سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

January 10, 2006

از بازی نفرت بيزارم

از صبح که مطلب پيشين با ته نوشتی آنلاين شد چند نفری از دوستان به من گفته اند که شايد بهتر بود سکوت می کردم. می دانم نظرشان خيرخواهانه است اما اين رسانه جديد اخلاق جديدی هم می طلبد. سکوت کردن وقتی که سوسک هم سوت خود را می زند بی معناست. دنيای جديد دنيای درويش مسلکی نيست. دست کم آنطور که من می شناسمش. من بين دوگانه حمله و سکوت ترجيح می دهم تحليل کنم تعريف مفاهيم کنم مجادله به احسن کنم راه پيدا کنم. من از اين دوستان که يار همزه لمزه شده اند نااميد نيستم. حتی می توانم بگويم از سيبيل طلا اصلا ناراحت نشدم. اما بی ادبی آشکار حودر را برخورنده يافتم و فکر کردم بايد اين دوستان را بر خر خودشان نشاند. اما هنوز هم قصد مقابله به مثل ندارم. بين خود با آنها همانقدر فاصله ای که آنها می بينند نمی بينم. و در عين حال متاسف می شوم که در اين آشوب رايج آنها بر آشوب می افزايند و چراغی اگر روشن نمی کنند چراغهای ديگر را می شکنند يا به آنها سنگ می اندازند. من باز هم در اين باب خواهم نوشت تا ايستار خود را روشن تر کنم. من هيچ چاره ای جز گفتگوی صريح نمی شناسم. باب گفتگو بستن را بزرگترين خطا می بينم.

تا بدانيد ميان من و دوستان چه رفته است نامه ای از نازنين ناديده ای را می آورم با حذف تعارفات و کوتاه کردن حملات تا مگر ديگران هم در اين ميانه سهمی بگذارند. من از بازی نفرت بيزارم (حتی اگر بازی صرف باشد و بعضی به قصد مشتری/ تماشاچی زياد کردن بازی کنند!).


نامه اول:
اميدوارم اين تجربه‌ي تلخ ازاين برادر كوچك‌تان را در دهن به دهن شدن با هرزه‌نگاران وبلاگستان ايراني بپذيريد. از مطلب آخر شما بسيار لذت بردم. فقط كاش آن پاراگراف آخر را در مورد آن افراد نمي‌نوشتيد و حلاوت مطلب سنگين و انديشمندانه‌ي خود را متوجه چنين افراد بي‌ارزشي نمي‌كرديد.

من متأسفانه چنين تجربه‌ بدي از برخي برخوردهاي سخيف از اين نوع افراد دارم و در اوج خشم از بي عدالتي آدم‌هاي حقيري كه صميميت و دلسوزي و دنياي من را نمي‌فهمند همين‌گونه با آنها برخورد كردم اما ديدم آنها جري‌تر شده و نه تنها درست‌ نشدند بلكه سعي كردند من را تا حد خودشان پايين بكشند. اين شد كه روش بي‌اعتنايي نسبت به آنها پيش گرفتم. به حساب نيامدن بدترين تحقير براي آنهاست چون لياقت به حساب آمدن را بدليل نافهمي ارتباط درست با آدميان ندارند و از همه مهم‌تر مي‌دانم كه دوستاني بسيار بسيار بزرگ‌تر از امثال آنها دارم كه احترامم را به عنوان يك دوست نگه دارند و اين هرزه‌نگاري‌ها عليه من قطره‌اي كوچك در مقابل درياي لطف آنهاست.

به همين صورت نه من كه در سكوت، حركات و افكار بسياري را زير نظر دارم كه فكر مي‌كنم بسياري از دوستان وبلاگ‌نويس به خوبي تخريب و ترور شخصيت ديگران و منظور دو طرف را متوجه مي‌شوند. بنابر اين به شما پيشنهاد - و البته خواهش - دارم كه آن پاراگراف و آن كامنت را پاك كنيد. بگذاريد طرف بگوييد مهدي جامي از من ترسيد. بگذاريد در دنياي حقير و حباب‌گونه‌ي خودش خوش باشد.

 
 پاسخ به نامه اول:
در باره تذکر دلسوزانه شما من البته ترجيح می دهم سکوت کنم ولی راستش می ترسم اين سکوت حمل بر رضايت شود! و به هر حال اين رفقا را جری تر کند. من تصميم دارم در زمان خود مطلبی بنويسم در تحليل مکتب کانادايی وبلاگ نويسی که اين دو بزرگوار از موسسان و گسترش دهندگان آن اند و اگر اين شيوه آنها ادامه يابد چه بسا آن را جلو بيندازم. 

خلاصه اين که من فکر نمی کنم سکوت روش مناسبی باشد. هميشه بايد روش جانشينی بين دهن به دهن شدن و سکوت وجود داشته باشد. می کوشم آن را روش را پيدا کنم و بدون هرزه درايی حرف و نقد خود را بازگويم. و در اين خيرخواهی هم هست. نبايد خواننده جوانتر و کم تجربه تر را در مقابل زهر سخن اين افراد بی دفاع گذاشت. من و شما هيچ و از حق خود گذشتيم آيا می شود گذاشت روش نقد آنها در باره کسانی مثل يونس شکرخواه باب شود؟ 

من نگران اين زهرپراکنی و بی دفاع ماندن سخن متين و روشن هستم. راه بهتری داريد خوشحال می شوم طرح کنيد. حتی عمومی و در وبلاگ خود. اگر مثل نيکان به دفاع برنخيزيم و مخالفت خود را به هر شکلی می توانيم نشان ندهيم می ترسم بازی را به اهرمن-خويی و بد خواهی واگذار کرده باشيم.

نامه دوم:
من راه ديگري به نظرم نمي‌رسد. اما اين معنايش واگذاري بازي به بدخواهی نيست. شايد نااميدي از وضع موجود و احساس تنهايي باشد. اين را بيشتر بايد از اساس فرهنگ و اخلاق ارتباطي آدم‌ها در خارج از دنياي وب و در دنياي واقعي آغاز كرد. وقتي هر ‌كسي، رسانه‌اي به نام وبلاگ مفت به چنگ آورده در حالي كه نه دود چراغ خورده و نه مطالعه كرده و نه قلم زده و احساس شخصيت كاذبي پشت مانيتور مي‌كند بايد به او حق داد كه عقده‌ي شخصيتش را در اين دنياي مجازي خالي كند. چون اگر كامپيوترش را از برق بكشند در دنياي واقعي چيزي نيست.

بله من نااميد شده‌ام. مي‌توانم يكي دو حيوان وحشي را رام كنم اما رام كردن گله‌ي ملخ‌ها از من بر نمي‌آيد. در اين سكوت و ايزوله شدن متوجه شده‌ام اين «اكثريت» هم براي «آدم‌هاي مرموز» بيشتر احترام قائلند تا آدم‌هاي صادقي كه سعي در ارتباط با آنان دارد. سكوت را به مرموز بودن تعبير مي‌كنند كه بگذاريد بكنند.

با اين تفاصيل كار شما در نقد ابتذال وبلاگستان درخور تحسين است. فكر مي‌كنم شايد اين نااميدي شخصي ناشي از تكروي‌هاي ما باشد. يكي به شما اهانت مي‌كند و من با اين كه مي‌دانم شما برحقيد متاسفانه سكوت مي‌كنم. اين را امروز شرمسارانه بيشتر متوجه شدم كه كاش اين‌طور نبود. مگر اين كه عده‌اي از دوستان همفكر در اين زمينه با هم باشيم شايد اين نااميدي‌هاي شخصي پيش نيايد و شايد بشود كار بهتري كرد. به هر صورت بيشتر مي‌شود از همديگر دفاع كرد.

پس نوشت:
سپاسگزار پارسا هستم که در اين ميان حساسيت اش را به روندهای سالم در جامعه وبلاگی نشان داد.

در وب:
مقصودم حسين درخشان نيست! - نوشته استاد بهنود در باره دکتر شکرخواه واقعا درخشان است؛
 
اندر باب آنچه نمی توان و نبايد گفت - يک نوشته متفاوت با ديدگاهی کلاسيک و در عين حال صميمانه (گفتن ندارد که اگر من اينگونه می انديشيدم پای اين بحث نمی آمدم که آمده ام)؛ خواندن اش برای آگاهی از يک سوی جدی بحث واجب است.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است