سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

April 24, 2007

غرب لذت

نديده ام هنوز که دوستان اشاره ای به مهمترين خصلت غرب در ذهن ما جماعت طی سی سال گذشته کرده باشند: جهان لذت. البته واضح و مبرهن است که غرب از زمانی که با آن آشنا شده ايم از اين تصوير بی بهره نبوده است اما برای نسل حاضر که بی تاريخ می زيد غرب از تبليغات جمهوری رنگ می گيرد که در آن جهان بی بند و باری است. محل شهوت است و لذت جويی. غرب مظهر اروتيسم است برای ايرانی. عجب آن است که در اين موضوع فرقی ميان مذهبيون و ستنگراها با مردم غربگرا و متوسط الحال شهری نيست. تفسير من اين است که از بس جمهوری انقلابی دم از بی بندوباری در غرب زد غرب برای آنها که مشتاق اش بودند نيز از همان منظر برجستگی يافت و شد جايی برای آنکه بگذاريم غريزه پای بازی برود.

من خود سالها وقتی شعر خيام را در اوج دلتنگی هايم در ايران می خواندم که می گفت: گر بر فلک ام دست بدی چون يزدان/ بر داشتمی من اين فلک را زميان/ از نو فلک دگر همی ساختمی/ کازاده به کام دل رسيدی آسان، با خود می گفتم غرب همان جاست که آزاده به کام خود آسان می رسد. غرب برای من مظهر لذت و کام و آسانی و کاميابی بود.

بعدها دانستم که اين حکم يکسره خطا نيست اما يکسره صواب هم نيست. نشانه عزيز گذرا نوشته است (يادداشت پيشين را ببينيد) که در سفر به برلين دريافته ميزان شهوتی که در فضا موج می زند به پای تهران نمی رسد! اما خب در اين باب تامل بسيار می توان کرد. آسانی هميشه با لذت همراه نيست. گاهی سختی و دشواری است که لذت بخش است. در عين حال تفاوتهای بنيادين در ديد غربی نسبت به لذت با ديد شرقی در عياشی هست. چيزی که لذت غربی را برای تربيت يافته شرقی می تواند سطحی جلوه دهد و تکراری و سرد و بی روح. غلبه کميت که آفت لذت عميق است. اما لذت از نوع بی تنش آن اينجا هست. آنجا هر چه هست به تنش آلوده است. مزه کدام اش بيشتر است؟ نمی دانم اما حسرت نوع غربی اش به هر حال بر دل ما می ماند.

گفتم تا شايد کسی از دوستان بخواهد در اين باب بيشتر بنويسد.

در اين روزها محسن حجتی با سه يادداشت نگاه خود را به غرب دوره کرد و داريوش محمدپور با سه يادداشت تازه کار خود را انگار شروع کرده است. او نيز مانند هر تجربه گر مهاجری که مقهور فرهنگ غرب نشده باشد می نويسد (در پاره دوم بحث اش): نه غرب و اروپا بهشت برين است و نه شرق و مثلاً ايران دوزخی است که هرگز نتوان در آن زندگی کرد. مهم اين است که چه توقعی از خودت و زندگی داشته باشی و حاضر باشی از چه چيزهايی هزينه کنی. دکتر کاشی هم بحث را از منظری ديگر در يادداشت دوم خود دنبال کرد که لينک به آنها را در مدخل پيشين آوردم. در اينجا مايلم به دو ايميل هم اشاره کنم. اولين آن از حسين آبکنار رفيق ناديده خوب و داستان نويس که نوشته است:

من وقتی فوتبال برزیل را تماشا میکنم، نمیدانم چرا اما احساس میکنم برزیل سرآمد کشورهای جهان است. احساس میکنم همة مردمش ستاره‎اند. تصور میکنم عجب کشور پیشرفته و نابغه پروری است!  اما چرا؟ چرا به یاد نمیآورم که برزیل بدهکارترین کشور جهان بوده و مردمش در فقر و فلاکت زندگی میکنند؟ چرا عکس عجیب و تاثیرگذاری را که از معادن طلای برزیل گرفته شده و کارگرانی با بدن‎هایی لخت کیسه‎های خاک را از نردبان‎هایی بلند بالا میبرند به یاد نمیآورم؟  همینطور است وقتی داستان‎های آمریکای لاتین را میخوانم. با خواندن داستان‎های مارکز و یوسا و فوئنتس و دیگران‎شان، درست همین حس را دارم. احساس می‎کنم با مردمی طرف هستم که اوج ادبیات و تفکر و دمکراسی و هنرِ عالم‎اند. احساس می کنم پیشرفته‎اند. احساس میکنم هویت دارند. احساس می‎کنم هویت‎شان به رسمیت شناخته شده.

آبکنار می نويسد:  اما ما چه کرده‎ایم؟ تکنولوژی عقب، ورزش بی بضاعت، هنر دولتی یا جشنواره پسند، و... هر تصویری که از ما به آن سو منعکس شده بیشتر فقر و بدبختی و تعصبات دینی و ... بوده. مثل فیلم‎های ما که به خاطر رسیدن به جوایز جشنواره‎ای فقر و فلاکت را نشان داده‎اند. ما باید سعی کنیم که دیگران تصویرهای دیگرگونه هم از ما ببینند. من اینجا فقط می توانم به ادبیات اشاره کنم که تخصصم است. ما دو هزار سال ادبیات مکتوب داریم. باید چهرة ایران را با ادبیاتش به جهان شناساند. همانطور که با کشتی که ورزش ملی ماست.

اما او نااميد است که با موجودی فعلی فرهنگ و سياست و ملت و دولت ما بتوان کاری کرد.

مجتبا پورمحسن ديگر رفيق ناديده و مترجم و اهل ذوق و ادب هم نوشته است: ما در این‌ توهم‌ که‌ “هنر نزد ایرانیان‌ است‌ و بس” چشم‌ بر واقعیت‌های‌ امروز بسته‌ایم‌ (همچنانکه‌ آنها بسته‌اند) و غرب‌ را همراه‌ با گذشته‌اش‌ نقد می‌کنیم. ما غرب‌ را با سکس‌ شاپ‌هایش‌ در مقابل‌ مغازه‌های‌ خودمان‌ قرار داده‌ایم. ما غرب‌ را نه‌ در وست‌ اند لندن، نه‌ در خیابان‌ برادوی، نه‌ در خانه‌های‌ فرهنگی‌ برلین، بلکه‌ فقط‌ و فقط‌ در سن‌ پائولی‌ هامبورگ‌ و فاحشه‌خانه‌هایش‌ دیده‌ایم. (مقصود از ما، “ما”ی‌ کلی‌ و غالب‌ است.) و پنهان‌ کرده‌ایم‌ که‌ در جامعه‌ای‌ که‌ دچار بحران‌ هویت‌ شده‌ روابط‌ زناشویی‌ و مراودات‌ تختخوابی‌ به‌ کجاها کشیده‌ است. چرا که‌ ما - ایرانی‌ها - با فرهنگ، با خانواده‌ و با تمدنیم‌ و آنها فرهنگ‌ خانواده‌ ندارند. ما میکروفن‌های‌ ورزشگاه‌هایمان‌ را بسته‌ایم‌ تا “توپ، تانک، فشفشه، داور ما ...” را و نه‌ “شیرهای‌ سماور” و اعضای‌ جنسی‌ خاندان‌ بازیکنان‌ را از زبان‌ تماشاگرانی‌ نشنویم‌ و ادعا کنیم‌ که‌ بهترین‌ تماشاگران‌ دنیا را داریم‌ و هولیگان‌های‌ انگلیسی‌ باید “فرهنگ” تماشا کردن‌ فوتبال‌ را از ما یاد بگیرند.

نوشته های پورمحسن و آبکنار را در مجموعه ما و غرب به طور کامل خواهم آورد. اما آنچه مجتبا نوشته است واگوی نکته ديگری هم در نگاه ما به غرب از منظر لذت هست: ما هم حال خود را می کنيم اما فحش اش را به غرب می دهيم. ما هم به شکل خود بی بند و بار ايم. و در اين بی بندو باری البته حجت غرب هم لذتجويی ما را مضاعف می کند.
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است