سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

April 15, 2007

به دوستان و خوانندگان ام در وبلاگستان فارسی

فراخوانی برای تعمير پلهای شکسته ميان ما و غرب

مدتی است ذهن ام را مساله ای به خود مشغول داشته است. از همان روز نخست که يک دوست روزنامه نگار هلندی گفت می خواهد بفهمد ايرانی ها به غرب چگونه نگاه می کنند موضوع مرا به خود مشغول کرد و از ذهنم خارج نشد. شايد آن دوست هلندی دقيقا نمی دانست که چه موضوع مهمی را مطرح کرده است. اما من هر قدر به آن فکر کردم پهنای کار را بسيار وسيع ديدم. او دلش می خواست من کسی را به او معرفی کنم که بتواند در اين زمينه با او مصاحبه کند. برای او شايد مساله در حد يک مقاله تمام شود. اما برای من و ما می تواند تازه اول يک بحث جدی و داغ باشد. شايد اولين بحث بنيادين در وبلاگستان فارسی.

من نامهايی را برای او برشمردم ولی به خود گفتم اين موضوعی نيست که از پس يک تن برآيد. مهم نيست که آن يک نفر چقدر درسخوانده و باسواد و متفکر است. مساله اين است که اين يک موضوع عمومی است و مثل هر موضوع عمومی ديگر وقتی بدرستی شناخته می شود که افراد بسياری در باره آن نظر دهند.

من می دانم که عصر کارشناسان تمام شده است. عصر تصميم گرفتن يک نفر يا يک گروه معدود از نخبگان برای جمع بزرگ تمام شده است. حضور هزاران نفر بلکه صدها هزار نفر درسخوانده و کنجکاو و پيگير مسائل اجتماعی و حساس به مساله ايران ما را ناچار می کند به جمع مراجعه کنيم. من هميشه بر خلاف نظر رايج که می گويند چرا همه نظر می دهند طرفدار اين بوده ام که همه نظر بدهند. وبلاگ اين عرصه را برای ايرانيان گشوده است و يکباره هزاران نفر با نظرات متفاوت وارد صحنه شده اند. اين قابل بازگشت نيست. اگر راهی برای مردمی وجود داشته باشد که روی پای خود بايستند همين است که نظر بدهند و نظرات متفاوت و مخالف را بشنوند. وبلاگستان صحنه تمرين ما ست برای يک عرصه اجتماعی واقعی. تا گوش کنيم و نيز مشارکت کنيم و نظر بدهيم. وبلاگستان گلخانه انديشه اجتماعی ما ست. من باکی ندارم که بگويم در شرايط ما اگر ما بتوانيم انديشه اجتماعی را به صورت گلخانه ای هم حفظ کنيم کاری کارستان کرده ايم زيرا اميد اين هست که سپس تر فضايی به وجود آيد که ما بتوانيم گلدانهايی را که در آن گل کاشته ايم به باغچه جامعه ببريم و بکاريم. وبلاگستان منطقه حفاظت شده انديشه ما ست. ما به اين فعاليت گلخانه ای نياز داريم. بسيار زياد. به دليل ماهيت گلخانه ای کار ما هم هست که من به دنبال تاثير فوری آنچه می گوييم در جامعه نيستم. انتظار يک رابطه مستقيم بين انديشه وبلاگستان و جامعه ايرانی انتظاری ناپخته  است.

ساليانی پيش خانمی با نام مستعار نسرين علوی کتابی منتشر کرد از برگزيده وبلاگهای فارسی و نام اش را گذاشت: ما ايران ايم. به نظرم آن عنوان نمونه ای از همين انتظار ناپخته بود. ما ايران نيستيم. ولی ما آينده ايران ايم. درک اين تفاوت بسيار اساسی است.

تا به حال بحث های بسياری در وبلاگستان به راه افتاده است. بحث هايی که رويهمرفته به ما کمک کرده است درک بهتری از تنوع و چندگونگی هامان داشته باشيم. امروز وبلاگستان فارسی حتما رشد يافته تر و پخته تر از سالهای آغازين خود است. اما هنوز به اندازه ای که وبلاگستان جا و توان دارد بحث های اساسی به راه نيفتاده است. عمده بحث ها حالت درگيری فکری داشته اند و گاه چالشهايی شخصی بوده که به صحنه عمومی وارد شده است و بازتابهايی يافته. اما هنوز ما از خود سوالهايی اساسی نپرسيده ايم.

من وقتی فيلم 300 را ديدم بار ديگر و به شکلی اندوهبار دريافتم که ميزان شناخت غرب از ما مردم چقدر محدود است. سالهايی که در موقعيت روزنامه نگار هم کار کرده ام به من اجاره می دهد بگويم درک رسانه های عمومی غرب حتی رسانه های نخبگان نيز از ما چندان عميق نيست. به همين ترتيب است درک سياست سازان غربی. من امروز بروشنی می بينم که غرب تلاش می کند ايران را بازشناسی کند. ما فرصتی داريم تا در اين بازشناسی سهم بگيريم. ايران پيچيده ترين کشور خاورميانه است. هيچ تصويری از ايران که در اينجا يعنی غرب انعکاس می يابد کامل نيست. مشکل ايران با بمب و حمله و هجوم حل نمی شود. راه ما گفتگو کردن است و گفتگو ناچار دو سو دارد. بايد قدمی برداريم و حرف خود را بزنيم. اينجا گوش شنيدن هست.

تلاش های آکادميک در سالهای اخير جان تازه ای گرفته است در معرفی ايران و رفت و آمدها بيشتر شده است. اما سه دهه جدايی ايران از غرب باعث شده است که درک روزآمدی از ايران وجود نداشته باشد و ايران مداوما به تصويرهايی ناقص تقليل داده شود. ميزان نفوذ کارهای آکادميک در محافل رسانه ای و سياست نيز چندان نيست. با اينکه مجله های خوبی منتشر شده اند و ويژه نامه های ارزشمندی در آمده اند - از جمله در همين هلند - اما تصوير ايران هنوز مانند تصويری در آيينه ای شکسته است.

يک بخش مهم از اين اعوجاج و فقر اطلاعاتی بر پايه تصوير نادرستی است که غربی ها از تصور خود در ذهن و جامعه ايرانی دارند. اگر کاريکاتوری از اين تصوير بخواهيم به دست دهيم تصور آمريکايی ها پيش از ورود به خاک عراق خواهد بود. آنها خود را منجی می ديدند. و نبودند. کسی از عراقی ها ايشان را منجی نمی ديد. اگر می ديد امروز عراق بهتر از ديروزش می شد.

غرب ما را نمی شناسد. آنها نمی دانند که چه ديدگاههای منتقدانه گسترده و گاه عميقی در باره آنها در جامعه ايران طی نيم قرن اخير رشد يافته است دست کم از غربزدگی آل احمد به اين سو. نمی دانند که دخالتهای سياسی آنها چه تصوير منفی پاک نشدنی در ذهن مردم ما به جا گذاشته است. آنها نمی دانند احمدی نژادها بر کدام موج سوار می شوند که می مانند. آنها نمی دانند که مردم ما را بيمار کرده اند و آنها همه جهان را به توطئه انديشی ارزيابی و تحليل می کنند. آنها نمی دانند که موج مهاجرت گرچه در آغاز به سودای رسيدن به بهشت غربی شروع می شود اما در پايان بسياری از مهاجران را از توهماتی که در باره غرب داشته اند خارج می کند. همه اينها و بسياری ويژگيهای ديگر در راه تفاهم ما و غرب اخلال می کند. سياست بازان داخلی از اين اخلال بهره می برند و سياست سازان غربی به آسانی به دام جهل خود از جامعه ايرانی می افتند و بهانه های تازه تری به دست طراران داخلی می دهند.

من گمان ام اين است که ما غرب را بهتر می شناسيم. البته ما نيز در روياهای خود از غرب اسير می شويم. اما درک عمومی ما از غرب بسيار بهتر از درک عمومی غربی ها از ما ست. اما مساله اين است که تا کنون هيچکس تلاش نکرده است در يک سطح عمومی اين شناخت را طرح کند تا محک بخورد. به نظرم نتيجه طرح عمومی آن دادن تصوير بهتری از ايران و ايرانی است. ما می توانيم نشان دهيم که درک ما از غرب تا چه حد با روياهامان و آزردگی هامان و تاريخ روشنفکرانه غربشناسی مان و نيز نوع مبارزات سياسی مان شکل گرفته است. غرب با ما منصفانه رفتار نکرده است زيرا ما را نمی شناخته است. يا ما آنقدر پيچيده بوده ايم و درعين حال پشت شعارهای چپ و راست مان موضع گرفته بوده ايم که امکان شناخت جز از ورای حجاب نداشته است. فاصله سه دهه ای ما از غرب نيز بر مشکل بسيار افزوده است. به قول يکی از دوستان می گفت من هر وقت می بينم غربی ها با به وجود آمدن يک بحران سياسی دوباره مجاهدين خلق را علم می کنند خنده ام می گيرد. اين نشان می دهد که آنها چيزی از ايران نمی دانند. اين خنده ناکی فقط به مجاهدين ختم نمی شود. ميزان نشناخت گاه فاجعه آميز است. 

من از دوستان خوب ام در وبلاگستان، دوستان ديده و ناديده ام، اصحاب تحليل و فکر، آنها که به ايران می انديشند، آنها که حرفی برای زدن دارند از مذهبی و سکولار و مدرن و سنتی و مدافع و مخالف حاکميت می خواهم بنويسند. خوب است که افراد بسيار بنويسند و بگويند غرب را ما مردم چگونه می بينيم و بگويند که می خواهند غرب ما را چگونه ببيند. کدام تصوير از غرب در ذهن ما ست و می خواهيم کدام تصوير از ما در ذهن غربی ها باشد. کدام گوشه تصوير ما از غرب نياز به تصحيح دارد و کدام تصوير از ما در ذهن آنها ست که تصوير ما نيست.   

اگر اين فراخوان به نتيجه ای در خور برسد که اميد من همين است تلاش خواهم کرد مجموعه ای از نوشته های دوستان را از طيفهای مختلف به انگليسی برگردانم و به صورت آنلاين و کاغذی منتشر کنم. پيشنهادهای خلاق را نيز استقبال می کنم. ما بايد با جهان گفتگو کنيم و گرنه هيچ تغيير محسوسی رخ نخواهد داد. زمان صحبت کردن افراد نخبه و مشهور و متفکر و فعال سياسی و فيلسوف از-جانب-ما گذشته است. ما خود بايد صحبت کنيم. صدای جمع رساتر و رنگارنگ تر و صميمی تر است. و به راه حل نزديک تر.  

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است