سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

March 13, 2005

آن که گفت نه آن که گفت آری

اکبر گنجی را از نزديک نمی شناسم. اما چه کسی است که او را نشناسد. نوشته عطاء الله مهاجرانی در باره گنجی و عيد نوروز مرا هم مثل باقی خوانندگان او به فکر فرو برد. فکر کردم به آن لينک بدهم يا در سيبستانک بگذارم يا اصلا در متن سيبستان به عنوان يک يادداشت نقل کنم. اما ديدم نمی شود. بدون گفتن اين چند کلمه حق مطلب ادا نمی شود.

اکبر گنجی را از نزديک نمی شناختم. با روزنامه های دوره اصلاحات شناختمش و بعد با کتابهايش. در هر دوره ای آدمهايی يافت می شوند که تمام يا بيشتر مشخصات دوره را با خود دارند. گنجی چنين است. او در چالش عظيم "اخلاق و سياست" پس از انقلاب سرانجام اخلاق را انتخاب کرد و برای همين به زندان افتاد. او در چالش "دولت و انقلاب" انتخابش انقلاب بود و در نتيجه دولت او را سرکوب کرد. او در ميدان "مردم يا قدرت" سوی مردم را انتخاب کرد تا قدرت او را برای عبرت ديگران به حبس بی معنا محکوم کند. او در دوگانه "انقلابيگری و سازشکاری" هم خوی انقلابیگری را ترجيح داد با آنکه جز اصلاح نمی خواست. ... ...

اکبر گنجی برای من شخصيت يگانه ای است اما با همه کسانی که در تاريخ معاصر ما "نه" گفته اند سخت همانند است. برای من او يک گلسرخی ديگر است. يک شريعتی ديگر. يک مجاهد ديگر. يک چريک فدايی ديگر. او در زمانی نه گفت که ديگر بسياری آری گفته بودند. درست وقتی انقلاب به نقطه مرگ خود می رسيد و دولت انقلاب همه را خريده بود يا خفه کرده بود يا رانده بود، "نه" گفت. اکبر گنجی ايده آليست ترين انقلابی ما و عاشق پيشه ترين انقلابی ما در سالهای سخت پس از انقلاب بود. و تاوان اين ذهنيت ايده آليست و عشق مجنونانه را از عمر و سلامت خود داده است و هنوز هم. او بايد جايی روی مين می رفت اگر سرباز و بسيجی ساده ای بود در جبهه جنگ. اخلاق او اخلاق همان برو بچه هاست. برای همين در ميدان مين گذاری شده سياست بی پروا می رفت - بی پروای مرگ و حبس. او کسی است که در تمام عمر سياسی خود انقلابی ماند به معنايی که ما از انقلاب می فهميديم در دهه 40 و 50. به قول بهنود می توان با او مخالف بود اما نمی توان او را دوست نداشت. چرا که او کاری را تا نهايت پيش برد و تجربه کرد که همه ما، بنا به آرمانهايی که با آن تربيت شده بوديم، می خواستيم ولی نتوانستيم.   
 

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است