سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

August 23, 2005

سلام آقای گنجی

امشب آخرين شمع قرمزی را که داشتم روشن کردم. خوشحالم که با آخرين شمع من خبر بازگشت شما هم به زندگی منتشر شده است. يک بسته شمع سفيد هم خريده بودم که حالا ديگر همچون نشانه ای خواهد ماند از آرامش تا شعله سوزان اضطراب و اميد و انتظار.

نمی دانيد چقدر سبک و آرام شده ام. خبر رهايی شما از مرگ برايم شيرين است. از مرگ بيزارم. هنوز زخم مرگ صمد پسردايی ام با من است. دانشجوی پزشکی بود. رفت جبهه و ديگر برنگشت. هنوز زخم مرگ بچه های کلاس رياضی دبيرستان شهيد اختری با من است. بهترين بچه های مدرسه بودند. نخبه ها همه در کلاس رياضی جمع شده بودند. هميشه کلاس شان شلوغ بود و کنجکاو. چهره های دوست داشتنی داشتند. 15 يا شانزده سال. آن روزی را که به کلاس آمدم و کلاس را خلوت يافتم هرگز فراموش نمی کنم. برای يک دوره کوتاه به جبهه رفته بودند. هيچکدام شان برنگشتند. شايد هفت نفری بودند. آنقدر در مسجد به عکس هاشان نگريسته بودم و گريسته که داغ هفت برادرم باشد انگار.

کار خوبی کرديد آقای گنجی. من ديگر توان مرگ عزيزی را ندارم. فکر می کنم خبر رهايی شما از مرگ مهمترين خبر هفته های اخير است. اما برايم عجيب است که هيچکس انگار از بازگشت شما به زندگی استقبال نکرده است. روزنامه ها را ديده ايد؟ حتی شرق در حد خبر کوتاهی هم از شما ياد نکرده است. "گويا" فقط يک تيتر دارد. همين گويا که هر روز عکس و تفصيلات اخبار شما را که داريد می ميريد برجسته می کرد. هيچکدام از وبلاگهای دوستداران شما هم چيزی ننوشتند. تقريبا هيچ کس. نه چرا فقط يک نفر چيزکی در دو خط نوشت. آنهم با طعنه که لابد شما را بزودی به خارج می فرستند و می شويد يک تبعيدی مثل بقيه. ديدم نبوی می گويد شلوغ نکنيد تا گنجی حالش خوب شود. سايت های معتبر هم که دهها صفحه خبر در باره شما توليد کرده بودند به خبر کوتاهی بسنده کردند. عجيب است آقای گنجی عجيب است رفتار ما مردم. من فکر می کنم ما اعتراض کردن را اگر خوب بلد باشيم آداب به نتيجه رسيدن/ رساندن را هنوز بايد ياد بگيريم.   

کار خوبی کرديد آقای گنجی. شما به جای همه ما تجربه کرديد ونشان داديد که اين راه بن بست است. راه ديگری بايد رفت. من مطمئنم که شما آن راه را پيدا می کنيد. من اصلا فکر نمی کنم شما به خارج بياييد. شما از جنم ديگری هستيد. شما کسی هستيد که مثل هيچکس نيست. چطور می توانيد کارهايی بکنيد که همه کس کرده اند يا می خواهند بکنند. ولی راستش را بخواهيد برای من در هر دو حالت شما فرقی نخواهيد کرد.

آقای گنجی! شما در ايران بمانيد يا بيرون بياييد برای من همان گنجی هستيد که تا به حال بوده ايد. شما اعتصاب کنيد يا اعتصاب تان را بشکنيد شان تان فرقی نمی کند. شما پيروز شويد مست نمی شويد شکست بخوريد نا اميد نمی شويد. شما سکوت تان همانقدر ارزش دارد که خطابه تان. فريادتان. شما خطايتان همانقدر ارزش دارد که صواب تان. آدمی مثل شما آقای گنجی بنشيند يا برخيزد بنويسد يا سکوت کند بميرد يا زنده بماند کارش اقدامش فکرش روش اش ارزش دارد.

خوشحال ام که شما بن بست را شکستيد. حرف دوستان را پس از انديشه دراز پذيرفتيد. تصميم شما به بازگشت به زندگی تصميم همه ماست. ما همه با داستان شما رشد کرديم. ما که می گويم همه آنها را می گويم که به شما فکر کردند با شما صميمی بودند از شما آموختند از شما همدلانه انتقاد کردند شما را بزرگ داشتند. راستش اين است که شما اگر از اين پس هيچ هم نگوييد به اندازه کافی گفته ايد. کاميابی شما از آن شماست. ناکامی شما از آن ما.

بعد از اعتراض شما ديگر اوضاع همان نخواهد بود که تا پيش از آن بوده است. ما به همراه شما آموختيم که مشکل ما کجاست. آموختيم که کار سياست کار جمع است. با شما ما برای هميشه از ته مانده انديشه های انقلابی خلاص شديم. همان چيزها که آزارمان می داد. يک روز برای نشان دادن اخلاص، دوستان ما سربازان ما بسيجی های ما همسايه ها همقطاران ما همسنگرهای ما روی مين می رفتند. بعدا فهميديم که می توان روی مين هم نرفت و اخلاص داشت.

آقای گنجی ما بايد تجربه کنيم. آدمهای عزيز ما همانهايی هستند که مثل شما تجربه های بزرگ را با شدت و با اراده تا آخر از سر می گذرانند. تجربه آنها تجربه ما می شود. و ما با جمع کردن تجربه های بزرگزادگان مان بزرگ می شويم. من از شما درسهای بسيار آموختم. بسيار. آنها که فکر می کنند رنج شما بيهوده بوده است پيشوايان ما نيستند. نمی گويم متوسط اند. باشند. ما به متوسط ها هم نياز داريم. اما هميشه به سرچشمه های خلاق هم نيازمنديم. شما سرچشمه بوديد آقای گنجی.

مرگ شما گم می شد در ميان اينهمه مرگ. اما زندگی شما گم نمی شود آقای گنجی. شما گنجی هستيد که پنهان باشد يا آشکار گنج است. گنج را بايد پيدا کرد. گنج را نبايد ويران کرد. طعنه بر شما با مرگ تان هم ادامه می يافت. خوب است که زنده می مانيد تا طعنه زنان را بشناسيد. ما هم بشناسيم. اين شناخت ما را عجيب رشد خواهد داد.

حالا با همان سرسختی که در راه مرگ می کوشيديد در راه زنده ماندن بکوشيد. شما همان آخرين برگ ما هستيد که در توفان پاييزی از درخت نيفتاد. شما زندگی را نقش کرديد وقتی زندگی از ارزش افتاده بود. شما آدم دوران ما هستيد. آدم آينده ما هستيد. آدمی که تجربه می کند حرکت می کند و با تجربه و حرکت خود به ديگران هم تجربه می بخشد حرکت می دهد. ما به شما بسيار مديون ايم. بسيار. بسيار.

من هم حالا با خيال راحت به سمرقند می روم. اما تمام سفر همچنان به شما فکر خواهم کرد. آرام خواهم بود. تماشا خواهم کرد. با چشمانی روشن تر. هيچوقت سمرقند بوده ايد؟ سمرقند هم گنجی است که بايد پيداش کرد.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است