سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

May 16, 2005

روزی برای تصادم جهان ها

بعضی روزها روزهای تصادم است. وقتی جهان تو از مدار خويش خارج می شود. به پستخانه می روی -کاری که هميشه با دلواپسی انجام می دهی- و از سه بسته ای که پست می کنی يکی روی دستت می ماند. همه چيز را سنجيده ای تا کار هموار پيش رود. اما آدرس مقصد برای بسته سوم در خانه جا مانده است. باران بيرون به جای رحمت تبديل به لعنت می شود. منتظر يک بسته کتاب و فيلم هم هستی که سه هفته است بايد برسد و نمی رسد. خودت را لعنت می کنی که چرا پست رايگان آمازون را انتخاب کرده ای که قرار بوده بسته تو به را جای يک روزه  5 روزه برساند ولی تا حال نرسانده است. قول داده بودی که يکی از فيلم ها را به پسرت می دهی. هر هفته قول ات نقض می شود. از اينکه تاخير پست تو را بدقول کرده بيزار می شوی.

بسته ديگری از ايران می رسد. يک کتاب و يک مجله. فکر می کنی می ارزد نشانه شناسی اش را بنويسی. احمقانه است و حاکی بسيار چيزها. هميشه بسته کتاب در کارتن نامرغوبی پيچيده شده که تا به تو می رسد پاره شده است. گوشه کتاب ها کوفته شده يا شيرازه آنها گسسته است. اگر نشده باشد هم سوزن دوخت عجيب و بزرگی که سالهاست از مد افتاده و هنوز در پست ايران برای دوخت لبه های کارتن و به اصطلاح محکم کاری به کار می رود کتاب را خراشيده است. يادداشت بر می داری تا اين نشانه ها و ديگر نشانه های اين بسته را معناکاوی کنی.

در سايت قابيل لينک مطلبی در شرق را می بينی که می گويد نويسنده ای به حسن عابدينی تاخته است بحق که چرا مجموعه سه جلدی از داستان های امروز ايران چاپ می کند ولی از نويسندگانی که داستان هاشان در آن کتاب جمع آوری شده اجازه نمی گيرد. برايت عجيب است که حتی عابدينی به اين نکته های ساده امروز-پيش-پا-افتاده-در-جهان که هر بچه مدرسه رو می فهمد بی اعتناست. فکر می کنی نويسنده حق دارد گله کند شکايت کند عابدينی را به دادگاه بکشد. زير پا گذاشتن حق افراد که فقط از سوی دولت نيست. يادت می افتد ايران که بودی هر وقت مدرس صادقی به اتکای ناشری اسم و رسم دار کتابی در می آورد از آن مجموعه متون ساده حرص ات می گرفت که آخر هر کدام از اين متن ها را عالمی سالها زحمت کشيده و تصحيح و تنقيح کرده و تو بر می داری به اسم اينکه آنها را ساده کرده ای همان متن ها را بی زحمت به نام و کام خود چاپ می زنی و حتی نمی گويی که متن پايه تو کار کدام مادرمرده ای بوده است.

می بينی اميد معماريان عزيز در وبلاگ اش به مقاله ای که در شرق نوشته ارجاع داده است که 55 درصد در انتخابات شرکت می کنند. ظاهرا بد نيست. سياستمداران ايرانی هم بارها تو سر غربی ها زده اند که در مملکت شما هم 50-60 درصد بيشتر در رای گيری ها شرکت نمی کنند. فکر می کنی اما چرا هيچ آماری نمی گويد که آن 45 درصدی که شرکت نمی کنند دلايل شان همان دلايل کسانی نيست که در کشورهای غربی رای نمی دهند. آن 45 درصدی که رای نمی دهند شماری از مهمترين گروههای پر تکاپوی جامعه ايران اند. گروههايی که منزوی شده اند يا به انزوا رانده شده اند. گروههايی که رای دارند و می خواهند رای بدهند اما دولت و نامزدها را نماينده خود نمی بينند.

يادداشت های اسماعيل و رضا در باره بازيگوشی را می خوانی. و بعد مقاله رضا را در باره فرهنگ کوچ نشينی ايرانی و تقابل آن با مرکز. رضا تو را به عالم عجيبی می برد با زبانی مملو از اصطلاحات برساخته. زبانی مصنوعی و رفض کننده ذهن و زبان رايج. فکر می کنی مساله ارتباط چه می شود؟ ولی رنج خواندن را بر خود هموار می کنی تا ببينی جان کلام اش چيست. حرفهايی برای زدن دارد. ولی می بينی برای گفتن آن حرفها اين همه پيچيده گفتن ضروری نيست. گويی رضا -که از نحله فکری خاصی می آيد- با زبان بازی می کند. اما بازی هاش/شان همه جا معنازا نيست. اخلال معنايی و پارازيت زياد است. در تمام زبانهای کدگذاری شده يا مصنوعی اين اتفاق می افتد. لذت متن از بين می رود و بازی کلمات به نوعی فيتيشيسم فکری تبديل می شود.

فکر می کنی بايد اين حرفها را که بر ذهن ات سنگينی می کند بنويسی تا خلاص شوی و از باقی روز استفاده کنی و به کاری برسی. نوشتن گاهی فقط سنگ صبور است.

پی نوشت: ميرعابدينی به اعتراض نويسنده داستان پاسخ داده است. کاش مدرس صادقی هم برای کارهايی که می کند توضيحی ارائه کند
   
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است