تجربيات تاريخی دور و نزديک است. چه بخواهيم چه نخواهيم اين حافظه وجود دارد و ازآن عامه مردم است اصلا، گرچه نخبگان در آن تاثير دارند چرا که در شکل گيری وجدان عمومی نقش دارند.

تمام آثار شاهنامه ای ما و همان تاريخ بيهقی ما و هزاران کتاب قصه و غزل و حکايت و مثنوی و پند و تاريخ به شعر و به نظم خاصه پرخوان ها از اين کتب و نقالی شده ها از اين قصص در ساختن حافظه تاريخی ما دست دارند و خواهند داشت.

اين ميراث معنوی پدران و اين حکمت ايرانیان را دست کم نگيريم. آن ثبت گزاره های علمی و شبه علمی هم تا وارد همين حافظه جمعی نشده باشد کوچکترين ارزش اجتماعی ندارد.

مهدی معتقد است که "اصولاً دانش تاريخ در ايران از فقيرترين دانش هاست" می دانم که نظرش به علم تاريخ به معنايی است که غرب از آن مراد می کند و گرنه سخن از فقر تاريخنگاری ما گزاف خواهد بود چراکه ما همواره تاريخ نوشته ايم چه بر سنگ يا پوست يا کاغذ.

اما در اين معنای جديد فقر تاريخی ما چه معنايی دارد وقتی ما در همه جنبه های دانش نوين در همين وضع هستيم ؟ اين که منحصر به تاريخ نيست و حکمی کلی است.

دوست من می نويسد که "حتا ايرانيان باستان نيز نسبت به مثلاً يونانيان مهری چندان به تاريخ نداشتند" و از هرودوت برای نمونه ياد می کند و اينکه " آن امپراتوری عظيم ايرانی از داشتن تاريخ نگاری همپای هرودوت بی بهره" بوده است. بايد بگويم که جواب سرراست آن است که ايرانيان تاريخ می ساختند و يونانيان آن را می نوشتند! و مگر تاريخ هرودوت چيست جز وصف پارسيان و پادشاهان ايشان؟ اما سر راست تر آن است که با خود بينديشيم شايد حکم ما ناراست است.مگر می شود امپراتوری داشت و تاريخ نداشت؟

حقيقت آن است که تاريخ نگاری در ما با دين و اسطوره عجين بوده است. اگر ما امروز آن تاريخ بومی خود را و شيوه هايش را نمی شناسيم و آن را در رديف مشتی اساطيرالاولين بجا می آوريم و راه نفوذ به دنيای آن را نمی دانيم و هرودوت را بهتر می شناسيم و آسان می ستاييم عيب گذشتگان نيست.

درست است که ما تاريخ نويسی غربی نداشته ايم. نداشته ايم زيرا غربی نبوده ايم. اما نادرست است که تاريخ خود را ننوشته ايم. ما حسرت به دل نوشتن تاريخ غربی مآب هستيم و نمی توانيم نوشت چون از سنت ما برنامده است و تاريخ خود را نيز به گمان اينکه پيش يار غربی خريدار ندارد مثل ديگر داشته هامان از چشم انداخته ايم و يکباره مدعی تاريخ نداری شده ايم.

درباره "کارنامه يونانيان و روميان و اروپاييان" هم من آنقدر آنها را مدعيان صادقی در گزارشگری تاريخ خود و ديگران نمی بينم که " شرمسار تهيدستی خود" باشم. دوره های نزديک تر که پيداست تا چه حد با گرايش های شرقشناسانه آلوده شده است. در باره روميان هم بد نيست نگاهی به پلوتارک بيندازيم تا ببينيم اين مورخ مثلا جهانی تا چه حد داستان سرايی کرده و تا چه حد بر مبنای داده ها و يادداشت ها سخن گفته است. از ديد من او هرگز به پای بيهقی ما نمی رسد يا خواجه رشيدالدين فضل الله.

اصولا من با شرمساری در مقابل حريف ميانه ای ندارم. در يادگيری از آنچه خوب کرده است و با سنت من سازوار می آيد بحثی نيست اما من بدهکار هيچ کس نيستم. نگاه کن که همين مدعيان تاريخ علمی تا چه حد مبتذل ترين و سست ترين ادعاهای همان پلوتارک را در باره ما ايرانيان تکرار بی وجه و سند کرده اند.

ديروقت است. به نکات مربوط به دين و مفسرانش و بحثی يا ايمانی بودن قرآن جداگانه خواهم پرداخت.


June 19, 2003 04:37 AM

Comments


قصه های عاميانه، سرودها، لالايی ها، نقل ها، مثل ها، متل ها، افسانه ها و ... همه و همه بخشی از تاريخ اند. در اين ترديدی نيست. اما و صد اما اين مواد خام زمانی بخشی از «معرفت تاريخی» می شوند که در چارچوبی علمی و روشمند دسته بندی، تعريف، فهم و تحليل شوند. صرف اين که ما ايرانيان چقدر نوشته بر سنگ و کاغذ و آسمان داشته ايم هيچ کمکی به ما نمی کند. تنها هنگامی که دانش تاريخ داشتيم و توانستيم اين مواد خام را در آن بريزيم و آنها را بفهميم، به واقع به حافظه تاريخی يا معرفت تاريخی دست يافته ايم. اساساً تا زمانی که ما شناخت روشمندانه به آن چه در گذشته گذشته است نداشته باشيم، گذشته هيچ ارزشی ندارد. من با افتخار به گذشته هيچ مشکلی ندارم. خودآزار نيستم و از تحقير فرهنگ و سرزمين ام لذت نمی برم؛ اما چه بايد کرد که هنوز ما گذشته خود را هم درنمی يابيم و چون روش و مبنای علمی برای رويکرد به آن نداريم، اصلاً نمی دانيم چه پاره ای از آن با ارزش است و چه پاره ای نه، کدام قلمرو با کدام ديگر پيوند دارد يا در قياس با فرهنگ های کهن ما کجا ايستاده ايم. اين که ما خودبينانه و غرب ستيزانه بر طبل تهی افتخار به ميراث پدران خود بباليم، واکنشی روانی و عاطفی به ناکامی ژرف و تاريخی ما در برابر فرهنگ اروپايی بيش نيست. آسان می توان خاطر ساده دلان را پی کرد که آن چه خود داريم از ديگران طلب نکنيم و به دنبال جام جم نگرديم. اين گفتار به نوعی بومی گرايی عوام گرا ميل دارد که روشنفکری ما از ابتدا در وسوسه آن زمين گير شده است. از طرف ديگر بحث برتری غرب در ميان نيست. از قضا درست همين کسانی که خود فروشانه باد سنت در غبغب خود می افکنند، دچار يک نارسيسم فرهنگی مزمن هستند. همين ها در برابر عظمت فرهنگ و تمدن مدرن خودباختگی افزون تری دارند ولی در ظاهر خود را مطمئن به اقتدار سنت نشان می دهند. نه. بحث برتری غرب نيست. حتا اگر تمدن غرب روی نمی نمود و فرهنگ و دانش های مدرن سر بر نمی کشيد، ما اين مشکلاتی را که در ساحت مادی و فکری داريم داشتيم. در نوشته پيش گفتم تجدد ما را خواب زده کرد. اگر آن جرقه ای را که بيهقی از خردگرايی در تاريخ انداخته بود اخگری می شد و قلمرو تاريخ نويسی را فرامی گرفت و می افروخت، ذيل تاريخ نويسی قديم ما به «ناسخ التواريخ» که از جنس منسوخ ترين تاريخ نويسی هاست نمی انجاميد. و اگر آن بيدارباشی که آن حکيم بصير تونسی، عبدالرحمان بن خلدون، به خويش زد و از سر هوشياری به فرهنگ و تمدن در حال زوال اسلامی نگريست، دنباله داشت، اکنون ما در جاي و جايگاهی ديگر بوديم. ما نبايد انتقام شکست، نادانی و تنبلی تاريخی خود را از غرب بگيريم. بنيادگرايان با بمب گذاشتن و منفجر کردن دارند اين انتقام را می گيرند و روشنفکران ما (به استثناها کاری ندارم. به «جريان های روشنفکری» بيشتر نظر دارم) با نظريه پردازی های غيرعلمی و پناه دادن اين قوم ويران شده زير آوار استبداد فکری و سياسی و انحطاط فرهنگی و اجتماعی به عرفان و نگرش های تلفيقی توجيه گر. من از هر طرز تفکری که خيالم را راحت کند، راه را آسان نشان دهد، به جای تحريض و تشويق به جست و جو و کاوش و دشخوارجويی، به سهل گيری و ساده پنداری ترغيب کند می ترسم. من گذشته ام را و سنت را نمی توانم از خود بکنم و مثل لباسی از خود دورش کنم. بنابراين پاره ای از من است و طبيعی است که با آن رابطه ای عاطفی هم داشته باشم. اما مشکل من اکنون و امروز است، امروزی که در فهم گذشته خود کارنامه ای بلند و پر بار و بر ندارد و بنابراين حق ندارد با ستايش های عاطفی از آن به خرد خود خوراک دهد. حساب همه چيز را بايد از هم جدا کرد.

گفتم که بدون روش شناسی علمی نمی توان ارزش سنت را سنجيد. برايم جالب است که مرا در حسرت تاريخ نويسی غرب مآبانه بدانی. البته چندان هم بی راه نمی گويی. اما همين غربيان بود که برای نخستين بار به ما نوشتن تاريخ ادبيات ياد دادند، شيوه تحقيق در افسانه های عاميانه آموختند و هزار چيز ديگر. اگر غربيان نبودند آيا پدران ما می دانستند که اين قصه های که شباهنگام مادرانمان در گوش ما می گويند ما خواب روی پلک مان بنشيند، می تواند ارزش معرفت شناختی داشته باشد و درست مانند فلسفه عقلانی، نشان دهنده گوشه ای از جهان نگری و انسان شناسی ما باشد؟ هرگز. يکی از اقتصاددانان می گفت کسانی که عليه استعمار کشورهای مثلاً نفت خيز حرف می زنند، آيا به اين هم توجه دارند که اين اساساً غربی ها بودند که به ما حالی کردند نفت ارزش دارد؟ نفت قرن ها در دست ما و زير پای ما بود. روی اين گنج می خفتيم و رنج می برديم. غربی ها ارزش آنها را کشف کردند. پس اين معرفت مدرن بود که به نفت ارزش داد و گرنه می توانست اين ارزش را نداشته باشد. پس در واقع اين غربی ها بودند که اين ثروت را به ما دادند. درست همين حکايت در موضوع بحث ما جاری است. ابن خلدون هشت صد سال پيش مرد و يک کتاب در اين قلمرو عظيم بيهوش شده اسلامی درباره او نوشته نشد. اگر در ايران محمد پروين گنابادی آن را به فارسی ترجمه کرد به خاطر آن بود که اهميت آن را از کاشفان غربی اش آموخت. نمونه ديگر، از بيهقی حتا گوری نمانده چه رسد به بيست و چهار جلد مفقوده شده تاريخ اش. باقی حکايت را هم قياس بگير.
اين که بگوييم ما همه چيز داشته ايم اما به شيوه خودمان آيا فريب دادن ذهن نيست؟ به شيوه خودمان يعنی چه؟ چرا اين حرف ها را نمی توانيم درباره محصولات تکنولوژيک غربی ها بگوييم؟ مثلاً بگوييم ما دوربين ديجيتال داشته ايم اما نه غربی مآبانه بلکه به شيوه خودمان. اما وقتی به دستاوردهای فکری غيرعينی و غيرمادی می رسيم بسی آسان به اين ادعا دل خوش می داريم که بله ما تاريخ داشته ايم ولی به شيوه خودمان. با اين دعاوی چه گرهی را می گشاييم؟ گيرم که ما در گذشته همه چيز داشته ايم ولو از جور ديگرش، اما نبايد بپرسيم اين جور ديگر چه جور بوده که نتوانسته ما را در رقابت فرهنگی و تمدنی با ملل ديگر ياری دهد؟ خود آيا بگو نبايد شرمسار تهيدستی خود بود؟ می نويسی «من بدهکار هيچ کس نيستم». کتاب ادب پهلوانی ات را بردار و ورق بزن. هيچ منبعی در آن نيست که بهره مند از پژوهش های غربيان نباشد. اصلاً اهميت آن دوره از تاريخ ايران باستان را خاورشناسان و ايران شناسان به ما يادآوری کردند. تو اصل موضوع و اهميت آن را از غربيان گرفته ای چه رسد به رويکرد و روش ات، ورنه چرا در اين چند چند صد سال پدرانت ادب پهلوانی ننوشتند با آن که از نظر تاريخی به آن دوره نزديک تر بوده اند؟ پس تو در آن چه آموخته ای و آموزانده ای از بنياد وامدار تمدنی هستی که حتا اگر بخواهی نمی توانی ناديده اش بگيری. اگر ما بيشتر از غربيان آموخته بوديم، سنت خود را بهتر می شناختيم. در آن صورت کارمان به اين نوع غرور ورزيدن های عاطفه زاد نمی کشيد. ما سنت را نشناختيم لاجرم در هماوردی با تمدن مدرن درباختيم، چاره ای نيست شايد مگر که بنيادهای فکری تمدن مدرن را دريابيم تا باز مگر چيزی از سنت خودمان دستگير شود و گرنه همين هستيم که هست؛ بی سنت و بی آينده، مفتخر به گذشته و مصرف کننده و چشم به دست ديگران.

نمی خواستم به اين سرعت پاسخ بدهم. می خواستم به نوشته پيشين کامل بپردازی و يک جا جوابت گويم. اما می دانی نوشتن پای اينترنت هميشه دست نمی دهد. اگر لذت هم سخنی نبود دزد لحظه های ديگرم نمی شدم. می دانم که خودت هم سخت در گير و دار گرفتاری هايت هستی. حاليا نوشتم. اما اميدوارم موجب غفلت تو از نوشتن درباره مکتوب قبلی نشود. به هر روی، از اين که حوصله مندانه می نويسی منت پذيرم.
مهدی

Posted by: Mehdi Khalaji at June 19, 2003 09:30 AM


در مطلبی که نوشته‌ای و سخنی که مهدی خلجی گفته است چند بار تأمل کردم و به گمان باز هم نکاتی هست که از آن شايد سهواً غفلت شده است. آنچه که من می‌فهمم اين است که بله، البته که جامعه‌ی ايرانیِ ما معضلات فرهنگی و معايب سياسیِ فراوانِ خود را دارا بوده و هست و قرن‌ها دست به گريبان آنها بوده است ولی اولاً «آن کس که در اين شهر چو ما نيست، کدام است»؟ ثانياً اگر ما در پیِ بهبودی و بهروزی هستيم به چه قيمت و هزينه‌ی بدان می‌خواهيم رسيد؟


اينکه دانش‌های غربيان سهمی شگرف در تحولات اجتماعی و فرهنگی و حتی سياسیِ آنها ايفا کرده است، البته سخنی است که در آن ترديدی نيست. اصلاً حاجت به دليل هم ندارد. وضعِ فعلیِ جوامع غرب آينه‌ی تمام عيارِ اين واقعيت است با تمام محاسن و معايبش. ولی کلاهِ خود را قاضی کنيم و به انصاف داوری کنيم که آيا نسخه‌ای را که غربيان برای جوامع خود پيچيدند (اگر عجالتاً بپذيريم که نسخه‌ای صد در صد مقبول بوده است)، می‌توان برای جامعه‌ی ما نيز سفارش کرد؟ به گمانِ من در حوزه‌ی علومِ محض حکايت تفاوت‌های زيادی با علومِ انسانی دارد. جای ترديد نيست که تحولاتِ علوم محض هم در فضای علومِ انسانی نيز جزر و مد ايجاد می‌کنند ولی ظرف کدام است و مظروف کدام؟ بيمار کيست و طبيب کيست؟ به قولِ اقبال لاهوری:
باده می‌جويی ز جام ديگران / جام می‌جويی به وام از ديگران؟
با آن حکمی که آقای خلجی کرده است ما بايد بساط فرهنگِ خود را درنورديم که در بست تسليم موشکافی‌های خرده‌بينانه‌ی غربيان شويم! به گمانِ من اين فرهنگ شرقی مؤلفه‌هايی دارد که بسيار متفاوت است با مقوّمات فرهنگ غرب (فرهنگ فعلیِ غرب). اما آنچه که در باب تاريخ می‌گوييد: احساسِ من اين است که گويی ردپای سخنان و انديشه‌های محمد ارکون در اين داوری‌ها موج می‌زند. در عين احترام بيش از حدی که برای ارکون قائلم و سخنانش را در خيلی جاها متين می‌دانم، نقدهايم را از او پنهان نمی‌توانم کرد. اينکه حکم کرده‌ايد جريان روشنفکری با پناه جستن در زير قبای عرفان به توجيه مسأله پرداخته است، سخنی است که محتاج تأمل بيشتری است و به همين سادگی نمی‌توان تکليف عرفان و تاريخ را روشن کرد. آری جای ترديد نيست که تاريخ‌نگاری به آن شيوه‌ای که غربيان داشته‌اند در ديار ما وجود نداشته است (صرف نظر از استثناها). اما از پس اين همه دعوا من اين يک نکته را نفهميدم که چه کسی از آموختن علمِ غرب تن زده است؟ مهدی؟ بسيار فرق است ميان آموختن دانش وفن غربيان و رها کردن فرهنگ خويشتن و اين هم سخنی است واضح و روشن. اما اين نکته جای انکار ندارد و شواهد هم بر آن بی‌شمار است که همين ملل غرب در ظلّ آن دانش‌ها و فنّاوری‌ها کم توهين و تحقير در حقّ ما روا نداشته‌اند. به گمانِ من اگر در پی الگويی برای مواجهه انديشمندانه و هشيارانه با دانش و معرفت بخواهيم بگرديم، اقبال الگوی بسيار خوبی است. اقبالی که در غرب درس خواند و آن تصور و برداشت تاريخی را به عالم اسلام وارد کرد. همان کتاب بازسازی تفکر دينی در اسلام که نگاشته است، به گمان من در ذهن بسياری از متفکرين ما زلزله‌ای افکند. ولی همين اقبال مرتب و مکرر ملل مسلمان را هشدار می‌دهد که اين ساقيانِ منافق زهر در باده دارند:
لاله اين چمن آلوده‌ی رنگ است هنوز
سپر از دست مينداز که جنگ است هنوز
ای که آسوده نشينی لب ساحل برخيز
که تو را کار به گرداب و نهنگ است هنوز
از سرِ تيشه گذشتن ز خردمندی نيست
ای بسا لعل که اندر دلِ سنگ است هنوز

Posted by: Dariush at June 20, 2003 02:47 AM


دوست ناديده ام داريوش.
از آن جا که دوبار از سر لطف دشواری پاسخ نوشتن به نوشته های مرا بر خود هموار کرده ای، سپاس گزارم و از پی همين سپاس، خواستم چيزکی برايت بنويسم. اما دل مايه ام باری همه از اين است که کم کم من و تو ساحت وب لاگ مهدی را عرصه جولان گه خود کنيم و ديگر جايی برای او نماند! با اين همه، مهدی بر ما خواهد بخشيد که جوان تريم و سری گرم تر داريم در سودای بحث کردن و درپيچيدن. وب لاگ ملکوت تو را پيشترها به رهنمونی سعيد يافته بودم. ميل عرفانی ات از نوشته هايت پيداست و ذوق خوش و دست توانايت در نوشتن و گريز تيزت به ميراث شعر و ادب عارفانه. شعر و ادبيات هم از حوزه های علاقه مندی من است؛ گرچه ديری است به خواندن نثر کهن فارسی بيشتر رغبت دارم و دارم حافظه ام را از شعر می تکانم، مخصوصاً شعر عارفانه. در پاسخ آن چه نوشته ای نمی خواهم وارد جزييات موضوع شوم. تنها می خواهم رويکردی روش شناختی پيش بگذارم. قانون بحث علمی، استدلال عقلانی بر پايه محک های متعارف هر علم است. اگر سخنی را که حتا به ظاهر خود را پايبند مقدمات نظری و عقلانی می داند با سخنان شعرگونه و خيال آميز پاسخ دهيم، اين قانون را شکسته ايم و زنگ پايان بازی را نواخته ايم. علم و فلسفه راه ميان بُر ندارد. درست مثل قواعد رياضی که سخت و خشن فقط به معيارهای رياضی استوارند. علوم انسانی هم علم هستند و فاصله آنها با عرفان و ادبيات پرناشدنی است. يکی از انتقادهای هميشگی من به عبدالکريم سروش، فقدان انسجام فکری و ناپايبندی او به قواعد روش شناختی در علوم انسانی است. او همواره شکاف ها و گره های معرفتی را با اشعار يا ايده های شعرگونه پر می کند. من از خطابه های وی، گاه، لذتی ادبی می برم و هم چنين او را يکی از بهترين نثرنويسان معاصر می دانم. اما اين کجا و بحث علمی کجا. البته با مقدمات خطابی می توان در دل کسانی رخنه کرد و باورهايی را به آنان فروريخت. اما کار علم با عشوه گری و دلبری عارفانه يا شاعرانه فرق دارد. حريم و حرمت هر يک را پاس اگر نداريم، شعبده بازی کرده ايم و زودا که رسوای جامعه علمی شويم. من در يک نوشته کوتاه که در تازه ترين شماره مجله ايران نامه در واشنگتن چاپ شده، به خطرات اجتماعی تفکر عرفانی و پی آمدهای مهيب سياسی آن پرداخته ام. در آن جا به چارچوب فکری هانری کربن، ايران شناس فرانسوی، توجه کرده ام و روايت وی را از فلسفه اسلامی، يک سره سياسی ارزيافته ام. بر اين روی نمی توانم در کار استدلال، خود را ببخشم اگر چيزی جز صورت بندی های عقلانی در کار بياورم. به گواهی تاريخ، از عرفان، نه عقلانيت بيرون می آيد، نه گرهی از کار فروبسته علم حل می شود و نه کمکی به تعامل انسانی تر آدم ها با يکديگر. عرفان ممکن است برای فرد، تنها هنگامی که تنهاست، مونس و دل نواز و مرهم گذاری باشد، اما همين فرد وقتی وارد هر لايه ای از گستره اجتماعی شد ناگزير است به قواعد آن گستره پای بندد. عرفان نه اخلاق است نه حقوق، نه علم است نه فلسفه؛ سهل است ضد اين هاست. بنابراين بهتر است که در کنکاش استدلالی خويشتن داری کنيم و عرفان را در ميان نياوريم. پاسخ های شما به من، در هر دو نوبت، از جنس عرفان است و من در برابر آن ها هيچ نمی توانم بگويم، چون گزاره های عرفانی نه با استدلال اثبات شدنی اند نه با استدلال رد می شوند. گزاره های عرفانی انتقال ناپذيرند، فردی اند، مونولوگ هستند. بر خلاف آقای سروش، من فکر می کنم اگر در سنت ما بشود از رسم گفت و گو سراغ کرد اتفاقاً بايد در فقه جست و جو نمود. عرفان، اطاعت و ولايت و تسليم است و بنابراين يا با آن هستی يا بر آن. غيرت عرفان غير نمی پذيرد. پس سلامت می کنم دوباره و برايت آروزی پايداری دارم و هم اميد ادامه مکالمه.
مهدی خلجی

Posted by: Mehdi Khalaji at June 20, 2003 08:39 AM


جناب مهدي خلجي عزيزم ؛ سلام مي كنم و از حضورت سوالي دارم من هم معتقدم كار ِعلم با عشوه گري و دلبري عارفانه يا شاعرانه فرق دارد اماّ بنظر شما در كار ِعلمي مي توان از اينهمه برچسب در جايي كه اصلاً معلوم نيست بهره اي در جهان واقع ِ اين متن كنوني داشته باشند، استفاده كرد(توجه كنيد كه گفتم متن فعلي اي كه بر آن حاشيه علمي زده ايد). برچسبهايي چون: بومی گرايی عوام گرا، خود فروشانه باد سنت در غبغب خود افکندن، نارسيسم فرهنگی مزمن، نظريه پردازی های غيرعلمی و پناه دادن اين قوم ويران شده زير آوار استبداد فکری و سياسی و انحطاط فرهنگی و اجتماعی به عرفان و نگرش های تلفيقی توجيه گر، غرور ورزيدن های عاطفه زاد و مثالهاي ديگري كه در نوشتۀ شما فراوان است.
البته در مورد حرفهاي شما كه فكر مي كنم كمي با عجله نوشته شده و سعي شده كه علمي باشد! سخنهايي دارم كه فكر نمي كنم اينجا مكان مناسبي براي بحثهاي علمي باشد. فقط در مورد جملۀ شما كه فرموديد : « بی سنت و بی آينده، مفتخر به گذشته و مصرف کننده و چشم به دست ديگران» عرض مي كنم كه اينقدر نااميد نباشيد (اين نسخۀ علمي است چونكه نااميد بودن با عالم تجربي بودن ناسازگار است). غرب اگر به جايي رسيده براي اينست كه بر شانه هاي شرق ايستاده و توانسته به جايي برسد و در اين معنا حتيّ فلسفه و علوم قديم يوناني مصرف كننده تمدني است كه در شرق و غرب آن زمان (هند، ايران، چين و...) پرورده و موجود بوده است تا چه برسد به عصر جديد كه شواهد زيادي براي آن موجود است. تاريك بيني و نااميدي صفت كار علمي و عالم ِتجربي نيست، تازه دردي را هم دوا نمي كند. ما سنت داريم و لكن روش شناخت سنت هايمان و باز بيني آنها نياز به آموختن روشهاي علمي دارد و هيچ اشكالي ندارد كه اين روشها را از تمدن غربي بياموزيم. حكايت شما مثل دكتري است كه در مقابل بيمار بجاي معالجه به شماتت او مي پردازد و او را به بيمار بودن متهم كرده و از زندگي نااميدش مي سازد. عزيز من اگر عالِمي و روشهاي علمي و معالجه را بلدي، كاري بكن وگرنه عزّت زياد چرا كه شماتت كردن و نااميد كردن نياز به علم تجربي ندارد و هر كسي در كوچه و بازار چنين مي تواند عمل كند. ضمناً تاكيد شما بر ضرورت توجۀ علمي به تاريخ، كارساز است. از صاحب ِسيبستان هم ممنونم.

Posted by: نکته گو at June 20, 2003 11:05 AM

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 13, 2003  
در معنای کفر  
 

نظر محقق داماد در باره کفر داستان کفر و ايمان را دگرگون می کند.در سالهای اخير نظرات نوانديشانه او و مجتهد شبستری در کنار آرای سروش و ديگر روشنگران دينی نشسته است و چهره انسانی تری از دين معرفی کرده است. من خود طرفدار آنم که قرآن را همچون کتابی از اصل های پايه در شناخت انسان و جامعه از چشم خداوند ببينم. تلقی قرآن چون کتاب کن ها و نکن ها تلقی ديگری است.

در معنای کفر بسيار شنيده ايم که مثلا کافر آن است که نبوت را انکار کند يا خدا را قبول نداشته باشد يا اسلام را نپذيرد و شنيده ايم که مثلا فقيهان اين يا آن را تکفير کرده اند يا می کنند. مصداق ها را به جای اصل گرفته ايم و از معنای عام و انسانی و انسانشناسانه کفر غفلت کرده ايم. تعيين مرز کفر و ايمان از باريک ترين کارهايی است که ما به آن نياز داريم.

مصطفی محقق داماد در مطلبی که در مجله بخارا ( شماره 23) آمده است و متن سخنرانی اوست در نشر فرزان نکته بسيار دقيق و باريک بينانه ای در معنای کفر را شرح می دهد که ماحصل آن در يک جمله آن است که :"کافر يعنی کسی که آنچه را يافته است می پوشاند و خلاف آنچه به آن رسيده حرف می زند." و روشن تر آنکه :"خداوند به کسی کافر می گويد که به چيزی معتقد باشد و چيز ديگری بگويد."

اين فرق فارق کفر و ايمان است. کفری است که معنای ايمان را هم روشن می کند. اگر هميشه به آنچه باور داری و درست يافته ای عمل کنی هرگز از دايره ايمان بيرون نشده ای. مهم نيست که ديگران وصاحبان قدرت و شرع چه می گويند. تو همواره بايد غريزه حق جويی خود را دنبال کنی. تا چيزی را باور نکرده ای پشت کردن به آن گناهی نيست اما اگر به چيزی باور داشتی خلاف باور گفتن يا کردن کفر است.

خود محقق داماد به ارزش اجتماعی و انسانی و اخلاقی تازه تعريف خود آگاه است زيرا می گويد: اگر کسی در رسانه ها در مورد موضوعی مصاحبه می کند و به حرف هايی که می زند معتقد نيست اين شخص در آن حرفها کافر است يعنی آنچه را که اعتقاد دارد می پوشاند و چيزی می گويد که بدان اعتقاديش نيست.

پس کفر دروغ است. و در اين فرقی نيست که اين دروغ را به خود می گوييم يا به ديگران. آن که هميشه بر اساس باور خود و يافته خود و شناخت خود و آگاهی و احساس درونی و راستين خود عمل می کند از دايره نحس کفر بيرون است. کفر ما را از خود بيگانه می کند ما را دوزبانه می کند ما را از ما جدا می کند و مانع شناخت ما از خود می شود.

اين است که صوفيان صافی در حکمت والای ما همواره رندان قلندرماب و کفرگو اما يکزبان و يکدل را بر زاهدان مسجدساز مجاهد اما رياکار و مردمفريب برتری می داده اند. هر اهل معرفت حقيقی ارزش راستی و راست کرداری را با هيچ چيز ديگر برابر نمی کند. تا راستی نباشد خود حقيقی ما آشکار نمی شود. و تا اين آشکار نشود نه خدا معنا دارد و نه دين و اخلاق خدايگانی.

نخست قدم ايمان آن است که فاش بگوييم و از گفته خود دلشاد باشيم که ما چنين ايم. من چنين ام که نمودم دگر ايشان دانند.

ايمان طعم زندگی است. يکی شدن بودن و نمودن است. ارزش شوريدگی و عشق هم از اين است اينکه دل و زبان ما را يکی می کند و ما را به فاشگويی و بی پروايی می کشاند. ...

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 12, 2003  
مايل هروی  
 

پيام دکتر ياحقی پای مطلب پيشين حسابی پريشانم کرد. تا شب که به خانه بازگشتم حال خود را نمی فهميدم حواسم پرت بود. چند خبط کاری کردم که به دوباره کاری ناگزيرم کرد. از فکر مايل هروی بيرون نمی آمدم. آخر از دست شدن سوی چشم کاری نه آسان است. آنهم برای مردی مردستان در کار کتاب و خواندن و پژوهش. از دست دادن چشم می دانی يعنی چه؟ آيا مايل نابينا شده است؟ نتوانستم و نمی توانم به خود جواب مثبت دهم. مثل اينکه خبر مرگ عزيزی را به تو داده باشند و نخواهی و نتوانی باور کنی.

برای ما که مهاجرت می کنيم زمان متوقف می شود. هميشه چيزها را همان طور که در وطن ديده بوديم به ياد می آوريم. غافل از گردش نابکار زمان. به دوست جوانمرد و نيک سرشتی که به ايران می رفت گفتم از مايل خبر بگيرد. باورم نيست که در گذر هفت سال زمانه با او چنين نابکاری کرده باشد. باورم نيست. مايل به اندازه کافی رنج کشيده بود اين درد تازه اصلا معنايی ندارد. اصلا.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 11, 2003  
دو رند خراسانی  
 

امشب ياد دو رند خراسانی کردم. مهدی اخوان که "عاشقانه ها و کبود"ش را می خواندم و نجيب مايل هروی از گوشه گيران سختکوش و خراسان شناس.

اخوان مرا برد به سالهای پيش و دورتر و دورتر. نسل او تجربه های شگرف کرد و جهان ديگری داشت. جهان کشف ذهن و زبان نو خيال های نو جسارت های تازه در عشق و سياست و حکمت رندانه ايرانی. او و شاملو و فروغ هريک مظهری شدند از ما با جامعيتی کم نظير از همه آنچه ما هستيم از کفر تا دين از غرور تا حسرت از خواهش تا بی نيازی از دل سنتی مان تا دماغ تجدد خواهمان از نظم مان تا بی نظمی مان و از پيروزی و شکست مان و از زبان و بی زبانی مان. آنها هر چه ما می توانستيم گفت گفتند و تجربه شان تجربه ما شد.

آنها مردم شهر بودند. ما مردم شهر بوديم. ما شهر را بتمامه و انسان نو را بتمامه تجربه می کرديم. چه شد که هر چه شهريان و شهرياران ما پی افکندند نابوده شد.

به ياد نجيب مايل افتادم.محضرش هميشه تازه و با برکت بود. با نکته ای سخن تازه ای بيرون می آمدی. سخت می خواند و سخت کار می کرد. هميشه به حرف تازه ای نگره تازه ای فهم نازکی رسيده بود. او هوشمندانه رمز استمرار فرهنگ ما را در اشرافيت آن می ديد.

يک بار گفت که ما در اين منطقه عامی شده ايم و عامی گرا. و اين را داريم تبليغ می کنيم. نتيجه آن حکومت علمای عوام بر ماست.

هنوز نه از بن لادن خبری بود و نه حتی از طالبان که او چنين می گفت.

می گفت بيشترين کار روی مذهب عوام شده و ما بايد روی مذهب خواص کار کنيم و مذهب خدا. مذهب خواص را در بحران می ديد. می گفت و درست می گفت که مذهبی هم که از ما دارد در دنيا معرفی می شود مذهب عوام است و همين هم نظر دنيا را به ما و فرهنگ ما خراب کرده است.

شنيده ام ديگر در مشهد نيست و به هرات بازگشته است بعد شايد بيست و پنچ شش سال اقامت در ايران و اينکه با وجود چندين و چند اثر فاخر چاپ شده هنوز بايد هر سال اقامت خود را تمديد می کرد. راه نمی آمد با علمای عوام.

فعالان سياسی و نظريه پردازان انقلابی ما چندين دهه کوشيدند تا مردم را به صحنه بياورند. اما آنها که به صحنه آمدند همانها نبودند که آنها انتظار می بردند . نظريه های آنها تماما مصادره شد به نفع گروهی که با هيچ سنت روشنگرانه ای سر سازش نداشتند.

برای همين است که آنها که از جان آزاده شهری به هر درجه ای برخودارند علی مراتبهم احساس نفس تنگی و افسردگی و خفقان می کنند و خود را بيگانه می بينند و محاصره شده با ناهمجنس.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 10, 2003  
معجزه  
 

آيا دوره معجزه به پايان رسيده است؟

می گويند از وقتی انسان متمدن شد "کتاب" فهم شد و ديگر معجزه ضرورت نداشت. چه حرف بی پايه ای! اگر من احساس کنم مثل يک انسان ابتدايی به معجزه نياز دارم ملموس و نامجرد و عينی و آشکار چه خواهد شد؟

من نمی توانم بفهمم چرا معجزه ديگر نبايد صورت گيرد. بخشی از وجود من انگار همواره بدوی باقی می ماند و سرکشی اش و ناپختگی و گستاخی ماقبل تمدنی اش فقط با معجزه مهار می شود. مثل سرد شدن آتش عظيم بر ابراهيم. تازه مگر ابراهيم نبود که مرغان را سر بريد و لاشه آنها در هم آميخت و ندای ليطمئن قلبی سر داد و خواست تا با چشم سر معجزه ای ببيند و نه معجزه که رستاخيز پس از مرگ يا در حقيقت هر دو را.

اگر ابراهيم بزرگ چنان کرد و تقاضايی ساده و ابتدايی داشت چرا من و انسان آغاز هزاره سوم نتواند و نبايد؟

آيا خداوند واقعا ما را به گفته متالهان مسيحی محکوم به زندگی در جهانی کرده است که گويی خدايی ندارد؟ اگرنه پس کی انتقام خود را خواهد گرفت و عدل خود نشان خواهد داد؟

آيا ما رها شده ايم؟ و اگر رها شده ايم پرستش چه مفهومی دارد؟ کسی را بپرستيم که ما را رها کرده است؟ عطای غيبی خود را مائده آسمانی خود را از ما دريغ کرده است؟ و به حال ما رقت نمی آورد؟

و نيايش و خواهش ديگر چه معنايی خواهد داشت اگر همه چيز قانونی کور دارد؟

آيا خداوند صدای ما را می شنود؟ اگر آری چکونه پاسخ می دهد؟

بزرگترين معجزه او عدل است.عدل شنيده شدن صدای ماست. ما را می شنود؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 9, 2003  
Forget-me-not  
 

مراقب باش
از اندازه بيش
نزديکتر نيايی
ترسم که بسوزانی
سرپناه سکوت مرا

اما چندان دور نيز مرو
(برايت دلتنگ می شوم)
بدون تو
آتشی نيست
و من غرق می شوم
در لجه های تاريکی

ترجمه از : به زبانی بيگانه

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 8, 2003  
سکوت  
 

دانه ای در خاک باغچه ريشه می دواند
در سکوت
به انتظار بهار
پرندگانی
در قلب تاريکی می خوانند
در سکوت
نگاه کن به رودخانه سارايوو
که می گذرد با درد
در سکوت

آتش زرتشت
می سوزد
در سکوت
جنگلهای لبنان
بازگشت شاه سليمان را انتظار می برند
زير چتر
سکوت
مريم نمی خواهد سخن بگويد
روزه گرفته است
روزه سکوت

در سرپناه سبز خود
من گوش سپارده ام
به صدای سکوت

 از : به زبانی بيگانه (شعرهايی به زبان انگليسی)

angel.jpg
هبوط فرشته از مجموعه: مرگ در زندگی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 7, 2003  
گرايش به نفی  
 

سعيد پای مطلب غريزه ارتباط نوشته است: روحانيون نيازی ندارند بنشينند پشت كامپيوتر و مطلب بنويسند و صفحه وب طراحی كنند. آن قدر پول دارند كه كسی ديگر اين كارها را برايشان انجام دهد. در ضمن كاسبی آنها بدون ارتباط لنگ است بنابراين ارتباط با ديگران برای آنها غريزی است چون نان شان در همين كار است. پس مسئله اصلا به مردم دوستی يا عشق به ارتباط با ديگران وابسته نيست.

در واقع سعيد می پذيرد که غريزه ارتباط روحانيون قوی است اما دليل آن را کاسبی آنها می داند و اينکه نانشان در همين ارتباط است. من مخالفتی ندارم اما معتقدم اين تنها عامل و انگيزه ارتباط آنها با مردم نيست و اگر نخواهيم به منطق تقليل تن دهيم می پذيريم که عوامل متعدد ديگری هم در کار است. وگرنه چرا آنها که عملا به کاسبی مشغول اند يعنی اهل بازار در کار اينترنت کوششی نمی کنند؟

در حالی که تجارت و خريد و فروش از طريق اينترنت يک پديده مدرن و بسيار پولساز هم هست. اهل بازار هم که از پول بدشان نمی آيد و دست کم مثل روحانيون می توانند بدهند يک عده برايشان صفحه طراحی کنند و چه و چه و کاسبی کنند. چرا نمی کنند؟

پول فرهنگ نيست و فرهنگ نمی سازد. فرهنگ بازاری ما با فرهنگ روحانی ما متفاوت است در ارتباط.

وانگهی بسيار سازمانهای دولتی و غير دولتی هستند که با مردم سر و کار دارند و اعتبارشان و ادعايشان مردم دوستی است و يا طبع کار و کاسبی شان به ارتباط با آحاد کثير برمی گردد مثل ناشران و دانشگاهها و فرهنگستان ها و شهرداری ها و حتی شرکت های توريستی و يا بنيادهای سينمايی اما در اينترنت فعال نيستند حال آنکه معمولا مدرن تر و امروزی تر از نهادهای روحانی هم قلمداد می شوند.

تنها روزنامه ها و روزنامه نگاران بودند که که از اين ميان سری ميان سرها پيدا کردند و عجب اينکه سود مادی فوری هم نداشتند ( جالب است که بسياری از آگهی دهندگان که اهل کاسبی و بازار هم بودند حاضر نبودند برای نسخه اينترنتی روزنامه پول آگهی بدهند و بسياری از روزنامه ها با ستون های سفيد يا خاکستری روی شبکه می آمد که در نسخه چاپی محل آگهی بود).

من بر اين باورم که روشنفکران در بسيار چيزها بايد از روحانيون بياموزند زيرا که به طور سنتی در سده گذشته ما دارای دو نوع رهبری اجتماعی بوده ايم که روحانيان و روشنفکران نمايندگان آن بوده اند و تجربه اجتماعی ايران در همين دوره نشان می دهد که روشنفکران نقطه ضعف هايی دارند که از کم سن وسالی آنها ناشی می شود و ناچار بايد از خرد قديم و غريزه قويم اجتماعی روحانيون بهره برگيرند.

طبيعی است که کهولت روحانيت هم اسباب دردسرهای ديگری است که همه به تجربه آن را می دانند اما بايد مراقب بود تا اين رستم آبديده پهلوی سهراب سرخروی و جوان را بر ندرد که پيران مکرها در آستين دارند.

همواره نمی توان از صفر آغاز کرد. بر تجربه روحانيت بايد تکيه کرد و آن را ادامه داد. يکبار برای هميشه بگذاريد گرايش به نفی آنچه داريم را ترک کنيم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 6, 2003  
بهار در لندن  
 

باد و باران و تگرگ
هيچ کس نيست ولی
کين همه قافيه را از زمين جمع کند
- سهراب سپهری

spring98.jpg
اين عکس از اولين مجموعه ای است که در 1998 در اينترنت منتنشر کردم به لطف و تشويق دوست عزيزم جهانشاه جاويد که پيش از همه ما به اهميت اينترنت پی برد و سايت ايرانيان را پايه گذاشت. لينک هايی به چند مجموعه ديگر هم در لينکستان گذاشته ام که بيشتر به سفرهای من به آسيای ميانه مربوط می شود: "مثل نان سمرقندی" و "بهشت تقسيم شده" از آن جمله است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 5, 2003  
راه صلح برتر از جنگ  
 

بسيار چيزهاست که ما در باره اسرائيل نمی دانيم. کليشه های خبری رسانه ها به ما تصويری ارائه می دهد که نشان چندانی از تنوع واقعيت های در جريان ندارد. يکی از تکان دهنده ترين چيزها در ماجرای اسرائيل با فلسطينيان حال و روز خانواده هايی است که فرزندانشان را از دست می دهند ولی از آن تکان دهنده تر آن که گروهی از پدرو مادرهای اسرائيلی تصميم گرفته اند که با پدرومادرهای فلسطينی متحد شوند و در مقابل سياست نابود کننده و ضد انسانی دولتمردان خود بايستند.

شايد باورتان نشود ولی آنها پدرو مادر جوانانی هستند که دست به ترور زده اند يا قربانی ترور شده اند. گروهی از خانواده های فلسطينی که فرزندانشان دست به حملات انتحاری زده اند باخانواده های اسرائيلی که فرزندانشان قربانی اين حملات شده اند در يک نهاد مدنی با نام حلقه والدين داغدار با ادامه جنگ و نزاع مخالفت می کنند و شعارشان اين است که : راه صلح از راه جنگ برتر است و نيز اينکه : شليک کردن را بس کنيد گفتگو را شروع کنيد.

اگر در رسانه ها چيزی در اين باره نشنيده ايد در واقعيت وجود آنها و فعاليت پيگير آنها به عنوان يک گروه فشار مهم و آبرومند ( که خانواده شهيدان دو طرف به شمار می روند) تغيير نمی دهد. در واقع خبرهايی اينجا و آنجا منتشر می شود چنانکه يکی دوسالی پيش گمان کنم ساندی تايمز گزارش مفصلی از گروه آنها داشت ولی در بين خبرهای ديگر که همه بر طبل جنگ می کوبند و دو طرف را دشمنان قسم خورده جلوه می دهند گم می شود. و با گم شدن اين خبرها ما هم شاخک های حسی مان گم و گور می شود و دنيا را همانطور می بينيم که رسانه ها تصوير می کنند.

در واقع، ضديت با جنگ و اشغال در ميان يهوديان طرفداران بسيار دارد. هفته پيش يهوديان ارتدوکس آمريکا در تظاهراتی شرکت کردند که يکی از شعارهای آن اين بود که يهودی بودن به معنای قبول صهيونيسم نيست. فی الواقع، گروهی از آنها اصولا دولت اسرائيل را به رسميت نمی شناسند و به آن به چشم نماينده تمام يهوديان نگاه نمی کنند. برای ديدن عکسهايی از اجتماع آنها نگاه کنيد به يکی از سايت های مشهور آنها که در آن به زبانهای مختلف از جمله فارسی به شرح عقايد و فعاليت های خود پرداخته اند: يهوديان ارتدکس عليه صهيونيسم

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 4, 2003  
از کوچه شما عبور کرده بود  
 

يک. درد اول

او را نمی شناسيد
او را که جان به عشق
داده است
و با گامهای بارانی اش
در کوچه های خيس سفرهای انزوا
گم شده است.

"ای تن سبز ديوارهای کهنه ای
که بوی گياه و خاک می دهيد!
مرا پناه دهيد
چون سرگشته برگی
که از خاطرات پاييزی
هراسان است."

تنها نصيب تو
تماشا بود
ای نگاه سوخته!

"ای هستی پريشان باد!
بر اين التهاب فسرده
اينک
نوازشی."


دو. رو به تهی

او را نمی شناسيد
او را که گاه عبور
به جويباری ساکت
می مانست
اما تمام روانش
تعبير آبی دريا بود.
"تشنه ای نبود
و گرنه آب
چگونه در حسرت کوزه هاتان
سوخت؟"

پنجره ها
رو به تهی باز می شوند
ای طالب روشنی!
پرندگان صبح
از افق های آبی
گريخته اند.
"اگر چاک چاک شوی
ای نگاهِ
بيهوده
در انتظار
تو را سزا می دانم."


سه. وهم

او را نمی شناسيد
او را که چشمانی
به رنگ ساده قلبش
داشت
و همواره از هجوم وهم
می ترسيد
و هيچ از خود نمی پرسيد
چرا در نگاه سرخ گلی
چنين حيران است.
"اما بی حضور تو ديگر مرا توانی نيست
ای گل خفته مهر!
و اين روان بی تصوير
برای رفتن مردد است.
آه
همينجا
به پای هستی سبز اين درخت
به خاک اگر شوم
باز اميدی هست
که فردا
در رگهای روشن برگها
سرود آفتاب را
نوش کنم."

ای روان فسرده و خاموش!
ماهيان شوق از تو گريختند
آينه آفتاب شکسته است
اما هنوز
تلالو لحظه های آفتابی
در ذرات شکسته آيينه اش
نگاه خيس خاطرات آبی تو را
خيره می کند.


چهار. تلخ

او را نمی شناسيد
او را که ميان عشق و مرگ
به سمت کبود مرگ
رانده می شود.
"ای کابوس فردای خفته و تاريک!
اين روان پريشان را
مگر اوج آفتابی ابرها
نصيب نبود
که اينچنين به هرزه
مردابی
خواهد شد؟"

با آنهمه سبد که برای چيدن تبسم صبح رفته بودی
چه شد
که تهيدست و تلخ
به دامن شب
بازگشته ای؟

پنج. سنگ

او را نمی شناسيد
او را که ديگر نيست
او را که گرچه با خبر روشنی آينه هاتان
آمده بود
جز سنگ بر دهانش
نصيبی نداديد.

ای رسول مرده!
لوح گور تو
فقط
نقش عبور بی اعتنای باد خواهد بود
بر خاک سوخته.


از: ف ص ل حضور

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 3, 2003  
حافظ و حافظه قومی ما  
 

قصد طرح يک بحث مدرسی در باره حافظ را در اينجا ندارم ولی چون گفت و گويی بين من و داريوش رفت در باره حافظ و آنچه درملکوت نوشته است در اين باره، گذرا چند نکته ای که به نظرم بنيادين می رسد يا بنياد نظر مرا در باره حافظ می سازد اينجا می آورم. من آن زمان که "کتاب پاژ" در مشهد به همت دکتر ياحقی در می آمد مقاله ای نوشته ام(: فردوسی و چهار برادر فرهنگی او - در شماره هفتم) که سيری است در تاريخ شعر کلاسيک ايران تا جامی و آنجا توضيحات بيشتری در شرح آنچه اينجا می گويم هست.

نخست آنکه شعر ايران پايه حکمت ما ايرانيان است و دوره طلايی آن با نوآوری های عظيم فکری تا سده حافظ که سده هشتم هجری است ادامه می يابد ولی در عصر حافظ در پايان خود يا دوره کمال خود قرار دارد.

دوم آنکه هم به دليل آنکه همه گفتنی ها گفته شده بود و نيز همه شيوه های بيانی آزموده و به اوج رسانيده شده بود در عصر حافظ تنها يک کار باقی مانده بود و آن ايجاد وحدت در همه آن کثرت بود و از اين را ه آفرينش کار ادبی وفکری تازه ای در خور همنشينی با غول های متقدم. نخبگان هوشمند عصر او اين می دانستند و به همين دليل چند تن از آنان بمانند حافظ در اين شيوه ترکيبی تلاش می کردند مثل خواجو.

سوم آنکه حافظ برای ترکيب همه آنچه ما داشتيم هيچ راهی بهتر ازاستفاده کامل از هنر ايهام نداشت. او ايهام را نه تنها به عنوان يک تکنيک يا صناعت ادبی به کار برد که آن را به يک نظام فکری و اخلاقی توسعه داد که به رندی نامدار است.

رندی حافظ تقدير بود که کمال فرهنگ ما باشد و منشوری که از آن طيف های فرهنگ رنگارنگ ما ديده شود. او کاری را که فيلسوفان ايرانی مانند سهروردی آزموده بودند دنبال کرد و موفق شد ميان حکمت ايرانی و حکمت قرآنی پيوند زند. اما فقط بر اين جنبه از کار او نبايد تاکيد کرد. او در ترکيب هرچه که ترکيب شدنی بود موفق شد. حتی در صورت ادبی، غزل و قصيده را با هم يگانه کرد چنانکه از غزل کار قصيده را گرفت و مدح نيز کرد.

اما اگر در کلام او ما خود را و حافظه قومی خود را می يابيم اولا از سحر آن هنر ترکيب است که در آن صدای همه شاعران بزرگ ما شنيده می شود و در آن همه فرهنگ و حکمت ما که مايه حافظه قومی ماست در قالب غزل فشرده شده است و ثانيا اينکه ما هنوز زير سايه آن فرهنگ و حکمت می زييم و از آن چندان فاصله نگرفته ايم که حافظه قومی مان ديگر شده باشد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 2, 2003  
آهو  
 

هله ای درد کهن گشته!
برکوب به امواجت
هر يک هزار دشنه
مرا
تا شاهد يگانه روشنی
داوری کند
تو قرار از ما می بری
يا ما بيداد تو بر باد می دهيم
در خان چندمين زورق ما
سلطان سهمگنانه دريای تو
خواهد شد.


يار را بگو
بگريز
ما همچنان اسير آهوان دو چشم تو خواهيم ماند
زمين
خانه کوچکی است
هر جا که رخت بيفکنی
هم سايه تو خواهيم بود.

در درد ما
دلتنگی ها می سوزند
اندوه شرم می برد
در درد ما
عجيب ترين گل تبسم
می شکفد
که بادهای عربده برآورده
از کنار گلبرگ های آن
با سکوت و هراس می گذرند.

آينه ها
تاب
نمی آورند
هر روز
آينه ای
می شکند
ای تبسم سنگين!
کدام آينه
ديدار تو را
تاب خواهد آورد؟

سلام
سلام ای برکه آبی عشق
که آينه تو را
شکستی نيست
بر سينه تو می رويم
که مهر را
در تکرار آسمان خويش
پناه می دهد.

تمامی جهان
سر به سينه تو
می نهد
و تو
در سکوت خويش
در آغوش لبخندی جاودانه
غنوده ای.

- از: ف ص ل حضور

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
June 1, 2003  
غرقه  
 

گاه
در التهاب لحظه های آبی
شيشه دل
آنچنان نازک می شود
که می ترسم
تصوير عشق از پشت آن
بر چشمان نامحرمان
آشکار شود.

گويی هياهوی سينه ام
چون بانگی بلند
به گوش همگان
می رسد.

"آيا شنيديد؟"
"آيا به چشم چيزی ديديد؟"

نه! به غوغای خويش اندرند.
هراس را فرو می نهم
دوباره
در انگاره های آبی غرق می شوم.


از: ف ص ل حضور

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست