سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

January 15, 2006

مدرنيسم مکانيکی، هرزنويسی و وبلاگ

ارجی وبلاگی تمام شد. حالا برگرديد سر کار-و-زندگی تان و وبلاگ هايی که هميشه می خوانديد. نمايش مسخره بازی تمام شد. اگر شما چيزی دستگيرتان نشد. من خيلی چيزها دستگيرم شد (پس نوشت را هم ببينيد):

1 مدرن ترين زن ما هنوز فروغ فرخزاد است. او بهتر از هر زنی و بدون اينکه فمينيست باشد و اين حرفها توانست با مردم ما از زن و مرد تماس بگيرد. او نمونه عالی يک روشنفکر بومی است. هنوز هم. فروغ به ما می آموزد با شامورتی بازی و حرف های از يک طرف گير کرده در پيچاخم فرضيات آکادميک و از طرف ديگر ارزان و بازاری نمی توان هيچ کمکی به زن ايرانی کرد. اگر زنی می خواهد مدرن باشد هنوز و تا سالها بعد فروغ مدل ايده آل است. فروغ نه برای زنان که برای مردان هم ايده آل هست. و چه احمقانه است که اين خط زن و مرد را حجاب حقيقت کنيم. فروغ برای من هم ايده آل است. اين را بارها گفته ام و نوشته ام. زنی بزرگ که می توانی با او مفاهمه کنی از او بياموزی به او پناه آوری.

2 با پالايش زبان فارسی از واژگان جنسيت نگر يا بگو سکسيستی ما داريم يکبار ديگر ايدئولوژی عضر رضاشاه را تکرار می کنيم که فکر می کردند با پالايش واژگان عربی و بيگانه از زبان فارسی و فارسی ناب حرف زدن همه مدرن می شوند. ما در بن ادعای خود هنوز در مدرنيسم مکانيکی گير کرده ايم. اصلا ارزش يک فعاليت هوشمندانه برای ارتقای حقوق اجتماعی زنان را انکار نمی کنم اما هر گونه منطق تک پايه را مردود می دانم به هر بهانه و نامی که باشد. از کمونيسم دو آتشه انقلابی تا حزب الله گری فاشيستی تا فمنيسم حزب اللهی و شکم پاره کن و اسيدپاش يا سکولاريسم کوری که از هر چه دينی است عق اش بنشيند.

3 تاريخ ايران و تاريخ فرهنگ و زبان ايران پر است از پرده دری و هرزه درايی و بچه بازی و همجنس خواهی و امثال اين مدهای ظاهرا جديد و رايج (قانونی يا غير قانونی). مدرن ترين شاعر ما سوزنی سمرقندی نيست يا عبيد زاکانی. مدرن ترين پادشاه ما محمود غزنوی نيست که اياز داشت يا ناصرالدينشاه که مليجک داشت. و نه حتی مهستی زيبا که شعرهای حاکی از خواهش تختخواب سه نفره دارد. بس کنيم اين ساده لوحی مدرن بازی را. من اگر تاريخ مدرن ايران را بخواهم بنويسم از هيچکدام اينها نام نمی برم. اما بر صدر مدرن های کلاسيک خود اثر بی همتای بيهقی را می گذارم و شرح می کنم. گرچه زبانش اصلا پالوده نيست از اين پالوده ها که ما می خواهيم و می خوريم.  

4 سخن من ساده بود. و طرف خطابم مهدی خلجی که با همه هوشمندی و دانش طلبی و سختکوشی و نثر عالی و گاه هوش ربا هنوز نتوانسته تکليف خود را با بک گراند خود با پسزمينه خود روشن کند. من در يک کلام -حوصله تفصيل ندارم و گرنه جای تفصيل دارد- آدم مدرن را کسی می دانم که از گذشته خود باخبر و نسبت به آن حساس و موشکاف است و با آن در ارتباطی دايمی. هيچ نفی کلی به نتيجه نمی رسد. هزار دليل می توان بر اين اقامه کرد. يک برهان اش از راه خلف اين است که نمی توان نمونه ای موفق نشان داد که با نفی کلی به نتيجه رسيده باشد - "هر" نتيجه ای.

مهدی آدم باهوش و سرمايه ای برای عالم معنوی ايرانی است. اما اگر مراقب نباشد استدلال هايی خواهد کرد که نتايجی مضحک به بار می آورد. مثل همان که نشان دادم و ناصرخالديان و پارسا صائبی و خانم رقيه السادات و ديگران نشان دادند. من دغدغه مهدی را می فهمم اما اين دغدغه نبايد چشم او را به منطق روشن ببندد. در منطق روشن استدلال عام است. استدلال به جبهه من يا تو وابسته نيست. نمی گوييم چون ما می کنيم خوب است. بسيار چيزها هست که چه ما بکنيم چه کسانی که با آنها مخالف ايم ناخوب است. چه غرب بکند چه شرق بد است. شيراک بکند يا احمدی نژاد يا بوش بد است. اسلام بکند يا کفر بد است. ناسزا ناسزاست. توهين توهين است. شکنجه شکنجه است. تجاوز تجاوز است. چه ما بکنيم چه هر کس ديگری. اگر مهدی می خواهد وبلاگ نويس مدرن را حمايت کند خوب است کمی بيشتر وبلاگ ها را زير و رو کند. دنيا به سيبيل طلا ختم نمی شود. 

5 از نظر من جهتگيری جنسی هرکسی از جمله نازلی و نوع اخلاق و زبان او به خود او مربوط است و بی حمايت روشنفکرانه هم به آن ادامه می دهد. روشنفکران اگر عضو مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ نيستند خوب است به اين نکته توجه کنند که کسانی مانند او به اين باور عوامانه و فعلا حاکم و حکومتی در ايران مهر تاييد می زنند که مدرنيته يعنی آزادی جنسی. من می فهمم که آزادی جنسی مهم است اما به هيچ وجه پايه مدرنيسم نيست. اگر هم باشد از راههای پورنوگرافيک به آن نمی توان رسيد. مردم ايران در طول عمر انقلاب به اندازه عمر چند نسل پورنوگرافی تماشا کرده اند و به روابط پورنويی رو کرده اند. مدرن شده اند؟ واقعا روشنفکری ما فکر می کند که مدرنيسم زيرشلوار ما پنهان شده است؟ آيا واقعا هيچ جريان مهم مدرنيستی ديگری در ايران پيدا نشده و در جهان نيست که ارزش بحث و برجسته سازی و گسترش داشته باشد؟

مهدی خوب می داند که من و او چقدر در باب ادبيات اروتيک بحث کرده ايم و به ضرورت تلاش در معرفی آن به نحو شايسته تاکيد کرده ايم و هر کدام کارهايی در اين باب در دست داريم. اما رهيافت روشنفکرانه به اروتيسم همان رهيافت عوامانه است؟ آيا کسی که مثلا به تحليل فيلم های پورنوگرافيک می پردازد بايد به تشويق مردم برای بازيگری در اين فيلمها هم بپردازد؟

6 يک نکته ديگر بگويم و حاليا تمام کنم که بهره هر وقتی معين است و حرفها بسيار. وبلاگ رسانه ای است که با شمارشگر خود مسئوليت می آورد. کميت تعيين کيفيت می کند. فقط وبلاگ هم نيست. شما اگر يک نشريه دانشجويی در 500 نسخه چاپ کنيد بسيار متفاوت خواهد بود اگر همان را به دليل اقبال در صورت نشريه ای با تيراژ 100 هزار نسخه چاپ کنيد. همانطور که پخش يک فيلم در جشنواره يا در سالن آمفی تئاتر دانشگاه ممکن است مشکلی نداشته باشد اما همان فيلم در تلويزيون ملی با ميليونها بيننده متفاوت ممکن است اسباب بحران شود.

من اصلا مشکلی با نثر و بيان حودر و هم سبکی های او فی نفسه ندارم. مشکل از شمارشگر آغاز می شود. اين دوستان با رسانه ای پرمخاطب کار می کنند و مسئوليتی متناسب با آن در نوشتار خود نشان نمی دهند. هنوز طوری می نويسند که انگار در يک وبلاگ محفلی و دوستانه که 50 خواننده دارد يا ندارد می نويسند. البته می دانم که حودر می داند چون وبلاگ اش پرخواننده است می تواند موج ايجاد کند و می کند. مساله اين است که وقتی پای مسئوليت اجتماعی می رسد از موضع وبلاگ محفلی و نه يک رسانه حرف می زند و وقتی پای تبليغ ديدگاه خود می رسد از آن به عنوان رسانه کمک می گيرد. اين به نظرم مصداق نوعی رياکاری است.

واکنش به چنين وبلاگ هايی البته طبيعی است که واکنش به يک رسانه است و چون خواننده مسئوليتی در گرداننده آن نمی بيند آزرده و خشمگين می شود. اما اين خشم ناشی از بی فرهنگ بودن خواننده و کم تحمل بودن او نيست ناشی از خطا و مغالطه سردبيری است که فقط "خود" را می بيند. اين مثل آن است که راننده ای در جهت خلاف صدها اتوموبيل در اتوبان توی شکم همه گاز بدهد و راه خود را باز کند و برود و وقتی ديگران اعتراض می کنند بوق می زنند يا به او مشت نشان می دهند تعجب کند يا لذت ببرد يا فکر کند چرا اين همه آدم دارند خلاف می روند؟! 

پس نوشت:
چالش هايی برای اخلاق مدرن در نروژ

پس نوشت 2 در مورد سرنوشت!:
* از بعضی دوستان بعيد است آن جمله سر-نوشت را بد بخوانند. ناگزيرم با ژرفساخت اش بازنويسی کنم نکند اين بدخوانی عموميت داشته باشد (امان از اين زبان پارازيته و اشاره آلود): خوانندگان محترمی که از وبلاگ حسين درخشان و به دنبال لينک او به اينجا آمده ايد ارجی تمام شده است. برگرديد سر کار و زندگی تان و همان وبلاگهايی که هميشه می خوانديد و سيبستان جزوش نيست. حالا شما رفقای قديم و خواننده های صميم و نسبتا صميم اگر دستگيرتان نشد ماجرا چيست که سيبستان شد شيخ صنعان و رو به فسق و فساد کرد و خوکبانی ( و ما ابرِی نفسی) من که از اين ماجراها خيلی چيزها دستگيرم شد. تمت.

اما چرا ارجی؟ حکايت اش طولانی است. يکی اش طبعا بر می گردد به لذتی که بعضی از دوستان می برند از اين شهوت همگانی را دامن زدن و لذت قساوت را تقسيم کردن و مکتب فحش خارمادر بده باکيت نباشه اين خودش عين مدرنيته س. خب دومی ش هم بر می گردد به اينکه ... خب بگذاريد در يک يادداشت جدا در باره اش حرف بزنيم. فعلا اسم آن يادداشت را می گذارم: چه بخشی از "خود" را آشکار می کنيم؟ يا بحث در همان تفاوت اصلی مکتب ما و مکبت کانادائيا! 
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است