سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

August 5, 2005

چرا گوش نمی کنيم؟

درخواست ها برای آزادی گنجی اکنون جهانی شده است. گرچه از جهان هند و چين و ژاپن و روسيه و کشورهای عربی خبری نيست اما از همان جهان که ما در صد سال گذشته سخت به آن چشم داشته ايم از آن چشم زده ايم با آن دوستی کرده ايم يا به رقابت با آن پرداخته ايم، جهانی که بخش مهمی از هويت ما در ارتباط يا قطع ارتباط با آن شکل گرفته است از هر سو ندا برخاسته است که گنجی را آزاد کنيد.

از سر شب که خبر بيانيه حمايت برندگان جايزه صلح نوبل از گنجی را خوانده ام فکر می کنم چرا ما گوش نمی کنيم؟

دلايل زيادی می توان برای گوش نکردن اقامه کرد. آدم به کسی گوش می کند که برای او وزنی و احترامی قائل است. ما برای ديگران احترامی قائل نيستيم؟ اينهمه کسان از جوانب مختلف ندا می دهند درخواست می کنند نهيب می زنند اعتراض می کنند اما ما گوش نمی کنيم. آدم حيران می ماند که اصلا می شنويم؟

گوش نکردن به آنچه جهان می خواهد  نشانه مهمی در رفتارشناسی ما در روانشناسی ماست. ما چنان از خود پر هستيم و چنان از جهان بيرونی بی نياز هستيم که شنيدن را ترک کرده ايم؟

شايد ايمن الظواهری جوابی داشته باشد. امروز وقتی مجری کراوات زده شبکه الجزيره ويديوی تهديدهای ظواهری را پخش می کرد و ميان آن گفتار می آورد و باز به ويديو باز می گشت و او با عربی فصيح برای جهان غرب خط و نشان می کشيد با خود فکر کردم چه تضاد عجيبی است! سراسر جهان عرب با نوعی حس همدلی و همفکری به ظواهری گوش می دهد. ظواهری بر تحقيری که از ناحيه غرب در سراسر ممالک اسلامی و عربی حس می شود سوار شده می تازد. جامعه عربی با همه تجددگرايی هاش و ميل غريب اش به زندگی اينجهانی غربی چه لذتی می برد از حرفهای اين مرد که بی ترس و واهمه جهان مسلط غرب را تهديد می کند و به گرداب بيم می افکند. اما نمی داند که اگر ظواهری بيايد ديگر نه مجری تلويزيون آن کراواتش را خواهد داشت و نه در خيابانهای عربی از موسيقی و عيش عادت شده زندگی روزمره و نوش های گاه و بيگاهش نشانی خواهد ماند. ظواهری بمب هاش را به دستورهای خشن تبديل خواهد کرد و از تمام دلبستگی های کوچک و بزرگ اهالی جزيره عربی چيزی باقی نخواهد گذاشت.

راهی که ظواهری می رود به ترکستان است اما عربها به همين دلخوش اند که جهان غرب هم به دردسر افتاده است. جهان عربی مثل ما به دو زبان حرف می زند. می خواهد به زبان ظواهری ها برای غرب خط و نشان بکشد و به زبان ليبرالها و روشنفکران و به قدم مهندسان و طراحان و مديران، همين غرب را برای خود تمام و کمال بازسازی کند و هر جا توانسته کرده است. نمونه اش رياض و جده و کويت و دوبی.

اين هويت دوپاره مساله ما هم هست. ما با انقلاب به جهان غرب پشت کرديم تا جهانی شبيه به غرب برای خود بسازيم. چنانکه امروز مباهی به دانشی هستيم که در علوم هسته ای آموخته ايم. از سينما تا سدسازی همان راه و روش غربی را می رويم. اما به او گوش نمی کنيم. اگر شد دندان هم نشان می دهيم. ما تصورمان از قدرت بسيار مادی است. مادی تر از غربی. ما ارزشی برای غرب قائل نيستيم ولی نمی دانيم که همين ارزشهايی که برايش احترامی نداريم در ساختن قدرت مادی غرب درپيچيده  است. ما بيهوده فکر می کنيم غرب فاقد معنويت است و ما عين معنويت ايم.

ما به دو زبان حرف می زنيم. از سويی قدرت و ابهت غرب را نفی می کنيم و از سويی آن را رعايت می کنيم. برای ما حقوق بشر غربی و صلح نوبل غربی و سياست غربی ارزشی ندارد. با خود می گوييم غربی ها نيازمند اقتصاد و بازار ند و تا آن را دارند و برای داشتن آن و بستن قراردادهاشان نهايتا با ما کنار می آيند. ما به ماترياليسم عملی گرفتاريم. ما برای آبروی خود و شهروندان مان در جهان اهميتی قائل نيستيم. جهان ما در آستانه مرزهایمان پايان می گيرد.

ظواهری به زبان عهد عتيق حرف می زند. می گفت بايد بيگانگان را از وطن عربی و اسلامی بيرون ريخت. بيچاره نمی داند که در همين وطن عربی و اسلامی بسياری از نهادها و جاده ها و سدها و سرمايه ها و چاههای نفت و ديگر و ديگر را همين بيگانگان ساخته و اداره و حمايت می کنند. ما بدون اين بيگانگان باز می گرديم به عهد قبايل قديم. تصور بسياری از ما که به جهان گوش نمی کنيم فراتر از اين نيست. ما هنوز در قرون ماضی زندگی می کنيم. جهان ما جهانی درآميخته و چندنژادی و چندفرهنگی و پر رفت و امد نيست. جهان بسته ای است که ميلی به باز شدن به روی جهان "بيگانه" ندارد. ما بيگانه-ترس ايم. ما زبان بيگانه را نمی شناسيم توان رابطه با او را در خود نمی يابيم. ما نه از سر قدرت و اعتماد به نفس که از سر عجز و درماندگی و هراس است که با بيگانه می ستيزيم. و بيگانه بيش از هر زمان ديگری در خانه ماست. عراق نمونه اش. آيا رابطه بهتری با بيگانه نمی توان داشت که به فاجعه ختم نشود؟

ما به جهان غرب گوش نمی کنيم. در وطن هم هر کس از ما فرمان نبرد و حرفی زد که از جنس جهان کهنه ما نبود او را به غربگرايی و بيگانه دوستی متهم می داريم ( اين بزرگترين اتهام در ميان ما) و باز گوشمان را بر او می بنديم.

ما برای شنيدن نيازمند آن ايم که اول گوينده را ورانداز کنيم. دوست ما باشد گوش می کنيم و نباشد مهم نيست حق می گويد. گوش نمی کنيم. جهان ما جهان کلمات نيست. جهان حقوق نيست. جهان قبيله است.

اما در همان جهان قديم هم ما گوش نمی کرده ايم. اين ديگر به غرب و شرق کار ندارد. ادبيات و تاريخ ما پر است از دعوت سلطان به گوش کردن. ادبيات ما پر است از انذار و هشدار و ترساندن از آه مظلوم. اين يعنی که مشکل ما با گوش کردن تاريخی است. ما دست به دعا بر می داريم. زيرا در زمين کسی به حرف ما گوش نمی کند. اگر گوش می کرد اجابت می کرد. انما يستجيب الذين يسمعون (تنها آنان که گوش می کنند اجابت می کنند -  انعام 36) . فاستجاب له ربه فصرف عنه کيدهن انه هو السميع العليم ( پس پرودگارش او را اجابت کرد و مکر ايشان از او دور کرد که او  شنونده داناست-  يوسف 34). خداوند گوش می کند. چگونه است که خلفای او در زمين گوش نمی کنند؟

راستی را گناه فاش گفتن گنجی سنگين تر است يا گناه گوش نکردن و پافشاری در رد اينهمه دعوت برای آزادی مردی که تنها دارايی اش و تنها گناه اش کلمات است؟

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است