سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

July 15, 2005

حجاب و تفاوت

ذيلی بر نامه اکبر گنجی

اکبر گنجی از هزينه سنگين تفاوت می گويد. اما تفاوت چيست؟ مطلوبيت آن از کجاست و چرا در ايران بايد برای آن هزينه سنگين پرداخت؟ ايده اصلی من در توضيح مساله اين است که مقوله حجاب در وسيع ترين معنای آن مانع تفاوت است و مساله فقط سياسی نيست.

حجاب فقط روسری و چادر و مانتو و جداسازی زن و مرد و تمام اخلاق وابسته به مقوله سکس و عشق و جنسيت نيست. اين کشف من نيست که حجاب مساله ای عميق تر و يک مقوله عام فرهنگی است؛ گرايش است به پوشيدگی و نهان روشی. اما من می کوشم با به يادآوردن اين عموميت نکته ای تقريبا مغفول را بر آفتاب افکنم.

من فکر می کنم زندگی ايرانی و اخلاق عمومی ايرانيان به يک معنا تمايل به حجاب داشتن است. تمايل به پوشيدگی است. تمايل به در خفا کار کردن است. اگر نيک به خود و اخلاق فردی و اجتماعی خود بنگريم اين نکته را بازمی شناسيم که ما مردمی هستيم که ميان آنچه در ظاهر - مثل حجابی- رعايت می کنيم و ميان آنچه واقعا هستيم همواره  فاصله ای بزرگ حس می کنيم.

قراردادهای اجتماعی ما ناگفته چنين است که بسيار چيزها را رعايت کنيم تا پدر و مادر و معلم و مدير و همکار و رئيس و همسايه و "ديگران" بر ما خرده نگيرند. خود ما هم وقتی پدر يا مادر يا معلم و مدير و همکار و رئيس و همسايه هستيم همين توقع را از بقيه داريم. به آنچه ادب و آداب و تعارفات و عرف می نامند خود را پايبند نشان می دهيم. اما در خلوت و در جمع دوستان محرم و در حوزه خصوصی خود آدم ديگری هستيم و چه بسا هيچ کدام از همان ديگرانی را که رعايت می کنيم و با ايشان رودربايستی حس می کنيم را به پشيزی نگيريم.

اين خصلت که در اينجا من به دنبال ريشه هاش نيستم عادات زيادی را در ميان ما رشد داده است که هيچ کدام نشانی از يک جامعه سالم ندارد. چنان که ما در فرهنگ خود عادت کرده ايم که پشت سر ديگران حرف بزنيم و رو در روی آنان دوستی نشان دهيم. ما واقعا با ديگران تعارف داريم. يعنی از ورای حجاب با آنها تماس برقرار می کنيم. تقريبا هرگز خودمان نيستيم. مشتی عقايد عمومی را که معلوم نيست وقتی هيچکداممان قلبا به آن تعلق خاطری نداريم از چه اعتباری برخوردارند، بی انديشه و از روی عادت دنبال می کنيم و به آنها تن می دهيم. ما ميان خود و ديگری حجابی غليظ می بينيم.

ما نمی توانيم راحت حرفمان را بزنيم. عقايد خود را بگوييم. پسند و ناپسند خود را آشکار کنيم. اگر حافظ ما می توانست بگويد من چنين ام که نمودم دگر ايشان دانند ما هنوز هم نمی توانيم بگوييم. و چون دست و پای خود را بسته می بينيم دست و پای ديگران را هم می بنديم و دست و پای هيچ کس را آزاد نمی خواهيم و اگر هم  کسی از اتفاق خود را از قيد و بند ما رها کرد به او حسادت می کنيم و در راهش سنگ می افکنيم يا به او بدگمان می شويم و فکر می کنيم حتما پشتگرم به جايی است که ما نمی دانيم کجاست که می تواند آزاد و رها و بی دغدغه حرف بزند.

تفاوت برداشتن حجاب است. دست کشيدن از نهان روشی است. نشان دادن من فردی است. آشکار کردن انديشه و پسند و ناپسند فرد است. قدم گذاشتن به راه تجدد است. نه گفتن است به اينهمه فشار و حجاب و اين بگو و آن مگو و اين کن و آن مکن. انتخاب آگاهانه فردی است. طبيعی است که فشار اجتماعی و فرهنگی بر روی چنين فردی بسيار سنگين است. و طبيعی تر است که در اين مرحله از "کشف حجاب" که ما در آن قرار داريم، تنها افرادی با انگيزه و آگاهی قوی و استوار می توانند از پس اين فشارها برآيند و راه خود را پيدا کنند و از فاش گفتن اينکه به چندين هنر آراسته اند نترسند. مثل هر کار ديگری که نخست غولها به آن مشغول می شوند و سپس راه برای همه باز می شود، کشف حجاب اکنون کاری پهلوانانه است.

به اين ترتيب هزار نکته باريک تر ز مو اينجاست. از بس که اين مفهوم پوشيده و مغفول مانده است بسياری از جوانب آن بحث نشده و نوری بر راه تاريک تفاوت انداخته نشده است. از اينجاست که بيشتر کسانی که در جامعه ما راه تفاوت برمی گزينند ممکن است دچار خبط و لغزش شوند يا به افراط و تفريط بيفتند. اما اين راه ناهموار با همه دشواری ها و ترس ها و اضطرابهاش چندان مطلوب است که بسياری به آن قدم می نهند تا با آزمون و خطا راه خود را به سوی سيمرغ شخصی خويش بازکنند. و بشوند کسی که مثل هيچکس نيست. تا آنچه هستند را بيابند. تا گوهر فرديت خود را از زير خروارها خرافه و عقايد بی بنيان و تعارفات بی معنا و قرار دادهای در حال اضمحلال اجتماعی پيدا کنند. اما اين آسان نيست. اصلا نيست. کار غولهاست. انسانی تر و زمينی تر اگر بگويم کار کسانی است که به اين حقيقت ساده رسيده اند که انسان غول است. انسان خداست. آنها چيزی را کشف کرده اند که چشم ايشان را خيره کرده است. دانشی يافته اند که ديگر آن را انکار نمی توانند کرد. پوشيدن از آنها بر نمی آيد. هر چه دارند آشکار است. 

گنجی در زندان تفاوت است. در زندان او ما بايد اين نکته را بخوانيم که جامعه ايرانی متفاوت بودن را سخت مجازات می کند. راست می گويد که بسياری از دوستان او هم او را قبول ندارند. مساله فقط سياسی نيست. فرد شدن و منفرد شدن در ايران انگشت نما شدن است. اما اين هم نيست که هر که انگشت نما شده است از منفرد شدن است. بسياری از اين انگشت نماشدن راه خودنمايی می روند و سوی هيچستان روانه اند. طبل تهی اند. هر مطلوبی صور مجعول هم دارد. اما قليلی هم فرديت تابناک بدست می آورند که به هيچ آفرين و نفرينی بسته نيست. تصميم فرد است برای خويش. تصميمی که رضايت هيچکس را نمی خواهد بلکه به دنبال رضايت درونی است. قلمروی که هيچکس در آن راه ندارد. قلمروی چون رستاخيز برای خود و در برابر خود: يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه.

گنجی قهرمان ما نيست. مايی که صد حجاب بر سر خويش کشيده ايم. او قهرمان خويش است و سلطان خويش. هم ازينجاست که سلطانی که همه را بنده می خواهد او را تاب نمی آورد. مساله اين است که "ما" کدام سو هستيم. پيرو الناس علی دين ملوکهم؟ اما حتی اگر سوی سلطان هم نباشيم باز پيدا نيست که توان همسويی با گنجی را داشته باشيم.
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است