سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

December 26, 2006

دوستی با خدا

حرفهايی در باره بازی يلدا

بازی يلدا ذهن مرا بسيار مشغول کرده است. چرا رنگ بازی به رنگ اعترافات شخصی درآمد؟ بعضی از آنچه خوانده ام شجاعانه و تکان دهنده است. چه اتفاقی افتاده که ما آسان و صميمی اعتراف می کنيم؟ معنای اين اعتراف چيست؟

من دو نکته را می خواهم تاکيد کنم. اول سخنی است از بايزيد بسطامی (يا به قول نجيب مايل هروی: بايزد با ای کشيده تر قبل از د) می گويد با کسی دوستی کن که با او بتوانی چنان آزاد و رها حرف بزنی که با خدا. دوستی که از او چيزی پنهان نباشد مثل خدا دوست است. اين مفهوم کلام اوست. منطوق اش را بايد از کتاب پيدا کنم و برايتان بياورم. منطوق در اين مقام خيلی مهم است. اما فعلا با دو شمع در دو طرف لپ تاپ ام دارم می نويسم. علی روی کاناپه خواب است و برق خاموش و صدای تايپ کردن من هم برای اين آرامش نيمه شب مزاحم است چه رسد به برخاستن و کتاب جستن و صفحه يافتن. شايد هم می خواهم هر چه زودتر از بار آنچه فکر می کنم خلاص شوم. بنويسم و بروم بعد از 10-12 ساعت کار با کامپيوتر استراحت کنم.

خب حرف اصلی همين است که بايزيد گفته است. در حرف او شبهه نيست. دوست خوب همان است که مثل خدای تو چيزی لازم نيست از او پنهان کنی. دوستی با حجب و حيا و فاصله و مراعات و پنهانکاری جور در نمی آيد. يک مرحله دوستی هم خوابيدن است. هر دو عريان می شويد. بدون آنکه شرم کنيد. دوستی با شرم جور در نمی آيد. می خواهيد فاصله را برداريد. بر می داريد تا دوست شويد. اما می دانم که بسا اين فاصله هم برداشته می شود اما دوستی حاصل نمی شود. اما به هر روی اين طوری از اطوار دوستی است. فاصله برداشتن در هر شکل و طوری مقدمه دوستی است. وارد شدن به حلقه محبت و صميميت است.

ما فروغ را دوست داريم چون او بی فاصله با ما حرف می زد - و هنوز می زند. به نظرم همه ما دوست داريم فروغ باشيم.

اينترنت به ما امکان داده است که برداشتن فاصله را در ابعاد تازه ای تجربه کنيم. زمانی رسانه صميمت شعر بود. حالا وبلاگ است. دوستی کردن با بيگانه همان اتفاقی است که با هر دو می افتد. و اين رمز آن است که ما در وبلاگ مان مثل شعرمان برهنه می شويم.

دوستی واقعی در بيرون در فضای اجتماعی اتفاق می افتد. با چنان دوستی است که بايد بی پرده بود. اما دوستی با بيگانه چه معنا دارد؟ چه پيامدی دارد؟ اين سوال آنقدر جواب دارد که از حوصله امشب من و اصلا از حوصله و تامل من تنها بيرون است. خوب است با هم تامل کنيم در معنای اين اعتراف جمعی.

اما يک چيز روشن است. فضای نثری وبلاگ بر خلاف فضای شعر راه را بر گريز می بندد. گفتار شاعرانه محتمل صدق و کذب نيست. هميشه می توان گفت اين شعر است. اما در گفتار منثور راه گريز بسته است. گفتن همان و آينه نهادن در برابر ديگران از خود همان. ولی اينجا هم مرز ميان شوخی و جدی گريزگاههايی می دهد. همين است که می بينی وقتی باورش نکردند می گويد شوخی بود.

اين اعتراف جمعی چيز تازه ای است گوئيا در فرهنگ ما. من البته قبول ندارم. ولی اين را قبول دارم که شکل آن تازه است. ما به شکلی عقلانی و مدرن رو به اعتراف آورده ايم. پيشترها حافظ هم می گفت من چنين ام که نمودم دگر ايشان دانند. ما می خواهيم بگوييم من چنين ام. اما البته نه ديگر به زبان ايهام دار شعر. بلکه مثل معشوق فروغ که با صراحت برهنه است. شعر فروغ از اين زاويه بسيار در خور واکاوی است. شعر صريح البته باز هم داريم در دوره او اما نه در موضوعاتی که هميشه با ايهام بيان می شده است در فرهنگ ما. آنهم از زبان يک زن.

می گويند اعتراف سنتی مسيحی است. به اين اعتبار وبلاگها امروز به کليساهای زبان فارسی تبديل شده اند. و خوانندگان به کشيشان. و مانند کشيشان شماری فضول و شماری محتاط و معنوی و شنونده ای خوب و بافهم. شماری هم از آن دست کشيشان که خود را بيگناه عالم می شمارند و اعتراف کننده بيچاره را به عذاب نويد می دهند - ديده ام در کامنتهايی که اين روزها گذاشته می شود. حال آنکه اعتراف برای سبک شدن ما ست. دعوت به برداشتن فاصله است. دوستی کردن است.

اين از اولی به اختصار و به شيوه سرنخ دادن. دومی چه بود؟ برای دومی بايد يکبار وضع رفتار جنسی جامعه ايران را در دو دهه گذشته به ياد آورد و مرور کرد. مردم نتوانستند و اصولا نمی توانستند صبر کنند تا مقامات از خر شيطان پايين بيايند و بگذارند که احساس مردم هوايی بخورد. اما مردم با شعر فروغ و هشت کتاب سپهری آزادی را آرزو می کردند. آميخته ای از سکس و عرفان. بعد هم خودشان دست به کار شدند و آنچه را می خواستند عملی کردند. از بوس و کنار معصومانه-گناه آلود تا توليد پورن وطنی.

نوشتن در وبلاگ برداشتن حجاب است. حجابی که جامعه ايران زير بار تحميل اش دارد دست و پا می زند. هر کسی می خواهد خود باشد و خود را چنانکه هست نشان دهد بی خيال غير که نظر حلال دارد يا حرام. گناهی کرده است و می خواهد از آن حرف بزند. مثل حافظ هم صبر ندارد که وقت اش برسد تا به صوت چنگ بگويد آن حکايتها که ديگ سينه از نهفتن آن می زد جوش.

ما صبرمان برسيده است به قول بيهقی. می خواهيم حرف بزنيم همين حالا هم بزنيم. خوشامد و بدآمد ديگران هم به خودشان مربوط است. اين است که تنها تلنگری لازم است تا به حرف بياييم. سلمان اين تلنگر را زد. و آنچه حاصل شد نه بازی که سخت جدی بود. مهم نيست که بسياری از آنها که نوشتند در ايران نبودند و بسيارتری که می خواسته اند بنويسند از بيم در ايران بودن ننوشتند. مهم اين است که اين بازی چيزی از ما ايرانيان را آشکار می کند گفته باشيم يا نگفته باشيم. کاش يلدا تمام نمی شد و آنقدر دراز می کشيد تا همه ما اعترافات مان را کرده بوديم. ما برای آنکه خودمان باشيم بايد اعتراف کنيم. قدرت روبرو شدن با خود را داشته باشيم. از ساختن چهره ای ديگر برای خود دست برداريم. وبلاگ «جشن تنهايی» ما ست. گفتار ما ست با دوستی که سنگ صبور ما ست. دوستی که از او هيچ پنهان نداريم. دوستی با خدا ست. دوستی با کسی است که مثل خدا ست. دور است و بيگانه انگار اما نزديک است و آشنا. دوستی با جامعه ای که مثل خدا با ما مهربان است و می شود از بازترين پنجره با او حرف زد.

پی نوشت:
دوست نازنين
الپر از رفقای ديده و ناديده خواسته به جای يلدا بازی در باره بم بنويسند. خب شايد من هم نوشتم. بم ارزشهای خود را دارد و نبايد فراموشش کرد. اما يک نکته اينجا نبايد فراموش شود: بازی را جدی نکنيم! بازی بايد بازی باشد و بازی بماند. لطفا بازی را به کمپين تبديل نکنيم. من موافق جواد آقا روح هستم که می گويد شوخی-شوخی و بازی-بازی ماجرای يلدا جدی شد. بگذاريم بازی، بازی بماند. جديت بازی هم از بازی بودن اش است. اينکه جدی بازی می کنيم. متاسفانه در باره بم اصلا جای بازی نيست. چون شوخی بردار نيست. درست که بم چيزی از ما را افشا می کند. اما اين چيز همان نيست که از اعتراف ما افشا می شود. از بم بنويسيم. خوب. اما بم را به جای بازی يلدا ننشانيم. پس اگر دوست داشتيد يلدا بازی کنيد اصلا نگران اين نباشيد که حالا از بم بنويسم يا از خودم. از خودتان بنويسيد. بعد از بم هم خواستيد بنويسيد. 

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است