سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

June 20, 2006

فوتبال مشت ما را باز می کند

محسن گودرزی که از با صلاحيت ترين افراد برای تحليل رفتارهای ايرانيان است در مطلبی - در وبلاگ زاويه ديد- باور مردم در  نقش علی دايی در شکست تيم فوتبال را زير ذره بين قرار داده است. فوتبال از بهترين نمونه ها برای شناخت روحيات عامه مردم ايران است. محسن گودرزی بدرستی رفتار مردم با علی دايی و نقشی را که به خيالشان او بازی می کند يا بايد بکند با رفتاری که از دولت دارند مقايسه کرده است. من می خواهم يکی دو نکته بر گفته او بيفزايم:

رفتار مردم ايران عموما با گرم و سرد شدن های تند آنها شناخته می شود. چه يادآوری زنده باد مرده باد عهد مصدق و کودتا باشد و چه نگاه آنها به خاتمی - و حتی آيت الله خمينی- و چه از چشم افتادن يکروزه علی دايی. من حاليا قصد و حوصله تحليل همه جانبه موضوعی به اين ريشه داری را ندارم. اما توجه دادن به آن را دارای اهميت می بينم.

اين گرم و سرد شدن ها اين تب عاشقی و سردی فارغی از کجاست؟ ريشه اش را کجا بايد جست؟ آيا ما مردم رمانتيکی هستيم؟ آيا ما مردم پرتوقعی هستيم که روزگار هر قدر هم به ما نشان می دهد توقع زياده نبايد داشت درس نمی گيريم؟ چرا ما اينقدر زود و سريع و عميق دل می بنديم و اما به همان سرعت و با بی اعتنايی کامل دل می کنيم؟ آن عمق و سوز گذار و اشتياق چگونه يک شبه به باد فنا می رود؟ چطور حاضريم عمری دوستی و سرسپردگی را به خشمی سودا کنيم و همه چيز را از ياد ببريم؟ آيا ما مشکل حافظه داريم؟ خشم ما يکباره حافظه مان را پاک می کند و انصاف مان را می ستاند و بيگانه مان می کند؟ آيا ما چيزهايی می خواهيم که برايش آماده نشده ايم؟

جواب همه اين سوالها به نظرم آری است! اما چرا اين خصلت در ما ريشه دوانده است؟ ما از جهان چه می خواهيم که اينسان بی پروا سرمايه های دوست داشته و پرورده خود را می سوزيم؟

من از ميان همه جوابهای ممکن بيشتر به اين نکته توجه دارم که ما سالهاست می خواهيم يکشبه به جايی برسيم و هزار بار ديده ايم که نمی رسيم اما از شيوه کهنه و مندرس خود دست بر نمی داريم. يک بخش از اين اصرار از آن است که جامعه ما پر است از نمونه های يکشبه به جايی رسيدن - از سربازی که سرهنگ شده است تا بقالی که ميليونر شده است و هيچکسی که به عنايتی صاحبنام شده است. اما مساله اين است که قواعد داخلی با قواعد جهانی متفاوت است. سرهنگ ما هنوز هم سرباز است اگر در کنار سرهنگان جهان بنشيند و ميليونر ما هنوز اخلاق بقالی دارد اگر در باشگاه ميليونرهای نيويورک عضو شود. فوتبال مشت ما را باز می کند. زيرا فوتبال در برابر رقيب معنا دارد. و اين رقيب است که ما را به ما نشان می دهد. نشان می دهد که فوتبال ما کلاس جهانی ندارد. هر چند که تک تک اعضای تيم ما وقتی در ظرف يک تيم فوتبال خارجی قرار می گيرند درست بازی می کنند اما در تيم ملی اين هويت ماست که بر روحيه جمعی آنها مسلط است. 

فوتبال جنگندگی است. ما برای جنگنده بودن تربيت نمی شويم. ما مرشد و مراد و مريد می سازيم و با قواعد بزرگ-کوچکی رفتار و با هم تعارف می کنيم. روابط معنوی فرهنگ مان و تبليغ و جنجال بر کار ما بيشتر حاکم است تا قوانين جنگ پيروز. ما می خواهيم پيروز باشيم اما قوانين رايج پيروزی را مدام نقض می کنيم. می خواهيم از نو چرخ بسازيم. همه چيز را ناديده بگيريم و قوانين خودساخته را بنيان نهيم.

از اين لحاظ فوتبال ما عين سياست ماست. سياستمداران هوشمندی داريم که وقتی در تيم قرار می گيرند شکست می خورند. گاهی هم شکست مان ناشی از سياستمدارانی است که بايد بازنشسته شده باشند اما هنوز راضی به بازنشستگی نيستند. گاهی هم البته فقط به اين دليل شکست می خوريم که سياست/فوتبال نياموخته ايم.

مشکل ما اين است که مدعی بازی جديدی هستيم بدون اينکه بازی جهانی را يکبار بتمامه بازی کرده و آموخته باشيم. مشکل علی دايی نيست. مشکل علی-دايی-بودن ما ست.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است