سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

March 28, 2006

نوشتن و قوس تعادل

طرح مساله:

دوست ناديده عزيز من مسعود برجيان (در روزنوشت‌ها - 28 مارس) آشفته از اين است که چرا اينهمه سوز درون هست و مجال آه نيست: "ماه‌هاست از قلم و نوشتن روگردان شده‌ام. ماه‌هاست جلوه‌ی زیبای سماع قلم بر صفحه‌ی كاغذ را ندیده‌ام. ماه‌هاست دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. ماه‌هاست رغبت و كشش و تمایلی برای در دست گرفتن قلم ندارم. ... این یك هفته‌ای كه از نوروز می‌گذرد زجرآورترین روزهای من از این نظر بود. هر روز بیش از سه بار پای كامپیوتر نشستم و برنامه‌ی Word را باز كردم اما هر چه كردم نتوانستم حتی جمله‌ای بنویسم. با اینكه از نظر موضوع نیز چیزی كم و كسر ندارم و دست و بالم پر از موضوعات رنگارنگ است اما این حكایت دردناك و زجرآور همچنان باقی است. تا پیش از این، با مطالعه‌ی كتاب یا مقاله، میل نوشتن در درونم می‌جوشید اما مدت‌هاست این چشمه نیز خشك شده است. هر چقدر هم كه بخوانم خبری از جوشش كلمات در اندرونم نیست. نثرم نیز از آن زلالی و دلنوازی و دلچسبی و خروش پیشین كه بارها با تشویق خوانندگان همراه شد، فاصله گرفته است."

پاسخهای ممکن:

1
پسر من علی مدتی مشغول نوشتن داستانی بود با نام «پرنس پرشيا». من در جريان کارش بودم و فصل به فصل آن را می خواندم. يکبار شاهد بودم که دو فصلی را در چند ساعت نوشت. اما بعد متوجه شدم که مدتی است يک سطر هم ننوشته است. پرسيدم دنبال نمی کنی؟ جواب جالبی داد. گفت دوره بلوکه شدن نويسنده را می گذرانم! يعنی نوشتن اش نمی آيد. چشمه الهام اش موقتا هم باشد خشک شده است.

اين داستان برای همه ما که می‌نويسيم آشناست. گاهی در يک روز چندين نوشته را با هم پيش می‌بريم و گاهی چندين روز يک نوشته را هم نمی‌توانيم جلو ببريم. دلايل زياد دارد. مثلا من از ديروز می‌خواهم «سيبهای کاشی» را به سال-نما اضافه کنم. کاری که در موارد ديگر ظرف ده دقيقه انجام می‌شد اما اين يکی دو روز است معطل مانده. علت: اولا دکتر کاشی از يک بحث شروع کرد که من نمی‌دانستم بايد آن را هم وارد سال-نما کنم يا نه و بعد هم که سبد سيبهاش را معرفی کرد با ابهام و پرسشی آغاز کرد که من با خود انديشيدم بايد يک پست تازه را به اين موضوع اختصاص دهم که مفهوم مفهوم‌سازی از دید من چيست يا نه. حتما اينکار را امشب می‌کردم اما در اين ميان نوشته مسعود برجيان را ديدم و «اس.او.اس»ی که او فرستاده بود فوريتی داشت که بايد اول به آن می‌رسيدم.

پس به طور خلاصه نحوه بيان دکتر کاشی و ترديد من و فوريت يک مساله ديگر مجموعا باعث شد وارد آن بحث نشوم. در مورد علی مثلا می توان احتمال داد که او هنوز بين اشتياق اش به نوشتن و زمان نوشتن رابطه سازنده ای برقرار نکرده است. او وقتی شروع کرد فکر کرد ظرف يکی دو هفته کار را تمام می‌کند اما وقتی با پيشنهادهای من که تنها خواننده اش بودم روبرو شد طرح را بزرگتر يافت و گرچه برخی تحقيق‌ها را برای رعايت نکات پيشنهادی شروع کرد اما دامنه کار به توانی بزرگتر از سن و دانش او و حوصله و اشتياق اوليه او نياز داشت. او می توانست طرح دو هفته ای را يکماهه کند. اما نمی توانست شش ماه بر سر آن کار کند. اين برنامه برای حوصله او زياد بود. فراتر از هدف او هم بود: سرگرمی وقت فراغت و دستگرمی در داستان‌نويسی و ضمنا خودی پيش پدر نشان دادن!

2 زمانی شکوه مشابهی را من در 24-25 سالگی -یا شاید کمی دیرتر حتی- با استاد يگانه دکتر شفيعی کدکنی مطرح کردم. سخت از اينکه نمی‌توانستم بنويسم نگران بودم. می نوشتم. اما نه آنکه می‌خواستم و در خود می‌ديدم و می‌یافتم. استاد با توجه به بلاغتی که در او بود فرمود ما مثل آدمهای بيمار می‌مانيم. آدم بيمار نبايد از خود توقع دويدن کند. راه هم برود خوب است. تا دوره نقاهت را بگذراند.

او بيماری را در دو معنا به کار می برد. هم احتمال می‌داد از وضع جامعه است که افسرده شده ام و هم می‌دانست که ممکن است عاشق باشم يا در خانه گرفتار باشم و يا در تدبير منزل مانده باشم. راست می‌گفت البته. روشنفکر ايرانی -که آن موقع من فکر می کردم به آن جماعت نزديک ترم تا به هر جماعت ديگری- از خود توقع زياد دارد. خاصه اگر از نسلی باشد يا مشامش تربيت نسلی را شميده باشد که نسل رسولان بودند. نکته ای که چند وقت پيش دکتر کاشی هم بخوبی آن را تعريف و تحليل کرده بود. 

در اين معنا و از اين زاويه ديد راه درست همان است که بار رسالت را زمين بگذارد. پيامبران مبعوث نشده چرا بايد به خود زحمتی بدهند که خداوند بر ايشان تکليف نکرده است؟ لايکلف الله نفسا الا وسعها. وسع خود را بايد شناخت. وضع خود را آمار بايد کرد. راه بايد رفت -اگر دويدن ممکن نيست.  

3 حتی اگر رسول باشی باز قوس دوری و نزديکی داری. هميشه وحی نمی‌آيد. قرآن در اين باره بسيار زيبا تصوير کرده است پيامبر را که می‌رفت زير آسمان و دلنگران انتظار جبريل می کشيد. پيامی. صدايی. ندايی. گام آشنايی. پر رحمتی که بر شانه اش کشيده شود و همه نگرانی ها و دلشوره هاش را بشويد و آرامش اش دهد و باز ابواب آسمان را باز بيند و چشم ناظر خداوند را مشاهده کند. کلامی بشنود از آن جنس که می خواهد.

رابطه همه وجود آدمی است. آدم می خواهد ديده شود شنيده شود دعايش مستجاب شود آرزويش برآورده شود. پيش برود. فرو نرود. تنها نماند. واپس نهاده نشود. با کسی باشد. با دوستی. همسخنی داشته باشد. با خودش با داشته هاش با خواستها و توانهاش رابطه داشته باشد. نه آنکه گنجی ببيند و ماری عظيم خفته بر آن. نه آنکه از گنج خويش دور رانده شود. نه آنکه گنج اش گم شود. يا خودش گم شود و راه به گنج اش نيابد.  

4 درست است که «نویسنده وقتی به سطحی بالاتر از دانسته‌ها و تحلیل‌های پیشین‌اش دست می‌یابد خودبه‌خود از پوسته‌ی جاافتاده‌ی قبلی خارج می‌شود و از وضعیت "تعادل سابق" به وضع "بی‌تعادلی جدید" تغییر موقعیت می‌دهد. مدتی طول می‌كشد تا تعادل در موقعیت جدید بدست آید. در این فاصله، در گرداب آشفتگی و تلاطم پریشان‌حالی دست و پا می‌زند تا سرانجام به ساحل آرامش برسد.» اما کافی نيست. هر نويسنده ای بايد بداند چگونه از تعادل قديم به تعادل جديد برسد. روانشناسی تعادل لازم دارد. تدبير منزل جان و روح می خواهد. نوشتن مديريت بحران دايمی است. زيرا نوشتن هميشه تعادل قديم را بر هم زدن است برای خود و برای جهان. مخاطبان.

5 تاکتيک هايی هم هست منهای اين بحثهای نظری. گاهی همين است که مسعود خود گفته است. خواندن هر آن چيزی که زبان آدم را باز می‌کند آدم را به چالش می‌طلبد ذهن آدم را رها نمی‌کند. گاهی هم بحران که پيش می آيد مثل تب نشانه يک بيماری است: مثلا اينکه راه را داريم اشتباهی می رويم. بايد بايستيم و دوباره در خود راه تامل کنيم. در اين زمانها بهترين کار فاصله گرفتن است. من به پياده روی می‌روم. سينما می‌روم. رستوران می‌روم. فيلم تماشا می‌کنم. پای تلويزيونی که معمولا نمی‌نشينم می‌نشينم. کارهای عجيب می‌کنم! نوشتن و خواندن به معنا و به ترتيب آشنا و روزمره را رها می‌کنم. بتوانم سفر می‌روم. کمی به خود اجازه می‌دهم تفريح کنم. گاه نيز می‌خوابم تا خواب ببينم. داستان می‌خوانم تا در قصه ديگران حديث خود را بازشناسم. لذت کار نکردن و تعطيلات را می چشم!

خلاصه اصل آدم است. حيف باشد دل دانا که مشوش باشد. طلب روزی ننهاده نبايد کرد. شايد امروز نبايد بنويسم. شايد ديگر هيچوقت شعر نگويم. شايد الان وقت کار ديگری است و من از خود توقع نوشتن می‌کنم. هزار چيز هست. اين نوشتن گاه لعبت است. بی ناز و ادا فرود نمی‌آيد. گاه سرطان است و بايد از آن خلاص شد. گاه دوستی است با او بايد حرف زد نزديک شد درد دل کرد. و جز اين بسيار. غم نثر را هم نخور. نثر خوب، داده ی لطف سخن است. لطف يعنی حاصل تدبير منزل جان؛ نه بگو تدبير مدينه روح. نثر اصل نيست.

پس نوشت:
نمی دانم چرا اين يکی از قلم افتاد که اگر آن يکی ها افاقه نکرد راه حل اش اين است که در باره ننوشتن بنويسيد! يعنی همين کاری که خود مسعود هم کرده است. بر خلاف ظاهر پارادوکسيکال اش اين تم مهمی است در تاريخ نگارش. اينکه آدم خودش و پيرامون اش و جهان نوشتار را تحليل کند تا بفهمد چرا نمی تواند بنويسد. اين يکی از مشکل ترين و در عين حال راهگشاترين روش هاست برای آنها که بدون نوشتن زندگی نمی توانند کرد. نوشتن در باره نوشتن/ ننوشتن.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است