سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

July 2, 2006

بازديد از امپراتوری

امريکا اين بار همه اش کار بود و ديدار. اما ديدن غرب يا بهتر بگويم جنوب غرب يعنی لوس آنجلس برايم تازگيهايی داشت. درختهای نخل و گرمای اهوازی و شهری درندشت. اصلا از لوس آنجلس خوشم نيامد. گذشته از موسسات آمريکايی مثل دانشگاهها و بيمارستانها که هوش از سر آدم می برند، زندگی در پيچ و خم اتوبانهای تمام ناشدنی گم می شود. محله ايرانی ها در وست وود هم محله غريبی است. در کتابفروشی کيخسرو بهروزی بودم که خانمی مسن را نشانم داد که از پياده روی آن سوی خيابان با قامتی افتاده می گذشت. دختر استاد پورداوود بود. يک لحظه خواستم از کتابفروشی بيرون بدوم سر راه آناهيتا را بگيرم و با او گپ بزنم. ناديده چقدر به او احساس نزديکی می کردم. هر قدر شهر آدم را از وسعت خود دلزده می کند، آدمهای نازنينی که ديدم آن را جبران می کند.

يکی از بستگان جنوبی که سی سالی است در اورنج کانتی نزديک لوس آنجلس و مرز مکزيک اقامت دارد آمد چند ساعتی را با هم گذرانديم. با همه عمری که در آمريکا طی کرده است هنوز خونگرمی جنوبی اش دست نخورده باقی مانده است. با پسرش آمدند. پسری که در آمريکا بزرگ شده و حالا رئيس شرکتی است که پدر بنيان گذاشته اما خلق و خوی اش باعث می شود مدام فکر کنی در اهواز و خرمشهر هستی. اصالت جنوبی شان مرا حيرتزده می کرد. 

اما شوک واقعی سفر افت شديد خدمات فرودگاهی بود. از تورنتو به لوس آنجلس که پروازی نزديک به 5 ساعته است تنها يک نوشيدنی داده شد و هر کس ميل غذا داشت بايد 5 دلار می پرداخت! ياد سينماهای قديم افتادم که کسی با جعبه ساندويچ و تخمه و نوشابه در سالن می چرخيد. از لوس آنجلس به واشنگتن هم همينطور بود. صنعت هواپيمايی در آمريکا به نحو اعجاب آوری در حال صرفه جويی است و باکی ندارد که مسافر ناراضی شود يا آشفتگی به وجود آيد. سلف سرويس شدن خدمات بار و بليط هم وضع را شبيه ترمينال خزانه کرده است! هيچ پروازی هم نديدم که سر وقت حرکت کند. بن لادن از همه بيشتر در تحولات منفی خدمات هوايی موثر بوده است. پرواز روز به روز بيشتر به اتوبوسرانی هوايی تبديل می شود. کند و وقتگير و پرازدحام و خسته کننده. 

موقع برگشتن به لندن بايد از واشنگتن به نيوآرک می رفتم. در يکی از کافه های فرودگاه پروازهای داخلی واشنگتن دختر سيه چرده نمکينی ساندويچ مرا روی ميز گذاشت. پرسيدم کجايی هستی. از اتيوپی می آمد. دقت کردم بقيه دخترهای کافه هم از همنژادان او بودند و به يک زبان گفتگو می کردند بين خود. از کافه که بيرون آمدم ديدم بقيه کافه ها هم از همين مردم به کار گرفته اند. زن و مرد. مثل اينکه کسی قرارداد بسته باشد و همه کارگران کافه های فرودگاه رونالد ريگان را از اتيوپی آورده باشد. آنها هم راضی به نظر می رسيدند. می شد فهميد که با پولی که اينجا کار می کنند زندگی بمراتب بهتری از اتيوپی دارند. با خودم فکر کردم زمانی بود که سياهان را به زور و جبر اسير می گرفتند و به آمريکا می آوردند تا به کار بگمارند. حالا اسيران مدرن که با کمترين حقوق قانع اند و همواره شهروند درجه دو و سه باقی می مانند به پای خود می آيند سهل است با چه بدبختی هايی خود را به آمريکا می رسانند. امپراتوری، اسارت را به خوشبختی تبديل کرده است.

و در باره کارها و ديدارها؟ خواهم نوشت. اين چندکلمه به ته ذهنم چسبيده بود. بايد می نوشتمشان.
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است