سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

August 3, 2005

در معنای بی معنايی

همه زمانها آخرالزمان است
-
از حکمتهای قديم

دوستی ناديده نقدی نوشته است بر آنچه من در بحث انقلاب تک نفره اکبر گنجی گفته بودم. آنچه من در اينجا می آورم می تواند بالقوه سوء تفاهم آفرين باشد بنابرين از خواننده بخصوص خواننده جوان می خواهم در اطراف و جوانب آنچه می گويم دقت کند تا ناگهان احکام بنيادبرانداز از آن استخراج نکند زيرا اين قصد من و نتيجه حرفی که اينجا می زنم نيست. می کوشم در طرح بحث هم تا جايی که می شود روشن حرف بزنم که راه سوء تفاهم را ببندد ولی برای بحث بيشتر و توضيح آنچه به هر حال ناگفته می ماند خود را مسئول می دانم بنابرين اگر ابهامی هست – که دراين بحث بالقوه می تواند برای گروههايی از خوانندگان باشد-  صميمانه می خواهم که از طرح آن پرهيز نکنيد.

1 حسن رضايی در نقد خود به يک نکته اشاره می کند که به نظر من کليدی می رسد. او  می گويد کسانی مانند خاتمی و اصلاح طلبان اطراف او  "هر چه واژه زيبا و معنادار مثل آزادی و حق و عدالت بود را در سپهر عمومی بی معنا کردند". او فکر می کند که اصولا پسامدرن ها معنايی نهايی برای حيات آدمی قائل نيستند. و فکر می کند که اکبر گنجی هنوز در حوزه معناهای مورد علاقه او قرار دارد. از نظر او:

"کار گنجی مثل کاری است که آرش با جان خود در چله کمان کرد، ابراهيم با رفتن در آتش کرد، مسيح با گذاشتن صليب بر پشت خود کرد، حسين در عاشورا کرد، منصور حلاج بر سر دار کرد." او فکر می کند کسانی مثل من "با عقلانيت های چهل تکه پسامدرنی وبا اتخاذ فلسفه های فايده گرا و نسبی گرا يا لذت گرا که در آنها وجود انسان از وجود خدا بريده شده است" قادر به همسخنی با گنجی نيستند.

من بسادگی "است" او را با "نيست" جايگزين می کنم. معتقدم کار گنجی مثل کاری نيست که آرش و ابراهيم و مسيح و حسين و حلاج کردند. چنانکه معتقدم منتقدان گنجی لزوما قائل به بريده شدن رابطه انسان با خدا نيستند. در اين نوع گزاره ها نکات مهمی مغفول افتاده است.

2 هيچکدام از کسانی که در اين ادعا با گنجی برابر گذاشته می شوند قابل مقايسه با او نيستند. زمان آنها ديگر بوده است. شرايط شان هم ديگر. آرش تمام مردم ايران را پشت سر داشت (ايران به معنای شاهنامه ای اش نه به معنای امروز که اينهم خود بحثی جدا می طلبد). مساله اصلی هم همين است که امروز مردم با گنجی نيستند و بر دوش او وظيفه ای چون آرش نگذاشته اند. در يادداشت پيشين هم بحث من همين بود که مردم با گنجی همدلی می کنند اما با او همراهی نمی کنند. اين وضعيت جديدی است. گنجی ابراهيم هم نيست که پيامبر بود و به خواست خدا آتش بر او گلستان شد. و بر همين قياس باقی را بسنج.

اما من نمی خواهم در اين مقايسه ها بپيچم که اختلاف ها يکی دو تا نيست. نمی خواهم بگويم که مثالهايی مانند حلاج و مسيح هم از اتفاق مويد اين است که گنجی تنهاست. نيز نمی گويم که: برادر! اگر مردم رفتار آرش دوستانه و عاشوراگرا نشان می دادند چه کسی می توانست آن را ببيند و انکار کند؟ مساله من اين است که بر اساس منطق دوست ما هيچ چيز عوض نشده است و ما در همان عصر حلاج و آرش و مسيح هستيم. با نگاه دقيق تر، کسانی مانند او در واقع از معناهايی حرف می زنند که ديگر همان معنای مورد نظر آنها را ندارد. به زبان ديگر اين معناها بی معنا شده است. اما معنای اين بی معنايی چيست؟

3 من سالها پيش وقتی در باب تئوری های زبان و ادبيات تامل می کردم فکر می کردم که مساله اصلی دعواهای ادبی (به عنوان قلب مسائل زبان/انسان) اين است که ابهام های زيادی در کار آمده است. فکر می کردم دعواها از اينجاست که وقتی دو گروه متخاصم از شعر حرف می زنند در تعريفشان از شعر ابهام دارند برای همين با هم می ستيزند. فکر می کردم وظيفه تئوری ادبی ابهام زدايی است. اما امروز گرچه هنوز بر آنم که ابهام زدايی مهم است، فکر می کنم مساله اين است که معناها در يک روند زمانی "بی معنا" می شوند و دوباره "معنا" می گيرند. کافی است نگاه کنيم به دعواهايی که بر سر نيما در گرفته بود. او را ديوانه می خواندند. معنای ديوانگی چيزی نيست جز بی معنا حرف زدن. به همين ترتيب اگر شعر شاملو را که امروز برای ما مظهر شعر و معنا ست به شاعران صد سال پيش می داديم آن را بی معنا می يافتند و برای آن ارزشی قائل نمی شدند.

اين مثالها بايد کمی ذهن ما را قلقلک دهد که مساله معنای واژه ها و مفاهيم و اصطلاحات تا کجا می تواند رهزنی کند اگر معناهای يکسانی از آنها در همه دورانها درک و دريافت و ارائه کنيم. بنابرين کسانی که مايل اند مفهوم واحد و همه جايی-همه زمانی بر ای آزادگی و عدالت و حق قائل شوند بايد کمی در کار خود درنگ کنند. شيوه های افراطی اين منطق فکری می تواند بسيار رهزن و مخرب باشد و به همان چيزی تبديل شود که گنجی دارد با آن می ستيزد. اما سوی ديگرش هم چندان رهياب و کامياب نيست؛ يعنی اگر فکر کنيم که "بی معناشدن" مفاهيم به معنای آنارشی مفاهيم و هرج و مرج آنها ست. نيست.

4 آنچه اتفاق می افتد اين است که در دوره های فکری مختلف معناها يک بار بی معنا می شوند و بار ديگر معنا می يابند. بنابرين اين سخن حکيمانه است که بايد جهان را از نو معنا کرد. اما دقيق تر اين است که هر دوره ای بايد اين از-نو-معنا-کردن را مستقلا انجام دهد. دوباره بايد جهان را نامگذاری کرد وقتی همه نامها از آبرو و اعتبار افتاده است. دوباره بايد جهان را معنا بخشيد وقتی سراپا بی معنا شده است. ماجرای خداوند هم چنين است. طالقانی بزرگ سخن حکيمانه ای داشت که به گروههای انقلابی می گفت در مقابل معترضانی که می گويند حرفهای شما بی خدايی است بگوييد آری من به آن خدايی که تو می گويی کافرم. بريده شدن از خدا درست است اما بريده شدن از خدايی است که در تصور دوستانی مانند حسن رضايی جای دارد. اين نه بريدن که بريدن و بازپيوستن است. در معنايی تازه. وگرنه چگونه می توان به خدايی که ديگر معنازا نيست ايمان داشت؟ حال آنکه کل يوم هو فی شان.

مساله امروز ما در ايران اين است که در غرقابه "بی معنايی" دست و پا می زنيم نه به دليل بی بند و باری و کفر و لذت جويی بلکه فقط به دليل آن که معناهای قديم از دست رفته و هنوز بازسازی و بازآفرينی نشده است. تمام آنچه من می گويم از "بی ستارگی" تا "بی مرکزی" همين است. اين وضع را من نساخته ام يا طرفدار آن يا از آن خوشنود  نيستم. من تنها بر آن انگشت می گذارم و آن را توصيف می کنم. اين توصيف است که شايد راهی به دهی ببرد نه دفاع از "معناهای تهی-شده-از-معنا"يی که بايد در آن معنای تازه ای ديد تا دوباره زنده شود و زايا و ثمربخش گردد.

5 من حرفهايم را در باره گنجی تکرار نمی کنم. اما جان کلام همين است که او به عيان نشان می دهد که دوره معناهايی که برای آن می کوشد - يا ديگران می کوشند به رفتار او بدهند- به سر آمده است. من شادمان نيستم که حرف او تاثير دلخواه او را ندارد. من وضع او را تراژيک می بينم. نه به خاطر اينکه بر او رحم می آورم و او را گمراه می يابم بلکه برای اينکه او را معتقد به معناهايی می يابم که در همان معنای قديم شان نيستند. تقابل او با من و کسانی مثل نيست. دوره عوض شده است. گفتمان جهانی ديگر شده و عادتهای ذهنی عصر انقلابها را آشفته و گفتمان ايرانی هم که 27 سال است در ستيز با جهان مدعی آوردن معنای تازه است بر "آشفتگی معنايی" افزوده است. اين تقابل ناگزير بخش مهمی از تراژدی گنجی است. همين هم ما را به همدلی با او بر می انگيزد.

در باره خاتمی هم همين است. بی معنايی مسلط بر وضع ما به ما اجازه نمی دهد ارزش های خاتمی را بفهميم و تصديق کنيم. ما او را با معيارهای چندگانه و متضادی می سنجيم که هيچکس با آن معيارها سالم نمی ماند. خاتمی در آشوب ذهنی و اجتماعی ما به حد شدنی گام برداشت. می دانست که مساله به سادگی رفتن اين و آمدن آن نيست. ما بايد معنا می ساختيم و توان مان در آنچه ساختيم همين بود که در دوره او ديديم و نه بيش. اين هشت ساله ارزش های والا دارد. امروز هم و تا ساليانی ديگر هم برای نجات خود بايد مناطقی از فرهنگ و سياست و اخلاق خود را شناسايی کنيم که هنوز می توانند معنازايی کنند. اين اما سخنی ديگر است و آن را به مجالی ديگر وامی نهم.  

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است