سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

October 16, 2008

در غربت

حالا دیگر می توانم این متن را منتشر کنم. نخواستم کارم بر این سوگ سایه اندازد و طعن زنند که اگر اندوهگین است از برای آن مرد نیست. عزت آن مرد بیش از این بود که برای او عزادار باشی و برای چیز دیگری گمان برند. و دیگر سوگوار هیچ چیز نیستم مگر همین پیرمردی که مرد بود و جز مردی از او ندیدم. حمید جان ببخش که تا امروز نمی توانستم دم بزنم.  
- پنجشنبه 16 اکتبر
------------------------------------------------------------------------
سرتیپ اسم اش بود. همیشه اسباب تفریح و نقل داستان می شد این اسم. یکبار خودم هم توی داستان بودم. شاید سال 55 بود که با هم از جاده گرگان بر می گشتیم. پلیس راه ما را نگهداشت و گواهینامه خواست. وقتی دید نوشته است: سرتیپ خادمی سلامی نظامی داد  و گواهینامه را برگرداند و ما را با احترام راهی کرد.

این بار دوم است که پدرم را از دست می دهم. پدر اول ام 12 سال بر سرم سایه داشت. پدر دوم ام نمی دانم چند سال. باید 30 و چند سال شده باشد.  بلند قامت و چهارشانه بود با قیافه ای گندمگون مردانه و دوست داشتنی. جوانتر که بود کشتی گیر بود. خلق و خوی لوطیگیری اش لابد از آنجا مانده بود. اهوازی بودند. بهترین خاطرات دوران نوجوانی ام نشست و خاست با مسعود بود و شهناز. با محمود و خواهر دیگرشان کمتر رفاقت داشتم. شهنار نمونه زنی ازاده بود. آنموفع ها البته باید خیلی جوان بوده باشد. شاید سه چهار سالی از من بزرگتر بود. شعر می گفت و کله اش بوی قرمه سبزی می داد و صریح حرف می زد و برای ما محجوبان جذابیتی داشت. بچه های اهواز خیلی مدرنتر از ما مشهدی ها بودند. مسعود عاصی بود ولی رفیق باز. یک شب با مسعود پیاده رفتیم در برف نشسته-بر-خیابان تا خانه دختری که دوست اش می داشتم. برفها را از جلوی درگاه خانه روبیدم با دست. و او نظاره می کرد. من عاشق و یکتو بودم مسعود زن باره بود. 

سرتیپ مردی بود یلی. آزاداندیش و لامذهب. ولی گرم و جوانمرد. عاشق مادر شده بود. مادر تازه سی ساله شده بود. و نمی دانست با این پنج بچه ای که در دامن بزرگ می کند چگونه مساله را در میان بگذارد. من به سرتیپ گفتم باکی نیست. یادم هست در ماشین جیپ نشسته بودیم و دو نفری حرف می زدیم. من خودم عاشق بودم و حرف اش را می فهمیدم.

سرتیپ می دانست که من خاطرخواه ملوک ام. بدجور. هر چه مهربانی داشت دریغ نمی کرد. رفیق بودیم . حرمت هم را داشتیم. او همه آن چیزی بود که یک پدر سنتی در رابطه با بچه ها می توانست به سقف آن برسد. همیشه خانواده ملوک خانه ما دعوت بودند تا من و یار دیدار تازه کنیم. به هر بهانه ای ما خانه انها بودیم. ماشین دوج داشت سرتیپ. بزرگ و جادار و باحال. هنوز انگار تازه است حس آن روز که من کنار سرتیپ نشسته بودم و بابای ملوک - که خدایش بیامرزاد- تنگ بغل من نشسته بود جلو و عقب بر و بچه ها و مادران مان. ملوک درست پشت سر بابا موضع گرفته بود. تمام راه جاده جاغرق انگشتان اش ترسان و مشتاق با انگشتان من حرف می زد یا از دست من می گریخت که دست و بازو حایل گردن بابا کرده بودم و پنهانی با دستان دخترش عشق می ورزیدم. دوره معصومیت بود. لذتی داشت وقتی با ملوک و بچه ها عصر جمعه توی اتاق ولو می شدیم و فیلمهای سیاه و سفید هالیوودی تلویزیون را می دیدیم و با گوشه چشم و زبان رفتار با هم سخن می گفتیم. آن روز من و ملوک روی درختهای باغی در جاغرق اسم مان را کنار هم به یادگار نوشتیم. ولی هرگز به هم نرسیدیم.

سرتیپ مرد ورزش بود. چندباری مرا هم با خودش به دوی صبحگاهی برده بود. لباس ورزشی نو که خریده بودم می پوشیدم وبا او می دویدم ولی به او نمی رسیدم. دوچرخه کورسی هم خریدم. پولش را کمک کرد اما بعد کار کردم و برگرداندم. اما از من ورزشکار ساخته نشد. یک روز صبح که از ورزش بر می گشتیم هنوز یادم هست. در حیاط خنک تابستانه مادرجان زیلو انداخته و سفره پهن کرده بود. از رادیو نوش آفرین قشنگ ترین ترانه اش را می خواند. صدایش حیاط را برداشته بود. سفره رنگین بود. لابد ما هم چیزی با خود آورده بودیم از بیرون.

خانه با او گرم و صمیمی و پرتحرک و پراز ماجرا و سفرهای دراز و کوتاه بود. یکبار با ماشین دوج اش رفت شمال و با اتوبوس برگشت. تصادف کرده بود. زیاد تصادف می کرد. فکر کنم سالی یکی دوبار حداقل. گفت برویم ماشین را بیاوریم. رفتیم. ماشین یکطرف اش خورد شده بود. در شاهی ایستادیم شام بخوریم. مرد جوانی هم که شب زمستانه مانده بود بی وسیله با ما آشنا و راهی شد. شب نزدیکی های جایی حوالی بجنورد باطری تمام کردیم یا هر بلایی سر ماشین آمد و ما کنار جاده در ماشین و زیر آسمان پرستاره خوابیدیم. دو پتو داشتیم که مادر گذاشته بود. یکی را سرتیپ برداشت و جلو دراز کشید و خوابید و یکی را هم که من باید استفاده می کردم با مرد جوان مشترک شدیم و نشسته خوابیدیم. اما طولی نکشید که زور سرما باعث شد او که خواب و بیخواب بود پتو را بیشتر و بیشتر به خود بپیچد. و من ماندم بی رو انداز. از ماشین پیاده شدم. آسمان آنقدر پرستاره بود که سرما را می توانستی فراموش کنی. فردا دیدیم اگر ده دقیقه دیگر رانده بودیم به قهوه خانه آبادی می رسیدیم. تمام روز چای داغ خوردم و انتظار کشیدم. سرتیپ رفت شهر دنبال کسی که کمک کند ماشین راه بیفتد و تا مشهد برساندمان.

انقلاب برایش باورکردنی نبود. اما آن ماههای اول او هم در صف مشتاقان آقای خمینی قرار گرفت. یکبار من و مادر را در قم برد جایی که آقا روی پشت بام برای مردم جانفدا دست تکان می داد. بعد ولی از همان نیمچه دین و ایمانی هم که داشت یا یافت افتاد.

امشب کبری می گفت آدم باید شفاف باشد. اینجا هلند است. مهدی نیست. من نیستم. مادرم هم نیست. برادرم هم نیست. هزار جور مصلحت می اندیشیم. وگرنه همان روزی که سرتیپ رفته بود به کما به من خبر داده بودند. امروز در راه دفتر پوران زنگ زد. گفتم می آیم فرانکفورت شاید سری زدم به کلن دیدمتان. گفت زنگ زدم تسلیت بگویم. آقای خادمی ... گیج گفتم ممنون ام اما از سکوتی که کردم نگران شد. سخت ام بود بگویم چطور من که نمی دانستم. کی؟ شانه هام به لرزیدن که افتاد و صدای خفه گریه ام را که شنید عذرخواست. سعی کردم بگویم نه خوب کردی گفتی. و تمام راه گربه می کردم. از اتوبوس که پیاده شدم رفتم کنار رودخانه رو به آب به مادرم زنگ زدم. خواهرکم جواب داد. میان بغضی که کرده بودم گفتم خیلی بی انصاف اید که به من هیچ نگفتید. گفت تازه اتفاق افتاده است. مادرم را صدا زد. اول متوجه نشد که می دانم. شروع کرد مثل همیشه به سلام و علیک. گفتم چرا به من نگفتید. با هم گریه کردیم. گفت گفته بودم به تو نگویند. گفتم در غربت است بچه ام غصه می خورد. گفتم می آیم گفت نه. گفتم می آیم. نمی شود که. هر چه می خواهد بشود بشود. گفت پنجشنبه تمام کرد. صلاه ظهر جمعه خاک اش کردیم. چه مجلس باشکوهی بود. دایی جوادآقا می گفت کمتر مجلسی اینقدر خوب دیده بوده است. قرار بود مادر را با اقای خادمی دعوت کنم. اینجا در هلند و اروپا بگردانمشان. دلشان تازه شود. حالا باید فکر کنم پیراهن مشکی از کجا بخرم. از کی بپوشم که بچه های زمانه فکر بد نکنند که برای زمانه عزادارم. فکر که می کنم می بینم من همیشه همین باقی می مانم. دلم با ایران است.

در راه که می آمدم فارغ از جار و جنجال های این روزها آرام برای خودم فکر می کردم. یاد شعر سپهری افتادم. یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است. درست است اما نانی که خیس شده است از اشکی که نمی دانی چرا رهایت نمی کند. چرا راه وطن اینقدر دور است؟ شهزاده هم نیست. لابد این هم از بلایایی است که خداوند ادم را به آن امتحان می کند. مادر جان صبور باشید. سایه تان بر سر ما. حمید جان نمی دانم چه بود در این ایمیل نیمه شب ات که مرا اینقدر بی تاب کرده است و خانه تنها و ساکت را پر از صدای کسی که بی اختیار می گرید. باید بیایم تا ارام بگیرم.    

دوشنبه 13 اکتبر

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است