سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

May 9, 2005

گره اصلی در انتخابات ايران

به نظرم بهمن حرف مهمی زده که خود خشايار ديهيمی هم به اين روشنی نزده يا گفته و رفته و بر آن تاکيدی نکرده است. راستش حرف ديهيمی آنقدر در انشاپردازی پيچيده شده بود که يک نفر مثل بهمن لازم بود تا بيايد و جان کلام اش را بيرون بکشد. زبان آن مقاله زبان سياست نبود دست کم به اين خاطر که اصطلاحات و تعابير در جای خود به کار نرفته بود و نمی شد فهميد حرف حساب نويسنده چيست. يادش بخير اکبر گنجی که چه روشن می نوشت -منهای سه نقطه چينی های عمدی اش. اين روزها دارم مقالاتش را دوباره مرور می کنم. می دانست چه می خواهد بگويد.

شايد هم تقصير ديهيمی نيست. بسياری از دست اندرکاران سياست در ايران امروز راه روبرو را بدرستی نمی بينند. وضعيت تازه ای پيش آمده که هيچ سابقه نداشته است. اين است که با شک و ترديد و آميخته به ابهام حرف می زنند. گويی از حرفی که می زنند مطمئن نيستند. 

امروز وقتی يادداشت مسيح (مصی /معصومه؟) علی نژاد را می خواندم يکباره به حرف بهمن و اشاره خشايار ديهيمی برگشتم. فکر کردم در وبلاگ های داخلی (خارج از ايران فعلا به کنار) چقدر حرفها شفاف شده است. بی پرده گفتن مساله اصلی شده است. او به توصيه پرستو سعی می کند خودش باشد. تا به حال هم به نظر می آمد بوده است ولی حالا باز هم به خودش نزديک تر شده است. همه شده اند. دست کم فضای غالب اين است. از اميد معماريان با آن يادداشت های صريح و گزنده اش تا الپر و بهمن و ديگران و ديگران. آنچه امروز فضای وبلاگ های داخلی را می سازد و در گفتگوی وبلاگ نويسان با نامزدها مطرح می شود بسيار تازگی دارد. شايد خود آنها آن را نمی بينند اما برای ما که نسل انقلاب هستيم تفاوتها چشمگير است. مساله اين است که اين تفاوتها و اين صراحت ها ميل به آن دارد که به عمل سياسی ترجمه شود. گره همين جاست. مساله ديهيمی و بهمن و گره اصلی سياست ايران هم در همين ترجمه تفاوتها به عمل است.

تا به حال ترجمه اين حرفها به عمل اين تصور شده است که بايد در رای دادن به نامزد مطلوبی متبلور شود. گويا اين حداکثر خواست جامعه باشد: نامزدی مطلوب با برنامه ای دلخواه از سد شورای نگهبان گذشته باشد و رای مردم را هم بگيرد. اما ديهيمی به نکته ای ظريف و پنهانی اشاره آورده است که می ارزد برجسته شود.

ايران در طول عمر انقلاب با بازيگران سياسی معينی شناخته شده است. امروز هم همان بازيگران به عنوان رجال سياسی در صحنه انتخابات ديده می شوند. اگر سطح مطالبات را در نظر بگيريم و از سويی بی تفاوتی عموم مردم را به جريان انتخابات (چنانکه بدرستی عليرضا رجايی به آن اشاره کرده است)، فقط يک چيز پنهان هست که آشکار می شود: مردم به بازيگران تازه ای نياز دارند. من در حرف سيدآبادی هم که می گويد معين را به مهندس موسوی ترجيح می دهد بازتابی از همين نياز را می بينم. چنانکه در گرايش بخشی از رجال انقلاب به مهندس موسوی و تصور آنها از اينکه اگر او بيايد پيروزی شان حتمی است هم همان بسته بودن فضای فکر سياسی آنها را و دوری شان از نياز های جديد را.

نياز به بازيگران تازه را تنها من و شما و بهمن و ديهيمی حس نکرده ايم. آوردن چهره های تازه راست به صحنه نيز بازتابی از نوعی درک غريزی همين نياز است. اما معنی بازيگر تازه چيست؟ معنی بازيگر تازه فقط چهره تازه نيست؛ يا حتی برنامه تازه و وعده های گاه عجيب و غريب و نادر نيست. بازيگران تازه بازيگرانی هستند که از طيف گمشده و دورمانده ای از مردم در سياست ايران نمايندگی کنند. من و شما چنين بازيگرانی را در صحنه سياست و انتخبات ايران نمی بينيم.

حرف ديهيمی همين است؛ اگر نباشد هم حالا ديگر مهم نيست: حرف او کمک کرده است که اين بحث وارد مرحله تازه ای شود. به نظر من مساله اصلی ما اينک اين است که آقايان ما ديگر نمی خواهيم تماشاگر باشيم! ما ديگر نمی خواهيم فقط رای دهنده باشيم! ما می خواهيم بازيگر باشيم رای گيرنده باشيم می خواهيم نمايندگان اجتماعی خود را که به خود و آرمانها و نيازهای خود نزديک می بينيم نامزد کنيم و به آنها رای دهيم و آنها را بر کرسی رياست جمهوری بنشانيم از آنها وزير بسازيم و وارد کابينه کمک کنيم و آنها را به پارلمان بفرستيم يا در سطوح مختلف مديريتی ببينيم. مشارکت "ما" فقط رای دادن به "شما" نيست؛ می خواهيم خودمان کار خود را انجام دهيم و از اينکه کار ما را شما انجام دهيد خسته شده ايم. شما رای ما را می گيريد و بعد آن را در بده بستان های سياسی خود خرج می کنيد. ما ديگر به دادن چنين رايی علاقه نداريم. برای همين فکر می کنيم: چه فرقی می کند؟ 

اگر قرار است وضعيتی پيش آيد که واقعا برای مردم انگيزه ای در رای دهی پيدا شود آن زمانی است که رای گيرندگان نمايندگان پرتکاپوترين اقشار اجتماعی ايران باشند. اقشاری که می توان آنها را ذيل چتر وسيع طبقه متوسط شهرنشين جمع ديد. اقشاری که در عمر انقلاب مرتبا از صحنه سياسی دور رانده شده اند و تنها دوبار خود را نشان دادند: بار اول به صورت يک حرکت اجتماعی در پديدآوردن روزنامه همشهری و مديريت درخشان شهرداری تهران (تنها نمونه موفق مديريت در عمر انقلاب) و گستردن انديشه مديريت شهری و حقوق شهروندی، و بار ديگر در حرکت سياسی دوم خرداد.

طبقه متوسط شهرنشين در ايران را نمی توان دست کم گرفت. چنانکه نمی توان طبقات سنتگرا و محافظه کار مذهبی را با رای 15 تا 20 درصدی شان برای هميشه بر بافت سياسی کشور حاکم کرد. طبقه متوسط ايران که نوخواه و غربگرا و امروزی و صريح اللهجه است و حق خود را می شناسد و به مديران سنتگرا تحميل می کند اکنون باور خود را به بازی با مهره های قديمی از دست داده است. به همين دليل است که "اعتماد" ندارد که رای او به اينان تغيير مهمی در کشور ايجاد کند تغييری در جهت همان تغييراتی که از دوره کرباسچی در ايران محسوس شد.

اگر کرباسچی با کارشکنی محافظه کاران اقتدارگرا روبرو نمی شد و در رشد طبيعی اش به رياست جمهوری می رسيد امروز بسياری از گره های اجتماعی و سياسی ايران حل شده بود. به نظر من اگر هنوز رفسنجانی در بين مردم ايران رای دارد و مردم می توانند از خطاهای او بگذرند فقط به خاطر آن است که در مديريت او خاطره خوش توجه به طبقات شهرنشين را باز می يابند. حتی اگر درست باشد که قاليباف خود را رضاخان حزب اللهی دانسته است هم در بنياد به اين اشاره دارد که رضاشاه به عنوان قهرمان طبقه متوسط ايران هنوز اعتبار دارد گرچه اين اعتباری نيست که امثال قاليباف بتوانند آن را احيا کنند. 

در ايران انقلابی بسياری از امور دقيقا به دليل بازداشتن طبقه متوسط از رشد طبيعی خود، از "مجرای طبيعی" خارج شده است و نتيجه همين بحرانی است که می بينيم: تکيه يکجانبه بر اقشاری که مذهبی تر تصور می شوند و وانهادن طبقات وسيعی از مردم يا مهار آنها به دلايل خيالی (که آنهم ناشی از سوء تفاهم حاکميت و عدم درک رفتار و روانشناسی طبقه متوسط است). بحرانی که حتی اگر رئيس جمهور مورد "اعتماد" نظام هم انتخاب شود ادامه خواهد يافت. اين بحران بدون توجه واقعی و کارساز به طبقه متوسط شهری حل نخواهد شد: يعنی ورود طبقه متوسط و نمايندگان و فرهيختگان و روزنامه نگاران و فعالان و نخبگانش به مجلس و مديريت ها و رسانه های دولتی و مقامات عالی نظام. من راه حل مسالمت آميز ديگری برای حل شکاف عميق اجتماعی در ايران نمی شناسم. اعتنای تام و استراتژيک ( و نه تاکتيکی و موقتی) به اين طبقه تمام مشکلات را حل نخواهد کرد اما گره اصلی را باز خواهد کرد. بعد از بيشتر از 25 سال سياست مهار و بازداری و فشار و گزينش و بازداشت و زندان زمان آن رسيده است که واقعيت طبقه متوسط را وارد صحنه سياست کنيم.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است