سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

January 17, 2006

عليه کائوس

در نقد خرافه پراکنی روشنفکرانه

از اين آشفتگی فراگير چه کسی ما را نجات می دهد؟ جواب روشن است: خودمان. وبلاگ به رسانه غيرمنتظره ضدکائوس تبديل شده است. شايد نه رسانه امروز آن اما بی گمان رسانه فردای آن. دو سه شب پيش با داريوش آشوری - که سمت استادی بر من و ما دارد اما خوش ندارم با استاد خطاب کردن اش فاصله گذاری کنم - گپ می رفت بر سر اينکه کسانی به قصد خير آشوب می کنند تا مثلا خدمتی به مدرنيته کرده باشند؛ و خوب است او هم از اين رسانه وبلاگ به-روز استفاده کند و يادداشتی وبلاگی در اين باب بنويسد که خير کثير در آن خواهد بود. تا امروز ننوشته است. من به سهم خود از زاويه ديد خود می کوشم گامی ضدکائوس بردارم و آنچه از بحث پردامن اخير دريافته ام شماره کنم. اميد که او هم بزودی بنويسد.

1 از همين خدمت به آشوب شروع کنم. درست است که جامعه ما به دلايل بسيار از فکری و فلسفی گرفته تا جمعيت شناختی و سياسی آشوب زده است اما آنچه بايد از آن حذر داد ايجاد آشوب عمدی است. اين بدترين نوع آشوب است. يعنی آشوبی است که ظاهرا به نيت رها کردن ما از دست آخوند يا حکومت دينی يا اصولا دين سياسی و غيرسياسی و يا بفرماييد سنت و تاريخ دينی و عرف ها و پسندهای مذهبی و امثال آن دامن زده می شود اما در عمل آنچه می کند سست کردن بسياری از بنيان های فکری قويم و پوشاندن شاخ نازک انديشه زير غبار سنگين ابهام های چندلايه و افزايش تنش ناشی از آشوبهای موجود و واقعی است. ناراضی بودن (معمولا سياسی) پايه بسياری از آشوب های عمدی است. تمام آشوبهای عمدی پايه در مغالطه دارند و از بی تجربگی ( و در واقع کم تجربگی) جامعه ايرانی در شناخت دنيای مدرن و نقشه آن سود می جويند. حال آنکه هر مبارز سياسی يا اهل آکادمی يا مدير رسانه ای يا روشنفکر سکولار ايراندوست تنها متعهد است به رشد فکری جامعه و بسترسازی برای خودجوشی آن. هر نوع آشوب عمدی که عمدتا با دستکاری در چارچوبهای ايدئولوژيک صورت می گيرد برای سلامت روانی و ذهنی جامعه خطرآفرين است. چنين روشهايی مشکلات مزمن ما را در صورتهای تازه بازتوليد می کند. حل نمی کند.

2 ما جماعتی که در  ايران و بويژه در خارج از ايران به مردم خود و مشکلات آنان می انديشيم و از دنيای غربی شناختی قابل عرضه داريم مهمترين کارمان حفظ اعتماد به نفس مردم و ايجاد اعتماد به نفس در مردم است به همان شيوه ای که يک غربی دارد. من ايرانی ام و از ايرانی بودن خود شرمسار نيستم. اين شرمساری ملی که ما مردم حس می کنيم بخش مهمی اش بی معنی است. به نظر من بخش مهمی از اين شرمساری هم ناشی از شرمساری روشنفکران است از خودشان و جامعه شان. و چون قلم در دست آنهاست و از نوعی اتوريته اجتماعی هم برخوردارند اين ادبيات شرمساری به هزار زبان به سوی ذهن و روان مردم جاری می شود. ما بايد تحقير خود را بس کنيم. اين تحقيری که ناشی از مقايسه دايمی خود با بيگانه غربی است. و آنگاه خود را همانطور که هستيم ببينيم. خود را بپذيريم و دردهای خود را درمان بجوييم. چونان اصل بايد بگوييم هر روشی که مبتنی بر تحقير خود ( و ديگری) باشد باطل است. اينکه روشنفکران نسلهای قبل از هدايت تا شريعتی به زبانی که (هدايت بيشتر و شريعتی کمتر) امروز ما آن را تحقير می بينيم سخن گفته اند اصلا جواز ادامه آن ادبيات در روزگار ما نيست. 

3 دقت در ذهن و زبان خود و بحث های دامنه دار در اين زمينه اصلا کار لغوی نيست سهل است کار بسيار بسيار مهمی است. از مغالطه هايی که اين روزها شنيدم و خواندم يکی همين بود که مثلا در اين زمان که بحث مسائل هسته ای مطرح است و گفتگو از حمله آمريکا می رود چه جای بحث در زبان و ادب زبانی و ارتباطی است. آنهم نه از طرف آدمهايی که ممکن است نتوانند به شبهه خود جواب گويند بلکه از طرف آدمهايی که قاعدتا در اين زمينه ها بايد قادر به تشخيص باشند. مدرن بودن يکی اش همين قاطی نکردن موضوعات و مسائلی است که به هم ربطی ندارند. مدرن بودن طرفداری از فهم و مفاهمه است و به هيچ بهانه آن را تعطيل نکردن. يعنی چه که وسط بحثی گرم و زنده که دهها نفر از اطراف موضوع و اکناف عالم به آن مشغول اند بياييم بگوييم تعطيل کن جمع کن برو ضد آمريکا تبليغ کن يا چيزهايی در اين رديف. بحث را يا درش شرکت می کنی يا به نظاره می ايستی يا دنبال کار خود می روی. جوسازی عليه بحثی معين عين حزب الله بازی عليه اجتماعات است. بی تعارف. و برای مثال عرض می کنم که چون بحث آمريکاست تمام صفحه های تمام روزنامه ها بايد به همين مساله اختصاص داده شود؟ ورزشی تعطيل؟ موسيقی تعطيل؟ سينما تعطيل؟ کتاب تعطيل؟ همه مثل هم، همه زير يک پرچم، به يک موضوع بپردازيم؟ آيا دوستان ما خيرخواهی می کنند؟ يا همه چيز را در فوريت های روز و آنهم سياسی خلاصه می کنند؟

4 داستان بحث های اخير يکی از حمله به شخص (شکرخواه) شروع شد و يکی از حمله به زبان. پيام يزدانجو راست می گويد که هيچکس در ضمن دفاع از شکرخواه نگفت که آقای حمله کننده ضمنا استدلال سرکار غلط است. اين نکته مهمی است. همه مان دفاع از آدم می کنيم. حمله به ضعف استدلال نمی کنيم. من همان روزی که به يکی از بحث های مربوط به شکرخواه لينک دادم در زيرنوشت لينک گفتم که اين نوع حمله به شخص ناشی از مغالطه مجاورت است. آدم امروزی که در فرض با قانون و حقوق و مبانی حقوق بشر سر و کار دارد و در غرب هم زندگی می کند بايد خوب بداند که آدمها را بر اساس کارهای نکرده بازخواست و مجازات نمی کنند بر اساس کار کرده و با اتکا به شواهد روشن متهم می کنند و تازه تا محاکمه نشود هنوز متهم است مجرم نيست. و اگر متهم کردی و نتوانستی اثبات کنی روسياهی عظميی برايت می ماند. قضيه مايکل جکسون را که يادمان نرفته است. چطور می شود کسی را به صرف اينکه در جايی بوده است به اتکای ظنيات خودبافته متهم کرد؟ قانون حداقلی است. امور معينی را از تو می خواهد و خطای از آن امور و حدود را بازرسی می کند. قانون های حداکثری ترديد نبايد داشت که فاشيستی اند. تو هر کار بکنی متهمی چون هميشه چيزی هست که بتوان تو را به آن مواخذه کرد. اين نوع منطق فرق دارد با آن رفتار اسرائيل در تخريب خانه فلسطينيانی که بمبگذاری انتحاری کرده اند؟ منطق اسرائيل اين است: تو چرا جلو پسرت را برادرت را خويش ات را نگرفتی؟

5 در باب زبان هم خرافه های به ظاهر روشنفکرانه کم نيستند. در اينجا بويژه به زبان پورنوگرافيک / زبان ادبی / زبان قدرت نظر دارم. در باره زبان و قدرت منتظر می مانم تا آشوری يادداشت خود را - که وعده کرد- بنويسد و بعد بحث کنم. چون صلاحيت او بيشتر است و چون نمی خواهم نظرات او را من از زبان خود يا از طرف او بگويم. اما نکته های کوتاهی در باب مغالطاتی که تشخيص دادم بياورم:

5-1 نخست بگويم که زبان ادبيات همان زبان ادب و مودب بودن نيست. اگر کسی اين دو را به جای هم به کار ببرد مغالطه فاحش کرده است. به همين دليل حمله به ادبيات برای حمله به زبان مودب بايد گفت احمقانه است. پيامدهای حمله به ادبيات بسيار فراتر از حمله به مودب هاست. با حمله به ادبيات ما فقط خود را از شاخسارهای عظيم تاريخ و سنت و فرهنگ خود محروم کرده ايم.

5-2 لزبين ها يا گی ها زبانشان پورنوگرافيک نيست. اين خرافه ای است که باز به دليل بی تجربگی جامعه ايرانی (هم داخل و هم خارج) رواج می يابد. آنها هم مردمانی اند برای خود. آنها هيچگونه وظيفه ای برای رواج هرزه نگاری برای خود قائل نيستند. می دانيد که کشيش هم دارند. اينهمان گرفتن اين دو سو بسيار خطرناک و سوء تعبيری است که حتی به ضرر حقوق اجتماعی کسانی ختم می شود که واقعا جهتگيری جنسی شان همين است. مرادف کردن اين مردم با هرزنگاری انحرافی است که فقط از آدمهای خام بر می آيد. آدمهايی که حقوق افراد در دستشان بازی است فان است. آدمهايی مدعی مدرنيسم اما کاملا پيشامدرن.

5-3 فمينيست ها به هيچ وجه طرفدار پورنوگرافی نيستند. نمونه روشن اش در کانادا و آمريکا جنبش زنان برای مبارزه با پورن است ( Feminists Fighting Pornogrophy ). در اين مسير  شماری از برجستگان همجنسگرايان هم کمک کرده و می کنند. اين جنبش می گويد: "هيچ مساله فمينيستی نيست که در مشکل پورن ريشه نداشته باشد". در آمريکا قانونی هست که به "قانون جبران خسارت برای قربانيان پورنوگرافی" مشهور است و مصوب قرون وسطا هم نيست (مصوب 1992). در همين سال 92 در خود کانادا هم ديوان عالی در ماجرای باتلر رايی انشا کرد که مبنايی شد برای اينکه مرزبانی بتواند کتابهای پورن را مصادره کند. استدلال ديوان عالی کانادا بسيار شگفت آور و عبرت آموز است زيرا حفظ حقوق زنان را از حفظ آزادی بيان مهمتر می بيند (قابل توجه ساده لوحانی که ديدم اين روزها مواد اعلاميه حقوق بشر را برای توجيه آزادی فحاشی و هرزنگاری اينجا و انجا در کامنت دانی وبلاگ ها کپی می کردند): "ديوان عالی اذعان دارد که اين ممنوعيت، نقض آزادی بيان است اما صدمه ای که از پونورگرافی بر زنان وارد می آيد از اهميت حقوقی بالاتری برخوردار است." (نقل به مضمون)

6 روشن است به اين ترتيب که خرافه ديگری هم به باد هوا می رود. طبق اين خرافه غرب محل آزادی فسق و فجور است و هيچ کس کاری به آدم ندارد و هر کس هر قدر خواست و به هر طريقی که خواست می تواند به عيش زيرشکمی مشغول باشد. اين خرافه هيچ ربطی به واقعيت غرب ندارد. اين بهشت بی نظمی و هرج و مرج فقط ساخته ذهن سرکوب شده ای است که تنها مدل آزادی مطلوب اش آزادی بيکرانه زيرشلواری است. ياد شريعتی می افتم که در هبوط خود خيال مومنان خامی را تصوير می کرد که گمان می بردند در بهشت حوری هايی هست با کپل های عظيم که می توان از روی يک نيمه به نيمه ديگر تپه نوردی کرد و يا بر مرمر آن سرسره بازی کرد! خرافه های مدرن با خرافه های غيرمدرن در بنياد فرقی ندارند.

7 مساله اصلی در مدرنيسم جدی بودن نسبت به حقوق آدمهاست. هر کسی که حقوق ما را ناديده می گيرد چه پليس و قاضی باشد و چه همسايه واقعی و مجازی مان هنوز وارد عالم مدرن نشده است. ما به واقع مشکل مان هنوز همان يک کلمه است: قانون. بی قانونی و هرج و مرج مدرنيسم نيست. آنارشيگری ما فقط نشان ناشيگری ماست. 

و نهايت اينکه بايد کلاه خود را قاضی کرد: آيا روشنفکری ما در خرافه پراکنی همانطور عمل نمی کند که جبهه تحجر؟ آيا خرافه فقط گريستن سگ در حرم امام رضا ست يا انداختن نامه به چاه مسجد جمکران؟ روشنفکری ما اگر واقعا می خواهد کار روشنفکرانه بکند بهتر است خود را نيز از خرافات بپيرايد. ساده انگاری است که فکر کنيم چون ما اسم خودمان را روشنفکر و غربگرا و مدرن و چه و چه می گذاريم از خرافه در امان ايم.

در باب مغالطه های عرصه عمومی و عرصه خصوصی جداگانه خواهم نوشت.   
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است