سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

March 24, 2007

نوروز و بازگشت

من از اين افه های روشنفکری سر در نمی آورم که برخی نشان می دهند که نوروز برايشان معنا ندارد. نوروز همه معنای فرهنگ ما را در خود منطوی دارد. نوروز مرکزی ترين مفهوم در انديشه ايرانی است. مفهوم بازگشت. آنچه قلب انديشه قرآنی نيز هست. قلب عرفان هندی. قلب نگاه اشراقی به جهان در هر لباس و مذهبی.

پنهان نمی کنم که محزون بوده ام اين روزها. سخت محزون. و مدام با خود می گفته ام که پس آن ولاخوف عليهم و لاهم يحزنون برای کيست. چقدر دشوار است رسيدن به آن حال که نه در او خوفی باشد و نه حزنی. و می دانم که اين بهشت است. بهشتی که در جهان ما ناممکن است. مگر با بازگشت. مگر با نوروز.

نمی خواستم بنويسم تا مبادا از زهری که در جانم ريخته بود چيزی به شمايان بتراود. وقتی زهرناک می شوی گزيده می شوی بايد بدانی زهر در جان داری. بايد آرام شوی. کم تحرک شوی راهی بجويی تا زهر از جانت بيرون شود. بيمار خواهی شد. اما خوب خواهی شد با بازگشت با نوروز.

نوروز نشانه بازگشتی در طبيعت است و چونان هر امر طبيعی ساعت دارد. زمين که از آن ساعت گذشت نوروز می شود. بازگشت اتفاق می افتد. جهان کروی است و بازگشت هم از همين است. جهان انسانی هم از اين منظر کروی است جز آنکه نوروزش ساعت طبيعی ندارد. پس از 12 ماه نمی آيد. در 365 مين روز اتفاق نمی افتد. انسان نوروز خويش را دارد. گاهی هر ماه است و گاهی هزار سال هم اتفاق نمی افتد گاهی هم پنج بار در روز اتفاق می افتد.

زانوی انسان خاکی می شود. در اين هيچ شکی نيست. آدمها خطا می کنند. کم می دانند. کمتر تلاش می کنند. تن به حرف اين و آن می دهند. استدلال نمی شناسند. از تفکر و تحليل می ترسند. حسود اند. بدخواهی می کنند. زير فشار اند. فحش می دهند. لعنت می فرستند. غرق می شوند. خود را غرق می کنند. در سکس در ميخوارگی در حرص در پول در خوردن بی حساب در خوردن مال مردمان در شکنجه جان مردمان در اصرار بر خطا در نياموختن در بچه-پر-رو بازی در آوردن در متهم ساختن در خود را نشناختن در خود را برتر شماردن در ديگری را خوار شماردن در من-نژاد-برترم غرق می شوند در هنر-نزد-من-است غرق می شوند در هزار و يک چيز با معنا و بی معنا. به معنا به نام بی معنايی پشت می کنند. به دهان و دندان پيامبران سنگ می زنند. برخی هرگز نوروز ندارند.

اما همه اينها انسان است. انسان را نمی توان فرشته کرد. انسان چگونه از خويش فراتر می رود؟ چگونه انسان می شود؟ من بی گمانم با بازگشت. بازگشتی که نوروز نماد چون روز روشن آن است.

از مرد دانايی امشب آموختم که راز و رمز انسان "سرعت بازگشت" اوست. حزن تاريک ام به جرقه ای رخت برچيد. حزنی که سمج به ديواره روحم چسبيده بود. نوروز من در بازگشت است. آرزوی هر روزتان نوروز باد يعنی هر روز بازگرديد از خطايی که کرده ايد. هر روز خود را از حزن سمج شسته باشيد. هر روز از زهری که به جانتان می ريزند شفا يابيد. 

تمام آنچه مذاهب و آيين های معنوی و اساطيری به ما می آموزند در همين بازگشت است يا دقيقتر در اين تربيت که سرعت بازگشت خود را بالا بريم. زودتر برگرديم به طبيعت خود به بهار خود به نشاط خود. دشمنی را ترک کنيم. تنش را پايان دهيم. نزاع را برچينيم. به دوستی رو کنيم. به جمع بپيونديم. در برابر تبعيض بايستيم. همه چيز را برای خود نخواهيم. سهم هر کسی را بدهيم. سهم هر کسی را بشناسيم تا بتوانيم همه چيز را قسمت کنيم.

فرد و جامعه ای نوروز دارد که بر مسير خطا اصرار نمی کند. من گوهر درخشان نوروز را پوشيده می بينم. نمی دانم آنها که نوروز را نمی خواهند و از آن رو می گردانند به چه در می آويزند؟ آيا نوروز را به همين مراسم آيينی اش فروکاهيده اند؟ آيا نوروز را چونان مفهوم مرکزی فرهنگ و هويت ايرانی باز می شناسند يا چيزی در حد شب کريسمس اروپايی با همين معنای تقليل يافته ای که امروزه دارد؟ 

من برای وطن ام و دولتمردان اش نوروز آرزو می کنم تا از خطاهای ساليان شان دست بردارند. تا بر خطاهای کثير خود اصرار نورزند. تا بازگردند. برای روشنفکران شناخت هويت تاريخی مان را آرزو دارم تا از اين بيشتر ايران را به پای زندگی تقليل يافته ای که از غرب تصور دارند قربان نکنند. و برای دلهای جوان مهر به نوروز و عرفان نوروز را می خواهم حتی اگر هفت سينی نچيده باشند. باشد. مگر مثنوی بدون بسم الله شروع نشده است؟ اما کسی می تواند بگويد که مولانا از بسم الله غافل بوده است؟ مهم آن است که نوروز درون ما حلول کرده باشد. سبزه در دلمان سبز شده باشد. همان گندم آغازين. مهم اين است که روبروی آينه خودمان نشسته باشيم و صورت خود را بجا آوريم. و خوابهامان پر از ماهی باشد. و مثل ماهی ها هزاران کيلومتر که دور شده باشيم هم باز باز گرديم.

پس نوشت:
سوشيانت عزيز مطلبی در باره نوروز و بازگشت نوشته است با عنوان رسول نوروز که به رابطه موضوع با حريت اشاره دارد. درست است: آزادگی و آزاده جان بودن در قدرت ما برای بازگشت است. کسی که بر راه تاريک (که بر تنش و رنج و دلتنگی و بيزاری و تفرقه بيفزايد) اصرار می ورزد، نوروز ندارد. از جان آزاده بی بهره است. آزادگی روشنی است.

اين مقاله سعيد حنايی کاشانی هم که بازنشر نوشتار او در بهار 83 است خالی از لطف نيست:  بهار: زندگی در بازگشتی جاودانه
در باره نوروزهای من اين دو نوشته پيشين سيبستانه هم به همين بحث مربوط است:
نوشدن مدام
بازگشت به آغاز

برای همه دوستانی که با ايميل های فردی يا عمومی نوروز را به من تبريک گفته اند نوروزی مبارک آرزو می کنم و چهار فصلی رنگين و با نشاط در پيش. بعد از اتمام يادداشت ديدم که بازی آرزوهای نوروزی آغاز شده و من هم به بازی فراخوانده شده ام. من آرزوهای اصلی ام را پيشاپيش گفته بودم همينجا. در کنار آن صلح برای ايران می طلبم و خرد برای بازيگران سياسی اش و رشد و محبوبيت پايدار برای زمانه که حاصل انديشه و کار سختکوشانه شماری از بهترين دوستان من و بهترين روزنامه نگاران ايران است.  

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است