سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

February 4, 2010

جواز خشونت برای حفظ قدرت از دید طلبه ولایتی

این بخش چهارم از رفت و برگشت یادداشت ها و نقدها و پاسخها بین من و طلبه ولایتی سید مجبتی قمی است. او نخست به ایراد من در باره اینکه ایمان و حریت با هم جمع می شود پاسخ می دهد و بعد وارد بحث مورد علاقه خود یعنی یافتن توجیه تاریخی از سیره برای اعمال خشونت با مردم می شود: 

سلام،

عرض كردم ارزش مطلق بندگي خداست، نگفتم حقيقت مطلق، بندگي خداست. اين ارزش ملاك حسن و قبح افعال ماست. اينكه خداوند رحمان و رحيم و عالم و قادر است ملاك ارزش گذاري رفتار ما نيست. اما اينكه خداوند الله است، به معناي موجود لايق پرستش، تعيين كننده است. دربرابر اين راي گروهي قائل به حسن و قبح ذاتي افعال هستند كه شايد معظم علماي شيعه بر اين باور باشند، اما من هنوز نتوانسته ام معناي روشني براي حسن و قبح ذاتي افعال بيابم. اگر هم قائل به حسن و قبح باشيم، باز هم گفته‌اند شكر منعم از مصاديق حسن و عدم اطاعت از منعم مصداق ظلم و قبيح است. اين بحث چندان زود به ثمر نمي‌رسد.

درباره سيره علوي، فقط خواستم بگويم صرف خشونت و جنگ و مخالفت با راي اكثريت دليل بر عدم صلاحيت نيست. همين را مي‌پذيريد؟ به اين پرسش با دقت پاسخ دهيد لطفا.

اين كه فقيه به صرف آنكه فقيه است حق اعمال خشونت ندارد، من هم مي‌پذيرم. ملاك هم بايد قوي باشد و قياس هم نبايد رهزن ما باشد. اما تمام نكته در همين جاست كه شما خودتان را براي شناختن موضوع و حكم آن شايسته تر از كسي مي‌دانيد كه منابع اخبارش به مراتب گسترده تر از شماست و در سيره سياسي ائمه(ع) از شاخص‌ترين افراد به شمار مي‌رود. حتي اگر هم شما اين دو مقدمه را نپذيريد، طبق امارات ظاهري و بر اساس فرآيند قانوني وي صاحب صلاحيت براي اين مهم شمرده شده است و اين دو موجب انقداح اين احتمال خواهد بود. من در پي آن بودم كه يقين و اطمينان شما درباره نامشروع بودن رفتار حاكميت را با القاء احتمال مخالف برطرف سازم. چون براي انسان قاطع هيچ دليلي نمي‌توان اقامه كرد. اگر شما قطع داشته باشيد كه الان روز است با هزار دليل و برهان هم از اين عقيده منصرف نمي‌شويد ابتدا بايد در اين قطع خودتان شك كنيد، تا راه براي اثبات عقيده مخالف فراهم آيد
.

 
مي‌خواهم به نحو موجبه جزييه اثبات كنم كه حكومت مي‌تواند با رفتارهاي خشونت باري مثل جنگ حتي با وجود جمعيت معترض فراوان از بقاي خود صيانت كند. اين رويه حتي تا سرحد از دست رفتن پايگاه اجتماعي آن حكومت هم مي‌تواند ادامه يابد. تمامي اين ادعا به نحو موجبه جزييه است. اگر اين ادعا را پذيرفته‌ايد مي‌توانيم مورد پس از اننتخابات را بيشتر مورد بررسي قرار دهيم. اين گزاره هيچ ربطي به شبيه سازي ندارد و بسياري از اشكالات شما به آن وارد نيست. اگر نپذيرفته ايد در آن مناقشه فرماييد تا در صورتي كه توانستم پاسخ بدهم.

برخي از مسايل در بحث نظري روشن نمي‌شود، مثل صحت يا تقلب در انتخابات و نبايد بر اساس آن حكم صادر كنيم چون جدلي الطرفين است. به نظر شما مسئله انتخابات ساده است و با دروغ گويي حاكميت شروع شده است، خوب اگر حكومت هم بگويد مسئله ساده است و با انكار صحت انتخابات به دنبال اجراي الگوي انقلاب رنگي بودند، نتيجه همين مي‌شود كه شما از آن بيزاريد. پس با ساده سازي موضوع نبايد حكم صادر كنيم. به نظر من مسئله انتخابات اصلا ساده نيست. افراد مختلف با انگيزه هاي گوناگون رفتارهاي مكملي را براي برهم زدن امنيت و وحدت ملي انجام داده‌اند. به نظر من قضيه به آن سادگي كه شما گفته‌ايد نيست
.

درباره ولايت فقيه هم با ورود لفظ مطلقه، قرائتي كه شما مي‌پسنديد كنار گذاشته شده و قرائت گسترده آن تثبيت شده است. اگر هم آن را نمي‌پسنديد فعلا از اركان قانون اساسي كشور ماست. البته من چندان به اينكه شما از سر دلسوزي براي نظام اسلامي نگران رفتارهاي حاكميت باشيد، باورمند نيستم. لذا جملات آخر شما تصنعي به نظرم آمد
.
موفق باشيد.

 پاسخ من به این دوست طلبه که فکر می کند حکومت ولو با از دست رفتن پایگاه اجتماعی حق دارد و می تواند که بایستد:

دوست عزیز،

سوال من در باره خداوند سرراست تر از این حرفها ست: آیا بین حریت نفس و فکر و بیان و بندگی خدا می توان جمع بست؟ جواب شما به نظرم نوعی طفره رفتن آمد.

در باره سیره علوی و سوال شما باید بگویم سیاست یک امر انضمامی است. پس باید ظرف واقعه را ملاحظه کرد. علی امام است و در ظرف زمانی خود ناچار به نبرد با دشمنان اش شده است. این راهی برای فیصله مسائل فیمابین او و مخالفان اش بوده است بر اساس تمام امکانات و ممکنات روز خود. اما امروز ممکن است راههای دیگر هم وجود داشته باشد. تا راههای موجود و ممکن طی نشده باشد نمی توان به طرح جنگ پرداخت. جنگ راه حل اخر است نه اول. صلاحیت یا عدم صلاحیت هم با جنگ و صلح نیست البته. اما در ظرف زمانی و جهانی ما امروزه اگر رهبری برخلاف اکثریت به جنگ رفت بزودی باید در پای کمیسیون های مختلف تحقیق و به طور علنی پاسخگو باشد. در عین حال هر رهبری باید وزن تصمیم خود را بسنجد. در ساختارهای مستقر سیاسی شما ممکن است بوش باشید و خطا کنید و کشور را با بحران بزرگ مالی هم روبرو سازید اما نظام فرونپاشد. در ساختارهای نامستقر و کم ثبات تر ممکن است حتی تصمیم بی ضررتر عواقب هولناک تری داشته باشد. مثل تقلب در یک انتخابات چه رسد به راه انداختن جنگ با مخالفان.

در باره جنگ و صلح یک نکته دیگر هم گفتنی است و آن نظام مبتنی بر وحشت است. اگر جنگ کردن حق باشد و علی از آن پشتیبانی کرده باشد تاسیس و اداره نظام وحشت بی گمان کار علوی نیست. اما در قرائت حاکم، ما به اصطلاح هم از توبره می خوریم هم از آخور. هم برای جنگیدن با مخالفان سراغ سیره علی می رویم و هم برای اداره کشور بر اساس ارعاب سراغ نیروهای ضدعلوی و ضداسلامی در روسیه و چین و ژرمانی. حال اسرائیل اش را کنار می گذارم. نمی توان آیین سرکوب را از این و آن نامسلمان گرفت و برای توجیه سرکوب به علی استناد کرد. چیزی این میانه نامیزان است. شما از جنگ دفاع کنید. از نظام مبتنی بر ارعاب هم می توانید دفاع کنید؟

و اما در باره شاخص بودن آقای خامنه ای در تشخیص مسایل دیگری هست. به نظرم مشکل اصلی نوع نگاه شما این است که رهبر را چون امام می بینید و تنها. این فردمحوری خود سرچشمه بسیاری از مشکلات است. ما انقلاب نکرده ایم که سرنوشت مان را به دست یک نفر بسپاریم. این نوع نظامات سیاسی را خود انقلاب اسلامی برانداخته پس چطور می توان از بازتولید آن دفاع کرد؟ من مشکلی نمی بینم که ارزشهای فردی و تخصصی آقای خامنه ای را تایید کنم اما هرگز او به تنهایی و هیچکس دیگر به تنهایی قادر به اداره مملکت بر اساس رای شخصی نیست. باشد هم قانون اساسی این را از او نخواسته است. اینکه آقای خامنه ای دولتی در کنار دولت و در عرض آن ایجاد کرده و دولت را فی الواقع کارگزار خود کرده اصلا منشا قانونی ندارد. اینکه او به هیچ جا و هیچکس پاسخگو نیست اصلا مبنای حقوقی و فقهی ندارد. اینکه او همیشه یکطرفه حرف می زند اصلا به عهد و زمانه ما مربوط نمی شود. و اینکه رئیس دولت او هم مثل او می خواهد با فراغ بال مجلس را دور بزند و به کسی پاسخ ندهد و من عندی رفتار کند و برنامه چهارم را زیر پا بگذارد و سند چشم انداز را نادیده بگیرد هم الگوی بسیار خطرناکی برای دولتداری از هر نوع است چه رسد به دولتداری ارزشمدار اسلامی و علوی.

من از شما می پذیرم که ولایت فقیه در قانون اساسی تجدیدنظر شده با قید مطلقه تصویب شده است. اما فکر می کنید در ذهن و بیان آقای خمینی یا حتی تصویب کنندگان، این مطلقه به معنای استبداد رای بوده است؟ به معنای سلطنت مطلقه بوده است؟ اگر نبوده که نبوده این شما هستید که باید روشن کنید مرز ولایت مطلقه با سلطنت مطلقه و استبدادی کجاست و چگونه در نظام مستقر فعلی رعایت می شود؟ چرا شما نگران استبداد نیستید؟

در باره انتخابات هم من سوال خود را مجدد تکرار می کنم: چرا یک انتخاب مجدد برای دستگاه سیاسی اینقدر سنگین است که کشور را برای ماهها به بحران بکشاند؟ چرا رئیس جمهوری که به رای 25 میلیونی مفتخر است باید از رفع شبهه نگران باشد؟ توجه دارید که اگر آقای احمدی نژاد با رای مجدد 25 میلیونی و بالاتر - که فرضا از ریزش هواداران موسوی به ادعای امثال کیهان حاصل می شود- انتخاب شود چه اتوریته سیاسی پیدا خواهد کرد؟ چرا نباید نظام به این انتخاب مجدد تن دهد تا زبان اعتراض را ببندد؟ چرا حاضر است جان مردم را بگیرد اما رای مردم را مجدد نگیرد؟ من یکبار بعد از تظاهرات «دهها میلیونی» 9 دی گفتم که ما مردم را در خیابان نمی شماریم. رای شان را در صندوق ها می شماریم. این کم هزینه ترین راه است.

واقعیت این است که شما هم اذعان کرده اید: گروه حاکم می خواهد ولو به قیمت از دست رفتن پایگاه اجتماعی اش رفتار غیراصولی خود را ادامه دهد. ولی به نظر من چون این پایگاه پیشاپیش از دست رفته و در همان دوره انتخابات دیگر وجود نداشته، نمی خواهد تن به انتخاباتی مجدد بدهد

 در واقع ولایت فقیه برای مطلقه شدن نیاز داشته است علیه انتخابات کودتا کند. انتخابات مطلقه شدن فقیه حاکم را مانع می شده است. برای همین باید درش را گل می گرفتند که گرفتند تا دیگر کسی هوس نکند از اردوی مخالفان به میدان بیاید. و دیگر مردمی که امثال خاتمی را می توانستد به صحنه بیاورند بروند بمیرند. برای همین است که اینهمه نخبگان سیاسی طرفدار آقا برای اولین بار در عمر انقلاب با وحدت مخالفت کرده اند و می کنند. برای آنها مخالفت با ولی فقیه مهم است نه با ولایت فقیه. آنها ولی فقیه را به مرحله امام معصوم رسانده اند. گیر ماجرا همین جا ست.

 در باره طعن تان به اینکه من دلسوز هستم یا نیستم چیزی نمی گویم. کار از دلسوزی ظاهرا گذشته باشد. نظام که شخص آقا باشد و انصار ایشان با این درونمایه از روش و منش راهی جز رفتن ندارد. این سخن من که دلسوز نیستم نیست. سخن کسانی مانند آیت الله منتظری است و شاگردان شاخص او. در دلسوزی آنها که شک نمی توانید کرد. اما من باب نصیحت گفته اند و می گویم. مگر هنوز امیدکی باشد. با اینکه سخت نا امیدم از شنیده شدن. بعضی دریافت ها فقط با تجربه ممکن است. تجربه ای که فرعون در نیل داشت. و پناه بر خدا از عاقبت سوء.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است