سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

May 11, 2005

رفسنجانی مظهر شيخوخيت ايرانی

اينکه جامعه ايرانی دوباره به رفسنجانی بر می گردد مرا ياد لبنان و سياستمدارهايش می اندازد که گويی هيچگاه بازنشسته نمی شوند. دوستی در يکی از نظرهای دو سه يادداشت پيش گفته بود انگار من علاقه ای به انتخابات بريتانيا ندارم که از آن چيزی در سيبستان نگفتم. اما مساله بی علاقگی نبود. تفاوت آنقدر زياد است که وجه مشترکی پيدا نمی کردم با فضاهای ايرانی تا از آن بگويم. حالا می توانم بگويم دست کم يک وجه افتراق مهم وجود دارد بين سياست اينجايی و آنجايی و آن همين بازنشستگی است! البته ماجرا جدی تر هم هست. اينجا وقتی حزبی در انتخابات شکست می خورد رهبر حزب بناگزير بايد کناره گيری کند. بخت دوباره وجود ندارد. رهبر خوب بايد در همان فرصتی که تا يک انتخابات دارد هر هنری دارد به خرج دهد و گرنه بايد جا به ديگری بسپارد. اين انتخابات هم استثنا نبود. رهبر حزب محافظه کار که معلوم بود رفتنی است اما برای من شکست خوردن حزب اصلی وحدت طلب در ايرلند شمالی غير منتظره بود. فکر کنم برای خود ديويد تريمبل هم همين طور بود چون قيافه اش در زمان اعلام شکست حزبش و کناره گيری ناگزيرش بسيار گويا بود. کم سياستمداری را ديده ام که اينقدر آشکار مغموم و عصبانی باشد. گرچه حالت عادی او هم همينطوری هاست!

در ايران سياست بازنشستگی ندارد. يک حزب ده بار هم که شکست بخورد رهبرش همچنان سر جايش محکم نشسته است. به نظرم دليل ساده اش اين است که هنوز وهمچنان شيخوخيت در جامعه ايرانی زنده است و کارگر می افتد. و طبيعی است که شيخ و پدر بازنشسته نمی شوند. در جامعه ای که ريش سفيدی و سابقه نقش مهمی دارد هر چه سن بيشتر باشد اعتبار می آورد. شيخوخيت تحقير نيروهای جوان است. مهم نيست که اين نيروها به راست تعلق دارند يا چپ. مهم اين است که هيچکدام برای کرسی رياست به اندازه کافی شيخوخيت ندارند. تعبير رفسنجانی با اين مضمون که اگر نيروی مناسب در صحنه نباشد می آيم به نظرم به همين معنا بايد گرفته شود: نيروهای حاضر جوان اند و به اندازه کافی تجربه ندارند و در خور کرسی رياست جمهوری نيستند.

اين که شيخوخيت در جامعه ايرانی مهم است و آنقدر مهم که رفسنجانی مطمئن از نبود کسی در پايه و سن و سال او در بين نامزدها از هم اکنون چونان پيروز انتخابات صحبت می کند (نگاهی به بيانيه او برای تاييد اين نظر کافی است) نکته ای در خور تامل است. در نگاه اول ممکن است اهميت شيخوخيت با نبود احزاب مرتبط دانسته شود. حزب به عنوان نهاد سياسی از اهميت فرد و شيخوخيت می کاهد. اما اگر همان لبنان را مد نظر آوريم می بينيم با وجود احزاب قوی و ساختار سياسی روشن باز هم شيخوخيت زنده است. مساله جای ديگری است.

دو نکته ديگر در حد اشاره: نخست مساله ملوک الطوايفی و دوم آينده ايران در صورت پيروزی رفسنجانی. من ملوک الطوايفی ايرانی را در پيوند مستقيم با تعدد شيخوخيت ها می بينم. بنابرين برايم جای ترديد است که رفسنجانی که خود بر اساس انديشه شيخوخيت وارد صحنه انتخابات شده است بتواند با معضلی که بدرستی تشخيص داده است مقابله جدی کند. اهداف و روش ها بايد با هم هماهنگی داشته باشند. به نظرم بسيار بعيد می رسد که از راه شيخوخيت بتوان به مهار تعدد مراکز و دخالت طوايف در اداره امور پرداخت زيرا هر يک از اين مراکز گرد شيخی و بزرگی و پيری صاحب نفوذ شکل گرفته است. کسی که قدرت خود را از شيخوخيت می گيرد و بر آن اساس فکر و عمل می کند نمی تواند آن را از ساختار اجتماعی و سياسی بزدايد (هدف حداکثر) يا حتی آن را مهار کند (هدف حداقل). رفسنجانی چه سياستی را در قبال ملوک طوايف سياسی ايران به کار خواهد بست سوالی است شبيه معما.

برگ برنده رفسنجانی تکنوکرات ها هستند. امری که پارادوکسيکال به نظر می رسد. چه تکنوکرات ها متکی به اقشاری از جامعه ايرانی هستند که بتدريج از هر نوع شيخوخيتی کنده می شود. پاشنه آشيل او هم در مقابل برگ برنده اش همين است. توده عظيم جوانانی که اقتدار پدرانی را شکسته اند. کافی است مناظره بلکه منازعه دانشجويان با خاتمی در 16 آذر سال گذشته را به ياد آوريم. دوره تازه رفسنجانی اگر آغاز شود ديگر به هيچوجه شبيه گذشته نخواهد بود. شايد همين است که به او احساس تلخی در ورود دوباره به صحنه اجرايی می دهد.

      

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است