سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

May 31, 2005

دو نقد و نظر بر سيبستان

اين دو نقد را بر بحث "عليه استصواب" از ميان نظرات پای همان مطلب اينجا می آورم تا بعد که فرصتی دست دهد و بحث را در جهت سوالات و نظرات دوستان باز کنم. 

يک:

داريوش: می‌خواستم مطلبی در وبلاگ‌ام بنويسم، حال و حوصله‌اش را نداشتم. همين جا دو سه تا سئوال را می‌پرسم درباره‌ی يادداشتی که نوشته‌ای. گرفتيم که تمام آن‌چه می‌گويی درست باشد، حالا چه بايد کرد؟ تا اين‌جا که شده همه‌اش نفی و رد، پس بعد اثباتی ماجرا کجاست؟ اگر معين نمی‌تواند اين کارها را بکند و نبايد به او رأی داد، بايد چه کار کرد؟ به يکی ديگر از اين کانديداها بايد رأی داد؟ چرا؟ نبايد به هيچ کس رأى داد؟ چرا؟ بايد تحريم کرد انتخابات را؟ به چه دليل محکم و عقلانی و پراگماتيکی؟

خلاصه بگويم که هيچ دليل محکم و برهان قدرتمندی نمی‌بينم که با گرايشات و مطالبات فعلی نسل جوان کسی به معين رأی ندهد. جوان‌ها که دنبال سهم گرفتن از قدرت نيستند. حرف اول و آخرشان اين است که راحت بتوانند زندگی‌شان را بکنند. گزينه‌های ديگر بجز معين، بسی دل آزار و تندخو می‌نمايند. شايد من با هزار قيد و شرط و اگر و اما به معين رأی بدهم. اما دوست دارم بدانم اين همه پرسش و چالش‌گری تو با برخورد و بيان معينيان چه جايگزين و آلترناتيو عملی و مطرح شدنی را می‌تواند داشته باشد؟

گزينه‌ی رفراندوم شصت ميليونی سازگارا به نظر من ديگر گزينه‌ای شده است سست و بی‌رمق با حواشی و زوايدی که از من يکی شديداً سلب اعتماد کرده است. پس تو در مقام کسی که دل‌اش برای ايران می‌تپد، چه جايگزينی را ارايه می‌کنی؟

دو:

دوست عزيز. شايد دوری از وطن به قول طنزنويس ارجمندمان ابراهيم نبوی باعث خطای ديد شمای خوش‌فکر و متين‌نويس هستيد شده و موجبات عدم درک صحيح از شرايطِ کنونی کشور را فراهم نموده است. بدون قلم‌فرسايی سعی می‌کنم نکاتی را موجزانه و عاجزانه برای شما که برايم هم دوستِ ناديده‌ای گرامی و هم نويسنده‌ای قابل احترام هستيد يادآوری کنم.

اينطور که از نوشته‌ی شما پيداست شعارهای مطرح شده را در حد ناممکن و سنگی سنگين و نزدنی شمارده‌ايد و در بيان دلايل خويش نيز اشاره به عدم توفيق آقای خاتمی نموديد. ولی هيچ‌گاه از خود پرسيديد که ناکاميهای آقای خاتمی در مقابل اقتدارگرايان نه به خاطر مجلسِ راست‌گرای پنجم و شورای نگهبان يا کم‌اختياری رئيس جمهور که به دليل فاصله‌ی پيش‌آمده بين اصلاح‌طلبانِ آن زمان و مردم، بالاخص روشن‌فکران، دگرانديشان و دانشجويان پيش آمد؟ مگر مجلس با شخصيت‌های نظير آقايان نوری و مهاجرانی ميانه‌ی خوبی داشت که به آنان رای اعتماد داد؟ مگر شورای نگهبان موافق پذيرش اصلاح‌طلبان در مجلس ششم بود که چون دوره‌ی هفتم ناجوانمردانه ردِ صلاحيتشان نکرد؟

با اين تفاصيل اگر فرض کنيم که مردم رايی در حد آقای خاتمی به جنابِ معين بدهند، رای اعتمادِ مجلس به چهره‌های مخالف هم دور از ذهن نخواهد بود. در ثانی، از نوشته‌های شما مطمئن هستم که معتقديد در اين هشت سال قدم‌های بزرگ –هر چند ناکافی- در جهت اصلاحِ حکومت و مردم برداشته شده و اقتدارگرايان کنونی با هشت سال پيش تفاوت‌هايی هرچند اندک کرده‌اند. نيروی انتظامی آن زمان را با اکنون و نيروی فشار آن دوران را با حال مقايسه کنيد. ساختار نيروی انتظامی ديگر به گونه‌ای نيست که به سلاخی دانشجويان بی‌پناه بپردازد و سرانِ سابق گروه‌های فشار نيز به فعاليت‌های هرچند سطحی فرهنگی روی آورده‌اند و به اصطلاح متحول شده‌اند. اکنون ديگر نه نامه به رهبر گناهِ کبيره است و نه انتقاد از حکومت نشانه‌ی ارتداد و مستحقِ مرگ و شکنجه در زندان‌های مخوف وزارتِ اطلاعات. استادِ فرهيخته‌ی آزاده سعيدی سيرجانی را به خاطر بياوريد که به ددمنشانه‌ترين روش‌ها در زندان به پناهِ خدا برفت و حتی اپوزيسيون خارج از کشور هم در دفاع از او آنچنان که بايد متحد نشد. حال او را با صاحب‌دلی ديگر نظير گنجی مقايسه کنيد که نه تنها به خاطر انتقادهای تندتر و تابوشکنانه‌تر، به مرگ در گوشه‌ی سياهچال محکوم نشد که از درون زندان شجاعانه مانيفست می‌نويسد و برای عاليجنابان خط و نشان می‌کشد.

شورای نگهبان درسايه‌ی اقدامات ضد و فراقانونی به پايين‌ترين سطح مقبوليت خود حتی بين اقشارِ مذهبی رسيده است. سپاهيانِ سابق که تهديد به کودتا و تبديل کردن ايران به افغانستان می‌کردند اکنون بزک کرده و ظاهراً به قوائدِ دموکراتيکِ بازی تن داده‌اند. حکومتيانِ سابق که در طول هشت سال اصلاحات از سيستم اخراج شده‌اند به مخالفان پيوسته‌اند و گفتمان جمهوری‌خواهی قالب شده است. اپوزيسيون هيچ‌گاه چنين متحد و منسجم در مقابل حکومت قد علم نکرده است و گفتمانِ بين مخالفان از تخريب شخصيت و روا داشتن اتهام به ديگری، به عقلانيت و درک متقابل تغيير يافته است. ( به عنوانِ نمونه نظری بيفکنيد به مکاتبه‌ی استاد زرافشان با فرخ‌نگهدار يا همايش جمهوری‌خواهان)

حال با تمامِ شرايط فوق و با درنظر گرفتن افزودنِ نيروهای اپوزيسيون و دگرانديش به دولت اصلاحی، و نيز تجربه‌ای که اصلاح‌طلبان در اين هشت سال مبارزه‌ی فرسايشی گرفته‌اند، چرا بايد وعده‌های دکتر معين را سنگِ نزدنی و اميدِ کاذب انگاشت؟ بسياری از بی‌تدبيريهای گذشته در سايه‌ی عدمِ وجودِ نيروهای متفکر و نخبه صورت پذيرفت و اکنون با تکيه بر خردِ جمعی که متاسفانه شما با کم‌لطفی تلويحاً به سخره‌اش گرفتيد، می‌تواند تهديد را به فرصت بدل سازد، همانطور که در پاتکی که به سناريوی اقتدارگرايان در رابطه با صلاحيت معين زد نمود پيدا کرد.

در نوشته‌ی پيشينتان - از چندماه پيش که وبلاگتان را از طريق يادداشتِ استاد بهنود کشف کردم، مرتب نوشته‌هايتان را با علاقه دنبال می‌کنم – به درستی بر نبودِ پايگاهِ اجتماعی معين انگشت گذارده بوديد. حال آيا دور از ذهن نيست که بپنداريم دکتر معين با حرکتِ خردمندانه‌ی جديد مبنی بر شرکت دادن مغضوبانِ مطرود در رده‌های کلانِ مديريتی، به پايگاهِ اجتماعی قابل‌توجهی دست پيدا کند؟ البته گمان نکنم چنانچه اکثريتِ جامعه‌ی خاموش ما چون شما بينديشند و همواره به تخطئه‌ی آنان بپردازند چنين چيزی رخ دهد. آنگاه است که جامعه همچنان با ديدگاه دايی‌جان ناپلئونیِ استبدادپرورده، هر گونه حرکتی را مردود و بفرموده يا حداکثر بی‌حاصل می‌شمارد و اين چرخه‌ی استبداد است که مرتباً تکرار خواهد شد و قربانی خواهد گرفت.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است